نازگل
نازگل

دستور پختی یافت نشد

کیک اسفنجی
نازگل
۱۸

کیک اسفنجی

۲۶ دی ۹۹
چلوگوشت با(ترشی لبو)
نازگل
۱۵
✍️داستان‌ طنز😂خانم جوانی که در کودکستان برای بچه های 4 ساله کار میکرد میخواست چکمه
های یه بچه ای رو پاش کنه ولی چکمه ها به پای بچه نمیرفت، بعد از کلی
فشار و خم و راست شدن، بچه رو بغل ميكنه و ميذاره روی میز، بعد روی زمین
بلاخره با هزار جابجایی و فشار چکمه ها رو پای بچه میکنه و یه نفس راحت
میکشه که ...
هنوز آخیش گفتن تموم نشده که بچه ميگه این چکمه ها لنگه به لنگه است.
خانم ناچار با هزار بار فشار و اینور و اونور شدن و مواظب باشه که بچه
نیفته هر چه تونست کشید تا بالاخره بوتهای تنگ رو یکی یکی از پای بچه
درآورد.
گفت ای بابا و باز با همان زحمت زیاد پوتین ها رو این بار دقیق و درست
پای بچه کرد که لنگه به لنگه نباشه
ولی با چه زحمتی که بوت ها به پای بچه نمیرفتن و با فشار زیاد بالاخره
موفق شد که بوت ها رو پای این کوچولو بکنهکه بچه ميگه این بوتها مال من
نیست.
خانم جوان با یه بازدم طولانی و کله تکان دادن که انگار یک مصیبتی
گریبانگیرش شده، با خستگی تمام نگاهی به بچه انداخت و گفت آخه چی بهت
بگم. دوباره با زحمت بیشتر این بوت های بسیار تنگ رو در آورد.
وقتی تمام شد پرسید خب حالا بوت های تو کدومه؟ بچه گفت همین ها بوت های
برادرمه ولی مامانم گفت اشکالی نداره میتونم پام کنم...
مربی که دیگه خون خونشو میخورد سعی کرد خونسردی خودش رو حفظ کنه و دوباره
این بوتهایی رو که به پای این بچه نمیرفت به پای اون کرد یک آه طولانی
کشید و بعد گفت خب حالا دستکش هات کجان؟ توی جیبت که نیستن. بچه گفت توی
بوت هام بودن دیگه 🤣🤣🤣🤣🤣🤣
...
کاچی (چهارمغز)
نازگل
۳۱
✍️داستان‌ کوتاه🌴فقیری از کنار دکان کباب‌فروشی می‌گذشت. مرد کباب‌فروش گوشت‌ها را در سیخ‌ها کرده و به روی آتش نهاده باد می‌ز‌د و بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود.
بیچاره مرد فقیر چون گرسنه بود و پولی هم نداشت تا از کباب بخورد تکه نان خشکی را که در توبره داشت خارج کرده و بر روی دود کباب گرفته به دهان گذاشت. او به همین ترتیب چند تکه نان خشک خورد و سپس به راه افتاد تا از آنجا برود ولی مرد کباب‌فروش به سرعت از دکان خارج شده، دست وی را گرفت و گفت: کجا می‌روی پول دود کباب را که خورده ای بده.
از قضا ملا از آنجا می‌گذشت جریان را دید و متوجه شد که مرد فقیر التماس و زاری می‌کند و تقاضا می‌نماید او را رها کنند. ولی مرد کباب‌فروش می‌خواست پول دودی را که وی خورده است بگیرد.
ملا دلش برای مرد فقیر سوخت و جلو رفته به کباب‌فروش گفت: این مرد را آزاد کن تا برود من پول دود کبابی را که او خورده است می‌دهم.
کباب‌فروش قبول کرد و مرد فقیر را رها کرد. ملا پس از رفتن فقیر چند سکه از جیبش خارج کرده و در حال که آنها را یکی پس از دیگری به روی زمین می‌انداخت به مرد کباب‌فروش گفت: بیا این هم صدای پول دودی که آن مرد خورده، بشمار و تحویل بگیر.
مرد کباب‌فروش با حیرت به ملا نگریست و گفت: این چه طرز پول دادن است مرد خدا؟
ملا همان‌طور که پول‌ها را بر زمین می‌انداخت تا صدایی از آنها بلند شود گفت: خوب جان من کسی که دود کباب و بوی آن را بفروشد و بخواهد برای آن پول بگیرد باید به جای پول صدای آن را تحویل بگیرد
...
کیک یخچالی شکلاتی
نازگل
۱۸
✍️🌺دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادر شوهرش کنار بیاید و هر روز باهم جرّ و بحث می کردند.
عاقبت روزی دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت که اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود همه به او شک خواهند برد. پس معجونی به دختر داد و گفت : که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهرت بریز تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.

دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر می ریخت و با مهربانی به او می داد.

هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد بمیرد. خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.

داروساز لبخندی زد و گفت:

دخترم نگران نباش آن معجونی که به تو دادم سم نبود، بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است

...
کیک یلدایی
نازگل
۲۲

کیک یلدایی

۳ دی ۹۹
✍️داستان‌( زهرا) عاشقانه مذهبی💞
نصفه های شب بود و همه خوابیدن ،ولی من هنوز روتخت نشسته بودم منتظرتماس مرتضی بودم
توی دلم غوغایی بود
رفتم وضوگرفتم سجاده مو با چادرمو برداشتم آوردم ،
شروع کردم به خوندن نماز
اینقدر چشمام سنگین بود سر سجاده خوابم برد
خواب بدی دیدم شروع کردم به جیغ زدن
،با تکونهای بدنم بیدار شدم
مادر جون وبابام بالای سرم بودن و صدام میزدن
من هنوز تو شوک خوابی که دیدم بودم
نفس نفس میزدم مادرجون بغلم کرد
چی شده زهرا ،خواب بد دیدی ؟
( گریه ام بلند شد و هق هق میزدم و چیزی نمیگفتم یه قرص مسکن بهم دادن خوابم بردنزدیکهای ظهرشد ازخواب بیدارشدم بابام اومدخونه گفت زهراآماده شوکه بریم بیمارستان پدرمرتضی زنگ زدگفت مرتضی آوردن بیمارستان
باشنیدن این حرف ازجام بلندشدم یعنی چی شده مرتضی حالش خوبه
بابا:آره حالش خوب گفت مثل اینکه پا_راستش شکسته
زودآماده شدم رفتیم بیمارستان تودلم آشوب بودرسیدیم بیمارستان ازماشین پیاده شدیم استرس داشتم مامانم دستم گرفت رفتیم داخل بیمارستان محیا توسالن بیمارستان تامنودیدبغلم کردماروبردپیش مرتضی
اتاق خیلی شلوغ بودهمه اونجابودن
زهرا: وقتی مرتضی روتخت بیمارستان دیدم چشمانم پرازاشک شده بود
مرتضی: سلام زهراجان عزیزم خوبی خیلی دلم برات تنگ شده بود
زهرا:سلام مرتضی خوبی چی شده
مرتضی :راستش زهراجان دوروزپیش پاراستم
زهرا:حرفشوقطع کردم نذاشتم ادامه بده دستم گذاشتم روپاهاش شروع کردم به گریه کردن بی هوش شدم وقتی به هوش اومدم تواتاق دیگه بودم بهم سرم وصل کردن مامان بابام بالای سرم بودمحیا اومدپیشم زن داداش خوبی بهتری مرتضی خیلی نگرانت میتونی بریم پیش مرتضی
زهرا:آره یکم بهترم باشه بریم بامحیارفتم پیش مرتضی
مرتضی :زهراجان بهتری؟
زهرا:آره بهترم+ پاتوچراقطع کردن؟
مرتضی :دوروزپیش بودپاراستم تیرخوردمنوآوردن بیمارستان دکترگفت پاراستت خیلی عفونت کرده بایدپاتوقطع کنم وگرنه تمام بدنت عفونت میکنه خیلی خطرناک میشه
چندماهی ازاومدن مرتضی می‌گذشت
با دنیا اومدن ابولفضل وزینب ،و پاگذاشتن به دنیای منو مرتضی ،همه چی رنگ بوی عجیبی گرفته بود
بچه هام همه رو عاشق خودش کرده بود
هر روز که بزرگتر میشدند و قد میکشیدند عزیز تر و بامزه تر میشدند
مرتضی بابچه ها اینقدر به هم وابسته شده بودن که هر شب مرتضی باید براشون غصه میگفت زینب توی بغلش میخوابید
ماه رمضان از راه رسید
زینب وابولفضل دوسال و نیم شده بودن
هر سال شبهای قدر و میرفتیم مزار شهدا و در کنار شهدا قرآن به سر میگرفتیم
حال و هوای عجیبی داشت در کنار شهدا ،رازو نیاز کردن ،چه واسطه ای بهتر از شهدا
همه لباس مشکی پوشیدیم
آماده شدیم حتی برای بچه هام هم لباس سیاه پوشیدم به حرمت این شب
مرتضی: بریم ،آماده شدین؟
چشم آقاالان منو بچه هاآماده میشیم
چادرمو سرم کردم رفتیم مزارشهدا
- مرتضی بعدازدوسال مدرک پزشکی گرفت مطب بازکردهرروزکه می‌گذشت زندگی منو مرتضی شیرین ترمیشدخداراشکرمیکنم که خدامرتضی توزندگیم قرارداد
پایان داستان💐
...
حلیم بادمجان
نازگل
۱۶

