عکس کاپ کیک ساده
رامتین
رامتین
۳۵
۱.۷k

کاپ کیک ساده

۷ اردیبهشت ۹۸
با تشکر از محبوبه خدمتی عزیز،من تکه های مربا البالو هم بهش اضافه کردم عالی بود.
نانوا منو میشناخت که عروس آقای کریمیم ورفته بودخبرش کرده بود گفت بهم دختر چرا انقدر ضعیف شدی چرا به خودت نمیرسی،یکم غذا بخور.یکدفعه بغضم ترکید گفتم چی بخورم کریم چیزی نمیخره همش میگه به بابام مقروضم سر خرجا عروسی.باباش عصبانی شد گفت غلط کرده نمک نشناس،چی چیو مقروضه،دخترجان خوب گوش بگیر من تمام خرج خرید وجشنو وماشین وارایشگاهودادم بهش،پول برا طلا ملا هم حسابی گرفت،حتی نقاش خواستم برابالا بیارم گفت پولشو بده خودم رنگ میزنم،پول لوستر وپرده هم تمام وکمال گرفت،حقوق قنادیم ماه به ماه به هرسه تا پسرم عین هم تمام وکمال میدم،برو ببین ته کیسش کجا سوراخه،پولاش کجا خرج میشه،زن باش،محکم باش،من فکر میکردم تو خیلی زبل باشی،انگار با مادرشم میونت خوب نیست،گفتم والا من دوست داشتم برم پیششون کمکشون کنم،ازشون کاریاد بگیرم،ولی اصلا راهم نمیدن،میگن خودتو لوس نکن،تو توچشمم عزیز نمیشی،من دلم میخواست دختر خواهرم الان پیشم بود نه تو،من تلاش کردم ولی در قلبشونو بستن،گفت خوب اره اونم خیلی دختر خواهرشو دوست داشت ولی کریم پاشو کرد تو یه کفش که تو رو میخواد میگفت حرف گوش گیری وبهش اعتماد داری،دخترخالش سرتق بود وپر رو والبته خراج.حالا بیخیال مادر کریمو ول کن کریمو بچسب.منم بلند شدم با اینکه سرم گیج بود راه افتادم سمت خونه.خیلی از دست کریم دلخور بودم پس کلی پول خرید وخرج عروسیو گرفته بود ولی خرج نکرده بود.رفتم تو فکر حرفا شمسی که نکنه معتاده ومواد میکشه.شب کریم اومد بایه ظرف کوچیک ماست ودوتا نون لواش ،یه روزنامه گذاشت گفت بیا بخور ،گفتم پس تو گفت تو قنادی با کارگرا یه چیزی خوردم،دقیقا یادمه اونروز آخر ماه بود،رفت تو اون اتاق خالیه ودرم بست،منم یه صندلی برداشتم ورفتم روش واز شیشه بالا در نگاه کردم سرشو کرده بود تو کمد در کمد نمیزاشت ببینم چکار میکنه هرچی نگاه کردم دودی بلند نمیشد هیچ بوییم نمیامد.دلشوره گرفته بود،اومدم پایین ومنتظرش شدم.اومد بیرون وزیر شمی دیدم رفت وکلیدو گذاشت بالا کمد آشپزخونه،شب تا صبح راه رفتم وفکر وخیال کردم.صبح کریم رفت ومنم رفتم درکمدو باز کنم...29
دستام میلرزید از چیزی که ممکن بودتو کمد ببینم وحشت داشتم ولی درشو باز کردم کمد دیواری خالی بود فقط یه جعبه بزرگ فلزی توش بود درشو باز کردم دهنم تا اونجایی که جا داشت باز شده بود چشمام داشت از حدقه درمیومد کلی بسته های پول درشت روهم چیده شده بود،یه دفترچه بانک هم اونجا بود بازش کردم چندین وچند بار صفراشو شمردم باورم نمیشد اسم صاحب حسابم که اسم خودش بود،یعنی چی اینهمه مدت ننه من غریبم بازی هیچی نخریدن،من حامله رو گشنگی دادن،حتی دکتر درست حسابی نمیتونستم برم میرفتم بهداری از صبح تا ظهر مینشستم تا نوبتم بشه،چون فکر میکردم شوهرم پول نداره ومثلا منم باید همراهیش کنم وزن زندگی وهمراهش باشم،تازه برا خریدن یه بسته قرص تقویتی اشکمو دراورد تا پول داد.تو دلم کلی بهش فحش دادم،نمیدونستم باید خوشحال باشم معتاد نیست یا ناراحت،قبلا حتی به حضور یه زن دیگه هم فکر میکردم که ممکنه برا اون خرج کنه ولی هیچکدوم نبود.نمیدونم چقدر دم کمد بودم،درو بستم وکلیدو گذاشتم سر جاش.نمیدونستم دردمو به کی بگم اون اینهمه پول داشت ،مثلا به پول الان بگم حدود صدمیلیون ولی ماهی صدهزارم خرج نمیکرد،نمیدونستم دردمو به کی بگم،رامو کشیدم رفتم به باباش گفتم تا شاید نصیحتش کنه. خداروشکر کریم رفته بود سفارشا رو برسونه نبود،همه چیو براباباش گفتم،گفت عجب این پسر ومادرمن وتو رو بدبخت کردن،منم دریایی پول میبرم خونه ولی زنم قطره ای خرج میکنه،تازه الان خوب شده بس که تهدیدش کردم ببین چه کشیدم،حالا هم نوبت کریمه ببرش دکتر اینا مریضن با نصیحت خوب نمیشن،بعدم یه مقدار پول داد گفت اینم برا ویزیت دکتر،تو راه برگشت یاد بابای یکی از همکلاسام افتادم که پدرش روانپزشک واستاد دانشگاه تهران بود،شمارش یادم بودرفتم ازیه تلفن عمومی زنگ زدم خونشون وگفت فرداعصر بیا پدرم هست،رفتم خونه هزار بار گفتم به کریم میگم بی انصاف تو اینهمه پول داری اونوقت من باید از ضعف وگرسنگی غش کنم،ولی وقتی اومد از ترس عواقبش هیچی نگفتم،فرداش رفتم پیش روانپزشک وهمه چیو تند تند گفتم،گفت شوهرت وسواس داره،گفتم نه اصلا دستاشو زیاد نمیشوره ،گفت دخترجان وسواس فقط دست شستن نیست،وسواس پولی داره، شوهرت مریضه،تو هم استرس داری انقدرتند تند حرف میزنی معلومه مدتهاست تحت فشاری،بعد گفت شوهرت موقع خریدچه حالتایی داره گفتم قندش می افته،گفت نه اون از اینکه داره پول خرج میکنه عصبی ورنگ پریده میشه عرق میکنه و...کم کم با حرفاش حرکات وحرفای مختلف کریم میومد جلو چشمم وپازل بیماریش جور میشد،تازه فهمیدم منم بخاطر مطیع بودن خواسته چون ازپس دختر خاله پررو وخراجش برنمیومده..
...
نظرات دستور پخت

