مادرانه
مادرانه

دستور پختی یافت نشد

 پلو مرغ

پلو مرغ

۳ روز پیش
سلام دوستان خوبم 😊
این گلهای زیبا تقدیم روی ماه و قشنگتون 🌹🌸🌷🌼🌹🌸🌷🌼
امیدوارم به یمن مبارکی روزهای قشنگی که در پیش رو داریم زندگیهاتون پر از اتفاقات شاد و زیبا باشه و حال دلهاتون خوبِ خوبِ خوب 🎉🎁💕

برای درست کردن این غذا، مرغ رو با سبزیجاتی که در خونه داشتم شامل پیاز و هویج و فلفل دلمه ای (هر سه رنگ) سرخ کردم و با اضافه کردن زعفران و ادویه و رب گذاشتم نیم پز بشه. بعد از اینکه پلوی دم بختم آبش کشیده شد، مرغ رو لای پلو گذاشتم و از آب مرغ روش ریختم تا با طعم و مزه مرغ دم بکشه.
طعم دلچسبی داشت این غذای خوشمزه 😋😋😋

این دفعه دو قسمت از "عاشقانه های شهدا" مربوط به یک شهید را براتون آوردم. در استوریهای قبلی این شهید والا مقام رو خدمتتون معرفی کردم.

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 عاشقانه های شهدا 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

اشک میریختم و اون...
مدام منو میبوسید و میگفت...💕
"اجازه میدی برم…؟"
حالا دیگه بوسه‌هاش هم آرومم‌ نمیکرد...
چرا باید راضی میشدم...؟
گریه میکردم😭 و حرف میزدم...
.
#گفتی_چو_جان_دهی_به_عوض_بوسه_ای_دهم…
#این_خونبها_ست_مزد_وفا_را_چه_میکنی…؟

‌گفت:
"نه میتونم تو این وضعیت تنهات بذارم و برم...💜
نه میتونم سفرمو کنسل کنم...😔
تو بگو چیکار کنم...؟"
گفتم:
"قول بده این اولین و آخرین سفر سوریه ت باشه و...🌸
خطری تهدیدت نکنه...💜"
خندید 😊 و گفت:
"این که دیگه دست من نیست...!"
گفتم:
"اصلاً بیرون از حرم نرو...💜"
گفت: "باشه زهرا جان...💕
اجازه میدی برم...؟
‌پاشو قرآنو بیار..."
اشکام امونم نمیداد...
😭
#به_مرگ_راضی_ام_اما_به_رفتنت_هرگز…
#نرو_بمان_و_بمیران_مرا_در_آغوشت...
.
وابستگی زیادی به زن و زندگیش داشت...💕
بعد از اون خواب...
سوریه فکرمو حسابی مشغول کرده بود...
وقتی که راضی نشد بمونه...
بهش گفتم:
💚
#ببین_میتوانی_بمانی_بمان...
#عزیزم_هنوزم_جوانی_بمان...
💚
"درسته که راضی به رفتنت نیستم...
ولی خوابی دیدم که میدونم حضرت زینب(س) دعوتت کرده..."
فکر میکردم بی بی واسه زیارت طلبیدتش...
گفت: "چطور زهرا…؟"
خوابمو تعریف کردم... وقتی گفتم:
"امضای بی بی زینب(س) پای نامه بود...."
به قدری خوشحال شد...
که حقیقتاً این خوشحالی...
با تموم شادیهایی که قبلا ازش دیده بودم...
خیییییلی فرق داشت...
گفت:
"اگه بدونی چقدر خوشحالم کردی زهرا جان...💜
خانومم...💜
عزیزم...💜"
با عصبانیت گفتم:
"چرا که نه...چرا خوشحال نباشی...؟!
شما که به آرزوت میرسی...
تنهام میذاری و میری سوریه...
اصلا منو میخوای چیکار...؟"
گفت:
"انصافاً خودت که خوابشو دیدی…
دیگه نباید جلومو بگیری...
انگاری من انتخاب شدم..."

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 عاشقانه های شهدا 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

روزایی که پیشم نبود و میرفت مأموریت،
واقعاً دوریش واسم سخت بود😔
وقتمو با درس و دانشگاه پر میکردم📚
با دوستام میرفتم بیرون...
قرآن میخوندم...
خبر شهادتشو که شنیدم😭
خیییلی ناراحت شدم💔
تو قسمتی از وصیت نامه ش نوشته بود:

"زیبای من💜 ️خدانگهدار..."

اوج احساسات و محبتش بود😌
بیقرار بودم حالم خیلے بد بود😔
هر شب با خدا حرف میزدم
التماس میکردم که خوابشو ببینم...
که ازش بپرسم...
چرا رفت و تنهام گذاشت؟؟💔

با حضرت زینب (سلام الله عليها)
حرف ميزدم
رو به خدا كردم و گفتم: "خدایا...
راضی ام به رضای تو…
اون واسه حضرت زینب
(سلام الله عليها) رفت"

بعدش قرآن خوندم و خوابیدم💚
اومد به خوابم💜
تو خواب بهش گفتم:
تو قووول دادی که برگردی
چرا تنهااام گذاشتی...؟😭
چرا رفتی؟😭
گفت:
من اسمم جزو لیست شهدا بود💚
من مذهبی زندگی کردم!

