⊙‿⊙fatemeh goli✯
⊙‿⊙fatemeh goli✯

دستور پختی یافت نشد

پـف پـفی رولـی
⊙‿⊙fatemeh goli✯
۲.۱k

پـف پـفی رولـی

۱ ماه پیش
کیک زرافه ای
⊙‿⊙fatemeh goli✯
۱.۸k

کیک زرافه ای

۲ ماه پیش
سلام جون دل😍
برقراری عزیز؟😂
خب خب ازکیکم نگم که کم گفتم😎😌
طعم بهشتیییییی🌹🥰
دلتون نخواد😬
بادستور زهراجون مامان آیسل😘https://sarashpazpapion.com/recipe/289f262befac853a4cdcc9b76ae8c9f0
...
بستنی شکلاتی
⊙‿⊙fatemeh goli✯
۱.۲k

بستنی شکلاتی

۳ اسفند ۹۹
لینک تولد همسرم😍❤

https://youtu.be/MLhtSIMAtLc
...
پف پفی
⊙‿⊙fatemeh goli✯
۱.۴k

پف پفی

۱ بهمن ۹۹
چالش دوست شناسی😁😜

https://timefriend.net/nazareto/nazar/16138530979533
...
چیزکیک زعفرانی
⊙‿⊙fatemeh goli✯
۷۴۸

...
یلدا99
⊙‿⊙fatemeh goli✯
۴۸۱

یلدا99

۳ دی ۹۹
نُت کالیمبام😍🥺not kalimba🥰
https://youtu.be/32zsQYaOwag
...
کیک موکا
⊙‿⊙fatemeh goli✯
۱۷۷

کیک موکا

۲۸ آذر ۹۹
منتظرویدیوش باشیدعشقا😍
...
دسرکافی
⊙‿⊙fatemeh goli✯
۱.۲k

دسرکافی

۹ آذر ۹۹
ویدیوش موجوده
...
کرم کارامل
⊙‿⊙fatemeh goli✯
۱.۵k

کرم کارامل

۲۵ آبان ۹۹
عشقولااگه دوست داشتیدکانال یوتیوبمو سابسکرایب«فالو» کنیدممنون میشم بافیلترشکن واردبشید😁👇
https://www.youtube.com/channel/UC_aoxcY5mSSD1-eWZw3Ubew
...
پاستاپنیری
⊙‿⊙fatemeh goli✯
۲.۳k

پاستاپنیری

۱۰ آبان ۹۹
خوشمزه جانمه😍😁
...
سالادالویه
⊙‿⊙fatemeh goli✯
۱.۱k

سالادالویه

۲۹ مهر ۹۹
ژله تزریقی
⊙‿⊙fatemeh goli✯
۱.۳k

ژله تزریقی

۱۱ مهر ۹۹
منتظرویدیوش باشید😉
آزمون شخصیت شناسی👇😁
https://www.16personalities.com/fa/%D8%A2%D8%B2%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA
...
کیک وقهوه
⊙‿⊙fatemeh goli✯
۵۱۲

کیک وقهوه

۱۱ مهر ۹۹
#عشق_مجازی📵
#پارت125

مانی گوشه تخت نشسته بود و داشت بازی می‌کرد تو فکر سیاوش و زندگی کسالت بارم بودم که صدای در اتاق باز شد نگاهم به درد بخوره نمیدونستم باید چیکار کنم در رو باز کنم یا نه وقتی صدای سیاوش و از پشت در شنیدم
نفس راحتی کشیدم شالم رو سرم کردم و پا شم درو باز کردم نگاه به صورتش انداختم چشماش قرمز قرمز بود باموهای بهم ریخته و خیلی خیلی عصبانی
به صورتش نگاه می‌کردم
ابروهای در همش نشون میاد که خیلی عصبیه چشماشو چشم دوخت توچشمام

آلبوم رو گرفت بالا یادم اومدآلبوم روزیرتخت جا گذاشته بودم ترسیده نگاه به دستش کردم
لب زد
_ این چیه نفس
+ اینو از کجا پیدا کردی
_ اون همه حرفی که بهم زدی اون داستان اون قضیه اونا همش من بودم چرا به من نگفتی که من بودم حقم نبود بدونم مانی پسر منه چطور تونستی بهم نگی هاااا؟

