زهره
زهره

دستور پختی یافت نشد

پنکیک صبحانه
زهره
۷۱

پنکیک صبحانه

۱ ماه پیش
صبحانه #پنکیک #سالادمیوه#مربا#عسل#زیتون#گردو
انجیر#بادام هندی #پسته #چای #تخم مرغ#مینی پنکیک#
#پست آخر سال
💎گویند سالی که نکوست از بهارش پیداست .
بهار ۹۹ را همه به عینه دیدیم وُ باور نکردیم . از حصر خانگیش بگیر تا کسادیِ بازار دل هایمان ...
مقاومت کردیم ، نپذیریم آنچه را که با وجود حس می کنیم .
متفق القول گفتیم بهار را که پشت سر بگذاریم تابستان نجاتمان می دهد . آخرای غوره رسیدن بود که بانگ برآوردیم پاییز در راه است.... این پاییز همان فصلِ معجزه گر زندگیمان خواهد بود . حکما تفاوتی حاصل است. آن هم آمد وُ ما هم چنان جفت پا ، پای مقاومت در هم شکستهِ مان ایستاده بودیم ...
عزیزان از دست دادیم .
داغ ها بردلمان نشست و هیچ نگفتیم
دست و پایمان را بستند و به تسلایِ همسایه ی داغ دیده مان نرفتیم ...
چه رسوماتی که نادیده نگرفتیم
در آغوش نکشیدیم رفیقان را
خنده از ته دل بر لب نیاوردیم ...
عوضِ همه ی این ها ، در آغوش کشیدیم درد ها را
فشردیم دست غم را
بوسیدیم رویِ ماهِ دوری ها را ...
به جرم ندیدنِ برگ ریزان پاییز، برف را هم ندیدیم....
از کنج خانه ، قلب هایمان ، برای همه ی درد ها فشرده شد . یِکّه و تنها در زنجیره ای بی زنجیر ، ماندیم وُ خم به اَبرو نیاوردیم .....
کاش سال جدید ، نگاهش به گذشته نباشد . کاش آنقدر خوب بِبارد و بِشوید که غباری از غم به رخِ هیچ ،آدمی نمایان نشود. کاش این بهار حال همه ی ما آنقدر خوب باشد که هیچ خسرویی پیدا نشود که بگوید حال همه ی ما خوب است اما تو باور نکن ....

✍مینا زارعی
...
سینی مزه
زهره
۶۶

سینی مزه

۱ ماه پیش
قرار پاپیونی با مصی
انجیر#شکلات#میوه خشک#انار#چیپس#پاستیل#لواشک#زیتون#بادام#گردو#سنجد#برگ زردآلو#سوهان#بادام زمینی#تخمه#کاکائو
💎آیندۀ بسیار زیبا

رحیم قمیشی

ما دوران بسیار خوبی در پیش داریم، خیلی بهتر از آنچه فکرش را می‌کنیم.
نسل جدیدی که می‌رسد و ما حق داریم به این نسل‌ و نقش‌آفرینی‌اش امیدوار باشیم.

همسرم معلم کلاس اول دبستانی است در شهر پردیس تهران. چون آموزش امسال مجازی است عملا من هر روز در کلاس آنها حضور دارم. گاه در رختخواب، گاه به حالت مطالعه، در حالی که دل و ذهنم در همان کلاس اول است...
همسرم کلافه است از آموزش مجازی و سختی‌ها و‌مشکلاتش، و من لذت می‌برم که هر روز نسل آینده را می‌بینم و امیدوارتر می‌شوم. دانش‌آموزان جدید جرئت پرسیدن دارند و تا جواب قانع کننده نشنوند آرام نمی‌شوند. نسل جدید مقهور نیست، نسل جدید ترسو نیست...
- خانم چرا می‌نویسیم خواهر می‌خوانیم خاهر؟! چه اشکالی دارد بنویسیم خاهر!
- خانم چرا خورشید را خُرشید نمی‌نویسیم؟
- خانم چرا...
تازه هنوز به درس صاد و ضاد و طا و ظا و ذال نرسیده‌اند...

اجازه می‌خواهم این وسط خاطره‌ای که برای خودم بسیار مهم بوده از آلمان بگویم؛
سال‌ها پیش چند روزی آنجا بودم.
در شهر کلن آلمان قصد عبور از بزرگراهی را داشتم که از هر طرف بزرگراه حداقل ۴ باند خودرو در حال تردد بود. در محل تعیین شده برای عبور عابر پیاده ایستاده بودم ولی چراغ عابر سبز نمی‌شد.