گفتم:
پس من چی…؟ چطوری این مصیبتو تحمل کنم؟💔
تو که جات خوبه...☺️بگو من چیکار کنم..؟😭

گفت:
برو یه خودکار بیار!
اسممو رو کاغذ نوشت✍
تو پرانتز…💜️"همسر مهربونم"❤💜

گفت:
"ما تو این دنیا آبرو داریم!
شفاعتتو میکنم 😊💜
با صدای اذون صبح بود که از خواب پریدم
دیگه آرامش گرفتم💚
دیگه الان از مردن نمیترسم...🌷
میدونم شوهرم اون دنیا شفاعتمو میکنه🌹

عقدمون💍
۲۹ اسفند سال ۹۱ بود...
روز ولادت
حضرت زینب (سلام الله علیها)
شروع و پایان زندگیمونم با خانوم حضرت زینب (سلام الله علیها )
گره خورده بود...💚

✍ همسر شهید امین کریمی چنبلو


#عاشقانه_های_شهدا
#سبک_زندگی_شهدا
#شهید_مدافع_حرم
#شهید_امین_کریمی_چنبلو
#صبر_زینبی
...
خورش قرمه سبزی

خورش قرمه سبزی

۶ روز پیش
سلام دوستان خوب و مهربونم 😊
امیدوارم حالتون خوب باشه و ایام به کام و شادی 🌸🌸🌸
پیشاپیش میلاد با سعادت پیامبر اکرم حضرت محمد مصطفی صلوات الله علیه را خدمتتون تبریک عرض میکنم 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🎉🎉🎉🎉🎉🎉

این روزها زلزله آذربایجان شرقی و خسارتهایی که به بار آورده هممون رو ناراحت کرده 😞 واقعا توی این هوای سرد زندگی داخل چادر خیلی سخته، انشالله به لطف خدای مهربون اسکان دائم هموطنان زلزله زده هر چه سریعتر انجام بشه و اونها هم با خیال راحت سر به بالین بگذارن.

عکس مربوط میشه به تابستون و سفرمون به خونه پدرم اینا، خورش قورمه سبزی دستپخت مامان خانم گل که توی فامیل بی نظیره 😋

خیلی خوشحالم که "عاشقانه های شهدا" رو دوست دارید، این دفعه هم استوری ها رو دنبال کنید.

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 عاشقانه های شهدا 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

محمد حسین اهل خوشحال ڪردن و سورپرایز کردن بود.😍

نامزدے ما هم شیرینے خاصی داشتـــ.😋

4 ماه دوست‌داشتنے!💞

دائماً حسین‌آقا سورپرایزم می‌کرد،مثلاً تماس مے‌گرفتم و با حالت دلتنگے‌ می‌پرسیدم «آخر هفته تهران می‌آیی؟» می‌گفت «باید ببینم چه می‌شود!» چند ثانیه بعد، آیفون به صدا در می‌آمد و حسین‌آقا پشت در 🚪ایستاده بود!😅

یادم هست یڪ‌بار دیگر می‌خواستم برای خرید به بیرون بروم پول نداشتم هرچه فکر کردم چه کنم، به نتیجه‌ای نرسیدم! 😞
خجالت می‌کشیدم از پدر و مادرم پول بخواهم. نشستم به مطالعه اما تمام فکرم به خرید بود. مشغول ورق ‌زدن کتابم📖 بودم که دیدم 30 هزار تومن💸 پول لای آن استـــــ!😅😍

از پدر و مادرم سوال کردم که آنها پول برایم گذاشته‌اند؟ گفتند نه! مامان گفت «احتمالاً کار حسین‌آقاست!» خریدم را انجام دادم و بعداً هرچه تماس گرفتم و از او پرسیدم، طفره می‌رفت. می‌گفت «نمی‌دونم! من؟ من پول بگذارم؟»
حتی این مدل کارها را برای خانواده‌ام هم انجام می‌داد عادتی که بعدها هم ترک نشد.😇

✍ همسر شهید محمد حسین حمزه


#عاشقانه_های_شهدا
#سبک_زندگی_شهدا
#شهید_مدافع_حرم
#شهید_محمد_حسین_حمزه
#صبر_زینبی
...
دوپیازه

دوپیازه

۲ هفته پیش
سلام دوستان خوب و مهربونم
امیدوارم در کنار خانواده های محترمتون روزگار خوشی رو سپری کنید. عزیزانم بیایید سعی کنیم ساده و بی تکلف زندگی کنیم و خیلی خودمون رو درگیر حواشی و زوائد زندگی مادی نکنیم چرا که این دنیا همچون برق و بادی در حال گذره و سالهای عمر ما محدود.

این هم عکس دوپیازه من که شد شام سریع یک شبمون با مخلفاتی که در خونه موجود بود.

از دوستانی که در پست قبل از "عاشقانه های شهدا" استقبال کردند ممنونم و توجه شما رو به ادامه اون جلب میکنم.

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 عاشقانه های شهدا 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

قبل ازدواج ، هر خواستگاری که میومد
به دلم نمی‌نشست...!😔
اعتقاد و ایمان همسر آیندم خیلی واسم مهم بود،دلم میخواست ایمانش واقعی باشه نه به ظاهر و حرف...
میدونستم مؤمن واقعی واسه زن و زندگیش ارزش قائله...

شنیده بودم #چلّه_زیارت_عاشورا خیلی حاجت میده...
این چله رو آیت الله حق شناس توصیه کرده بودن...
با صد لعن و صد سلام...😅
کار سختی بود اما ‌به نظرم ازدواج موضوع بسیار مهمی بود...
ارزششو داشت واسه رسیدن به بهترینا سختی بکشم...😉
۴۰ روز به نیت همسر معتقد و با ایمان...

۴،۳روز بعد اتمام چله خواب شهیدی رو دیدم، چهره‌ ش یادم نیست ولی یادمه لباس سبز💚 تنش بود و رو سنگ مزارش نشسته بود.
دیدم مردم میرن سر مزارش و حاجت میخوان ولی جز من کسی اونو نمی دید انگار...😞

یه تسبیح سبز رنگ داد دستم و گفت:
"حاجت روا شدی..." 😍
به فاصله چند روز بعد اون خواب...
امین اومد خواستگاریم
از اولین سفر سوریه که برگشت گفت:
"زهرا جان…
واست یه هدیه مخصوص آوردم..."
یه تسبیح سبز رنگ💚 بهم داد و گفت:"زهرا، این یه تسبیح مخصوصه،
به همه جا تبرک شده و...😍
با حس خاصی واست آوردمش این تسبیح رو به هیچ‌ کس نده...🙏
" تسبیحو بوسیدم و گفتم:
"خدا میدونه این مخصوص بودنش چه حکمتی داره..."💚
بعد شهادتش خوابم برام مرور شد.
تسبیحم سبز💚 بود که یه شهید بهم داده بود...

