f.khanoomi
f.khanoomi
به ترتیب

دستور پختی یافت نشد

به ترتیب
دستپخت خاله جونم

دستپخت خاله جونم

۱۲ ساعت پیش
پاپیون جان، لطفا عکسم رو فقط تو پیجم نذار .لطفااااا
استعفاء#پارت_20
با دیدن لبخند شیرینش آرامش خاصی بهم دست داد.نمیتونستم بیشتر از این بهش خیره بشم .نگاه ازش گرفتم و به پنجره ی اتاق خیره شدم.صداش رو صاف کرد و گفت:« خب! من برم شما راحت باشی و بتونید استراحت کنید.» خواستم دهن باز کنم و بگم «نرو . تو باشی من آرومم» اما نمیشد. تا نزدیکی تختم اومد و گفت:« چیزی لازم داشتید تعارف نکنید.جلوی درم .اراده کنید اومدم پیشتون.راستی خانوم ملک پور هم تا لحظه ای که بهوش بیایید اینجا بودند اما متاسفانه مادرشوهرشون حالش بد بوده بیمارستان بستری شده.وقتی خیالش از شما راحت شد رفت و گفت بجاش ازتون عذر خواهی کنم.» پس زهرا رفته بود! سرم رو به نشونه ی فهمیدن تکون دادم و گفتم:« باشه ممنونم.» دستش به سمت دستگیره ی در رفت تا از اتاق بیرون بره اما مثل اینکه حسی جلویش رو گرفت و نرفت . چشمهایش رو روی هم گذاشت و چند بار باز و بسته کرد وبعد یکدفعه به سمتم برگشت و نگاه هایمان در هم قفل شد.حلقه ی اشک در چشمانش به وضوح مشخص بود.با دیدن چشمانش، حالم گرفته شد.به سمتم اومد و روی صندلی کنار تختم نشست.با صدای گرفته ای گفت:«نمی بخشم!» یکدفعه تعجب کردم و گفتم:«کی رو؟»
آه عمیقی کشید و گفت:« خودم رو...حتی اگه تو من رو ببخشی، من هرگز نمیتونم خودم رو ببخشم. مسبب اصلی این اتفاقات، این تصادف، گریه های اونروزت و حال بد امروزت منم.» درسته که از دستش ناراحت بودم ولی این باعث نمیشد که دوستش نداشته باشم. این رو فقط کسی میفهمه که عاشق واقعی باشه.عاشق واقعی حتی وقتی دلخوره، دلیلی نداره که عشقش رو تنها بذاره و بهش بی توجهی کنه.من هم نمیتونستم بهش بی توجهی کنم. لبخند کمرنگی زدم و گفتم:« من نمیخوام خودت رو اذیت کنی.فقط ازت توضیح میخوام.چیز زیادیه؟!»لبخند قشنگی زد و نگاهم کرد.یک نگاه خاص! از آن نگاه هایی که دلت میخواهد ساعت ها به آن خیره شوی.دستش رو لای موهایش فرو برد و گفت:«من شرمنده ی این همه مهربونیتم.امیدوارم لایقش باشم.توضیح میدم برات . چشم رو چشمم» طبق عادتم در جواب چشم گفتنش گفتم:« بی بلا» یکدفعه نگاهم کرد و چشمانش از ذوق برق خاصی زد که خجالت کشیدم و نگاهم رو دزدیدم. دو پرستار ، دقیقا در لحظه ای که نباید می آمدند، مزاحم شدند .پرستاری که خانم بود نگاهی به سرمی که در دستم بود انداخت .انگار تازه وارد بود و دائم سوال هایی از پسری که انگار آن ‌هم پرستار بود می‌پرسید.در آخر سرمم رو از دستم بیرون کشید و گفت:«خدا رو شکر بهتری خانوم خوشگله. قدر شوهرت رو بدون خیلی نگرانت بود» جوابش رو ندادم.و تنها به لبخندی بسنده کردم.اما علیرضا ، عصبانی از جایش بلند شد و در حالی که به آن پسر پرستار که به من خیره شده بود نگاه می کرد گفت:«نیازی به تعریف شما نداریم.کار تون تموم شد زحمت رو کم کنید. » و با دستش به در اتاق اشاره کرد.هردو پرستار اخمی کردند و خارج شدند.لبخند کمرنگی زدم. و در دلم از اینکه علیرضا روی من حساس بود، خوشحال بودم. علیرضا به سمت تختم اومد و در حین نشستن روی صندلی زیر لب با خودش حرف میزد:« بی غیرت! انگار خودش ناموس نداره به دختر مردم خیره میشه» از اینکه داشت با خودش حرف میزد خنده ام گرفت اما دستم رو جلوی دهنم گرفتم .اگه می دید که میخندم ممکن بود ناراحت بشه.نفس عمیقی کشید و نگاهم کرد و گفت:« همه ی قضیه ی نبودنم زیر سر بابامه.یا بهتره بگم بابا هامون.» متعجب نگاهش کردم و منتظر شنیدن ادامه ی ماجرا شدم...
سلام دوستان خوبم
امیدوارم همیشه گل لبخند از روی لب هاتون پاک نشه
عشقتون پایدار باشه
برای منم خیییییلی دعا کنید
فداتون😍قربون نگاتون😗
...
نون محلی خاله پز
f.khanoomi
f.khanoomi
۳۲
رمان#استعفاء_پارت19
با احساس حالت تهوع شدیدی که بهم دست داده بود به سختی چشمهام رو باز کردم.نمیدونستم که چه اتفاقی افتاده.تنها چیزی که حس کردم عطر آشنایی بود که فضای اتاق رو پر کرده بود.گیج به سقف خیره شدم.نور مهتابی به چشمم میزد و چشمهایم رو قلقلک میداد.صدای آشنایی من رو کمی هوشیار کرد.با اینکه چیز زیادی از اطرافم نمیدونستم اما صدای آشنا رو شناختم.علیرضا بود.مطمئنم.با صدای بلندی میگفت:« آقای دکتر! پرستار! بهوش اومد بیدار شد. خدایا شکرت خدایا شکرت» و بعد صدای گریه ی مردونه ای رو شنیدم که باز هم متعلق به خود علیرضا بود.حال عجیبی بهم دست داد. طاقت شنیدن همچین صدایی رو نداشتم.خواستم به سمتش برگردم و نگاهش کنم که با به یاد آوردن صحنه ی زجر آور برخورد یک موتور باهام، از این کار منصرف شدم و همچنان چشم از سقف بر نداشتم.تمام اتفاقات مثل یک فیلم از جلوی چشمهام گذر کردند.اگه علیرضا کیف من رو نمیکشید، من هم وسط خیابون توقف نمی کردم و شاید تصادف نمیکردم. اصلا اگه علیرضا این همه مدت من رو بی‌خبر تنها نمی گذاشت یا حداقل توی کافی شاپ بهتر حرف دلش رو میزد، من هم ازش ناراحت نمی شدم و گریه نمیکردم که اشک جلوی چشمانم رو بگیره و جلوی خودم رو نبینم.ولی حالا که اتفاقی برام نیفتاده . افتاده؟؟, فکر نمی کنم که آسیب جدی دیده باشم.در افکارم فرو رفته بودم که صدای گرفته و خش دار علیرضا من رو به خودم آورد :« مهراوه خانوم میشه نگام کنی؟, دلم برای نگاه قشنگ و مهربونت یک ذره شده.می دونی چند ساعته که چشمهات رو ندیدم؟» حرف هاش رو دوست داشتم. دست خودم هم نبود.شاید اگه هر فرد دیگه ای این جوری با من حرف میزد،حس خاصی بهم دست نمی داد اما اون ...
بی تاب شده بودم.خواستم نگاهش کنم که با احساس درد شدیدی در پای چپم فهمیدم که صدمه دیدم.وای خدای من! پای چپم تا نزدیکی زانو در گچ بود.دکتر چند سوال درباره ی احوالم و اینکه آیا چیزی رو به یاد می آورم یا نه ازم پرسید.بعد از تموم شدن سوالات دکتر ، در اتاق تنها من ماندم و علیرضا.حس بدی نداشتم.تنها پسری بود که انقدر آقا و‌قابل اعتماد بود و تنها حسی که از بودنش داشتم، آرامش بود. هنوز نگاهم با نگاهش برخورد نکرده بود.در اتاق بی قرار راه می رفت.این رو از صدای قدم هایش متوجه شدم.نردیکم شد و کنار تخت ایستاد.با بغض و شمرده گفت:« مهراوه خانوم! نگاهم نمیکنید؟ بهتون حق میدم.اصلا خوب نبودم. اما...اگه نبخشی...اگه هیچ وقت نگام نکنی ...اگه دل بکنی ، من ...من...می میرم » این رو که گفت دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم، با اشکی که در چشمانم حلقه زده بودن نگاهش کردم.یکدفعه لبخندی روی صورتش نقش بست و قوت قلبم شد ...
دوستای مهربونم سلام
آخ مشهد نمیدونید چه صفایی داشت.بعد از چند سال ،آقا من رو طلبیدن حرم.یادتون کردم.نمیدونید چقدر استرس اینجا رو داشتم که زودتر پارت بعدی رو بنویسم.شرمنده ی تک تکتونم
فداتون😉قربون نگاتون😊
...
«فرنی»
f.khanoomi
f.khanoomi
۳۶

«فرنی»

۶ روز پیش
رمان#استعفاء_پارت18
:«میشه ببخشی؟» صدا از پشت سرم بود.قلبم محکم میزد. آب دهانم رو به سختی غورت دادم. با وجود اینکه دلم میخواست به سمتش پرواز کنم، اما نمیتونستم . دلم ازش گرفته بود.به سمت صدا بر نگشتم. فقط از جایم بلند شدم . به زهرا خیره شدم و گفتم:« پس اینها همه نقشه بود که من رو تا اینجا بکشونی تا ..» زهرا هول شده از جایش بلند شد و در مقابلم ایستاد و بین حرفم پرید:« نه! مهراوه خواهش میکنم فقط چند دقیقه صبر کن. نمی خواستم اینجوری بشه» بغضم رو غورت دادم. کیفم رو روی دوش انداختم و به پشت سرم حرکت کردم. اما نتونستم قبل از رفتن نگاهش نکنم.
مگر میشود کسی که انقدر برایت ارزش دارد در کنارت باشد ، آن هم بعد از مدتی دوری ، و تو بتوانی نگاهش نکنی؟!!! من نتوانستم تاب بیاورم. با چشمان عاشقم ، نگاهش کردم. موهایش برخلاف همیشه نا مرتب بود.لاغر شده بود و ضعیف.در چشمانم خیره شدو بعد از چند لحظه به خودش آمد . سرش رو پایین انداخت و گفت:« شرمندتم بخدا.» یک تای ابروم رو بالا دادم و گفتم:« شرمنده ای؟؟؟ همین فقط؟؟ تو شرمنده ای...اما من تو این مدت نابود شدم...من..» بغضم اجازه ی ادامه دادن رو بهم نداد. دلم نمی خواست اونجا جلوی چشم همه اشک بریزم و بگم که چقدر تنهایی عذاب کشیدم. سریع از کافی شاپ بیرون زدم. دنبالم میومد. یا بهتره بگم می دوید. صدام میزد.اما نتونستم بمونم. گریه جلوی چشمهام رو گرفته بود و درست نمی دیدم.من با این همه احساسات ، نمی تونستم تحمل کنم که عزیزترین فرد زندگیم، انقدر ساده و سرد برخورد کنه.باید میرفتم.اشک هایم پی در پی می ریختند و مردم بهم نگاه می کردند. . داشتم از خیابون عبور میکردم تا اونطرف سوار تاکسی بشم که یکدفعه کیفم از پشت سر کشیده شد.علیرضا صدام کرد و خواست نگهم داره اما کیفم رو کشیدم و با گریه گفتم :« خسته شدم . دیگه بریدم» فقط میخواستم تنها باشم. وسط خیابون بودم. خواستم ادامه ی راه رو بروم تا دنبالم نیاد که اشک هایم باعث شدند اطرافم رو درست نبینم و یکدفعه فقط صدای فریاد علیرضا رو شنیدم :«نه مهراااااااوه...» و برخورد محکم جسمی باهام و...
سلام مهربونا
امیدوارم خوب باشید و سرحال
یادتون نره...میتونید اگه دوس داشتید ، ادامه ی رمان رو حدس بزنید و زیر همین پست کامنت بزارید. منتظر لایک و کامنت هاتون هستم خوشگلا
دوستای گلم برام دعا کنید...خیلی دعا کنید
فداتون😘 قربون نگاتون 😗
...
کتلت بازاری
f.khanoomi
f.khanoomi
۳۰