حلیم بادمجان

۲۴ آذر ۹۹
✍️داستان‌ (زهرا) عاشقانه مذهبی💞
دیروزآزمایش دادم فردامیخوام سونوگرافی انجام بدم نزدیک غروب شدمرتضی گفت زهراجان بریم مامان اینامنتظرمونن
ازمامان وباباخداحافظی کردیم رفتیم سوارماشین شدیم رفتیم خونه پدرمرتضی زنگ درزدیم رفتیم داخل حیاط مامان وبابا آقامرتضی داخل حیاط منتظرمابودن مرتضی جان زیارتت قبول
محیا:سلام زن داداش خوبی؟ داداش جان خوبی رسیدن بخیرزیارت قبول
مرتضی : ناعب زیاره همتون بودم
بعداز نمازمغرب
باکمک محیاومرتضی سفره شام و پهن کردیم صدای زنگ آیفون اومد ،نگاه کردم مصطفی برادرمرتضی باخانمش مریم هستن،در و باز کردم
مریم بغلم کرد: خوبی عزیزم ،چقدر دلم برات تنگ شده بود
مصطفی: سلام زن داداش خوبی
مصطفی: بریم که خیلی گشنمه
موقع خوردن شام مصطفی گفت +میخوام یه چیزی بگم اگه خداقسمت بکنه منم دارم پدرمیشم! باشنیدن این حرف همه هاج وواج به من نگاه کردن تبریک مبارک باشه دختر چندوقتته؟ زهرا:پیش مصطفی خجالت میکشیدم سرم پایین آوردم نمیدونم هنوزسونوگرافی ندادم قرارفرداانجامش بدم بعد خوردن شام با کمک محیا سفره رو جمع کردیم‌و ظرفا رو شستیم
خیلی خسته بودم شب بخیر گفتیم رفتیم خونه رفتم
روی تخت درازکشیدم
مرتضی :عزیز دلم ، میگم نظرت چیه بچه مون اگه دخترباشه اسمش بذارم زینب اگه پسرباشه اسمش بذارم ابوالفضل
زهرا:باشنیدن این اسم ،چشمانم پرازاشک شد روی تخت نشستم -گفتم مرتضی اتفاقا چندوقت پیش من خواب دیدم توخواب یکی بهم گفت دوقلوباردارمیشی یکی پسراسمش بذار ابولفضل ویه دختراسمش بذارزینب
مرتضی: کنارم روی تخت نشست
چند ثانیه ای به چشم هایی که پر از اشک بود نگاه میکرد موهامو بوسه میزدو آروم گریه میکرد...انشالا که همین میشه
مرتضی تاصبح مشغول دعاونمازشدموقع نمازصبح منوبیدارکردنمازم خوندم دیگه خوابم نبرد
مرتضی: زهراجان من برم صبحانه روآماده کنم تاساعت ۱٠ بریم که سونوانجام بدی
زهرا:باشه چشم آقا
بعداز صبحانه لباساموپوشیدم چادرم سرم کردم مرتضی هم وضوگرفت لباسشوپوشیدرفتیم سوارماشین شدیم رفتیم مطب خیلی شلوغ بودنزدیک ساعت یک ظهرنوبتم شد
دکترسونوانجام دادگفت مبارک باشه بچه هات سالمن دوقلوبارداری
زهرا:باگفتن حرف دکتریاد خوابی که دیده بودم افتادم تمام بدنم سیخ شدخدایا شکرت ازدکترتشکرکردم ازاتاق اومدم بیرون مرتضی دم درمنتظرم بودگفت چی شدزهراجان دکترچی گفت؟
زهرا:مرتضی جان همون خوابی که دیدم تعبیرشددوقلو
تاازمطب اومدیم بیرون مرتضی به خانواده هامون زنگ زدبه همشون گفت که خدابهمون دوقلوداده چندماه ازبارداریم گذشت تقریباپنج ماه بارداریم بود
مرتضی: زهراجان قرار فردابه مدت یک ماه برم سوریه میخوام نظرتوهم بدونم اگه توراضی نباشی که من نمیرم
زهرا:هیچی نگفتم نمیدونستم چی بگم
تصمیم سختی بودبگیرم - با اینکه من باردارم بازم میخوای بری سوریه؟
یه گوشه نشستم ، مرتضی هم بادیدن حالم چیزی نگفت ،
مرتضی : خوب عزیز دلم ، به خاطرناموسم میرم ، یه موقع پای این حرومیاا به ایران باز نشه -
تا صبح خوابم نبرد ، با صدای اذان صبح بلند شدم و نمازم خوندم
نگاه کردم به مرتضی گفتم من راضیم برو به امید خداانشالا سلامت برگردی
مرتضی:لبخندی زد بانوممنون که راضی شدی زنگ زدبه سپاه قرارگذاشتن یکی دوساعت دیگه برن
زهرا:رفتم صبحانه روآماده کنم
مرتضی هم داشت ساکش آماده می‌کرد محیا ومامان آقامرتضی اومدن خونمون تاازمرتضی خداحافظی کنن
ساعت 9شداومدن دنبال مرتضی نمیتونستم ازاش خداحافظی کنم
مرتضی: دستم گرفت بوسیدزهراجان انشالا جبران میکنم رفت سوارماشین شد چشم دوخته بودم به ماشین،هی دورتر و دور تر میشدتا اینکه از نگاه محو شد
به خودم اومدم که ظرف آب هنوز توی دستام بود محیا اومد سمتم و ظرف آب و گرفت ریخت روی زمین بعد به چشمای پر از غمم نگاه میکرد خودمو انداختم توی بغلش و زار زار گریه کردم چند روز از رفتن مرتضی گذشته بود و خبری از مرتضی نشد
نزدیکای ساعت ۹ شب بود ،که
تلفن زنگ خورد
گوشی رو برداشتم
صدل خش داشت و قطع و میشد
بعد از کلی الو الو کردن،صدای‌ مرتضی رو شنیدم مرتضی:الو ،زهراجان؟. -کجاایی تو ،ما که صد بار مردیم و زنده شدیم ،چرا زنگ نزدی
مرتضی:شرمندم به خدا،اینجا چند روزی میشد خطا خراب بود،امروز درستش کردن -الان خوبی؟
مرتضی:اره عزیزم،تو خوبی؟
-تو خوب باش،منم خوبم مرتضی:زهرا جان ،بچه هامون خوبن نفهمم غصه بخوری
سعی میکنم هرروزبهت زنگ بزنم
بعداز کلی احوالپرسی باسختی ازهم خداحافظی کردیم اون شب آرامش خاصی بهم دست داد
چندروزی ازتماس مرتضی گذشت خبری ازاش نبود محیا:زنگ زدسلام زن داداش خوبی
چندروزمرتضی زنگ نزده خبری ازاش داری!؟
...
نان مربایی
نازگل
۳۳