ازدر کنار رفتم و دستمو به سمت اتاق گرفتم که بیاد داخل اومدداخل ودروبست روی تخت نشست وگفت
_ من با دیدن این آلبوم همه اتفاق ها از جلو چشمم گذشت میتونستی زودتر این کارو بکنی

+ خودت که میدونی من فکر کردم که تو مردی نمیدونستم اینکه تو زنده باشی فکرشم نمی کردم این کارو مادرت خواست پس ازاون بپرس

_یعنی چیییییی من دارم دیونه میشمممممم اون نزاشت من چهارسال بدون زنوبچم باشمممم؟؟؟
+شایداینجوری به سلاحت بوده

دادکشید_نمیخااااام هیچی به سلاحم نمیخااااام مگه زندگی من انتخابش دست اون بودددده

#عشق_مجازی📵
#پارت126

مشتی کنارش روتخت زد که مانی ترسیده چرخیدطرفش ونگاهش کرد

سیاوش پاشدورفت جلوپای مانی زانو زدوگفت_میدونی من کیم مانی جان؟
+عموسیاوش
_نچ باباسیاوش

مانی سوالی نگاهش کرد_ازاین به بعدبهم بگوبابا باشه عزیزم؟من همون عکسیم که دیدی

مانی روبه آغوش کشیدوروی موهاش بوسه ای نشوند

ازاین خوشحال بودم که سیاوش باواقعیت روبه روشده
ولی نمیدونستم عکسلعملش به من چیه
ازجلوی مانی پاشد واومدکنارم نشست
_میدونی خیلی چیزارویادم اومده؟
نگاهمو بهش دوختم
_مثل اینکه توزن من بودی ماخیلی خوشبخت بودیم
+همینطوره
_خیلی دوستت داشتم
+یعنی الان دیگه نداری؟
_اونقدری که شایدالان ببرمت دفترعقد

دلم براش لرزید
حس میکردم چشمام مثل قلب شده
قلبم به تپشهای محکم افتاده بود وبه درودیواربدنم میخورد
چرخیدسمتم
_نفس بامن ازدواج میکنی؟

#عشق_مجازی📵
#پارت127

رسما شک شدم بعدچندثانیه بلندگفتم+بــــــــــــــــلـــــــه
بعدپریدم توبغلش
محکم منوبه خودش فشرد
سرشوتوموهام فروبرد
_چقدراین بوبرام آشناس انگارمنتظرهمین بو بودم

بدنم ازحرفش گر گرفت
چه خوب بود که برمیگشتم کنارش
چه خوب بودکه دارمش
سیاوش عشق اولم ومداحی قلبم بود
دوستش داشتم انقدری که آقیانوس برایش کم بود


دفترم روکنارگذاشتم به صحنه روبه روم خیره شدم
سیاوش ومانی وآراد داشتن توپ بازی میکردن
سیاوش دوییدونزدیکم شد
_خانومم خوبی؟اذیت که نمیشی
دستی به شکم ور آمده ام کشید_دخترباباچطوره
+خوبیم عشقم

همینجورکه باپشت دستش عرق پیشونیشوپاک میکردگفت_یکم بخواب عزیزم به آناهیتابگم بیادکمکت؟
+نه خوبم بازی کنید

آناهیتازن آرادشده بود
ازهمون اولم اوناقصدازدواج داشتن ولی من فکرمیکردم سیاوش رودوست داره
سیاوش وآناهیتادوستای صمیمی هم بودن


