Arefeh-Omidkhah
Arefeh-Omidkhah

دستور پختی یافت نشد

کیک تولد دخترم

کیک تولد دخترم

۱۳ تیر ۹۸
#دختر دار که شدم،
تمام دنیا رو از وجودش با خبر میکنم

🔹هیچ وقت به هیچکس اجازه نمیدم که بگه
ایشالا بچه دومت پسر باشه

🔹دختر دار که شدم
بهش میگم همیشه بخند
اون قدر عمیق و اون قدر بلند
که حتی لنز دوربین هم به خنده هات حسادت کنه

🔹بهش یاد میدم رو پای خودش وایسه
هیچ وقت واسه رسیدن به خواسته هاش از واژه ی "شوهر" استفاده نمیکنم
بهش یاد میدم وقت دلش لرزید واسه مردونگی های یه مرد
واسه صدای کلفت و غرور مردونه و غیرتی که خرج دخترکم میشه
اون موقع وقت ازدواجشه
نه وقتی که بخواد مجردی بره مسافرت،
نه وقتی که بخواد بلند بخنده
نه وقتی که بخواد شاد باشه

🔹دختردار که شدم هیچ وقت از ترس اجتماع و بخاطر امنیت خودش
تو قفس بزرگش نمی‌کنم
بلکه بهش آزادی و پرواز رو یاد میدم
دختردار که شدم
بهش میفهمونم زندگی با یه عالمه حسرت فاجعه است

🔺روزت مبارک دخترک شاد رویاهای من💙💜❤️🧡


ممنون ازنگاه مهربونتون
...
کیک تولدهمسرم

کیک تولدهمسرم

۱۳ تیر ۹۸
#من هميشه از اون دختراي دست و پاچلفتي احساسات بودم
از اونا كه بلد نبودن زنگ نزنن، پيامك نفرستن، عينِ دخترِ آدميزاد قهر كنن
از اونا كه بلد نبود وقتي تو تلگرام فُلاني مسيج داد، نَپَره رو گوشي و اين دست و اون دست كنه براي "سيـن" كردن و به روي خودش نياوردن كه مثلا ايني كه دوسش دارم برام مهمه!
از اونا كه بلد نبود تا ١٠٠ آروم آروم بشماره و بعد جواب تلفن طرفش رو بده كه يعني تو مهم ترين من نيستي و هول بَرِت نداره!
من هيچ وقت ياد نگرفتم وقتي "فُلاني ايـز تايپينـگه" تو صفحه ش نباشم و به محضِ "سِـند" شدنِ مسيجش، "سين نكنم"
من از اون دست و پاچلفتي هاي احساساتيم كه اگر كسي رو دوست داشته باشم،
گوشي موبايلم، به وقتِ بودنش در كنارم بي ارزش ترين وسيله ست و به وقتِ نبودنش با ارزش ترين وسيله...
از اوناييم كه وقتي خوشحالم تو اوجِ خوشحالي و احساساتي شدن، زودتر اشكم در مياد تا وقتي كه از غم در حالِ التماس به چشمام كه دو قطره اشك بريز و قلبمو سبك كن...
من از اونام كه تو دهنم نميچرخه براي كمي لوس شدن هم كه شده، به زبون بيارم "باشـه حالا كه اينجوري شد، دوست ندارم!"
من پير شدمو ياد نگرفتم وقتي كسي رو دوست دارمو ازم ميپرسه: "دوسم داري؟!" به شوخي و ناز و عشوه ي خركي هم كه شده بگم: "معلومه كه نه" !
از اون دست و پاجلفتي هاي احساساتيم كه تمام زندگي و هَمّ و غمم، اگر كسي رو دوست داشته باشم، ميشه "او"
و تمام حال و روزم بسته به حال و روز طرفم، گِرِه كـور ميخوره!
به وقت شاديش از تَهِ دل ميخندمو به وقت غمش، از تَهِ دل، دلشوره و غمگينم...
من از اون هاييم كه قول ميدم و حتي به زبون ميارم كه ديگه پيامك نميدم تا خودش بهم پيامك بده،
٥ دقيقه نميگذره كه دلتنگي دو دستي گلوم رو فشار ميده و دست هام رو هدايت ميكنه به سمتِ نوشتنِ:
"دلم برات تنگ شده"
آره...من از اون دست و پاجلفتي هايِ احساساتم،
كه به وقتِ تعارفِ چايِ محبت به معشوقم،
از بس هول ميشم و محوِ تماشايِ يار،
رو به روش مي ايستم،
سيني چاي ساعت ها به دستم،
و يادم ميره او رفته و آنچنان گرمِ احساساتم،
كه نفهميدم كي رفته و چاي سرد شده ي دست نخورده، نصيب خودم