یک دوچرخه سوار که مثل من قصد عبور از عرض اتوبان را داشت، رسید. کلیدی را فشار داد، چند ثانیه بعد چراغ برای ما سبز شد و برای خودروها قرمز. بیشتر از پنجاه خودرو ایستادند تا ما دو نفر رد شویم، و رد شدیم. مکانیسم آن را فهمیدم.

با گذشت ساعتی، قصد برگشت داشتم. من تنها بودم و دوچرخه سوار نبودش. هیچ کس دیگر هم اضافه نشد.
من خجالت می‌کشیدم آن دکمه را فشار دهم تا ده‌ها خودرو متوقف شوند برای اینکه "من" رد شوم.
چندین دقیقه ایستادم تا شاید کسی اضافه شود که نشد. نم‌نم باران هم شروع شد.

بالاخره دل به دریا زدم و دکمه را فشردم. یک دقیقه بعد چراغ برای ماشین‌ها قرمز شده بود و چراغ برای "تنها من" سبز بود. هر دو مسیر رفت و برگشت اتوبان خودروها ایستاده بودند و من با صورتی قرمزتر از چراغ راهنمایی خودروها، و با احساس شرمندگی و عجله رد می‌شدم. آنقدر سریع که وسط راه نزدیک بود زمین بخورم و یادم هست رانندۀ مهربانی اشاره می‌کرد چرا عجله می‌کنم!

همانجا من متوجه شدم زمین تا آسمان با آدم‌های اطراف فرق می‌کنم! من برای "خودم" احترام قائل نبودم. من آنقدر در آموزه‌های اجتماعی و دینی تواضع را تمرین کرده بودم که فکر می‌کردم "تشخص" نوعی خودخواهی است! من آمادۀ تحقیر بودم، چه از سوی حاکمیت چه از سوی هر قدرتمندی!
من حتی خدا را هم به زور پذیرفته بودم، از ترس جهنمش!!
من یک بیمار بودم، که "دیده نشدنم" را و مرگ تدریجی‌ام را، عادت کرده بودم!
من رعیت بودم، نگران خوردن توسری از قدرتمندان، و من خودم را باور نداشتم.

اما این روزها در کلاس درس به وضوح می‌بینم نسل جدید دیگر مثل ما، ظلم را تقدیر خود نمی‌داند، نسل جدیدی خودش را محق می‌داند. سینه‌اش را جلو می‌دهد و با جدیت، همان را که می‌خواهد فریاد می‌کند. زیر بار هر دستوری نمی‌رود.
و حتی از همان اروپایی‌ها حق و حقوق خود را بیشتر می‌شناسد!

من هر روز می‌بینم دانش‌آموزان جدید چقدر شخصیت دارند، و شک ندارم این نسل سرنوشت کشور را عوض می‌کند.

نسلی که گول داستان‌های ساختگی ما را نمی‌خورد. نمی‌پذیرد این دنیا بدبخت باشد تا شاید آن دنیا خوشبخت شود، شاید!
نمی‌پذیرد هر کسی حق دارد برایش تعیین تکلیف کند. نمی‌پذیرد حتی معلمش خارج از برنامه درسی چیزی از او بخواهد.
شاید معجزۀ فضای مجازی است
شاید عکس العملی است به بی‌ارادگی ما
نمی‌دانم ولی مهم نیست.
مهم آنست که که ما با نسلی خلاق، نسلی جدی، نسلی اهل تحقیق، نسلی اهل تعقل، اهل دقت، و مهمتر از همه اینها نسلی که "خودشان" را می‌بینند. و مهم می‌دانند، طرف شده‌ایم.
این نسل برایش خنده‌دار است که قیم داشته باشد، که کسی صلاح او را بیشتر از خودش بشناسد.

این نسل بزودی همه چیز را در دست خواهد گرفت. مگر ما و مقاماتی که با خرافات بزرگ شده‌ایم، چقدر می‌خواهیم عمر کنیم...
مگر فرهنگ غلط "عدۀ اندکی درستکار و عده زیادی گمراه" چقدر می‌خواهد باقی بماند؟!

