f.khanoomi
f.khanoomi

دستور پختی یافت نشد

کیک و دسر
f.khanoomi
۹۳

کیک و دسر

۱۳ آذر ۹۸
باز هم هنرنمایی دوست خوش سلیقه ام زهرا جان😍
#استعفاء_پارت52و53و54
تا این که جلوی خونه ی مادر شوهرم ماشین رو نگه داشت.من و مادر شوهرم عقب نشسته بودیم . از همون اول هم به خاطر احساس شرمی که داشتم ، کنار علیرضا ننشسته ام. گاهی آدم ها با وجود گناهی که نکرده اند بیشتر شرمنده می شوند. یک مرد حدوداً چهل ساله ، یک پسر بچه و یک زن و یک دختر جوان که با آرایش غلیظی که کرده بود، اصلا نتونستم سنش رو تشخیص بدم ، جلوی در ایستاده بودند. حدسم درست بود! اینها همان خانواده ی عمو ی علیرضا بودند که به خاطر دور بودن راهشون، تا به حال همدیگه رو ندیده بودیم . همه از ماشین پیاده شدیم. علیرضا روبه روی زن عمو و دختر عمویش ایستاد و«سلام » آرومی گفت. بعد سرش رو پایین انداخت و به سمت عمویش رفت. با اینکه برایم مهم بود که در اولین برخوردمون ، ظاهر بهتری داشته باشم اما اون لحظه در ساده ترین حالت ممکن بودم.با این وجود اهمیتی ندادم و باهاشون احوال پرسی کردم. برخلاف عمویش ، که به گرمی بامن احوال پرسی کرد ؛ زن عموی علیرضا با کلی غرور جلو اومد و بعد از اینکه نگاهی به سر تا پایم انداخت ، فقط به دست دادن بسنده کرد. دختر عمویش هم ، که جای عمل نکرده ای در صورتش پیدا نمیشد ، لب های پروتز شده و قرمز رنگش رو به آرومی تکان داد « سلام » آرومی کرد.علیرضا که متوجه ی رفتار سرد زن عمو د ختر عمویش شد ، به سمتم اومد و در کمال ناباوری دستش رو دور کمرم حلقه کرد. رو به جمع گفت:« معرفی میکنم. خانومم. مهراوه» عمویش لبخندی زد و گفت :« خیلی به هم میایید عمو. ماشاالله خوش سلیقه ای ها علیرضا جان ( و بعد به شوخی گفت) البته برعکس عموت» با این حرفش ، زن عمو چپ چپ نگاهش کرد.به وضوح حسادت و کینه رو در چشمان دختر عمویش می دیدم که در تمامی این لحظات ، به من و علیرضا نگاه می کرد. قلبم به تپش افتاد و حس خوبی داشتم اما این حس ، دوامی نیاورد و علیرضا ازم فاصله گرفت و گفت:« بریم مهراوه جان؟ » لبخند کمرنگی زدم و گفتم :« بریـم». مادر شوهرم رفت و با ساک لباس و کمی میوه برگشت و گذاشت توی ماشینمون. با همه خداحافظی کردیم و سوار شدیم . بعد از چند دقیقه گفتم :« مامان و بابام بیمارستان نبودند !» پشت چراغ قرمز ماشین رو نگه داشت و گفت:« بعد از اینکه دکتر گفت خطر رفع شده ، ازشون خواستم برن.» بقیه ی مسیر داشت در سکوت طی می شد که علیرضا گفت: « مهراوه ! » بازهم همان دوراهی همیشگی در دلم افتاد که در جوابش چه بگویم؟! « بله » یا « جانم » ؟
بعد از مکث کوتاهی ، گفتم:« بله؟» به مسیرش ادامه داد و گفت:« اصلا نمیخوای بپرسی که کجا دارم می برمت؟ این چمدون لباس هامون که مامانم کنار گذاشت چیه ؟» نفسم رو با صدا بیرون دادم. سَرم رو به شیشه تکیه داده و به جاده خیره شدم. راست می گفت! چرا اصلا برایم سوال نشده بود که انتهای این مسیر کجاست؟! بدون رودربایستی ، از ته قلبم و بدون این که بهش نگاه کنم ؛حرفم رو زدم:« نپرسیدم چون برام مهم نیست. نپرسیدم چون وقتی کنارهم باشیم ، فرق نداره مقصد کجاست. آخه...آخه دوست دارم که باشی فقط. همین!» با گفتن این جمله حس کردم بار سنگینی از روی دوشم برداشته شد. علیرضا به سمتم چرخید و چند ثانیه به من زل زد. طاقت نیاوردم. دلم برای گرمای نگاهش بدجور بی تابی می کرد . نگاهش کـردم . نمی دانم چند لحظه گذشت که نگاهمان در هم قفل شده بود . با شنیدن صدای بوق ماشین ها ، علیرضا به خودش اومد و سریعا فرمان رو چرخوند و کنار جاده ماشین رو نگه داشت. نفس عمیقی کشید و گفت: « هوف! به خیر گذشت» لبخندی زد و گفت :« میخوام بگم که کجا دارم میبرمت. فقط یه شرط داره» ابروهایم رو بالا دادم و‌گفتم:« چه شرطی؟» در جوابم گفت: «این اولین مسافرت دوتایی مونه. نمی خوام با حرف های بیخودی خراب بشه. اون قضیه رو فراموش کن. ازت میخوام در موردش حرف نزنیم تا وقتی که برگردیم . باشه ؟!» سرم رو به نشونه ی تایید تکان دادم. دستش رو روی شونه ام گذاشت و گفت :« میریم مشهد . پا بوس آقا !» از خوشحالی آروم و قرار نداشتم. مثل بچه ها کف دو دستم رو به هم کوبیدم و با ذوق گفتم:« آخ جون!» خنده ای سر داد و گفت:« خدا رو شکر که خوشحالی. جلوتر که بریم مسجد هست. نگه می دارم بریم نماز صبح مون رو بخونیم و یه چیزی هم بخوریم. راستی یادت باشه داروهات رو هم بخوری.» لبخند دندون نمایی زدم . خودم رو دراز کردم بوسه ی کوچکی به گونه اش زدم و گفتم:« وای مرسی آقایی!» لبخند دلربایی زد و ماشین رو روشن کرد و راه افتاد...
نظری کن؛
که به جان آمدم از دلتنگی
گذری کن؛
که خیالی شدم از تنهایی...😭😭😭
سلام دوستای گل...حرفی ندارم که بزنم. فقط اینکه ...هیچی😶
فداتون😳قربون نگاتون😃
...
کیک خونگی...ورق بزنید
f.khanoomi
۵۳
هنر نمایی دوست گلم زهرا جان...واقعا زحمت کشیده
استعفاء_پارت49و50و51
علیرضا حتی نیم نگاهی هم به من نکرد و من در اون لحظات، در فضای اتاق احساس خفگی می کردم. علیرضا روی صندلی کنار تختم نشست ، سرش رو بین دو دستش گرفت و با پایش روی زمین ضرب میزد.اشک در چشمانم حلقه زده بود. طاقت نداشتم حتی لحظه ای عزیزترینم رو در این حالت ببینم.نمیخواستم هیچ چیزی باعث بشه که به صداقت و پاکی من ، شک بکنه. دستم رو آروم بلند کردم. با این که احساس درد میکردم اما کوتاه نیومدم .دستم رو روی دستش قرار دادم.یک دفعه عین برق گرفته ها پرید .بعد آروم سرش رو بلند کرد و فقط برای یک لحظه، در چشمانم نگاه عمیق و پرمعنایی کرد.انگار در نگاهش چیزی مثل خواهش، التماس یا شاید هم نگرانی دیدم که حالم رو شدیدا عوض کرد و قلبم برای چند ثانیه آروم گرفت.اما نمیدونم چرا نگاهش رو از من دزدید و از کنارم بلند شد. خواستم چیزی بگویم و لااقل برای دلخوشی خودم هم که شده، در حد چند جمله از خودم دفاع کنم اما...درست در همون لحظه مادرشوهرم وارد اتاق شد و با نگرانی نگاهم کرد. با پشت دستم به سرعت اشک هایم رو کنار زدم و با لبخند کمرنگ و ساختگی نگاهش کردم. به سمتم اومد و گفت:« یا قمر بنی هاشم. چی شده مهراوه؟» کمی خودم رو روی تخت جابه جا کردم و گفتم:« هیچی مامان جون. شما چرا انقدر نگرانید. چیزی نیست . کی شما رو خبر کرده؟» اخمی به پیشانی اش انداخت و گفت:« وا ! این چه حرفیه؟ نباید می فهمیدم عروسم بیمارستانه؟! رنگت پریده مثل گچ شدی اون وقت میگی چیزی نشده!( بعد رو به علیرضا کرد و ادامه داد) علیرضا تو بگو چی شده؟ چرا به من زنگ نزدی! من از غریبه باید بشنوم عروس دسته گلم رو تخت بیمارستان افتاده؟ انقدر غریبه ام؟!» با تعجب گفتم:« من اصلا منظورم این نبود مامانی. فقط میخواستم بدونم کی خبرتون کرده که تا این حد دلواپس شدید!» نفسش رو با عصبانیت بیرون داد و گفت:«دوستِ دختر عموی علیرضا اینجا پرستاره.جاریم زنگ زد اطلاع داد. منم که بی خبر از همه چی!» با این حرفش کمی ناراحت شدم . اصلا به اون ها چه ربطی داره که بخوان درمورد من پرس و جو کنند. با این وجود حرفی نزدم و به روی خودم نیاوردم. تا به حال دختر عموی علیرضا رو هم ندیده بودم و اصلا فکرش رو هم نمی کردم که از شانس بد من ، دقیقا همون بیمارستانی که اون آشنا داره ، من رو بیارند.علیرضا با صدای گرفته و خش داری ، که نشان دهنده احوال بَدش بود؛ گفت:« مامان لزومی نداشت شما بیای وگرنه زنگ میزدم دیگه! حالا هم دستتون درد نکنه. شما برید امشب مهمون دارید . عمو اینا از راه دور دارن میان. برو به کارهات برس. من مراقب مهراوه هستم.» در همون لحظه پرستار وارد اتاق شد و برگه ی آزمایش رو به سمت علیرضا گرفت و گفت:« آقا این آزمایش های خانومتون» علیرضا برگه رو گرفت. مامان علیرضا با تعجب پرسید:« آزمایشِ چیه؟» پرستار دهن باز کرد تا بگه:« آزمایش بار...» که علیرضا بین کلامش بلند داد زد:« بفرمایید بیرون» پرستار با چشم های از حدقه بیرون زده، به سرعت از اتاق بیرون زد.من با اینکه قضیه رو میدونستم، از این رفتار علیرضا جا خوردم.چه برسد به مادرش! نفس عمیقی کشیدم. خدا رو شکر که نگذاشت آبرو ریزی بشه. بعدا باید حسابی ازش بابت این رفتار های مردونه اش ، تشکر کنم.البته بعد از اینکه بی گناهی ام رو اثبات کنم. با این تفکر ، یک لحظه ته دلم خالی شد. از اینکه دقیقا در همون روزهایی که در اوج خوشبختی بودم، این اتفاقات برایم افتاده و باید با وجود خستگی ام ، دوباره بجنگم تا شرایط مثل قبل ،عادی بشه.خدایا چرا انقدر امتحانات سختی ازم میگیری؟ طاقت ندارم . چرا داری من رو با کسی که خیلی دوستش دارم امتحانم میکنی!... غرق در افکارم بودم که متوجه ی صورت خیس شده از اشکم شدم. بعد که به خودم اومدم ، متوجه ی نگاه نگران مادرشوهرم شدم.علیرضا برگه ی آزمایش رو در دستانش مچاله کرد و بعد از مادرش خواست که کمکم کنه تا از تخت بیام پایین. خودش هم رفت تا ماشینش رو روشن کنه. بغض عجیبی به گلویم هجوم آورده بود. چرا علیرضا رفتارش یکدفعه این همه سرد شد ؟ خب تعجبی هم نداشت. حتی اگه نمیخواست حرف های اون دکتر رو باور بکنه، با وجود اون آزمایش ها دیگه مطمئن شده. مادر شوهرم که دیگه سکوت کرده بود ، من رو نگاه کرد و گفت:« نمیدونم علیرضا چیش شده.توی این بیست و دو سال تا به حال این همه عصبانی ندیده بودمش. تو به دل نگیری ها دخترم.» بعد بوسه ای به گونه ام زد و دستم رو گرفت تا از تخت پایین بیام.در همون حین گفتم:« من هم توی این یک سال که نامزد بودیم ، ندیدم انقدر ناراحت باشه. شما نگران نباشید. حلش میکنم.» بعد روسری ام رو روی سرم مرتب کرد و گفت:« میدونم دخترم. به خوب بودنت اطمینان دارم. مگر اینکه تو درستش کنی و روبه راه بشه دیگه! توی این وضعیت بهتر از تو براش نیست. » زیر لب «چشم» ی گفتم . گوشی ام رو در جیبم گذاشتم و با هم بیرون رفتیم. متوجه ی نگاه های پرستاران که روی من متمرکز شده بودند ، شدم . اما اهمیتی ندادم. حتی اگه کل دنیا هم نگاه بَـدی به من داشته باشند ، فقط علیرضا برایم اهمیت داشـت. لحظه ی آخر نگاه معنا داری به اون دکتر لعنتی انداختم . دوست نداشتم حتی برای یک ثانیه توی اون بیمارستان بمونم.با مسئولیت خودمون ، اجازه دادند که مرخص بشم ...سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. کل مسیر داشت در سکوت آزار دهنده ای طی می شد تا این که ...سلام دوستان..امیدوارم لایک فراوون بخوره😩التماس دعا دارم...دلم تنگه و گرفته حسابی😭
...خزان کجا، تو کجا تک درخت من! باید
که برگ ریخته بر شاخه ها بیاویزی

