تقدیر
تقدیر
به ترتیب

دستور پختی یافت نشد

به ترتیب
سالاد شیراری
تقدیر
تقدیر
۱۸۴

سالاد شیراری

۵ شهریور ۹۷
عاشقانه_من_و_خدا

💞خــــــدايـــــا...

آغوشت را امشب به من مي دهي ؟

برايِ گفتن چيزي ندارم

اما براي ِ شنفتن ِ حرفهايِ تو گوش بسيار . .

مي شود من بغض کنم

تو بگويي :

مگر خدايت نباشد که تو اينگونه بغض کني .

مي شود من بگويم خدايا ؟

تو بگويي : جانِ دلم . .

مي شود بيايي ؟

تــــمــــنــــا میکنم

ﺩﻟﻢ ... !!
ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﺩﻋﺎ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ...

ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﺩﻋﺎﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺁﺩﻣﯿﺰﺍﺩ

ﯾﮏ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﺩﻟﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ " ﺩﺭﯾﺎ " ﻣﯽ ﺯﻧﺪ !!!!

ﻭ ﺑﻪ ﺧﻠﻖ ﺍﻟﻠﻪ ﺭﻭ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﺩ

ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺩﻋﺎ ﮐﻨﻨﺪ ... !

ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺟﺎﻧﺖ ﻻ ﺑﻪ ﻻﯼ ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ

ﺑﺎ ﭼﻪ "" ﺯﻭﺭﯼ "" ﺑﺎﻻ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ... !

ﺁﻧﻮﻗﺖ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﯼ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﻟﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ

" ﺯﻣﺰﻣﻪ ﯼ ﺧﺪﺍﯾﺎ "

ﮔﻔﺘﻦ ﺧﻠﻖ ﺍﻟﻠﻪ ﺧﻮﺵ ﻣﯿﮑﻨﯽ !!

ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺻﺪﺍﯼ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻋﺮﺵ ﻧﺮﺳﯿﺪ !

ﻻﺍﻗﻞ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﻠﻖ ﺍﻟﻠﻪ ﺻﺪﺍﯾﺶ ﺁﻧﻘﺪﺭ

ﺭﺳﺎ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻋﺮﺷﯿﺎﻥ ﻭ ﻓﺮﺷﯿﺎﻥ ﺍﺯ

"" ﺧﺪﺍﯾﺎ ﮔﻔﺘﻨﺶ ""

ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ !!!

..... ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﺩﻋﺎﯾﺖ .....

ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺩﻋﺎ ﮐﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﮐﻢ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﻡ !!!

ﯾﻌﻨﯽ ﺩﯾﮕﺮ ... !

ﮐﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻡ

ﺑﺮ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ ... !!!

التماس دعا دوستان تو رو خدا برا حال دلم دعا کنین
...
قلیه میگو
تقدیر
تقدیر
۴۷

قلیه میگو

۵ شهریور ۹۷
بوی کتلت مادر آنقدر خوب بود و من هميشه آنقدر گرسنه بودم که اغلب سلام را فراموش می کردم. چهره ی خسته اما همیشه خندانش که توی قاب در ظاهر می شد، در جواب «آخ جون، کتلت» پاسخ «علیک کتلت!» را می شنیدم، پاسخی که تا مدت ها مفهوم آن را درک نمی کردم.

کتلت های چیده شده در دیس، گوجه فرنگی های خرد شده ی توی بشقاب و نان تازه ی لواش، منتظر سیب زمینی های  در حال سرخ شدن روی اجاق، و ما، در انتظار سفره ای که خوشمزه ترین غذای دنیا را توی خودش جای دهد.

اصلأ کتلت، همه چیزش سرشار از خاطره است: از نحوه ی درست کردنش بگیر تا بوی مست کننده اش و لذت خوردنش که فکر می کردی هیچ وقت کافی نیست، که فرقي نداشت چند تا کتلت باشد و چند نفر آدم، که انگار هیچ وقت سیر نمی شدی از خوردن آن...

کوچکتر که بودم، وقتی قد و قامتم به زحمت به ارتفاع اجاق گاز می رسید، کنار مادر می ایستادم و حرکت انگشت هایش را در  برداشتن گلوله ای از مواد و صاف کردن آن روی کف دست چپش با انگشت های دست مخالف دنبال می کردم. از صدای «جلیز» تکه گوشتی که توی تابه مى افتاد لذت می بردم، و هميشه ی خدا، از او می خواستم که کتلت کوچولویی مخصوص من درست کند؛ چقدر آن کتلت کوچولو خوشمزه تر از بقیه بود، چقدر همه ی کتلت هاي مادر دلچسب و خوشمزه بودند.

بزرگتر که شدم، در دوران دانشجویی، کتلت های مادر، توشه ی راه تقریبا هميشگي ام را، در رستوران بین راهی قره چمن یا توی خوابگاه دانشجويي با دوستانم می بلعیدیم! با همان سیب زمینی های سرخ شده ی درشت و گوجه فرنگی های همراهش و همان نان لواش لطیف کنارش.