آینده خیلی زیبا خواهد بود
شک ندارم نسلی که خودش را می‌بیند
نسلی که قدر خودش را می‌داند
نسلی که با صدای بلند می‌گوید هست...
نسلی خواهد بود که ما را نجات خواهد داد.
نسلی که حاضر است...
آینده‌ای که با پلک بر هم زدنی می‌رسد
آیندۀ زیبا!
بسیار زیبا
منتظر کشور ماست.

* این حضور و غیاب را از کلاس همسرم کش رفتم، حتما راضی است. فقط برای اینکه شما هم مثل من روحیه بگیرید و روزتان زیباتر شود...

*فدای صدای این وروجک‌های آینده ساز*
...
کیک قابلمه ای
زهره
۲۲

کیک قابلمه ای

۱ ماه پیش
کیک#زعفران #کاکائو #میوه خشک #چای# کیک
💎هفت بهشت زندگی!

بهشت اول:
آغوش مادریست که با تمام وجود،
بغلت کرد و شیرت داد

بهشت دوم:
دستان پدریست که برای راه رفتنت
با تو کودکی کرد

بهشت سوم:
خواهر یا برادریست که برای ندیدن
اشکهایت، تمام اسباب بازیهایش را به تو داد

بهشت چهارم:
معلمی بود که برای دانستنت
با تمام بزرگیش، هم سن تو شد
تا یاد بگیری

بهشت پنجم:
دوستی ست که روز ازدواجت،
در آغوشت کشید و چنان در
آغوشش فشرد که انگار آخرین
روز زندگیش را تجربه میکند

بهشت ششم:
همسرتوست که با تمام وجود در
کنار تو معمار زندگی مشترک تان است،
گویی دو شاخه از یک ریشه اید

بهشت هفتم :
فرزند توست که خالق زیبایی های آینده است

آری شاید هر کدام از ما تمام
هفت بهشت را نداشته باشیم
اما
بهشت همین حوالیست

یک وقت دیر نشود برای بهشت رفتنت...
بهشت را با همه قلبت حس کن،
همین نزدیکیست..
...
آب هویج بستنی
زهره
۱۷

آب هویج بستنی

۲ ماه پیش
آب هویج# بستنی # هویج# آب هویج #
وای اگر مَرد گدا یک شبه سلطان بشود ،
مثل این است که گرگی سگ چوپان بشود.......

سرزمینی که در آن قحط شود آزادی ، گرچه دیوار ندارد ، خود زندان بشود!

ناخدا دلخوش این آبی آرام نباش
وای از آن لحظه ، که هنگامه ی طوفان بشود.
✍️شعر از #علی_دشتی
...
سوهان عسلی
زهره
۳۲

سوهان عسلی

۲۹ بهمن ۹۹
قلب، مهمانخانه نيست که
آدم‌ ها بيايند
دو سه ساعت يا دو سه روز
توی آن بمانند و بعد بروند
قلب، لانه‌ ی گنجشک نيست که
در بهار ساخته بشود
و در پاييز باد آن را با خودش ببرد
قلب؟ راستش نمی‌دانم چيست،

اما اين را می‌دانم که
فقط جای آدم‌های خيلی خوب است!


📘 يک عاشقانه آرام
✍🏻 #نادر_ابراهیمی
...
سالادفصل
زهره
۵۳

سالادفصل

۳۰ دی ۹۹
سالاد#فصل#خیا#گوجه#کاهو#هویج#کلم #
💎شازده کوچولو: به نظر میرسه آدم چیزای زیادی برای خوشبخت بودن لازم داره.

گفتم: نه اینطور نیست. خوشبختی از بودن میاد نه از داشتن؛ از تقدیر و قدردانی بابت هر آنچه الان داری، نه عجله برای بدست آوردن چیزایی که نداری.

آسون‌ترین و مستقیم‌ترین راهِ خوشبختی خوشحال کردن آدم‌هایی هست که در اطرافمون هستن. عشق رو باید با عشق ورزیدن یاد گرفت. همه‌ی ما توانایی عشق ورزیدن داریم، حتی با یه لبخند، چون این‌کار به همون اندازه به خود ما انرژی میده که به کسی که بهش لبخند زدیم.


📕بازگشت شازده پسر
...
فلافل
زهره
۸۱

فلافل

۲۷ دی ۹۹
فلافل#جنوب#خیارشور#گوجه#سس #کاهو#
👇👇👇👇 قرص سردرد ......