درخت، فصل خزان هم درخت می ماند
تو «پیش فصل» بهاری نه اینکه پاییزی
....
#فاضل نظری
فداتون😃قربون نگاتون
...
چیز کیک یخچالی
f.khanoomi
۴۸
#استعفاء_پارت47و48
علیرضا با دهن نیمه باز نگاهم کرد و کنارم روی زمین نشست. دستش رو با ملایمت روی بازویم گذاشت و گفت:« چی شده ؟ یه حرفی بزن.» سَرم رو بلند کردم و با نگاه عصبانی ام به دکتر که در چند متری ام ایستاده بود خیره شدم. علیرضا دنبال نگاهم را که گرفت ، فهمید که قضیه باید مربوط به اون زن باشه. از جایش بلند شد و روبه روی او قرار گرفت و محکم گفت:« چی به سر خانوم من اومده؟ هان؟!» با صدای علیرضا ، اون زن یک لحظه جا خورد و به تته پته افتاد. اما چند لحظه بعد به خودش اومد و گفت: «من فقط از خودم دفاع کردم.همین» علیرضا هم نه گذاشت نه برداشت و گفت:« هیچ کسی حق نداره با خانومم اینطوری رفتار کنه. هر کسی میخوای باش. حق نداری بهش دست بزنی . حیف که ...حیف که الان حالش خوب نیست وگرنه خوب میدونم چجوری ازت شکایت کنم که حساب کار دستت بیاد.» این رو گفت و با گام های بلند به سمت من برگشت.کنارم زانو زد و با اخمی که به پیشانی اش انداخته بود به دست خونی ام خیره شد‌. یک پرستار برای رسیدگی به دستم کنارم اومد و جای سرم رو پانسمان کرد. باورم نمیشد این من باشم که تا مرگ رفتم و برگشتم. اون خانم به ظاهر دکتر ، موهای زشتش رو از روی پیشونیش کنار زد و گفت:« من فقط ازش خواستم که بیشتر مراقب بچه تون باشه اما نمیدونم چرا یکدفعه چرا وحشی بازی در آورد!» یک لحظه حس کردم قلبم نمیزنه. به علیرضا نگاه کردم. تنها کسی که برایم مهم بود ، علیرضا بود.اینکه علیرضا این تهمت ها رو باور بکنه یا نه، خیلی برایم اهمیت داشت. علیرضا یک آن جا خورد . اما چند لحظه بعد دستی لای موهایش کشید و در حالی که به گوشه ای خیره شده بود ، گفت:« شما خیلی غلط اضافی کردی که داری هر چی دلت میخواد رو نثار خانوم من میکنی. صفات خودت رو روی زن من نذار... در ضمن ایشون حامله است و خب کوتاهی از من بوده که مراقبش نبودم. از این به بعد باید بیشتر حواسم بهش باشه.» ناباورانه به علیرضا خیره شدم. چقدر یک آدم میتونه بزرگوار و آقا باشه که تا این حد از خانومش حمایت بکنه.اشک توی چشمهایم جمع شد. چقدر من رو شرمنده ی خودش کرد. دکتر که حسابی ضایع شده بود چون انتظار رفتار دیگه ای از علیرضا داشت، از اتاق بیرون رفت .اما لحظه ی رفتن ، تیر آخرش رو زد و گفت:« میگم جواب آزمایش ها رو براتون بیارند.» وبیرون رفت و من و علیرضا در اتاق تنها موندیم...
سلام دوستای گلم...خیلی ممنون بابت استقبال گرمتون.
فقط یه چیزی بگم و تموم ..امیدوارم اون عزیزی که خیلی برام با ارزشه ، پستم رو بخونه . می سپارم به خدا...و یادش بیاد که...:
بی قرار تو ام و در دل تنگم گله هاسـت
آه ، بی تاب شدن عادت کم حوصـله هاست
مثل عکس رخ ماهت ، که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاسـت...
التماس دعا... فداتون+قربون نگاتون
...
پیتزای خونگی
f.khanoomi
۵۹

پیتزای خونگی

۵ آذر ۹۸
#استعفاء_پارت44و45و46
با استرس جواب دادم:« بله؟!» صدای گوش خراش همون زن غریبه در سرم پیچید:«دختره ی عوضی ! با خودت چی فکر کردی؟ خیال کردی میتونی با مظلوم بازی هات مخ عشق منو بزنی! میدونی چیه؟ علیرضا داره باهات بازی میکنه بدبخت .اون دلش فقط با منه فهمیدی؟ »
قلبم به شدت به سینه ام میکوبید. تا به حال همچین حالتی به من دست نداده بود.سمت چپ بدنم تقریبا بی حس شده بود و احساس سوزش داشت.دیگه تحمل نداشتم که بیش از این سکوت کنم.خیلی سعی کردم که صدایم نلرزد.با صدای ضعیفی گفتم:« تو حق نداری اینطوری حرف بزنی! مگه تو کی هستی که به خودت اج اجازه دادی باهام اینطوری حرف بزنی. گوش بده ببین چی میگم ، فکر نکن میتونی بین ما جدایی بندازی. علیرضای من حتی یک درصد هم به کسی جز من فکر نمیکنه .چه برسه به تو که آدم هم نیستی . یه دختر کثیف و بی حیا...» باصدایی که بیشتر شبیه به داد بود ، بین کلامم پرید:«آهای مهراوه خانوم. حواست باشه این چرندیاتی که داری میگی واست خیلی بد تموم میشه ها !میدونم الان اومده خونتون. آمارشو دارم. حسابی خوش بگذرون چون دیگه قرار نیست ببینیش... » از اونجا به بعد شروع کرد به فحش دادن و حرف های نا مربوط زدن.حال عجیبی بهم دست داد و دیگه نشنیدم چی میگفت.سرم گیج رفت و گوشی از دستم افتاد. آخرین لحظات مامان و بابام و علیرضا رو دیدم که داشتن با نگرانی نگاهم میکردند. قسمت بالاییِ قلبم تیر کشید. دستم روی قفسه سینه ام گذاشتم و به لباسم چنگ زدم.دیگه نتونستم تعادل خودم رو حفظ کنم. خوردم زمین که علیرضا به سمتم دوید و فریاد زد:«مـــهـــراوه ...» پلک هام سنگینی کرد و وقتی خودم رو در آغوشش حس کردم، از حال رفتم...نمیدونم چقدر گذشت که بهوش اومدم . روی تخت بیمارستان دراز کشیده بودم.سمت چپ قفسه ی سینه ام خیلی خفیف تیر میکشید . چند بار چشم هایم رو باز و بسته کردم تا کمی به خودم اومدم و تونستم اتفاقات اخیر رو مرور کنم. یک لحظه احساس ضعف شدیدی در تموم بدنم پخش شد.اصلا دلم نمیخواست به این زندگی لعنتی برگردم.کاش همه ی این ها یک کابوس باشه . کاش برگردم به عقب . کاش اصلا اون تماس رو جواب نمی دادم خدایا یعنی چی قراره بشه؟! خودت به دادم برس.بعد از گذشت چند دقیقه، در حالی که خودم رو بابت اتفاقات اخیر سرزنش می کردم، متوجه ی اطرافم شدم.یک خانم دکتر بالای سرم ایستاده بود.عینک مزخرف و بد شکلش رو روی چشمش جابه جا کرد و با لحن خاصی ، در حالیکه داشت تموم سعیش رو می کرد تا با کلاس حرف بزنه گفت:« خب عزیزم خوشحالم که بهوش اومدی. چی به سر خودت آوردی دختر ؟ یه سکته ی خفیف رو رد کردی خدا خیلی دوستت داشته که سالم موندی. اگه بدونی چقدر خانوادت بخصوص اون آقایی که حدس میزنم شوهرت باشه، نگرانت بودن. دائم داشتند دعا میکردند.چند ساعت بیهوش بودی.باید بیشتر از اینها مراقب خودت و نی نی کوچولوت باشی خانومی » با شنیدن این جمله ، چند بار توی ذهنم اون رو وارسی کردم تا بتونم هضمش کنم. با چشمهایی که از فرط تعجب ، گشاد شده بودند بهش زل زدم . به سختی دهن باز کردم و گفتم:« چی داری میگی خانم! بچه کجا بود آخه ؟» یک تای ابرویش رو بالا داد وخیلی آروم و با ملایمت گفت:« پس یعنی نمیدونستی که حامله ای؟ یه حدس هایی میزدم برای همین ازت آزمایش گرفتم. حالا به یقین رسیدم که نزدیک به یک ماهه که حامله ای.مبارک باشه خانوم خوشگله. باید شیرینی بدی» خیلی جدی و خشک بهش خیره شدم . از همون اول هم شک داشتم که این یک دکتر درست و حسابی باشه. احساس خوبی نسبت بهش نداشتم. اما الان در جوابش چی داشتم که بگم؟ من نامزد بودم و مطمئنم که این امکان نداره که حامله باشم. من که هنوز عروسی نکردم. قطعا یک اشتباهی شده یا شاید این یک تهمت باشه.یک تهمت از طرف کسی که بخواد من رو نابود بکنه.مشکوک و در عین حال با خشم نگاهش کردم و گفتم:« این چرندیات چیه که داری میگی خانم؟ مدرکت رو با پول گرفتی که نشستی داری با آبروی دختر مردم بازی میکنی؟» اخمی کرد و با حالت تمسخر گفت:« درست صحبت کن دختره بیشعور! حرف دهنت رو بفهم. تو رفتی گناه کردی چرا غلط هات رو پای حساب من مینویسی؟! ...» و بعد زیر لب حرف هایی رو زد که نفهمیدم. خیلی عصبانی بودم. اصلا دوست نداشتم کسی روی پاکی من دست بذاره و زیر سوال ببردش. با عجله از جایم بلند شدم که سرم از دستم کشیده شد. بی توجه به خونی که از دستم جاری شده بود ، به سمتش حمله ور شدم و یقه ی مانتوش رو چسبیدم و گفتم:« جرئت داری بلند بگو چی گفتی؟» مشت گره شده اش رو بلند کرد و محکم به شونه ی سمت چپم زد و هولم داد. ناخودآگاه از شدت ضربه به عقب کشیده شدم و کنار تخت به زمین افتادم. درد عجیبی سرتاسر وجودم رو در بر گرفت دستم رو روی شونه ام گذاشتم . به نفس نفس افتاده بودم. در همون لحظات بود که علیرضا وارد اتاق شد و با دیدن حالت افتادن من ، به سرعت به سمتم دوید...
«بسم رب المهدی» سلام دوستای گلم. سلام به تک تک اونهایی که یک دنیا شرمنده شون هستم.بابت این مدتی که غیبت داشتم.اتفاقاتی توی زندگیم افتاد که حسابی درگیرم کرد اصلا دست خودم نبود و نتونستم بیام.زندگی من مصداق این شعر بود:
« گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود٫گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود٫گاهی نَفَس به تیزی شمشیر میشود٫از هر چه زندگیست دلت سیر میشود...»...این کتابی که ازش عکس گرفتم(آقای معلم) رو خیلی دوستدارم و پیشنهاد میکنم بخونیدش.مربوط به شهید «طالبیان»
نمیدونم چجور بگم حرف دلم رو ...ترجیح میدم سکوت کنم. هر کسی توی زندگیش یه غمی داره دیگه...خلاصه من رو‌حلال کنید.ممنون از تموم فالوور های مهربونم که جویای احوالم شدند . همه چیز رو سپردم به خدا و بهش توکل کردم تا یکمی حالم بهتر شد...چه اشک هایی که ریختم و چه دعاهایی که توی خلوتم کردم.امیدوارم خدا هم گوشه ی چشمی به حاجت دلم نگاه کنه...سعی میکنم زود به زود پست بذارم اگه نشد درکم کنید. از همه تون ممنونم که منتظرم موندید.برام دعا کنید خواهرای گل
فداتون*قربون نگاتون
...
پاستیل خونگی
f.khanoomi
۷۴