 بعد از ازدواج، سال ها طول کشید تا کتلت خوب درست کردن را یاد بگيرم، فرمول های مختلف را امتحان می کردم تا کتلت هایم وا نرود، سفت نشود، شور یا بی نمک نباشد و خلاصه کمی شباهت به کتلت های مادر را داشته باشد.

بی فايده بود، بی فایده است. سیب زمینی پخته یا خام یا هر  دو، تخم مرغ کمتر یا بیشتر، آرد نخودچی یا نشاسته ی ذرت.... هیچ کدام مؤثر نیست. هیچ کتلتی در دنیا مزه ی کتلت های مادر را نمی دهد.

بعد از سی سال، کتلت هایی که درست مى کنم را همه دوست دارند جز خودم.  اما.... آرزو دارم تنها یک بار ديگر، بچگی هایم را مزه کنم، با خوردن کتلت دست پخت مادر.😔

کتلت یک غذا نیست، یک شیوه ی زندگی است و هیچ کتلتی در دنيا هیچ وقت، مزه ی کتلت مادر را نمی دهد. اطمينان دارم این حس مشترک همه ی آدم های روی زمین است.


پرویز پرستویی:

✍دیروز به مادرم زنگ زدم بعد از مرگش تلفن ثابت خانه‌اش را جمع نکردیم ...
نمی‌خواهم ارتباطمان قطع شود. هروقت دلم هوایش را می‌کند بهش زنگ می‌زنم...
تلفنش بوق می‌زند ... بوق می‌زند ... بوق می‌زند ... وقتی جواب نمی‌دهد با خودم فکر می‌کنم یا برای خرید رفته بیرون یا خانه همسایه است...
الان چند سال می‌شود هروقت دلم هوایش را می‌کند دوباره زنگ می‌زنم.
شماره “بیرون” را هم ندارم زنگ بزنم بگویم:” به مادرم بگید بیاد خونه‌اش، دلم براش تنگ شده....
دوست من اگر مادر تو هنوز خانه است و نرفته “بیرون” ...
امروز بهش زنگ بزن ...
برو پیشش ...
باهاش حرف بزن ...
یک عالمه بوسش کن ...
صورتتو بچسبون به صورتش ...
محکم بغلش کن...
بگو که دوستش داری ...
وگرنه وقتی بره” بیرون” خیلی باید دنبالش بگردی ...
باور کنید “ بیرون” شماره ندارد ...
...
خوراک بلدرچین
تقدیر
تقدیر
۷۷

خوراک بلدرچین

۳ شهریور ۹۷
↙️یک داستان بسیار بسیار خواندنی↘️

سه تا دانشجو بودیم توی دانشگاهی در یکی از شهرهای کوچک☺️ قرار گذاشتیم همخونه بشیم.
خونه های اجاره ای کم بودند و اغلب قیمتشون بالا .
می خواستیم به دانشگاه نزدیک باشیم قیمتشم به بودجمون برسه.تا اینکه خونه ی پیر زنی را نشانمان دادند . نزدیک دانشگاه ،تمیزو از هر لحاظ عالی. فقط مونده بود اجاره بها!!!😅

گفتند این پیرزن اول می خواد با شما صحبت کنه، رفتیم خونه اش و شرایطمون رو گفتیم
پیرزن قبول کرد اجاره را طبق بودجمون بدیم
که خیلی عالی بود .😉
فقط یه شرط داشت که هممونو شوکه کرد
اون گفت که هرشب باید یکی از شماها برای نماز منو به مسجد ببره در ضمن تا وقتی که اینجایید باید نمازاتون رو بخونید.
واقعا عجب شرطی
هممون مونده بودیم  من پسری بودم که همیشه دوستامو که نماز می خوندن مسخره می کردم دوتا دوست دیگمم ندیده بودم نماز بخونن .اما شرایط خونه هم خیلی عالی بود.
پس از کمی مشورت قبول کردیم.
پیرزن گفت یه ترم اینجا باشین اگه شرطو اجرا کردین می تونین تا فارغ التحصیلی همینجا باشید.
خلاصه وسایل خو مونو بردیم توی خونه ی پیرزن.شب اول قرار شد یکی از دوستام پیرزنو ببره تا مسجد که پهلوی خونه بود.پاشد رفت و پیرزنو همراهی کرد.نیم ساعت بعد اومد و گفت مجبور شدم برم مسجد نماز جماعت شرکت کنم.
هممون خندیدیم.
شب بعد من پیرزنو همراهی کردم با اینکه برام سخت بود رفتم صف آخر ایستادم و تا جایی که بلد بودم نماز جماعتو خوندم.
برگشتنه پیرزن گفت  شرط که یادتون نرفته
من صبحا ندیدم برای نماز بیدار بشید.
به دوستام گفتم از فردا ساعتمونو کوک کردیم صبح زود بیدار شدیم چراغو روشن کردیم و خوابیدیم.
شب بعد از مسجد پیر زن یک قابلمه غذای خوشمزه که درست کرده بود برامون آورد.
واقعا عالی بود بعد چند روز غذای عالی.