پسری برای پیدا کردن کار از خانه به راه افتاده و به یکی از فروشگاههای بزرگ که همه چیز میفروشند رفت…

مدیر فروشگاه به او گفت : یک روز فرصت داری تا به طور آزمایشی کار کرده و در پایان روز با توجه به نتیجه کار در مورد استخدام تو تصمیم میگیرم.

در پایان اولین روز کاری مدیر به سراغ پسر رفت و از او پرسید که چند مشتری داشته است ؟

پسر پاسخ داد که یک مشتری

مدیر با ناراحتی گفت: تنها یک مشتری …؟ بی تجربه ترین متقاضیان کار در اینجا حدقل ۱۰ تا ۲۰ فروش در روز دارند. حالا مبلغ فروشت چقدر بوده است ؟

پسر گفت: ۱۳۴,۹۹۹٫۵۰ دلار

مدیر فریاد کشید : ۱۳۴,۹۹۹٫۵۰ دلار …..؟

مگه چی فروختی ؟

پسر گفت : اول یک قلاب ماهیگیری کوچک فروختم، بعد یک قلاب ماهیگیری بزرگ، بعد یک چوب ماهیگیری گرافیت به همراه یک چرخ ماهیگیری ۴ بلبرینگه. بعد پرسیدم کجا میرید ماهیگیری ؟ گفت : خلیج پشتی

من هم گفتم پس به قایق هم احتیاج دارید و یک قایق توربوی دو موتوره به او فروختم

بعد پرسیدم ماشینتان چیست و آیا میتواند این قایق را بکشد؟ که گفت هوندا سیویک
من هم یک بلیزر دبلیو دی۴ به او پیشنهاد دادم که او هم خرید..

مدیر میگه اون اومده بود قلاب ماهیگیری بخره تو بهش قایق و بلیزر فروختی ؟

میگه نه، اومده بود قرص سردرد بخره من بهش پیشنهاد کردم بره ماهیگیری برای سردردش خوبه
و اين سرنوشت انسانهای بزرگ و نابغه است.

" کارل استوارت "
صاحب بزرگترين هايپرمارکتهای دنيا..
...
سالاد
زهره
۵۲

سالاد

۴ دی ۹۹
چه زیبا گفت احمد شاملو:
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ گفت :
ﺍﺯ ﻫﺮ کسی،
ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺧﻮﺩﺵ ﺗﻮﻗﻊ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ..‌.!
ﺍﺯ ﻋﻘﺮﺏ ﺗﻮﻗﻊ ﻣﺎﭺ ﻭ ﺑﻮﺳﻪ ﻭ ﺑﻐﻞ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ باش...!
"ﺍﻻﻍ" ﮐﺎﺭﺵ ﺟﻔﺘﮏ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻦ ﺍﺳﺖ...
"ﺳﮓ" ﻫﻢ ﮔﺎﻫﯽ ﮔﺎﺯ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ، ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻣﯽ ﺗﮑﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ..‌.
"ﮔﺮﺑﻪ" ﻫﻢ ﺗﮑﻠﯿﻔﺶ ﺭﻭﺷﻦ ﺍﺳﺖ...!
ﺣﺎﻻ تو هی ﺑﯿﺎ ﺩﺳﺘﺖ ﺭﺍ ﺗﺎ ﻣﭻ ﺑﮑﻦ ﺗﻮﯼ ﮐﻮﺯﻩ ﻋﺴﻞ،
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺩﻫﻦ ﺁﺩﻡ ﻧﺎﻧﺠﯿﺐ...!
ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯽ گفت...!
ﺗﻮﻗﻌﺖ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﮐﻢ ﮐﻨﯽ،
ﻏﺼﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﻫﻢ ﮐﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ...
ﺭﺍﺣﺘﺘﺮ ﻫﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﯽ.‌..!
من زندگی خودم را میکنم و برایم مهم نیست چگونه قضاوت میشوم
چاقم، لاغرم، قد بلندم، کوتاه قدم، سفیدم، سبزه ام...
همه به خودم مربوط است.

