لوبیا پلو گیاهی | سرآشپز پاپیون
عکس لوبیا پلو گیاهی
رامتین
رامتین
۱۴۱
۲.۱k

لوبیا پلو گیاهی

۳ هفته پیش
خوشبختانه در عمارت همه مشغول کار بودن ودرحال جمع کردن وسایل برای حرکت فردا .کسی حواسش به ما نبود.
اشرف منو برد به یکی از اتاقا که رفت وآمدی درش نبود گفت خانم همینجا بمون برم برات آب قندی چیزی جور کنم رنگ به رو نداری.
رفت وبا یه لیوان شربت بید مشک اومد.گفت الهی بمیرم من برای این مرحله از زندگیت آرزوها داشتم،باید برات کاچی میپختم نه اینمدلی دزدکی یه لیوان شربت بدم دستت.
بعدم شروع کرد اشک ریختن واینکه خدامنو ببخشه .ومدام باخودش حرف میزد،آخه اشرف اسباب جمع کردن بخوره تو سرت چرا گذاشتی اینا تنها باشن،خدا فقط بهم رحم کنه اگرخانم جان بفهمه.
منم شروع کردم به گریه نمیدونستم چی میشه،از یکطرف خودمو دلداری میدادم که بالاخره شوهرم بود حالا نه یک وقت دیگه بالاخره این اتفاق می افتاد بازم الان از هولش دراومدم،از یکطرفم ناراحت حرف مردم وعکس العمل خانم جان بودم.
بعد از اینکه دوتایی یه دل سیر گریه کردیم،اشرف اشکاشو پاک کرد وگفت برم تاهمه متوجه غیبتم نشدن.
صدای خانم جان اومد که گفت اشرف الان ناصر از باغ رفت گفت عجله دارم باید زود برم.
تو سروناز رو ندیدی ؟از صبح ندیدمش،اشرف گفت چرا خانم سرشون درد میکنه الان تو اتاق استراحت میکنن،خانم جان گفت چه مرگشه،اشرف گفت شاید قهره ناصر خان رو کرده،مادرم گفت تو دیگه بمیر قهره کرده دیگه چه صیغه ایه،دو روز این الدنگو دیدن یا ندیدن که قهره نداره.
بعدم درو محکم باز کرد وکوبید به دیوار گفت بلند شو ببینم این حرکات سبک رو در نیار که الان بالا میارم رو سرت .
آدم دل آشوب میشه از حرکات جوانهای این زمانه.
گفتم چشم الان بلند میشم.مادرم چشماشو تنگ کرد گفت چرا رنگ به رخسار نداری ،اشرف از زیر دست خانم جان سر خورد واومد تو وگفت خوب میگم سرشون درد میکنه انگار ضعف دارن الان شربت دادم خوردن بازم براشون میارم تا فردا خوب خوب بشن.
مادرم گفت باشه هرچی لازمه بده کوفت کنه،حالا نمیره این میون بگن مادرش نتونست زنده بدش دست شوهرش.
بعدم رفت وبا داد بقیه بچه هارو صدا کرد که به کاراشون برسن.
تاشب تو همون اتاق بودمو اشرف برام غذا آورد .یکم گریه میکردم یکم فکر میکردم،یکم نگران بودم وخلاصه همه جور حسی رو داشتم.
صبح اشرف گفت خانم یکم آب به صورتتون بزنید یکم به سر و وضعتون برسید بخندید یه وقت کسی شک نکنه،منم همون کارا رو کردم.
بالاخره برگشتیم،از ناصر کلا بیخبر بودم.
تا اینکه یه روز خاله اومد وگفت ناصر راهی شده فرنگ ومعذرت خواهی کرد که نشده بیاد خداحافظی کنه.
مادرم گفت مرده شورشو ببرن که یه ذره شعور نداره حالا من هیچ نباید از سروناز خداحافظی کنه.... 47
🌷دوستان اگر میخونید لایک بفرمایید🌷خاله گفت والا همینم بهش گفتم،گفت که من روز آخر موندن تو باغ حسابی ازش خداحافظی کردمو الان نمیام که دوباره دلتنگی ایجاد نشه.مادرم گفت نگفت کی برمیگرده،خاله گفت نه ولی ان شاءالله تا ماشینو خریدن برمیگردن وسورسات عروسی رو راه میندازیم.مادرمم گفت تا اونموقع هم ما جهاز سروناز رو جور میکنیم.خاله رفت ومن با کوهی از اندوه موندم،با خودم میگفتم حتما روش نشده با اون کار عجولانه ای که کرد بیاد خداحافظی.روزا خودمو سرگرم حساب وکتاب میکردم تا زمان راحتتر بگذره.یکماه گذشت .تو یکماه هیچ خبری ازشون نداشتیم.یه روز یه تلگراف بدستمون رسید از طرف ناصر که نوشته بود ،من قصد بازگشت به وطن رو ندارم وشما براساس همین تلگراف میتوانید اقدام کرده وعقد را باطل کنید.مادرم فریاد کشان حاضر شد ورفت به سمت منزل خاله.
منم اتگار سطل آبجوش روی سرم خالی کرده بودن اروم قرار نداشتم.
از من بدتر اشرف.بال بال میزدم وناصر رو با ناله نفرین میکردم،مردک اگر میخواست بره وبرنگرده چرا با من چنین کرد این آخر رذالت ونامردی بود.
نمیتونستم قبول کنم اون مرد مهربون وعاشق پیشه در پس چهره مردانه اش یک دیو خوابیده دارد.
تازه مفهوم حرفایی که خاله خان باجیا درمورد بوالهوسی ناصرمیگفتن رو با تمام وجود درک میکردم.عنکبوت کثیف ،کفتار،بی وجدان هر چی اسم وصفت پست بود درموردش صدق میکرد.
چند روزی دراتاقم ماندم،مادرم در رفت وآمد بود،هیچ دلم نمیخواست بدانم چه میکنه،هیچ چیز برام مهم نبود،تنها همدمم اشرف بود با هم گریه میکردیم.بهش گفتم دیگه هیچوقت ازدواج نمیکنم.گفت خانم با این بلایی که ناصر سرتون آورد بهترین کار همینه .
اون زمانا طلاق خیلی نادر بود ولی همون موارد نادر خیلی راحت وبی گرفت وگیر بود.کافی بود طرفین راضی باشن ،یا اگر مثل ناصر مردی متواری میشد حکمی به راحتی ودراسرع وقت از طرف یک قاضی صادر میشد وکار تمام میشد .فقط منو یکبار بردن ویه مهر پای یه برگه زدم همین.مادرم بالاخره توانست صیغه عقد را باطل کنه ویه روز پیروزمندانه امد وگفت همون عاقدی که عقد کرده امروز ظهر بین نماز ظهر وعصر صیغه طلاق رو میخونه.
مادر بزرگ نادر با شرمندگی مهریه ام رو پرداخت که اونموقع مقداری طلای ساخته شده ویه قطعه زمین خارج از شهر بود.
باید طبق روال عادی زندگیمو ادامه میدادم با این تفاوت که دیگه به هیچ وجه امیدی به داشتن زندگی مشترک با هیچ کس رو نداشتم...
...
نظرات
سایر کاربران
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
دوستای گلم خوشحال میشم که در اینستا و تلگرام با Unique Sweetهمراهم باشید .ممنونم..
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
هیچ ثروتی بالاتراز مهربانی نیست
لینک نمدسرای بانوی مهر @Solaleh_zahra_joon خانوما لطفا در تلگرام وارد کانالم بشین