کتلت بازاری

۷ روز پیش
#استعفاء_پارت17
جلوی آینه مشغول درست کردن گیره ی شالم بودم ، که صدای بوق ماشین اومد. کیفم رو برداشتم و به سمت در حرکت کردم. به مادرم اطلاع داده بودم که قراره کجا برم.قبل رفتن با مادرم خداحافظی کردم. لبخندی زد و گفت:« خداروشکر که مهراوه ی من دوباره سرزنده شده.برو بسلامت دختر قشنگم »
بوسه ای بروی گونه اش زدم و بعد از خونه بیرون اومدم.با دیدن صحنه ی روبروم ، چشمهام تقریبا از شدت گشد شدن، درد گرفت. چند بار پلک زدم تا باورم شد. زهرا، خودش پشت فرمون بود. اون هم پشت فرمون یه ماشین خارجی!!! با کنجکاوی به سمت ماشین رفتم.انقدر متعجب بودم که فراموش کردم سلام کنم و گفتم:« تو....این...چجوری؟!» زهرا با دیدن قیافه ی متعجم، زد زیر خنده! لا به لای خنده هاش بریده بریده گفت:« خدایا....قیافه اش رو ببین...آقای حسامی..کجایی ببینی قیافه ی معشوقه ات رو » باشنیدن اسمش، لبخند از روی لب هایم، محو شد.در ماشین رو باز کردم و نشستم.‌خیلی جدی گفتم:« بریم »زهرا با دیدن حالم گفت:«مهراوه جانم؟ چی شد؟ ببخش منو .چی گفتم که روبراه نیستی؟» نفس عمیقی کشیدم و گفتم:« هیچی زهرا جان. تقصیر تو نیست. بیخیال. بریم دیگه تا موقع برگشت به شب نخوریم.»
زیر لب« باشه» ای گفت و راه افتاد.کمی که گذشت جلوی یک کافی شاپ نگه داشت و پیاده شدیم و داخل رفتیم. قضیه ی خواستگاری و رفتار مشکوک پدر ها مون رو برایش تعریف کردم. از حال بدم گفتم. از بی خبری از علیرضا و اینکه چقدر زندگیم زجرآور شده. بغضم ترکید و اشکهایم سرازیر شدند.زهرا دائما سعی داشت آرومم کنه و گفت شاید علیرضا توی شرایطی باشه که نتونه فعلا باهام در ارتباط باشه. این حرف از نظرم منطقی نبود. بالاخره با وجود هر مشکلی ، باید لااقل من رو تا الان از نگرانی در میاورد.این حرف ها رو به زهرا که میزدم، نصیحتم می کرد و یک مشت حرف فلسفی و عقلانی تحویلم می داد. اون که در وضعیت من قرار نگرفته بود تا درکم کنه و بفهمه که چه عذابی می کشم.پس حرف زدن بی فایده بود.بعد از چند دقیقه سکوت،زهرا گفت:« کوتاه بیا مهراوه جان» اشک هایم رو پاک کردم و گفتم:« نمیتونم. نمی تونم ببخشمش زهرا. » زهرا در جوابم گفت:« من باور نمی کنم. با شناختی که از روی تو دارم و اینکه میدونم فوق العاده مهربونی، باور نمی‌کنم که بتونی نبخشی اون هم تنها عشق زندگیت رو. شاید گاهی دیر ببخشی ولی شک ندارم میبخشی.بخدا من دختری از تو مهربون تر سراغ ندارم.» آهی کشیدم و گفتم:« آره...ولی به شرط اینکه از مهربونیم سوء استفاده نشه. اینکه با خودش فکر نکنه که چون مهربونم ، هر کاری کرد باید نادیده بگیرم »هنوز ادامه ی حرفم رو نزده بودم که ، با شنیدن صدای دلنشین مردونه ای از پشت سرم، خیلی جا خوردم...
سلام نازنین ها
احوالتون؟؟؟امیدوارم شاد و سلامت باشید.اول از همه بگم که بسیار متشکرم از دوست هنرمندم خانوم مارال فرهادی بابت رسپی این کتلت های درجه یک. این کتلت ها عالین.مرسی عزیزم.
ببخشید که این دفعه نتونستم دو تا پارت رمان بنویسم.تازه از مسافرت رسیدم. وقت نشد
دوستان برام دعا کنید
مرسی از تک تک شما مهربونا
فداتون💟قربون نگاتون💖
...
افطاری خاله پز
f.khanoomi
f.khanoomi
۳۳

افطاری خاله پز

۲ هفته پیش
#استعفاء_پارت 15و16
صبح با شنیدن صدای جروبحث از ترس از خواب پریدم.به سمت حال حرکت کردم.مامان و بابا داشتند باهم بحث می کردند.بابا با صدای بلند گفت:« همین که گفتم! اگه زنگ زدند بگو نه!! اصلا بگو پدرش مخالفه.امکان نداره بذارم این ازدواج سر بگیره.والسلام» قلبم به طرز وحشتناکی به تپش افتاده بود.گیج به اطرافم نگاه می کردم.با خودم می گفتم که حتما خوابه و الان از خواب بلند میشم.باورم نمی شد! آخه چه دلیلی داشت که بابا مخالفت کنه؟! قدمی برداشتم و با صدای ضعیفی گفتم:« چرا؟»باباو مامان که هردو کنار میز نهار خوری نشسته بودند ، به سمتم برگشتند.مامان ناراحت و نگران به نظر می رسید و بر عکس اون، بابا کاملا عصبانی و مصمم بود.با جواب محکمی که بابا داد فهمیدم که خواب نبوده ام:« دلیل میخوای؟!» مظلومانه گفتم:« حقم نیست که بدونم؟ آخه چه بدی از اونها دیدید! چه ایرادی داره ؟»بابا نفس عمیقی کشید و با ملایمت گفت:« دختر قشنگم! به حرف پدرت گوش کن.من پدرتم و صلاحت رو می خوام.چه دلیلی محکم تر از این که پدرت راضی نیست ؟ حتما چیزی هست که میگم نه!!!» شاکیانه گفتم:« خب به من هم بگید! من رو هم قانع کنید. اصلا اگه پسره خدایی نکرده خراب کاره، یا دزده، یا اصلا چشم ناپاکه، یا حتی یک ذره بی اخلاقه ؛ خب به من هم بگید اصلا خودم بهش جواب منفی میدم»بابا آهی کشید و زیر لب گفت «لا اله الی الله » و ادامه داد:« گفتنی نیست دختر! اصلا من مشکلی با ویژگی های پسره ندارم.اون آدم خیلی خوبیه! خیلی.ولی من راضی نیستم.تمااام» و بدون اینکه متوجه بشه که من دارم اشک می ریزم ، از خونه بیرون زد. پدر من اصلا بی رحم نبود.پس چی باعث شده بود که مقابل من اینطوری بایسته؟! مادرم به سمتم اومد و دستی روی گونه هایم کشید . اشک های گرمم رو پاک کرد و گفت:« گریه نکن دخترم!, شاید بابات چیز مهمی میدونه که ما نباید بدونیم. بهش مهلت بده.»
با بغضی که به گلویم چنگ میزد گفتم:« نه مامان! من نمی فهمم .خب اگه چیزی میدونه باید به ما هم بگه. بخدا من قبل اینکه بهش دل داده باشم ، با عقل جلو رفتم. اون واقعا پسر خوبیه.»خیلی شرایط سختی است که بخواهی به دیگران بفهمانی که اشتباه می کنند.نمیدونم دلیل این رفتار بابا چی بود ؟ مگه اون خوشبختی من رو نمی خواست! پس چرا با این کار داشت من رو از خودش می رنجوند! انقدر در افکارم غرق شده بودم که اصلا نمی شنیدم مادرم چی میگه.فقط گریه کنان به سمت اتاقم رفتم و مثل دختربچه ای ، زانوهایم رو بغل کردم و آروم گریه می کردم و نمیدونم چقدر گذشت که خوابم برد.خواب های نگران کننده ای می دیدم. از خواب که پریدم، از فرط استرس و ترس عرق کرده بودم.نزدیک ظهر بود . جلوی آینه نگاهی به خودم انداختم، طبق معمول که وقتی گریه می کنم چشمهایم پف می کنند،با چشمهای پف کرده ام مواجه شدم.به سمت حموم رفتم و دوش گرفتم.حالم کمی بهتر شد.در حال خشک کردن موهایم بودم که احساس گرسنگی شدیدی بهم دست داد. یادم افتاد که اصلا چیزی نخورده بودم. موهایم رو با حوصله بافتم.درسته که قدرت چندانی برایم نمونده بود اما نباید به این راحتی ها ضعیف می شدم و عقب می کشیدم.به کشوی میز مطالعه ام نگاهی انداختم؛ معمولاً چیزی برای خوردن پیدا می شد.ته ظرف فلزی گلدارم ، چند تا شیرینی بود.سعی کردم خودم رو با خوردن اونها ، سیر نگه دارم.اصلا دلم نمی خواست که فعلا با بابا رو به رو بشم و دوباره سوال هایم رو بی جواب بگذارد.مامان راست می گفت.شاید بابا نیاز به مهلت داشت و در آخر خودش دلیل این مخالفت قاطعانه اش با ازدواج من و علیرضا رو توضیح بده.اگر علیرضا هم واقعا من رو بخواد ، برای به دست آوردنم تلاش می کنه.در فکر فرو رفته بودم که صدای زنگ گوشی ام، من رو به خودم آورد.با دیدن شماره ی علیرضا جا خوردم.نمیدونستم که باید جوابش رو بدم یا نه!داشتم تصمیم می گرفتم که تماس قطع شد.روی تختم دراز کشیدم و باز هم من ماندم و یک دنیا خیال... یک ساعتی گذشت که مادرم وارد اتاق شد.اخمی کرد و گفت:« بابات رفته.نمیای غذا بخوری ؟ضعیف میشی» سرم رو به نشونه ی نه تکون دادم که با ناراحتی از اتاقم بیرون رفت.لج کرده بودم.با همه ی دنیا لج کرده بودم.من همیشه سعی داشتم که برای پدر و مادرم دختر خوبی باشم و بتونم خوشحالشون کنم.اما الان چه کسی میتونست من رو خوشحال کنه؟!...یک هفته ای طبق همین روال گذشت.میلی نداشتم و غذا کم میخوردم اون هم به اجبار مادرم.وقتی که بابا نبود توی حال می اومدم. ضعیف شده بودم.از اینکه از علیرضا خبری نداشتم ، داشتم دیوونه میشدم. یعنی چه اتفاقی افتاده بود ؟!ذهنم به هم ریخته بود.افکار بدی به ذهنم هجوم آورده بودند.اینکه نکنه واقعا عاشقم نبوده و بی خیالم شده!...نکنه اتفاق بدی برایش افتاده باشه...نکنه پدرم بهش چیزی گفته باشه...نکنه همه دارند من رو به بازی میگیرند..تموم ذهنم پر شده بود از این افکار آزار دهنده.به گوشه ای خیره شده بودم و فقط فکر و خیال میکردم تا اینکه گوشیم زنگ خورد.به خیال اینکه شاید خبری از علیرضا بشه سریع جواب دادم:«بله؟» با شنیدن صدای زهرا نا امید شدم:«من زنگ نزدم تو زنگ نمی زنی عروس خانوم؟ حسابی مشغول آقای دلدار شدی هااا !!!», چقدر خوش خیال بود.در جوابش بی حوصله گفتم:« علیک سلام زهرا خانوم. چقدر هم که تو خبر من رو میگیری! حالا من یه مدت حوصله نداشتم .دیگه سر به سرم نذار ترو خدا» خنده ای کرد و گفت:« اوه اوه چه بی حوصله! باشه بابا ببخشید. وقت نشد زنگ بزنم. راستش این هفته سرم خیلی شلوغ بود.» پرسیدم:« خیر باشه. چه خبر؟» با صدای بلند گفت:« وااای بهت نگفتم؟ شرمنده اصلا حواسم نبود.این هفته تولد امیرحسین بود. منم حسابی درگیر خرید و مراسم و این جور چیزها بودم دیگه.جات خالی یه جشن دونفره گرفتیم.فوق العاده بود.رفتیم تفریح و شهربازی.خیلی خوش گذشت.» در طول مدتی که زهرا با ذوق داشت این اتفاقات رو برایم تعریف می کرد، من با ناراحتی و حسرت گوش می کردم.نه اینکه به دوست صمیمی ام حسادت کنم. اصلا! فقط به این فکر میکردم که چرا من و علیرضا لایق این خوشبختی و خاطرات خوش نباشیم!چرا اینقدر سخت باید به هم برسیم؟! اصلا اگه برسیم! توی افکارم حسابی غرق شده بودم و حواسم به خاطره گویی های زهرا نبود که یکدفعه داد زد:«مهراوه ؟! حالت خوبه؟» ناگهان به خودم اومدم و گفتم:«هان؟! آره ببخشید زهرا جان حواسم پرت شد.» آهی کشید و گفت:« عاشقی دیگه! بسوزد پدر عاشقی» از طرز حرف زدنش خنده ام گرفت و با خنده گفتم:« مسخره! میام می زنمت بس کن!» نخودی خندید و گفت :« باشه بابا! حالا بگو از جناب خواستگار چه خبر؟!»با به یاد آوردن اون شب که باعث شد من تا به الان از علیرضا بی خبر بمونم ، ذهنم به هم ریخت.گفتم:« خیلی حرف دارم زهرا .خیلی» کمی مکث کرد و گفت:« چیشده ؟! اصلا اینطوری نمیشه . من که گفتم حالت خوب نیست.بعدازظهر آماده باش میام دنبالت.بریم بیرون هم حال و هوات عوض بشه . هم قضیه رو بگی»خواستم نه بیارم که متوجه شد و سریع خداحافظی کرد.با اینکه اصلا حوصله نداشتم ولی سعی کردم به همین بهونه بعد از مدت ها کمی به خودم برسم.بعد از اون شب بیرون نرفته بودم که هیچ ، قیافه ام هم بهم ریخته بود...
دوستان گلم مرسی بابت لایک ها و کامنت های پر از عشقتون در پست قبلیم.حسابی شرمندم کردین.مرسی که تنهام نذاشتید. این دفعه دو تا پارت گذاشتم چون مسافرت هستم.ممکنه دو سه روز نباشم
فداتون💖قربون نگاتون💐
...
چیز کیک یخچالی
f.khanoomi
f.khanoomi
۸۳