مهم بودن یا نبودن رو فراموش کن،
روزنامه ی روز شنبه زباله ی روز یکشنبه است...
زندگی کن به شیوه خودت با قوانین خودت با باورها و ایمان قلبی خودت
مردم دلشان می خواهد موضوعی برای گفتگو داشته باشند
برایشان فرقی نمی کند چگونه هستی
هر جور که باشی حرفی برای گفتن دارند
شاد باش و از زندگی لذت ببر
چه انتظاری از مردم داری..!؟
آنها حتی پشت سر "خدا" هم حرف می زنند.
...
شام یلدا
زهره
۲۹

شام یلدا

۴ دی ۹۹
شام یلدا#سبزی پلوباماهی#کباب#زیتون پرورده#ترشی#
#داستان.باد.و.برگ



💎باد که سر مست از قدرت خود بود در دشت از میان بوته ها با ساز خودش می رقصید و میرفت تا رسید به درخت چنار از باده ی مستی با تازیانه افتاد به جان شاخ و برگ چنار
هرچه بر خشم خود می افزود برگ ها بیشترآواز سر مدادند و می رقصیدند
تا اینکه یک برگ از ضرب تازیانه ی باد از شاخه جدا شد و برگ می رقصید و آوای آزادی سر می داد
باد گفت خوشی تو از چیست
برگ گفت نه به بهار دلبسته می شوم و نه از باد خزان دلسرد
برگ به آرامی بر روی رود وحشی افتاد
رودخانه به تلاطم افتاد تا برگ را غرق کند اما نتوانست
رود خانه که خسته از تلاطمات شد به برگ گفت به خاطر چی هر چه به تلاطم خودم اضافه می کنم ولی بازهم غرق نمی شوی

برگ که بر موج رود سوار بود به رود گفت
چون دل بر این دنیا نبسته ام غرق در دنیا هم نخواهم شود
و برگ آرام آرام به سمت ساحل رفت و بر سینه ی سنگ نشست
باد و رودخانه به سنگ گفتند ما نتوانستیم در گرد باد و تلاطمات برگ را نابود کنیم ولی تو می توانی
اگر حرکت کنی به زیر جسم سنگین تو اسیر خواهد شد
باد شروع به حل دادن سنگ کرد و رود خانه زیر پای سنگ را سست کرد سنگ خود را به حرکت در آورد تا برگ را به زیر کشد
برگ بر اثر حرکت سنگ به آرامی از روی سنگ بلند شد و بر روی ساحل نشست
سنگ غلطان غلطان رفت و در درون رود غرق شد
برگ گفت نه به بهار دلبسته میشوم و نه از باد خزان دلسرد چون دل بر این دنیا نبستم غرق در دنیا هم نخواهم شد نه از مستی ایام خوشم نه از تلخی ایام ناخوشم

چون برگ باشیم،آزاد و رها و بدور از دلبستگی به دنیا و تعلقاتش....

...
کیک اسفنجی
زهره
۲۱

کیک اسفنجی

۳ دی ۹۹
💎ساعت دروغ می‌گوید. زمان دور یک دایره نمی‌چرخد. زمان بر روی خطی مستقیم می‌دود. و هیچگاه، هیچگاه، هیچگاه باز نمی‌گردد. ایده ساختن ساعت به شکل دایره، ایده جادوگری فریبکار بوده است. ساعت خوب، ساعت شنی است. هر لحظه به تو نشان می.دهد که دانه‌ای که افتاد دیگر باز نمی‌گردد. و به یادمان می‌آورد که زمان خط است نه دایره و زمان رفته دیگر باز نمی‌گردد. نه افسوس، نه اصرار، بر اين خط بی انتها تاثيری ندارد. تفسيرش بماند برای اهل‌اش. همين. فریبی که ما را خرسند می‌کند بیش از صد حقیقت برای ما ارزش دارد.

📙تمشک تیغ دار
✍🏻 آنتوان چخوف
...
یلدای99
زهره
۱۷

یلدای99

۳ دی ۹۹
یلدای کرونایی#انار#هندوانه#کیک#ژله هندوانه ای#آجیل#شکلات#
🍉🍉🍉🍉 در انتهای کوچه آذر
دختریست به نام یلدا.
با موهای بلند و مشکی،پوستی سفید و گونه های سرخ مثل انار.
دختری که منتظر است کسی بیاید و با عشق،دقایق منجمدش❄️ را گرم کند.
آواز با هم بودن را در گوش هایش زمزمه کند و با دیدار های کوتاه دوست داشتن های ته نشین شده اش را تکان دهد.
کسی که برای حال آشفته اش،حافظ بخواند و برای نگاه های زمستانی اش،ساز گرما بزند.
سال هاست که همه،دقیقه آخرِ انتظارِ یلدا را جشن می گیرند اما هیچ کس نمیداند که او،تنها برای دیدن معشوقی💔 انتظار میکشد که رسیدن به آن،امیدی محال است.
زمستانِ سرد⛄️،مقصد یلدایی بود که با هزاران آرزو برای دیدار با تنها یارِ پنهانی اش “بهار”جاده طولانی پاییز را پیموده بود.

