دستور پختی یافت نشد

لوبیا
Ziba
Ziba
۷

لوبیا

۲ هفته پیش
شهادتت مبارک سرداررشیداسلام..قاسم سلیمانی عزیز..راهت ادامه دارد..بیاییدتوی قرارهای گروهیتون قراربزاریدپروفایلتون روتاچهلم این سردارشهیدعکسش روبذارید😔
...
پاپاتیا
Ziba
Ziba
۱۰

پاپاتیا

۲ هفته پیش
داستان🌴 پدر🌴قسمت ۱۲
میدونم ک پاپیون بازم تاییدش نمیکنه ..تایپ کردنش خیلی زمان بروخسته کنندست ولی من بخاطرپدرم مینویسم🌴گفتم ک عمواحمدپسرنداشت وزنش هم ک عمه مادرم بودوماخیلی دوستش داشتیم فقط۳تادخترآوردوبعدشم دیگه باردارنشدولی بااین حال حاضر نبودن پدرم روبه فرزندی قبول کنن وپدرآواره ی این جاواون جانشه..دخترای عمواحمدازمحبت پدربی بهره بودندوعمواحمدهرچندوقت یکباربهونه میگرفت ک پسرمیخوام..عمه مادرم ک زنش بودازدستش خسته شدوسرانجام خودش آستین بالازدوبراش رفت خواستگاری ویه دخترسن بالا ک بهره ای ازقشنگی نبرده بودوفقط بخاطر ثروت عمواحمدحاضر شدکه زنش بشه وبراش پسربیاره؛عموشادوخندان بودومنتظرپسرولی سالهاگذشت و اونافقط صاحب یه دخترشدن وهرچی هم دوادرمون کردن فایده نداشت..دختربزرگ عموکه بهش آبجی سارامیگفتیم خیلی قشنگ ومهربون بودوهمه دوسش داشتیم ..زن دوم که میدیدآبجی خیلی خواستگار داره تصمیم گرفت اونوبرای برادرش خواستگاری کنه واونقدتوگوش عمواحمدخوندکه راضیش کردودختربیچاره رودادن به برادرزن باباش..آبجی ۳تادخترچشم سبزبدنیاآوردوهمین باعث شده بود که خانواده ی شوهرش مرتب سرکوفت بزنن بهش ک توهم مثل مادرت فقط دخترمیاری وآبجی برای بارچهارم باردارشدوپسری بدنیاآورد؛انتظار می رفت ک دیگه سرکوفتاشون تموم بشه ولی اونابازبهونه گرفتن ویه پسردیگه برای جفت اون یکی خواستن وآبجی دوباره باردارشدوایندفعه دخترشدوبارششم ک باردارشدپسربدنیاآورداما اونااذیتاشون تموم نمیشدواونقدرسالهااذیتش کردن ک مجبورشدازاون شهربره تاازدستشون راحت بشه ولی اونایواشکی باشوهرش تماس میگرفتن وبراش دلسوزی میکردن که این زن عزاداری رزمندگان استان بوشهر. گردان تخریب. ومالک اشتر. وگردان حضرت ابوالفضل ع وبایدطلاقش بدی آبجی ناراحتی اعصاب گرفت وشوهرشم رفت زن دوم گرفت ب همین راحتی😔
...
کیک
Ziba
Ziba
۱۳

کیک

۳ هفته پیش
کیک درقوطی رب
...
باسلوق انار
Ziba
Ziba
۵

باسلوق انار

۴ هفته پیش
ببخشیدکه انارش نارنجیه😁آخه رنگ قرمزم تموم شده بود😃یه داستان واقعی دارم مینویسم بنابروصیت پدرم لطفا دنبال کنید 🍁💖🍁💚🍁💖🍁
...
باسلوق پرتقال وانار
Ziba
Ziba
۲
🌻🌻لطفا داستان واقعی ک نوشتم رودنبال کنید
🌴داستان پدر🌴قسمت۱۱
ماه نساء همدم شبهاوروزهای پدربودبرایش قصه میگفت بااوهمدردی میکردلباسهایش رامیشست تااکبرکمترمحتاج عمواحمدوزنش شود..اوناهمه توی یک خونه ی خیلی بزرگ زندگی میکردن..عمواحمد۲تادخترداشت که بعدا یه دختردیگه که دقیقاهمسن منه به دنیامیادواسمشم شبیه اسم من هست من زیباواون فریبا..دخترای عمواحمدبرعکس عموبسیارمهربون وبامحبت بودن وچون ازعمواحمدمحبتی نمیدیدن به پدرم علاقه ی زیادی نشون میدادن وخیلی پدررودوست داشتن..مخصوصا که برادری هم نداشتن آخه عمواحمدوزنش خیلی پسردوست داشتن ولی خدابهشون نداد..شایدم بخاطر اذیتایی بود که به پدرم میکردن...
...
کیک پلنگی
Ziba
Ziba
۷