لحظه هاتون عاشقانه
#ممنون ازنگاه مهربونتون
...
هفت سین۹۸
سال نومبارک
#امیدوارم سال۹۸
سال خوبی برای همه ی
شمادوستای پاپیونیم باشه
اینم هفت سین کوچیک ما
که بخاطرکمبودفضا
من کنار اوپن آشپزخونه چیدمش
لطفا ورق بزنیدعیدی هامم ببینید
که ایدش ازمحبوبه جون خدمتی
هست مرسی محبوبه جان


ممنون ازنگاه مهربونتون
...
بهانه ی قشنگ
باشمابودن
#سال ، دارد تمام می شود ...
دارم فکر می کنم ؛
به روزهایی که رفت ...
به لحظاتی که خندیدم ...
لحظاتی که اشک ریختم ...
و تمامِ ثانیه هایی که کنارِ عزیزانم گذشت ...
با سرعت ، مرور می کنم ؛
اتفاقاتِ خوب و بدی را که برایم افتاد ...
آدم هایِ جدیدی را که وارد زندگی ام شدند ...
و آدم هایی را ... که از زندگی ام رفتند ...
دیگر قرار است یک جمله ی "یادش بخیر" قبل از خاطراتِ خوبِ امسالم بیاید ...
قرار است امسالم بشود ؛ "پارسال" ...
من تمام این روزها را زندگی کردم ،
خوب هایشان برایم امید بود ، و بدهایشان برایم درس !
میانِ همین روزها بود که یاد گرفتم ؛
قوی تر باشم ...
عاشق تر باشم ...
مهربان تر باشم ...
خدایا ، به مردمِ کشورم کمک کن !
دستی به سر و گوشِ زندگیشان بکش ...
دردهایشان را درمان باش ...
و دلهایشان را از همیشه شادتر کن !!!
ای کاش سالِ جدید برایمان ، سالِ اتفاقاتِ خوب باشد ...
کاش بادهایِ بهار ، همدلی و عشق را همه جا پخش کنند ...
و کاش ابرها ، مهربانی بر سرِ این مردم ببارند ...
آنقدر که انسانیت ، جانی دوباره بگیرد !
کاش سالِ پیشِ رو ، بهترین سالِ زندگیمان شود ...
سالی که تنها اشکِ جاری از چشم ها ، اشکِ شوق باشد ...
سالی که همگی خوشبخت باشیم ...
سالی که ...
دلمان نیاید تمام شود ... !

ممنون ازنگاه مهربونتون
...
کیک وانیلی
باتیکه های شکلات
#داستان
#لطفا یک دقیقه مطالعه

💎 شازده کوچولو پرسید :
گول خوردن یعنی چی؟

روباه گفت:
همونه که اگر نخوری
"تنها" میمونی!!!

📚شازده کوچولو
✍آنتوان دوسنت اگزوپری

#اینم یه کیک یهویی باکمترین امکانات
برای تولد زنداداش عزیزم
درست کردم
کیک.وانیلی هست البته شکلات تلخ خوردشده داخلش ریختم


مرسی ازنگاه مهربونتون
...
لازانیا

لازانیا

۱۵ اسفند ۹۷
#داستان
#لطفا یک دقیقه مطالعه

💎عمویم گفت: "چجوری به مدرسه میروی؟؟"
گفتم: "با اتوبوس"
پوزخندی زد و گفت: "من وقتی به سن تو بودم ده کیلومتر پیاده میرفتم..."
عمویم گفت: "چقدر بار را میتوانی بلند کنی؟"
گفتم: "یه گونی برنج..."
پوز خندی زد و گفت: "من وقتی هم سن تو بودم یه گاری را به حرکت در می آوردم و یک گوساله را بلند میکردم..."
عمویم گفت: "تا حالا چند بار دعوا کرده ای؟"
گفتم: "دو بار و هر دو بار هم کتک خوردم..."
پوزخندی زد و گفت: "من وقتی هم سن تو بودم هر روز دعوا میکردم و هیچ وقت هم کتک نمی خوردم..."
عمویم گفت: "چند سالته؟"
گفتم: "نه سال و نیم..."
بادی به غبغب انداخت و گفت من وقتی سن تو بودم ده سالم بود...!