نان مربایی

۲۳ آذر ۹۹
✍️داستان‌ (زهرا) عاشقانه مذهبی💞
دکتر برام سونوگرافی نوشت گفت سونوانجام دادی بیامطب که سونوببینم +ازدکترتشکرکردم
ازمطب اومدم بیرون نزدیکهای غروب بود ماشین گرفتم رفتم خونه مامان
مامان:زهراجان تااین موقع کجابودی
زهرا:هیچی مامان رفته بودم بیرون کارداشتم آخه به خودم گفتم این خبربارداریم اول به مرتضی بگم بعدبه مامان اینابگم
خیلی خسته بودم رفتم اتاقم روتخت درازکشیدم
صدای‌ اذان گوشیم بلندشدرفتم وضوگرفتم سجاده پهن کردم نمازم خوندم ریحانه اومدتواتاق
گفت زهرابیاشام بخوریم باهم
رفتیم آشپزخونه سرمیزشام خوردم
ساعت نزدیکای ۱۲ شب بود که موبایلم زنگ خورد - الو ؟
سلام خانومم
- وایی مرتضی تویی؟
مرتضی: خوبی خانومم؟ - اره خوبم ،توخوبی؟
مرتضی:زهرا جان ،من زیاد نمیتونم صحبت کنم،شرمنده که زودتر نتونستم زنگ بزنم ،الانم زنگ زدم که بگم فرداظهرمیام انشالا نگرانم نباش - خدارو شکر ،مواظب خودت باش مرتضی جان
مرتضی: به روی چشمم خانومم،به همه سلام برسون، مواظب خودت باش خانومم - چشم اقایی
مرتضی: فعلن خدا نگهدار - درپناه خدا
با شنیدن صدای مرتضی ،تمام سلول های مرده بدنم زنده شدن
خدا رو شکر کردم که دوباره صداشو شنیدم صبح ساکم آماده کردم
مامان اومدتواتاقم گفت زهراهرچی صدات زدم برانمازصبح بیدارنشدی
زهرا:مامان مرتضی داره میاددیشب رنگ زدگفت براظهرمیرسم بابابیدارشده منو بذاره خونه
آره داره صبحانه میخوره بيا صبحانه بخور
زهرا:اشتهاندارم میرم خونه یه چیزی میخورم رفتم پیش باباسلام کردم
بابا:سلام صبح بخیر زهراجان بيا صبحونه بخور
ممنون بابا توخونه یه چیزی میخورم برم خونه ظهرمرتضی میرسه برم غذادرست کنم
ازمامان خداحافظی کردم رفتم سوارماشین شدم بابامنوبردخونه ازش خداحافظی کردم ساک گذاشتم تواتاق ازیخچال وسیله قورمه سبزی آوردم بیرون قورمه بار گذاشتم برنج خیس کردم خیلی حالت‌ تهوع داشتم نتونستم چیزی بخورم
رفتم دوش گرفتم خونه رومرتب کردم نزدیکهای ظهرشد برنج گذاشتم دم بکشه سالاد درست کردم باصدای اذان وضو گرفتم رفتم روتخت نشستم موهامودرست کردم صورتم آرایش کردم ادکلن زدم
سجاده پهن کردم چادرم سرم کردم نماز خوندم رفتم آشپزخونه ، که صدای‌ دراومد
مرتضی بود بایه پاکت شیرینی اومدداخل اینقدرذوق زده شده بودم
صورتم قرمزشده بودچشمام پرازاشک شده بودباورنمیکردم که من دوباره مرتضی روببینم
مرتضی :به به سلام خانمی چه کردی خودتون خوشگل بودی چه آرایشی هم کرده بوی قورمه سبزی کل محله روگرفته
زهرا:عزیزم به خونت خوش اومدی اشکهای چشمام سرازیرشده بود نمیدونی چقدردلم برات تنگ شده بود.این چندوقت برام انگاریک سال گذشت
مرتضی:قربون اشکات برم منم دلم برات تنگ شده بود بادستاش اشکاموپاک کردچشمام بوسیدگفت جان من دیگه گریه نکن دیدن اشکات برام سخت من برم دست صورتم بشورم زهرا:رفتم میزناهارچیدم مرتضی اومدم براش غذاکشیدم
مرتضی :به به خانمی واقعادستپخت عالی دستت دردنکنه
زهرا:مرتضی جان میخوام یه چیزی بگم جانم بفرما؟
عزیزم چندوقت شکمم درد می‌کرد رفتم پیش دکتربرام آزمایش نوشت دیروزجواب آزمایش بردم پیش دکتر گفففففففت من باردارم
مرتضی :جاااااانم راست میگی یعنی من پدرشدم واقعاعزیزم راست میگی! عزیزم ازاین به بعد دست به هیچ کاری نمیزنی الان هم فقط تواستراحت بکن من ظرفهارومیشورم
زهرا:وای مرتضی جان این جوری من تنبل میشم هنوزبه هیچ کس نگفتم گفتم اول به تومیگم بعدبه مامان اینابگم
گوشی مرتضی زنگ خورد محیا بودبرا شام مارودعوت کرد
بعد ازاینکه ناهارخوردیم بااصرارمرتضی ظرفهاروشست
مرتضی:خانمی اول بریم خونه شمامامان وباباشماروببینم بعدبرم خونه پدرم
زهرا:چشم مرتضی جان
مرتضی قربون این چشم گفتنت خوب پس آماده بشیم که بریم
آماده شدیم توراه شیرینی گرفتیم رفتیم خونه مامانم مرتضی جریان بارداریم به مامان وبابام گفت
مامان:زهراجان مبارک باشه کی آزمایش دادی پس چراتاالان نگفتی
...
نان بریوش
نازگل
۴۵

نان بریوش

۲۲ آذر ۹۹
(سلام وخسته نباشی به تمام خانم های عزیزوهنرمندببخشیداین چندوقت نشدکه ادامه رمان بذارم ازهمه پوزش میخوام امیدوارم به بزرگواری خودتون ببخشید)🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
✍️داستان‌ (زهرا) عاشقانه مذهبی 🌷 کنارمرتضی نشستم که نمیدونم چه جوری خوابم برده بود
با صدای مرتضی از خواب بیدار شدم
زهراجان ،نمیخوای بیدار بشی؟
با چشم نیمه باز نگاهش کردم
-بزار یه کم بخوابم ،چشمام میسوزه
مرتضی: قربون چشمات برم ،خانومم نیم ساعت دیگه نمازقضامیشه
باشنیدن این حرف مثل فرفره بلند شدم نشستم روی تخت
-چی؟ فک کردم الان ساعت ۹ باشه عه اینجاروتخت؟ من کی اومدم روتخت خوابیدم
مرتضی: تازه اینقدر خوابت سنگین بود
ساعت سه نصف شب دیدم روزمین کنارکاناپه خوابت برده بود.منم روکاناپه خوابیده بودم توروبغل کردم گذاشتم روتخت
زهرا :ممنون عزیزم اینقدرخسته بودم اصلا نمیدونم چه جوری خوابم برده بود
بلند شدم رفتم سمت سرویس
همینجوری که داشتم دست و صورتمو میشستم و وضو میگرفتم اومدم نمازخوندم
صدای خنده مرتضی بلند شد
و من عاشق صدای خنده هاش بودم
خانمی قبله اشتباه بایددوباره نمازبخونیزهرا: اشکالی نداره،بعد ها تلافی میکنم...
چادرمو سرم کردم دوباره نمازخوندم
مرتضی: التماس دعا خانووم
- محتاجیم آقا
بعد از خوندن نماز خوابمون نبرد
کنار هم دراز کشیدیمو من فقط نگاهش میکردم
مرتضی:( موهامو نوازش میکرد)
-زهرا: هیچ فکر نمیکردم اینقدر دیوانه ات بشم 😘مرتضی: منم فکر نمیکردم اینقدر عاشقت بشم ،تو بهترین اتفاق زندگیم بودی
،من زندگیمو اول از خدا بعد از اهل بیت و شهدا دارم،
مرتضی :زهراجان من برم صبحانه آماده کنم نمیدونم چراگرسنه ام شده تایه چشم بهم زدن صبحانه روآماده میکنم صدات میزنم بیای صبحانه بخوری
باشه چشم آقابه زحمت میوفتی
اولین صبحانه دونفره مون توخونه خودمون خوردیم که صدای‌ زنگ موبایلم به صدادراومدمامان بود
الوزهراجان:بله مامان خوبی صبح بخیر
آقامرتضی خوبن خودت خوبی عزیزم برانهاربیاییداینجا
میخوام براتون فسنجون درست کنم
زهرا: مامان الان داریم صبحونه میخوریم یه کم کارخونه دارم غروب براشام می‌آییم
مامان:خوب پس غروب یه کم زودتربیا سلام به آقامرتضی برسون خداحافظ
سه ماهی اززندگی مشترکمون گذشت هرروزکه اززندگیمون می‌گذشت بیشترعاشق هم میشدیم درطول این سه ماه آقامرتضی به دانشگاه میرفت منم
براکنکورمیخوندم پارسال کنکورقبول نشده بودم
روز موعود رسیده بود و ای کاش زمان کنترل داشت و من هی برمیگشتم عقب ،هی برمیگشتم عقب
یه گوشه نشسته بودمو به مرتضی نگاه میکردم ، یه ساک کوچیک تو دستش بود و وسایلش و جمع میکرد
صدای زنگ در اومد،از پنجره نگاه کردم
مامان و بابا آقامرتضی ومحیااومده بودن
برای خداحافظی
مامان بابا خودم هم اومدن تا با مرتضی خداحافظی کنن
پاهام توان راه رفتن نداشت
برگشتم نگاه کردم مرتضی در حال پوشیدن لباسش بود با هر بستن دکمه پیراهنش جانم در میرفت نزدیکش شدم به چشمهای خیره شدم چشمم به زنجیر دور گردنش افتاد
از زیر پیراهنش بیرون آوردم
پلاکی روش نوشته بود شهید گمنام+ مرتضی دستمو گرفت و بوسید
سرمو گذاشتم روی سینه اش و گریه میکردم
بلند بلند گریه میکردم و میگفتم:مطمئنم خانم(حضرت زینب) تو رو میخره
مرتضی خیلی دوستت دارم، مرتضی خیلی دلم برات تنگ میشه ، (مرتضی:بغضش شکست و گریه میکرد):زهرا جان ،جان مرتضی گریه نکن، چرا داری با اشکات قلبمو آتیش میزنی ، چرا داری توان رفتن و ازم میگیری،نزار دلم پیش تو باشه
بلاخره بعد از کلی گریه ازش جدا شدم و رفتیم از اتاق بیرون مامان با دیدنم اومد جلو بغلم کرد
دلش سوخت برای دخترش که سه ماه که ازدواج کرده بود...
صدای‌ زنگ دراومدنگاه کردم ماشین سپاه بوداومده بودن دنبال مرتضی+مامان مرتضی قرآن آورد مرتضی قرآن بوسیدازهمه خداحافظی کرد منم بااشکام راهیش کردم رفت سوارماشین شدصدای هق هق گریه ام بلندشد
بامامانم وبابام رفتم خونشون آروم وقرارنداشتم همش گریه میکردم چندبار زنگ زدم به مرتضی گوشیش دردسترس نبود چندساعتی گذشت گوشیم زنگ خورد به صفحه گوشیم نگاه کردم مرتضی خیلی خوشحال شدم
الوسلام زهراجان خوبی عزیزم
آقامرتضی خوبی ازوقتی که رفتی همش گریه میکنم هنوزیه روزاز رفتن نگذشته نمیتونم نبودنت تحمل کنم خیلی دلم برات تنگ شده
مرتضی :انشالا یه هفته ای برمیگردم منم دلم برات تنگ شده
یک ساعتی باهم حرف زدیم هرچندکه سخت بودخداحافظی کردم روتختم درازکشیدم وخداراشکرکردم تونستم باهاش حرف بزنم🌸🌸
دوسه روزی گذشت که مرتضی رفته بودسوریه روزی چندبار زنگ میزدبا تمام وجودش برام صحبت میکرد،از دلتنگی هاش ،از اتفاقهایی که براش افتاده بود
منم با جون و دلم گوش میکردم...
چند روزی بودکه دل دردداشتم درد شکمم کم نشد تصمیم گرفتم بدون اینکه به کسی چیزی بگم برم دکتر
دکتر هم چند تا آزمایش برام نوشت
دو روز بعد با جواب آزمایش رفتم مطب دکتر
دکتر با دیدن جواب آزمایش گفت: مبارک باشه خانم مادرشدی بارداری
منم هاج و واج نگاهش میکردم خیلی خوشحال شدم
...
دسرشکلاتی
نازگل
۴۲

