★*الهه خانوم*★
★*الهه خانوم*★
به ترتیب

دستور پختی یافت نشد

به ترتیب
مربای سیب

مربای سیب

۱ ماه پیش
🕊
5 دسته افراد که خیلی مریض می شوند:

1- افراد #استرسی
2- افراد #عصبی
3- افراد #پرخور
4- افراد #کم_تحرک
5- افرادی که صبحانه نمی خورند

🌹
...
کیک یخچالی شکلاتی

کیک یخچالی شکلاتی

۲۷ اردیبهشت ۹۸
📚 #داستان_شب

یه گل کاکتوس قشنگ تو خونه ام داشتم.
اوایل بهش میرسیدم، قشنگ بود و جون دار.

کم کم فهمیدم با همه بوته هام فرق داره، خیلی قوی بود، صبور بود، اگه چند روز بهش نور و آب نمیدادم هیچ تغییری نمیکرد.

منم واسه همین خیلی حواسم بهش نبود، به خیال اینکه خیلی قویه و چیزیش نمیشه.

هر گلی که خراب میشد میگفتم کاکتوسه چقدر خوبه هیچیش نمیشه اما بازم بهش رسیدگی نمیکردم.

تا اینکه یه روز که رفتم سراغش دیدم خیلی وقته که خشک شده، ریشه اش از بین رفته بود و فقط ساقه هاش ظاهراشو حفظ کرده بود.

قوی ترین گل ام رو از دست دادم چون فکر کردم قویه و مقاوم.
مواظب قوی ترین های زندگیمون باشیم.

ما از بین رفتنشون رو نمیفهمیم چون همیشه یه ظاهر خوب دارند، همیشه حامی اند، پشتت بهشون گرمه، اما بهشون رسیدگی نمیکنیم،

تا اینکه یه روز میفهمی قوی ها هم از بین میرن.

📚 هرشب یک داستان جذاب و زیبا 👇


🌹
...
ژله رولی

ژله رولی

۲۶ اردیبهشت ۹۸
📚 #داستان_شب

ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ امیرمحمد نادری قشقایی، ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎسی ﻭ ﻋﻠﻮﻡ ﺗﺮبیتی ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻛﻨﺖ ﺍﻧﮕﻠﺴﺘﺎﻥ!

ﮐﻼﺱ ﺍﻭﻝ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ، شیراز ﺑﻮﺩﻡ ﺳﺎﻝ ١٣٤٠. ﻭﺳﻄﺎﯼ ﺳﺎﻝ ﺍﻭﻣﺪﯾﻢ اصفهان ﯾﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻨﺪ. ﺷﻬﺮﺳﺘﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩﻡ، ﻟﻬﺠﻪ ﻏﻠﯿﻆ ترکی قشقایی، ﺍﺯ ﺷﻬﺮﯼ ﻏﺮﯾﺐ. ﻣﺎ ﮐﺘﺎﺑﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﺍ اناﺭ ﺑﻮﺩ، ﻭﻟﯽ اصفهان ﺁﺏ ﺑﺎﺑﺎ. معضلی ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ.

ﻫﯿﭽﯽ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ. ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺗﻮ ﺷﻬﺮ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻫﻢ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺧﺒﺮﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﻧﺒﻮﺩ ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺳﺨﺘﯽ ﻭ ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ ﺩﺭﺳﮑﯽ ﻣﯿﺨﻮﻧﺪﻡ. ﺗﻮ اصفهان ﺷﺪﻡ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺱ.

ﻣﻌﻠﻢ ﭘﯿﺮ ﻭ ﺑﯿﺤﻮﺻﻠﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺷﺪ ﺩﺷﻤﻦ ﻗﺴﻢ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻣﻦ! ﻫﺮ ﮐﺲ ﺩﺭﺱ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ ﻣﯿﮕﻔﺖ: ﻣﯽ ﺧﻮﺍﯼ ﺑﺸﯽ ﻓﻼﻧﯽ ﻭ ﻣﻨﻈﻮﺭﺵ ﻣﻦ ﺑﯿﻨﻮﺍ ﺑﻮﺩﻡ. ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﺯﺣﻤﺖ ﺭﻓﺘﻢ ﮐﻼﺱ ﺩﻭﻡ. ﺁﻧﺠﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺑﺨﺖ ﺑﺪ ﻣﻦ، ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻢ ﺷﺪ ﻣﻌﻠﻤﻤﺎﻥ.