👤شل سیلور استاین

ممنون ازنگاه مهربونتون
...
سفره همگی پربرکت

سفره همگی پربرکت

۱۴ اسفند ۹۷
#داستان
#لطفا یک دقیقه مطالعه

💎 هر"پرهیزکاری"گذشته ای دارد
وهر"گناه کاری"آینده ای
پس قضاوت نکن.
میدانم اگر: قضاوت نادرستی در مورد کسی بکنم،
دنیا تمام تلاشش را میکند تا مرا در شرایط او قرار دهد تا به من ثابت کند.
در تاریکی همه ی ما شبیه یکدیگریم.

محتاط باشیم، در "سرزنش "
و"قضاوت کردن "دیگران
وقتی ؛
نه از" دیروزاو"خبر داریم،
نه از"فردای خودمان".
📚شیاطین
👤داستايوفسكى

ممنون ازنگاه مهربونتون
...
کیک خرمالووبادام

کیک خرمالووبادام

۱۳ اسفند ۹۷
#داستان
#لطفا دقیقه مطالعه

💎جنایتکاری که آدم کشته بود، در حال فرار با لباس ژنده خسته به دهکده رسید.
چند روزچیزى نخورده بود وگرسنه بود. جلوى مغازه میوه فروشى ایستاد و به سیب هاى بزرگ و تازه خیره شد، اما پولى براى خرید نداشت. دودل بود که سیب را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدایى کند. توى جیبش چاقو را لمس مى کرد که سیبى را جلوى چشمش دید! چاقو را رها کرد... سیب را از دست مرد میوه فروش گرفت. میوه فروش گفت: «بخور نوش جانت، پول نمى خواهم.»
روزها، آدمکش فرارى جلوى دکه میوه فروشى ظاهر میشد. وبى آنکه کلمه اى ادا کند، صاحب دکه فوراً چند سیب در دست او میگذاشت .یک شب، صاحب دکه وقتى که مى خواست بساط خود را جمع کند، صفحه اوّل روزنامه به چشمش خورد .عکس توى روزنامه را شناخت .زیر عکس نوشته بود: «قاتل فرارى»؛ و جایزه تعیین شده بود.
میوه فروش شماره پلیس را گرفت... موقعی که پلیس او را مى برد،به میوه فروش گفت : «آن روزنامه را من جلو دکه تو گذاشتم . دیگر از فرار خسته شدم. هنگامى که داشتم براى پایان دادن به زندگى ام تصمیم مى گرفتم به یاد مهربانی تو افتادم.
"بگذار جایزه پیدا کردن من، جبران زحمات تو باشد"

👤 گابریل گارسیا مارکز

ممنون ازنگاه مهربونتون
...
ماکارانی ساده

ماکارانی ساده

۱۲ اسفند ۹۷
#داستان
#لطفا یک دقیقه مطالعه

💎 رﻭﺯﯼ ﭘﺴﺮﯼ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺪﺭ ﺧﻮﺩ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺮ ﻣﺎﺷﯿﻨﯽ ﺑﻮﺩ و ﺩﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺍﯼ ﭘﺮﭘﯿﭻ ﻭ ﺧﻢ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﮐﻨﺘﺮﻝ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﭘﺪﺭ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪﻩ، ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﺳﺨﺖ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺑﻪ ﺩﺭﻩ ﺳﻘﻮﻁ می‌کند. ﭘﺪﺭ ﺩﺭ ﺟﺎ ﻓﻮﺕ می‌کند ﺍﻣﺎ ﭘﺴﺮ ﺗﻮﺳﻂ ﻧﯿﺮﻭﻫﺎﯼ ﺍﻣﺪﺍﺩﯼ ﻧﺠﺎﺕ می‌یابد ﻭ ﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ منتقل می‌شود. ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺭﯾﯿﺲ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺮﺭﺳﯽ ﻭﺿﻌﯿﺖ ﺟﺴﻤﺎﻧﯽ ﮐﻮﺩﮎ ﺑﻪ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﺍﻭ می‌رود ﺑﻪ ﯾﮑﺒﺎﺭﻩ ﻭ ﺑﺎ ﺷﮕﻔﺘﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ‌می‌شود ﮐﻪ ﺁﻥ ﮐﻮﺩﮎ ﭘﺴﺮ ﺧﻮﺩ ﺍﻭﺳﺖ!