کم کم هر سه شب یکیمون میرفتیم نماز جماعت
برامون جالب بود.
بعد یک ماه که صبح پامیشدیمو چراغو روشن می کردیم کم کم وسوسه شدم نماز صبح بخونم من که بیدار می شدم شروع کردم به نماز صبح خوندن. بعد چند روز دوتا دوست دیگه هم نماز صبح خودشونو می خوندند.
واقعا لذت بخش بود .لذتی که تا حالا تجربه نکرده بودم.
تا آخر ترم هر سه تا با پیر زن به مسجد میرفتیم نماز جماعت .خودمم باورم نمی شد.
نماز خون شده بودم😅
اصلا اون خونه حال و هوای خاصی داشت.هرسه تامون تغییر کرده بودیم.بعضی وقتا هم پیرزن از یکیمون خواهش می کرد یه سوره کوچک قرآن را بامعنی براش بخونیم.
تازه با قرآن و معانی اون آشنا می شدم.
چقدر عالی بود.
بعد از چهار سال تازه فهمیدیم پیرزن تموم اون سوره ها را حفظ بوده  پیرزن ساده ای در یک شهر کوچک فقط با عملش و رفتارش هممونو تغییر داده بود.
خدای بزرگ چقدر سپاسگزارم که چنین فردی را سر راهم گذاشتی

❣خدایا
آدمهای خوب را سر راهمان بگذار....
ومن را هم از واسطه های خوب کردن حال بنده هایت قرار بده…🙏
...
ماهی سرخ کردنی
تقدیر
تقدیر
۹۱

ماهی سرخ کردنی

۳۱ مرداد ۹۷
‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‍‌╭✹••••
 🌹‿🌹 ╯

🕋بیایید در این روز بزرگ روز مغفرت، همدیگر را #دعا کنیم امروز خداوند رحمت و مغفرتِ گسترده اش را شامل همه مسلمانان می‌کند و دعای هیییچ کس را رد نمی‌کند...

🤲🏼پس با هم و #یکـصدا برای هم دعا می‌کنیم...

🕊یا غافر الذنب گناهانمان را عفو کن
🕊یا سمیع‌الدعا مجردان را همسرصالح عطا فرما
🕊یا خالق به بی فرزندان اولاد صالح بده
🕊یا رزاق به فقرا روزی پاک نصیب کن
🕊یا شافی بیماران را شفا بده
🕊یا هادی گمراهان را نور هدایت ببخش
🕊یا فتاح مشکلاتمان را حل بفرما
🕊یا غنی بدهکاران را نظر رحمتی کن
🕊یا کریم دلتنگان را شاد و خوشحال کن
🕊یا علیم به ما دانایی و دانش عطا کن
🕊یا صبور به ما صبر بده در مشکلات
🕊یا ودود محبت و حب خودت را ارزانیمان کن
🕊یا مقسط به رفتارو کردار ما عدالت  عطا بفرما
🕊یا رزاق به ما ثروت پاک و سودمند ببخش
🕊یا قاضی‌الحاجات بین همسران را اصلاح کن
🕊یا غفار از گناهان پدر و مادر ما درگذر
🕊یا جبار به داد مظلومان و ستم‌دیدگان  برس
🕊یا تواب توبه توبه کاران را بپذیر
🕊یا عزیز ما را ذلیل نکن در دنیا و قیامت
🕊یا رحیم ما را از عذاب قبر و دوزخ حفظ بفرما
🕊یا نور از نور خود محروممان نکن
🕊یا بارئ عمرمان را پر برکت کن
🕊یا الله به ما اخلاص و نیت پاک بده
🕊یا قوی به مسلمان مظلوم جهان رحم کن

😭یا اللـــه یا رحمـــان یا کـــریم یا عفـــو در این روز پر بخششت درگذشتگان ما را از بخششت محروم نکن

☺️از ته #دل و با هم بگویید آمیــن

😔خدایا گرچه دربین حاجیان و ملائکه ها نیستیم اما دلمان از شــــ💓ــوق آنجا سرشار است....

😌یارب همانطــور که دعای بنــدگان در صحــرای عرفات ومکه آنجـا رد نمی‌شود بر ما منت بزار و دعــای ما را هم قـبول کن...

🌻أللَّھُـمَ؏ َـجِّـلْ لِوَلیِڪْ ألْـفَـرَج🌻


‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‍
...
ژله ساده
تقدیر
تقدیر
۵۱

ژله ساده

۲۸ مرداد ۹۷
انرژی ➕

راه مقابله با جفتــــــ😉ــــڪهای الاغ زندگی!!!!