✍ همسر شهید امین کریمی چنبلو


#عاشقانه_های_شهدا
#سبک_زندگی_شهدا
#شهید_مدافع_حرم
#شهید_امین_کریمی_چنبلو
#صبر_زینبی
...
کیک یخچالی شکلاتی
سلام دوستان و همراهان همیشگی
امیدوارم حالتون خوبه خوبه خوب باشه 😊
حلول ماه مبارک ربیع الاول رو خدمت شما عزیزان دل تبریک و تهنیت و شادباش عرض میکنم 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉

از صمیم قلب دعا میکنم ماه ربیع الاول برای شما ماهی سرشار از آرامش و برکت و رزق های مادی و معنوی باشه 🍀🌷💕💑

حالا که دلهامون معطر به نام و یاد امام حسین علیه السلام شده، انشالله به مدد و یاری پیامبر عزیزمون دلهامون و بعد زندگیهامون رو هر چه بیشتر مهدوی کنیم.

دوستان خوبم براتون یه عیدانه قشنگ دارم 🎁🎁🎁🎁
انشالله اگه خدا توفیق بده در این پست و پستهای آینده قصد دارم برشهای کوتاهی از زندگی عاشقانه شهدای عزیزمون رو بگذارم. این مطالب از زبان همسران محترم شهدا نقل شده است.
همچنین در کنار این پستها، بعضی از مطالب مرتبط با هر پست رو استوری خواهم کرد.
ممنون میشم نظرات خودتون رو به من بگید.

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 عاشقانه های شهدا 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
‌ از اول نامزدیمون...💍
با خودم کنار اومده بودم که من،
اینو تا ابد ڪنارم نخواهم داشت...💔
یه روزے از دستش میدم...😞
اونم با #شهادت...
وقتی كه گفت میخواد بره...🚶
انگار ته دلم ،آخرین بند پاره شد...💔
انگار میدونستم ڪہ دیگه برنمیگرده...
اونقد ناراحت بودم...
نمیتونستم گریه کنم...
چون میترسیدم اگه گریه ڪنم،
بعداً پیش ائمه(ع) شرمنده شمـ 😞
يه سمت ايمانم بود و
يه سمت #احساسم...
احساسم ميگفت جلوش وایسا نذار بره...❌
ولی ایمانم اجازه نمیداد...
یعنی همش به این فکر میکردم
که #قیامت...
چطور میتونم تو چشماے #امیرالمؤمنین(ع)نگاه کنم و...
انتظار شفاعت داشته باشم...😕
در حالےکه هیچ کاری تو این دنیا نکردم...
اشکامو که دید...😢😭
دستامو گرفت و زد زیر گریه و گفت...😭
"دلمو لرزوندی ولی ایمانمو نمیتونی بلرزونیـــــا..."
راحت کلمه ی...
❤...دوستت دارم...❤
💕...عاشقتم...💕
رو بیان میڪرد...
روزی که میخواست بره گفت...

#عاشقت_هستم_شدیدا_دوستت_دارم_ولی…
#دلبری_ها_یت_بماند_بعد_فتح_سوریه…

"من جلو دوستام،پشت تلفن نمیتونم بگم...
❤...دوستت دارم...❤
میتونم بگم...
💔...دلم برات تنگ شده...💔
ولی نمیتونم بگم #دوستت_دارم...
چیکار کنم...؟!"
گفتم...
"تو بگو یادت باشه،
من یادم میفته...☺️
از پله ها که میرفت پایین...
بلند بلند داد میزد...
❣یادت باشـہ...
❣یادت باشـہ...
منم میخندیدم و میگفتم:
💕یادم هسسست...
💕یادم هسسست...😭

✍همسر شهید،حمید سیاهکالی مرادی


#عاشقانه_های_شهدا
#سبک_زندگی_شهدا
#شهید_مدافع_حرم
#شهید_حمید_سیاهکالی_مرادی
#صبر_زینبی
...
باقالی پلو با گوشت
به لطف خدا تونستیم چند ماه پیش یکی از مستحبات موکد دین رو برای آقا پسرمون انجام بدیم و ایشون رو عقیقه کردیم، بخشی از گوشت رو به شکل چلو گوشت پختیم و مهمونی گرفتیم و صله رحم و ...
بخشی از اون رو به شکل باقالی پلو با گوشت پختیم و بین چند خانواده پخش کردیم و بخشی رو که شکل آبگوشتی داشت بصورت خام به چند خانواده دادیم.

خداروشکر خیلی با برکت شد. انشالله خدا ازمون قبول کنه و پسرم و تمام فرزندان سرزمینم در سلامتی و امنیت و شادی زندگی کنند.

ادامه تجربه سفر پیاده روی اربعین
قسمت دوم:

به هیچکس نمیتونم بگم کمک میخوام، همه حالشون بده... پس این ماشین کو؟!!!

بچه هام آب ندارن... گفتم بشینید اینجا تا من بیام، میخوام برم آب بیارم... آماده شدم برم، یهو یکی صدا زد بیاید ماشین پیدا شد...

بدویید... پاشید...یکی از اقایون ماشین گرفته ... اما!!! من کدوم رو ببرم؟! کالسکه وسایل رو که خیلی سنگین بود... تو اون زمین خاکی راه نمی رفت... کالسکه بچه رو یا بچه هام رو که حال راه رفتن نداشتن!!

اول پسر کوچکم رو بغل کردم و از عرض جاده سریع رد شدم... باید کالسکه رو هم تحویل بدم. پسر بزرگم داره کالسکه وسایل رو میاره... گیر کرده... داره زور میزنه... بچه رو میدم بغل یکی از همراهان... کالسکه رو میدم به راننده بذاره بالا... اون یکی پسرم کو؟؟؟ بدو بدو میرم به سمت جایی که نشسته بودیم.. لب جاده ایستاده... میرم سریع میارم... حال نداره بیاد میکشم و میارم... وسط راه میرم کمک پسرم کالسکه رو هل میدیم...

حالت تهوع دارم... نگران بچه ها هستم... همسرم کجاست؟ چرا نیومده؟ نکنه ما بریم اون بمونه... دست تنهام...

بچه ها رو سوار میکنم... کلی راه تا نجف مونده... باید غذا و آب بردارم، به اندازه تو راه... دوباره یه ساک رو برمیگردونم... ذهنم کار نمیکنه... دیگه چی لازم دارم... یادم نمیاد... آب نداریم... چه کنم؟!

