عکس عصرانه

عصرانه

۲ هفته پیش
چند روزی بود که شهرام برگشته بود ایران .دختر عموم زنگ زد وگفت که دوسه هفته ای با خاله وشوهرش وشهرامو خانوادش ویک خانواده که در انگلیس با دختر وپسراش آشنا شده میخوان برن شمال .چه زود باهم جوش خورده بودن .دوسه هفته بی خبری مثل دوسه سال انتظار برام بود چرا چرا انقدر زیاد پس کی میان تکلیفمو روشن کنن.حقیقتش ته دلم مشکوک شده بودم به دختر عموم که شهرامو ندزده برا خودش.یه روز مادر بزرگم اومدو گفت ابراهیم گفته عصر میاد با گلپونه حرف بزنه.دخترای مهریم شاکی شدن چطور ابراهیم بره حرف بزنه ولی ما شوهرامونو سرعقد دیدیم.خلاصه آخر هفته هم بیان بله برون وحلقه بیارن آخرا تابستونم جشن عقد وعروسی.بعدم به بابام زنگ زد وجریانو گفت وتوصیه کرد برا آخر هفته از شیراز برگرده.بابامم گفت بخاطر زانو درد شدیدش خودشم تصمیم داشته فردا راه بیفته وبرگرده.
باخودم گفتم چه قشنگ تندتند بریدن ودوختن .اصلا از منم نمی پرسن نظرت چیه.عمرا نمیزارم برام تصمیم بگیرن.من یه دختر امروزیم با عهد قاجار فرق دارم.مثل یه گوله آتیش شده بودم دلم فقط بهم دیکته میکرد شهرام ،شهرام،شهرام نه هیچکس دیگه.
عصر شد مامانم اومد گفت برو حموم ابراهیم داره میاد گفتم نمیرم بیخود داره میاد.مامانم با تحکم گفت حداقل برو یه آب به روت بزن بیا .دیدم الانه که عصبانی بشه اطاعت کردم.بعدم بهم گفت کدوم لباسوبپوشم .لباس به تنم زار میزد بس که غذا نمیخوردم موهامو شونه زد وبست وگفت چند تا کلوچه بخور .گفتم نمیخورم .موهای دم اسبیمو دور دستش پیچید وکشیدگفت نخور کوفت کن از بس چیزی نمیخوری دهنت بو میده پسره خفه میشه.و تندتند چندتا کلوچه فرو کرد تو دهنم.با آب قورت دادم واقعا یکم جون گرفتم .مامانم هنوز از دستم دلخور بود وعصبانی.گفت با پسره مثل آدم حرف بزن.بعدم عزیز صدام کرد برم تو حیاط ابراهیم تو حیاط نشسته منتظرم.رفتم توحیاط رو نیمکت کنار حوض به احترامم بلند شد همیشه محترمانه رفتار میکرد باهمه بزرگ وکوچیک نداشت.تا نشستم متوجه کلی چشم شدم که از سه طبقه امارت دارن ما رو نگاه میکنن تو دلم گفتم مسخره ها دارن باخودشون میگن قواره هم هستن و....ابراهیم گفت چه خوشگل شدی(اینو خداییش دروغ میگفت شکل ارواح بودم بازیر چشم گود افتاده ورنگ پریده).دلم نمیخواست جوابشو بدم .
بعد شروع کرد برام حرف زدن .گفت وگفت وگفت اگر گل من بشی نمیزارم هیچ خاری بره توی تنت ،نمیزارم پژمرده شی،نمیزارم هیچ دستی بچینتت ،خاکت میشم ،چترت میشم و... چقدر قشنگ حرف میزد چقدر قشنگ منو توصیف میکرد انگار توچشمش یه گل بودم که میخواست حمایتم کنه ودور وبرم بچرخه
انگاربرام شعر میگفت کلی درمورد آینده حرف زد.ولی نمیدونم چرا پنبه کرده بودم تو گوشم چرا نمیخواستم دل به حرفاش بدم ،چرا نمیخواستم راه قلبمو براش باز کنم.کجا بودم، کجا.همون حرفای شهرامو میزد چه بسا قشنگتر چه بسا محکمتر وپر مغز تر.ولی نه نه انگار دور قلبمو حصار کشیده بودم که کسی جز شهرام بهش نزدیک نشه.یه جاهایی که حرفاشو میشنیدم خوشم میومد از پختگیش از مردانگیش از فهمش ولی باز با خودم میگفتم نه نمیخوامش چون انتخاب خانوادمه چون دارن بهم تحمیلش میکنن نمیزارم پیروز بشن.
حرفاش که تموم شد گفت خوب تو یه چیزی بگو.توقع داشت منم ازش تعریف کنم از برنامه هام برا بعد از ازدواج بگم.
منم نه گذاشتم ونه برداشتم چشمامو بستم ودهنمو باز کردموگفتم ببین پسر عمه من تورو نمیخوام دارن بهم تحمیلت می کنن.من بعنوان یه دختر تحصیلکرده وامروزی نمیخوام مثل پیرزنای قدیم ازدواج کنم من هیچ حسی بهت ندارم ،نه حالا ونه بعد از ازدواج.اینا همش چرت وپرته عشق بعد ازدواج بوجود میاد. آدم اول باید عاشق بشه بعد ازدواج کنه.در ضمن شما اصلا وبه هیچ وجه معیارای منو ندارین الانم ازت میخوام
خودت یه جوری این نمایش مسخره رو تموم کنی.(این حرفا برا دهه چهل خیلی بود خیلی.بیشترشونو از کتابا ورمانایی که جدیدا کارم شده بود خوندنشون یاد گرفته بودم گنده تر از دهنم بودن).
یه لحظه نگام به ابراهیم افتاد رنگش مثل گچ شده بود اشک تو چشماش حلقه زده بود.یه لحظه برگشت نگام کرد گفت همین گفتم همین باور کنین صدای شکستن قلبشو شنیدم.
بلند شد البته بی تعادل گفت باشه خودم این نمایش به قول تومسخره رو تموم میکنم وسریع دوید ورفت..
...
نظرات دستور پخت