اول از همه اینکه هرگزعادت به بازگوکردن مشکلات خود نزد همه نکنــــــ🤐ــــید…↯
بازگو کردن مشکلات، وزن آنها را زیاد میکند… علاوه بر آن معمولا وقتی سفره دلتان را جلو کسی باز می‌کنید، اوهم سفره خودش را برایتان باز میکند … و این یعنی تمام زمانی که میتوانستید بادوست خود شادباشید و کلی خوش بگذرانید صرف یاداوری مشکلات وسختیهایتان شد..ツ
دوم اینکه فقط به زمان حال فکر کنید:↯
گذشته‌تان و آینده‌تان را خیلی جدی نگیرید…⇩⇩
اصلا پاپیچ خرابکاریها و کوتاهی‌هایی که در گذشته در حق خودتان کرده‌اید، نشوید.
همه همینطور بوده‌اند وانگشت فرو کردن در زخمهای قدیمی، هیچ فایده‌ای جز چرکی شدن آنها ندارد.
آینده را هم که رسما باید به هیچ وجه به حساب نیاورید.⇩
ترس از حوادث و رخدادهای احتمالی، حماقت محض است..
فکر هر چیزی، از خود آن چیز معمولا سخت‌تر و دردناک‌تر است…ジ

سوم اینکه به خودتان استراحت بدهید:↯
حالامی‌گویم استراحت،⇦ یکهو فکرتان نرود به سمت یک ماه عشق و حال وسط سواحل هاوایی…!🙃 وسط همه گرفتاریها واسترسها و بدبختی‌هاتون…!!!
آدم میتواند خیلی شیک به خود، مرخصی چند ساعته بدهد…
کمی تنهایی، کمی بچگی کردن، یا هر چیز نامتعارفی که شاید دوست داشته باشید…. که کمی از دنیای واقعی دورتان کند و خستگی را بگیرد…
مثل نهـــ🐳ــنگ‌ها که هر از چندگاهی به بالای آب می‌آیند و نفسی تازه می‌کنند و دوباره به زیر آب برمی‌گردند…‌シ

چهارم اینکه تن‌‌تان را بجنبانید
ورزش قاتل استرس است…↯
لزومی هم ندارد که وقتی می‌گوییم ورزش، خودتان را موظف کنید روزی هزار بار وزنه یک تنی بـــ🏋‍♀ــزنید و بازو دربیاورید…
همچین که یک جفتــــ🙆‍♂🙆ـک چارکش منظم وخفیف در روز داشته باشید، کلی موثر است…シ

پنجم اینکه واقع‌بین باشید:↯
ما ملت شریف، بیشتر استرسمان بابت چیزهایی است که کنترلی روی آنها نداریم…ヅ
ششم اینکه باور داشته باشید:↯ زندگی‌تان، میدان و مسابقه اســ🏇ـــب‌دوانی نیست!
خودتان را دائم با دیگران مقایسه نکنید… مقایسه کردن و”رقابت‌پیشگی”، استرس‌زا است…
اینکه جاسم فوق‌لیـــ📜ــسانس دارد و من ندارم و قاسم لامبـ🏎ــــورگینی دارد و من ندارم و
شما را دقیقا می‌کند همان اسب مسابقه که همه عمرش را بابت هویج ِ سر چوب، دویده وبه هیچ کجا هم نرسیده…⇨⇨⇩
زندگی مسخره‌تر از چیزی است که شما فکرش رامی‌کنید…
هیچ دونفری لزوما نباید مثل هم باشند…
خودتان باشید…⇨⇨⇨⇨

هفتم اینکه از مواجهه با عوامل “ترس‌زا” هراس نداشته باشید:↯
مثال ساده آن، دندان‌پزشک است…
وقتی دندان خراب دارید، یک کله پیش دکتر بروید و درستش کنید… نه اینکه بترسید و یک عمر را از ترس دندان‌پزشک، بادرد آن بسازید و همه لقمه‌هایتان را با یکطرفتان بجوید…⇧⇧⇧⇩⇩⇩
نیم ساعت جنگیدن با درد، بهتر از یک عمر زندگی با ترس درد است…
ترس، استرس می زاید.∞

هشتم اینکه خوب بخورید و بخوابید↯
آدمی که درست نخوابد و نخورد، مغزش درست کارنمی‌کند…😶
مغز علیل هم، عادت دارد همه چیز را سخت و مهلک نشان دهد…
آدم وقتی گرسنه و خسته است، یک وزنه یک کیلویی را هم نمی‌تواند بلند کند، چه برسد به یک فکر چند کیلویی…!!ビ
نهم اینکه بخندید:↯↯
همه مشکل دارند…
من دارم، شما هم دارید…
همه بدبختی داریم، گرفتاری داریم و این موضوع تابع محل جغرافیایی آدمها هم نیست…
یاد بگیرید بخندید…⇨⇨⇩⇩
به ریش دنیا و مشکلات بخندید…
به بدبختی‌ها بخندید…
به مــــــــــــــــــــن که دو ساعت صرف نوشتن این موضوع کـــــردم، بخندید…😜🤗
به خــــــــــودتان بخندید…
دو بار اولش سخت است، اما کم کم عادت میکنید و می‌بینید که رابطه خنده و گرفتاری، مثل رابطه خیار است و سوختگی پوست… درمانش نمی‌کند ⇦⇦اما دردش را کم میکند…
و دهــــــــــــــــــــم هم اینکه:
                                ↯↯↯↯
اینو برای کسانی که از
خندیدنشان شاد میشوید بفرستید….☘