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﻪ ﮐﻼﺱ ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﻫﻢ ﭼﻮﺑﯽ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻡ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﺮﻭﺩ ﮐﯽ ﻫﺴﺘﻢ!! ﺩﯾﮕﺮ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﻢ ﺑﺎﻭﺭﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺗﻨﺒﻠﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ.......
ﮐﻼﺱ ﺳﻮﻡ ﯾﮏ ﻣﻌﻠﻢ ﺟﻮﺍﻥ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺁﻣﺪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﺎﻥ.

ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ ﻗﺸﻨﮓ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﺧﻼﺻﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﺎﺭ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﻮﺩ. ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻼﺱ ﻣﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ. ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻪ ﮐﻼﺱ ﻧﺸﺴﺘﻢ. ﻣﯿﺪوﻧﺴﺘﻢ ﺟﺎﻡ ﺍﻭﻧﺠﺎﺳﺖ.
ﺩﺭﺱ ﺩﺍﺩ، ﻣﺸﻖ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﯿﺎﺭﯾﻦ.

ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﺩﻟﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﻤﯿﺰ ﻣﺸﻘﻢ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻢ، ﻭﻟﯽ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺱ ﭼﯿﺴﺖ!
ﻓﺮﺩﺍﺵ ﮐﻪ ﺍﻭﻣﺪ، ﯾﮏ ﺧﻮﺩﻧﻮﯾﺲ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﮔﺮﻓﺖ ﺩﺳﺘﺶ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﻣﻀﺎ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺸﻖ ﻫﺎ...

ﻫﻤﮕﯽ ﺷﺎﺥ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ. ﺁﺧﻪ ﻣﺸﻘﺎﻣﻮﻥ ﺭﺍ ﯾﺎ ﺧﻂ ﻣﯿﺰﺩﻥ ﯾﺎ ﭘﺎﺭﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻥ، ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺭﺳﯿﺪ ﺑﺎ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪﯼ ﻣﺸﻘﺎﻣﻮ ﻧﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ.

ﺩﺳﺘﺎﻡ ﻣﯽ ﻟﺮﺯﯾﺪ ﻭ ﻗﻠﺒﻢ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﻣﯽ ﺯﺩ. ﺯﯾﺮ ﻫﺮ ﻣﺸﻘﯽ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﯿﻨﻮﺷﺖ. ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺑﺮﺍ ﻣﻦ ﭼﯽ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻪ؟!!!
ﺑﺎ ﺧﻄﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﻧﻮﺷﺖ: ﻋﺎﻟﯽ!!!
ﺑﺎﻭﺭﻡ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ....
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﻪ ﺳﺎﻝ ﺍﯾﻦ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﮐﻠﻤﻪ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺗﺸﻮﯾﻖ ﻣﻦ ﺑﯿﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﺭﺩ ﺷﺪ.

ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺩﻓﺘﺮﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﺑﻔﻬﻤﺪ ﻣﻦ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺳﻢ. ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺑﺎﺷﻢ...

ﺁﻥ ﺳﺎﻝ ﺑﺎ ﻣﻌﺪﻝ ﺑﯿﺴﺖ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺷﺪﻡ ﻭ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭ ﺳﺎﻝ ﻫﺎﯼ ﺑﻌﺪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩﻡ. ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻨﮑﻮﺭ ﺩﺍﺩﻡ، ﻧﻔﺮ ﺷﺸﻢ ﮐﻨﮑﻮﺭ ﺩﺭ ﮐﺸﻮﺭ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺭﻓﺘﻢ. ﯾﮏ ﮐﻠﻤﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﻣﺮﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﺍﺩ.
ﭼﺮﺍ ﮐﻠﻤﺎﺕ ﻣﺜﺒﺖ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺩﺭﯾﻎ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ؟

ﺑﻪ ﻭﯾﮋﻩ ﻣﺎ ﭘﺪﺭﺍﻥ، ﻣﺎﺩﺭﺍﻥ، ﻣﻌﻠﻤﺎﻥ، ﺍﺳﺘﺎﺩﺍﻥ، ﻣﺮﺑﯿﺎﻥ، ﺭﺋﻴﺴﺎﻥ ﻭ...

📚
🌹
...
کیک زبرا

کیک زبرا

۲۳ اردیبهشت ۹۸
عبادات تون قبول حق 📚 #داستان_شب

در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند. خارپشتها وخامت اوضاع را دریافتند و تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب خود را حفظ کنند.

ولی خارهایشان یکدیگر را زخمی میکرد با اینکه وقتی نزدیکتر بودند گرمتر میشدند ولی تصمیم گرفتند ازکنارهم دور شوند ولی با این وضع از سرما یخ زده و می مردند.