پاستیل خونگی

۱۳ شهریور ۹۸
هنر دوست خوبم سحر جان
#استعفاء_پارت42و43
رفتم توی حیاط و قدم زدم در حالیکه منتظر علیرضا بودم، به گلهای توی باغچه آب دادم. فکرم به شدت درگیر اتفاقات آینده و اون تماس بود. بحث من بحث اعتماد نبود.چون اعتماد من به علیرضا خیلی خیلی بیشتر از اینها بود.اما این تماس و اینکه اون فرد چه کسی بوده و از کجا من و نامزدم رو میشناخته، عین خوره به جونم افتاده بود. از اون بدتر و مهم تر این که اون دختر، چرا تا الان چیزی نگفته بوده؟در طول یک سال و نیمی که من با علیرضا آشنا شده بودم، حتی رد پایی هم از فرد دیگه در زندگیش نبود. اما چرا این دختر لعنتی الان باید پیداش بشه و فکر و ذهن و همه ی برنامه هام رو بهم بریزه؟! اون هم دقیقا کمتر از یک ماه مونده به عروسیمون!؟!!خدایا خودت به دادم برس! نذار الان که همه چی آرومه کسی یا چیزی مانع رسیدن من و عشقم به هم بشه!
با شنیدن صدای بوق ماشینش، از روی ایوان بلند شدم ، و در آینه ، با گونه های خیس شده از اشک هایم رو به رو شدم. چطور متوجه اشک هایم نشده بودم! به سرعت پاکشون کردم و در دلم دعا میکردم که علیرضا متوجه چشم هایم نشه.با لبخند به استقبال مرد زندگی ام رفتم و در رو که باز کردم ، با شاخه گل رزی رو به رو شدم که تموم غم هایم رو از یادم برد. گل رو که از دستش گرفتم ، با لبخند بزرگی ، وارد حیاط شد. گل رو بو کردم و با خوشحالی گفتم:« سلام عزیزم. نمی دونی چقدر گل دوست دارم» لبخند دلربایی زد و گفت:« واسه همینه که منو دوست داری دیگه» و با خنده ، چشمکی زد و آغوشش رو باز کرد. اولش گیج نگاهش کردم. هنوز هم حواسم کمی پرت اون تلفن بود. اما چند ثانیه بعد به خودم اومدم و با خوشحالی خودم رو در بغلش، پرت کردم. تنها چیزی که در حال حاضر میتونست به من آرامش بده ، خودش بود. فقط و فقط با بودن کنارش آروم میشدم و از استرس از دست دادنش ، کم میشد.با اینکه دلم راضی به جدا کردنم راضی نبود، اما گفتم شاید کمرش خسته بشه و خودم پایین اومدم. بغضم امونم رو بریده بود. نتونستم توی چشمهاش زل بزنم. سرم رو پایین انداختم و به سمت خونه ، حرکت کردم که یکدفعه ، بازویم رو از پشت سر ، به آرومی گرفت و نگهم داشت.یک لحظه نگرانی به وجودم حمله ور شد. گفت:« خیلی خوشگل تر شدی خانومی. بابام از کجا میدونست این بلیز انقدر به عروس خانومش میاد؟» با شنیدن این جمله کمی خیالم راحت شد و گفتم:« دونستن نمیخواد. عروسش ماشالله ماشالله بزنم به تخته چشم حسوداش کف پام، خوشتیپه. همه چی توی تنش قشنگه» خنده ی بلندی کرد و گفت:« بله بله. صد در صد عزیزم» به سمت خونه رفتیم.تا علیرضا با مامان و بابا احوال پرسی بکنه ، من هم رفتم تا سورپرایزم رو آماده کنم. چند وقت پیش که دو نفره رفتیم جنگل، یه عکس دو نفره ی خیلی باحال گرفتیم و بعد از اینکه خودم با گوشیم و چند تا نرم افزار روش کار کردم ، بردم عکس رو یک جای مطمئن تا برام روی برد چاپ کنند .خیلی قشنگ شده بود. عکس رو جلوی کمد اتاقم گذاشتم تا جلوی دید باشه. بعدش برق اتاق رو خاموش کردم و چند تا شمع خوشگل که آماده کرده بودم رو اطراف عکس چیدم تا به محض ورود به اتاقم ، فقط وفقط عکسمون مشخص بشه. اسپری برف شادی رو به دست گرفتم و پشت در وایستادم و علیرضا و صدا کردم:« علیرضا جان ! یه لحظه بیا لطفا» علیرضا «چشم»ی گفت و صدای قدم هاش به سمت اتاق نزدیک و نزدیک تر می شد . ضربان قلبم بالا رفته بود و هیجان داشتم.وارد اتاق که شد گفت:«جونم» اما با دیدن عکس ، یکدفعه سر جایش خشک شد و مات و مبهوت نگاه میکرد. نزدیک عکس شد . فکر میکرد که من در اتاق نیستم. عکس رو برداشت و با لبخند دستی روی اون کشید و زیر لب گفت:« وای خدا. مهراوه و من...» در این لحظه بود که من وارد عمل شدم . گفتم: «دالی » و برف شادی روش ریختم و بعد از پشت ، محکم بغلش کردم. صدای خنده ی سر خوشانه ی مردونه اش، کل فضای اتاق رو پر کرده بود. صدای خنده های هر دومون ، در هم گم شده بود. عکس رو جلوی کمد گذاشت و به سمتم برگشت . نگاهش روی تک تک اجزای صورتم چرخید و روی لبخند لب هایم ، قفل شد. من رو به خودش چسبوند و چشمانش رو بست و بعد من هم چشمانم رو بستم. بوسه ای عمیق ، روی پیشونیم زد ویکدفعه روی دو دستش بغلم کرد که باعث شد جیغ خفه ای بکشم. در آغوشش ، شاد ترین دختر دنیا بودم و قهقهه های شیرینم،همین رو نشون می داد.دستش رو روی موهایم کشید و در چشمای سیاهم زل زد و گفت:« عاشقتم» در چشمهای قشنگش، چیزی جز صداقت ندیدم و اون لحظه ، دلم قرص تر از قبل شد و فهمیدم که نباید بذارم کسی اون رو ازم بگیره .نا خود آگاه ،اشک های مزاحم ، از چشمانم سر خوردند و هر چه سعی می کردم که گریه نکنم ، اشکهایم بیشتر و بیشتر می شدند.علیرضا نا باورانه در تاریکی اتاق که فقط شمع ها ، در لابه‌لای اون ، سو سو میکردند، به چشمان خیسم نگاه می کرد.علیرضا اخم کوچکی کرد و گفت:« چیزی شده؟ آخه بگو چرا گریه می کنی؟ الان داشتی میخندیدی که خانومم؟ نکنه کسی یه وقت چیزی گفته! هان؟ »سرم رو به طرفین ، تکون دادم و گفتم:« نه ! نه! چیزی نیست. فقط اینکه....فقط اینکه ... عاشقاتم»
اخمش کمی کمرنگ شد .بوسه ای به گونه ام زدو گفت:« نمیخوام هیچ وقت اشک هات رو ببینم.» و بعد با دست هاش ، اشکم رو پاک کرد. دستم رو به دور بازوش حلقه کردم و با هم به سمت حال رفتیم و روی مبل نشستیم. لبخندی زد و گفت:« مامان کمک نمیخواد!» با لبخند جوابش رو دادم:« میرم کمکش. لازم بود میگم بیای.» از کنارش بلند شدم. بابا و علیرضا غرق صحبت شدند و من و مامان هم کتلت پختیم چون آش کمی کم بود .مامان چشمکی زد و گفت:« عکس رو نشونش دادی؟» در جواب گفتم:« آره مامانی» مامان لبخند زنان گفت:« مطمئنم خوشش اومده. صدای خنده اش اومد » علیرضا وارد آشپزخونه شد و گفت:« خسته نباشید » مامان گفت:« سلامت باشی پسرم» علیرضا نزدیک من شد و آروم گفت:« چرا صدام نزدی کمک کنم» زیر چشمی نگاهش کردم و گفتم:« اتفاقا الان میخواستم صدات کنم با هم میز رو بچینیم.»لبخند ی زدو گفت:« آها. منم باور کردم... میخواستی تنها تنها کمک بدی دیگه.» خندیدم گفتم:« حالا بیا وسایل رو بچینیم» ...بعد از چیدن میز ، مشغول خوردن شام بودیم که گوشیم زنگ خورد. با شنیدن صدای زنگ گوشیم ، یکدفعه دلشوره ی عجیبی گرفتم و لقمه توی گلوم پرید . سرفه کنان از سر میز بلند شدم که علیرضا هم بلند شد ،لیوان آبی دستم داد و گفت:«چیشد یکدفعه ؟» آب رو خوردم و گفتم :« هیچی عزیزم. شما بشین من الان میام» هول شده و نگران به سمت اتاقم رفتم و شماره ی ناشناس رو دیدم اما با این حال، جواب دادم:« بله؟»...
سلام دوستان عزیزم😍
این دفعه الحمدلله خدا کمک کرد تونستم بیشتر بنویسم😄
آبجیای گلم انشاءالله این شب ها حاجت دل همه تون روا بشه..من رو هم لا به لای دعا هاتون از یاد نبرید🙏یه عالمه تشکر بابت تبریک های تولد ، کلی خوشحال و شرمنده شدم💗
فداتون😉قربون نگاتون😗
...
کیک...
f.khanoomi
۶۴

کیک...

۱۱ شهریور ۹۸
هنر دوست هنرمندم سحر خانوم
#استعفاء_پارت41
بوی خوش اش رشته فضای خونه رو پر کرده بود. بابا رو بروی تلویزیون مشغول تماشای اخبار بود و مامان هم طبق معمول مشغول پخت و پز توی آشپزخونه بود.لبخندی زدم و گفتم:« خسته نباشی مامان » در حالیکه داشت دست هایش رو خشک میکرد گفت:« ممنون عزیزم. خوب خوابیدی؟» با تکون دادن سرم ، جواب مثبت دادم. با خنده گفتم:« وای مامان نمیدونی شاید باور نکنی ولی امروز من و علیرضا داشتیم از دستپختت حرف می زدیم که گفت آش هایی که شما میپزی رو خیلی دوست داره» لبخند گرمی زد و درحالیکه دستش رو روی کمرم میکشید گفت:« حالا اگه تنهایی از گلوت پایین نمیره ، مستقیم و صاف و پوست کنده راحت حرفت رو بزن. چرا حاشیه میری دخترم؟ بگو دو سه ساعت ندیدمش دلم تنگ شده میخوام دوتایی غذامونو بخوریم!!» از طرز تفکر مامان و اینکه حرف دلم رو به خوبی متوجه شد ، خندیدم و گفتم:« بگم شام بیاد اینجا؟؟» سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد و گفت:« اونم مثل پسر خودم واسم می مونه .به همون اندازه یا شایدم بیشتر توی دلم جا باز کرده» از سر ذوق چشمانم رو باز و بسته کردم و بعد هم بوسه ای به گونه ی مامان زدم و به سمت اتاقم دویدم. موبایلم رو که برداشتم ، ناخودآگاه یاد اون تماس لعنتی افتادم و افکارم بهم ریخت .دلم نمی خواست علیرضا من رو آشفته ببینه به همین خاطر ، یک لحظه به ذهنم رسید که منصرف بشم و زنگ نزنم اما دلم طاقت نیاورد و زنگ زدم. در دومین بوق، صدای همیشه شاد، گرم و دلنشین مردونه اش در گوشم پیچید:« جانم عزیزم!؟» سعی کردم اوضاع رو عادی جلوه بدم و قضیه تماس رو از ذهنم کنار بزنم:« سلام آقاییم. حالت چطوره ؟» در جواب گفت:« خوبم شکر خدا.من که خونه تنهام خونواده رفتن خرید بکنن.خانومم چطوره؟مادر و پدر خوبن؟ .» نفس عمیقی کشیدم و گفتم:« منم خوبم .همگی سلام میرسونن بهت.خواستم بگم دلم طاقت نیاورد تنها شام بخورم گفتم بیای اینجا دسته جمعی باشیم.» خندید و گفت:« آخ خدایا شکرت. نمیدونی مهراوه جان ! الان داشتم غصه می خوردم میخواستم تخم مرغ بشکنم بخورم.دلمم واست تنگ شده بود. الان بیای سابقه ی تمام رو هم ببینی ، متوجه میشی که یه ساعت پیش،دائما میخواستم بهت زنگ بزنم ، هی باز قطع کردم. گفتم آخه زشته همشم بیارمت پیش خودم. گفتم یکمم با خانوادت تنها باشید. خب انشاءالله چند وقت دیگه عروسیمونه دیگه این چند روز رو بیشتر پیششون باشی بهتره دیگه.» لبخندی زدم و گفتم:« ممنونم درکم میکنی عزیزم. ولی بی تعارف ازت میخوام بیای پیش هم باشیم. بی تو صفا نداره اون هم یه غذای خوشمزه دستپخت مامانم» خندید و گفت:« الان به سمتت پرواز میکنم خانوم کوچولوی من» و بعد از خداحافظی، رفتم تا خودم رو مختصر و مفیدی حاضر کنم. یه بلیز حریر زرشکی که کادوی سالگرد عقدمون از طرف پدر علیرضا بود رو با شلوار پوشیدم و موهای بلندم رو هم یک طرفه ریختم و آرایش ملایمی هم کردم. یه سورپرایز برای علیرضا داشتم و این بهترین موقعیت بود که بهش بدم تا کمی حال و هوای خودم هم عوض بشه...
سلام دوستان عزیزم....این دفعه نتونستم زیاد بنویسم.فقط یک پارت شد. اما انشاءالله بزودی زود میام با دو یا سه پارت جدید
شرمنده کمی سرم شلوغه....
آبجی های خوشگل لطفا لطفا منو هم این شب ها خاص دعا کنید حاجت روا بشم
امروز دهم شهریور تولدم بود😓 ولی خب محرم بود تولد نگرفتیم....آبجی های گلم ممنون یک دنیا از تک تکتون بابت تبریک هاتون...دوست مهربون و دوست داشتنی با نام کاربری «اردیبهشت» ممنون عزیزم بابت استوری😘
فداتون😳قربون نگاتون😃
...
توپک نارگیلی
f.khanoomi
۹۶