ساعت یک بعد از ظهره... میرم تو ماشین... یا خداااااااا... ماشین مثل کوره آتیش شده... حتی هوا واسه نفس کشیدن نیست، چون ماشین خاموشه کولر کار نمیکنه...

دوست دارم ماشین زودتر حرکت کنه... اما نه، همسرم هنوز نیومده... برم دنبالش؟! کجا رو بگردم؟! بچه ها حالشون بد شده....

همسرم رو از دور می بینم. لبخند میزنم بین اون همه سختی ، پیدا شدن یه محرم یه امید، یک لحظه همه جا رو برات بهشت میکنه... جا تنگه اما مهم نیست، فقط دوست دارم زودتر حرکت کنیم...

خدا رو شکر گذشت، خدا رو شکر کسی به بچه هایم بی احترامی نکرد... کسی بچه ها را نزد. گوشی پاره نشد... بچه ای گم نشد.. کسی سنگ نزد... مسخره نکرد.. خدا را شکر...

در راه آب هم به دستمان رسید... هوا هم خنک شد... بعد از نجف رفتیم کربلا...

الحمد لله در راه دوستان عراقی مثل پادشاهان از ما پذیرایی می کردند الحمد لله امام حسین علیه السلام خوب جبران کرد برامون.. لبخند از روی صورت بچه هام نمی افته.... رسیدیم کربلا... کربلااااااا...

پی نوشت:

"ما فقط سه ساعت تو صحرا، زیر آفتاب، توی گرما، با آب و غذا!! مونده بودیم... فقط سه ساعت!!!!!!"

#لا_یوم_کیومک_یا_اباعبدالله
...
نان رول دارچینی با خمیر همه کاره
سلام دوستان خوب و مهربونم
عزاداری ها و زیارت هاتون در ایام اربعین حسینی قبول درگاه حق تعالی
خداروشکر دیروز صبح همسرم به سلامت از سفر کربلا برگشتند و چشممون رو روشن کردند. انشالله تمام زائران امام حسین علیه السلام به سلامت به مقصد برسند.
این نون رول های دارچینی همراه با چای گرم رو برای پذیرایی از زائر کربلایی مون آماده کرده بودم.
روزی که همسرم وارد خاک عراق شدند به دلایلی ارتباط من با ایشون قطع شد و تا ۳۰ ساعت ازشون بیخبر بودم که این مسئله و بعضی اتفاقات حاشیه ای به شدت من رو نگران کرد، اما بعضی از دوستان، خواهرانه به من دلداری دادند و دعای خیر کردند که واقعا از صمیمم قلب ازشون ممنونم.

"مامانِ مینا" ی مهربونم، "مامان سلما" ی گلم و "Nora jan" با محبتم از اینکه اینقدر خوب و مهربونید و در کنارم بودید، ازتون ممنونم. 😊😘💕💕💕🌷🌷🌷

دوستان خوبم متن زیر تجربه یکی از دوستان هست که به پیاده روی اربعین رفتن. اگه تمایل دارید بخونید، یک مقدار طولانیه اما از خوندنش پشیمون نمیشید:
(به دلیل طولانی بودن در دو قسمت میگذارم)

قسمت اول:

به لطف امام حسین علیه السلام ما هم کربلایی شدیم...
سخت ترین لحظه در این سفر ورود ما به خاک عراق بود، ساعت حدود ۱۱ صبح... نزدیک ظهر بود، از قبل حواسمان بود برای بچه ها آب و غذا برداریم...
نزدیک ۱۵ بچه همراه ما بود... وقتی از گیت رد شدیم باید تا رسیدن به ماشین، مسافتی رو پیاده می آمدیم. بچه ها ۱۸ ساعت در راه بودند و الان همه خسته و حتی یک متر پیاده روی زیر آفتاب براشون بسیار سخت شده بود.
حالا ما بودیم و بیابان و آفتاب و بچه ها... و آبی که در حال تمام شدن بود...
مردها به سرعت برای پیدا کردن ماشین رفتند... اما کو ماشین.... زائر زیاد و ماشین کم...
از زمین و آسمان گرما به تک تک سلول هایمان نفوذ میکرد... نمیشد راحت نفس کشید...
پسر ۳ ساله ام در کالسکه خواب بود. از فرط خستگی نشسته خوابیده بود، چفیه ای روی کالسکه انداختم، هوا خیلی گرمه، برداشتم خیس کردم دوباره روش انداختم خنک بشه... اما طی چند دقیقه دوباره خشک شد...
سراغ یکی دیگه از پسر هام میروم... چفیه رو خیس میکنم میندازم روی سرش، مدام میگه مامان پس کی میریم؟ و چنگی به جگر من میزند... دلداریش میدم، بابا رفته دنبال ماشین، تحمل کن، الان میان...
پسر دیگرم از گرما روی زمین بی حال نشسته، ازش میپرسم خوبی؟ با صورت سرخش و چشم های بی حالش نگاه می کنه و چیزی نمیگه... نمیخواد ناراحت بشم...
بچه سه سالم بیدار شده، میرم پیشش... وای چقدر عرق کرده، بچه داره میپزه!! دنبال آب میگردم... خدا رو شکر هنوز آب داریم... میزنم صورتش و سرش رو خیس میکنم. با صدای نحیفش میگه مامان آب بده... آب رو میگیرم جلو دهانش تا یک دل سیر بخوره...
راستی این بچه الان گشنه س، اها کمی آجیل با خودم آوردم، بذار بریزم براش سرگرم بشه گرمای هوا یادش بره ...
سریع میرم از تو ساکِ خوراکی ها، آجیل رو پیدا میکنم... چقدر بردارم؟ سر میگردونم، بقیه بچه ها هم وضعیتشون مثل بچه های منه، همش رو برمیدارم، یه کم واسه بچه خودم میریزم... بقیه اش رو بین همه بچه ها تقسیم میکنم.
بچه ها بیحال پیش مادر ها نشستند... پدرها باغیرت و مستاصل دائم از این طرف به اون طرف میرن تا ماشین گیر بیارن، ولی کو ماشین...
گه گاه، میان به زن و بچه شون سر میزنن، کمک میکنن، کمی بچه ها رو بغل میکن و راه میبرن، دوباره میرن...
شوهرم نبود، دائم از این بچه پیش اون بچه میرفتم. خدا یا چه کنم؟! حال پسر بزرگم خوب نبود، اها بذار آبلیمو قاطی آب کنم بدم بهشون تا عطششون برطرف بشه... اما نه اول بذار یه سایه بون درست کنم... اما کجا با چی؟ ساعت ۱۲ شده بود، خورشید وسط اسمون... بچه ها رو جلو کالسکه نشوندم، فقط رو سرشون سایه میشد اما خب از هیچی بهتره... چفیه ها رو خیس کردم انداختم رو سرشون، یه چفیه برداشتم و انداختم رو کالسکه.. یه گوشه ش رو گره زدم به دسته کالسکه بغلی، سایه روی بچه ها بیشتر شد...
دوتا بطری آب رو نگاه کردم. دیگه داشت به تهش میرسید.
کمی آب لیمو ریختم تو آبی که فقط ته یک بطری مونده بود، به بچه ها دادم بخورن، نمی تونستن... کمی التماس کردم، تورو خدا بخورین... بچه ها عادت ندارن، ترش بود، حق داشتند. تو رو خدا بخورین، مقاومت کردن، قیافه رو در هم کشیدم، میگم بخورین... میخواید حالتون از این بدتر بشه؟
قربون صدقه شون رفتم، تحمل کن مامان، الان ماشین پیدا میشه...
دیگه آب نداریم... خودم خسته و هلاکم... کی میتونه این همه راه رو برگرده تا برسه به آب!! از گرما دارم میپزم با چادر... حتی یک قدم نمیتونم بردارم، تشنگی و گرما به حدی فشار میاره که حتی گشنگی هم از یادمون رفته... بچه ها جون ندارن، یادم افتاد کمی عسل آوردم...بذار به بچه ها بدم کمی جون بگیرن بعد برم. به بچه ها یک قاشق عسل دادم. گفتم میک بزنید... یهو نخورید، اینجوری کمی بزاق دهانشان بیشتر ترشح میشه، کمتر تشنه میشن...
چند دقیقه یک بار سرم رو بلند میکردم... دور و بر رو نگاه میکردم... پس کو ماشین؟!
صورتم از گرما سرخ شده بود. بچه ها گفتن مامان حالت خوبه؟! اره خوبم... گرمت نیست؟! چرا ولی نه زیاد... باید روحیه ام رو حفظ کنم حتی اگر شده در ظاهر...