ازاین رو مجبور بودند انتخاب کنند: یا خارهای دوستان را تحمل کنند و یا نسلشان از روی زمین محو گردد. آنها تصمیم گرفتند که باز گردند و گردهم آیند؛

آموختند که با زخم های کوچکی که از همزیستی بسیار نزدیک با کسی بوجود می آید کنار بیایند و زندگی کنند چون گرمای وجود آنها مهمتراست و این چنین توانستند زنده بمانند.

بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم آورد بلکه آن است که هر فرد بیاموزد

با معایب دیگران کنار آید و محاسن آنانرا تحسین نماید...


📚 هرشب یک داستان جذاب و زیبا 👇


🌹
...
سالاد فصل

سالاد فصل

۱۰ اردیبهشت ۹۸
📚 #داستان_شب

دروغ ریشه جامعه را خشک میکند!

یکی تعریف می کرد :

کنار سی و سه پل اصفهان نشسته بودم . نگاهم به دختر بچه سه یا چهار ساله خارجی افتاد که از پدر و مادرش اندکی فاصله گرفته بود و داشت مرا نگاه میکرد

بقدری چهره زیبا و بانمکی داشت که بی اختیار با دستم اشاره کردم به طرفم بیاید، اما در حالتی از شک و ترس از جایش تکان نخورد.
دو سه بار دیگر هم تکرار کردم اما نیامد

به عادت همیشگی ، دستم را که خالی بود مشت کردم و به سمتش گرفتم تا احساس کند چیزی برایش دارم !بلافاصله به سویم حـرکت کرد!!

در همین لحظه پدرش که گویا دورادور مواظبش بود بسرعت به سمت من آمد و یک شکلات را مخفیانه در مشتم قرار داد !
بچه آمد و شکلات را گرفت!

به پدرش که ایتالیایی بود گفتم من قصد اذیت او را نداشتم!
او گفت میدانم و مطمئنم که میخواستی با او بازی کنی،

اما وقتی مشتت را باز میکردی او متوجه میشد که اعتمادش به تو بیهوده بوده است!
کار تو باعث می گردید

که بچه ، دروغ را تجربه کند و دیگر به کسی اعتماد نکند.

📚 هرشب یک داستان جذاب و زیبا 👇
قبل از انجام هرکاری اندکی فکر کنیم
🌹
...
شیرینی هویچ

شیرینی هویچ

۹ اردیبهشت ۹۸
🌺💖 هویج پوست را درخشان می‌کند👌

مصرف هویج پوست شما را سالم و پر طراوت نگه می‌دارد، زیرا سرشار از ویتامین C و آنتی‌اکسیدان‌ها است. هویج را می‌توانید برای تهیه‌ی یک ماسک ارزان و مناسب استفاده کنید. تمام کاری که باید انجام دهید این است که هویج رنده شده را با کمی عسل مخلوط کنید و آن را به عنوان ماسک صورت به کار ببرید تا پوست روشن شود.
...
بستنی کاکائویی و زعفرانی
با دستور NASIM.FOOD
...
شربت گرمک

شربت گرمک

۳ اردیبهشت ۹۸
📚 #داستان_شب

شخصی به عالمی گفت:
"من نمیخوام در حرم حضور داشته باشم!"

عالم گفت:
می‌تونم بپرسم چرا؟!

آن شخص جواب داد:
چون یک عده را "می‌بینم" که دارند با گوشی صحبت می‌کنند،
عده‌ای در حال پیامک فرستادن در حین دعا خواندن هستند،
بعضی ها "غیبت" می‌کنند و شایعه پراکنی می‌کنند،
بعضی فقط جسمشان اینجاست،
بعضی‌ها خوابند،
بعضی ها به من خیره شده اند...

عالم ساکت بود...
بعد گفت:

می‌توانم از شما بخواهم "کاری برای من انجام دهید،" قبل از اینکه تصمیم آخر خود را بگیرید؟

شخص گفت:
"حتما؛ چه کاری هست؟!"

عالم گفت: می‌خواهم لیوانی آب را در دست بگیرید و "یک مرتبه دور حرم" بگردید و نگذارید هیچ آبی از آن بیرون بریزد.

او گفت: بله می توانم!

لیوان را گرفت و یکبار به دور حرم گردید.
برگشت و گفت: انجام دادم!

عالم پرسید:
کسی را دیدی که با گوشی "در حال حرف زدن" باشد؟
کسی را دیدی که غیبت کند؟
کسی را دیدی که "فکرش جای دیگر" باشد؟
کسی را دیدی که خوابیده باشد؟

آن شخص گفت:
نمی توانستم چیزی ببینم چون همه "حواس من به لیوان آب بود" تا چیزی از آن بیرون نریزد...

عالم گفت:
وقتی به "حرم" می‌آیید باید همه حواس و تمرکزتان به «خدا» باشد.