دسرشکلاتی

۲۸ آبان ۹۹
✍️داستان( زهرا) عاشقانه مذهبی💞
حدود پنج دقیقه گذشت هردو ساکت خیره شدیم به حرم ابولفضل .
مرتضی _مرد زندگیتون رویای روز و شبش شهادته؟ واسش دعاکن که به آرزوش برسه......
با شنیدن کلمه ی شهادت،تمام بدنم یخ کرددست وپام لرزیدصدای گریه م بلندشد
مرتضی:زهراجان نمیدونستم این حرفم تو روناراحت میکنه بخداقصداذیت کردن تورونداشتم پیشونیم بوسیدهیچ وقت دوست ندارم اشکتوببینم من ببخش عزیزم دستای مرتضی اشکای صورتمو پاک میکرد - مرتضی چه سخته بین حرف و عمل یکی باشی ، - مرتضی چه سخته بین حرف و عمل یکی باشی ،چه سخته از یه طرف دلت بخواد همراه بی بی باشی ،از یه طرف دلت نیاد عشقتو راهی این سفر کنی
زهرا:مرتضی جان دوست دارم که به آرزوت برسی ولی بعداز مرگ من *
من بدون تو........ نمیخوام زنده بمونم
مرتضی_ من آرامش رو ، زیبایی رو و عشق رو تو سادگی تو میبینم. عزیزم بریم هتل مایل هستی یه کم استراحت بکنیم بعدبریم خرید*سوغاتی براخونواده هامون بگیریم چون یکی دوروزدیگه برمیگردیم
باشه چشم عزیزم بریم
این چندروزمثل برق گذشت رفتیم حرم براخداحافظی
مرتضی :انشالا این دفعه سه نفری بیاییم زیارت
وسایلهامون جمع کردیم رفتیم فرودگاه
غروب رسیدیم به شهرستان پدرومادرآقامرتضی بافامیلهای نزدیکشون مامان وبابامن وعموهام اومدن فرودگاه استقبال ما
مامانم دیدم خودمو انداختم توی بغلش بوسیدمش
پدرآقامرتضی هم به بهونه نگرفتن عروسی یه مهمونی تدارک دید
از یه طرف خیلی خوشحال بودم ،زندگیمون شروع شده ،از طرفی نگران ...
رفتیم خونه پدرآقامرتضی
محیا:همو بغل کردیم سلام زنداداش جون زیارت قبول عزیزم خوش اومدید همه فامیلهااونجاجمع شده بودن بعدازاین که همه رفتن سوغاتی هاروبهشون دادم
مرتضی:زهراجان خوابم میاد دیروقت بریم خونه *باشه چشم عزیزم
رفتیم خونه
مرتضی:زهراجان عزیزم به خونت خوش اومدی
ممنون عزیزم رفتم نشستم روکاناپه
مرتضی:نشست رو کاناپه ی کناریم و گفت: ببخش که خستت کردم خوش گذشت +خداراشکر
زهرا؟چی شد که اینطوری شد؟برام تعریف کن چیشد که از من خوشت اومد؟چرا قبول کردی ازدواج کنی با من ؟برام‌جالبه که بدونم.
_خب راستش...!
براش گفتم ،از حس و حالم تواین مدت باهمان نگاه اول این که صداقتت برام خیلی مهم بود
گاهی وسط حرفام باهم میخندیدیم،
اونقدر گفتیم وخندیدیم و ناراحت شدیم که ساعت سه شد.+زهرا جان میخوام که در کنار من خودت باشی.حس میکنم تصور کردی با ازدواج من باید به خودت سخت بگیری، زندگی با من اونقدر ها هم سخت نیست
میدونستم که نمیتونه نخوابه . چشماش از بی خوابی قرمز شده بود
روکاناپه خوابش برد
پنج دقیقه گذشته بود.حدس زدم خواب دستم گذاشتم زیر سرش روی صورتش دقیق شدم. خیلی معصومانه خوابیده بود.. نگاهم و سمت پلک های بستش چرخوندم. مژه های بلند و پُری داشت. میتونستم بگم چشم هاش زیباترین عضو صورتش بود.
روی ابروهاش آروم با انگشتم کشیدم و مرتبش کردم.
میدونستم اونقدر خسته هست که به راحتی بیدار نشه.
روی محاسن مشکیش دست کشیدم
...
نان ترکی
نازگل
۳۰