🌼🍂🍁🍂🌼         ‼️
که منم فرستادم😄😄😄
...
تزئین نون پنیر
تقدیر
تقدیر
۳۰

تزئین نون پنیر

۲۷ مرداد ۹۷
👤بعــــــــــضی آدمها، میان توی زندگیمون و جــــــــــای پــ👣ـــاشونو درست روی عمیقــــــــــترین قسمت خاطراتمون باقی میذارن و مــ🚶ـــیرن؛

👤بعـــــضی از آدمها ،میان برای رسوندن یک پیام، یک رسالت فراموش شده، یک یاد و خاطره ی دور؛ از اون روزیکه
«قـــــــــــ👰👱ـــــــــالو بلی» گفتیم و پذیرفتیم اونچه رو کــــــــــــــــــــه قرار بود سرنوشتمون بشه ،و بعد؛ امروز زدیم زیرش و شاکی شدیم از همه چــــــــــیز و همه کـــــس؛

👤بعـــــضی از آدمها ،درخت باورامونو یه تکون محکم میدن و باورهای غلط یا شاید حتی باورهای درستمونو، میریزن پای ریشه ی اعتــ📿ـــقاداتمون؛

👤بعــــــــــــــــــــضی از آدما هم هستن که نمیان؛ قبلاً بودن؛ و الأن با رفتنشون، دلمونو و شایدم روحــــــــــمونو با خودشون میبرن به جایی کــــــــــه ...

داشتم با خودم فکر میکردم :مـــــا آدمــ👥ـــا خیلی زود همه چیز رو فراموش میکنیم؛

مــــــــــرگ عزیزی رو میبینیم و یاد مــــــــــرگ و رفتن خــــــــــــــــــــودمون می افتیم،

یه چند روزی فــ🤔ـــکرمون درگیرش میشه؛ مهربونتر میشیم، بخــــــــــــــــــــشنده تــــــــــــــــــــر،
آرومــــــــــــــــــــتـــــر،
محـــــتاطتـــــر،
ولــــــــــی فقط چـــــند روز،🗓

بعد، خــــــــــیلی زود یادمون میره و دوباره میشیم همونی کــــــــــــــــــــه بودیم،
انگاری مرگ، فقط تا موقعیکه توی مراسم ختم شرکت میکنیم بهمون نزدیکه و بعدش فاصله میگیره؛

یه نفر معــــ♿️ــــــلول یا بیـ😷ــــمار سخت رو میبینیم و خــــــــــدا رو شاکر میشیم که از نعمت سلامتی برخورداریم ،
ولــــــــــی خیلی زود یادمون میره و با کوچیکترین بیماری، خودمونو میبازیم و شاکی میشیم که چــــــــــــــــــــرا من؟

زندگیهای نابسامون و پر مشکل رو میبینیم و میگیم خدا رو شکر که همــــــ💑ــــسر من اینطوری نیست، ولی باز هم خیلی زود یــــــــــادمون میره و خـــــدا نکنه که همسر محترم، باب میلمون رفتار نکـــــ😱ـــــنه، دیگه آسمون به زمین میاد و هیچکی بدبخت تر و بیچاره تر از مـ☹️ــــا نیست؛

آدمــــــــــای فقیر و بی خانمان رو میبینیم و میگیم خــــــــــدا رو شکر که سقـــ🏚ـــــــفی روی سرمون از خودمون داریم؛ ولی زود یادمون میره و شاکی میشیم از کوچــــــــــیکی سقفمون و ...😟

ما آدمــــــــــــــــــــا؛ هیچوقت راضی نیستیم، هیچوقت از اونچه که داریم، و اونچه که هستیم، راضی نیستیم،و هی بهونه و بهونه و بهونه
ಠ_ಠ
و هر روز اعتراض به خدا و شکایت و گله از نداشته ها؛

میخوام بپرسم مــــــــــگه خوشبختی چیـــ⁉️ــه؟
اینکه همه چی داشته باشیم و همه چی همونجوری پیش بره که ما میخوایم؟⁉️
↯↯↯↯↯↯↯↯↯
اگه به همون اندازه که به⇦ نداشته هامون توجه میکنیم، ⇦قدردان داشته هامون باشیم،⇦⇦ زندگی برامون رنگ و بوی دیگه ای پیدا میکنه؛⇨✔

شــــ ـ ـ ـ ــــاید یه جاهایی از زندگی، سخت پیش بره،

شــ‌ـ ـ ـ ـ ـــاید یه روزایی چرخ زندگی خیلی کند بچرخه،

شـ ـ ـ ‌ـ ـاید یه روزایی بغــ😥ـــضی بزرگ، توی گلوی زندگیمون جا خوش کنه و راه نفس کشیدن خوشیــــــ👌ــــهامونو ببنده، ولی هیچ چیز توی این دنیا موندگار نیست،

میشه همه چیز رو عوض کرد، فقط باید بــــــــ✔️ــــــــــــاور داشت ؛

بـــــّّّاید دل خوش کرد به تمام اون چیزایی که هست،
اون چیزایی که میشه داشت ،
و اون چیزایی که اگه نیستن، شــ ـ ـ ـ ــــاید خیرمون در نبودنشونه؛