کاپ کیک ساده

۰
aylin94
نوش جان گلم
۸ اردیبهشت ۹۸
۰
مامان زینب جووون
خسته نباشی بانو واقعا مرسی به خاطر زحمتی که میکشی برا داستان عالیه شما قلمت خیلی خوب عالیه ان شاالله روزی برسه که کتاب چاپ کنی عزیزم کار اشپزی تونم عالیه
۸ اردیبهشت ۹۸
۰
الهام
چندسال پیش یک کتاب درباره زندگی واقعی یه خانم خوندم، شوهرش همین بیماری رو داشت، و چنان این خانم زجر کشید که آخر به افسردگی دچار شد و بستری شد ولی بطرز معجزه آسایی با یه آقایی آشنا شد و افسردگیش درمان شد. سختی زیاد کشید ولی آخر داستانش خوش بود
۸ اردیبهشت ۹۸
۰
مامان امیر سام
عجببب
ولی بنظرمن معتاد بودن خیلی بهتر از این وسواسه کریمه لااقل میتونی رو طرف عیب بزاری و زبونت دراز باشه که تو معتادی و چهار نفرم حرفتو تائید میکنن
ولی اینکه وسواس داررو نه خود طرف گردن میگیره خب بقیه میگن پول خودشو یا به قولی به فکر آینده شه😕 چی بگم والا
شایدم نظر من اشتباهه
۸ اردیبهشت ۹۸
۰
yasamin.72
عه سلام چ تصادفی اینجا پیدات کردم😆
۸ اردیبهشت ۹۸
۰
£aezeh [SeRvAn]
شما بی نظیری مریم جون خیلی دوستتون دارم
۸ اردیبهشت ۹۸
۰
بشرا
اخی دلم سوخت برای ماهرو چی کشیده😢😢😢
۸ اردیبهشت ۹۸
۰
sadaf
کارات حرف ندارن گلم خسته نباشی بخاطر این داستان زیبا هم یک جهان ممنون... خداجونم ماهرو خانم چی کشیده خیلی سخته وقتی همراه آدم اینجوری باشه من که بهش فکر میکنم اعصابم داغون میشه بخدا
۸ اردیبهشت ۹۸
۰
مامانِ مینا
عجب
این مدلی دیگه نشنیده بودم
خساست با وسواس
۸ اردیبهشت ۹۸
۰
ChefTazehArus
عالی شده داستانم همینطور
۷ اردیبهشت ۹۸
سایر کاربران
ممنون از دوستایی که لایکم میکنن،شرمنده که جوابگوی همه کامنتای پرمهر و محبتتون نیستم😘💐
خوزستانی شوش دانیال
او ظهور خواهد کرد
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
💛💛💛💛سلام!!!💛💛💛💛 به پیج من خوش آمدید😉💛 تم پاییزه🍁🌻☔