کیک پلنگی

۱ ماه پیش
داستان واقعی🌴 پدرقسمت ۱۰ 🌴کیک روقبلافرستاده بودم ولی پاپیون توصفحه خودم گذاشته بود دوباره فرستادم 💖💛💚روزهاپشت سرهم میگذشت وپدروعمواحمدهرروزچشم انتظار پدربودندتاازآبادان برگرده ودوباره طعم داشتن پدررابچشند..حتی چندنفررودنبال پدربزرگ میفرستندولی هیچ اثری ازش پیدانمیکنند..پدرتنهاترشد؛روزهاوشبهایش حالاسختترودلگیرترمیگذشت،تنهامونسش مادربزرگ هایش رودندوگاهی خاله وعمه ها..پدرپیش مادرپدرش که درخانه ی عموحیدرزندگی میکرددرددل میکردومادربزرگش ماه نساءبه درددلهاش گوش میدادوپدررادرآغوش میگرفت ومیبوسیدومیگفت پسرم غصه نخور من همیشه کنارتم،شبهاوقتی پدربهانه ی پدرش ابراهیم رامیگرفت ماه نساءآرام آرام اشک میریخت طوری ک پدرمتوجه نشود ودلش ب حال یتیمی اکبرمیسوخت،گاهی برایش قصه میگفت تا فراموش کندکه پدرومادرنداردواکبرعاشق قصه های مادربزرگش بود..شبهادستان مادربزرگش ماه نساءرامحکم دردست میگرفت انگارازچیزی واهمه داشت ودردلش میگفت نکندمادربزرگ هم برودومراتنهابگذارد..واین کابوس هرشب پدربود،گاهی ب ماه نساخیره میشدتاچهره اش راخوب به خاطربسپاردوماه نساءمیخندیدومیگفت نوه ی عزیزم چرااینقدبهم خیره میشی واما ماه نساء نمیدانست ک پدرداغ یتیمی دیده وترسش این است ک روزی ماه نساء روهم از دست بدهد..
...
سالاد فصل
Ziba
Ziba
۱۵

سالاد فصل

۱ ماه پیش
مینی کیک
Ziba
Ziba
۸

مینی کیک

۱ ماه پیش
این کیکاروتوی قالب سیلیکونی درست کردم برای اولین باربود..خیلی ذوق کردم..قسمت ۹🌴داستان واقعی پدر🌴بله پدرم همیشه آه میکشیدنمیدونم چراشایدبخاطرروزگاران سختی ک گذرانده بود..پدربزگم ابراهیم وقتی که پدرم فقط۵سال داشت رفت آبادان کارکنه ودیگه برنگشت قبلاشغلش کشاورزی روی زمینهای مردم بودولی چون قحطسالی شده بود مجبور شد به دنبال کاربه آبادان بره پدرم مادرنداشت وتنهابودبارفتن پدرش ب آبادان تنهاترشدآنقدرکه شبها آرام آرام اشک میریخت ودعامیکردپدرش زودتربرگردد،چندماهی پدربزرگ برای پدروعموپول ولباس میفرستادولی بعدازچندماه دیگه هیچ اثری ازابراهیم پیدانشدحتی یکبارپدرمادرم که باهم اقوام نزدیک بودن میره دنبالش ولی پیداش نمیکنه وغمگین وناراحت برمیگرده،سالهامیگذره وهیچ اثری ازابراهیم پیدانمیشه وپدروعموچشم به دردوخته بودندکه پدرشون برگرده ولی افسوس..پدرگاهی ک دلش میگرفت سرمزارمادرش میرفت واینقدرگریه میکردتادلش سبک میشدوبرمیگشت..یه بارپدرم سرقبرمادرش میره وتاغروب برنمیگرده همه نگران میشن ودنبالش میگردن ولی هیچکس ازش خبری نداشت تااینکه زن بابای پدرم میگه نکنه رفته باشه سرقبرمادرش زیورهمه دوان دوان به طرف آرامگاه میرن ومیبینن ک پدرم روی قبرمادرش افتاده وخواب رفته😔😔😔😔😔
...
خوراک لوبیا
Ziba
Ziba
۶