توپک نارگیلی

۴ شهریور ۹۸
#استعفاء_پارت39و40
صبح که شد ، برخلاف همیشه که معمولا اشتهای زیادی ندارم، در کنار علیرضا ، یه صبحونه ی کامل خوردم و بعد با هم بیرون رفتیم. خستگی دیشب هنوز توی تن هردومون بود اما انرژی ما بیشتر و بیشتر میشد.اونروز با هم رفتیم پارک و تفریح و شب رو هم شهر بازی بودیم. لحظاتمون کنار هم ، عاشقانه و آرامش بخش بود. خسته به سمت خونه راه افتادیم. انقدر که توی شهر بازی خندیدیم و شوخی کردیم و هم بخاطر خوردن خوراکی و غذا که زیاده روی کردیم، دلم به شدت درد می کرد. قرار بود علیرضا اون شب من رو برسونه خونمون و خودش هم برگرده خونشون ، اما حال ناخوش من ، باعث شد که اونشب رو هم پیش هم بمونیم...
صبح علیرضا رفت شرکت و من هم رفتم خونه ی خودمون . با اینکه تنها یکی دو روز ندیده بودمشون، دلم برای مامان و بابام تنگ شده بود....
یک سال بعد..........
خلاصه دوران عقد هم گذشت و ما کم کم برای عروسی و خرید آماده میشدیم.برای انتخاب تالار عروسی دوتایی رفتیم بیرون چند تا تالار بیشتر نتونستیم سر بزنیم و اونا هم بخاطر قیمت بالا یا فضای نا مناسبی که داشت مورد پسندمون نشد.یه ناهار دوتایی بیرون خوردیم و بعدش علیرضا من رو رسوند خونه و خودش هم رفت شرکت...خسته وارد خونه شدم و سلام کردم. مامان داشت نماز میخوند . بابا هم مشغول قرآن خوندن بود .جواب سلامم رو بالبخند دادو گفت:« چرا علیرضا برای ناهار نیومد دخترم ؟!» جواب لبخندش رو با لبخند دادم و گفتم:« ناهارمون رو بیرون خوردیم بابایی.امروز و دیروز خرید رفتیم نتونست بره شرکت!واسه همین رفت یه سر بزنه» بابا سرش رو تکون داد . مامان نمازش تموم شد و گفت:« مهراوه جان! تالار رزو کردید؟» در حالی که روسریم رو از سرم در میاوردم گفتم:« نه مامان.دعا کن یه جای خوب با قیمت مناسب پیدا کنیم. والا هرجا رفتیم یا قیمتش بالا بود یا زیادی بزرگ بود و یا هم کلا برای عروسی های مختلط تدارک میدیدن که با ما جور در نمی اومد.» آهی کشید و گفت:« خدا خودش جور میکنه.پس حسابی خودتونو خسته کردید برو استراحت کن مادر» لبخندی زدم و به سمت اتاقم رفتم.لباس راحتی ام رو پوشیدم. هوا به شدت گرم بود. اواسط تابستون بود و گرما طاقت فرسا! خودم رو روی تختم رها کردم. تازه پلکهایم داشتند گرم میشدند که موبایلم زنگ خورد. از جا پریدم و بدون توجه به اینکه چه کسی تماس گرفته و با تصور اینکه علیرضا باشه، با صدای گرفته ای جواب دادم:«جانم؟» صدای نازک و گوش خراش دختری در گوشم پیچید که خواب رو از چشمم برد:« به به مهراوه خانوم.خوش میگذره؟؟ آره دیگه بایدم خوش بگذره وقتی قلب کسی رو بدزدی و کاری کنی نامزدشو فراموش کنه بایدم خوش بگذره؛ ولی اصلا نگران نباش خانوم خوشتیپه! بزودی میشونمت سر جات.چون میفهمی چقدر ساده ای که عشقت تو رو بازی داده ..» تماس قطع شد و من مات و مبهوت حتی نتونستم یک کلمه جوابش رو بدم یا حتی بپرسم «شما؟» لبهام به هم دوخته شده بود. تا چند دقیقه به صفحه ی گوشی خیره شدم. شده تا بحال اتفاقی افتاده باشه و آرزو کنید خواب دیده باشید ؟ من در اون لحظه دعا میکردم که همه ی اینها خواب باشه! شماره از تلفن عمومی بود و ناشناس! ذهنم بهم ریخته بود. اما خدا شاهده که من حتی ذره ای هم به علیرضا شک نکردم و فقط با خودم گفتم که حتما کسی چشم دیدن خوشبختی ما در کنار هم رو نداشته و واسه همین زنگ زده و‌چرندیات گفته.چون علیرضا توی این یکسال انقدر خودش رو به من ثابت کرده بود و اعتمادم رو جلب کرده بود که براحتی تونستم بهش تکیه کنم و من از خودم هم بیشتر بهش اعتماد داشتم. سعی کردم قضیه رو کاملا از ذهنم خارج کنم و به کسی هم در این مورد هیچی نگفتم. اما دیگه خوابم نبرد و از اتاقم خارج شدم...
سلام سلام سلام دوستان خوشگل خودم
خوبید خوش اید سلامت اید؟؟
من حسسسسااابی سرم شلوغ بود و درگیر عروسی و حنابندون دختر خالم بودم. تا همین دیروز هم یه عالمه مهمون داشتیم
خلاصه شرمنده که دیر اومدم😳
آبجی های گلم که خبرمو میگیرید ، یک دنیا ممنون که به فکرم هستید😘
فداتون😚قربون نگاتون😙
...
راحت الحلقوم
f.khanoomi
۴۸

راحت الحلقوم

۲۴ مرداد ۹۸
هنر دوست گلم
#استعفاء_پارت37و38
جلوی در سالن که رسیدیم، از ماشین پیاده شد و در ماشین رو برام باز کرد خواستم پیاده شم که یکدفعه گفت:«دیدی چیشد؟! اینقدر ذوق دارم و محو تو و خانومیت شدم که یادم رفت دسته گل رو بهت بدم.» این رو که گفت ، لبخندی زدم و یکدفعه جلوی در ماشین خم شد و با یک دستش رو برد پشتش و با دست دیگه اش دسته گل رو که رز قرمز و صورتی بود تقدیمم کرد.با خوشحالی دسته گل رو گرفتم و تشکر کردم.بعدش هم کمکم کرد تا از ماشین پیاده شدم و با هم به سمت در رفتیم.تموم لحظات داشت توسط فیلمبردار ، ضبط می شد.با کمکش تونستم از پله ها بالا برم.سالن کوچکی رو برای مراسم عقد کنون گرفته بودیم وخانومهای اقوام نزدیک رو دعوت کرده بودیم تا برای عقد ، با یه مجلس زنونه ی با تعداد مهمون کمتر ، خرج سنگین روی دوشمون نباشه.با رسیدنمون به جلوی ورودی سالن، صدای جیغ و دست زدن ها بلند شد.این لحظات برای من توصیف کردنی نبودند که دست در دست کسی که عاشقش بودم،به سمت خوشبختی حرکت کنیم.خطبه ی عقد خونده شد .مادر علیرضا در حالی که اشک می ریخت ، نزدیک شد و بوسه ای به گونه ام زد و گردنبند طلایی که با علیرضا پسند کرده بودیم رو بهم هدیه داد.علیرضا لبخندی زد و جعبه ای رو به سمتم گرفت .با کنجکاوی نگاهش کردم و گفتم:«این چیه؟ سورپرایز ؟» خندید و گفت:« آره. این لحظه مهم ترین لحظه بود واسم.دوست داشتم با یه سورپرایز قشنگترش کنم.»با حالت خاصی نگاهش کرد و در جعبه رو باز کردم.باورم نمیشد! همون دستبندی که موقع خرید طلاهام ، خیلی ازش خوشم اومده بود اما چون النگو خریده بودیم، خواستم خرج اضافی نکنیم و نخریدیمش. یک دستبند ظریف و زیبا! من عاشق چیزهایی هستم که ظریف اند.نمیدونستم چجور ازش تشکر کنم . خواستم دهن باز کنم که گفت:« خانومم نیاز به تشکر نیست . راستش اون موقع نخریدم که الان سورپرایز بشی. خوشحال شدی؟» باز هم باور نمی کردم که مال هم شدیم. سرم رو به طرفین تکون دادم و گفتم:« علیرضا ! این قدر یک دنیا می ارزه برای من» چشمانش خوشحال تر از همیشه بود .از جایش بلند شد و اول ، گردنبندم رو بست و بعد هم دستبندم .نگاهی به جمعیت انداختم.همه مشغول خوردن شیرینی و میوه و احوالپرسی باهم بودن و کسی حواسش به من و علیرضا نبود.با شنیدن آهنگ «عروسک» از میثم ابراهیمی فهمیدم که نوبت رقص ما رسیده .یا بهتره بگم رقص من برای علیرضا.چون روی جایگاه مخصوص که رفتیم، علیرضا دست میزد و فقط من رو تماشا می کرد و تنها در چند حرکت ، من رو همراهی کرد.اما من تمام و کمال هنر نمایی کردم طوری که حتی یک لحظه هم از من چشم بر نمی داشت و مبهوتم شده بود.به درخواست خودم ، با آهنگ «ناز داره» از علیرضا روزگار هم رقصیدم و خیلی خوب بود.رقصم که تموم شد ، نزدیش شدم و سخت در آغوشش گرفتم که بوسه ای از پیشونیم زد. کم کم مهمون ها رفتند و عکس گرفتن هامون شروع شد, من بیشتر از عکاسمون برای ژست هامون نظر می دادم و عکس های عاشقونه ای گرفتیم.بعد هم سوار ماشین شدیم و به سمت خونه ی مادرشوهرم حرکت کردیم تا شب رو اونجا بمونیم.ساعت نزدیک دوازده شب بود .هر دو و مخصوصا من ، به شدت خسته شده بودیم اما همچنان لبخند. از لب هامون پاک نمیشد و می خندیدیم.و لحظه های خوشی داشتیم...
سلام دوستای خوشگلم.احوالتون چطوره؟
من این چند روز حسابی در گیر مراسمات عروسی دختر خاله و پسرخاله ام.
شرمنده ک دیر به دیر پست میذارم.انشالله سرم خلوت بشه جبران میکنم
راستی یه نکته: گاهی اوقات من پارت جدید رمانمو مینویسم اما عکسی ندارم که پست بذارم.حلال کنید منو
و اینکه من سعی میکنم چند پارت رو یکجا بذارم، بجای اینکه هرروز پست بذارم پس لطفا صبوری کنید
خیلی خیلی عالی هستید💞
فداتون😄قربون نگاتون😏
...
کاپ کیک فنجونی#کاکائویی_هنردوست گلم
f.khanoomi
۵۷
#استعفاء_پارت34و35و36
بعد از یکم گپ و گفت ، از خونه ی پرستار بیرون اومدیم. خیلی شرمنده بود و چند بار عذر خواهی کرد.به نظرم مقصر اصلی فقط و فقط زن عمو بود.از اونجایی که بابا کمی حالش گرفته بود ، علیرضا به در خواست خودش، پشت فرمون نشست.مسیر برگشت به سرعت و در سکوت طی شد.فقط چند باری در آینه ی ماشین، با علیرضا چشم تو چشم شدیم.ذوق رو به وضوح در چشمهایش می دیدم.یک لحظه یاد اولین باری که من سوار ماشینش شدم افتادم.چه لحظات شیرین و در عین حال استرس آوری برای دوتایی مون بود.مارو جلوی در مون رسوند و بعد خودش تاکسی گرفت و رفت.وارد خونه که شدیم تموم ماجرا رو برای مامان توضیح دادم.بالاخره نگرانی هایم تموم شدند.یعنی بالاخره میتونستم طعم خوشبختی رو در کنار کسی که دوستش داشتم بچشم؟! شب بدون خوردن شام ، سراغ تخت خوابم رفتم.به سقف خیره شده بودم و به آینده فکر می کردم که علیرضا بهم پیام داد:« سلام مهراوه جان. دیگه نتونستم صبر کنم. بیشتر از این طاقت نیاوردم» متعجب به صفحه ی گوشی خیره شدم و جواب دادم:«سلام.منظورت رو نمیفهمم!میشه واضح تر بگی؟» علیرضا فوراً جواب داد:« الان متوجه میشی.برو پیش مامانت.» نگران و لنگان لنگان خودم رو به حال رسوندم.مامان پای تلفن ، داشت با کسی خیلی محترمانه و با لبخند حرف میزد.من که رسیدم صحبت هاشون تموم شد و خداحافظی کرد.متعجب نگاهش کردم که با لبخند گفت:« مادر علیرضا بود. اجاره خواست که اگه جواب مثبت باشه ، بفرستیمتون برای آزمایش خون.» از حیرت زدگی ام، دهنم باز مونده بود.پرسیدم:«کی؟قرار گذاشتی؟» خونسردانه گفت :« فردا صبح » آب دهانم رو به سختی غورت دادم:«یعنی چی مامان؟ آخه...من» مامان پرسید:« نگو جوابت مثبت نیست که باورم نمیشه » کلافه گفتم:« نه مادر من.نه! جوابم مثبته ولی پام...نکنه میخوای با این پا برم پای سفره ی عقد؟ » مامان یک تای ابرویش رو بالا داد و گفت:« حالا کو تا عقد !! تا اون موقع پات خوب میشه دخترم. من چند بار گفتم الان شرایطش رو نداری، ولی مامانش خیلی اصرار کرد و گفت علیرضا بیخیال نمیشه» به اتاقم برگشتم.موبایلم زنگ خورد. علیرضا بود! حدس میزدم. تا به گوشی خودم رو برسونم قطع شد. پیام داد:« ترو خدا ببخشید. آخه خیلی منتظر این لحظه بودم. انشاءالله مراسم عقد بمونه واسه بعد از اینکه پات از گچ اومد بیرون. ولی تا اون موقع این کارهای جزئی رو پیش ببریم که جلو بیفته. باشه خانومم؟» لبخندی زدم. یک لبخند از ته دل. جواب دادم:« دیگه چی بگم؟! چشم آقا. ماشالله عجله داریا» در جواب نوشت:« میترسم رو هوا ببرنت . گفتم زود تر خیالم راحت بشه» خنده ام گرفته بود از خوشحالی به آرومی خندیدم...بالاخره اون شب هم طی شد. صبح زود ، من و خواهرم که بخاطر من اومده بود ، و علیرضا و مادرش ، رفتیم آزمایشگاه.بعد از آزمایش خون و دنگ و فنگ هاش، خواهرم و مادر علیرضا رو فرستادیم دنبال کاری یا بهتره بگم نخود سیاه، و خودمون دوتایی برای اولین بار باهم بستنی خوردیم و کلی خندیدیم. اون هفته هم گذشت. پایم بهتر میشد و کم کم عصایم رو کنار گذاشتم...یک ماه به سرعت گذشت و توی این مدت ، یکسری خرید های جزئی مون رو با علیرضا انجام دادیم.صبح نزدیک ساعت یازده بود که علیرضا اومد دنبالم تا باهم بریم دکتر و بالاخره از دست این گچ و اذیت هاش خلاص بشم.توی ماشینش نشسته بودم که با خنده گفت:« مهراوه یادته که روز خواستگاری دست من آسیب دیده بود؟ روز آزمایشگاه رفتنمون هم پای تو!»با بیاد آوردن اون خاطرات شیرین ، خندیدم و گفتم:« آخ آره واقعا. عجب زوج کج و معوجی هستیم ما» و هردو خندیدیم.دکتر گچ پایم رو که باز کرد دلم با دیدن پای رنگ و رو رفته ام، ضعف کرد.علیرضا پرسید:«خوبی عزیزم ؟» مظلوم نگاهش کردم و گفتم:« من خوبم ولی پام رو نگاه! چولوسیده چروک شده» با شنیدن این جمله ، صدای خنده ی علیرضا بالا رفت و توی سالن پیچید. محو خنده ی قشنگ و مردونه اش شدم. چه حس خوبیه وقتی مردت رو بخندونی! خنده اش که تموم شد گفت:« وای ببخشید.خیلی بامزه گفتی نتونستم جلوی خودمو بگیرم. واقعا بهترین واژه رو بکار بردی» لبخند ملیحی زدم و گفتم:« ای من قربون خنده های آقامون بشم.» نگاهش دربین دو چشمم، در حرکت بود و فقط با لبخند رضایت بخشی نگاهم کرد.داشت میگفت :« من قربونت بشم که اینقدر ...» که یکدفعه دکتر وارد شد و علیرضا ادامه ی حرفش رو خورد...بهم محرم شدیم تا بتونیم برای خرید راحت تر رفت و اومد کنیم.چند روز بعد طبق قرار مون دوتایی خرید رفتیم. تاریخ عقد مون هم آخر همین هفته بود. خدا رو شکر روزهای خوب ما هم فرا رسید...:« میتونی چشم هات رو باز کنی گلم» با صدای آرایشگر ، چشمانم رو باز کردم.با علاقه به آینه ی رو به رویم نگاهی انداختم.واقعا تغییر کرده بودم و زیباتر از همیشه به نظر می رسیدم. - :« خوشت اومد عروس خانوم؟» با رضایت تموم ، لبخندی زدم:« ممنون مونا خانوم.فقط اگه ممکنه رژم رو عوض کنید.رنگش خیلی زننده و جیغه. یه رنگ ملایم مثل کالباسی یا صورتی. هر کدوم بهتره.» لبخندی زد و رژ صورتی مات رو بجای رژ قرمز جیغ، زد.داشتم خودم رو توی لباس خوشگلم که صورتی خیلی کمرنگ بود در آینه ی تمام قد آرایشگاه ، نگاه میکردم که گفتند دوماد داره از پله ها میاد بالا. از فیلمبردارمون چند تا در خواست کرده بودم .یکیش این بود که وقتی دوماد اومد بهش نگن که من آماده ام. میخواستم سورپرایزش کنم و لحظه ی دیدار مون رو فیلم بگیرند.جلوی در ورودی سالن ایستاده بود و پشتش به راهرو بود. از پشت که در لباس دامادی دیدمش، دلم برایش ضعف رفت. اروم اروم به سمتش گام برداشتم. فیلمبردار داشت فیلم میگرفت.سرش پایین بود و به دسته گل دستش نگاه می کرد که از پشت ، دستم رو روی کمرش گذاشتم و گفتم:« عزیزم؟».یکدفعه برگشت و با دیدن من مات و مبهوت موند.سر تا پا نگاهم میکرد و لبخندش ، به مرور پر رنگ تر میشد.در چشمانم خیره شد و یک لحظه، چشمهایش رو روی هم گذاشت و بعد با چشمهایی که اشک در اون حلقه زده بود نگاهم کرد و در یک حرکت ناگهانی، برای اولین بار من رو محکم در آغوش گرفت.دستم رو دور گردنش حلقه کردم. که گفت:« از همیشه قشنگ تر شدی خانومم»من هم قد بلند بودم اما با کفش های پاشنه بلندم، بازهم از اون چند سانت کوتاه تر بودم. نمیدونم چقدر گذشت که در آغوش هم ، گم شده بودیم امادر اون لحظه، بهترین لحظاتم رو سپری کردم...روسری سفیدم رو روی سر انداختم و چادر سفیدم رو که هدیه ی علیرضا بود رو هم از رویش پوشیدم. به آرومی و دست در دست علیرضا ، از پله ها پایین رفتیم . در ماشین گل زده شده و شیک شده رو برایم باز کرد و کمکم کرد که سوار بشم .سالن عقد ، نزدیک بود و زود رسیدیم. توی راه هم فقط چند تا آهنگ رو که از ضبط پخش میشد رو باهم زمزمه کردیم و خندیدیم. ..
سلام و عرض شرمندگی😢 خدمت تموم دوستای گلم
نمیدونید یک دنیا شرمندتونم که چند روز نیومدم. به چند دلیل:1 مادربزرگم کمی مریض احوال بودن و اومدن خونمون سرمون شلوغ بود. .. 2شک داشتم که رمانم رو ادامه بدم استقبال میشه یا اینکه همونجا تمومش کنم!...3 غذا یا شیرینی جدیدی که لایق نگاهتون باشه درست نکرده بودم تا پست بذارم.ا ینو هم یه خانوم هنرمند زحمتشو کشیده
بازم به بزرگی خودتون ببخشید .ممنون از دوستانی که دورادور بیادم هستن.خیلی خوبید شما😘 خدا رو شکر و به لطف دعاهاتون مشکلمم تا حدود زیادی برطرف شد.الحمدلله شکر خدا...اگه خوشتون اومد که ادامه بدم،منتظر پارت های جذاب بعدی باشید
فداتون😃قربون نگاتون😳
...
کوکو سبزی
f.khanoomi
۶۲