چیز کیک یخچالی

۲ هفته پیش
#استعفاء_پارت14
مات و مبهوت نگاهشون می کردم و در خیالم افکار مثبت می پروراندم.اصلا دوست نداشتم که چیزی مانع رسیدن من و علیرضا به هم بشه.پدرهامون هر دو بهم نزدیک شدند و با یک حرکت ناگهانی ، همدیگر رو در آغوش گرفتند.در همان وضعیت ، پدرم در گوش پدر علیرضا چیزی گفت که پدر علیرضا در جواب گفت:« خیالت راحت.حتما باهاش حرف میزنم حل میشه...»
لحظه‌ای نگذشت که از هم جدا شدند و با لبخند به چهره ی نگران جمع ، نگاه کردند.پدرم رو می شناسم.مشخص بود که لبخندش مصنوعی و از روی اجبار بود.اما چرا ؟!؟ سعی کردم بد به دلم راه ندهم. پدرم گفت:« من و آقا مرتضی از رفقای قدیمی هستیم» مادر علیرضا نفسی عمیق کشید و گفت:« وای! داشتیم می مردیم از نگرانی!!! فکر کردم باهم خرده حساب دارید. آخه اولش خیلی بد به هم نگاه کردید.خب آقایون بنشینید لطفا. بریم سر اصل مطلب! تا الان هم کلی دیر شده.» نمی دونستم چرا هنوز آرامش نداشتم و نگرانی از چهره ام مشخص بود.نگاهم را روی کل جمع چرخاندم اما نگاهم در نگاهی قفل شد. علیرضا با چشمانش به من امید می داد و انگار که متوجه ی حالم شده باشد، آرام لب زد:« نگران نباش!» لبخند محوی زدم و سرم را پایین انداختم.
با گوشه ی چادرم بازی می کردم در حالیکه انواع و اقسام افکار ، به ذهن آشفته ی من هجوم آورده بودند و مرا بازی میدادند.به پدرم نگاهی انداختم.از من آشفته تر بود و عمیقا در فکر فرو رفته بود.آقا مرتضی ، پدر علیرضا هم نگران به نظر می رسید.
کمی که گذشت ، به این نتیجه رسیدند که من و علیرضا رو برای صحبت باهم بفرستند.طبق پیشنهاد مادرم ، رفتیم توی حیاط و روی ایوان نشستیم . اولش هر دو سرمون پایین بود و حرفی بینمون رد و بدل نمی شد.اما بعد از گذشت چند دقیقه علیرضا سرش رو بلند کرد و همزمان به هم نگاه کردیم.لبخندی زد و گفت:« خیلی خوشحالم از اینکه الان اینجام.» سرم رو پایین انداختم و تنها به گفتن «من هم همینطور » اکتفا کردم.کمی از آینده حرف زدیم.از برنامه هامون، از ویژگی هایی که از همسر آینده مون انتظار داریم، از اعتقادات و اینکه چقدر بهشون پایبندیم، از ارزش و احترامی که برای طرف مقابل قائلیم و...خدا رو شکر می کردم از اینکه علیرضا رو جلوی راهم گذاشت.بیشتر حرف هامون با هم یکی بودند و هم عقیده بودیم.هردو عاشق زندگی گرم و صمیمانه و همسری با حجب و حیا بودیم و خیلی ویژگی های دیگه ای که تازه فهمیده بودم که چقدر برایم مهم بودند و علیرضا اونها رو داشت.آ خر صحبت مون بود بلند شدیم بریم داخل که گفتم:« آقا علیرضا !» سریع به سمتم برگشت :« جانِ علیرضا؟!!» از چشمانش مشخص بود که از اینکه بهاسم صدایش کردم ذوق زده شده. با صدای آرومی گفتم:« من نگرانم! نمیدونم چرا اما دلهره دارم.یه حسی بهم میگه که ما قرار نیست...»دستش رو به نشونه ی سکوت بالا برد و نگذاشت حرفم رو تموم کنم. اخم ریزی کرد و یک قدم بهم نزدیک شد و گفت:«تا من هستم نبینم که نگران باشی!قرار نیست اتفاقی بیفته.توکل کن! دیگه نگران نباش!,خب؟» دلم آرامش خاصی پیدا کرد. سرم رو به نشونه ی تایید تکون دادم که لبخندی زد و گفت:« دیگه بریم»...
بعد از صرف میوه ، مادر علیرضا گفت:« خب دیگه ما کم کم رفع زحمت کنیم.باقی قرار ها رو هم انشاءالله زنگ می زنیم باهم هماهنگ می کنیم.راستش ما اولین جایی که اومدیم خواستگاری ،اینجاست.امیدوارم هر چی که صلاحتونه همون بشه.(بعد به من نگاه کرد و با لبخند گفت:),خیلی دوست دارم عروس خودم بشی خانوم خانوما ! » لبخندی زدم و سرم رو پایین انداختم. متوجه علیرضا شدم که لبخند بزرگی زده بود و چشمهایش از خوشحالی برق می زدند »....
سلاااام خواهرهای مهربونم...یه مدت نتونستم بیام.آخ که چقدر دلتنگتون بودم و چقدر خوشحالم که برگشتم.از تک تک اون دوستان مهربونی که با کامنت های پر از محبتشون، نشون دادند که بیادم هستن و تنهام نذاشتن ، ممنونم.یک دنیا ممنون دوستان گلم... خوشحالم که دوباره توی جمعتون هستم. مرسی که انقدر با محبت اید.....اگه زحمتی نیست ممنون میشم اگه به دوستان دیگه هم اطلاع بدید 💐💐💐💐🌷🌷🌷🌷🌷🌸🌸🌸🌸🌼🌼🌼
فداتون❣قرربون نگاتون😘
...
کباب
f.khanoomi
f.khanoomi
۱۴۷

کباب

۱۵ اردیبهشت ۹۸
#استعفاء_پارت13
ساعت نزدیک به هفت بود که رسیدم.امروز ، یکی از متفاوت ترین روز های زندگی ام بود.برای کسی که نسبتی باهام نداره، نگران شدم و گریه کردم . ازش خواهش کردم که بهوش بیاد و برایش از حسم گفتم. از بهوش اومدنش غرق خوشحالی شدم و تونستم توی چشمهاش زل بزنم... وارد خونه شدم .مهمون ها گرم صحبت کردن بودند.با همه احوال پرسی کردم ‌و خواهرم رو بغل کردم.چند وقتی می شد که ندیده بودمش.بعد از پوشیدن لباس های مناسب ، وارد جمع شون شدم. مادرم جویای احوال علیرضا شد ، من هم خبر بهوش اومدنش رو دادم. بعد از صرف شام ، از مهمون ها معذرت خواهی کردم و به سمت اتاقم رفتم. انقدر خسته بودم ، که فرصت فکر کردن به ماجراهای امروز رو نداشتم ...
صبح نزدیک اذان بود که با شنیدن صدای مهمون ها بیدار شدم. داشتند آماده می شدند که برگردند.بعد از خوندن نماز صبح و خداحافظی با مهمون ها، دوباره خوابیدم...صبح ساعت نزدیک به ده بود که بیدار شدم. مشغول به صبحونه خوردن بودم، که زهرا باهام تماس گرفت. :« جانم زهرا؟!», صدای شادش توی گوشی پیچید:« سلام لیلی خانوم.خوبی؟! » با خنده گفتم:« اگه قراره دوباره خوشمزه بازی دربیاری ، قطع میکنمااا ! بگو چیکار داشتی ؟!»
_ :« خب الحمدلله حالت از من هم بهتره!! میای بریم ملاغات مجنوووون!» کلمه ی مجنون رو طوری گفت ، که یکدفعه زدم زیر خنده.:« بس کن دیوونه!! دارم صبحونه میخورم می پره توی گلوم .من دیگه خجالت میکشم! خودت برو» با اعتراض گفت:« چی داری میگی!! بنده ی خدا دستش شکسته اونوقت تو به فکر خجالت کشیدنی؟! ساعت چند بیام دنبالت؟!» کلافه گفتم:« بیخیال زهرا جون! گفتم که! من دیگه نمی تونم عزیزم. » با مظلومیت گفت:« خب باشه! خودم میرم . بنظرم اگه نیای زشته!!!بازهم صلاح کار خویش خسروان دانند »,خداحافظی کردیم. ..چند روزی گذشت و من از علیرضا بی خبر بودم و از این قضیه خوشحال نبودم.نمیدونم چرا این روزها حس خوبی نداشتم! توی اتاقم نشسته بودم و مشغول مطالعه بودم که یکدفعه مادرم وارد اتاق شد و گفت:« تو مخالفتی نداری؟» از همه جا بی خبر ، متعجب نگاهش کردم و پرسیدم:« با چی ؟! منظورت چیه مامان؟!» لبخندی زد و گفت:« آخ حواسم نبود!مادر علیرضا زنگ زد و اجازه گرفت تا برای خواستگاری بیان.برای فردا شب آماده باش! البته دخترم اگه با این پسره، مشکلی نداری!!» حس خوبی بهم دست داد. بالاخره تموم میشه.پس الکی بد به دلم راه داده بودم. لبخندی زدم و گفتم:« راستش من مشکلی ندارم.» مادرم بوسه ای به گونه ام زد و گفت:« پس خودت رو آماده کن.برای فردا شب، لباس مناسب داری؟!» من هم بوسش کردم و گفتم:« قربونت برم . آره » از اتاق بیرون رفت .من موندم و حس قشنگی که سراسر وجودم رو در بر گرفته بود.خدایا شکرت... بالاخره شب خواستگاری فرا رسید. جانمازم رو جمع کردم ساعت نزدیک هشت بود.آرایش خیلی ملایمی کرده بودم و از لحاظ پوشش، کاملا آماده بودم اما قلبم خیلی تند میزد.استرس داشتم.چادر رنگی ام رو روی سر انداختم که یکدفعه ، صدای پیام موبایلم اومد. باورم نمیشه!! علیرضا بود. نوشته بود« بالاخره خدا داره من رو به آرزوم میرسونه.دارم میام تا عشقم رو مال خودم کنم» پر از حس خاص و خوبی شدم.نمیدونستم که چی باید در جواب بگم . آخرش هم یک استیکر قلب برایش فرستادم.هنوز برای ابراز احساسات من ، کمی زود بود.تا الان هم کلی جلوی خودم رو گرفته بودم اما اونروز توی ICU نتونستم بهش از علاقه ام چیزی نگم! من و مامان توی آشپزخونه ، مشغول چیدن شیرینی و میوه ها توی ظرف بودیم.بابا هم قرار بود تا نیم ساعت دیگه بیاد خونه. یکدفعه آیفون زنگ خورد. خودشون بودند.خیلی استرس داشتم . از گوشه ی در ، نگاهی بهشون انداختم.علیرضا ماشالله خیلی خوش تیپ شده بود.با این وجود که توی شرکت اکثرا کت و شلوار میپوشید ، اما اون شب خیلی آقا و شیک تر بنظر می رسید. گل زیبایی دستش بود و به دست آسیب دیده اش، مچ بند بسته بود .با چشمهاش دنبال من می گشت. نمیدونم چی شد که یکدفعه من رو دید که داشتم یواشکی نگاهشون می کردم و با هم چشم تو چشم شدیم.با دیدنم چشمهاش رو ریز کرد تا با دقت ببینه و مطمئن بشه که خودم هستم یا نه!! با دیدنم لبخند قشنگی زد . من هم از اینکه متوجه ی دید زدن یواشکیم شده بود هول شدم و سریع رفتم داخل آشپز خونه! با ورودشون به داخل خونه ، برای آخرین بار ، خودم رو جلوی آینه بررسی کردم و چادرم رو مرتب کردم و بعد برای احوال پرسی وارد حال شدم.مادرش با دیدنم به سمتم اومد و بوسم کرد و گفت:« ماشالله دخترم ! از همیشه خانوم تر شدی.» لبخندی زدم و سرم رو پایین انداختم.علیرضا نگاه ازم بر نمی داشت . روی مبل کنار مادرم نشستم .خیلی گرمم شده بود و هنوز هم قلبم تند میزد.مادر هامون گرم صحبت شده بودند و منتظر بودند تا بعد از اومدن بابا، حرف های اصلی زده بشه. چایی آوردم و تازه نشسته بودم که بابا از راه رسید. سلام کردو ناگهان با دیدن پدر علیرضا ، چهره اش عوض شد و گفت:« مرتضی!! » من و علیرضا گیج به هم نگاه کردیم و هر دو از ماجرا بی خبر بودیم. مادر هامون هم نگران بنظر می رسیدند! ....
سلام دوستان عزیزم💖 خوبید خانوما ؟!
از اینکه اینقدر محبت دارید ، ممنونم😍 اگه پیجم رو دوست دارید، میتونید با معرفی به دوستان دیگه، بقیه رو هم باهاش آشنا کنید .
دوستای پاپیونی ، اگه میشه از پست های قبلمم دیدن کنید💌
پیشاپیش ماه مبارک رمضان ، مبارک
فداتون 💐قربون نگاتون💖
...
معجون
f.khanoomi
f.khanoomi
۹۴

