چندنمونه از کارهام | سرآشپز پاپیون
عکس چندنمونه از کارهام
رامتین
رامتین
۴۵۹
۲.۲k

چندنمونه از کارهام

۲ هفته پیش
سلام دوستان.ببخشید چند روزی منتظر بودید،همونطور که درکامنتا پست قبلی نوشتم پیج اینستام پرید وکلی تلاش برای برگردوندنشم بی فایده بود.سر اینکه پس وردو اشتباه زدم وایمیلی که برام اومد رو باز کردمو اونجام به اشتباه پسوردمو وارد کردم.
فقط گفتن ممکنه خودبخود برگرده،ممکنم هست هیچوقت برنگرده.که هر دوتاش یه معنیو میده که دیگه برنمیگرده.ولی گاهی یه از دست دادنایی خوبه انگار ولازمه،تازه یادمون میفته چقدر برای این فضای مجازی بیخودی وقت میزاریم،فضایی که با زدن یه دگمه اشتباه زحمتای چند ماهه وچندساله مون از بین میره.
از اونجا که قسمتای پایانی داستانو اونجا سیو کرده بودم که بعد ویرایش کنم وبزارم ولی پرید والانم دیگه دل ودماغی ندارم برای دوباره نوشتن بصورت خلاصه میگم تا بدونید آخر جریانه یگانه چی میشه.
یگانه درارایشگری خیلی ماهر میشه در هجده سالگی تصدیق(دیپلم)ارایشگری رو در یه ازمون بسیار سخت
میگیره.دربیست سالگی سالن مجزا برای خودش میزنه ودرامد حسابی داشته،عمه خانم همون سال فوت میشه.چون تنها بوده میره یه اتاق از منزل همسایه خاله ناهیدو اجاره میکنه در واقع فقط برای خواب چون از صبح میرفته سالن تاشب.درامدشم خیلی خوب بوده،تا اینکه با یکی از مشتریاش که دختری تحصیلکرده به اسم مینا بوده دوست میشه وبا هم بیرون میرفتن وخرید و...ویه روز اتفاقی برادردانشجو وخوش مشربشو میبینه وهر دو عاشق هم میشن،چند جلسه ای با حضور مینا همو ملاقات میکنن،البته چون این ملاقاتا یگانه رو یاد جریان عمه جیران میندازه سعی میکنه ادامه نده،ولی با اصرار مینا وبرادرش رو به رو میشه ودرنهایت دعوتش میکنن منزلشون تا پدر ومادرشم یگانه رو ببینن،یه خونه ی مجلل ،که همه فامیل از عمو وعمه میناهم حضور داشتن تا عروسو ببینن.همه استقبال گرمی میکنن بجز پدره مینا ومهرداد.که یکباره جلو جمع میگه من نمیزارم پسر تحصیلکرده ام بایک بند انداز ازدواج کنه،تازه بی کس وکارم که هست،یگانه به شدت خرد میشه ودوان دوان مجلسو ترک میکنه،مینا ومهرداد دنبالش میرن ولی یگانه میگه هرگز دنبالم نیاین.از اونروز یگانه تصمیم میگیره درس بخونه ولی زمانشو نداشته.بعد میگه انقدر پول جمع میکنم تا همه بواسطه ی پولدار بودنم بهم احترام بزارن.امتحان گریموری صدا وسیما رو میده وپدیرفته میشه،از صبح ساعت شش تا ده ویازده یه پشت کار میکرده درسالن ودر صدا وسیما.انقدر کار میکرده که فرصتی برای غذا واستراحت نداشته،دچار زخم معده میشه وکمبود ویتامین و...تایه روز غش میکنه ومیبرنش بیمارستان،دکتر پیری که بوده جویای علت اینهمه خستگی وبی غذایی میشه،یگانه کل جریانو میگه.دکتر نصیحتش میکنه ومیگه تو داری بخاطر حرفه پدر مهرداد واز اینکه از اون عصبانی هستی خودتو تنبیه میکنی...