خوراک لوبیا

۱ ماه پیش
داستان واقعی قسمت ۸🌴داستان پدر🌴پدربزرگم ابراهیم بعدازازدواج دومش یه پسرگیرش اومدکه اسمشواحمدگذاشت ،احمدوپدربزرگ تنهادلخوشی پدرم توی این دنیا بودن عمواحمدروزبه روزبزرگترمیشدوهمبازی پدربودیک روزکه پدرم داشت دنبال عمواحمدمیدویدوبازی میکرد عمو هول میکنه ومیفته زمین وپدربزرگ ک فکرمیکردمقصرپدرمنه دنبالش میدوه تاتنبیهش کنه ولی پدرمیفته توی چاله ی پرازآتیش وروی ذغال های داغ..هردودست پدرم میره زیرذغال ها وبه شدت میسوزه طوری که انگشتاش ب هم میچسبه ونمیتونسته مشتش روبازکنه،پدربزرگ عذاب وجدان میگیره ودنبال طبیب میره تادست پسربی مادرش رودرمان کنه وطبیب فقط یک پمادساختگی داشت ک بااون دستای پدرروچرب میکردن وکارهرروزابراهیم شده بود بردن اکبرپیش طبیب،هربارکه پیش طبیب میرفتن طبیب آرام آرام انگشتای پدرم روبازمیکرد ویکسال طول کشیدتا دستان پدرم ب حالت اول برگشت،پدرم هیچوقت اون روزهای تلخ ودردآورروفراموش نکرده بودوبرای ماتعریف میکردکه چقداشک ریخت وگریه کردودردکشیدتادستاش درست شدن؛خاله ها وعمه هاومادربزرگای پدرمم باهاش اشک میریختن وب حال زارش گریه میکردن مخصوصا که مادری نداشت ک اون روآروم کنه وقربون صدقه اش بره😔😔انگشتان پدرم هیچوقت صاف نبود..یکباربه پدرم گفتم بابا چرا انگشتای من صافه ولی انگشتای توزیادصاف نیست پدرم مدتی به فکرفرورفت ومثل همیشه آه بلندی کشیدوداستان سوختن دستاشوبرامون گفت..
...
حلوا
Ziba
Ziba
۹

حلوا

۱ ماه پیش
داستان واقعی👇قسمت۷🌴داستان پدر🌴درقسمتهای قبل گفتم که پدرم وقتی ک ۸ساله شدپیش عموش حیدرزندگی میکردوعموحیدرکه اعصاب درست وحسابی نداشت وحتی بازن وبچه های خودشم درست صحبت نمیکردپدرم رواذیت میکردوازش کارمیکشیدوپول کارکردن پدر روبرای خودش برمیداشت..عموحیدریه الاغ داشت که باهاش بارمیبردوهرروزصبح باپدرم ب صحرامیرفتن وبارمیاوردن،دقیقا نمیدون چ باری شایدهیزم بوده؛یه روزعموحیدرپدرم والاغ روتنهامیذاره ومیگه اکبرمواظب این الاغ باش تامن برگردم وبه شهرمیره..وپدرم ک فقط۹سالش بودکناریک تلّ خاک شروع ب چاله کندن میکنه وخاک بازی که یکمرتبه تلّ خاک روسرش میریزه وزیرخاکها میمونه وفقط میتونسته بزورنفس بکشه چندساعتی گذشته بودکه صدای پایی میشنوه بزورفریادمیزنه شایداون فردبه کمکش بیادواون مردکه داشته اتفاقی ازاونجاردمیشده باصدای ناله ی پدرم متوجه میشه کسی اون زیرهست وداره جون میده میادوپدرم رواززیرخاکهابیرون میاره وفقط اگه خداکمک نمیکردواون فردنمیومدپدرم دیگه زنده نمیموندوقتی عموحیدرمیادمیبینه پدرم حال حرف زدن نداره عصبانی میشه ومیگه چته بازم دردسردرست کردی برام..پدرگریه میکنه دلش برای پدرومخصوصامادرش تنگ میشه..راستی نگفتم ک پدربزرگم ابراهیم بعدازمرگ مادربزرگم زیوریه زن دیگه گرفت تاتنهانباشه ویک پسربه نام اصغر ازاون زن داشت ک پدرم مثل جونش دوستش داشت چون تنهابرادری بودکه توی این دنیا داشت...
...
حلوای شیر
Ziba
Ziba
۱۰