معجون

۱۳ اردیبهشت ۹۸
پاپیون جونم لطف کن عکسمو بذار ممنون
#استعفاء_پارت12
داخل رفتم. نفسم رو در سینه حبس کردم.نگاهم که بهش افتاد دلم لرزید.کنارش روی صندلی نشستم.اگه راستش رو بخواهم بگم، من هم عجیب دلداده بودم. اروم و با صدایی که میلرزیدگفتم:« علیرضا من اینجام.کنار تو. نگران تو. ترو خدا .پاشو . پاشو من اومدم.پاشو بهت بگم که منم عاشقت شدم. نمیتونم بدون توطاقت بیارم.ترو خدا پاشو» گریه نگذاشت بیشتر از این حرف بزنم. اروم گریه میکردم و در حالیکه به چهره اش که معصومانه در خواب بود زل زده بودم، آهنگی رو که این روز ها خیلی بهش گوش می دادم چون حال و هوای من رو توصیف میکرد خیلی آروم برایش زمزمه کردم:
« خیال میکردم عاشقت نمیشم اگه نگات کنم یکم
یه روز تو خوابمم نمی دیدم واسه تو جونمم بدم
دلم یه کاری کرده با غرورم که مثله بچه هام تا از تو دورم
که وقتی میری بغضو از چشام میشورم
دلت یه لحظه واسه من نمی شه
میدونم تقصیر تو نیست همیشه اونی که مال قلبته دیر عاشقت میشه ....»
با اومدن یکی از پرستار ها، مجبور شدم از اتاق بیرون بیام. گوشه ی سالن روی صندلی کنار زهرا نشستم. آقای معتمد ، از نگرانی، دائم وسط سالن راه میرفت. پدر و مادر علیرضا هم کمی اون طرف تر از من ، ایستاده بودند . مادرم بهم زنگ زد:« مهراوه جان کجا موندی؟! مهمون ها اومدن » اصلا حواسم به مهمونی امروز نبود.:« مامان آقای حسامی بیمارستانه. تصادف کرده» . مامانم با نگرانی گفت:« یا ضامن آهو. الهی .جوان مردم ...بمیرم آخه واسه مادرش .حالش چطوره؟.» آهی کشیدم و گفتم:« خیلی تعریفی نیست. دعا کن مامان. دعا کن. » مامان گفت :« باشه دخترم. خدا خودش حفظش کنه به حق علی اکبر. پس تو هر وقت کارت تموم شد بیا. هوا خیلی تاریک نشه هاااا.ناهارت رو میخوای چیکار کنی؟!» در جواب گفتم:« نگران نباش.چشم مامان . یه چیزی میخورم. سلام برسون به همگی» با مامان خداحافظی کردم. یک ساعت گذشته بود دکتر برای بررسی وضعیتش، به داخل اتاق رفت.بعد از گذشت چند دقیقه با اومدن دکتر ، همه به سمتش رفتیم. دکتر با تعجب به من و مادر علیرضا نگاهی انداخت و گفت:« چی بهش گفتید؟!» مادر علیرضا نگران گفت:« من چیزی نگفتم. یعنی نتونستم که چیزی بگم. فقط خواستم از نزدیک ببینمش.» با گفتن این جمله ، همه ی نگاه ها به سمت من برگشت. همه منتظر جواب من بودند. بالاخره جواب دکتر رو دادم:« آقای دکتر ،من. فقط یکمی حرف زدم و ازش خواستم که زودتر بیدار بشه.چیزی شده؟!» دکتر لبخندی زد و گفت:« مریض هایی که توی کما هستند ، معمولا حرف اطرافیانشون رو میفهمند. نمیدونم چی گفتید و چطور گفتید که سطح هوشیاری مریض ، اومده بالا. به هر حال ، خیلی روشون تاثیر گذاشته . اگه روند رو به بهبود وضعیتش ادامه داشته باشه، احتمالا تا یکی دو ساعت دیگه از کما بیرون بیاد و بتونیم به بخش منتقلش کنیم.» خوشحالی در چهره ی همه ، خصوصا مادرش، نمایان شد. همه خدا رو شکر می کردند.زهرا با صدای آرومی ازم پرسید:« چی بهش گفتی کَلَک؟!» اخمی کردم و مشتی به بازویش زدم و گفتم:« فضول خانوم» آقا امیرحسین که متوجهٔ گفت و گوی ما شده بود ، خندید و رو به زهرا گفت:«مهراوه خانم از همون چیزهایی گفته که تو به من میگفتی دیگه!» با شنیدن این حرف ، نخودی خندیدم. که زهرا روی امیر حسین چشم غره ای رفت و با صدای جیغ مانندی گفت:« امـــــــــــــــیر حسیــــــن!!!!! خیلی پررویی» و بعد همه باهم خندیدیم. امیر حسین بعد از ظهر ، بعد از منتقل شدن علیرضا به بخش، خونه رفت . ساعت حدود پنج شده بود که گفتند داره بهوش میاد.
همه به سمت اتاقش رفتیم. ضعیف شده بود دور تا دور تختش ،همه منتظر ایستاده بودیم تا اینکه بالاخره چشمهای قشنگش رو باز کرد.ناخود آگاه اشک توی چشمهام حلقه زد و بغض گلویم رو فشار داد.به مادرش نگاهی انداخت و شمرده شمرده گفت:« مامان ...» مادرش درحالی که هم گریه میکرد و هم لبخند می زد گفت:« جان دلم عزیزم...بالاخره بهوش اومدی. خدایا شکرت ». علیرضا اخمی کرد و گیج پرسید:« مگه چی شده ؟!» آقا حامد (همون آقای معتمد) لبخندی زد و گفت:« پسر میپرسی چی شده؟! هیچی فقط خیلی خوابیدی مخت تاب برداشته,یادت نمیاد واسه ی چی اومدی بیمارستان؟!» با دیدن سکوت علیرضا ، آقا حامد دوباره ادامه داد:« بابا این علیرضا حالش از ما هم بهتره ها... الکی خودمون رو ناراحت کردیم.(بعد به من و زهرا نگاهی انداخت که اونطرف تخت ایستاده بودیم و گفت) بریم بچه ها ! اینو با مامان و باباش تنها بذاریم. », علیرضا با شنیدن این جمله، به سمت ما برگشت و انگار تازه متوجه حضور ما شد. چشمهایش با دیدن من برق خاصی زد. زل زد توی چشمهام و انگار که از دیدنم خوشحال شده باشه ، گفت :« شما هم اینجا اومدید!» حامد پوزخندی زد و گفت:« آره بابا...تا همین دو ساعت پیش هم داشت گریه میکرد», شاکی گفتم:« اِ اِ آقا حام...» وسط حرفم پرید و گفت:« دروغ میگم مگه؟! (بعد رو به علیرضا گفت:) اصلا بگو ببینم فکر کردی ما خنگیم و نمی‌فهمیم که مهراوه خانوم اومد بالا سرت یه چیزهایی گفت که تو الان بهوش اومدی؟! » علیرضا بسمتم برگشت و عمیق نگاهم کرد . خجالت کشیدم. بعد لبخندی زد و گفت:« باورم نمیشه!» صدای خنده ی جمع بالا رفت. پدر علیرضا در حالی که میخندید، گفت:« آقا حامد بس کن دیگه. گناه داره پسرم. سر بسرش نذار.» حامد هم خندید و گفت:« چشم. این دفعه فقط بخاطر شما .» دیگه داشت شب میشد. من و زهرا عذر خواهی کردیم . مادر علیرضا ، خیلی از دوتایی مون و بخصوص من تشکر کرد. بعد از خداحافظی از بیمارستان بیرون زدیم....
سلام خانوما😊 بابت پست قبلیم که دیر شد، از همتون عذر میخوام.آخه من چند بار گذاشتم و لی همش توی پیج خودم گذاشته میشد. آخر مجبور شدم یه عکس دیگه بگیرم😩 خلاصه.... امیدوارم تا اینجا، از خوندن رمانم، لذت برده باشید. ممنونم از هممممه ی اونایی که دنبال میکنند...«عسل بانو »جون هم که هممممیشه در حقم خواهری کرده❤💖❤
در ضمن این اولین بارمه که معجون درست میکنم.به بزرگی خودتون ببخشید اگه خیلی خوب نیست😳😳😳 فداتون❣قربون نگاتون❤
...
کیک _ شربت سکنجبین خونگی
f.khanoomi
f.khanoomi
۳۲