نمیخوام شـــ✊ــعارگونه حرف زده باشم، ولی من خوشبختم؛
خیــــــــــلی هم خوشبخت؛
به خاطر تمام همین چیزا؛
به خاطر داشتن کسی کــــــــــــــــــــه نگاه مهربانش؛ همیــــــــــشه و در همه حــــــــــــــــــــال شامل حـــــالـــــم بوده و هست و میدونم کـــــــــــه خواهد بـــــود؛

خـــــــــــ♡ـــــــــدایـــــی
کـــ⇦ـــــــه بــــــــــاور دارم هیچوقت بد منو نمیخواد و من راضی ام به رضــــــــــای او؛
🙏🙏🙏
در پناه نگاه همیشه مهربان خــــــــــــــــــــدا،خوشبـــــخت باشید و عاقبـــــت بخــــــــــــــــــــیر☘

🌼🍂🍁🍂🌼
...
مرغ سرخ کردن ربی
تقدیر
تقدیر
۹۰

مرغ سرخ کردن ربی

۲۴ مرداد ۹۷
سلام دوستان آبجی های خوشگلم الان غروب نزدیک اذونه شما رو به حق عزیز زهرا التماستون میکنم پای نمازتون وقت دعا کردنتون دلتون شکست برام دعا کنید دل شماها پاکا بلکه خدا حرف شماها رو گوش بده که من هر چه زودتر برم خونه خودم از وضع زندگیم بیش از حد خستم خیلی سخته جایی باشی که نه پای رفتن داری و نه دل موندن افسردگی نگیرم خوبه که گرفتم فک کنم حالم بده برام دعا کنین چون وقتی مادر خونه زن خونه حالش بد باشه زندگی در جریان نیست به نظر من
داستانک
داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم....
یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد...
به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. ...
فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها. بزن و برقص. شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم. بعد گفت: بریم دربند؟ پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون. بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم. رفتیم. دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون، ساعت شده بود یک شب. راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم. یعنی لای جزوتم باز کردما، اما همش یاد قیافش می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش. خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد. یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار. حالا نمره هم ندادی، نده. فدا سرت. یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده. یه وقت ناراحت نشی.»
چند سال بعد، تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام.گفت:
 «اون بیستی که دادی خیلی چسبید»...
 گفتم: «اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه.»...
 خندید و دست انداخت دور گردنم. گفت: «بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه؟» ...
عکسش را از روی گوشیش نشانم داد. خندیدم.
گفت: «این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که.»...
 نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. نشست کنارم. دلم میخواست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود، امامزاده صالح نبود،......
فقط سرد بود.....
...
آش رشته
تقدیر
تقدیر
۴۸