عصرانه

۰
هدی
وااای...عالیه هنرمند عزیززز...
افرین به این همه سلیقه و نوش جانتون ...
خوش حال میشم اگه کارهای جدید من و ندیدید ببینید و اگه خوشتون اومد لایک و فالو کنید
ممنون میشم گلمممم

موفق و پاینده باشید
هدی

❤️❤️
۲ هفته پیش
۰
مریم
عجب داستان نیمه تمام جالبی داشت این عصرانه خوشمزتون
۲ هفته پیش
۰
آویسا
عالیه عزیزم
۲ هفته پیش
۰
MINA ❤AMIN❤
عالیه عزیزم نوش جون👌👌👌
۲ هفته پیش
۰
setayeshآشپزخونه
بینظیره دوستم.....نوش جونتون👌👌👌👌👌👌👌
۲ هفته پیش
۰
مامان سامان
ا دستت طلا گلم عصرانه ی عالی نوش جان👏 بیچاره پسر عمه من بجاش بودم میزدم تو سرش دختر خیره سر دلشو شکوند تقاص پس میده ولی مامانش بو دهن و خوب اومد کلی خندیدم😁
۲ هفته پیش
۰
H?N
ممنون لطف میکنید
۲ هفته پیش
۰
محمد صالح جونم
عشق و محبت
ردپای خدا در زندگی ست

امیدوارم زندگیتون
پرباشد از ردپای خدا...
کارتون حرف نداره دوست عزیز
نوش جوووووونتون❤🌸❤🌸❤
۲ هفته پیش
۰
لیلی۱
عالیه دوست عزیز لایک داری پستایی که میذاری واقعاعالین👌👌👌👌👌
۲ هفته پیش
۰
سارا
لااااااااااایک موفق باشی 🌺🌺
۲ هفته پیش
دستورپخت های پیشنهادی
کاپ کیک عصرانه

کاپ کیک عصرانه

۸۵۸
نان صبحانه و عصرانه

نان صبحانه و عصرانه

۲.۹k
رولت گردویی(عصرانه فوق العاده)

رولت گردویی(عصرانه فوق العاده)

۱۲.۴k
نان تابه ایی یا برساق

نان تابه ایی یا برساق

۱.۷k
سیب زمینی سرخ کرده رستورانی

سیب زمینی سرخ کرده رستورانی

۴.۲k
خمیر پیتزا ساده

خمیر پیتزا ساده

۳.۶k
سایر کاربران
فاطی نازی
اهل گرگانم؛آب ما او؛گاو ما گو؛خواب ما خو میشود😉 74/4/10
نرگس هستم ۱۹ساله از مشهد ....English Teacher💟
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
بانو! زیبایی ات را ارزان به هر نگاهی نفروش. زیبایی تو گرانبها تر است... ;-)