کیک _ شربت سکنجبین خونگی

۱۳ اردیبهشت ۹۸
#استعفاء_پارت 10و_پارت 11
با نگرانی و نفس نفس زنان ازش پرسیدم:« چی شده حرف بزن زهرا؟!» دلسوزانه نگاهم کرد و گفت:« ببین اصلا نگران نباشیاااا...حالش خیلی بهتره» با صدای نسبتا بلندی گفتم:« داری دیوونه ام می کنی! قلبم ایستاد بگو چیشده دیگه اَه» سرش رو به نشونه ی تایید تکون داد و گفت:« باشه . دنبالم بیا» و بعد دستم رو گرفت و من رو به دنبال خودش داخل بیمارستان کشوند.گیج و در عین حال نگران به اطرافم نگاه میکردم عرق سردی روی صورتم نشسته بود.نمی دونستم باید انتظار دیدن چه صحنه ای رو داشته باشم.توی دلم ذکر میگفتم که یکدفعه زهرا جلوی در یکی از بخش ها ایستاد .چشم هایم رو بستم و محکم روی هم فشار دادم. با باز کردن چشمهایم و روبرو شدن با اون صحنه ، یک لحظه تا مرز مرگ رفتم و برگشتم. باورم نمی شد. علیرضا!!! علیرضا حسامی !! همونی که تموم غرورش رو یکجا فدای علاقه اش به من کرد، الان توی بخش ICU دراز کشیده باشه. از پشت شیشه ی اتاق نگاهش می کردم. چه بلایی سرش اومده بود؟! نا خودآگاه دلم برایش ضعف رفت.حتی توی چنین وضعیتی هم شخصیت خاصی داشت. دستی به گونه های خیس شده از اشکم کشیم. آخه چراا؟!!! بسمت زهرا رفتم . بغض به گلویم چنگ میزد و مانع حرف زدنم میشد:« زهرا !! ترو خدا بگو چه بلایی سرش اومده؟!» با شنیدن صدای آشنایی که جوابم رو داد ، جا خوردم.:« تصادف کرده» آقای معتمد بود.بهتر که به اطرافم نگاه کردم، متوجه ی حضور چند نفر دیگه از کارکنان شرکت هم شدم. انقدر حواسم پرت بود که متوجه شون نشده بودم.سلام سردی به همگی کردم و کنار زهرا نشستم. آقای معتمد دائم به من نگاه می کرد.شاید دیدن این همه نگرانی من برایش جای تعجب داشته. با صدای گرفته ای پرسیدم:« چطوری تصادف کرده زهرا؟!» در حالیکه با گوشه ی مقنعه اش بازی میکرد گفت:« مثل اینکه داشته از خیابون عبور میکرده که یک ماشینی بهش میزنه.» بغضم رو همراه با آب دهانم به سختی غورت دادم و گفتم:« الان حالش چطوره ؟!» نفسش رو با صدا بیرون داد و گفت:« هییی...چی بگم ! توی کماست .دستش هم شکسته. آخه مثل اینکه سرعت ماشینی که باهاش تصادف کرده یکم زیاد بوده.» یک لحظه حس کردم که قلبم نمی زنه. مو به موی حرفهایش رو بررسی کردم.کما؟! یعنی چه؟! خدایا حالا باید چیکار کنم؟ بغضم ترکید و اشکهایم سرازیر شد.نگاهم به نگاه آقای معتمد قفل شد. نگران به سمتم اومد:« حالتون خوب نیست؟!» با گفتن این جمله ، نگاه همه بسمتم برگشت.زهرا با صدای بلند گفت:« چرا اینطوری شدی تو!!!» بلند شدم.دستم رو جلوی چشم هایم گرفتم و بسرعت به سمت سرویس بهداشتی رفتم. دیگه تحمل اون نگاه ها رو نداشتم.توی آینه نگاهی به چشمان قرمز شده و مژه های خیسم انداختم.اونجا دیگه کسی نبود که راحت نباشم.با صدای بلند گریه میکردم . دست خودم نبود. نمیتونستم جلوی اشک هایم رو بگیرم.صورتم رو شستم تا حالم بهتر بشه.بسمتشون رفتم. زهرا با نگرانی به سمتم اومدو گفت:« الان خوبی؟!», لبخند کجی زدم:« بنظرت میتونم خوب باشم!!! دیگه چی میدونی ؟» :«خب منم تا این حد میدونم . ولی تو چطور خبر نداشتی!! آخه وقتی متوجه محل تصادف شدم، فهمیدم که توی محله ی شما بوده .» با تعجب گفتم:« چی داری میگی ؟! کی همچین اتفاقی افتاده؟!» خواست دهن باز کنه اما با شنیدن صدای آقای معتمد که داشت به سمتمون می اومد، ادامه ی حرفش رو خورد. :« من باید باهاتون حرف بزنم» زهرا از کنارم بلند شد و آقای معتمد رو برویم نشست. :« من دوست نزدیک علیرضام.اما بتازگی متوجه علاقه اش بشما شدم.خودش نخواسته که کسی بفهمه تا اگه جواب تون منفی بود ، کسی روتون اسم نگذاره.اما چیزی که برام سوال شده اینه که شما از اومدنش اطلاع داشتید؟!» متعجب نگاهش کردم که گفت:« پس اطلاعی نداشتید.من باید یه چیزهایی رو بهتون بگم. سه چهار روز بود که شرکت نمیومد و. گفت حالش خوب نیست.یکی دو هفته پیش وقتی اومد شرکت حالش اصلا رو براه نبود. از اون روز به بعد خیلی کمتر با اطرافیان حرف می زد.دائم توی خودش بود.خیلی نگرانش شدم ازش خواستم که بگه ماجرا چیه اما مقاومت کرد.تا اینکه دیروز وقتی حال بدش رو دیدم، بهش اصرار کردم که توضیح بده. اون هم همه چی رو گفت.گفت که چقدر دوستتون داره گفت که بهتون ابراز علاقه کرده اما یه چیز دیگه هم گفت. علت حال بدش این بوده که اون هفته دقیقا همون روزی که اومده بود تا شما رو ببینه ، شما رو درحال سوار شدن داخل ماشین یک پسر جوان دیده البته این رو هم گفت که اصلا بهتون شکی نداره و ازتون مطمئنه در ضمن اینکه شما جلوی در خونتون بودید پس زیر نظر خانوادتون بودید.با خودش فکر کرده بوده که شما نامزد کرده باشید .حالش خیلی داغون میشه وقتی این مسئله رو بهم گفت من هم بهش گفتم که نباید زود عقب نشینی کنه باید بیاد و از خودتون قضیه رو بشنوه.» با گفتن این جمله ناگهان بغض کرد و سرش رو پایین انداخت و با صدای گرفته ای ادامه داد:« اگه منِ لعنتی ، بهش نمیگفتم که بیاد شاید این اتفاق نمی افتاد.خیلی مشتاق دیدارتون بود. داشته از خیابون رد می شده که....» دیگه نتونست ادامه بده.حالم از قبل هم بدتر شده بود.در طول زمانی که داشت ماجرا رو میگفت، من دائم اشک می ریختم.آقای معتمد بلند شد زهرا دوباره اومد کنارم.دستمالی رو بهم داد تا اشکهایم رو پاک کنم و بعد سرم رو روی شونه اش گذاشت.گریه ام شدت گرفت. زهرا با صدای آرومی دم گوشم گفت:« بس کن عزیزم .» با صدای خش داری گفتم:« همش تقصیر منه. نباید ... نباید اونروز...» نمیدونم چند دقیقه گذشت تا آروم گرفتم.بچه های شرکت ، همه رفته بودند فقط من بودم و آقای معتمد زهرا ونامزدش امیر حسین که بتازگی به جمعمون اضافه شده بود. زن و مردی وارد بیمارستان شدند . خانم میانسال چادری با قیافه ی مهربان اما چشمان اشک آلوده با صدای بلند داد میزد:« علیرضا...پسرم .الهی بمیرم برات کجایی کجایی!» پرستار ها رفتند تا آرومش کنند اما با دیدن علیرضا از پشت شیشه ، زانو هایش خم شد و به زمین افتاد . به سمتش رفتیم و بلندش کردیم. با صدای بلند گفت:« پسرم ...میخوام برم تو... میخوام پسرمو ببینم . » سعی در آروم کردنش داشتیم اما آروم نمیشد.پدر علیرضا به سمت پرستار رفت و با لحنی که غم در آن موج میزد گفت:« خواهش میکنم بذارید پسرمون رو ببینیم» پرستار با دیدن حال آنها گفت:« باشه. ولی فقط یک نفر بره تو» مادرش سریع به سمت اتاق رفت . چند دقیقه گذشت . بالاخره بیرون اومد. خیلی اروم شده بود.با گوشه ی چادرش اشک هایش رو پاک کرد:« مهراوه...مهراوه کدومتونید؟!» با دیدن سکوت جمع به من نگاه کرد و گفت:« شما مهراوه ای درسته؟! از ویژگی هایی که علیرضا برام گفته بود فهمیدم ک اون دختر ساده و باوقار باید شما باشی», لبخند کمرنگی زدم:« خودم هستم» به سمتم اومد و بغلم کرد و گفت:« قرار بود این هفته بیام برای پسرم خواستگاریت اما حالا » گریه جلوی حرف زدنش رو گرفت. گفتم:« ترو خدا انقدر گریه نکنید.دعا کنید . من مطمئنم که زود خوب میشه. توکلتون به خدا باشه.» اشک گونه های خودم رو هم خیس کرده بود. از همدیگه که ،جدا شدیم با دستش اشکهایم رو پاک کرد و گفت :« برو داخل. خیلی وقت بود که میخواست که تو رو ببینه» ....
سلام عزیزان😃 امیدوارم شاد و سالم باشید همگی😊پاپیون خواااااهشا عکسمو فقط تو پیج خودم نذار خواهش میکنم .😥 این دفعه خیلی وقت گذاشتم و خدا روشکر تونستم دو پارت رو یکجابذارم.امیدوارم راضی و خوشحال باشید😘😍😘😍 پست بعدی رو هم در اولین فرصت میذارم.این دفعه دو تا پارت گذاشتم و سریع نوشتم.اگه غلط و اشتباهی کرده بودم، ببخشید 😍فداتون💗قربون نگاتون💖
...
کوکو سبزی
f.khanoomi
f.khanoomi
۵۰

کوکو سبزی

۱۰ اردیبهشت ۹۸
#استعفاء_پارت9
:« سلام مهراوه جون خوبی؟! مثل اینکه خیلی درگیر این آقای حسامی شدیاا .که خبر ما رو نمیگیری !»
از اونجایی که با زهرا صمیمی بودم و واقعا راز دار و با اخلاق بود ، و همینطور اینکه خودش هم کمی شک کرده بود ، ماجرای خواستگاری علیرضا رو خلاصه وار بهش گفته بودم. دیوونه ای نثارش کردم و گفتم:« من بد نیستم خداروشکر.اما تو خوبی؟! یکمی سر حال نیستی انگار!!!» کمی من من کنان جوابم رو داد که باعث شد شک کنم:« اِم.. خب! من ...چیزی نشده. نگران نباش.از آقای حسامی خبر نداری؟!» صدای کوبیدن قلبم رو به وضوح میشنیدم. با نگرانی گفتم:« نه!! تو هر روز توی شرکت میبینیش اونوقت از من میپرسی؟! چیزی شده ؟ ترو خدا بگو» تک سرفه ای کرد و گفت:« نه نه! همینطوری پرسیدم.آخه چند روزه که شرکت نمیاد گفتم شاید تو ازش بیشتر خبر داشته باشی» یعنی چی! استرسم دو برابر شد.مطمئنم که داشت چیزی رو پنهان میکرد.:« چی داری میگی زهرا؟! درست بگو ببینم !!! چرا نمیاد؟! تو مگه چی میدونی که به من نمیگی !!»
_:« گفتم که چیز خاصی نیست.چه اشتباهی کردم.اصلا زنگ زده بودم خبرت رو بگیرم .بد کردم؟ ! خب من الان نمیتونم حرف بزنم امیر حسین اومد. فعلا گلم . خداحافظ»
باورم نمی‌شد که قطع کرد!!! اونم فقط بخاطر از راه اومدن نامزدش!! یک جای کار می لنگید. دلشوره ی عجیبی مثل خوره به جونم افتاد.بالاخره تصمیمم رو گرفتم و بهش زنگ زدم.ناباورانه تماس رو قطع کردم.گوشی علیرضا خاموش بود. حتما اتفاقی افتاده بود.از نگرانی زیاد، داشتم لبم رو می جویدم. مامان که برایم چای آورده بود، با دیدنم نگران شدو گفت:« خوبی دخترم؟! توی فکری! »
گیج نگاهش کردم:« هان!! نه مامانی خوبم.خسته ام یکم.» لبخندی زد و درحالی که داشت ظرف شیرینی رو روی میز می گذاشت، گفت:« باشه عزیزم.چایی ات رو خوردی برو بخواب. » ازش تشکر کردم.ساعت ده شده بود.بعد از خوردن چایی، به سمت اتاقم رفتم و خودم رو روی تخت رها کردم. از فکر و خیال هایی که به ذهنم هجوم آورده بودند ، خوابم نمی برد.یعنی مشکلی برایش پیش اومده بود؟! حتما همین طور بوده که اصلا ازش خبری نیست.ذهنم بهم ریخته بود و افکار ناخوشایندی به ذهنم خطور می کرد.نکنه اتفاق بدی برایش افتاده باشه.از فکر اینکه از دستش بدهم، اعصابم بهم ریخته بود .این استعفاء بیشتر از همه به خودم آسیب زده بود.با اینکار عجولانه ام ، فقط باعث شدم که از هم دور باشیم.کاش استعفاء نمی دادم.نزدیک به یک ساعت توی رختخواب ، فقط فکر می کردم و به در و دیوار خیره شده بودم.از نیمه شب گذشته بود. از شدت نگرانی و اضطرابی که نمی گذاشت که آروم بگیرم، خوابم نمی برد و دائم تصویر و صدای علیرضا جلوی چشمهام بود. از کی تا حالا من رو انقدر دیوونه ی خودش کرده بود؟! چرا انقدر زود دلم برایش تنگ شده بود؟! هندزفری ام رو از کشوی میز در آوردم و رفتم توی حس و حال آهنگ های غمگینی که داشتم. نمیدونم چقدر گذشت که خوابم برد!....
صبح بعد از خوردن صبحونه ، وارد اتاقم شدم تا برای مهمون هایی که قرار بود به خونمون بیان حاضر بشم.قرار بود که خواهرم و شوهرش به همراه یکی از دوستان خانوادگی شون، برای ناهار خونه ی ما بیان. با اینکه هنوز نگرانی همراهم بود اما خب برای اومدن خواهرم هم خیلی خوشحال بودم.بعد از مدتی قرار بود دوباره همدیگر رو ببینیم.آ رایش ملایمی کردم و یک دامن مشکی بلند ، جوراب شلواری و پیرهن زرشکی رنگم رو پوشیدم و شالم رو هم مدل عربی بستم . در حالیکه داشتم سالاد ها رو آماده میکردم ، گوشیم زنگ خورد. بی صبرانه به سمتش رفتم. زهرا بود.سریعا جواب دادم:« بله !؟چی شده؟»
از صدای گرفته اش نگران شدم:« مهراوه سریع خودتو برسون به آدرسی که برات میفرستم.زود» و قطع کرد.
هنوز گوشی دستم بود و از شدت عرق کف دست هایم ، قابش کاملا خیس شده بود.از جا کنده شدم و به سمت اتاق دویدم .از روی لباس هایم، مانتوی بلندم رو پوشیدم و از اونجایی که پوششم کامل و مناسب بود از اتاق بیرون زدم. به مادرم با عجله توضیح دادم که قراربود کجا برم. آدرس ، مربوط به یک بیمارستان بود. حتی تصور اینکه اتفاقی برای اون افتاده باشه عذابم می داد.نمیدونم در عرض گذشت چند دقیقه خودم رو به بیمارستان رسوندم.از آژانس پیاده شدم و گام های بلند و سریعی به سمت سالن برداشتم.با دیدن زهرا جلوی در سالن و چهره ی ناراحتش، نگرانیم دو چندان شد. در کسری از ثانیه خودش رو در آغوشم جا کرد...
سلام خواهرای گل😘😘😘 حال و احوال ها چطوره؟!! یه عذر خواهی بزرررگ به همتون بده کارم😳😳😳 آخه این پستم یکم طول کشید. راستش من پارت ها رو مینویسم ولی وقت نمیشه بذارم.الانم که میدونید دچار سرماخوردگی و .... شدم. خیییییییییییییییییییییییییییلی شرمندتونم😱 ببخشید منو
امیدوارم درکم کنید چون مشغول به تحصیل و امتحانات میان ترم و...😩 هم هستم .اما امیدوارم پشتم رو خالی نکنید🙏🙏🙏 دوستتون دارم😘😘😘
فداتون 😘قررربون نگاتون😘
...
قورمه سبزی
f.khanoomi
f.khanoomi
۴۰