آش رشته

۲۳ مرداد ۹۷
"شعور و شهوت"
حتما حتما حتما با دقت تا آخرش بخونيد خيلى عاليه

"جان بلانکارد” از روی نیمکت برخاست
لباس ارتشی اش را مرتب کرد
و به تماشای انبوه مردم
که راه خود را از میان ا یستگاه قطار بزرگ مرکزی پیش می گرفتند
مشغول شد.
او به دنبال دختری می گشت
که چهره ی او را هرگز ندیده بود
اما قلبش را می شناخت
دختری با یک گل سرخ.
از سیزده ماه پیش دلبستگی‌اش به او آغاز شده بود.
از یک کتابخانه ی مرکزی در فلوریدا,
با برداشتن کتابی از قفسه
ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود.
اما نه شیفته ی کلمات کتاب ..
بلکه شیفته ی یادداشتهایی با مداد,
که در حاشیه ی صفحات آن به چشم می‌خورد.
دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین
و باطنی ژرف داشت.
در صفحه ی اول ” جان” توانست نام صاحب کتاب را بیابد:
“دوشیزه هالیس می نل"
با اندکی جست و جو و صرف وقت
توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.
” جان ” برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود
از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد.
روز بعد جان سوار کشتی شد
تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود.
در طول یکسال و یک ماه پس از آن ,
آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند.
هر نامه همچون دانه ای بود
که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد
و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد.
جان درخواست عکس کرد،
ولی با مخالفت ” میس هالیس ” روبه رو شد.
به نظر هالیس اگر ” جان ” قلبا به او توجه داشت
دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد.
ولی سرانجام روز بازگشت ” جان ” فرا رسید
آن ها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند :
۷ بعد الظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک.
هالیس نوشته بود :
" تو مرا خواهی شناخت
از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت ."
بنابراین راس ساعت ۷ بعدالظهر ” جان ” به دنبال دختری می گشت
که قلبش را سخت دوست می داشت
اما چهره اش را هرگز ندیده بود.
ادامه ی ماجرا را از زبان خود " جان " بشنوید:
زن جوانی داشت به سمت من می‌آمد,
بلند قامت و خوش اندام
موهای طلایی‌اش در حلقه‌های زیبا ،
کنار گوش‌های ظریفش جمع شده بود.
چشمان آبی رنگش به رنگ آبی دریا بود
و در لباس صورتی روشنش به شکوفه های بهاری می مانست
که جان گرفته باشد
من بی اراده به سمت او قدم برداشتم ,
کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را
بر روی کلاهش ندارد.
اندکی به او نزدیک شدم .
لب هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد
اما به آهستگی گفت ” ممکن است اجازه دهید عبور کنم ؟"
بی‌اختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم و
در این حال میس هالیس را دیدم.
تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود
زنی حدودا 50 ساله ..
با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود.
اندکی چاق بود و
مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند.
دختر صورتی پوش از من دور می شد و
من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرارگرفته ام.
از طرفی شوق و تمنایی عجیب
مرا به سمت آن دختر صورتی پوش فرا میخواندو
از سویی علاقه ای عمیق به زنی
که روحش مرا به معنای واقعی کلمه مسحور کرده بود
به ماندن دعوتم می کرد.
او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش
که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید.
و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید.
دیگر به خود تردید راه ندادم.
با کتاب جلد چرمی آبی رنگی که در دست داشتم
و در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد جلو رفتم.
از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود.
اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود.
دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار کنم.
به نشانه ی احترام و سلام خم شدم
و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم.
با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم
از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم.
من ” جان بلانکارد” هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید.
از ملاقات شما بسیار خوشحالم
ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟
چهره ی آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد
و به آرامی گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمی‌شوم!
ولی آن خانم جوان که لباس صورتی به تن داشت
و هم اکنون از کنار ما گذشت..
از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم
و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که
او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست.
او گفت که این فقط یک امتحان است!
ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﺷﻌﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﺑﺪﻭﻥ ﺷﻬﻮﺕ،
ﺑﻪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺷﻬﻮﺕ ﺩﺍﺩ ﺑﺪﻭﻥ ﺷﻌﻮﺭ،
ﻭ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺭﺍ ....
ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺷﻌﻮﺭﺵ ﺑﻪ ﺷﻬﻮﺗﺶ.ﻏﻠﺒﻪ ﮐﻨﺪ ﺍﺯ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺍﺳﺖ،
ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺷﻬﻮﺗﺶ ﺑﺮ ﺷﻌﻮﺭﺵ ﻏﻠﺒﻪ ﮐﻨﺪ ﺍﺯ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﭘﺴﺖ ﺗﺮ...
...
کیک یزدی
تقدیر
تقدیر
۵۸

کیک یزدی

۲۲ مرداد ۹۷
برا مراسم پدرشوهرم
سلام دوستای خوبم لطفا تا آخر بخونین
من حدودا یه هفته ای نت نداشتم بعد که گرفتم اومدم اول از همه قسمت عکس دوستان برا لایک مگه تموم میشد بخدا آخر شب تا ساعت دو باچشم پر از خواب داشتم لایک میکردم چون اگه میرفتم بیرون باید دوباره از اول شروع میکردم منظورم اینه که من کسی رو وقتی فالو میکنم یا کسی فالوم میکنه معنیش اینه که دیگه فالوورمه وباید عکساشو لایک کنم بخدا تازه بازم به پیجاشون سر میزنم که اگه عکسی باقی مونده لایک کنم بعد میرم سراغ آخرین عکس ها بعد من عکس میزارم به زور به زور خودمو میکشم تا میرسه به دویس تا خب دوست گلم وقتی فالو میکنی لایکم کن فالو خالی به چه درد میخوره مریم جون با نام کاربری رامتین زیر یکی از عکساش نوشته بود خب چه اشکال داره بگی سراغ کار منم بیا کم لایک خورده اما خب برا من مگه نهصد نفر کمن که به همه شون بگم بیا کارمو لایک کن حتی حتی به بعضی از دوستان که فالوور من هستن عکساشونم لایک میکنم بهشون میگم بهم یه سر بزن اصلااااا نمیگه بادری یادیوار کاربران فعال خودشون امتیازشون میگیرن چون شناخته شدن چه خوبه به عکسای دیگرونم اهمیت بدیم کار خیلی خوشگل میبینم به زور به سیصد رسیده هیچ کمی هم نداره چون معروف نشده اینو لطفا همه حتی خودم باید درک کنیم کسی که داره عکس میزاره به امید وخوشحالی اینه که کنار شما باشه شاید باورتون نشه خیلیا دلخوشیشون همین پاپیونه من اونروز یه غذایی درست کردم بچه کوچیکم شش ماهشه آقامون که سر کار بود مادر شوهرمم که میگه من نمیگیرمش فقط گریه میکنه بخدا گذاشتمش رو زمین دلمو سنگ کردم صدا گریه هاشو نشنوفم که میشنیدم اما مث برق غذامو درست کردم چون نمیشه گشنه وایساد پس لطفا لطفا بیشتر به هم توجه کنیم آهاااااااای دوستان الکی کسی رو فالو نکنین من موندم الان کی کارا مو لایک کرده از نهصد تا چون سیصد لایک خورده اونم بشترش دوستای دیگه ان که سر زدن نه از فالوور خودم
مرسی که خوندین
...
کیک ساده خانگی
تقدیر
تقدیر
۵۴

