♡ستایش♡
♡ستایش♡

دستور پختی یافت نشد

ژله

ژله

۲ هفته پیش
زیبا باش زیبا زندگی کن
زیبا بیندیش
زیبا بخند
تنها راهزنی که دار و ندار آدمی
را به تاراج می برد
شاد نبودن و افکار منفی اوست
...
مرغ

مرغ

۲ هفته پیش
مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ،
آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد :
آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند ،
از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه
مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وشگون ریز ،
از لپ هام گرفت تا گل بندازه
تا اومدم گریه کنم گفت : هیس ، خواستگار آمده

خواستگار ، حاج احمد آقا ، خدا بیامرز چهل و دو سالش بود و من ُنه سالم
گفتم : من از این آقا می ترسم ، دو سال از بابام بزرگتره
گفتند : هیس ، شکون نداره عروس زیاد حرف بزنه و تو کار نه بیاره

حسرت های گذشته را با طعم آب نبات قیچی فرو داد و گفت :
کجا بودم مادر ؟ آهان
جونم واست بگه ، اون زمون ها که مثل الان عروسک نبود
بازی ما یه قل دو قل بود و پسرهام الک دو لک و هفت سنگ
سنگ های یه قل دو قل که از نونوایی حاج ابراهیم آورده بودم را
ریختند تو باغچه و گفتند :
تو دیگه داری شوهر می کنی ، زشته این بازی ها
گفتم : آخه ....
گفتند: هیس آدم رو حرف بزرگترش حرف نمی زنه

بعد از عقد ، حاجی خدا بیامرز ، به شوخی منو بغل کرد و نشوند رو طاقچه ،
همه خندیدند ولی من ، ننه خجالت کشیدم
به مادرم می گفتم : مامان من اینو دوست ندارم، دوست داشتن چیه ؟
عادت میکنی

بعد هم مامانت بدنیا اومد
با خاله هات و دایی خدابیامرزت ،
بیست و خورده ایم بود که حاجی مرد
یعنی میدونی مادر ، تا اومدم عاشقش بشم ، افتاد و مرد
نه شاه عبدالعظیم با هم رفتیم و نه یه خراسون ،
یعنی اون می رفت ، می گفتم : اقا منو نمی بری ؟
می گفت هیس ، قباحت داره زن هی بره بیرون

می دونی ننه ، عین یه غنچه بودم که گل نشده ،
گذاشتنش لای کتاب روزگار و خشکوندنش

مادر بزرگ ، اشکش را با گوشه چارقدش پاک کرد و گفت :
آخ دلم می خواست عاشقی کنم ولی نشد ننه
اونقده دلم می خواست یه دمپختک را لب رودخونه بخوریم ، نشد
دلم پر می کشید که حاجی بگه دوست دارم ، ولی نگفت
حسرت به دلم موند که روم به دیوار ، بگه عاشقتم ولی نشد که بگه

گاهی وقتا یواشکی که کسی نبود ، زیر چادر چند تا بشکن می زدم
آی می چسبید ، آی می چسبید

دلم لک زده بود واسه یک یه قل دو قل و نون بیار کباب ببر
ولی دست های حاجی قد همه هیکل من بود ،
اگه میزد حکما باید دو روز می خوابیدم

یکبار گفتم ، آقا میشه فرش بندازیم رو پشت بوم شام بخوریم ؟
گفت : هیس ، دیگه چی با این عهد و عیال ، همینمون مونده که انگشت نما شم
مادر بزرگ به یه جایی اون دور دورا خیره شد و گفت:
می دونی ننه ، بچه گی نکردم ، جوونی هم نکردم
یهو پیر شدم ، پیر

پاشو دراز کرد و گفت : آخ ننه ، پاهام خشک شده ، هر چی بود که تموم شد
آخیش خدا عمرت بده ننه
چقدر دوست داشتم کسی حرفمو گوش بده و نگه هیس

به چشمهای تارش نگاه کردم ، حسرت ها را ورق زدم و رسیدم به کودکی اش
هشتی ، وشگون ، یه قل دوقل ، عاشقی و ...

گفتم مادر جون حالا بشکن بزن ، بزار خالی شی
گفت : حالا دیگه مادر ، حالا که دستام دیگه جون ندارن ؟
انگشتای خشک شده اش رو بهم فشار داد ولی دیگه صدایی نداشتند