قورمه سبزی

۸ اردیبهشت ۹۸
#استعفاء_پارت8
اصلا اهمیتی نداشت که چی بپوشم.لباس ساده ای پوشیدم و از اونجایی که دست و دلم به سمت کاری نمیرفت ، فقط یک ضد آفتاب زدم. کیفم رو روی دوش انداختم و از اتاق بیرون زدم. محمد خونه نبود. سامان آماده شده بود اما داشت با مادرش به آرومی بحث میکرد. اما بالاخره کوتاه اومد و با دیدن من سرش رو پایین انداخت.خاله لبخند پیروزمندانه ای زد و به سمتم اومد.بوسم کرد و گفت :« بسلامت» با نگاهم دنبال مادرم گشتم اما نبود. از خونه بیرون اومدیم.در عقب سمند سامان رو باز کردم تا سوار بشم که با شنیدن صدای مردونه ای از پشت سرم ، به عقب برگشتم. :« اینجا چه خبره ؟» . خشم توی چشم هایش کاملا مشخص بود . تا به حال پدرم رو انقدر عصبانی ندیده بودم. سامان از ماشین پیاده شد . خاله هم هول شده به بابا نگاه کرد.مثل اینکه مامان بهش زنگ زده بود و قضیه رو براش توضیح داده بود. بابا دوباره داد زد:« مگه نشنیدید چی گفتم؟!» من که از اومدن به موقع بابا از درون خیلی خوشحال شده بودم ، در ماشین رو بستم و بسمتش رفتم.با نگرانی به من خیره شد.دهن باز کردم تا چیزی بگم که خاله زودتر از من شروع کرد:« چیزی نشده آقا اسماعیل.دختر خاله پسر خاله رو داشتم باهم می فرستادم بیرون.» بابا اخم غلیظی کرد و گفت:« شما خیلی... خیلی اشتباه کردی! من دلیلی برای این کار نمی بینم .» و بعد دستم رو گرفت و دنبال خودش به سمت خونه کشوند.من هم از خدا خواسته به دنبالش رفتم. توی دلم از خوشحالی، عروسی بود اما نباید به روی خودم میاوردم که خوشحالم.وگرنه خاله غورتم میداد.
همه به جز سامان وارد خونه شدیم .درسته که از این قضیه اعصابم بهم ریخته بود، ولی خب اون تقصیری نداشت. مطمئنم اون هم از این اجبار خاله راضی نبود اما خب نمی تونست حرفی هم بزنه.
بابا و خاله باهم بحث می کردند مامان هم داشت پا در میونی می کرد. زهره که از خواب پریده بود به سمتم دوید.بغلش کردم که گفت:« چی شده ؟!» لبخندی زدم و گفتم:« هیچی عزیزدلم . برو توی اتاق من بازی کن » سرش رو به نشونه ی تایید تکون داد و رفت.دلم میخواست هوا بخورم. وارد حیات شدم . محمد اومده بود و کنار سامان نشسته بود و باهم حرف می زدند.سرم رو پایین انداختم و خواستم بیرون برم که با شنیدن صدای محمد ایستادم.:« مهراوه یک لحظه وایستا سامان میخواد باهات حرف بزنه.» با این حرفش، سامان چپ چپ نگاهش کرد . به سمت سامان رفتم .محمد رفت خونه .روبرویش روی ایوان نشستم.بعد از چند لحظه سکوت به حرف اومد:« مهراوه خانوم! شما به این ازدواج راضی نیستی درسته؟!»
:« آره .درسته» لبخندی زد و ادامه داد:« تو خیلی دختر خوبی هستی و امیدوارم کسی بیاد که لایقت باشه و بتونه خوشبختت کنه. خواهش میکنم حساب من رو از مادرم جدا بدون ! من اصلا موافق نیستم که میتونم خوشبختت کنم چون نظر و معیار هامون برای ازدواج با هم فرق داره. خصوصا که هیچکدوممون به این ازدواج، قلبا راضی نیستیم» خیلی خوشم اومد که انقدر روشن فکر و عاقلانه تصمیم گرفته.
با دیدن سکوتم گفت:« خب ! پس حرفی نمی مونه.من که نتونستم مادرم رو متقاعد کنم. اما امیدوارم پدرتون بتونه.» لبخندی زدم و بلند شدم و گفتم:« امیدوارم که خوشبخت بشی. مرسی »
رفتم بیرون تا یکم هوا بخورم.تا سر بلوارمون پیاده روی کردم و برگشتم.دعا میکردم قضیه ختم به خیر بشه. وارد خونه شدم.چه خبر شده بود.خاله ساکش رو بسته بود و داشتند میرفتند. با دیدن من اخمی کرد و سوارآژانس شد.محمد ، سامان و زهره هم بعد از خداحافظی با ما ، به سمت ماشین رفتند.سامان از کنارم رد شد و لحظه آخر لبخندی زد و آروم گفت:« نگران نباش.حل شد » لبخندی زدم و خداحافظی کردم.کاش اینطوری نمی شد.کاش اینجوری نمیرفتند.اما بازهم خدا رو شکر که خاله بیخیال شد.... بیشتر از یک هفته از اون روز میگذشت.اوضاع بهتر شده بود. خاله دیگه اونقدر ناراحت نبود و به مامانم زنگ زد و بابت رفتارش عذر خواهی کرد. چند روز پیش توی یک موقعیت مناسب ، ماجرای خواستگاری رو با مادرم در میون گذاشتم و گفتم که منتظر اجازه ی ما برای اومدن و خواستگاری هستند مامان و بابا هم مخالفتی نشون ندادند. تو این مدت خبری از علیرضا نبود.نمیدونم چرا اما نگرانش بودم.بالاخره باید زنگ میزد یا پیام میداد و ازم نتیجه رو می پرسید.چند بار نیت کردم که باهاش تماس بگیرم اما نشد. شب بود و من بی حوصله مشغول تماشای سریال بودم که گوشیم زنگ خورد. متعجب به صفحه ی گوشیم نگاهی انداختم. زهرا بود. همکارم توی شرکت که باهم رفیق شده بودیم.دختر خیلی خوبی بود تازه هم نامزد کرده بود. چه دلیلی داشت این موقع از شب زنگ بزنه؟! دلشوره عجیبی داشتم. بدون معطلی جواب دادم:« بله؟ » ...
سلام آبجی های خوشگل..
نمیدونم چرا این پست من فقط توی پیج خودم میاد.پاپیون خواااااهشا عکسمو بذار لطفاااااا😞😞😞 ببخشید که این پستم دیر شد آخه یکمی سرماخورده و بیحالم😊
از آبجی فوق العاده مهربونم عسل بانو جون ممنونم بابت استوری که از پیجم گذاشتن که باعث شد رمان و پیجم طرفداران بیشتری پیدا کنه
مرسی عزیزم مرسی😘😘😘😘
از دوستای دیگه که کارم رو دنبال میکنند ممنونم خودشون میدونند که چقدر بهم امید و ذوق میدن 😍😍😍خیلی خوبید 😘😘😘
تا پست بعدی... فداتون 😊قربون نگاهتون
...
چیز کیک _ ورق بزنید_ دورچین بشقاب
f.khanoomi
f.khanoomi
۷۰
#استعفاء_پارت7
با کنجکاوی و علاقه پیامش رو چند بار برای خودم خوندم :« سلام. حالتون خوبه؟! میدونم از قصد جوابم رو نمیدید . ترو خدا . نگران میشم.راستش من آدم درون گرایی نیستم.ولی از اونجایی که در زندگیم فقط به شما علاقه مند شدم ، فقط هم به شما میتونم ابراز علاقه کنم. خواهشا اگه کاری کردم که ناراحت تون کرده، بهم بگید.راستش خیلی دلم میخواد دوباره ببینمتون. خواهش میکنم یک قراری بذارید.به خانوادتون هم اطلاع بدید که بتونید راحت باشید.باید اول نظرتون رو بدونم. با خانواده ام هم مختصر صحبت کردم.من برای کسب اجازه اومدن برای خواستگاری منتظرم»
حس عجیبی بهم دست دادو لبخند روی لبم پر رنگ تر شد.به فکر فرو رفتم.الان بخاطر خواستگاری خاله خانوم، اصلا موقعیت مطرح کردن خواستگاری اون نبود.اما با این وجود نمیتونستم درخواست قرار ملاقاتش رو هم قبول کنم. چون تا بحال همچین کاری رو نکردم و نخواهم کرد.پس تصمیم گرفتم به خاطر دوتایی مون ، یک طوری بتونم شنونده ی حرفهایش باشم.صدایم رو صاف کردم و باهاش تماس گرفتم.قلب لعنتیم شروع کرد به تند تند کوبیدن.زود تر از انتظارم تماس رو جواب داد:«جانم ؟» صداش نسبتا شاد شده بود. یکم هول شدم .نفس عمیقی کشیدم و گفتم:« سلام وقتتون بخیر »
- : سلام خانوم.حالتون خوبه ؟! آخه صداتون مثل همیشه نیست»
توی دلم گفتم صدام مثل همیشه نیست چون دلم مثل همیشه نیست.
: «من خوبم.نگرانم نباشید.راستش من متوجه تماستون نشده بودم وگرنه دلیلی نداشت که بخوام جواب ندم.پیامتون رو هم خوندم.من ازتون ناراحت نیستم.اصلا! فقط خیلی راحت نیستم که بخوام با یک آقا زیاد صحبت کنم. در ضمن نمیتونم باهاتون قرار بگذارم شرمنده اما چون برام مهمه که چی می خواستید بگیدالان تماس گرفتم که حرفهاتون رو بشنوم .»
چند لحظه سکوت کرد.انگار که از حرفهام بدش نیومده.بعد صداش رو صاف کرد
: « مشکلی نیست.من هم نمیخوام که شما اذیت بشید یا اینکه به خاطر من توی شرایطی قرار بگیرید که راحت نباشید اصلا همین ویژگی هاتون یعنی با حیا بودن تون ، راحت نبودن تون با نامحرم، پوشش خوب وکامل تون وسادگی خاصی که دارید من رو جذب کرده.راستش من خیلی ازتون خوشم اومده و مثل خیلی از آدمهای امروزی بدنبال دوستی با کسی نبوده و نیستم.من هم با همچین روابطی راحت نیستم.فقط ازتون میخوام که نظرتون رو بهم بگید تا من هم با خانواده مزاحمتون بشم.»