کوکو سبزی

۱۱ مرداد ۹۸
ضربان قلب دوست داشتنی من😍
#استعفاء_پارت32و33
بودن کنار زن عمو ، من رو اذیت می کرد.سعی می کردم اصلا نگاهش هم نکنم.تموم فکر و ذکر من پیش علیرضا بود که الان با فهمیدن قضیه ، حالش چقدر خرابه اما به خاطر من سعی می کرد خودش رو ناراحت جلوه نده تا من هم زیاد ناراحتی نکشم.برای اون این ماجرا ، گرون تر از من تموم میشد.چون من فقط مشکلم توی ازدواج با علیرضا بود اما اون علاوه بر این ، باید با اینکه فرزند یک خانواده ی دیگه بوده کنار بیاد.چقدر دلم میخواست بهش دلگرمی بدم اما خب جلوی این همه آدم که همه شون هم الان توی این ماجرا نقش داشتند نمیشد.مخصوصا اینکه خودم هم به شدت دلم میخواست این ماجرا الکی باشه. توی اون لحظات ، فقط به این فکر می کردم که چجوری همچین قضیه ای باید مانع ازدواج ما بشه. مایی که انگار از همون اول هم برای همدیگه بودیم.همیشه فکر میکردم ممکنه مادر یا پدر من و یا علیرضا با ازدواج مون مخالفت کنند و ما مجبور باشیم بخاطر همدیگه توی روشون بایستیم اما حالا که خانواده هامون مشکلی با انتخابمون نداشتند چرا اینجوری شد!... کمی که بهتر شدم از خونه ی زن عمو بیرون زدیم .موقع خداحافظی زن عمو لبخند مسخره ای زد و گفت:« دختر قشنگم باز هم به زن عمو سر بزن .دفعه ی بعد با داداشت تنها بیایید.» خدای من! باورم نمیشه آدم بتونه انقدر وقیح باشه که بعد از اشتباه به این بزرگی، حتی ذره ای پشیمونی توی نگاهش نباشه و بدتر از اون ، با طرف مقابل انقدر گستاخانه حرف بزنه.تموم نفرتی که از این زن داشتم رو توی چشمانم ریختم و درحالیکه حق بجانب نگاهش می کردم گفتم: « دلیلی نداره که من با نامزدم به دیدن یک غریبه ی خطاکار بیاییم.دیدار به قیامت خانوم.البته اگه بتونم اسمتونو خانوم بذارم.چون این هم لیاقت میخواد »سنگینی نگاه متعجبش رو حس میکردم.از خونه بیرون اومدم.علیرضا نزدیکم شد:«چی بهش گفتی شیطون که اینجوری آتیش گرفته؟» اصلا حواسم به شوخی علیرضا نبود هنوز در فکر کاری که زن عمویم با زندگی ام کرده بود بودم .خیلی جدی گفتم:« حقش بود! باید بدتر از اینها رو بشنوه. از آدم خودخواه که بخاطر زندگی خودش ، زندگی یه آدم دیگه رو نابود میکنه متنفرم.» علیرضا دو تا دستش رو بالا برد و با خنده گفت:« تسلیم بابا تسلیم! شوخی کردم .اخم هاشو ببین تروخدا» با این حرفش یکدفعه خنده ام گرفت و از فکر زن عمو بیرون اومدم.بابای علیرضا قرار بود به یک ملاقات کاری مهم بره.درنتیجه علیرضا با من و بابا همراه شد تا شاید بتونیم پرستار رو پیدا کنیم.مثل اینکه باباهامون یک چیزهایی از لا به لای صحبت های خدمتکار زن عمو فهمیده بودن.به چند تا آدرس سر زدیم اما هیچ کدوم از اون خبری نداشتند.آخرین آدرس مربوط میشد به یک روستا که تا اونجا نزدیک به دو یا سه ساعت راه بود .بابا و علیرضا به شدت اصرار داشتند که من بخاطر حال ناخوشم ، به خونه برگردم اما من هم کوتاه نیومدم . نمیتونستم برم و بی خیال بنشینم تا خبری رو که آینده ام به اون وابسته بود رو دیگران برایم بیاورند.در نتیجه، از پس من بر نیومدند و سه تایی به اونجا رفتیم.مسیر رفت، سکوت تلخی به همراه داشت که حاکی از این بود که هر سه عمیقا در فکر فرو رفته بودیم.بالاخره رسیدیم.خونه ای با نمای سنگ و چوب که ظاهرا ساده بود.کمی که پرس و جو کردیم، خوشبختانه فهمیدیم که این خونه، متعلق به مادر همون پرستاره.در دلم و ان یکاد و چهار قل میخوندم که اون چیزی که قراره بشنوم ، امیدوار کننده باشه.در زدیم . هر سه استرس داشتیم.خانمی حدودا چهل ساله در رو باز کرد.نگاهی به چهره ی هر سه ی ما انداخت و روی بابا مکث کرد.چشمانش رو ریز کرد و گفت:« خوش آمدید.سالهاست منتظرتونم آقای حمیدی» خدای من ! اون بابا رو شناخت؟! وارد خونه شدیم.یک خونه ی ساده اما گرم و با صفای روستایی.سینی چایی رو که جلویم آورد ، نگاهش روی پایم ایستاد:« پاتون شکسته؟» با سر جواب مثبت دادم:« تصادف کردم. بخیر گذشت.»اون لیوان چای ، با اینکه عطر خاصی داشت اما اصلا مزه ی متفاوتش رو حس نکردم.چون در اون لحظات ، تنها چیزی که قرار بود بشنوم برایم مهم بود.علیرضا هم که اصلا لب به چیزی نزد.خانم پرستار لبخندی زد و گفت:« شما ها باید ...» پدرم کلافه گفت:« میشه برید سر اصل مطلب .با عرض معذرت ولی موضوع خیلی مهم تر از جلسه ی معارفه است»زن ، سری تکون داد و گفت:« چشم. شرمنده.نمیدونم از قضیه تا چه حد میدونید ولی من حرفهایی که لازمه رو میگم.اینجا خونه ی مادرمه.مادرم مریضه و کسی رو جز من نداره.من هرهفته سه روز مرخصی میگیرم و میام اینجا.از وقتی که اون کار رو کردم، توی زندگیم خوشی ندیدم.همسرم توی اون روز ها که تازه ازدواج کرده بودیم ، برابر تصادف ، فوت کرد. پدرم هم یک ماه پیش بعد از ده سال توی کما بودن، از دنیا رفت.من فقط پول دارم ولی از زندگیم چیزی نفهمیدم.چرا ؟ چون پول حروم رو وارد زندگیم کردم.درسته که من کاری نکردم ولی در عوض ، پول ناحق گرفتم.اون روز رو هرگز یادم نمی ره. اگه فرداش پدرم عمل نمی شد ، می مرد . وقتی قضیه ی ارث رو از یک خانوم شنیدم فکر شومی به ذهنم رسید. اولش کلی با خودم کلنجار رفتم که نقشه ام رو عنوان کنم یا نه ! اما وقتی دیدم راهی ندارم و باید یک شبه پول زیادی برای عمل پدرم جور کنم،مجبور شدم تا بهش دروغ بگم که فرزند جاری اش ، پسره» هر سه متعجب بودیم. فکر کردن بی فایده بود.بالاخره تاب نیاوردم و گفتم:«یعنی چی؟ الان کی مقصره؟ کی با کی جا به جا شده؟!» همه سکوت کرده بودند. پرستار ادامه داد:«یعنی من چیزی رو گفتم که حدس میزدم اگه اون خانم اونها رو بشنوه ، پول گیرم میاد.به دروغ گفتم که بچه پسره و باز هم به دروغ گفتم که جایش رو با یک دختری عوض میکنم که همون روز متولد شده در حالیکه این کار رو نکردم.خیلی پول گرفتم اون هم فقط برای کاری که انجامش ندادم و فقط دروغ گفتم.این پول زندگی من رو تباه کرد.پدرم عمل شد تا زنده بمونه.زنده موند اما این همه سال توی کما موند و تهش هم...» اینجای حرفش که رسید ، بغضش شکست و اشک هایش سرازیر شدند.همراه با اون ماهم بغض کردیم.اما با این وجود ،خوشحال بودم که اصلا جا به جایی صورت نگرفته و منو علیرضا ، باز هم مال همیم. علیرضا هم خیلی خوشحال بود ودر پوستش نمی گنجید.علیرضادهنش رو نزدیک گوشم کرد وبه آرومی گفت:« دیدی مهراوه خانوم! گفتم که ما مال همیم .غصه نخور پیر میشی»هر دو با هم خندیدیم که با چشم و ابرو اومدن بابا، هر دو ساکت شدیم . در ذهن من این پرستار گناهی نداشت که هیچ، اتفاقا جدا از قضیه ی پول گرفتنش، کارش حرف نداشت. خدا واقعا دوستمون داشت چون ممکن بود این پرستار یا هر فرد دیگه ای این کار رو انجام بده .دلم میخواست از شدت خوشحالی ، بپرم بالا.درست مثل زمان بچگی هایم! اما نه پایش رو داشتم نه روی اینکه جلوی این جمع بپرم بالا ! فقط ته دلم همین رو میگفتم خدایا شکرت.خدایا شکرت! شکر با وجود این که من و مخصوصا علیرضا خیلی سر این ماجرا اذیت شدیم، ولی لااقل خواهرم بدون اینکه حتی ذره ای از این داستان با خبر بشه،داره به زندگی عادیش ادامه میده...
سلام خانومای گل و دوستان عزیز پاپیونی
از تک تک کامنت هاتون انرژی میگیرم.دعا هاتون بهم امید میده و واقعا تاثیرش رو روی زندگیم حس میکنم.لایک هاتون دلخوشیمه و نگاهتون باعث لبخندم میشه. ممنون که انقدر در حق من مهربونید 😘خیلی خوشحال میشم وقتی ادامه ی ماجرا رو حدس میزنید.و بعضی ها هم که گاهی دقیقا ذهنم رو میخونند😄
فداتون😆قربون نگاتون😇
...
شیرینی بهشتی
f.khanoomi
۴۳