خنده تلخی کرد و گفت : آره مادر جون ،
اینقدر به همه هیس نگید
بزار حرف بزنن
بزار زندگی کنن
آره مادر هیس نگو ، باشه؟
خدا از "هیس "خوشش نمياد...
ﺑﺎ ﯾﮏ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﻣﯿﺸود ﺁﻫﻨﮓ ﮔﻮﺵ ﮐﺮﺩ
ﺑﺎ ﯾﮏ ﮐﺮ ﻭ ﻻﻝ ﻣﯿﺸود ﺷﻄﺮﻧﺞ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ
ﺑﺎ ﯾﮏ ﻣﻌﻠﻮﻝ ﺫﻫﻨﯽ ﻣﯿﺸود ﺭﻗﺼﯿﺪ
ﺑﺎ ﯾﮏ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺳﺮﻃﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸود از زندگی گفت
ﺑﺎ ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺭﻭﯼ ﻭﯾﻠﭽﺮ ﻣﯿﺸود قدم زد
ﻭﻟﯽ
ﺑﺎ یک ﺁﺩﻡ بی احساس،
ﻧﻪ ﻣﯿﺸود ﺣﺮﻑ ﺯﺩ،ﻧﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ ،ﻧﻪ ﻗﺪﻡ ﺯﺩ ﻭ ﻧﻪ ﺷﺎﺩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩ !!!!
یک ضرب المثل چینی می گوید برنج سرد را می توان خورد،
چای سرد را می توان نوشید اما نگاه سرد را نمی توان تحمل کرد...
مهم نیست کف پاتو شستی یا نه؟!
حتی مهم نیست کف پات نرمه یا زبر

اما این مهمه

که وقتی از زندگی کسی رد می شی ؛
رد پای قشنگی از خودت به جا بگذار

همیشه میشه تموم کرد
فقط بعضی اوقات دیگه نمیشه دوباره شروع کرد...
مواظب همدیگه باشیم !
از یه جایی بــه بعد...............دیگه بزرگ نمیشیم؛ پـیــــــــــر میشیم
از یه جایی بــه بعد............. دیگه خسته نمیشیم؛ می بُــــــــــــرّیم
از یه جایی بــه بعد..........دیـگه تــکراری نیستیم؛ زیـــــــــــادی هستــــــــیم...!!
پس قدر خودمون ، خانواده مون ، دوستانمونو، زندگيمونو و کلأ حضور خوشرنگ مون رو تو صفحهء دفتر خلقت بدونيم...و الا...
محبت تجارت پایاپای نیست ّ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
پاپیون لطفا توی پیج خودم نذار ♡
...
کیک دو رنگ

کیک دو رنگ

۲ هفته پیش
پاپیون لطفا قبول کن 😢💝❤❤😘😘😘😍😍😍❤❤❤💛💛💚💚💙💙❤❤😘😘😘😍😍😍❤❤❤💛💛💚💚💙💙❤❤😘😘😘😍😍😍❤❤❤💛💛💚💚💙💙❤❤😘😘😘😍😍😍❤❤❤💛💛💚💚💙💙😘😍❤💕💞💞💕❤😍😘😘😍❤💕💞💞💕❤😍😘😘😍❤💕💞💞💕❤😍😘😘😍❤💕💞💞💕❤😍😘😘😍❤💕💞💞💕❤😍😘😘😍❤💕💞💞💕❤😍😘😘😍❤💕💞💞💕❤😍😘😘😍❤💕💞💞💕❤😍😘🌹🌷🌺❤💞💕💟🌹🌷🌺❤💞💕💟🌹🌷🌺❤💞💕💟🌹🌷🌺❤💞💕💟🌹🌷🌺❤💞💕💟🌹🌷🌺❤💞💕💟🌹🌷🌺❤💞💕💟🌹🌷🌺❤💞💕💟🌹🌷🌺❤💞💕💟🌹🌷🌺❤💞💕💟🌹🌷🌺❤💞💕💟🌹🌷🌺❤💞💕💟🌹🌷🌺❤💞💕💟🌹🌷🌺❤💞💕💟😘😍❤💕💞💞💕❤😍😘😘😍❤💕💞💞💕❤😍😘😘😍❤💕💞💞💕❤😍😘😘😍❤💕💞💞💕❤😍😘❤❤😘😘😘😍😍😍❤❤❤💛💛💚💚💙💙❤❤😘😘😘😍😍😍❤❤❤💛💛💚💚💙💙❤❤😘😘😘😍😍😍❤❤❤💛💛💚💚💙💙🌺🌻🌹🌷🌺🌻🌹🌷🌺🌻🌹🌷🌺🌻🌹🌷🌺🌻🌹🌷🌺🌻🌹🌷🌺🌻🌹🌷🌺🌻🌹🌷🌺🌻🌹🌷🌺🌻🌹🌷🌺🌻🌹🌷🌺🌻🌹🌷🌺🌻🌹🌷🌺🌻🌹🌷🌺🌻🌹🌷😍😘✌💘❤💯💕😍😘✌💘❤💯💕😍😘✌💘❤💯💕😍😘✌💘❤💯💕😍😘✌💘❤💯💕😍😘✌💘❤💯💕😍😘✌💘❤💯💕😍😘✌💘❤💯💕😍😘✌💘❤💯💕😗😙😘❤💝😗😙😘❤💝😗😙😘❤💝😗😙😘❤💝😗😙😘❤💝😗😙😘❤💝😗😙😘❤💝😗😙😘❤💝😍😘💕😍😘💕😍😘💕😍😘💕😍😘💕😍😘💕😍😘💕💞😍😘💞💞😍😘💞💞😍😘💞💞😍😘💞💞😍😘💞❣️😘💋😘❣️❣️😘💋😘❣️❣️😘💋😘❣️❣️😘💋😘❣️❣️😘💋😘❣️❣️😘💋😘❣️❣️😘💋😘❣️❣️😘💋😘❣️❣️😘💋😘❣️❣️😘💋😘❣️❣️😘💋😘❣️
...
تافی میوه ای در قالب قلب
تافی♥
میوه ای ♥
خوشمزه ♥
شیرین ♥
کوچولو ♥
http://instagraph.ir/harfeto/807561237
چالش حرف ناشناسم 😍❤
...
آش دوغ