یکدفعه ذهنم قفل کرد.چی بگم؟! چطور بگم ؟! من که تجربه شنیدن همچین درخواستی رو بطور مستقیم نداشتم.بالاخره حرفم رو زدم.
: « خب من هم از شما بدی ندیدم.ولی بهم حق بدید که الان نتونم نظرم رو بگم.باید با خانواده ام صحبت کنم.بنظرم تحت نظر خانواده ها مون پیش بریم بهتره.»
واقعا خودم هم نمیدونستم که چی دارم میگم.فقط مودبانه و قشنگ حرف میزدم.
با ذوق خاصی اما خیلی شیک و شکیل گفت:« خیلی ممنونم مهراوه خانوم که من رو لایق دونستید. من منتظر میمونم تا شما با خانواده تون صحبت کنید بعد مزاحمتون بشیم.پس بیشتر از این وقتتون رو نمیگیرم»
من هم کمتر از اون ذوق زده نبودم.از ته قلبم ازش خوشم اومده بود.خیلی آدم خوبی بود و حد و حدود خودش رو میدونست.الان اولین بار بود که اسمم رو بزبون آورده بود.دوست داشتم بگم حس میکنم من هم بهت علاقه مند شدم و نظرم مثبته اما ...نشد.
خداحافظی کردیم ومن موندم و یک دنیا فکر و خیال.از بچگی خیال پردازیم خوب بود.الان که به اوجش رسیده بود.دو ساعتی گذشت و من همچنان روی تختم دراز کشیده بودم.آهنگ گوش میکردم و توی فکر بودم.با شنیدن صدای در اتاقم ، رشته ی افکارم پاره شد.چرا نمیگذارند یکم با خودم باشم.فکر کردم شاید پسر خاله ام باشه به سمت روسریم خیز برداشتم و سریع انداختمش روی سرم و جواب دادم:« بفرمایید » . با دیدنش اعصابم خورد شد.خاله ام بود.از وقتی اون حرف ها رو زده بود ، خیلی دلم نمی خواست باهاش رو برو بشم.لبخندی زد و کنارم نشست.لبخند مصنوعی کمرنگی زدم و بی حوصله گفتم:«جانم خاله؟!» دستم رو در دست گرفت و گفت:« عزیزم. ازت میخوام با سامان برید بیرون و حرف بزنید. » چشمهام تا حد زیادی گشاد شدند.این چی داشت می گفت!! با تعجب گفتم:« خاله امکان نداره.نکنه شوخی تون گرفته؟! من که نظرم رو گفتم.تازه ازدواج بازی که نیست.با نظر خودتون نمیتونید ما رو مجبور کنید .بعدشم من همچین اجازه ای به خودم نمیدم که با ایشون بیرون برم» خاله چشم غره ای رفت و گفت:« اصلا فکر کن برادر نداشتته! با هم ناهار بخورید و حرف هاتون رو بزنید شاید با هم به تفاهم رسیدید.مادرت هم اجازه داد که برید بیرون .» مامانم؟!!!!! مطمئنم که خاله روی ذهن مامانم کار کرده تا به اجبار راضی شده.نمیتونستم بهونه ی دیگه ای بیارم. نهایتا بیرون غذا میخوردیم و میومدیم.بعد هم میگفتیم که ما با هم تفاهمی نداریم. با ناراحتی و نارضایتی تمام ، بلند شدم تا حاضر بشم.....
دوستان خوشگل سلام😘
مرسی که پشتمید و کارم رو دنبال میکنید❤ ممنون میشم نظر بدید تا بدونم راضی هستید یا نه!؟!!
راستی من یک دختر مجردم و این داستان زندگی خودم نیست 😉جهت اطلاع که فکر نکنید داستان خودمه😊آخه یکی از دوستام فکر میکرد من از زندگی خودم می نویسم. البته قبلا گفتم که ویژگی های نقش اول داستانم ، ویژگی های خودمه ولی زندگی خودم نیست😊
دوستتون دارم 😃شاد باشید بزودی میام دوباره_ تا قسمت بعدی فعلا💐فداتون-قربون نگاهتون
...
باقلوای ترکی.کار دوست عزیزم
f.khanoomi
f.khanoomi
۴۰
استعفاء _پارت 6
مادرم وارد اتاق شد و با دیدن من جا خورد.با صدای نسبتا بلندی گفت:« دختر تو هنوز نرفتی؟!» هنوز توی شوک بودم .مادرم با دیدن سکوتم دستش رو روی هوا تکون داد که یکدفعه به خودم اومدم.:« چی مامان؟!کجا؟». نزدیکتر شد و گفت:« حالت خوبه مهراوه؟ ساعت رو نگاه کردی؟! ساعت ۱۰ شده .مگه قرار نیست بری شرکت؟!» لبخند مصنوعی زدم و یکم فکر کردم تا چیزی به ذهنم برسه.الان اصلا توی موقعیتی نبودم که بتونم اصل قضیه رو براش توضیح بدم و از اونجایی که واقعا حالم بد بود گفتم:« حالم خوب نیست . نمیرم» چشمهایش رو ریز کرد و با شک نگاهم کرد وگفت:« مهراوه! تو هر جا بودی خودت رو میرسوندی شرکت، حالا نمیخوای باور کنم که همینطوری میخوای نری؟!» سَرَم رو به لبه ی تخت تکیه دادم و گفتم:« مامان جون .ترو خدا..اصلا حوصله ی شرکت رو ندارم.لطفا بعدا باهم حرف بزنیم» سرش رو به نشونه ی تایید تکون داد و بعد با صدای ملایمی گفت:« خب عزیزم باشه» وبعد رفت.خدا رو شکر که خیلی پیگیر قضیه نشد.کلافه موهام رو از روی صورتم کنار زدم.تختم رو مرتب کردم.صورتم رو شستم و بعد روسریم رو سر کردم و وارد حال شدم.محمد و سامان داشتند صبحونه میخوردند .زهره دختر خاله ام هم روی مبل خوابش برده بود. پدرم برای خرید بیرون رفته بود.خاله و مامان آروم باهم حرف میزدند.خاله به مامان گفت:« بهش نگفتی چرا؟» مامان گفت:« نشد.حالش رو به راه نبود!» .سلامی کردم و بسمتشون رفتم.جمع جوابم رو دادند.خاله لبخندی زد و گفت:« برو عزیزم صبحونه بخور که یه کار ضروری دارم باهات» تعجب کردم . خواستم برم سمت میز که با دیدن پسر خاله هام راهم رو کج کردم.سامان از جاش بلند شد و گفت:« من دیگه نمیخورم.بفرما» نگاهش کردم و گفتم:« من میلی ندارم.راحت باشید.» و از آشپز خونه بیرون اومدم.خاله با دیدنم لبخند بزرگی زدو گفت:« صبحونه نخوردی؟! اینطوری خون به مغزت نمیرسه ها » روی مبل رو به روش نشستم و گفتم:« نه خاله جون.اصلا میل ندارم.بعداً یک لیوان شیر میخورم.کاری داشتی؟!» خنده ی ریزی کرد و گفت:« خـــب.بریم سر اصل مطلب.خاله جون قراره عروس بشی مثل اینکه» یکدفعه استرس گرفتم.یعنی چی!!!منظورش کی بود! نگران پرسیدم:« منظورت چیه خاله؟!» شالش رو روی سرش جا به جا کرد و گفت:« عزیز خاله میخوام نظرت رو راجع به سامان بدونم.» خیلی جا خوردم. آب دهانم رو غورت دادم.من؟! سامان!!! فکرش رو هم نمیکردم.باید نظرم رو میگفتم یکدفعه ایده ی خوبی به ذهنم رسید :« خاله جون راستش من اصلا نمی تونم به سامان از اون دید نگاه کنم.یعنی مثله برادر میمونه برام.من نمی..» حرفم رو قطع کرد و با لبخند گفت:« تو که هنوز فکر نکردی!! ببین گلم من صلاحت رو می خوام. آخه بهتر از پسر خاله ات کی؟! خیلی هم بهم میایید.» اخم کوچیکی کردم و گفتم:« من که گفتم.الان هم اصلا نمیتونم به ازدواج فکر کنم» مامانم رو به خاله کرد و گفت:« خدیجه جان.من که گفتم دخترم سنی نداره که.» خاله انگار که اصلا صدای ما رو نمیشنید گفت:« من نمیدونم. مهراوه عروس خودمه(بعد چشمکی زد و ادامه داد:)ناز کردناشم میخریم» اعصابم داشت بهم میریخت .زیر لب عذرخواهی کردم.بسمت اتاقم گام برداشتم.سنگینی نگاه سامان رو کاملا حس میکردم.ناراحت نگاهی بهش انداختم که شرمنده نگاهم کرد.وارد اتاق شدم و در رو بستم.عصبانی توی آینه نگاهی به خودم انداختم .روسریم رو در آوردم و طبق معمول شروع کردم به حرف زدن با خودم.آخه لال شدی دختر؟! چرا نمی تونی از خودت دفاع کنی !! بگو من نمیخوام و تموم...بگو فقط یک نفره که تونسته خودش رو توی دلت جا کنه...روی تختم نشستم .به گوشیم نگاهی انداختم.وای! ده تا تماس بی پاسخ.اصلا سابقه نداشت.هر ده تا تماس متعلق به خودش بود.آقای حسامی!!! لبم رو به دندون کشیدم که یکدفعه بهم پیام داد...
سلام خوشگلا
ببخشید شرمنده این قسمت رمانم یکم دیر شد...لطفا حمایتم کنید...
با لایک ها و کامنت های پر انرژی تون بهم انگیزه بدید دوستتون دارم
اگه کسی دوست داره که به پیجش سر بزنم حتما بهم بگید.با کمال میل سر میزنم.خوشحال میشم از پیدا کردن دوست های جدید
😘😘😘خیلی خوبید😘😘😘فداتون.قربون نگاهتون
...
ماکارونی
f.khanoomi
f.khanoomi
۲۹