ادامه دارد...

#لا_یوم_کیومک_یا_اباعبدالله
...
توپک خرمایی مغز دار
زائر کرب و بلا گفت خداحافظ و دید
دل من پشت سرش کاسه ی آبی شد و ریخت
...
ترشی لوبیا سبز

ترشی لوبیا سبز

۲ ماه پیش
اى کسانى که ایمان آورده اید! اگر خدا را یارى کنید شما را یارى مى کند و گامهایتان را استوار مى دارد.

سلام دوستان مهربون و عزیز پاپیونیم
امیدوارم در پناه الطاف خداوند مهربون شاد و سلامت باشید


به به! ببینید براتون چی آوردم، ترشی لوبیا سبز به همراه لوبیا پلوی خوشمزه و خوش رنگ و لعاب با ته دیگ سیب زمینی 😋😋😋
مامان جون خوشگلم دست گلت درد نکنه 😉😀😊😘

طرز تهیه ترشی لوبیا سبز:
نکته مهم در این ترشی انتخاب لوبیا هایی است که باریک باشند یعنی
لوبیای داخل غلاف بزرگ نشده باشد. لوبیاهای شسته شده را به همراه آب و نمک حدود ۷ یا ۸ دقیقه روی حرارت میگذاریم تا کمی نرم شوند، سپس آبکش میکنیم.آبش که کاملا رفت، روی یک پارچه پهن میکنیم تا کاملا خشک شوند.
درون یک شیشه مقداری لوبیاسبز، چند عدد فلفل سبز باریک، چند عدد حبه سیر، مقداری شوید و کمی تخم گشنیز می ریزیم.
سپس یک لیوان سرکه را با دو لیوان آب جوشانده و به مواد اضافه میکنیم. شیشه ترشی را در جای خنکی قرار دهید، بعد از دو هفته میتوانید آن را میل نمایید.
...
کاپ کیک فنجانی

کاپ کیک فنجانی

۲ ماه پیش
باخبر باش که هنگامه ی استقبال است
سیصدو سیزده آیینه و یک تمثال است

خسته ای گفت که زاریم ز ما در گذرید
هفت سر عائله داریم ز ما در گذرید

پای ازین جاده بدزید سلامت این است
نشنیدید که گفتند: سفر سنگین است؟

و کسی گفت: بِخُسبید “فرج“در پیش است
“کربلا“را بگذارید که “حج” در پیش است

ای جماعت نه اگر بیش کمی عار کنید
کی شما روزه گرفتید که افطار کنید؟

دل مبندید که صد “فتنه“در این پنهان است
این همان قصه ی اسلام ابوسفیان است

محرمان بایدِشان سیلیِ شاید خورده
و عمل قفلِ اگر مرد بیاید خورده

الغرض در همه ی قافله یک “مرد” نبود
یا اگر بود شایسته ی “ناورد” نبود

خسته منشین که حُدَیبیه ، “حُنِینی” دارد
عاقبت صلحِ حسن جنگِ حسینی دارد

از خَمِ محوترین کوچه پدیدار شُدُ
و به خالِ لبت ای دوست گرفتار شُدُ

و همو گفت، چنین گفت: کسی می آید
“مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید"

ما یقین داریم آنسوی افق “مردی ” هست
“مرد” اگر هست بدانید که ”ناوَردی” هست

ما نه مرداب که جوییم بیا برگردیم
ما نمک خورده ی اوییم بیا برگردیم

سَفَرِ دشتِ غریبیست نفس تازه کنیم
آخرین جنگِ “صلیبیست” نفس تازه کنیم


شعر "نفس تازه کنیم" اثر محمدکاظم کاظمی

٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭
سلام دوستان خوب و مهربون پاپیونیم