آش دوغ

۳ هفته پیش
ی اش دوغ خوشمزه دستپخت خاله جونم 😍❤♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥❤❤❤❤❤🌹🌷🌺❤💞💕💟🌹🌷🌺❤💞💕💟🌹🌷🌺❤💞💕💟🌹🌷🌺❤💞💕💟🌹🌷🌺❤💞💕💟😘😍❤💕💞💞💕❤😍😘😘😍❤💕💞💞💕❤😍😘😘😍❤💕💞💞💕❤😍😘😘😍❤💕💞💞💕❤😍😘😘😍❤💕💞💞💕❤😍😘❤❤😘😘😘😍😍😍❤❤❤💛💛💚💚💙💙❤❤😘😘😘😍😍😍❤❤❤💛💛💚💚💙💙❤❤😘😘😘😍😍😍❤❤❤💛💛💚💚💙💙❤❤😘😘😘😍😍😍❤❤❤💛💛💚💚💙💙❤❤😘😘😘😍😍😍❤❤❤💛💛💚💚💙💙🌺🌻🌹🌷🌺🌻🌹🌷🌺🌻🌹🌷🌺🌻🌹🌷🌺🌻🌹🌷
...
فلافل

فلافل

۳ هفته پیش
بهترین جواب ها

❤️✨بهترین جواب بدگویی:سکوت
💚✨بهترین جواب خشم :صبر
💙✨بهترین جواب درد:تحمل
💜✨بهترین جواب تنهایی:تلاش
💛✨بهترین جواب سختی:توکل
❤️✨بهترین جواب خوبی:تشکر
💚✨بهترین جواب زندگی:قناعت
💙✨بهترین جواب شکست:امیدواری

👈🏻یادمان باشد.....
با شکستن پای دیگران
ما بهتر راه نخواهیم رفت❗️

👈🏻یادمان باشد....
با شکستن دل دیگران
ما خوشبخت تر نمی شویم❗️

👈🏻کاش بدانیم.....
اگر دلیل اشک کسی شویم
دیگر با او طرف نیستیم
باخدای او طرفیم❗️

ای کاش... انسانها ... انسان بمانند‼️
...
♡شله زرد♡

♡شله زرد♡

۳ هفته پیش
لایک فراموش نـــــشه مــــمــــــنــــونـــ ♥❤
...
حلوا

حلوا

۳ هفته پیش
روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دست فروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد…
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اتاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اتاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اتاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»
...
کباب کوبیده

کباب کوبیده

۴ هفته پیش
مبارك باد نزول رحمت الهی، باران،

、ヽ`💦`、ヽ`、ヽ、ヽ` ヽ💦、、ヽ``、ヽ`ヽ💦`` 、ヽ💦``、ヽ`、ヽ、ヽ` ヽ、、ヽ``、ヽ`ヽ`` 、ヽ💦``、ヽ`💦、ヽ、ヽ`💦 ヽ、、ヽ``、ヽ`ヽ``、ヽ`💦`、ヽ`、ヽ、ヽ` ヽ💦、、ヽ``、ヽ、ヽ`💦`、ヽ`、ヽ、ヽ` ヽ💦、、ヽ``、ヽ`ヽ💦`` 、ヽ💦``、ヽ`、ヽ、ヽ` ヽ、、ヽ``、ヽ`ヽ`` 、ヽ💦``、ヽ`💦、ヽ、ヽ`💦 ヽ、、ヽ``、ヽ`ヽ``、ヽ`💦`、ヽ`、ヽ、ヽ` ヽ💦、、ヽ``、ヽ`ヽ💦`` 、ヽ💦``、ヽ`、ヽ、ヽ` ヽ、、ヽ``、ヽ`ヽ`` 、ヽ💦