ﺳﻮﺍﻝ: «ﺍﮔﺮ ﭘﺪﺭ ﮐﻮﺩﮎ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ، ﭘﺲ ﺭﯾﯿﺲ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺍﺳﺖ!؟»

چند ثانیه فکر کنید سپس بخوانید.

ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﺍﻓﮑﺎﺭﯼ ﭼﻨﮓ می‌زند ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﭘﺸﺘﻮﺍﻧﻪ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻥ ﻧﺪﺍﺭد. ﺁﯾﺎ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻓﮑﺮﺵ ﺭﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﺭﺋﯿﺲ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﯾﮏ ﺯﻥ ﺑﺎﺷﺪ!؟

ﺍﮔﺮ ﺗﻔﮑﺮ ﻗﺎﻟﺒﯽ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺟﻨﺴﯿﺖ ﻭﺟﻮﺩ نمی‌داشت ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻝ جواب ﺩﺭﺳﺖ می‌دادیم. ﺑﻠﻪ ﺭﺋﯿﺲ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻣﺎﺩﺭ ﭘﺴﺮ ﺑﻮﺩ. ﻣﮕﺮ ﻓﻘﻂ ﻣﺮﺩ می‌تواند ﺭﺋﯿﺲ ﺑﺎﺷﺪ!؟

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻣﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺳﯿﺮ ﺗﻔﮑﺮﺍﺕ ﻗﺎﻟﺒﯽ ﺧﻮﺩ ﻫﺴﺘﯿﻢ. ﺗﻔﮑﺮ ﻗﺎﻟﺒﯽ ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺟﻨﺴﯿﺖ ﻧﯿﺴﺖ، در ‌هر زمينه‌اى می‌تواند باشد. مراقب تفکر قالبی خود باشیم.

#ناهارفردای آقای خونس
ببخشیددیزاین خاصی نداره
همینطوری برگردوندمش توظرفش
چون همسرم ناهارش رومیبره سرکارمیخوره

ممنون ازنگاه مهربونتون
...
ناهارامروزمن ودخترم
#داستان
#لطفا یک دقیقه مطالعه

💎زمستان بود.
جان می کندم در نیویورک نویسنده شوم.
سه یا چهار روز بود لب به غذا نزده بودم. فرصتی پیش آمد تا بالاخره بگویم:
"می خوام مقدار زیادی ذرت بو داده بخورم"
وخدای من، مدت ها بود غذایی این همه به دهانم مزه نکرده بود.
هر تکه از آن و هر دانه مثل یک قطعه استیک بود. آنها را میجویدم و راست می افتاد توی معده ام.
معده ام می گفت:"متشکرم،متشکرم،متشکرم". مثل آنکه توی بهشت باشم همینطور قدم میزدم که سرو کله دو نفر پیدا شد، یکیشان به آن یکی گفت:"خدای بزرگ"
طرف مقابل پرسید:" چه شده؟"
اولی گفت:"آن یارو را دیدی که ذرت میخورد؟ وحشتناک بود!".
بعد از آن حرف دیگر از خوردن ذرت ها لذت نبردم. به خودم گفتم:" منظورش از وحشتناک چه بود؟ من که توی بهشت سیر می کنم."*
گاهی به همین راحتی
با یه کلمه، یه جمله، یه حالت چهره
میتونیم مردم رو از بهشت خودشون
بکشونیم بیرون
و این واقعا بی رحمانه ترین کاره.
سرمونو می کنیم تو زندگی یکی که اصلا به ما مربوط نیست، کاری با ما نداره و ازمون چیزی نپرسیده، نخواسته و ... دهنمونو باز میکنیم
و از بهشت شخصیش می رونیمش!