شیرینی بهشتی

۹ مرداد ۹۸
#استعفاء_پارت30و31
:« همه ی قضیه مربوط میشه به شرطی که پدرشوهرم گذاشت. اون زمان بین دختر و پسر فرق زیادی میذاشتن.گفته بود که هرکدوم از بین دو عروس که تا قبل مرگش، نوه ی پسر بدنیا بیاره، دو سوم اموالش رو تموم و کمال به نامش میزنه.نمی دونم مشکل از من بود یا سعید ، اما نتونستیم توی اون مدت بچه دار بشیم.اون زمان علم انقدر پیشرفته نبود.دکتر رفتنمون بی فایده شده بود.همه ی اوضاع آروم بود تا وقتی که فهمیدم جاریم چهار ماهه حامله است.روز زایمانش من خودم رو بدون اینکه کسی بفهمه به بیمارستان رسوندم . اولش فقط قصد داشتم بفهمم که بچه شون چیه .ماجرای شرط ارثیه پدرشوهرم رو به یکی از پرستار ها گفتم و با کلی پول و به اجبار راضیش کردم که جنسیت بچه رو ، حتی قبل اینکه پدر بچه بفهمه به من بگه.همینکار رو هم کرد. اون لحظه ای که پرستار گفت بچه شون پسره دنیا روی سرم آوار شد. به پیشنهاد پرستار ٬ تصمیم مهمی گرفتم تا اون ارثیه ، مال اونها نشه.» این جای حرفش که رسید، مکث کرد و به گوشه ای خیره شد.سکوت ، تموم فضا رو در برگرفت.نمیتونستم حتی تصور کنم که در ادامه قراره چی بشنونم .نمی خواستم که بهش فکر کنم.جرعه ای از لیوان آبی که کنارش روی میز شیک و چوبی بود ، نوشید و بعد ادامه داد:« پرستار پیشنهاد داد که جای بچه رو با یه دختر بچه عوض کنه.من هم توی اون شرایط ، راه بهتری به ذهنم نرسید و فقط دلم میخواست هرچقدر پول لازمه بهش بدم تا این نقشه عملی بشه. همینطور هم شد.پس متاسفانه بایدبگم مجبورید که به حرف پدرهاتون گوش کنید.چون بخاطر اشتباهی که من حدود بیست سال پیش کردم،شماهاالان نباید با هم ازدواج کنید. » متوجه ی مشت گره ی شده ی علیرضا شدم که یکدفعه از شدت عصبانیت ، از جایش بلند شد و با صدای نسبتا بلندی گفت:« ببخشید ولی شما حق ندارید برای انتخاب ما تصمیم بگیرید و بگید که نمیتونیم ازدواج کنیم یا میتونیم.»پدر علیرضا ، نگاهی بهش کرد و اشاره کرد که بنشینه.نفس عمیقی که کشید، نشست وکمی آرومتر ادامه داد:« اینکه مهراوه خانوم از این خانواده باشه یا هر خانواده ی دیگه ای، دلیل نمیشه که ما نتونیم با هم ازدواج کنیم یا اینکه شاید فکر میکنید من پامو پس میکشم؟ هرگز! تا عمر دارم پای انتخابم هستم.» زن عمو پوزخندی زد و گفت:« هه! نفهمیدی یا خودت رو به نفهمی زدی؟ تو همون پسر تعویض شده ی این خانواده ای.خانواده ی حمیدی.اون بچه ای که جا به جاش کردیم تویی! تو» خشکم زد.دهنم باز مونده بود.سرمو کمی متمایل کردم که دیدم علیرضا هم گیج و سردرگم به اطراف نگاه می کنه.نگاهی به بابام کردم که دیدم دستش رو جلوی صورتش گرفته و ناراحته.پدرعلیرضا هم اخم غلیظی کرده بود.توی اون شرایط ، قدرت فکر کردن نداشتم و سوالات مختلف، به ذهن سردرگمم هجوم آورده بودند.حس کردم سرم داره گیج میره.با صدای ضعیفی گفتم:« پس اون دختر کیه؟ چون من و علیرضا که توی یک روز بدنیا نیومدیم و این یعنی جای ما عوض نشده.» زن عمو یک تای ابرویش رو بالا داد و گفت:« مرحبا ! خوشم اومد باهوشی.سوال خوبی بود . خواهرت و علیرضا توی یک روز متولد شدند و این یعنی اینکه...» سکوت کرد.حالم اصلا خوش نبود .آخرین کلماتی که به زبون آوردم این بود:« یعنی من و علیرضا باهم خواهر و برادر...» و بعدش تاریکی مطلق...
با حس پاشیده شدن آب روی صورتم ، چشمانم رو باز کردم.همه بالای سرم ایستاده بودند و من ، روی تخت فوق العاده نرم و راحتی دراز کشیده بودم.پدر علیرضا پرسید:«خوبی دخترم؟ فشارت افتاده مثل اینکه! از حال رفتی یکدفعه.» لبخند تصنعی زدم و تشکر کردم.نگاه نگران علیرضا رویم خیره بود. لیوان آب قندی که دستش بود رو به طرفم دراز کرد و خواست بهم بده که بابا مانع شد و گفت:« باید آزمایش دی ان ای بدید.تجربه ثابت کرده خیلی نمیشه روی حرف کسی که سایه ی مارو با تیر میزنه حساب باز کرد.» بعد هم لیوان رو از دست علیرضا گرفت و خودش بهم داد. چهره ی علیرضا به شدت در هم بود ولی سعی میکرد که خودش رو جلوی من طبیعی نشون بده تا من نگران نشم. اما من بهتر از هر فرد دیگه ای ، این تغییر رو در چهره اش احساس کردم و زیر لب پرسیدم:« خوبی؟» لبخند تلخی زد و با سر جواب مثبت داد. مشخص بود که زیاد خوب نیست و شاید هم اصلا! وقتی علیرضا از پدر هامون دلیل مخفی کردن این قضیه رو توی این چند سالی که فهمیده بودن رو‌پرسید، پدر علیرضا گفت:« توی این چند سال دنبال پرستار بودیم.اون پرستار ک معلوم نیست کجاست و ما چند ساله دنبالشیم، بهتر از هر کسی می دونه که چه اتفاقاتی افتاده.» با ورود زن عمو به داخل اتاق ، همه ساکت شدیم...
سلام دوستان نازنینم.یک دنیا شرمندتونم .خودتون بهتر میدونید که گرفتارم.پارت های جدید رو هم آماده کرده بودم.منتها اصلا دل و دماغ اینکه چیزی درست کنم و عکس بگیرم رو نداشتم.تا اینکه نتونستم بیشتر از این شرمندتون بشم و برای اولین بار شیرینی بهشتی درستیدم.جاتون خالی عااالی شده.راستی خوشحال میشم بدونم که حدس میزنید در پارت بعد چی میشه.خیلی ممنونم که بفکرم اید و حالم براتون مهمه.دوستتون دارم
فداتون😉قربون نگاتون😗
...
نهار امروز ما
f.khanoomi
۵۱

نهار امروز ما

۵ مرداد ۹۸
#استعفاء_پارت28و29
خودم رو به ماشین رسوندم.پدرم به فرمون خیره شده و در فکر فرو رفته بود که با سوار شدنم، به خودش اومد و انگار که تازه متوجه حضور من شده باشد ، لبخندی زد و گفت:« سلام» لب هایم به هم دوخته شده بودند.صدایم لرزش داشت اما به سختی گفتم:«سلام بابا » ماشین راه افتاد . من خیره به خیابونها بودم و باباهم بدتراز من.اصلا معلوم نبود کجا میریم.راستش رو بخواهید ، شاید باورش کمی سخت باشه اما برایم مهم نبود که قراره کجا بریم.درک حال من برای همه ممکن نیست.از یک جایی به بعد، دلت فقط حضور اون رو می خواهد.فقط مهم بود که تهش به هم برسیم.این جاده ی لعنتی به هرجایی که قرار بود بره،حتی جهنم! اما در آخر ما رو به هم برسونه.برای یک عمر!...صدای پیام گوشی ام ، من رو از افکارم بیرون آورد.همونطور که حدس می زدم خودش بود.نوشته بود:« مهراوه من استرس دارم. دلم یک جورایی شده.دل تو هم؟؟» بی اراده انگشتانم ، جواب رو نوشتن:« وای علیرضا من هم همینطور! اما دلم روشنه و تنها دلخوشیم اینه که تهش به هم برسیم.» زیاد طول نکشید که پیام بعدیش رو دریافت کردم:« خدا خودش کمک کنه.استرس نداشته باش.من به جای دوتایی مون دارم.برات خوب نیست » جوابش رو دادم و بعد ، برای فرار از این همه دلهره و اضطراب که نمی تونستم کنترلش کنم، سرم رو به صندلی ام تکیه دادم و چشمانم رو روی هم گذاشتم تا شاید خوابم ببره...
با صدای بابا که گفت:« رسیدیم» ، کلافه چشمانم رو باز کردم و نگران به اطرافم نگاهی انداختم.جایی شبیه یک ویلا در منطقه ای سرسبز! تا چشم کار می کرد درخت و زیبایی. کنجکاو صد البته نگران ،از ماشین پیاده شدم که با دیدن علیرضا و پدرش که انگار کمی زودتر از ما رسیده بودند، هول کردم و سریع سرم رو به سمت شیشه ی ماشین چرخوندم تا ببینم که مرتب هستم یا نه! روسری ام رو درست کردم تا مثل همیشه، مرتب باشه و موهایم دیده نشه.نگاهم به زخم بدترکیبی افتاد که گوشه ی ابرویم ، از روز تصادف ، جا خشک کرده بود. با شنیدن صدای قشنگش از پشت سرم ، یکدفعه ناخودآگاه جیغ خفه ای کشیدم:«برای من همه جوره قشنگی! حتی با اون زخم کوچولو» به سمتش برگشتم و حیرت زده نگاهش کردم که گفت:« وای خدا چشمهاشو نگاه! شرمنده نمیخواستم بترسونمت» چپ چپ نگاهش کردم و گفتم :« علیک سلام»نیم نگاهی هم به پدرم انداختم تا ببینم که حواسش به ما نباشه .رفته بود کنار بابای علیرضا و باهم حرف می زدند.علیرضا دستش رو جلوی صورتم تکون داد و گفت:« حواست کجاست!!! » لبخندی زدم که گفت:« ای خدا! میشه توی شرایط سخت همیشه لبخند بزنی؟ آخه هم قشنگ تر میشی ؛هم اینکه من آروم میشم و یک لحظه تموم استرسم میخوابه.» لبخند روی لبم به لبخند تلخی تبدیل شد.می ترسیدم! از اتفاقی که قرار بود بیفته می ترسیدم.در چشمانم زل زد و گفت:« نگران نباش مهراوه .من هستم. من تا آخرش هرچی بشه هستم.(نگاهی به عصایم انداخت ) باهاش کنار اومدی؟» سرم رو تکون دادم و گفتم:«آره تقریبا .» لبخند بامزه ای زد و گفت:« حسودیم میشه به این عصای خوش شانس.» اخم ریزی کردم و گفتم:«چرا؟» لبخند دندون نمایی زد :« چون حتی برای یک ماه، همش کنارته و بغلته» با شنیدن این جمله ، یک آن ، غم ها و استرسم رو از یاد بردم.خندیدم و گفتم:« دیوونه ای بخدا. توی این شرایط هم بلدی منو بخندونی» خواست چیزی بگه که پدرهامون احضارمون کردند.دوباره طپش قلبم شروع شد! همه با هم داخل شدیم.مرد خدمتکاری که پا به سن گذاشته بود ، راهنمایی مون کرد. داخل ویلا، چیزی از قصر توی کارتون ها کم نداشت.یاد کارتون های دوران نو جوانی و بچگی ام افتادم. خیلی شبیه قلعه ای بود که راپونزل توش زندگی میکرد.خیلی دوست داشتم صاحب اونجا رو ببینم. معلوم بود که وقت و هزینه ی زیادی رو صرف ساخت و مخصوصا طراحی اینجا کرده.کاش میتونستم عکس بگیرم.اما نه شرایطش بود و نه دل و دماغش! کمی که روی مبل های شیک انتهای سالن نشستیم ، در حالیکه همه مات و مبهوت فضای اطرافمون بودیم، خانمی قد بلند و حدود چهل ساله وارد شد. چقدر چهره اش آشنا بود.از ظاهرش مشخص بود که باید صاحب خونه باشه.یا بهتره بگم: صاحب کاخ!نگاه مغرورش ، حالم رو بهم میزد. جوری نگاه میکرد انگار برای کلفتی ما رو جمع کرده.رو بروی ما نشست و به دقت و با ظرافت خاصی ، از پشت شیشه ی عینکش، من و علیرضا رو برانداز کرد.صدایش رو‌صاف کرد و بی مقدمه و احوالپرسی ، رو به بابام گفت:« خودشونن؟» بابا با سر جواب مثبت داد.چقدر از این زن بدم میومد.نه خوش آمد گویی نه سلامی علیکی چیزی...از نگاهشم که نفرت و کینه می بارید.زیر لب با خودم حرف زدم:«آدم خوبه بجای این همه پول و غرور ، یکذره ادب و احترام داشته باشه! والا!» علیرضا که روی مبل کناری ام نشسته بود آروم خندید.انگار که حرفم رو شنید! زن، یک تای ابروش رو بالا داد و درحالیکه به من نگاه می کرد ، پرسید:« چه صدمه ای به پات رسیده دخترم؟» اخمی کردم و جدی جوابش رو دادم:« من دختر شما نیستم خوشبختانه!» پوزخندی زد و رو به پدرم گفت:« امانت دار خوبی نبودی آقا اسماعیل! دختر رو خوب تربیت نکردی .بهش یاد ندادی که ...» چی داشت میگفت! امانت؟پدرم بین کلامش گفت:« تربیت دخترم به باقی آدمها مربوط نمیشه. من خیلی چیزها که باید یادش میدادم رو دادم .تعریف جنابعالی از ادب رو نمی دونم و نمیخوام که بدونم ولی یادش دادم که مودب باشه.به بقیه به چشم زیر دست نگاه نکنه.همه چیز رو در پول خلاصه نبینه و مهم تر از همه، یادش باشه خدا و اون دنیایی هم هست که یه وقت خدایی نکرده مثل زن عموش ، یه آدم خودخواه و کثیف نشه و...» بابا ادامه ی حرفش رو خورد. زن عمو؟ خدای من این زن عموی منه؟من فقط یک عمو و زن عمو داشتم که تا بحال هم ندیده بودمشون .فقط بر حسب اتفاق ،وقتی بچه بودم، توی آلبوم های خانوادگی عکسشون بود.کسی هم چیزی ازشون نمیگفت.یک بار که خیلی جویا شدم، از مادرم شنیدم که خارج زندگی میکنند.همین! ...اما حسابی دلم خنک شد پدرم جوابش رو داد. معلوم بود که ضایع شده اما از غرور زیاد، چیزی نشون نداد.پدر علیرضا بالاخره سکوتش رو شکست:«خانوم لطفا همه ی چیزهایی که چند سال پیش برای من و آقا اسماعیل گفتید رو برای بچه هامون هم بگید».زن عمو آهی کشیدو شروع کرد به تعریف کردن ماجرا ....سلام خواهرای گل😄 این نهار، تدارک دیده شده برای خالم اینا. بیشتر زحمتش رو مادر و خواهر کشیدند. چه خوبه وقتی حال دلت رو براه نیست و دلت از کسی یا چیزی گرفته ، مهمون بیاد خونتون. خواهرای قشنگ ، اگه ممکنه برای من و دلم دعا کنید. برای یکنفر که خییلی برام عزیزه هم مشکلی پیش اومده.نمیدونم مشکلش چیه، فقط دعا کنید برامون.ببخشید این چند روز که حالم خوش نیست زیاد نتونستم بهتون سر بزنم.انشاالله مشکلم حل بشه جبران میکنم...فداتون😆قربون نگاتون😳
...
سوپ
f.khanoomi
۴۲