حلوای شیر

۱ ماه پیش
لطفا داستان واقعی ک نوشتم رودنبال کنید
...
حلوای شیر
Ziba
Ziba
۹

حلوای شیر

۱ ماه پیش
داستان واقعی👇قسمت۶(🌴داستان پدر🌴)پریزادپسرش عبداله رونفرین کردولی عبداله همچنان به کارهای زشتش ادامه میدادوامازیوربخاطرلگدی ک عبداله به کمرش زد۲قلوهاش ک پسربودندسقط شدند..ابراهیم خیلی ناراحت بودولی زورش ب برادربداخلاقش نمیرسید..امازیوربازهم حامله شدواینبارهم پسرداشت وبازهم۲قلو؛روزهامیگذشت وامابرای زیوربسیارسخت وطاقت فرسا،۹ماه به هرسختی بودگذشت وزیورهرروزتکانهای ۲قلوهایش راباتمام وجود حس میکردوتبسمی شیرین برلبهایش مینشست..
...
حلوای شیر
Ziba
Ziba
۳

حلوای شیر

۱ ماه پیش
داستان واقعی 👇🌴ادامه داستان پدر🌴مادربزرگم زیوربعداازازدواج باپدربزرگم ۲قلوحامله میشه وخیلی خوشحال بودن ک دارن بچه دارمیشن..هرروزصبح پدربزرگم ابراهیم وعموی پدرم باهم سرمزرعه میرفتن وعبدالله عموی پدرم ب مادربزرگم میگفت برای مانون بپزویه غذای خوشمزه تهیه کن تاوقتی اومدیم خستگیمون دربره..زیوربااون شکم بزرگ وباداشتن ۲طفل کوچک درشکم شروع میکردبه انجام کارهای خونه،حال خوبی نداشت ولی ازبرادرشوهرش میترسیدآتشی مهیا میکردوشروع میکردبه پخت نان وغذا؛آنروزاما حالش ازهرروزبدتربود بزورراه میرفت بلندشدغذاونان بپزدولی نتونست..ذغال هاسرخ شده بودامازیورنفس نفس میزدونمیتوانست خمیرکندونان بپزدمادشوهرش(مادرابراهیم وعبدالله)پیربودونمیتوانست ب تازه عروسش کمک کند،ظهرشده بودوزیورمیترسیدکه الان اگرهمسرش وعبداله ازسرمزرعه ب خانه برگردندچه جوابی بدهد؛آن لحظه فرارسیدوعبداله وابراهیم ب خانه آمدندولی نه بوی نانی درخانه پیچیده بودونه غذایی ؛ابراهیم پیش همسرمریضش رفت ومیدیدکه حال خوبی نداردبه اودلداری دادولی عبدالله شروع ب دادوبیدادکردوگفت ای زن بی عرضه چراچیزی برایمان تهیه نکرده ای زیورمیلرزیدوپشت سرابراهیم پنهان شده بودعبداله همینطورکه سروصدامیکرددستش رابلندومحکم ب صورت زیورزدصورت زیورسرخ شد،ابراهیم ک شاهداین صحنه بودسرعبداله دادزدوگفت چرازنم روکتک زدی اماعبداله دست بردار نبود لگدمحکمی ب کمرزیورزدواورامحکم هل دادزیورکه حامله بودومریض تکان محکمی خوردوداخل چاله ی پرازذغال داغ افتادابراهیم زیوررابلندکرد،زیورازدردداشت بیهوش میشد،ابراهیم ب طرف عبداله رفت تااززنش دفاع کنداماعبداله ی خشمگین وبداخلاق یقه اش راگرفت واورابه دیوارکوبیدوگوش ابراهیم راچنان گازگرفت ک خون ازگوشش سرازیرشدوصورتش پرازخون شد،مادرابراهیم وعبداله(پریزاد) ک خیلی پیربودوشاهداین صحنه های دلخراش دستانش رابه آسمان بلندکردوتانفس داشت پسرش هم عبدالله رانفرین کرد..
...
آش رشته
Ziba
Ziba
۱۱