این دومین بار هست که با کمک پسر گل دوساله م کاپ کیک درست میکنم. حسابی علاقه مند شده و مرتب میگه مامان بیا کیک 🎂😍😘

بار اولی که درست کردیم مرتب لحظه شماری میکرد که آماده بشه و بخوره، اما این دفعه تا آماده بشه خوابش برد، منم تا سس کاکائویی روش رو آماده کنم و بخوام ازش عکس بگیرم سریع از خواب بیدار شد و ...
اما جاتون خالی 🍀 به گفته جناب همسر مهربان، محصول مادر پسری خیلی خوشمزه بود 😋😋😋
...
کیک کاکائویی

کیک کاکائویی

۲ ماه پیش
«والفجر»: سر حسین یک روز به نی...
«والعصر»: نمی‌رسند این قوم به ری...
این وحی که نازل شده در قلب بُریر
رازی‌ست که عشق علی آموخت به وی

رباعی "قلب بُریر" اثر شاعر جوان "رضا یزدانی"
...
کیک یزدی

کیک یزدی

۱۹ شهریور ۹۸
سلام دوستان خوبم
ایام تاسوعا و عاشورای حسینی را خدمتتون تسلیت عرض میکنم.
انشالله عزاداری هامون مورد تایید امام زمانمون واقع بشه.

حتما برای شما هم پیش اومده که گاهی اوقات بعضی سختیها، کمبودها یا مشکلات در زندگی شما رو کلافه و ناراحت و یا عصبی و گله مند میکنه اما در همون شرایط سخت بطور اتفاقی (و یا بهتره بگم بطور خدایی) چشمتون به چهره معصوم فرزندتون در خواب می افته و زیر لب میگید: "خدایا شکرت، خدایا شکرت
خدایا منو ببخش که این چند وقته گله مند شدم، ممنونم که فرزند سالمی بهم عطا کردی، خودت هم بهم کمک کن تا صالح تربیتش کنم و خودت تحمل سختیهای زندگی رو بهم بده"

دوستان خوبم به شکرانه دو نعمت بزرگی که خدا بهمون عطا کرده: "مادری" و "فرزند سالم" داشتن، ازتون خواهش میکنم توی این شب های عزیز هر جا که دلتون لرزید این دعاها رو حتما در حق دوستانمون بکنیم:
‌🍀 دعا کنیم در حق تمام بانوان عزیزی که سالهاست در آرزوی مادر شدن، روز را شب و شب را روز میکنند.
🍀 دعا کنیم در حق تمام بانوان عزیزی که در انتظار تولد فرزندشان لحظه شماری میکنند که انشالله در پایان این انتظار مادر و فرزند هر دو در سلامت باشند.
🍀 دعا کنیم برای سلامتی جسم و روح تمام مادران سرزمینمون.
🍀 دعا کنیم برای سلامتی و عاقبت بخیری تمام فرزندان سرزمینمون.
‌🍀 دعا کنیم برای تمام مادرانی که فرزند بیمار دارند که انشالله به لطف و مدد الهی لباس عافیت بر تن عزیزانشان پوشانده شود.
🍀 دعا کنیم برای سلامتی و صبر تمام مادرانی که فرزند معلول‌ ذهنی-حرکتی، اوتیسمی و ... دارند. باور کنیم که این مادران بهشتیند.
🍀 دعا کنیم برای سلامتی و یا شادی روح تمام مادران آسمانی که سالها چشم انتظار دیدار یک لحظه جگر گوشه شان بودند.

انشالله حاجت روا باشید

التماس دعا

...
آش بی بی یا آش اَماج (غذای نذری نیشابور)
سلام دوستان خوبم، عزاداری هاتون قبول درگاه حق
خوبان من اگه دوست دارید با یه زبان ساده واقعه عاشورا و جانفشانی یاران امام حسین علیه السلام رو برای کودکانتون توضیح بدید بهتون توصیه میکنم این منظومه زیبا رو با زبان حماسی براشون بخونید.
فرزندانمون در زندگی احتیاج به قهرمان دارند، وظیفه ماست که به اونها معرفی کنیم.

منظومه ظهر روز دهم اثر زنده یاد قیصر امین پور:

روز عاشوراست
کربلا غوغاست
کربلا آن روز غوغا بود
عشق، تنها بود!
آتشِ سوز و عطش بر دشت می‌بارید
در هجوم بادهای سرخ
بوته‌های خار می‌لرزید
از عَرَق پیشانی خورشید، تر می‌شد
دم به دم بر ریگ‌های داغ
سایه‌ها کوتاه‌تر می‌شد
سایه‌ها را اندک اندک ریگ‌های تشنه می‌نوشید
زیر سوز آتش خورشید
آهن و فولاد می‌جوشید

دشت، غرق خنجر و دشنه
کودکان، در خیمه‌ها تشنه
آسمان غمگین، زمین خونین
هر طرف افتاده در میدان:
اسب‌های زخمی و بی‌زین
نیزه و زوبین
شور محشر بود
نوبتِ یک یار دیگر بود
خطی از مرز افق تا دشت می‌آمد
خط سرخی در میان هر دو لشکر بود
آن طرف، انبوه دشمن
غرق در فولاد و آهن بود
این طرف، منظومهٔ خورشیدِ روشن بود
این طرف، هفتاد سیّاره
بر مدار روشن منظومه می‌چرخید
دشمنان، بسیار
دوستان، اندک
این طرف، کم بود و تنها بود
این طرف، کم بود، اما عشق با ما بود

شور محشر بود
نوبت یک یار دیگر بود
باز میدان از خودش پرسید:
«نوبت جولانِ اسب کیست؟»
دشت، ساکت بود
از میان آسمانِ خیمه‌های دوست
ناگهان رعدی گران برخاست
این صدای اوست!
این صدای آشنای اوست!
این صدا از ماست!
این صدای زادهٔ زهراست
«هست آیا یاوری ما را؟»
باد با خود این صدا را برد
و صدای او به سقف آسمان‌ها خورد
باز هم برگشت:
«هست آیا یاوری ما را؟»
انعکاس این صدا تا دورترها رفت
تا دلِ فردا و آن‌سوتر ز فردا رفت