✍چارلز بوکوفسکی
📚 شاعری با یک پرنده آبی.

ممنون ازنگاه مهربونتون
...
لازانیای رولی

لازانیای رولی

۱۱ اسفند ۹۷
#داستان
#لطفا یک دقیقه مطالعه

💎 یک روز صبح در کشور آلمان مردمی که برای خرید شیر آمده بودند ، در کمال تعجب دیدند شیری که تا دیروز 1 یورو فروخته میشد ، امروز 1.5 یورو عرضه میشود . هیچ کس سرو صداو اغتشاشی نکرد اما ، هیچ کس هم شیر نخرید.

بطری های شیر به کارخانه مرجوع شد و همان شب آنگلا مرکل از تلویزیون رسمی آلمان بصورت زنده از مردمان کشورش بابت این گرانی عذر خواهی کرد و از فردا شیر دوباره به قیمت 1 یورو توزیع شد ...!!!!

یک روز در کشور ايران مردمی که برای خرید مرغ آمده بودند ، در کمال تعجب دیدند مرغ که تا دیروز کیلویی ۵۰۰۰ تومان فروخته میشد ، امروز ۹۰۰۰ هزار تومان عرضه میشود . همه سرو صدا و اعتراض كردند که چه خبره این همه گرونی اما ، همه هم مرغ خریدند و حتي از نياز روزانه نيز بيشتر خريدند !!!

مرغ های مغازه ها فاسد نشدند و همه به فروش رسيد حتي در بازار ناياب نيز شد! چند روز بعد قيمت مرغ افزايش پيدا كرد و به ۱۴۰۰۰ هزار تومان رسيد و همچنان مردم خريدند و میخرند و كسي هم عذرخواهي نكرد و نمیکند
و مرغ نيز توزيع میشود .....!!!!
از ماست که بر ماست ...


#شب عیده
کاری نکنیم قشرضعیف جامعه
به جای خوراک وپوشاک
حسرت وخجالت به خونشون ببرن
به خودمون رحم کنیم
پولدارترین آدم این کره ی خاکی هم که باشیم
بایدبذاریم وبریم
باخودمون توشه خوبی ببریم

ممنون ازنگاه مهربونتون
...
کیک شکلاتی

کیک شکلاتی

۱۰ اسفند ۹۷
#نمیدونم اینجاچه حسابیه
اگه یه کارخوب رویه آدم معمولی بذاره نهایت۲۰۰تالایک میخوره
ولی بعضیاهم هستن ازدرقابلمه عکس میذارن یاعکس استکان چایشون رومیذارن1kلایک میخوره
اینجاخیلی هاهستن که واقعاشایسته هستن
حتی چندینkهم لایک بشن
حقشونه
امابعضی هاهم هستن شایدشایسته۱kلایک نباشن ولی حقشون۲۰۰تالایک هم نیست
یکم جانب انصاف رو رعایت کنیم
نگاه نکنیم کیالایکمون میکنن
تا لایکشون کنیم
شرطی نباشیم
کارهای زیباروببینیم
حقشون رو ادا کنیم
اینارو نوشتم
نه اینکه لایک کنیدکارمو
فقط بعضی هاهستن
اگه امیدشون رو ازدست بدن
اگه تشویق نشن
شایدازجمعمون بیرون برن
به آدمها امیدبدیم
ناامیدشون نکنیم


ممنون ازنگاه مهربونتون
...
حلوای آردگندم
به یادپدرم
#داستان
#لطفا یک دقیقه مطالعه