سوپ

۳ مرداد ۹۸
#استعفاء_پارت26و27
داخل خونه که رسیدم فقط خودم رو لنگان لنگان به تختم رسوندم و سعی کردم که بخوابم اما نشد.نگاهم دائما به شاخه رز قرمزی بود که با عشق بهم تقدیم شده بود.گل رو گرفتم و عمیقا بویش کردم.نمی دونم چرا اما حس کردم که بیشتر از بوی رز ، بوی علیرضا رو میداد.نفس عمیقی کشیدم و یاد اتفاقات امروز افتادم .دلم نمی خواست گذشته رو به یاد بیارم.مهم الان بود که برگشته بود.به ساعت نگاهی انداختم .حدود نه صبح بود.یعنی الان علیرضا چیکار میکرد! خب معلومه! تموم شب رو توی بیمارستان وقتی بیهوش بودم از من مراقبت میکرده.در نتیجه طبیعیه که الان خسته باشه و مستقیما بره بخوابه.داشتم از روی تختم پایین می اومدم که برایم پیام اومد.در کمال تعجب دیدم که علیرضا بود.چه حس فوق العاده خوبیه که منتظر پیام عزیزت باشی و همون لحظه پیام بده.لبخندی زدم و در حالی که خوشحال بودم پیام رو باز کردم :«سلام خانوم.حالت خوبه؟! بهتری؟» چقدر خوبه که به فکرمه .حتی بیشتر از خودش.لااقل من که اینجوری حس میکنم. در جوابش نوشتم:«سلام آقا.ممنونم.الحمدلله بهترم.مگه میشه مرد خوبی یک شب تا صبح پرستاری ام رو بکنه و من حالم خوب نشه.علیرضا یک دنیا ممنونم ازت .» زیاد طول نکشید که جواب داد:« هر کار که کردم وظیفه بوده .خوب استراحت کن که زیاد کار داریم.باید بفهمیم ماجرای باباهامون چیه! مراقب خودت باش خانومی.» باز هم همان جمله ی معجزه آسای «مراقب خودت باش» که آدم رو زیر و رو می کنه.جوابش رو دادم و به سمت حال رفتم .تحمل عصا ، مثل بار اضافی زیر دستم ، برایم سخت بود اما مجبور بودم مدتی باهاش دوست باشم.مادرم روی مبل نشسته بود و درحالیکه پیاز پوست میگرفت،عمیقا در فکر فرو رفته بود که یکدفعه بدون اینکه حواسش باشه، دستش رو برید . یکدفعه صدایم بالا رفت:«وای مامان دستت رو ...»از دستش خون میرفت .عصایم رو جلو جلو میبردم و به سرعت به سمتش رفتم.نگران نگاهم کرد:« تو چرا از جات پا شدی؟! باید استراحت کنی.» در حالیکه جای زخم انگشتش رو با دستم محکم نگه داشته بودم گفتم:« فعلا که شما نیاز به استراحت دارید تا من.» تکه پارچه ای رو بریدم و با اینکه پایم درد میگرفت اما بدون عصا اینطرف و آن طرف می رفتم تا دستش رو پانسمان کنم.حرفی از دردم به زبون نیاوردم .عصا دست و پا گیر بود و از سرعتم می کاهید.بعد از پانسمان دستش ازش خواستم که استراحت کنه.با کلی اجبار و سماجت که به خرج دادم، بالاخره راضی شد که نهار درست نکنه و در عوض ، استراحت بکنه.همه ی مادر ها همین اند . لجباز و پرکار! دو لیوان شیر در قابلمه ریختم و گرم کردم.برای مادرم و خودم. از فرط خستگی مادرم به زودی خوابش برد اما من نه!...نزدیک ظهر بود. درد پایم ، امانم رو بریده بود.با دستم قسمت بالای گچ رو ماساژ دادم .دست های ضعیفم هم خسته بودند.کمی از درد پایم که کم شد ، تلفن رو برداشتم و خواستم با پدرم تماس بگیرم .دیر کرده بود.نگرانی ام به تهش رسیده بود. گوشی ام زنگ خورد. با دستم به میز کوبیدم که دستم بدرد اومد و خنده ام گرفت .آخه الان وقت زنگ خوردن بود! این همه راه رو برم؟ شاید باورش سخت باشه که من همون دختر پر از شور و شوق باشم که زمانی فاصله ی اتاق تا حیاط رو می دوید! البته وقتی مهمون نبود. اما حالا... عصایم رو گرفتم . انگار عصا بدنبال من می آمد.دقیقا در یک قدمی گوشی بودم که تماس قطع شد. اَه! به صفحه ی گوشی نگاه کردم.زهرا بود.درحالیکه شماره اش رو می گرفتم به سمت حال رفتم.چند دقیقه ای با هم حرف زدیم. کمی ازش دلخور بودم اما قهر نه! درسته که به من راستش رو نگفته بود اما اینکارش باعث شد از بی خبری و دوری علیرضا در بیایم.یک جورایی باید از او ممنون هم می بودم که ملاقاتمون رو جفت و جور کرد.در آخر تشکر کردم که خوشحال شد.بعد از خداحافظی ، با پدرم تماس گرفتم.طولی نکشید که جواب داد:«سلام بابایی. کجا موندی؟»در جواب گفت:« سلام دخترم.نگران نباش. بعد از نهار حاضر شو قراره جایی بریم. من و خودت.باشه؟» صدایش مثل همیشه نبود و این من رو نگران میکرد:« چشم بابا.ولی...» نگذاشت حرفم رو بزنم:« ولی بی ولی.جای مهمیه.جواب خیلی از سوالاتت رو پیدا میکنی.» چیزی نگفتم. حتی نتونستم جواب خداحافظی اش رو بدم.سر جایم خشکم زده بود.اتفاقی که قرار بود باهاش روبرو بشم،خیلی برایم مهم بود و استرس داشتم. در افکارم غرق بودم که با قرار گرفتن دست گرمی روی بازویم ، یکدفعه پریدم.مادرم با نگرانی گفت:« مهراوه جان؟! عزیزم هر چی صدات کردم متوجه نشدی! کی بود؟» سعی کردم لبخند بزنم:«آخ ببخشید مامانی.اصلا حواسم اینجا نبود.نکنه با صدای من بیدار شدید.آره؟!» دستی روی موهایم کشید و گفت:« نه! به اندازه ی کافی خوابیدم .» صدای قار و قور شکمم که بلند شد ، هردو خندیدیم ومادرم گفت:« دیدی چیکار کردی! نذاشتی ناهار درست کنم حالا چی بخوریم!؟ تو خیلی ضعیف شدی. باید یه چیز خوب بخوری.» باز هم لبخند زورکی زدم و گفتم:« نه نه مامان. فکرش رو کردم.از بیرون سفارش میدم بیارن. بعد از مدت ها یه ناهار مادر دختری توپ میچسبه!» خندیدو گفت:« از دست تو...!» بعد از اینکه کمی فکر کرد ، گفت:« بابات نمیاد مگه؟» قضیه ی تماس بابا رو برای مامان توضیح دادم.بعد از نهار به علیرضا پیام دادم که بابام میخواد یه جایی ببرتم که انگار مربوط به ماجرای ماست . اون هم نوشت که اتفاقا اون هم الان میخواسته به من پیام بده چون اون و پدرش هم قراره بیان .با فهمیدن اینکه علیرضا هم هست ، نگرانی ام کمی کمتر شد.لباس مناسبی پوشیدم و حاضر شدم.تا رسیدن بابا جلوی در، در دلم هر دعایی که به ذهنم می‌رسید میخوندم و فقط میخواستم که قضیه ختم به خیر بشه. با شنیدن صدای بوق ماشینمون ، سراسیمه از جایم کنده شدم و خودم رو به ماشین رسوندم...
سلام خواهرهای گلم.. انشاءالله هر جای دنیا که هستید حال دلتون عاالی باشه ...سوپ خوشمزه دستپخت خواهرمه
ممنون بابت دعاهای قشنگتون برام...میگن توی شرایط سخت ، میفهمی کیا رفیقتن.اونایی که بیادتن و نگرانتن.... مرسی از تک تک شما آبجی های عزیزم که نگرانم شدید.... خیییلی خوبید شما...لطفا توی دعاهاتون یه کوچولو یادم کنید
فداتون😍قربون نگاتون😃
...
سمبوسه
f.khanoomi
۴۹