دشت، ساکت گشت
ناگهان هنگامه شد در دشت
باز هم سیّاره‌ای دیگر
از مدار روشنِ منظومه بیرون جَست
کودکی از خیمه بیرون جَست
کودکی شورِ خدا در سر
با صدایی گرم و روشن
گفت: «اینک من،
یاوری دیگر»
آسمان، مات و زمین، حیران
چشم‌ها از یکدگر پرسان:
«کودک و میدان؟»
کار کودک خنده و بازی‌ست!
در دل این کودک اما شوق جانبازی‌ست!
از گلوی خستهٔ خورشید
باز در دشت آن صدای آشنا پیچید
گفت: «تو فرزند آن مردی که لَختی پیش
خون او در قلب میدان ریخت!
هدیه از سوی شما کافی است!»
کودک ما گفت:
«پای من در جستجوی جای پای اوست!
راه را باید به پایان برد!»
پچ پچی در آسمان پیچید:
«کیست آن مادر، که فرزندی چنین دارد؟!
این زبان آتشین از کیست؟
او چه سودایی به سر دارد؟»
و صدای آشنا پرسید:
«آی کودک، مادرت آیا خبر دارد؟»
کودک ما گرم پاسخ داد:
«مادرم با دست‌های خود
بر کمر، شمشیر پیکار مرا بسته است!»

از زبانش آتشی در سینه‌ها افتاد
چشم‌ها، آیینه‌هایی در میان آب
عکسِ یک کودک
مثل تصویری شکسته
در دلِ آیینه‌ها افتاد
بعد از آن چیزی نمی‌دیدم
خون ز چشمان زمین جوشید
چشم‌های آسمان را هم
اشک همچون پرده‌ای پوشید
من پس از آن لحظه‌ها، تنها
کودکی دیدم
در میان گرد و خاک دشت
هر طرف می‌گشت
می‌خروشید و رَجَز می‌خواند:
«این منم، تیر شهابی روشن و شب‌سوز!
بر سپاه تیرگی پیروز!
سرورم خورشید، خورشید جهان‌افروز!
برقِ تیغ آبدار من
آتشی در خرمن دشمن»
خواند و آن‌گه سوی دشمن راند

هر یک از مردان به میدان بلا می‌رفت
در رجزها چیزی از نام و نشان می‌گفت
چیزی از ایل و تبار و دودمان می‌گفت
او خودش را ذره‌ای می‌دید از خورشید
او خودش را در وجود آن صدای آشنا می‌دید
او خدا را در طنینِ آن صدا می‌دید!
گفت و همچون شیر مردان رفت
و زمین و آسمان دیدند:
کودکی تنها به میدان رفت
تاکنون در هر کجا پیران،
کودکان را درس می‌دادند
اینک این کودک،
در دل میدان به پیران درس می‌آموخت
چشم‌هایش را به آن سوی سپاهِ تیرگی می‌دوخت
سینه‌اش از تشنگی می‌سوخت
چشم او هر سو که می‌چرخید
در نگاهش جنگلی از نیزه می‌رویید
کودکی لب تشنه سوی دشمنان می‌رفت
با خودش تیغی ز برقِ آسمان می‌برد
کودکی تنها که تیغش بر زمین می‌خورد
کودکی تنها که شمشیر بلندش کربلا را شخم می‌زد!
در زمین کربلا با گام‌های کودکانه
دانهٔ مردانگی می‌کاشت
گرچه کوچک بود؛ شمشیر بلندی داشت!
کودک ما در میان صحنه تنها بود
آسمان، غرق تماشا بود
ابرها را آسمان از پیشِ چشمِ خویش پس می‌زد
و زمین از خستگی در زیر پای او نفس می‌زد
آسمان بر طبل می‌کوبید
کودکی تنها به سوی دشمنان می‌راند
می‌خروشید و رجز می‌خواند
دستهٔ شمشیر را در دست می‌چرخاند
در دل گرد و غبارِ دشت می‌چرخید
برق تیغش پارهٔ خورشید!
شیههٔ اسبان به اوج آسمان می‌رفت
و چکاچاکِ  بلند تیغ‌ها در دشت می‌پیچید
کودک ما، با دل صد مرد
تیغ را ناگه فرود آورد!
و سواران را، ز روی زین
بر زمین انداخت
لرزه‌ای در قلب‌های آهنین انداخت
من نمی‌دانم چه شد دیگر
بس که میدان خاک بر سر زد
بعد از آن چیزی نمی‌دیدم
در میان گرد و خاک دشت
مرغی از میدان به سوی آسمان پر زد

پردهٔ هفت‌آسمان افتاد
دشت، پرخون شد
عرش، گلگون شد
عشق، زد فریاد
آفتاب، از بام خود افتاد
شیونی در خیمه‌ها پیچید
بعد از آن، تنها خدا می‌دید
بعد از آن، تنها خدا می‌دید
قصهٔ آن کودک پیروز
سال‌ها سینه به سینه گشته تا امروز
بوی خون او هنوز از باد می‌آید
داستانش تا ابد در یاد می‌ماند
داستان کودکی تنها که شمشیر بلندش کربلا را شخم می‌زد!
خون او امروز در رگ‌های گل جاری‌ست
خون او در نبض بیداری‌ست
خون او در آسمان پیداست
خون او در سرخی رنگین‌کمان پیداست
این زمان، او را
در میان لاله‌های سرخ باید جُست
از میان خون پاک او در آن میدان
باغی از گل رُست
روز عاشوراست
باغِ گل، لب تشنه و تنهاست
عشق اما همچنان با ماست
...
شیرینی پادرازى

شیرینی پادرازى

۱۱ شهریور ۹۸

چای روضه:

خانه ی پیرزن ته کوچه

پشت یک تیر برق چوبی بود

پشت فریاد های گل کوچک

واقعا روزهای خوبی بود

پیرزن هر دوشنبه بعد از ظهر

منتظر بود در زدن ها را

دم در می نشست و با لبخند

جفت می کرد آمدن ها را

روضه خوان محله می آمد

میرزا با دوچرخه آهسته

مثل هر هفته باز خیلی دیر

مثل هر هفته سینه اش خسته

"ای شه تشنه لب سلام علیک"

ای شه تشنه لب ... چه آوازی

زیر و بم های گوشه دشتی

شعرهای وصال شیرازی

می نشستیم گوشه مجلس

با همان شور و اشتیاقی که...