💎در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید؛
_آقا این بسته نون چند؟
فروشنده با بی حوصله گفت: هزار و پونصد تومن!
پیرمرد با نگاهی پر از حسرت رو به فروشنده گفت:
نمیشه کمتر حساب کنی؟!!
توی اون لحظات توقع شنیدن هر جوابی رو از فروشنده داشتم جز این که شنیدم!؛
_نه، نمیشه!!
دوره گرد پیر، مظلومانه با غروری که صدای شکستنش گوشمو کر کرده بود بسته ی نون رو سر جاش گذاشت و از مغازه خارج شد!
درونم چیزی فروریخت...هاج و واج از برخورد فروشنده به دوستم چشم دوخته بودم.
از نگاه غمگینش فهمیدم اونم به چیزی فکر میکنه که من فکر میکنم!
یه لحظه به خودم اومدم، باید کاری میکردم.
این مبلغ بینهایت ناچیز بود اما برای اون پیرمرد انگار تمام دنیا بود!
به دوستم گفتم تا دور نشده این بسته نون رو بهش برسون!
پولش رو حساب کردم و از مغازه خارج شدم.
پیرمرد بینوا به قدری از دیدن یه بسته نون خوشحال شده بود که انگار همه ی دنیا توی دستاشه!
چه حس قشنگی بود...
.
اون روز گذشت...
شب پشت چراغ قرمز یه دختر بچه ی هفت، هشت ساله
با یه لبخند دلنشین به سمتم اومد؛
ازم فال میخری؟
با لبخند لپشو گرفتمو گفتم چند؟
_فالی دو هزار تومن!
داخل کیفمو نگاه کردم اما دریغ از حتی یه هزار تومنی!
با ناراحتی نگاش کردمو گفتم عزیزم اصلا پول خرد ندارم!
و با جوابی که ازش شنیدم درون خودم غرق شدم...
_اشکال نداره، یه فال مهمون من باشید!!
بی اختیار این جمله چند بار توی ذهنم تکرار شد؛
_یه فال مهمون من باش!!

از اینهمه تفاوت بین آدمها به ستوه اومدم!
صبح رو به خاطر آوردم، یه فروشنده ی بالغ و به ظاهر عاقل
که صاحب یه مغازه ی لوکس توو بهترین نقطه ی شهر تهران بود
از هزار و پونصد تومن ناقابل نگذشت ...
اما،
یه دختر بچه ی هفت، هشت ساله ی فال فروش دوست داشت یه فال مهمونش باشم و از دو هزار تومنش گذشت...
.
همین تلنگرای کوچیک باعث میشه ما آدما بهمون ثابت بشه که
"مرام و معرفت" نه به سنه، نه به داراییه، نه به سطح سواد آدما!

معرفت یه گوهر نابه که نصیب هر کسی نمیشه ...

"الهی كه صاحب قلبهای بزرگ دستاشون هیچوقت خالی نباشه تا بتونن با قلب پاک و بخشندشون دنیارو گلستون کنن..."

#پنجشنبه هست
شادی روح رفتگانمون
لطفاصلواتی عنایت کنید


ممنون ازنگاه مهربونتون
...
اشکنه شنبلیله

اشکنه شنبلیله

۱ اسفند ۹۷
# می آیی
در "وا" می شود...
می روی
در "بسته" می شود...
می بینی
حتی "در" هم
"وابسته" می شود ..

افتخاردارم چندماهی میزبان مادرمهربونم باشم این ناهار آموزش امروزم بوده
زیرنظرمامانم درست کردم
سایه همه مادر و پدرها مستدام.
شادی روح پدران ومادران آسمانی
وپدربنده حقیرهم لطفاصلوات

ممنون ازنگاه مهربونتون
...
شیرینی پاپاتیا

شیرینی پاپاتیا

۱ اسفند ۹۷
# کادوراکه همیشه میتوان داد
خیلی هاخرس های قرمز
وکادوهای ولنتاین سال قبل راهنوزدارند
اماعشقشان رانه ......
شاید همین که امروز در گوشه قلبمان
"تعهد"و"مهربانی"رازمزمه کنیم
بهترین هدیه برای کسی باشد
که دوستش داریم ...

لحظه هاتون عاشقانه
ممنون ازنگاه مهربونتون
...
مشاهده موارد بیشتر
سایر کاربران
خدایانمی گویم دستم رو بگیر عمریست گرفته ایی رهایم نکن❤ 👈مامان ستایش وسامیار😘بختیاریم از شهرکرد🌺
اعلاناتتون روچک کنین لایک هام رومیبینین ❤همسرم عاشقتم❤
مارال فرهادی ؛شیراز؛ کارشناس ارشد شیمی
ب عشق همسرم❤ و2تاپسرای❤❤ گلم آشپزی میکنم..
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
ممنون از نگاه سبزتان