یلداتون مبارک پاپیون هایی عزیز❤😘🍉🍉🍉🍉
...
املت خیلی خوشمزه من
زهره
۱۰۸
املت گوجه فرنگی#تزئین#گوجه فرنگی#خوشمزه#املت#

↫͛̾❨̶꯭🌙❩ایده از کدبانوی عزیزپاپیونی نفیسه بانو↫͛̾❨̶꯭🌙❩
💏💏💏💏💏💏💏💏💏💏💏💏💏💏💏💏💏💏💏
مشکلات عروسها با خانواده شوهر 😰

اگه همیشه باهاشون رفت و آمد کنی می گن: سیریش😡
اگه رفت و آمدتو کم کنی می گن: سليته خانم قطع رابطه کرده😳


اگه حرف بزنی می گن : حرفاش تمومی نداره وراج
اگه حرف نزنی می گن:از قصد ميخواد مارو تحويل نگيره😷


اگه بخری و شیک بپوشی می گن : با ولخرجي پدر پسرمونو در آورد 😒😕
اگه ساده بپوشی می گن : آبرومونو برد


تو مهمونیا کمک کنی می گن : می خواد خودشو زرنگ نشون بده 👍
اگه کمک نکنی:می گن خجالت نمی کشه انگار اومده مهموني


بچه هاتو ببری خونه شون می گن: بچه هاشو میاره اینجا بازی کنند👶👦👧
اگه نبری می گن: داره بچه هاي پسرمونو از ما دور ميكنه😰😣


اگه از خودت و خانوادت براشون بگی می گن : باز پز خانوادشو داد
اگه نگی می گن : میاد خبر می گیره واسه خانوادش و میره 😭😖


اگه همه مهمونیاشونو بری می گن : از هیچ چیزی نمی گذره 🙅
اگه نری می گن : اگه خانواده خودش بود که می رفت 😡


راهی نداری جز اینکه پسرشونو بهشون پس بدی، پسش بده خودتو خلاص كن 😂😂😂
...
ماکارونی رنگی
زهره
۹۰

ماکارونی رنگی

۴ مهر ۹۹
ماکارونی رنگی#سالاد#سیرترشی#دوغ#قرمز#آبی#سبز#زرد#
💎شهر هرت کجاست...؟!!

- شهر هرت جایی است که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب.
- شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند، بعد همدیگر را می شناسند.

- شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند..
- شهر هرت جایی است که درختها علل اصلی ترافیک اند و بریده می شوند تا ماشینها راحت تر برانند.
- شهر هرت جایی است که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند.
- شهر هرت جایی است که شوهرها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند، اما حوصله 5 دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند.

- شهر هرت جایی است که با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده، چند چادر برپا کرد.
- شهر هرت جایی است که خنده نشان از جلف بودن را دارد.

- شهر هرت جایی است که مردم سوار تاکسی می شوند زود برسند سر کار تا کار کنند و پول تاکسی شان را در بیاورند.
- شهر هرت جایی است که نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریال های تلویزیونی را توی کاخها می سازند.

- شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکوم است.
- شهر هرت جایی است که هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی.

- شهر هرت جایی است که وقتی می روی مدرسه کیفت را می گردند، مبادا آئینه داشته باشی.
- شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است.
- شهر هرت جایی است که وارد خانه ات شوی برادر و پدرت را می توانی ببوسی اما همسرت را نه ...

- شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می پرسند می خوای با این آقا زندگی کنی می گه: نمی دونم هر چی بابام بگه!
- شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی 500 نفر را دعوت می کنی و شام میدهی تا بروند و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنند ...

- شهر هرت جایی است که مردمش پولشان را توی صندوق امام زاده میریزند و دعا میکنند که آنها را از فقر نجات بدهد...
- شهر هرت جایی است که به بعضی از بیسوادها میگویند پروفسور.