نان ترکی

۲۸ آبان ۹۹
✍️داستان(زهرا) عاشقانه مذهبی💞
مرتضی جان؟جانم: میخوام چیزی بگم راستش نمیخوام چیزی ازت پنهان کنم قبلا بادختری
به اسم نگین دوست شدم خیلی ازرفتارهای اون رومنم تاثیرگذاشته بود
مغزم از کار افتاده بود و گیج می خوردم ... حقیقت این بود که من توی اون مدت ازطریق سایت به پسری
مرتضی:زهراجان نمیخوام درموردگذشته چیزی بگی
راستش وجدانم ناراحت بگم یه کم سبک میشم به پسر ی اسم مهران علاقه مند شده بودم... اما فاصله ما ... فاصله زمین و آسمان بود ... و من در تصمیمم مصمم ... و من هر بار، خیلی محکم و جدی ... و بدون پشیمانی روی احساسم پا گذاشته بودم ...
بالطف خداوکمک پدرومادرم تونستم اونو فراموش کنم وخداراشکرمیکنم که زندگیم باتوآغازشده به زحمت ذهنم رو جمع کردم ... تو... توچی قبل ازمن باکسی دوست بودی؟ کسی توزندگیت بوده؟
مرتضی :نه عزیزم خیالت راحت باشه من اینقدرمشغله داشتم اصلافکرهیچ دختری نمیکردم تواولین کسی بودی توزندگیم که عاشقت شدم
بعد از حرف هایی که زدم... خیلی ازمرتضی خجالت میکشیدم کاشکی اصلا نمیگفتم الان پیش خودش چه فکری میکنه؟ دستم آوردم روصورتم شروع کردم به هق هق گریه کردن
مرتضی:دستش رو آورد توی صورتم عزیزم عشقم چراگریه میکنی ...دیگه به گذشته هافکرنکن *ولی زهراجان دوست ندارم دیگه بااین دوستت نگین ارتباط داشته باشی -خانومی ساعت دونیمه شب من که خیلی خسته ام خوابم میاد زهراجان توخوابت نمیاد؟
مرتضی جان توخیلی خوبی توهم تمام زندگی منی صبح باصدای زنگ گوشیم ازخواب بیدارشدم ساعت 10صبح بودنگاه گوشیم کردم مامان زنگ میزنه
الوسلام زهراجان خوبی آقامرتضی خوبن چه خبر رفتید زیارت
مامان جان سلام آره دیشب رفتیم حرم* انشالا قسمت بشه دفعه بعدباهم بیاییم زیارت
بعدکلی حرف زدن بامامان وبابا
باصدای حرف زدن من مرتضی ازخواب بیدارشد
گوشی دادم به مرتضی بامامان وباباحرف زدن خداحافظی کرد
مرتضی:زهراجان بعدظهربریم حرم سال تحویل اونجاباشیم
باشه چشم
ساعت پنج عصرشدمرتضی گفت عزیزم من برم وضوبگیرم آماده بشم برانمازمغرب بریم حرم توهم بروتا آماده بشی
رفتم وضوگرفتم لباساموپوشیدم چادرم سرم کردم
مرتضی جان؟ من آماده شدم مثل اینکه توهنوزآماده نشدی دیره بریم الان اذان میده *مرتضی :قربونت برم همه که مثل تو زود آماده نمیشن ده دقیقه ای نشستم تاآماده شدرفتیم حرم بعدازنمازخوندن رفتیم بیرون شام خوردیم* رفتیم صحن حرم ابولفضل که براسال تحویل پیش هم باشیم خیلی شلوغ بودهرلحظه شلوغ ترمیشد ساعت از یک بامداد می‌گذشت، کمتر از دو ساعت تا تحویل سال 1390 مانده بود و در این نیمه‌شب رؤیایی، دست آقا مرتضی تو دستم گرفتم ازخداخواستم هیچ وقت مرگ مرتضی نبینم کم کم به سال تحویل نزدیک میشد
فکر میکردم دارم خواب میبینم با تعجب به اطرافم نگاه کردم که گفت : خواب نیستی .
نگاهم افتاد به عقربه های ساعتی که رو مچم بسته بودم .
فکر کردم اشتباه میبینم که سال1390آغازشد
مرتضی دستم گرفت بوسیدعزیزم عيدت مبارک خیلی خوشحالم سال تحویل پیش توهستم
عزیزدلم عیدتوهم مبارک باشه انشالا سایه تون همیشه بالای سرم باشه
...
ناردون انار
نازگل
۳۹

ناردون انار

۲۶ آبان ۹۹
✍️داستان (زهرا) عاشقانه مذهبی💞
زنگ در زدن رفتم در باز کنم آقامرتضی بود
شوکه شدم سلام همین الان به موبایلم زنگ زده بودی کی اومدی
سلام خانمی اینجابودم زنگ زدم خوب چه خبراجازه میدی بیام داخل
بفرماییدآقارفتیم داخل +مرتضی زهراجان مثل اینکه کسی خونه نیست؟، نه مامان باریحانه رفتن خریدعیدمن حوصله نداشتم نرفتم آقامرتضی خوب تامن برم چایی بیارم *مرتضی خانمی نمیخوادبیابشین یه خبرخوب بهت بدم اینقدرحواسم پرت کردی این شاخه گل رزبراتوآوردم دم دریادم رفت بهت بدم
عزیزم پاسپورتت اومده به جای مراسم عروسی ماه عسل بریم زیارت کربلا بلیط هوایی براچهارروزدیگه گرفتم که انشالا سال تحویل اونجاباشیم
ﻭﺍﯼ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﺯ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﻣﯿﻤﺮﺩﻡ ﺍﺥ ﺟﻮﻭﻭﻭﻭﻥ واقعامیریم من که باورم نمیشه
ذوق داشتم برااولین بارصورتش بوسیدم😘 خیلی سرخ شدم خجالت کشیدم مرتضی:نمردیم زهراجون من تحویل گرفت کاش زودتراین خبرومیدادم نیم ساعتی آقامرتضی نشست غروب شده بودکه مامان وریحانه برگشتن خونه خندید
پس بگوزهراخانم بامانیومدی بازارگفتی حوصله ندارم باآقامرتضی قرارگذاشتی خندیدم نه مامان آقامرتضی همین الان اومده انشالا قسمت باشه چهارروزدیگه میریم! کربلا! مرتضی:شام مهمان من بریم بیرون به مامان و داداش مصطفی هم گفتم بریم رستوران
زهرا: مامان زنگ بزن به باباکه زودتربیادخونه منم برم آماده بشم شام رفتیم بیرون این چندروزازبس انتظارش میکشیدم که بریم برام یه سال گذشت یه هفته بودساک لباساموآماده کرده بودم روزجمعه شد ساعت یک ظهر بلیط داشتیم مرتضی صبح زنگ زدخانمی سلام کارهاتوانجام بده که زودبریم فرودگاه جانمونیم *باشه چشم آقامن یه هفته هست که لباساموتوساک گذاشتم رفتم آشپزخونه مامان داشت صبحانه روآماده میکردباباهم توآشپزخونه بودسلام مامان سلام بابا صبح بخیر* سلام صبح بخیر زهراجان چه زودبیدارشدی؟، مامان امشب اصلاخوابم نبرد
صبحانه روخوردیم مامان دوبسته خوراکی بهم دادگفت اینوبذارتوساکت اونجابخوریدباباهم مقداری پول بهم دادگفت دخترم این پیشت باشه اونجاشایدلازم داشته باشی دستشوبوسیدم ممنون باباجون احتیاجی نبودپول ازباباگرفتم ازاشون تشکرکردم رفتم تواتاقم خوراکیاروگذاشتم توساکم یه دوش گرفتم نزدیک اذان شدوضوگرفتم نمازم خوندم که آقامرتضی زنگ زد
الوسلام زهراجان دارم میام دنبالت که بریم دیرمیشه
باشه بیاعزیزم آماده ام مرتضی اومددنبالم بابا مامان وریحانه هم اومدن فرودگاه رفتیم فرودگاه عمومجیدوزن عموباعموعباس با خانمش اومده بودن فرودگاه خانواده آقامرتضی بعضی ازفامیلهای نزدیکش اومده بودن فرودگاه براخداحافظی ازاشون خداحافظی کردم مامان بغل کردم من ومامان باهم گریه کردیم هیچ وقت نشده بودیه روزازمامان بابادور باشم باباگفت زهراهواپیمامیخوادپروازکنه برودیرمیشه ازهمشون خداحافظی کردم* باآقامرتضی رفتیم سوار هواپیماشدیم که پروازکردچندساعتی گذشت رسیدیم کربلا آقامرتضی گفت زهراجان اول بریم هتل وسیله هامون بذاریم اونجاوضوبگیریم بریم حرم
باشه چشم مرتضی جون
رفتیم هتل وسیله هامون گذاشتیم تواتاق وضوگرفتیم رفتیم زیارت ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺣﺮﻡ ﻭﺍﯾﺴﺎدیم .
ﺳﻼﻡ ﮐﺮﺩیم ﻭ ﻭﺍﺭﺩ حرم ﺷﺪیم ..مرتضی:زهراجان اون درب ورودی خانم ها بروزیارت یه ساعت دیگه همین جامنتظرتم؟ باشه مرتضی جان
ازهم جداشدیم رفتم داخل حرم تاچشمم به ضریح امام حسین خوردتمام بدنم سیخ شده بودبرام مثل بهشت بودچشمام پراز اشک شوق شده بودالسلام علیک یاابااعبدالله قربون حرمت برم این منم که اومدم پابوست نمیتونستم برم جلودست ازضریح بگیرم خیلی شلوغ بودرفتم بیست دقیقه ای طول کشیدکه بتونم دست ازضریح بگیرم رفتم جلوضریح بوسیدم اشک چشمانم سرازیرشده بودزیارت کردم
دورکعت نمازخوندم یه گوشه ای نشستم کارم شده بود گریه کردن زمان ازدستم رفته بودنگاه ساعت کردم وای نیم ساعت مرتضی منتظرمه تندی رفتم همون جایی که باهم قرارگذاشته بودیم مرتضی اونجابود
سلام مرتضی جان ببخشیددیراومدم اصلاحواسم به ساعت نبودخیلی شلوغ بودبه زورتونستم زیارت کنم
مرتضی:، اشکال نداره عزیزم بریم زیارت آقامون ابولفضل بعدمیریم هتل =باشه چشم فدات
نزدیک حرم شدیم با آقامرتضی گفت زهراجان اون قسمت خواهرهاست بروزیارت بعدبیااینجاکه بریم
باشه چشم مرتضی جان ازهم جداشدیم رفتم داخل حرم چشمم به حرم آقام ابولفضل خوردالسلام علیک یاابولفضل العباس خیلی شلوغ برم نزدیک ضریح باچشمانی پرازاشک رفتم جلوخانوماخیلی فشارمیدادن فکرمیکنم بدنم کبودشده بوددست ازضریح گرفتم اینقدربهم فشاردادن چسبیده بودم به ضریح نمیشدنفس بکشم فشارم اومده بودپایین باکمک یه خانم منوکشوندبیرون یه کم نشستم بهتر شدم دورکعت نمازخوندم گوشه نشستم خداراشکر کردم که اول زندگیم اودم به کربلا رفتم پیش آقامرتضی گفتم الان منتظرم مرتضی همون جایی بودکه قرارگذاشته بودیم رفتم پیشش سلام عزیزم زیارتتون قبول باشه
مرتضی:زیارت توهم قبول باشه زهراجان خوب بریم هتل
باشه بریم رفتیم هتل مرتضی جان واقعا ممنونم که ماه عسل اومدیم کربلا یکی ازبزرگترین آرزوم بودبیام کربلامرتضی منو بغل کردپیشونیم بوسیدعزیزم خداراشکر به آرزوت رسیدی بهتره زنگ بزنم سفارش غذابدم همین جابخوریم
...
نان (تابه ای)
نازگل
۳۸