مانی_مامان من برم دریا؟
+با بابات بروعزیزم
_چشم تومواظب شکم توپولوت باش

چشموابرویی براش اومدم
که گفت_غلط کردم
ودوییدرفت


پایان فصل اول
...
کیک تولدپدرشوهرم
⊙‿⊙fatemeh goli✯
۶۲۴

کیک تولدپدرشوهرم

۳۰ شهریور ۹۹
#عشق_مجازی📵
#پارت121

روکردم به مانی_پسرم میشه ماروتنهابزاری یکم
مانی نگاهی به سیاوش کردوگفت+باشه ولی زودپسش بده
سیاوش قهقه ای زد
مانی رفت ومن کنارش روتاب نشستم
روکردبهم وگفت_کاری داشتین نفس خانوم؟
+آمممم اره
کل داستان زندگیمو براش تعریف کردم امابدون اینکه بگم اون شوهرمه وبابای مانی هست
واسماشونم نگفتم
سیاوش همینجوربادقت گوش میدادوباهام همدردی میکرد
حرفامو که زدم
البوم روگذاشتم توزانوم وگفتم_میخوام یچیزیونشونت بدم
لبخندی زدوسری تکون داد
تااومدم آلبوم روبازکنم
صدای نازک سلام کردن زنی به گوشم رسید
هردونگاهش کردیم
یه دخترقدبلندوسفیدوبور باموهای بلندش ست چرم مشکی کرده بود
عینک دودیشو بالاداد
سیاوش ازکنارم پاشد ورفت سمتش_سلاممم آناهیتاچطوری؟
+خوبم عشقممم

گوشهام درست میشنید؟گفت بهش عشقممم؟وای نه!

باحرفای بعدیشون قلبم بیشترشکست
سیاوش_عزیزم چخبرچیکارامیکنی خانوم
+خوبم مردخوشتیپم

#عشق_مجازی📵
#پارت122

لپ سیاوش روبوسیدوروکردبه من_آشنانمیکنی؟
سیاوش چرخیدطرفم وبالبخندگفت+نفس...
پریدم وسط حرفش+خدمتکاراینجاهستم
رنگ نگاه آناهیتاتغییرکرد واینجوری که ازبالابه پایین بود
بغض گلوموچنگ زدالبوموبه سینم چسبوندم وازکنارشون ردشدم سیاوش گفت_نفس نشونم ندادی که
همینجورکه پشتم بهش بودگفتم+نیازی نیست
بعدباقدمهای تندبه سمت عمارت برگشتم

از در وارد شدم
رفتن تو اتاقم خودمو پرت کردم روی تخت زار زار گریه کردم
نکنه قرار با همه ازدواج کنم


ساعت نزدیکای شب بود و از اتاق اومدم بیرون رفتم از پله ها پایین واسه شام
آراد سیاوش آناهیتا نشسته بودن سر میز منم رفتم بهشون ملحق شدن
بدون سلام کردن کنارشون نشستم این کار برای سیاوش جای تعجب اینکه خدمتکارش بیاد کنارشون بشینه ولی من دیگه طاقت نیاوردم و رفتم نشستم هرچی میخواد بشه بشه اصلا برام مهم نبود

همه با تعجب به من نگاه می‌ ولی توجه نکردم شامم خوردم و نشستم جلوی تی وی شروع کردم به عوض کردن کانال ها
انقدر دکمه های کنترل را محکم فشار میدادم خودم متوجه نمیشدم
آراد اومد کنارم نشست و گفت_ چیزی شده نفس؟
دوس با حرص گفتم من چیزی نشده من خوبم

#عشق_مجازی📵
#پارت123

دلم میخواست همشونو خفه کنم
سیاوش و آناهیتا اومدن کنارمون نشستن
آناهیتاگفت_ نمیدونستم خدمتکاراهم با شما غذا میخورن چه خدمتکارخوش‌شانسیه این نفس خانم

با حرص لبخند زدم_ من خدمتکار هیچکس و هیچ احد نیستم تو هم خودتو بچسب به دیگران
همه باتعجب نگاهم میکردن
ولی توجه ای نکردم وپاشدم
به سمت اتاقم حرکت کردم پله اول رو رفتم بالا دستم کشیده شد وقتی برگشتم عقب دیدم سیاوش دستمو کشیده و با تعجب به صورتم داره نگاه میکنه

لب زد+ چیزی ناراحتت کرده نفس اگه چیزی هست بهم بگو میتونی بهم اعتماد کنی
شونه ای بالاانداختم_ نه چیزی نیست فقط حوصله هیچی رو ندارم

دستمو آروم از دستش کشیدم و رفتم اتاقم انقدر فکرم مشغول بود که شب نتونستم بخوابم اصلاً

چند روز گذشته بود و هی آناهیتا می اومد اینجا و من اعصابم بدتر و بدتر میشد تا می اومدم خوشحال باشم سریع خیلی خیلی عصبی میشدم

تو حیاط داشتیم با مانی بازی میکردیم
اصلاً دیگه دلم نمی خواست اینجا بمونم همش فکرای ناجور به سرم میزدبزارمو برم ولی باز فکرمانی رو میکردم که چقدر خوشگل و خوش میگذره بهش