کیک ساده خانگی

۲۰ مرداد ۹۷
وااااای که چقد بد بود بو زخم تخم مرغ میداد به زور چن تا برش شو خوردم اما خب دخترم نمیفهمید هی میگفت بده منم به هوا اون درست کرده بودم دیگه خیلی دوست داره کیک
سوال⚁⚀⚁
خواهر برادر(توصیفی در موردش)❣
فرشته های روی زمین😄😄
من خودم پنج تا خواهر دارم اگه نداشتمشون وای به حالم
...
کیک کاکاویی فوری در مایکرویو
تقدیر
تقدیر
۴۶
من تو قابلمه درستیدمش خب چه کا کنم خونه خودمون نیستم امکانات بسی بسی کم ولی خداییش کار ندارم خووووشمزه بودا همون داغ داغی چند تیکه شو خوردم صبحم بادخملم صبونه خوردیمش
و حالا اولین سوال❣
اگه دنیا یک ساعت بهت بده باش چیکار میکنی💚
جواب خودم میرم خونه بابام اینا دلم خیلی براشون تنگیده یک ماه و خورده ایه ندیدمشون😫😫😫
...
استانبولی پلو
تقدیر
تقدیر
۱۸

استانبولی پلو

۲۰ مرداد ۹۷
سلام به دوستای گل خودم🤗🤗
خوبین حالتون خوبه 😘😘
ایام به کام روی ماهتون
دعا میکنم هرجا که هستین کنار خانواده هاتون دلتون خوش باشه دلخوشیتون خانواده تون
والا یه چند وقتی نشد مزاحمتون بشم حالا باز پیدام شد دیگه به بزرگواری خودتون ببخشید پدرشوهرم فوت شد😔 شدیدا درگیر شدم خدا به باز مانده هاتون عمر با عزت بده💫💫
این غذایی هم که میبینید مال روزی که پدرشوهرم فوت شد عصرش اینجور شد دیگه منم فقط بعد این قضیه تونستم از کارام عکس بگیرم تا هروقت وقت کردم(الان)بزارمشون راستی تصمیم گرفتم کنار هرکدوم عکسام یه سوال بزارم سوالای جالب وبا جوابای شما جوابای جالب 😄😄😄
...
آبدوغ خیار
تقدیر
تقدیر
۱۲

آبدوغ خیار

۱۹ مرداد ۹۷
چندوقت پیش هی که میومدم پاپیون عکس ارسالی آبدوغ خیار بود گفتم یه وخ خدایی نکرده بد نباشه من از قافله عقب بمونم دیگه یه روز شوهرم از گشنگی مرده بود درست کرد تو اون هیرو ویری سرکله من پیدا شد که میخاستم عکس بگیرم دیگه خودتون حدس بزنین چه حالی شد
...
کیک تابه ای
تقدیر
تقدیر
۵۷

کیک تابه ای

۲۸ تیر ۹۷
اندکی با تاخیر برای روز دختر برای دختر نازم تقدیر
تقدیر بانوی من
دختر زمستانی من
اعجاز زمینی من
فرشته ی دنیایی من
رویای تمام نشدنی خواب هایم
عشق حقیقی و بی تکرار من
تمام من...‌.‌..خود من دخترک شعر های من
عااااااااااشقتم عزیز دلم
خدایا مرسی مرسی که این فرشته وروجک شیرین زبون بهترین همدم بهم دادی
...
ماکارونی خوشمزه
تقدیر
تقدیر
۲۵
پسره تو کلیسا نشسته بود،یهو می‌بینه یه دختر خیلی خوشگل میاد تو.
میدوه میره پشت یه مجسمه قایم میشه.
دختره میاد جلوی محراب میشینه و میگه.
ای خدا! تو به من همه چی دادی.پول دادی قیافه دادی.خانواده خوب دادی....
فقط ازت یه چیز دیگه میخام...اونم یه شوهر خوبه...یا حضرت مسیح خودت کمکم کن....
پسره از پشت مجسمه میاد بیرون میگه: عیسی هل نده. هل نده زشته خودم میرم!😂😂😂
...
مشاهده موارد بیشتر
سایر کاربران
نعره هیچ شیری خانه های چوبی را خراب نمیکند.من ازسکوت موریانه ها میترسم.
به آلبوم آشپزی های من خوش اومدین❤❤❤ در اینستاگرام با رسپی در خدمتتون هستم insta: saherehmehrsam
یاسمن هستم . مهندس عمران پیج مامان جانم👇👇 مامانِchef
اگه وجود خدا ﺑاورت بشه خدا یه نقطه میندازه زیر باورت… میشه:ﻳـﺎﻭﺭﺕ… به همین راحتی دوستان از لایک و کامنت های دل نشینتون یه دنیا تشکر 🤗❤🌹
خوزستان/فوق لیسانس زبان وادبیات عرب/عاشق آشپزی حرفه ایی/پیج اینستاگرام chef_helma تلگرام helma138608
با افتخاری ایرانی وشوشتری هستم عاشق شهرم هستم پیشنهاد میکنم همه از شهرم دیدن کنن ک محشره پشیمونی نداره