نان (تابه ای)

۲۵ آبان ۹۹
✍️داستان (زهرا) عاشقانه مذهبی💞
رفتیم کارهای اداری پاسپورت انجام دادیم تانزدیکهای ظهرطول کشید که مامان زنگ زد:الوزهرا جان خوبی
سلام مامان : زهراکارتون تمام شدبه آقامرتضی هم بگوناهاربیاداینجا:باشه چشم مامان خداحافظی کردم
آقامرتضی کی بودخانومی زنگ زد؟ مامان زنگ زد براناهارمنتظرمونن:
رفتیم که سوارماشین بشیم که صدای‌ اذان بلندشدآقامرتضی گفت:زهراجان
جانم بله *اگه مایل هستی مسجدهمین نزدیکی‌ هاست بریم نمازبخونیم بعدبریم
باشه بریم اتفاقا چندوقتی که جورنشده برانمازبرم به مسجدرفتم وضو گرفتم نمازخوندم آقامرتضی پیام دادعزیزم نمازت قبول باشه دم درم بیاتابریم نمازتو هم قبول باشه عزیزم
سوارماشین شدیم آهنگ قشنگی گذاشت توراه آقامرتضی گفت دستخالی نمیشه یه لحظه توماشین بشین من شیرینی بگیرم بریم باشه
رسیدیم خونه زنگ خونه روزدم بابادروبازکردرفتیم داخل مرتضی پاکت شیرینی دادبه بابا
بابا:آقامرتضی چرازحمت کشیدی ممنون
مامان :سلام آقامرتضی خوش اومدی
بابا:زهراتوبشین پیش آقامرتضی من برم کمک مامان سفره روبچینیم
باشه ممنون باباجون *بامرتضی حرف میزدم که مامان صدازدزهرابیاناهاروچیدم بفرمایید
رفتیم سرمیز+به به مامان چی کردی طبق معمول بازهم غذاهاشوتزیین کرده ولی آقامرتضی فکرنکنی منم مثل مامان آشپزیم خوبه من فقط درحدیه نیمرو
مرتضی :(خندیدصدای خندش چقدردلنشین بود) مرتضی :زهرا جان درعوض من کباب خوبی درست میکنم واقعاخوب خداراشکر حداقل یکیمون آشپزی بلده ازگرسنه گی نمیمیریم بااین حرف من همه خندیدن
مرتضی:مامان دستتون دردنکنه خیلی خوشمزست به زحمت افتادی نهارخوردیم دوساعتی نشست مرتضی:اگه اجازه بدین من دیگه زحمت کم کنم خداحافظی کردتادم دربدرقش کردم
ﺍﯾﻦ چند ﺭﻭﺯ ﻣﺜﻠﻪ ﺑﺮﻕ ﻭ ﺑﺎﺩ ﮔﺬﺷﺖ آقامرتضی ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﻭﻗﺎﺕ میومدخونه ما
یه روز منو مامان آجی ریحانه باآقامرتضی جهیزیه ام بردم چیدم البته مادرآقامرتضی واکرم زن برادرش ومحیابراچیدن جهیزیه اومدن کمکمون ده روزی مونده بودبه سال تحویل
ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﻭﻟﯽ ﯾﻪ ﺣﺲ ﺧﺎﺻﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ.
ﯾﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺁﺭﺍﻣﺸﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ یه هفته ای ازدرخواست پاسپورت گذشت آقامرتضی زنگ زدالوسلام خانمی خونه ای بیام
بفرماییدعزیزم مشتاق دیدن یارتاگوشی قطع کردم زنگ خونه زد .
...
نان شیرمال
نازگل
۳۶

نان شیرمال

۲۴ آبان ۹۹
✍️داستان(زهرا) عاشقانه مذهبی 💞بااجازه پدرم ومادرم بله💖
بعد حاج آقا از آقا مرتضی پرسید وکیلم: با اجازه ی آقا امام زمانم وپدرم بله
یه لحظه دستی دستمو لمس کرد 
دست آقا مرتضی بود 
گرمای دستاش آرومم میکرد 
زیر گوشم زمزمه کرد : مبارک باشه خانومم - خندم گرفت :مبارک شما هم باشه آقا🌺بابا: خوشبخت بشی دخترم ( بغلش کردم و گریه کردم ،مامانم وریحانه هم بهم کادوطلادادن تبریک گفتن انشالازهراجان خوشبخت بشی داشتم گریه میکردم
آقامرتضی: خانومم چراگریه میکنی
آقا مصطفی برادرمرتضی باخانومش امدن بهمون تبریک گفتن یه جعبه کوچک بهم کادو دادن درجعبه روبازکردم پنج تاسکه طلاداخلش بود:ازاشون تشکرکردم پدرومادرآقامرتضی بهم تبریک گفتن پدرش کلیدازجیبش آوردبیرون دادبه من گفت این هم هدیه من خونه براتون گرفتم نزدیک خونه باباایناست خیلی خوشحال شدم ازاشون تشکرکردم همه رفتن سرمیزشام که شام بخورن منوآقامرتضی سرسفره عقدتنهاموندیم مرتضی: گفت خداراشکر که تومال من شدی نظرت چیه ازفردابرم دنبال کارهای پاسپورت براتو که انشالا یه هفته دیگه ماه عسل بریم کربلا
. تااینوگفت گریه امونم نداد
واقعایعنی میریم کربلا؟
مرتضی: انشالاخداقسمت کنه میریم خانومم نگاه آینه بکن صورتت ببین چه جوری شده +نگاه کردم خندم گرفت 🌺صورتم سیاه شده بود+اشکال نداره برو داخل سرویس صورتتو بشور ،اینجوری خیلی بهتره...چشم
آقا مرتضی: چشمت بی بلا خانومم
صورتمو شستم درو باز کردم ،اقا مرتضی دم در بود نگاهی به من انداخت و لبخند
زدآقا مرتضی: حالا خوشگل شدی
لبخندی زدم و رفتیم پیش مهمونا یکی یکی داشتن میرفتن ازهمشون تشکرکردم پدرومادرآقامرتضی هم رفتن
مامان اومد نزدیکم:تابرم براتون شام بیارم شام خوردیم مرتضی به بابام گفت اگه اجازه بدین فردابرم دنبال پاسپورت برازهراجان اگه قسمت باشه یه هفته دیگه ماه عسل بریم کربلا بابام باحرفش موافقت کردمرتضی تانزدیکهای دونصف شب نشست گفت بااجازه من دیگه برم
رفتم تادم دربدرقه اش کنم توحیاط مرتضی نگام کرد+چیه چی شده بازهم صورتم سیاه شده؟،
آقا مرتضی: نه خانومم ،دارم از دیدنت لذت میبرم ( یعنی یه قندی تو دلم آب شد که نگو ، منم نگاهش میکردم و لبخند میزدم )
آقا مرتضی: چیزی شده؟ - نه، دارم از دیدنت لذت میبرم️
هر دومون خندیدیم 
آقا مرتضی: خیلی دوستت دارم زهرا جان - منم 
آقا مرتضی: منم چی؟
- منم دوستت دارم
آقا مرتضی :الهی قربونت برم خانمی کاری نداری من برم خداحافظ_ خداحافظی کردم رفتم داخل
مامان:فردابریم خونه رونگاه کنیم اگه کثیف تمیزش کنیم جهیزیه روببریم بچینیم
باشه مامان: خیلی خسته ام من برم بخوابم
ساعت نه صبح بودکه ازخواب بیدارشدم داشتم صبحانه میخوردم که صدای‌ زنگ دراومد. مرتضی بود در بازکردم رفتم توحیاط یه شاخه گل نرگس دادبهم سلام :عزیزم خوبی بریم پاسپورت برات بگیرم
باشه تابرم زودآماده بشم میای داخل
نه من میرم داخل ماشین آماده شوتابریم
زودی رفتم آماده شدم ازمامان ایناخداحافظی کردم
رفتم سوارماشین شدم :مرتضی بهم نگاه کردگفت زهراجان من چندباری رفتم سوریه احتمال داره بازهم* جملشوقطع کردم یعنی چی بازهم بری؟
مرتضی:آره هروقت میرم درحدچندروز میرم کمک میکنم به مدافعان حرم
نذاشتم ادامه بده آب دهنم قورت دادم مرتضی ولی.. ولی من بدون تو... اگه بری......... شروع کردم به گریه کردن که مرتضی بادستاش اشکاموپاک کردگفت زهراجان اگه من وامثال من نرن میدونی چی میشه داعشی واردخاک ایران میشن دستم گرفت وبوسید
گفت بارضایت تومیرم قول میدم اگه توراضی نباشی هیچ جانمیرم بااین حرفش یه آرامش خاصی گرفتم ولی ازیه طرف به حرفاش فکرمیکردم واقعا که راست میگه
مرتضی :زهراجان بخندتابریم
...
ماکارانی
نازگل
۲۹