- شهر هرت جایی است که در آن دلال و دزد به مهندس و دکتر فخر میفروشند.
- شهر هرت جایی است که مردگان مقدسند و از زنده ها محترمترند.
- شهر هرت جایی است که اگر از یک نفر دزدی کنی مجازاتت میکنند.
اگر از 80َ میلیون نفر بدزدی آزادی!

- شهر هرت جایی است که پدر و مادرت وقتی که زنده اند روی گوشت ندیده اند، اما بعد از مرگش به 800 نفر بختیاری میدهی تا آبروی پدرت نره!
- شهر هرت جایی است که در کشورت بیکاری بیداد میکند. تو در ونزوئلا برای جوانانش شغل ایجاد میکنی!

- شهر هرت جایی است که با قسم دروغ گرانفروشی میکنی، تا پول جمع کنی و به زیارت بروی!

شهر هرت کجاست ...؟!

...
پف پفی#
زهره
۳۹

پف پفی#

۲۹ شهریور ۹۹
#دلنوشته_پاییز

💎قدم هایم را که تندتر میکنم بیشتر گوش نوازی میکند
لذت شنیدن صدای خِش خِش یک طرف
چشم نوازی رنگ های اصیل و پر از حس طرف دیگر
بعد از دو هفته، امروز پیاده روی خیلی چسبید
به قصد به آنسوی خیابان رفتم که برگ بیشتری سنگفرش خیابان را رنگی کرده بود،
دل را به دریا زدم و بیخیال واکسِ براق کفش هایم شدم که گویا نیاز داشت به زبان آید التماس کند که نروو

لحظه ای با خود به این فکر کردم که به همان اندازه که ما از برگ های پاییزی لذت می بریم
آیا برگ های خسته ی پاییزی هم از قدم های سنگینِ ما انسان ها به روی خودشان احساس خاصی دارند یا نه !

واقعا که ما انسان ها، عجیب هستیم و البته پیچیده،
از برگ ریزان پاییز لذت میبریم و به برگ ریزان کَردن وجودِ خود لحظه ای فکر نمی کنیم!

با شروع پاییز آماده ی عاشقی می شویم و از عشق درونِ خود بی خبریم!

با دیدن رنگ های پاییزی سلفیِ دوربینمان چلیک چلیک میکند و اما در آینه به بالا رفتن سن توجه نمیکنیم!

و این پاییز هم میگذرد و چی نصیبمان میشود !؟
خاطراتی زیبا ؟!
خب این که بهانه است
فشارهای کاری و شیفت های زیاد !؟
خب این که همیشگی است
این ها را وِل کن رفیق !
پاییز وقت ریزشِ بارِ اضافی است،
چه از درخت و چه از انسان!
مگر هر دو جان ندارند؟!
مگر هر دو نیاز به بهار ندارند؟!
پس چرا فقط درخت و برگانش نماد پاییز شده اند!؟

بیا تا در این فصل، در این عصر، در این دوره ...
سُنت شکنی کنیم ...
بیا تا ما اینبار زودتر از درختان برگ ریزانمان را شروع کنیم، خودمان را خلاص کنیم از هر چه تیرگی و سیاهی است، از هرچه که سنگینمان کرده،
تباهی و تلافی را بریزیم،
تا سپیدی و زلالی نصیبمان گردد

ناله و فغان را بریزیم،
تا لاله و جهان نصیبمان گردد

کینه و نفرت و بدلی رود تا
شفا و عزت و خوشدلی گردد روا

بیا پاییز را از خود بسازیم
شک ندارم که خدا از ساختار پاییز،
از این عظمت بیکران قصد و نیتی داشته
و خدا عالم است به آنچه انجام داده
بیا پاییز را درخود بسازیم

...
کاچی
زهره
۵۱

کاچی

۲۴ شهریور ۹۹
#کاچی #آرد گندم#بادام#خلال پسته#گل محمدی#کاچی #خوشمزه#
آدم فضایی تو اتاقش نشسته بود و کتاب ترسناک میخوند.
اونقدر از کتابی که میخوند وحشت کرده بود که رنگ سبز رنگش کبود شده بود!
نفس عمیقی کشید...
کتابو گذاشت رو میز کنارش پتو رو تا روی سرش بالا کشید و همونطور که از ترس میلرزید سعی کرد ب خودش دلداری بده.
آدم فضایی با صدای لرزونی گفت: نه آدم ها واقعیت ندارن!
...
مشاهده موارد بیشتر