بعد از بهبود از بیمارستان ساعت کاریشو کم میکنه،فقط به سالن میرسیده،بعدم با کمک خواهر ناهید خانم(زیور) که مترجم زبان بوده با یه فروشگاه بزرگ امریکایی که فروش پستی داشتن آشنا میشه یه بخشی از سالن رو به لباس ولوازم ارایش اختصاص میده،درامدش برای یک روز از یه هفته سر پا ایستادن درارایشگاه بیشتر بوده .در سن بیست ودوسالگی (سال چهل وچهار)با پسر زیور ازدواج میکنه،با کمک هم یه خونه میخرن،صاحب دو پسر ویک دختر میشن.وضعشون روز به روز بهتر میشده،زندگی کاملا عالی وبر وفق مراد بوده،یه روز فرهاد ومینا میان وازش خواهش میکنن بره و پدرشونو ببخشه،چون یه غده رو گردنش زده بوده که رو تکلمش تاثیر گذاشته بوده ومیگفته چون به یگانه نیش وکنایه زدم اینطور شدم،یگانه میگه بخشیدمش ولی نمیخوام ببینمش.در سالهای اول انقلاب وجنگ هم زندگیشون دستخوش تغییرات زیادی میشه،پسر نوجوانش بی اجازه عازم جبهه میشه وجانباز میشه،بعدم از جانبازی درسشو ادامه میده ودارو ساز میشه.با همکلاسش ازدواج میکنه شب عروسی با وجود خستگی زیاد، یکدفعه تصمیم میگیرن برن شمال ودم صبح از پلیس راه تماس میگیرن که عروس وداماد در تصادف فوت شدن،روزگارشون سیاه میشه،سالها درکش براشون سخت بوده.کم کم اروم میشن،پسر دومی درسو ادامه نداده ویه مغازه لباس عروس وسفره عقد داره وکاملا راضیه،دختر آخر درس میخونه در دانشگاه به استادش علاقه مند میشه ،اختلاف سنشون زیاد بوده حدود بیست سال یگانه وشوهرش مخالفت میکنن،استاد یه بار ازدواج کرده بوده ویه بچه داشته،ولی متمول بوده والبته تک فرزند.پدرش زمین گیر بوده ومادرشم فوت شده بوده،خودش با اصرار زیاد والبته تنها با دختر کوچولوش میان خواستگاری.تا از در وارد میشن یگانه از تعجب مات میمونه وحالش بد میشه،متحیر میشه از چرخ گردون وبازیاش،استاد پسره جمال بوده از زنی که بعد از عمه جیران گرفته بوده،دوروز تمام یگانه گریه میکنه والتماس که دخترش ازدواج نکنه ولی بالاخره با تهدیدایی که دخترش میکنه که فرار میکنم و...رضایت میدن،جمال آلزایمر گرفته بوده چیزی از گذشته خاطرش نبوده کم کم عضلاتشم تحلیل میره وفوت میشه وتمام ثروتی که از پدربزرگ یگانه گرفته بوده درنهایت به دختر یگانه میرسه.
یگانه از همون سالایی که عمه خانم فوت شده بوده تصمیم میگیره که عمه وعموی خودشو پیدا کنه وبا هم رابطه دارن البته درحد سالی یکبار.خانواده مادریش که هیچ.از پسرش دوتانوه دختر داره ،خیلی پسرش بهشون رسیدگی میکنه،از دخترشم که یه نوه پسر داره،دختر ودامادش بسیار باهم خوبن با وجود اختلاف سنیشون،از جریان جمال وعمه جیرانم کسی خبر نداره، جمال برا پسرش چیزی نگفته بوده .یگانه هم از کارا وافتخارات عمه اش چیزی برا شوهر وبچه اش نگفته بوده وخلاصه یه راز مونده بوده.الانم یگانه وشوهرش نزدیکه هشتاد سال سندارن،خوشن با بچه ها ونوه هاشون ویاد پسر وعروس جوانمرگشون همیشه همراهشونه...
پایان
دوستان اصولا راویا داستانو اینمدلی وچه بسا خلاصه تر برام میگن من از این مقدار بین ده تا بیست قسمت داستان مینویسم،با پر وبال وشاخ وبرگ.
ممنونم از همراهی چندین سالتون ،موفق وموید باشید😘😘😘😘😘😘
...
نظرات
سایر کاربران
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
inesta:Maryam. tb1997
به دنیای کوچیک کیکی و رنگی پنگی من خوش اومدین🤗هنرذوق خلاقیت از من خوردن کیکها وشیرینی های خوشمزه از شما😄تاسیس پیج۹۶/۷/۶
واتسآپ و تلگرام فروش زعفران و...: 09331153077 insta:: zaferane_momtaz_qaenat
زندگی شگفت انگیز است فقط اگربدانید که چطور زندگی کنید
کاربر فعال سرآشپز پاپیون