ماکارانی

۲۳ آبان ۹۹

✍️داستان (زهرا)عاشقانه مذهبی💞
، آقا مرتضی تومسیرراه قنادی دیدگفت اگه مایل هستیدبریم آب هویج بستنی بخوریم محیا:گفت آره داداش راست میگی بریم_ ازماشین پیاده شدیم رفتیم داخل قنادی نشستیم رومیزکه آقامرتضی سفارش نون خامه ای باآب هویج بستنی داد.... برامون ازآقامرتضی تشکرکردم گفتم ممنون که به زحمت افتادی داشتم نون خامه ای میخوردم: که گوشی ریحانه زنگ خوردگفت مامان؟ بامامان حرف زدم گفت زهراکی میای خونه عمو
بازن عمواینابرانهاراومدن اینجامنتظرشماییم که نهاربخوریم _
گفتم مامان مانیم ساعت دیگه میاییم شمانهاربخوریدخداحافظی کردم مرتضی گفت+ زهراخانم بستنی تون آب شدبخورید:ممنون باشه
بستنی خوردم محیاگفت پس داداش بریم که زهراجون مهمون دارن برسونیمشون درخونه رفتیم سوارماشین شدیم مارو رسوندن خونه ازاشون خداحافظی کردم=  وارد خونه شدم ،همه تو پذیرایی نشسته بودن با دیدن وسیله ها: مامان و زن عمو اومدن سمتم...
مامان: مبارکت باشه زهراجان - خیلی ممنونم 
زن عموگفت: زهرا میزاری ببینم لباستو - اره ،بریم بالا بهت نشون بدم 
بابا روبه روی تلوزیون نشسته بود ، گفت مبارک باشه دخترم انشالا که خوشبخت بشی💖
رفتم تو اتاقم لباسامو عوض کردم 
زن عموومامان اومدن تو اتاق 
مامان گفت : ببینم لباس عقدت
لباس و درآوردم بهش نشون داد 
یه پیراهن کرم رنگ بلند که به خواسته آقا مرتضی ساده و باحجاب گرفته بودم 
زن عموگفت: ساده است ولی خیلی شیکه ،مطمئنم خیلی بهت میاد ،مبارکت باشه - قربونت برم ،مرسی: زن عموگفت قراره مراسم عقددوروزدیگه بگیری
آره زن عموجون
عقد توخونه ولی ساده برگذارمی کنیم
زن عمو:خوب پس هرکاری بودبگودریغ نمیکنم +باشه ممنون بازن عمومامان رفتیم پیش باباایناکه عموگفت زهرامرتضی من میشناسم خیلی پسرخوبیه+ خیلی مهربون مطمئنم که خوشبخت میشی _ممنون عموجون
عصرمهمونامون رفتن رفتم تواتاقم که محیاپیام دادگفت زهرایه لحظه میای دم درجواب دادم باشه چشم: چادرم سرکردم که مامانم گفت زهراکجا_محیاپیام داده میگه بیادم دربرم ببینم چکارم داره رفتم دربازکردم دیدم آقامرتضی: محیاهم پایین کوچه داخل ماشین نشسته بودیه کادوبهم دادگفت اینوامروز یادم رفت بهتون بدم کادوازاشون گرفتم: تشکرکردم بانگاه مهربونش خداحافظی کرد رفت
رفتم تواتاقم کادوبازکردم یه گوشی موبایل خیلی خوشگل برام گرفته بودمرتضی روبرگه ای نوشته بود(عزیزم توبهترین هدیه ای که آقام ابولفضل عباس بهم داده انشالا که بتونم توراخوشبخت بکنم باتمام وجودم دوست دارم شماره تلفن خودش هم نوشته بود کوچکت مرتضی) وقتی اینو خوندم ازخداتشکرکردم که حرفهای مامانم باعث شدمهران ازذهنم دورکنم باتمام وجودم عاشق مرتضی شدم انگارکه چندسال میشناسمشون= رفتم گوشی نشون مامان دادم وبغلش کردم گفتم مامان واقعااگه حرفهای تونبودمعلوم نبودچی به سرم میومد
مامان:زهراجان خوب خداراشکر که بعدازمدتی توروخوشحال میبینم* رفتم تواتاقم شماره مرتضی سیوکردم بهش پیام دادم(تشکربابت کادویی که برام گرفتی:....) یه کم سخت بودبرام بهش بگم منم دوست دارم که مرتضی نوشت (خانمی قابل تورونداره عزیزمی) صدای‌ اذان ازگوشیم بلندشدرفتم وضو گرفتم نمازبخونم دورکعت نمازشکر هم بجاآوردم بابت اینکه خدامرتضی سرراه من قرارداداون شب باآرامش خوابم بردصبح ساعت 8آقامرتضی چندبار تماس گرفته بودخواب بودم باصدای زنگ بیدارشدم دیدم مرتضی گوشی برداشتم صبح بخیرزهراجان هنوزخوابی من که امشب ازذوق فرداکه میخوایم عقدبکنیم اصلاخوابم نبرده _سلام آقامرتضی خوبی ببخشیدخواب بودم نشنیدم زنگ زدی؟ زهراجان ساعت ده میام دنبالت بریم سفره عقدانتخاب کنیم
باشه چشم خداحافظی کردم رفتم آشپزخونه صبحونه بخورم مامان توآشپزخونه بودسلام مامان بامرتضی میخوام برم سفره عقدانتخاب بکنم باهامون میای؟ نه زهراخودتون بریدمنوریحانه میخوایم بریم خریدلباس برافردا صبحانموخوردم رفتم مانتورنگ آبی روشن یه روسری هم باهاش ست کردم شلوارمشکی پوشیدم که آقامرتضی زنگ زدالوزهراجان میای من دم درم باشه الان میام *، چادرمو سرم کردم ازمامان وریحانه خداحافظی کردم رفتم دم در سوارماشین شدم سلام کردم* آقامرتضی سلام صبح بخیر زهراجان خوبی محیاسلام کردگفت ببخشیدزهراجون جلونشستم ازفردادیگه صندلی جلویی میشینی کناردست داداشم منو مرتضی باهم خندیدیم چندمغازه برادیدن سفره عقدرفتیم یکیوباانتخاب منوآقامرتضی انتخاب کردیم به خاطرشلوغی خیابونها تانزدیکهای عصرطول کشیدنهارخوردیم منو رسوندن خونه ازاشون خداحافظی کردم* رفتم داخل خونه مامان ریحانه کلی خریدکرده بودن منم ماجرای امروزبراشون تعریف کردم گفتم مامان من امشب شام نمی‌خورم نهاردیرخوردیم گرسنم نیست رفتم تواتاقم روتختم درازکشیدم خیلی خسته بودم به فردافکرمیکردم ببینم چه جوری میشه چندپیام ازطرف مرتضی برام اومده بودحرفهای عاشقانه* منم اس دادم نوشتم منم خیلی دوست دارم💞بعدازاس من چندتااستیکرعاشقانه برام فرستاد داشت اذان میداد+مرتضی نوشت خانمی داره اذان میده برم نمازبخونم خیلی کیف کردم خداراشکر که مرتضی مذهبی منم رفتم وضوگرفتم نمازخوندم چندصفحه قرآن خوندم هدیه کردم به شهدای گمنام که زندگیم پرازآرامش بشه وتمام جواناخوشبخت بشن بعدازنمازروتختم درازکشیدم خوابم بردصبح مامان اومدتواتاقم گفت زهراجان بیدارشوامروزکلی کارداریم میخوای بری آرایشگاه ازاتاق رفت بیرون که آقامرتضی زنگ زدسلام صبح بخیر عزیزم با محیامیام دنبالت بریم آرایشگاه سلام کردم گفتم همین الان آماده میشم لباساموپوشیم ازپله هااومدم پایین مامان گفت زهراوایسا یه ساندویج بهم دادگفت توراه اینوبخورگرسنه نشی رفتم دم درآقامرتضی ازماشین پیاده شدیه شاخه گل رزبهم دادسلام زهراخانم مثل اینکه صبحونه نخوردی؟ نه الان ازخواب بیدارشدم
محیا:سلام عروس خانم خوبی درعوض امشب داداش مااصلا نخوابیده با هم رفتیم آرایشگاه 
نزدیکای غروب بود که آقا مرتضی اومد دنبالم آرایشگاه، چون چادر سرم بود ،نتونستم ببینم با کت و شلوار چه شکلی میشه 
البته لباسامونو ست هم رنگ برداشتیم به پیشنهاد من ،مدلش با آقا مرتضی بود ،انتخاب رنگش با ...
فقط صداشو میشنیدم و قدمای جلوی پاهامو میدیدم 
در جلو رو برام باز کرد سوار شدیم 
حرکت کردیم توی راه آقامرتضی گفت بع عروس خانم ماخوشگل بودن خوشگل ترهم شدن
رسیدیم خونه درو برام باز کرد 
منم مثل بچه کوچیکا یواش یواش راه میرفتم
محیا به دادم رسید و اومد بازمو گرفت و باهم رفتیم داخل حیاط بابای آقامرتضی گوسفندجلوی پام قربونی کرد مامانش هم اسفنددودکردش ماشالا به عروس خانم_
مهمونای زیادی اومده بودن ، قرار بود شام همه بدیم
نشستم کنار سفره عقد 
حاج آقا شروع کرد به خوندن خطبه عقد 
باراول محیا گفت : عروس خانم رفتن مدینه گل بیارن 
بار دوم گفت،عروس خانم رفتن کربلا گلاب بیارن 
از گفتن حرفاش خوشم اومده بود 
دیگه بار سوم رسید 
محیا: آقا دوماد عروس خانم لفظی میخوانااا 
خندم گرفت
بعد آقا مرتضی یه جعبه کوچیک کادو شده رو سمت من آورد 
آقا مرتضی: بفرمایید - خیلی ممنونم 
حاج آقا : برای بار سوم میپرسم عروس خانم، وکیلم ؟ 
...
خاویار(بادمجان)
نازگل
۲۸