ولی تصمیممو گرفتم نمیتونستم کنار عشقم باشم و ببینم یکی دیگه کنارشه و به من توجه نداره

#عشق_مجازی📵
#پارت124

شبانه ساکم و وسایل مو برداشتم وسایل مانی روهم برداشتم
از عمارتشون برای همیشه دور شدم دیگه دلم نمی خواست برگردم دلخوشی شاید اونجا نداشتم همه دلخوشی من اومدن به اینجا بود ولی اصلاً جایی که فکر می کردم نبود خیلی دلم می خواست فقط من باشم سیاوش ومانی خوش باشیم ولی غافل از اینکه سیاوش منو نمیشناسه و منو یادم میاره بودن من اینجا اصلاً هیچ فرقی به حالشون نداشت و تونستم برم رفت


یه مسافر خانه گرفتم و رفتم داخل مانی رو روی تخت گذاشتم و خودم هم دراز کشیدم و به سقف خیره شدم چرا سرنوشت من باید اینطوری بشه این داستان تموم بشو نیست؟

پنج روز از اون روز گذشته بود و من هر روز آرزوی مرگ می کردم
دلم می خواست فقط بمیرم اونی زندگی تموم بشه زندگی که هیچ خوبی نداشت هیچ سودی نداشت و هیچ عشقی نداشت عشق منوسیاوش ماندگار نبود اون منو فراموش کرد که ولی من هنوز تو قلبم دارمش هنوز جاش قلبمه

دلم میخواست دیگه کار پیدا کنم و دوباره برم سرکار تا بتونم پول بدست بیارم اگه هر روز بخوام بمونم پولامون نه می کشه و پولی دیگه نداریم بدیم مسافر خونه حتی مانی خیلی گریه میکرد خیلی دلش میخواست برگرده تو اون خونه تواون عمارت بزرگ پیش سیاوش بازی کنن
...
شیرینی پایه بدون کره
⊙‿⊙fatemeh goli✯
۹۴۷

شیرینی پایه بدون کره

۱۹ شهریور ۹۹
#عشق_مجازی📵
#پارت117

_توفقط برگرداینجابزارمانی هم بیادکاریت نداریم فقط بیا
+چطوری بیام شوهرموببینم وقتی اصلامنو نمیشناسه
عصبی لب زد_اون دیگه شوهرت نیست نفس
+میخوای بهش بگی من کیم هاااان؟
_توخدمتکارخونه مایی
+چیییی من بیام نوکریتونوبکنم
_نه فقط جلوی سیاوش توخدمتکاری
+ههه چرانبایدشوهرم منوبشناسه؟مامانت چطورتونسته اینکاروبکنه هیچوقت نمیبخشمش
_حوصله بحث کردن ندارم مانی کجاس
+خارج ازایران
_کجااا
+اونش به توربطی نداره
عصبی ازکنارش ردشدم پشت سرم اومد_کجامیری
+مانی روتاچندروزدیگه میارم
_چطوری باورت کنم که بازفرارنکنی؟
+من خیلی دلم میخوادکنارسیاوش بشینم وسالهایی که ندیدمشو جبران کنم پس بدون برمیگردم
نفساشوبا حرص بیرون میدادولی بدون توجه بهش به راهم ادامه دادم
که سیاوش رودیدم روی دوتازانوش نشسته ودستشونوازش وار روی سر سگ خیلی خیلی بزرگی میکشید
چقدردوست داشتم الان بپرم بغلش ولی خودموحفظ کردم وزدم بیرون

هنوزم باورم نمیشدمامانش انقدربدباشه
قضیه مرگش صحنه سازی بوده یعنی
پوفی ازکلافگی کشیدم
فقط دلم میخواست همشونوبکشم ازبس دلم پربود

#عشق_مجازی📵
#پارت118

چندروزی گذشت تامانی روباوسایلام آوردم
شکیلاخیلی مانع اومدنم شدولی دلم اینجابود
سوارتاکسی بودیم
دستی روی موهای بورمانی کشیدم ولبخندی تحویلش دادم
بلاخره رسیدیم به عمارت کذایی چمدوناروبرداشتم وبه همراه مانی ازدر حیاط واردشدیم
_مامان چقدبزلگه اینجا
+آره پسرم بزرگه
_اینجاخونه چدیدمونه؟
+آره عزیزدلم

