Maman Amirsam
Maman Amirsam
به ترتیب

دستور پختی یافت نشد

به ترتیب
بانافی

بانافی

۵ روز پیش
سلام. سلام.
طعمش بانافی فوق العادس . پیشنهاد میکنم درست کنید. فیلمش تو پیجم هست.
...
شربت آبلیمو.

شربت آبلیمو.

۲ هفته پیش
چیپس ماکارونی

چیپس ماکارونی

۴ هفته پیش
چیبس ماکارونی در سرآشپز پاپیون

https://sarashpazpapion.com/recipe/e431b0d99c1684b88cb2e9710bc2dc0f

مواد لازم برای۱۰ نفر
مواد اصلی
ماکارونی پاپیونی ۱/۲ بسته
آرد سوخاری ۱/۲ لیوان
روغن مایع ۱ قاشق غذا خوری
نمک و فلفل و زرد چوبه به مقدار لازم

طرز تهیه
۱- نصف بسته ماكارونى پاپيوني را با آب و نمك و يك قاشق روغن مايع بجوشانيد تا خوب نرم شود بعد آبكش ميكنيم
۲- سپس آرد سوخارى رو با زردچوبه و فلفل مخلوط كرده و ماكارونى هاى آبكش شده را در آن غلطانده و در روغن زياد و داغ سرخ میکنیم


منبع :‌سرآشپز پاپیون
وبسایت :‌
https://sarashpazpapion.com
...
باسلوق

باسلوق

۱ ماه پیش
بیسکوییت یخچالی
چه لذتی داره اخبـار اعلام کـنه:


شــنوندگان عزیـز🎤

نمــاز عیـد فــطر بـه امــامــت قائم آل مــحــمــد ،
مــهدی فــاطمــه(س)🌕

در (خیـابـان عشــق،بـیـن الحــرمــیـن)
و
چه زیـبـا تر دعای اَللّهُمَّ اَهْلَ الْکبْرِیاءِ وَ الْعَظِمَة
بـا صـدای دلنشــیـن
"مــولا صـاحــب الزمــان(عچ)"

حــتی فــکـرشــم لذت داره 😊

ان شــاءالله امــسـال آخریـن سـال غیـبـت بـاشــه 😍

پیشاپیش عید سعید فطر مبارک🌷🌹🌷التماس دعا🙏🙏🙏
...
رنگینک قالبی

رنگینک قالبی

۲۲ اردیبهشت ۹۸
رنگینک جان. خودم که عاشقشم. پسرمم همینطور . هم برای افطار مناسبه هم یه میان وعده خوشمزه و مقوی. عاشقتونم . لایک و کامنت یادتون نره😻
...
کاچی زعفرونی

کاچی زعفرونی

۲۰ اردیبهشت ۹۸
#ویژه ماه مبارک رمضان
...
دسر سوهان بستنی
Maman Amirsam
Maman Amirsam
۱۰۴