خاویار(بادمجان)

۲۲ آبان ۹۹
✍️داستان(زهرا) 🌺عاشقانه مذهبی💞
🌸ساعت دونصف شب بودخوابم نمیبرد😔رفتم وضو گرفتم دورکعت نمازحاجت خوندم متوسل شدم به امام زمان🤲 اشک چشمانم سرازیرشده بوددعای توسل خوندم نمیدونم چه جوری روسجاده خوابم برد نزدیکای ساعت ۸ بود که محیا زنگ زد نزدیک خونتون هستیم بیا پایین 
لباسمو پوشیدم ،چادرمو سرم کردم رفتم پایین 
مامان تو آشپز خونه بود
- سلام 
مامان: سلام ،صبح بخیر
- مامان جان ،محیا و آقا مرتضی دارن میان دنبالم بریم واسه آزمایش...
مامان: باشه گلم ،فقط زهرا جان ،روی میز یه کارته بابات گذاشته گفت شاید به پول نیاز داشته باشی..
- الهی قربون جفتتون بشم ،دستش درد نکنه،مامان مگه توهم نمیای؟ نه زهرا ریحانه خواهرت باهات میادمن توخونه کلی کاردارم
آخه مامان ازاونجامیخوایم بریم بازاربراخریدتوهم باهامون بیا+زهراجان شمابریدریحانه هم باهاتون میادریحانه اومد توآشپزخونه گفت زهرامن آماده ام بریم خوب پس مامان خدا نگهدار
مامان: به سلامت
از خونه بیرون رفتیم ،ماشین اقا مرتضی دم در خونه بود ،محیا هم جلو نشسته بود سوار ماشین شدیم - سلام 
آقا مرتضی: سلام 
محیا: سلام عروس خانم ،( برگشت به سمتم ) ببخش زهرا جون ،طبق دستور آقا داداش ،تا محرم نشدین جلو نیای بهتره...
خندم گرفت
آقامرتضی : عع محیا جان 
محیا: جان دلم ،ببخش داداشی از همین اولین روز بین خواهر شوهر و زنداداش تفرقه ننداز
همه خندیدیم و حرکت کردیم سمت آزمایشگاه 
بعد از آزمایش دادن ،یه کم رفتیم دور زدیم تا جواب آماده بشه ...
دلشوره داشتم ،میترسیدم جواب مثبت نباشه ،۱۰۰۰ تا صلوات نذر کردم ،خودم از این کارم خندم گرفته بود...
ولی دلم نمیخواست آقا مرتضی رو از دست بدم 
بعد از دوساعت برگشتیم آزمایشگاه، من وریحانه و محیا داخل ماشین منتظر شدیم تا آقا مرتضی بره جواب و بگیره بیاد 
محیا: ولا یه لحظه تو آینه خودتو نگاه کن ،چته تو !
نترس بابا ،این داداشمون کمپلت مال خودته - زشته محیا الان میاد
،کی میشه منم بیام یه روز این حالتو ببینم
محیا: فعلن که عزیز جون دبه ترشیمو آماده کرده
محیا: بفرما ،داداش مرتضی هم داره میاد ،ولی قیافه اش چرا اینجوریه ؟
- نمیدونم ،یعنی.....
قلبم داشت میاومد تو دهنم ،آقا مرتضی سوار ماشین شد محیاگفت چی شدداداش
اول یه کم ناراحت بود بعد خندید و گفت مبارکه 
یعنی دلم میخواست اون لحظه بزنمش
محیا: ( با برگه آزمایش زد تو سرش ) یکی از طرف من ،دوتا هم از طرف زهرا جان که داشت سکته میکرد
محیا: فدات بشم،اگه بخوای بیشتر بزنمشااا
آقا مرتضی،رو کرد سمت من:
گفت شرمندم زهراجان دیگه تکرارنمیشه
محیا: ای زن زلیل از همین اول بسم الله شروع کردی؟
همه خندیدیم و رفتیم سمت بازار...
دربین راه مرتضی گفت اول بریم رستوران چیزی بخوریم صبحانه نخوردیم محیاگفت آره داداش راست میگی من که خیلی گرسنمه نزدیک یه رستوران وایسادرفتیم داخل رستوران سفارش چندجورصبحانه رودادمحیاشروع کردبه خوردن گفت من که خیلی گرسنمه صبحانه روخوردیم ازآقامرتضی بابت صبحانه تشکرکردم مرتضی گفت نوش جون محیاگفت عروس خانم بریم خریدکه دیرشده رفتیم سوارماشین شدیم ریحانه بامحیا شروع کردن به حرف زدن منم سرم پایین بودیه لحظه سرم بلندکردم دیدم که مرتضی ازتوآینه ماشین به من نگاه میکنه😘 لبخندی زدبالبخندمرتضی منم لبخند زدم که محیا متوجه شدگفت ریحانه اینارونگاه کن مامشغول صحبت کردن بودیم که اینادل دادن قلوه میگیرن.ببین چه عاشقانه بهم نگاه میکنن.........
رسیدیم به بازارازماشین پیاده شدیم مرتضی ماشین پارک کردرفتیم داخل پاساژ محیاگفت اول بریم براخریدطلا رفتیم مغازه طلافروشی که آقامرتضی گفت آقاسرویس طلا برام بیا... آقاچندمدل سرویس گذاشت رومیزمنم یه سرویس انتخاب کردم آقامرتضی پول حساب کردرفتیم بیرون محیاگفت بریم یه پاساژ دیگه همین نزدیکیهاست لباس‌های شیکی داره مرتضی چشم بریم
رفتیم اون پاساژخریداموکردم تاساعت دوبعدظهرطول کشیدمحیاگفت آقامرتضی قدراین عروس خانم بدون اگه هرکسی دیگه بوددوروزطول میکشید که خریداشوبکنه زهراجان براخریدزیادسخت نمیگیره مرتضی گفت زهراجان واقعاممنون چون من زیادحوصله بازاروخریدندارم 🌷منم گفتم اتفاقامنم زیادحوصله خریدندارم! که محیا گفت خوب خداراشکر که باهم تفاهم دارین. همه خندیدیم رفتیم سوارماشین بشیم
...
مشاهده موارد بیشتر