ماکارونی

۲۹ فروردین ۹۸
#استعفاء_پارت5
یک دفعه عین برق گرفته ها شدم.خودش بود! مطمئنم که خودش بود.هول شدم.چی باید میگفتم.به من من افتاده بودم.از صداش مشخص بود که حالش خوب نیست.پس قضیه رو فهمیده! تنها چیزی که تونستم به زبون بیارم « آقای حسامی » بود.آه عمیقی کشید که قلبم شروع کرد به محکم کوبیدن.چندثانیه هیچی نگفت اما بعد انتظارم رو به پایان رسوند و با همون صدای گرفته اش ادامه داد: «چرا نگفتی ؟ چرا دیروز تو ماشین بهم نگفتی که همچین کاری کردی؟ آخه مگه چی ازت خواستم ؟ فقط خواستم که به حسی که بهت دارم جواب بدی.» دستهام عرق کرده بود.پیشونیم هم همین طور! نمیدونم یعنی باید از حرفهاش خوشحال میشدم؟! لال شده بودم.باورم نمیشد که اون داره بهم ابراز علاقه میکنه.یعنی رفتنم تا این حد ناراحتش کرده بود؟
آب دهانم رو غورت دادم و در جواب گفتم:« آقای حسامی میدونید من..»
نگذاشت جمله ام رو تموم کنم.با صدای نسبتا ضعیفی گفت« پس به کس دیگه ای علاقه داری! باهام راحت باش و بگو.بگو که شاید دیگه من و شرکتم لیاقتت رو نداریم .آخه مشکلم بد شانسیمه.توی کل زندگیم ، برای اولین و آخرین بار به یکی دل بستم و اعتماد کردم که انگار دلش با من نیست.پس دلت باهام نیست ،درسته؟!» چیزی برای گفتن نداشتم.طبق گفته ی خودش، من تنها کسی بودم که بهش دل میبنده.اون هم تنها کسی بود که بهش حس خوبی داشتم و وقتی می دیدمش هول میکردم.چی باید میگفتم تا بهش ثابت کنم که من تا به حال به پسری نگاهم رو ندادم،چه برسه به اینکه بخواهم دل بدم.چه فکرهایی به سرش زده .فکر کنم واقعا عاشق شده و عقل از سرش پریده.
سعی کردم خودم رو قوی نشون بدم و با صدای محکمی گفتم:« آقای حسامی.هرطور میخواهید فکر کنید آزادید. ولی من این رو از شما بعید میدونستم که بخواهید در موردم قضاوت کنید.شما که گفتید بهم اعتماد دارید ! پس چطور پیش خودتون خیال کردید که من از اون دخترهای سبکم که هر روز با یکی باشم؟! من تا به حال در مورد کسی فکر هم نکردم.» نمیدونم چطور تونستم اینقدر راحت حرفی که میخواستم رو بزنم . من تا حالا انقدر خوب نتونسته بودم از خودم دفاع کنم. خودم هم تعجب کرده بودم اون بنده ی خدا که صد در صد.از صداش کاملا مشخص بود که دست و پایش رو گم کرده:« من ...خانوم من منظورم این نبود.من بیشتر از چشمهام به شما اعتماد دارم خدایی که بهش اعتقاد و اعتماد دارم هم شاهد .اصلا اگه اینطور نمی بود که انقدر بهتون علاقه مند نمیشدم.گفتم شاید خواستگاری داشته باشید که براتون بهتر از من باشه که نتونستید بگید یا...» بین حرفش پریدم:« من که گفتم کسی نیست که بخواد فکرم رو مشغول کنه.بین خواستگار هام هم هیچکدوم نتونستند نظرم رو جلب کنند.کسی از شما بهتر نب...هییییع» با دست محکم روی دهنم زدم و سریع تماس رو قطع کردم.دلم میخواست خودم رو خفه کنم.مگه خنگ تر از من هم هست!! الان پسره هوا برش میداره.فکر میکنه که دیگه خیلی خوبه و من رو عاشق خودش کرده.چرا همچین حرفی زدم ؟!
آخه خدایا! کاش لااقل یه عقل درست و حسابی بهم میدادی تا انقدر چرندیات بهم نمی بافتم و تحویل پسر مردم نمی دادم که الکی الکی دلش رو خوش نکنم. با باز شدن در اتاقم از افکارم بیرون اومدم.......
سلام دوستای دوست داشتنی😘😘😘افتخار میکنم به داشتنتون😍
امیدوارم کارهام و همچنین داستانمو دنبال کنید. اینکه کسایی هستند که هر جای ایران و هر چقدر دور ، از بعضی از دوستای نزدیکت، بهت نزدیک ترند.حس خیلی خوبیه...مر۳۰که هستید.مر۳۰
منتظر قسمت ششم باشید😊 فداتون.قربون نگاهتون😊
...
نون محلی(با سبزی جنگلی) با بافت عالی
f.khanoomi
f.khanoomi
۳۴
#استعفاء_پارت4
سر بلوارمون که رسیدیم ، ازش خواستم که نگه داره.خواست من رو جلوی در برسونه که گفتم دوست ندارم که کسی من رو ببینه.عینکش رو در آوردم و ازش تشکر کردم.کیفم رو که بهم داد از ماشین پیاده شدم.اون هم پیاده شد .کیفم رو روی دستم انداختم و برای آخرین بار نگاهش کردم.مطمئن بودم که دیگه به سر کار نمی رم پس بهونه ی دیگه ای برای دیدنش نمی موند.یک قدم نزدیکتر شد اما هنوز کنار ماشینش ایستاده بود .دستی لای موهایش کشید و با صدای گرفته ای گفت:« مراقب خودتون باشید» یک لحظه حس خوبی بهم دست داد .نمی تونستم بیشتر از این اونجا بایستم و نگاهش کنم .نگاهم رو ازش گرفتم و با لحن آرومی گفتم:« خیلی ممنون که تا اینجا اومدید.زحمت شد. خدا حافظ تون » از نحوه ی حرف زدنم و جملاتی که فی البداهه سرهم میکردم ، خودم هم داشت خنده ام میگرفت.اما اون انگاری توی این حال و هوا نبود.رو برگردوندم و به سمت کوچه مون حرکت کردم.حس کردم هنوز هم داره نگاهم می کنه .از فضولی طاقت نیاوردم .به سر کوچه که رسیدم لحظه ی کوتاهی برگشتم.باورم نمیشد.هنوز همونجا بود و در حالیکه به ماشینش تکیه داده بود ، رفتنم رو نگاه می کرد.دیدم که خیلی بد میشه اگه فقط نگاهش کنم و برم . نمیدونم چطور شد که ناخودآگاه دست راستم بالا اومد و لحظه ی کوتاهی براش دست تکون دادم.با دیدن این حرکت غیر منتظره ام ، انگار هول شد . لبخند بزرگی زد وداشت دستش رو از جیب شلوارش در میآورد تا تکون بده، که از اونجایی که به ماشین تکیه داده بود ، یک دفعه تعادلش رو از دست داد و نزدیک بود بیفته که به سختی خودش رو کنترل کرد .اما از رو نرفت.همچنان با لبخند دست تکون داد. حس میکنم دلم به حالش سوخت . با این حال برگشتم و به راهم ادامه دادم.به خونه رسیدم .آیفون رو زدم و بعد از باز شدن در وارد شدم.کفش هام رو در آوردم.عمیق توی فکر بودم.وارد خونه شدم و سلامی دادم که خودم هم به سختی صدایم رو شنیدم.با رفتن داخل آغوش کسی و فشرده شدنم، ناگهان به خودم اومدم.خاله خدیجه ام بود . یه خانوم حدود چهل ساله ، کمی چاق، پوست سفید قد متوسط و چشمان درشت و خنده رو.تهرون زندگی می کردند.نزدیک چهار ماه بود که ندیدمش.خوشحال باهم رو بوسی کردیم.دو تا پسراش و دختر ش هم آورده بود. محمد دوسال از من بزرگتر بود و داداشش سامان هم سن من .با هردو احوالپرسی کردم .و دختر خاله ی هشت ساله ام رو در آغوش گرفتم. لبخندی به مامانم که توی آشپز خونه مشغول خیار پوست کندن بود زدم.و وارد اتاقم شدم.در رو بستم و لباس فرمم رو در آوردم. مانتوی بلند و سبز رنگم رو پوشیدم . موهای بلند و خرمایی رنگم رو که موج دار هستند رو دوباره جمع کردم روسری کرپ حریرم که رنگش به مانتوم میخورد رو به سر کردم.و موهایم رو کاملا پوشوندم رژ خیلی ملایمی زدم.نیم ساعتی پیش مهمون ها موندم و به مادرم کمک دادم.بنده ی خدا دست تنها بود.من یک خواهر بزرگتر از خودم هم داشتم که ازدواج کرده بود و در یک شهر دیگه زندگی میکرد. پدرم هم معاون مدرسه بود .مثل اینکه امروز شیفت مدرسه بعدالظهری بوده که نیومده خونه.واقعا حوصله نداشتم بعد از یکم گپ و گفت من و مامان با خاله، بلند شدم ازشون معذرت خواستم و گفتم اگه خوابیدم برای شام بیدارم نکنند.با همون لباس ها، خودم رو روی تخت رها کردم.آهنگ قلب تو از سامان جلیلی رو گذاشتم و گاهی همراه باهاش می خوندم:
خیره شو توی چشام ، من از اون دیوونه هام ،که تو رو خیلی بخوام
به دلت بد راه نده، دلم عشقو بلده،فال مون خوب اومده
چجوری. عاشقت. بشم و چیزی نگم. از تو که. این همه جنون انگیزی نگم
.تو چشات چی داری که برات میره دلم
تو ببین که چقدر با تو درگیره دلم
.......
این منم منم منم منم
که جز تو نیست تو باورم
تویی تویی تویی تویی
که ناز اونو میخرم
یه گوشه گوشه گوشه از
اون قلب تو مال منه
بهش بگین بگین بگین
نکنه دلم رو بشکنه

دائم بیاد اون لحظه بودم که این آهنگ رو گذاشت و بهم طوری نگاه کرد که انگار میخواست با این آهنگ حرف دلش رو بهم بگه.آخ منم داشتم روانی میشدم. حس کردم رفتارم در لحظه ی خواستگاریش ، خیلی درست نبود. و شاید بدتر از اون ، استعفاء دادنم بود.نمی دونم فردا وقتی بفهمه که من استعفاء دادم ، چه حالی میشه.یعنی واقعا براش مهم هستم؟! شاید هم پا پس بکشه و دیگه بیخیالم بشه.اونجاست که میفهمم حرفهاش و نگاه هاش ، همه کشک بوده.ولی نمیدونم چرا یک حسی بهم می گفت که اون چشمها دروغ نمی گفتند.اما چه میشود گفت. الان نمیشه در مورد کسی شناخت پیدا کرد.اون هم من که هیچوقت با جنس مخالفی نزدیک و راحت نبودم.حتی اقواممون.فقط در حد سلام و علیک و...از این نظر هم خودم کاملا راضیم واینطور نیست که کسی محدودم کرده باشه.شاید هم بهمین خاطر انقدر در برابر آقای حسامی ، خجالتی ام و دست و پایم رو گم میکنم. نمازم رو خوندم واز خدا خواستم که مثل همیشه پشتم باشه.سعی کردم از افکارم بیرون بیام و استراحت کنم.ساعت نزدیک7 بود. خیلی گرسنه نبودم و خواب رو به شام ترجیح دادم.از فرط خستگی ، زود خوابم برد.ساعت 4ونیم صبح بود که با حالی که چندان تعریفی نبود بیدارشدم.خواب از سرم پریده بود.هنوز درباره ی استعفام به مامان و بابا چیزی نگفته بودم.چه دلیلی میتونستم بیارم؟من که براشون از محیط کاریم تعریف کرده بودم.با شنیدن صدای آرامش بخش اذان وضو گرفتم و نمازم رو خوندم. بد جور بغضم گرفته بود .اشک هام سرازیر شد.خدایا کار درستی کردم؟! حس خوبی از کارم نداشتم . نباید از دستش میدادم.اون دوستم داشت و حاضر بود هر کاری بکنه...
همیشه بعد از دردو دل با خدا، آرامش عجیبی بهم دست میداد.اشک هام رو پس زدم و از خدا خواستم که راه خوشبختی رو بهم نشون بده.جا نمازم رو جمع کردم.همه خواب بودند. حالا که حس سبک بالی بهم دست داده بود تونستم راحت بخوابم.......... با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم.خمار به صفحه ی گوشیم نگاهی انداختم.شماره رو درست ندیدم و با صدای گرفته ای جواب دادم:«بله؟»
صدای آشنا اما خش داری توی گوشم پیچید:« چرا ؟! چطور تونستی بری؟»...
سلام دوستان عزیزم🌸 مرسی از طرف داران داستانم😘 پشتم بهتون گررررمه
با ذوق فراوون مینویسم.امیدوارم لذت ببرید
لطفا نظرتون رو بدید مهربونا🌹🌹🌹 لطفا به پست های دیگه ام هم سر بزنید
ممنون میشم 🌸🌸🌸
...
مشاهده موارد بیشتر
سایر کاربران
ایستگاه صلواتی فرزند زهرا
کیک زیبای من
بهمن ۶۲مشهد💐تاریخ ورود۱۵آبان ۹۴...دستورپختهام رودوست داشتین ببینید😍خدایاشکر به خاطرداده هاونداده هات که داده هات نعمت ونداده هات حکمت🙏🙏 😚مهسای گلم روزت مبارک😚
25سالمه تک تک کارام با عشق و حوصله برای عشقای زندگیمه آیدی اینستا👈Niki.cooking
خانم آقا مجیدم ....متولد بهمن ساکن در بابلسر ‌‌...حسابدار آینده 😍😍😍💙💚💜💛❤
با افتخاری ایرانی وشوشتری هستم عاشق شهرم هستم پیشنهاد میکنم همه از شهرم دیدن کنن ک محشره پشیمونی نداره