آش رشته

۱ ماه پیش
بدون تزیین 😐
ادامه داستان پدر..بادسردی می وزیدکودک روی زمین افتاده بودیکطرف صورتش ورم کرده بودجای نیش زنبوربدجورروی صورتش مانده بود،نای گریه کردن نداشت،طفل معصوم ازمرگ مادرجوانش هیچ نمیدانست شایدسالهابعدکسی قصه ی پرغصه ی مادرش راکه هنگام زایمان ازدنیارفت ویک طفل کوچک دیگرهم درشکمش داشت رابرایش تعریف کند..عمه هاوخاله هاومادربزرگها پدرم راشستندوتمیزکردندولباس پوشاندند..نگاه کودک وگریه های گاه وبیگاهش اشک همه رادرمی آورد..کودک گرسنه بودشیرمیخواست وهیچ یک ازاقوام نزدیک بچه ی شیرخواره نداشت ک به اوشیربدهد..خاله ی بزرگ کودک(پدر)معصومه نام داشت کودک رابغل میکردو معصومه ک اونموقع مجردبودکوچه به کوچه میگشت ودرتمام خانه هایی راکه بچه شیر خواره داشتندرامیزدوباالتماس وگریه ازآنها میخواست ک پدرم راشیربدهند..بعضی هاراحت قبول میکردندوبعضی دیگرازخاله ی پدرم میخواستندکه برایشان ازچاه آب بکشدوظرفها ولباسهارابشویدتابه بچه شیربدهندوخاله معصومه که اونموقع فقط۱۱سال داشت قبول میکردومیگفت باشه هرکاری بخواین انجام میدم فقط زودتربچه ی خواهرم ازگرسنگی مردازبس گریه کردتوروخدازودتربهش شیربدین..😔
...
کیک تولد
Ziba
Ziba
۲۷

کیک تولد

۱ ماه پیش
تولدت مبارک پدرعزیزم..حیف ک دیگه تورونداریم😔
پدرم بهم وصیت کرده بودقصه زندگیشوبنویسم دلم میخوادازهمین امشب شروع ب نوشتن کنم شایدبراتون جالب وآموزنده باشه
پدرم دریک روزسردپاییزی یعنی اول آذر ماه مصادف بااول محرم به دنیااومددوقلوبودولی قُل پدرتوشکم مادرش موندومادرش چون دردزیادی روتحمل کرده بودتاقل دوم روبه دنیابیاره نفس کم آوردوهمونجاوسط حیاط زیردرخت نخل خونه پدربزرگ جون داد😔اون زمان دکتری نبودفقط یه مامای محلی بالای سرش بود؛همه ناراحت وماتمزده شدند،طفل کوچیک(پدرم)رووسط همون حیاط وزیردرخت گذاشتن وهمه برای تشییع ودفن مادربزرگم رفتندحتی یادشون رفته بودبندنافش روبچینندوپدرمعصوم من ۲روزهمونجاوباهمون وضع دلخراش افتاده بودوکسی یادش نبودکه بچه ای هم هست ؛اونقدرگریه کرده بود ک دیگه حتی حال گریه کردن نداشت بعداز۲روزاقوام پدرم یادشون اومدکه بچه ای هم بوده؛وقتی سراغ بچه اومدن تایه زنبورصورت پدرم رونیش زده وچیزی نمونده ازفرط گرسنگی جون بده...😔
...
مشاهده موارد بیشتر
سایر کاربران
اللهم عجل لولیک الفرج💌💝
Samaneh.h3894 پیج اینستاگرام 🎂۲/۲۷🎂 👰۹/۲۸🤵
سپاس از لایکتون دوستان❤ Insta.nafas_khamse کپی بدون ذکر نامم ممنوع🚫
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
سلام خوش آمدید
کاربر فعال سرآشپز پاپیون