خدایا همینطور که زمین را شستی با زیبایی بارانت
ببار بر همه بیماران شفا و سلامتی را
و بر همه مردگان رحمت و مغفرتت را
و بر همه اسیران و گرفتاران دربند زندان آزادی را
و بر همه درماندگان و گرفتاران فرج و رهایی را
بر همه آنان که دوستشون داریم خیر و برکت🙏🌹
...
*ژله تزریقی*

*ژله تزریقی*

۴ هفته پیش
سلام سلام 🙋
چطوریایید دوستای پاپیونی 😀
ژله تزریقیم خوشمله؟ 🙂
گلاشو دوست دارم 😍
خوشحال میشم لایک کنید 😉
کامنت بذارید تا بیام کارای قشنگتونو ببینم 😁
مچکرم از همه تون ☺️
...
صبحانه سالم

صبحانه سالم

۴ هفته پیش
فقط کافیه انگشتتون رو روی ❤️ فشار بديد 😀
ممنون ❤️
...
املت باباپز

املت باباپز

۴ هفته پیش
املت خوشمزه باباپز
...
بادمجون سرخ شده
از : تهمینه میلانی
ارزش ده بار خوندن رو هم داره از دست ندید❤❤❤❤❤❤


ته پیازو رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف تابه ، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در رو زدند.

پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوایی نداشتیم.

بابام می گفت:
نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد. هیچ وقت.


دستم چرب بود، شوهرم در را باز کرد و دوید توی راه پله.
پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند ، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود .

صدای شوهرم از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا.

برای یک لحظه خشکم زد.

ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. همدیگه رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم.

اما خانواده ی شوهرم اینجوری نبودن، در می زدند ومیامدند تو،روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند.

برای همین هم شوهرم نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.
آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند.
من اصلا خوشحال نشدم. خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم.تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم...
چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید!

شوهرم توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید.
پرسیدم:
برای چی این قدر اصرار کردی؟

گفت:
خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم.

گفتم:
ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم.

گفت:
حالا مگه چی شده؟

گفتم:
چیزی نیست ؟؟؟ !!!
در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم.

پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت:
دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟

تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم !

پدر و مادرم تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند.

وقتی شام آماده شد،
پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت.

مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد.
خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.

پدر و مادرم هردو فوت کردند.


چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت:
نکنه وقتی با شوهرم حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟
نکنه برای همین شام نخورد؟
از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند.
راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟

آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند.

واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟!
حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد:

"من آدم زمختی هستم"

زمختی یعنی:
ندانستن قدر لحظه ها،
یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها،
یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها.

حالا دیگه چه اهمیتی داشت وسط آشپزخانه ی خالی، چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد، آه بکشم؟

آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛
فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه...
میوه داشتیم یا نه...
همه چیز کافی بود:
من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک .

پدرم راست می گفت که:
نون خوب خیلی مهمه.


من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم،
اما کسی زنگ این در را نخواهد زد،
کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد.
اما دیگه چه اهمیتی دارد؟
چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیتشو می فهمی...!
زمخت نباشیم

💐💐💐💐💐💐💐💐💐

من که اشکم درومد 😢😭😭😭
...
?کباب دیگی?

?کباب دیگی?

۱ ماه پیش
از خیاطی پرسیدند :زندگی یعنی چه؟
گفت :دوختن پارگی های روح با توبه!!!
از باغبانی پرسیدند :زندگی یعنی چه؟
کاشت بذر عشق
در زمین دلها، زیر نور ایمان
از باستان شناسی پرسیدند :زندگی یعنی چه؟
گفت :کاویدن جانها برای
استخراج گوهر درون!!!
از آیینه فروشی پرسیدند :زندگی یعنی چه؟
گفت :زدودن غبار آیینه دل
با شیشه پاککن توکل!!!
از میوه فروشی پرسیدند: زندگی یعنی چه؟
گفت :دست چین خوبی ها در صندوقچه دل!

🌠✨🌟⭐🌠✨🌟⭐🌠✨🌟⭐🌠✨🌟⭐🌠

لایک و نظر فراموش نشه ممنووووووون 😘
...
*مرغ*

*مرغ*

۱ ماه پیش
لطفا ورق بزنید دوستان ممنوووون ❤️🌹🌹❤️
...
مشاهده موارد بیشتر
سایر کاربران
عاشق لايكي كه شوهرم ميده هستم♥️
آرزو ویسی... تاریخ ورود به پاپیون96/8/7 اهل خوزستان (اهواز)😍🎉🎈🎂60/3/23
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
مارال فرهادی ؛شیراز؛ کارشناس ارشد شیمی
سلام دوستان پاپیونی خوش اومدید.🌹🌹🌹
کاربر فعال سرآشپز پاپیون