چقدر خوب یاد من مانده

در و دیوار آن اتاقی که -

یک طرف جملهء «خوش آمده اید

به عزای حسین» بر دیوار

آن طرف عکس کعبه می گردد 

دور تا دور این اتاق انگار

گوشه گوشه چه محشری برپاست

توی این خانه چهل متری

گوش کن! دم گرفته با گریه

به سر و سینه می زند کتری

عطر پر رنگ چایی روضه

زیر و رو کرده خانه او را

چقدر ناگهان هوس کردم

طعم آن چای قند پهلو را

تا که یک روز در حوالی مهر

روی آن برگ های رنگارنگ

با تمام وجود راهی کرد

پسری را که برنگشت از جنگ

هی دوشنبه دوشنبه رد شد و باز

پستچی نامه از عزیز نداشت

کاشکی آن دوشنبه آخر

روضهء میرزا گریز نداشت

پیرزن قطره قطره باران شد

کمی از خاک کربلا در مشت

السلام و علیک گفت و سپس

روضهء قتلگاه او را کشت

تاهمیشه نمی برم از یاد

روضه آن سپید گیسو را

سالیانی است آرزو دارم

کربلای نرفتهء او را

"سید حمیدرضا برقعی"

دوستان خوبم توی مجالس روضه امام حسین علیه السلام دعا گوی همه دوستان عزیزی که التماس دعا گفتن یا نگفتن هستم. ما هر چه داریم و یا به حکمت خدا نداریم از خوبیهای این امام عزیز هست چرا که امام حسین علیه السلام چراغ هدایت و کشتی نجات هستند.

🌷من هم از شما دوستان عزیز التماس دعای فرج و هدایت و عاقبت بخیری دارم🌷

راستی! این شیرینی ها بازاری هستند، تعداد مهمونها خیلی زیاده‌ و امکانات و زمان برای پخت شیرینی جوابگو نیست. خودم دوست داشتم این عکس‌ رو به یادگار داشته باشم.
...
شوید پلو با ماهی سرخ شده در فر

شیعیان! دیگر هواى نینوا دارد حسین
روى دل با کاروان کربلا دارد حسین‏

از حریم کعبۀ جدّش به اشکى شُست دست
مروه پشت سر نهاد، امّا صفا دارد حسین‏

مى‌‏برد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظیم
بیش از این‏‌ها حرمت کوى منا دارد حسین...

او وفاى عهد را با سر کند سودا ولى
خون به دل از کوفیان بی‌وفا دارد حسین‏...

آب را با دشمنان تشنه قسمت مى‌‏کند
عزّت و آزادگى بین تا کجا دارد حسین‏...

دست آخر کز همه بیگانه شد، دیدم هنوز
با دم خنجر نگاهى آشنا دارد حسین‏

شمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا
جاى نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین‏

اشک خونین، گو بیا بنشین به چشم «شهریار»
کاندرین گوشه عزایى بى‏‌ریا دارد حسین

"استاد شهریار"

ماه محرم همیشه برای من همراه بوده با روضه هایی که مادرم توی خونمون میگرفته. الان که چند سالی هست ازدواج کردم و ازشون دورم سعی میکنم در این ایام پیششون باشم و کمک حالشون. از دیروز داریم خونه رو برای برگزاری مراسم آماده میکنیم و همه جا رو سیاهپوش کردیم انشالله لیاقت داشته باشم و بتونم توی این مراسم خدمت کنم. وسط این همه کار، مامانم ازم خواست با فر برقی جدیدی که تازگی خریدن ماهی درست کنم که خداروشکر نتیجه کار خوب شد. هم ماهی ها خوب برشته و سرخ شدن و هم سیب زمینی چیپسی هایی که کنار ماهی ها گذاشته بودم.
التماس دعای زیاد از دوستان خوبم دارم، بیایید دعا کنیم تا لیاقت درک فضائل امام حسین علیه السلام و سیره زندگی ایشون نصیبمون بشه.

#شوید_پلو_‌با_ماهی #ماهی_سرخ_شده
#شوید_پلو #ماهی_تو_فر
...
املت گل کلم

املت گل کلم

۷ شهریور ۹۸
عالم محرم است  سلامُ علی الحسین
این ذکر عالم است سلامُ علی الحسین
این جمله واجب است بگوییم و بشنویم
هرجا که پرچم است سلامُ علی الحسین
بعد از خدا و قبله سوال درون قبر
تنها همین دم است سلامُ علی الحسین
هر ثانیه اگر چه بگوییم این سلام
نه؛ بازهم کم است سلامُ علی الحسین
هم ذکر فاطمه است سلام علی الغریب
هم ذکر خاتم است سلامُ علی الحسین
بر زخم های پیکر آقای تشنگان
این ذکر مرهم است سلامُ علی الحسین
هر کس ز بهترین دم عالم سوال کرد
گویید این دم است سلامُ علی الحسین
واجب شده است در همه جا شعر محتشم
باز این چه ماتم است سلامُ علی الحسین
هرکس شده است محرم حق هر کسی که هست
مدیون این دم است سلامُ علی الحسین
وقتی خدا نوشته به عرشش غم تو پس
این اسم اعظم است سلامُ علی الحسین

رضا حمامی آرانی (صفیر)

(🍝 املت گل کلم دستپخت مامان خانم)

#املت_گل_کلم
#خوراک_گل_کلم
#گل_کلم
...
مشاهده موارد بیشتر
سایر کاربران
💝💝💝 زهرا هستم 71.گیلانی.دخترآذر ماه.ساکن تهران.مامان حدیث گُلی کاراتونو دنبال میکنم حتی شده بدون کامنت😉
❤معلمم اهل آبادان و مامان علی آقا❤
اینستاگرام banoye.seyedeh64
Samaneh.h3894 پیج اینستاگرام
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
مامان امین و متین