_خدمتکارااومدن چمدوناروگرفتن وبردن داخل پشت سرشون منومانی رفتیم
آراد داشت تلوزیون میدید
وسیاوش یه عینک ته استکانی زده بود وداشت کتاب میخوند

آرادبه دیدنمون به سمتمون اومد
_سلااام خوش اومدین
مانی روبه آغوشش کشید
_چطوری گل پسر چقدربزرگ شدی

سیاوش عینکشوگذاشت روموهاش وزل زدبه ما

چقدربدبودکه بچه خودشونمیشناخت
مانی_مامان
+جونم
_این آقا شبیه بابانیس؟
+آره عزیزم شبیهشه
_اون عکسا دیدم بابابود
+آره عزیزم اون بابات بود

#عشق_مجازی📵
#پارت119

سیاوش اومد سمتمون وسری برام تکون داد
وروی زانوجلومانی نشست دستشوبه سمتش درازکرد
_سلام آقاپسر خوشگل
مانی لبخندی زد_چغدشما شبیه بابامی
+آره میدونم سری همینم کلی ازمامانت کتک خوردم
شرمنده نگاهموبه صورتش دوختم
چقدردلتنگ این چشمای سبزخوشکلش بودم
دلم میخواست بغلش کنم ولی نمیتونستم

_ببخشیدآقاسیاوش شرمنده
+اشکال نداره

آراد_خب نفس خانوم مستخدم جدیدمون هستن
سیاوش+عه خوشبختم

دستشو آوردجلو ولی بدون دست دادن
_منم خوشبختم آقاسیاوش


آرادمنو بردسمت اتاق جدیدم
بعدازعوض کردن لباسای خودمو مانی ازاتاق اومدیم بیرون خونه پرازخاطرات گذشته من بود
مانی ازپلهای داشت میرفت پایین
دوییدم که بگیرمش نیفته اما خیلی زودرفت پایین ومن همینجوردنبالش
_مانی وایستامیفتی عزیزم
+نخیرم منکه بچه نیستم
_باشه حالاوایستا
+نمیخوام
بایک حرکت رفت پشت سرسیاوش که تازه از حیاط اومده بود داخل
شلوارشوگرفت وگفت_من اینجاقایم بشم مامانم منونبینه میگه کوچولویی میفتی من بزرگممممم قویییم

سیاوش لبخندی زدو شروع کردبه بیرون آوردن هودیش
تن مانی کردوگفت_نیگاه این هودی هنوز نصفیش روی زمینه چطوری بزرگ شدی؟

#عشق_مجازی📵
#پارت120

مانی که توی هودی سیاوش شده بود یه کوتوله پایین هودی روگرفت بالاوگفت+بیاحالاروزمین نمیخوره
بعدزبونشوبیرون اورد
سیاوش دستشوزیرچونش حالت فکرکردن گذاشت_آره اینم حرفیه شیرمرد
بدون توجه بهشون دیگه رفتم سمت آشپزخونه تاکمک کنم اینجوری حواس خودمم پرت میشد
یکساعتی گذشته بود
ازآشپزخونه بیرون اومدم ودنبال مانی گشتم
هرچی گشتم نبود کل عمارت نه مانی بود نه سیاوش آرادهم که خواب بود
ازعمارت زدم بیرون
دیدم مانی تو تاب گوشه ای عمارته وسیاوش داره تابش میده
بازدمم روبیرون فرستادم
وقدم برداشتم سمتشون
دلم میخواست سیاوش همیچیوبفهمه خیلی فکرکرده بودم
گفتم چرا کمکش نکنم همچیویادبیاره
به فکرم لبخندی زدم وراهمو برگشتم سمت اتاقم آلبوم خودموسیاوش روبرداشتم ودوباره به بیرون عمارت رفتم
سیاوش کنارمانی نشسته بودوتوگوش مانی حرف میزد
نزدیکشون شدم
البوم روتوبغلم گرفتم وگفتم
_سلام
سیاوش سرشوبالاآورد+سلام خوبی؟
_مرسی شماخوبی
+مچکر
...
مشاهده موارد بیشتر