سمبوسه

۲ مرداد ۹۸
#استعفاء_پارت23و24و25
مادرم با چشمان اشک آلود وارد اتاق شد و پدرم، پس از او داخل آمد.با دیدن اشک های مادرم ، لبخند از چهره ام محو شد و خودم رو در آغوشش پیدا کردم.من و مادرم هر دو اشک می ریختیم و پدرم تنها نگاه می کرد.یک نگاه غمگین! چند لحظه بعد ، پدرم به سمت در حرکت کرد و خواست بیرون بره که با ورود علیرضا به اتاق مواجه شد.هر دو در یک لحظه ماتشون برد.من و مادرم با دیدن این صحنه ، هردو دست از گریه برداشته و با نگرانی به آن دو نفر خیره شدیم.علیرضا سرش رو پایین انداخت و به زمین نگاه می کرد ومن در دلم قربون صدقه ی این شرم و حیای مردانه اش میرفتم.
پدرم اخمی کرد و گفت :« شما اینجا کاری داشتید؟!» علیرضا سکوت کرده بود.پدرم نگاهی به نایلون خرید علیرضا کرد و ادامه داد:« یادم نمیاد ازتون خواسته باشم که برای دخترم چیزی بخرید.» با شنیدن این حرف بابا، خواستم دهن باز کنم و چیزی بگویم که مادرم به آرامی جلویم رو گرفت و در گوشم گفت:« بحث های مردونه رو بذار خودشون حل کنن دخترم.» آهی کشیدم و ساکت موندم.علیرضا لبخندی زد و گفت:« آقای حمیدی من منظور بدی نداشتم. فقط خواستم برای...» پدرم نذاشت حرفش رو ادامه بده و گفت:« به کارمند سابق شرکتتون کمکی کرده باشید و بیایید عیادت ؟!» لبخند علیرضا جایش رو به اخم کوچکی داد که به پیشانی انداخته بود.خیلی مودبانه حرفی زد که تموم وجودم پر از حال خوبی شد که باعث شد همه ی درد هایم رو فراموش کنم:« نخیر.برای خانوم آیندم خرید کردم.اومدم عیادت کسی که حاضرم هر کاری بکنم تا همسرم بشه» پدرم یک لحظه در چشمان علیرضا خیره شد.به گمانم او هم مثل من صداقت خاصی را در چشمان این پسر میدید و بعد چیزی نگفت و از اتاق بیرون رفت.علیرضا سلامی گرم به مادرم کرد و با دیدن قیافه ی نگران من لبخندی زد تا من هم از نگرانی در بیایم.چقدر خوشحالم که مردی در کنارم هست که پشتم را گرم میکند حتی با لبخندش در شرایطی که خودش از همه آشفته تر است.مگر یک دختر از مرد زندگی اش چه میخواهد! جز اینکه مرد بماند و مردانه پایش بماند و پشتش را خالی نکند و مهمتر از همه اینکه عاشقانه و صادقانه دوستش بدارد...مادرم رفت تا با دکتر صحبت کنه که علیرضا هم از این فرصت استفاده کرده و شاخه گل رز قرمزی رو که پشتش قایم کرده بود رو در آورد وکنار تختم زانو زد و گل رو به طرفم دراز کرد .اولش با لبخند فقط نگاهش کردم اما نمیدونم چی شد که یکدفعه ناخودآگاه اشک هایم سرازیر شدند نمیدونم چرا اما نتونستم جلوی ریزش اشک هایم رو بگیرم.دست خودم هم نبود.نه اینکه اشک شوق باشند نه! در نبود علیرضا اون هم در بی خبری ، خیلی عذاب کشیده بودم و دلم نمی خواست هیچ وقت اون روز ها تکرار شوند .شاخه گل رو از دستش گرفتم اما همچنان گریه می کردم. علیرضا مات و مبهوت و نگران نگاهم کرد و گفت:«مهراوه!؟ چیشد ؟ من کار اشتباهی کردم چیزی گفتم ؟» سرم رو به طرفین تکون دادم که گفت:« پس برای چی گریه میکنی قربونت برم؟ تروخدا گریه نکن!الان منم گریه ام میگیره. ببخشید.ببخشید.گریه نکن دیگه ...آخه...آخه طاقت ندارم» جعبه ی دستمال کاغذی رو به سمتم دراز کرد .با دستمال اشک هایم رو پاک کردم.نگاهم کردو با مهربانی گفت:« چی باعث شد گریه کنی آخه؟!» آهی کشیدم و خجالت رو کنار گذاشتم.این مرد لایق این بود که حرف دلم رو بشنوه .لایق محبت من بود .در چشمانش نگاه کردم و گفتم:«دلم برات تنگ شده بود.» با شنیدن این جمله علیرضا اول فقط تک تک اجزای صورتم رو نگاه کرد و در چشمانم مکث کرد.خنده ای از سر ذوق کرد و گفت:« نمیدونم چی بگم» بعدش شرمنده نگاهم کرد و گفت:« ببخشید.فقط میتونم بگم شرمندتم.خیلی هم شرمندتم.چرا باعث اشکهات شدم! قول میدم.یه قول مردونه که دیگه هیچوقت تنهات نذارم.به هر قیمتی که شده»لبخندی زدم و ازش بابت گل تشکر کردم و گفتم:« خیلی قشنگه», که داشت در جوابم میگفت:«پیش زیبایی شما هیچ...»که مادرم رسید.هر دو ساکت شدیم و در یک آن، بحث رو کاملا عوض کردیم. کمی که از گفت و گو های سه نفره ی مان گذشت دکتر برای معاینه ام اومد وگفت:« خدا رو شکر روحیه گرفتید.اولش حال روحی تون از حال جسمی تون بدتر بود. مرخص اید» به علیرضا نگاهی کردم.همونطور که دور بودن از هم باعث عذاب هردومون شده بود ، بودن کنار هم باعث حال خوبمون شده بود.اون روز وقتی علیرضا در کما بود، بعد از لطف خدا، حضور من باعث بهبودش شد و امروز هم بودن علیرضا و روحیه دادن هاش قوت قلبم شد و نبودش رو به طرز شگفت انگیزی جبران کرد...به آرومی و کمک مامان از تختم پایین اومدم.باورم نمیشد که پایم توی گچ بود و تا حدودیک ماه و نیم دیگه باید با این عصای مسخره این طرف و اون طرف میرفتم.لنگان لنگان به سمت در می‌رفتم و علیرضا که کیف و وسایلم رو گرفته بود، در رو باز کرد و دائم مراقب بود که لیز نخورم و مردم باهام برخورد نکنن تا نیفتم.با چشمهام دنبال پدرم گشتم اما نبود.خواستیم با تاکسی هماهنگ کنیم که علیرضا گفت:« مگه غیرت من کجا رفته که من باشم و اون وقت شما بخوایید با تاکسی برید»و بعدش در ماشین رو برام باز کرد .تشکر کردم و نشستم.مادرم هم جلو نشست تا من عقب راحت باشم.بین راه سکوت کرده بودیم که من در این آرامش پلک های گرمم رو روی هم گذاشتم و خوابم برد اما حس میکردم که مادرم با علیرضا حرف میزد . در رابطه با اینکه از دست بابام ناراحت نشه و... با شنیدن صدای باز شدن در عقب توسط علیرضا پلک هایم رو به آرامی باز کردم و گفتم:« رسیدیم ؟!» لبخندی زد و گفت:« بله بانو! افتخار میدید پیاده بشید ؟» ,لبخندی زدم و در حالیکه با دستم چشمانم رو می مالیدم گفتم:«چرا بیدارم نکردی!» علیرضا نگاهی به اطراف انداخت و بعد گفت:« انقدر ناز خوابیده بودی که دلم نیومد» با شنیدن این حرف یکدفعه به خودم اومدم و دنبال مادرم گشتم ؛که خندید و گفت:« نگران نباش.حواسم هست جلوی مامان از این حرفها نزنم فعلا.مامانت رفته در هارو باز کنه که شما بری ...(بعد بهم نزدیکتر شد وخیلی یواش به شوخی گفت)اگه خواب می موندی مجبور می شدم بغلت کنم ببرمت داخل» چشمهایم گشاد شدند و دهنم باز موند که شروع کرد به خندیدن و من هم به دنبالش نخودی خندیدم و گفتم:«دیوونه» لبخند پررنگی زد و گفت:« دیوونتم دیگه» مادرم علیرضا رو صدا زد و من هم به کمک عصایم و با مراقبت های علیرضا از ماشین پیاده شدم. مامانم ازش خواست که لااقل برای یک استکان چایی هم که شده داخل بیاد اما گفت که باید زودتر برگرده.من و مامان خیلی ازش تشکر کردیم در آخر هم بوق زد و دستی تکون داد و رفت..........
سلام دوستان با وفا و خوش ذوقم...خیلی معذرت میخوام.از همتون که منتظر رمان می مونید.ببخشید. حالم خوب نبود.😞اصلا...حال دلم هم بدتر از اون ...لطفا برای حال دلم دعا کنید که حاجتم روا بشه و حال دلم خوب بشه... دیشب و پریشب حالم بد بود الانم دلم گرفته.این سمبوسه ها رو هم خوهرم زحمتشو کشیده چیدم،سس زدم و عکس گرفتم... اما برای رمان تا دو سه ساعت وقت گذاشتم تا بیشتر از این شرمندتون نشم و بتونم سه پارت رو یکجا بنویسم.چون خودم این درد بی خبری رو کشیدم و میدونم خیلی بده از کسی بی خبر باشی...مرسی که هستید دوستای فوق العاده ی من
فداتون😊قربون نگاتون😆
...
کنسرو نخود فرنگی
f.khanoomi
۲۸
#استعفاء_پارت21و22
ادامه داد:« از شب خواستگاری به بعد ، رفتار بابام تغییر کرد.پدر من که انقدر مشتاق خواستگاری بود ، یکدفعه عوض شد و گفت اِلا و بِلا این ازدواج نباید سر بگیره.نمیدونی چقدر حرف زدم باهاش.هم من و هم مادرم.اما از حرفش کوتاه نمیومد.تهش گفتم که اصلا خودم و مامان میریم برای ادامه ی رسم و رسومات.قرارمون هم همین بود اما نمی دونم چیشد که بابا یه چیزی به مامان گفت که مامان سه روز کامل توی خودش بود ناراحتی میکرد و به من هم یک جور خاصی نگاه می کرد.آخرش هم گفت بابات راست میگه.این رابطه نباید ادامه پیدا کنه و من باید فراموشت کنم.ولی مگه میشه؟! » این جای حرفش مکث کرد و در فکر فرو رفت.من هم به شوخی گفتم:« تو هم منو فراموش کردی و گفتی بیخیالش.این نشد یکی بهتر.آره؟!» یکدفعه اخم هاش توی هم رفت و جدی توی چشمهام زل زد و گفت:« من به راحتی به دستت نیاوردم که براحتی هم بذارم ازم بگیرنت.واسه من بهتر از تو پیدا نمیشه.تو بهترینی برام . این حرف رو دیگه هیچوقت نزن و حتی فکرشم نکن.» یا خدااااا...من به شوخی گفتم ولی اون باورش کرد.با حرف هایی که زد یک لحظه خدا رو شکر کردم که همچین آقایی رو سر راهم گذاشت...در جوابش گفتم:« چشم» لبخند خوشگلی زد و گفت:« چشمهای قشنگت بی بلا» لبخندم پررنگ شد و از خجالت شدید ، گونه هایم گُر گرفتند و سرخ شدند.علیرضا کمی صندلیش رو نزدیک تر آورد و بعد با صدای آروم گفت:« آی الهی علیرضا قربون اون خجالت کشیدنات بشه که انقدر بامزه ای...» اخم کوچیکی کردم و گفتم :« خدا نکنه» نگاهش به سمت پای گچ گرفته ام رفت و لبخندش محو شد. آهی کشید و گفت:« درد داری؟» اگه میگفتم« نه» که دروغ میشد اما دوست نداشتم بیشتر از این عذاب بکشه .به همین خاطر گفتم:« یکمی» شرمنده نگاهم کرد و بعد سرش رو پایین انداخت و گفت:« شرمندتم بخدا...اصلا نمیدونم چرا کیفتو کشیدم.نمیخواستم با اون حالت از پیشم بری... ببخش منو» بغض کرده بود و دوست نداشت بفهمم.خواستم حال و هواش رو عوض کنم. فکری به ذهنم رسید . صدام رو صاف کردم .سعی کردم خیلی جدی باشم و.گفتم:« چطور میخوای ببخشم؟ پای من رو ببین؟ اشک هام رو ببین؟ دیگه این واسه من قابل ببخش نیست .جوابمم منفیه» یکدفعه بهت زده. بهم خیره شد.بنده ی خدا ماتش برده بود هی میخواست چیزی بگه اما نمیتونست.دیگه نتونستم اذیتش کنم .زدم زیر خنده و بین خنده هام گفتم:« آی دیوونه...قیافشو ببین...وای دلم » از شدت خنده دلم درد گرفته بود.علیرضا اولش هنگ کرده بود ولی تا به خودش اومد شروع کرد به بلند بلند خندیدن.یه خنده ی مردونه و دلنشین.آخ که چقدر دلتنگ خنده هاش بودم.تهش هم یه تای ابروم رو بالا دادم و گفتم:« ولی تلافی پام رو که با این گچ ،اندازه ی کدو شده رو موقع خرید عقد سرت در میارم. کچلت میکنم که تهش شرکتت ورشکسته بشه.» لبخندی زد و گفت:« فدای یک تار موت .تو فقط زود خوب بشو هرچی بخوای بهترینش رو برات میگیرم» لبخندی زدم و بازهم از ته دل خدا رو بابت داشتن این مرد کنارم، شکر کردم.یکدفعه یاد ماجرای باباهامون افتادم و پرسیدم:« راستی ! آخرش نفهمیدی که چرا انقدر مخالفت میکنن؟» سرش رو به نشونه ی منفی تکون داد و گفت:«نه. هیچی نفهمیدم. زود خوب بشو باهم پیگیر بشیم بفهمیم مشکل کجاست!من هم تا آخرش کنارت هستم تو فقط دیگه گریه نکن.باشه؟» لبخند گرمی زدم و گفتم:«چشم.مرسی که هستی» دستش رو تکون داد و گفت:« نفرمایید بانو .وظیفه است که کنارت بمونم»ریز خندیدم که اون هم خندید و گفت:« من برم برای بانو یکم خرید کنم که رنگ از صورتش پریده.» خواستم بگم نمیخواد که انگار ذهنم رو خوند و گفت:« نه نیار.تعارف که نداریم.باید بخوری جون بگیری که کچلم کنی یا نه؟! زود میام » پس از مدت ها از ته دل خندیدم و منتظر اومدنش شدم.زیاد نگذشته بود که در اتاق باز شد.اولش فکر کردم علیرضاست.خواستم بگم چه قدر زود برگشتی که با دیدن خونوادم که نگران داخل شدند ، تعجب کردم...
سلام دوستان عزیزم ...
انشاءالله هر جای دنیا که هستید حال دلتون عاالی باشه
نمیدونم پاپیون جان چیشده پست هامو تو پیج خودم فقط میذاره
خداااااااااا....خیلی ناراحت میشم وقتی میفهمم فقط تو پیجم اومده.امیدوارم دیگه اینجوری نشه
فداتون😉قربون نگاتون😎
...
مشاهده موارد بیشتر