دسر سوهان بستنی

۱۱ اردیبهشت ۹۸
وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم.او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد.غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می دیدم.
یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم اما باید به او می گفتم که در ذهنم چه
می گذرد.من طلاق می خواستم.به آرامی موضوع را مطرح کردم.به نظرنمی رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد،فقط به نرمی پرسید چرا؟
ازجواب دادن به سوالش سر باز زدم.
این باعث شد عصبانی شود.ظرف غذایش را به کناری پرت کرد وسرم داد کشید،
تو مرد نیستی!
آن شب دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم.
اوگریه می کرد.می دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی اش آمده است. اما واقعاً نمی توانستم جواب
قانع کننده ای به او بدهم.من دیگر دوستش نداشتم،فقط دلم برایش
می سوخت.
با یک احساس گناه وعذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که درآن قید شده بود می تواند خانه،ماشین و 30% از سهم کارخانه ام را بردارد.
نگاهی به برگه ها انداخت وآن را پاره کرد.
زنی که 10 سال زندگی اش را با من گذرانده بود برایم به غریبه ای تبدیل شده بود.ازاینکه وقت وانرژی اش را برای من به هدرداده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگرشده بودم.آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد واین دقیقاً همان چیزی بود که انتظارداشتم ببینم،برای من گریه او نوعی رهایی بود.فکر طلاق که هفته ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود والان محکم تر و واضح تر شده بود.روزبعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میزنشسته وچیزی
می نویسد.
شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم وخیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه ی جدیدم خسته بودم.
وقتی بیدارشدم،هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود،توجهی نکردم ودوباره به خواب رفتم.
صبح روز بعد اوشرایط طلاق خود را نوشته بود:
هیچ چیزی از من نمی خواست وفقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود.
او درخواست کرده بود که درآن یک ماه
هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم.
دلایل او ساده بود:
وقت امتحانات پسرمان بود و او
نمی خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود،برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود.
او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاق مان کردم به یاد آورم.
از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده واز اتاقمان به سمت در ورودی ببرم.
فکر می کردم که دیوانه شده است،اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودن مان قابل تحمل تر باشد،درخواست عجیبش را قبول کردم.
درمورد شرایط طلاق همسرم با
معشوقه ام حرف زدم بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است،وبعد با خنده و استهزا گفت که هرحقه ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد،
از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من وهمسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم،وقتی روز اول او را بغل کردم تا ازاتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه کاری داشتیم!
پسرم به پشتم زد وگفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده!
اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم،
حدود 10 متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم،او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سرکار برود،من هم به تنهایی سوار ماشین شده وبه سمت شرکت حرکت کردم.در روز دوم هردوی ما برخورد
راحت تری داشتیم،به سینه ی من تکیه داد، می توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم،فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده ام، فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست، چروک های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود،یک دقیقه باخودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده ام؟!
در روز چهارم وقتی او را بغل کرده وبلند کردم احساس کردم حس صمیمیت بین مان برگشته است،این آن زنی بود که 10سال زندگی خود را صرف من کرده بود،درروز پنجم وششم فهمیدم که حس صمیمیت
بین مان در حال رشد است،چیزی از این موضوع به معشوقه ام نگفتم،هرچه روزها جلوتر می رفتند بغل کردن او برایم
راحت تر می شد،این تمرین روزانه
قوی ترم کرده بود،
یک روز داشت انتخاب می کرد چه لباسی تن کند،چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد،آه کشید وگفت که همه لباس هایم گشاد شده اند،یکدفعه فهمیدم که چقدرلاغر شده است،به همین خاطربود که می توانستم اینقدر راحت تر بلندش کنم!
یکدفعه ضربه به من وارد شد،بخاطر همه این درد و غصه هاست که اینطور شده است،ناخودآگاه به سمتش رفته وسرش را لمس کردم،همان لحظه پسرم وارد اتاق شد وگفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی وبیرون بیاوری،برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده وبیرون ببرد بخش مهمی از زندگی اش شده بود، همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم درآغوش گرفت،صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می ترسیدم دراین لحظه ی آخرنظرم را تغییردهم،بعد او را در آغوش گرفته وبلند کردم واز اتاق خواب بیرون آورده وبه سمت در بردم، دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود،من هم او را محکم درآغوش داشتم،درست مثل روز عروسی مان،
اما وزن سبک تر او باعث ناراحتی ام شد، در روز آخر وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می توانستم یک قدم بردارم، پسرم به مدرسه رفته بود،محکم بغلش کردن وگفتم واقعاً نفهمیده بودم که زندگی مان صمیمیت کم دارد!
سریع سوارماشین شدم وبه سمت شرکت حرکت کردم،وقتی رسیدم حتی درماشین را هم قفل نکردم!
می ترسیدم هرتاخیری نظرم را تغییر دهد، ازپله ها بالا رفتم،معشوقه ام که منشی ام هم بود در را به رویم باز کرد،
به او گفتم که متاسفم،دیگر نمی خواهم طلاق بگیرم!
او نگاهی به من انداخت،تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی ام گذاشت وگفت تب داری؟
دستش را از روی صورتم کشیدم،
گفتم متاسفم!من نمی خواهم طلاق بگیرم، زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم،حال
می فهمم دیگرباید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز او را در آغوش گرفته و از اتاق خواب مان بیرون بیاورم! معشوقه ام احساس می کرد که تازه از خواب بیدار شده است،یک سیلی محکم به گوشم زد وبعد در را کوبید وزد زیر گریه! از پله ها پایین رفتم وسوار ماشین شدم، سر راه جلوی یک مغازه ی گل فروشی ایستادم ویک سبد گل برای همسرم سفارش دادم،فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم؟
لبخند زدم و نوشتم:
"تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغل ات می کنم و از اتاق بیروم می آورمت"..
شب که به خانه رسیدم،با گلها در دستم و لبخندی روی لبهایم پله ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده ومرده است!
او ماه ها بود که با سرطان می جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه ام بودم که این را نفهمیده بودم،او می دانست که خیلی زود خواهد مرد ومی خواست مرا از واکنش های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند،حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم..!!
جزئیات ریز زندگی مهم ترین چیزها در روابط ما هستند؛
خانه،ماشین، دارایی ها وسرمایه مهم نیست،اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می آورد اما خودشان خوشبختی نمی آورند،سعی کنید دوست همسرتان باشید وهر کاری از دست تان برمی آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید..
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
...
کیک خیس شکلاتی

کیک خیس شکلاتی

۷ اردیبهشت ۹۸
پیتزا

پیتزا

۱ اردیبهشت ۹۸
پاستیل ژله ای

پاستیل ژله ای

۲۷ فروردین ۹۸
معجون عسلی

معجون عسلی

۲۷ فروردین ۹۸
مشاهده موارد بیشتر
سایر کاربران
تمام زندگیم همسرم وپسرم 💕💕💕
سراجی هستم متولد مهر 67 (اهواز) مامان ابراهیم کوچولو🙌لیسانس ادبیات فارسی📚👓 ساکن کربلا🌷
خسروی هستم مامان پارمیس و پارسا ساکن بیرجند دکترای داروسازی دارم اما عاشق اشپزی و قنادی و کارای هنری هستم
شیراز نویسنده،شاعر،نقاش،فرهنگی دارای مدرک بین‌الملل سفره آرایی 😊
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
23ساله دانشجوی مامائی مامان نی نی تبسم