برای همین است که پیامبر فرمود:
""«
مرا پیروی کنید» و نگفت که "مسلمانان" را دنبال کنید!""

نگذارید "رابطه شما با خدا" به رابطه "بقیه با خدا" ربط پیدا کند.!!

بگذارید این رابطه با "چگونگی تمرکزتان بر خدا" مشخص شود.

نگاهمان به خداوند باشد نه زندگی دیگران و قضاوت کردنشان..

📚 هرشب یک داستان جذاب و زیبا 👇


🌹
...
شوید پلو با ماهی و ناگت مرغ
🕊
چه اتفاقی در بدنتون می افته اگر روزی دو تا دونه میخک بخورید؟ 🤔

- میخک از لخته شدن خون جلوگیری میکنه
- قند خون شما رو میاره پایین
- سیستم ایمنی بدنتون قوی میشه در نتیجه مرتب سرما نمیخورید
- به شدت به هضم غذا کمک میکنه
- درد دندون رو از بین میبره
- نفس تون بوی خوبی خواهد داد
- غنی از آنتی اکسیدانه
- به داشتن کبد سالم کمک میکنه
- به کاهش درد و التهاب و سردرد کمک میکنه
- برای مفاصل عالیه
...
قارچ و میگو  سوخاری

قارچ و میگو سوخاری

۲۶ فروردین ۹۸
🕊
در هوای آلوده حتما تخم بلدرچین مصرف کنید.

به گفته متخصصین طب سنتی، تخم بلدرچین به دفـــــع فلزات سنگین ناشی از آلودگی هوا کمک بی نظیری میکند.
...
سالاد فصل

سالاد فصل

۲۱ فروردین ۹۸
📚 #داستان_شب

در قرون وسطا و دوران اوج قدرت

کلیسا ها ، عقاید و خرافه های دینی که کشیش ها به وجود آورده بودند ، شدت گرفته بود و راهب ها به قدرت رسیده بودند...

کشیش ها بهشت را به مردم می فروختند!! مردم نادان هم در ازای پرداخت کیسه های طلا ، دست نوشته ای به نام سند دریافت میکردند!!

فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد ، نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد... به کلیسا رفت و به

کشیش مسئول فروش بهشت گفت:
قیمت جهنم چقدر است ؟
کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!
مرد دانا گفت: بله جهنم...!
کشیش بدون هیچ فکری گفت: 3 سکه

مرد فوری مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم به من بدهید!
کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم

مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد :
ای مردم! من تمام جهنم را خریدم و این هم سند آن است.

دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کسی را داخل جهنم راه نمی دهم...

آن شخص مارتین لوتر بود.

📚 هرشب یک داستان جذاب و زیبا 👇

@MOSHAVERE_ZEEENDEGY
دین خود را آگاهانه انتخاب کنیم و بعد انتخاب قاطعانه پای ایمان و دین و عقیده هایمان بایستیم 🌹
...
فرنی نشاسته قالبی

فرنی نشاسته قالبی

۱۷ فروردین ۹۸
🕊
هرگز از چيزي كه واقعا ميخواي دست نكش

صبر كردن سخته

اما حسرت خوردن خيلي سخت تره.

🌹 @
...
ژله

ژله

۱۰ فروردین ۹۸
🕊
زمان بندی خدا بی نظیر است.

نه هیچگاه دیر، نه هیچگاه زود،

کمی بردباری می طلبد و ایمانی بسیار. اما ارزش انتظار را دارد.
...
کیک تولدت همسرم

کیک تولدت همسرم

۱ فروردین ۹۸
سال نو مبارک دوستان گل پاپیون
...
اسنک با نون لواش

اسنک با نون لواش

۲۷ اسفند ۹۷
🕊
در زندگی با همسرتان تفاوت بین شنیدن و فهمیدن را به خوبی یاد بگیرید...

بسیاری مواقع حرفی را که شنیده اید به درستی نفهمیده اید.

شنیدن با گوش کردن و فهمیدن فرق می کنه ،🌹🌹🌺إن شاء الله زندگی تون پر از خوشبختی باشه
...
مشاهده موارد بیشتر
سایر کاربران
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
ثمین هستم .متولد ۷۱.فوق لیسانس حسابداری.اشپزی و شیرینی پزی دنیای دوست داشتنی من.
Ins:maryam.poorbiazar
اللهم عجل لولیک الفرج💌💝
یه تازه عروس ۱۹ساله تاریخ ورود به جمع دوستان پاپیونی٩٧/٨/٣۰
اهل یزدم ..عاشق هنرو آشپزی...با دو پسر کوچیک و یه دختر ...ایام به کامتون همیشه