Mamane Amirsam
Mamane Amirsam

دستور پختی یافت نشد

دمنوش به

دمنوش به

۲۲ ساعت پیش
این متن برنده جایزه ادبی کوتاه آلمان شده است😍

مردی
در حال
مرگ بود
وقتی كه
متوجه
مرگش شد.
خدا را با
جعبه‌ای
در دست دید.

*خدا:
وقت رفتنه
مرد:
به این زودی؟
من نقشه‌های زیادی داشتم.

خدا:
متاسفم
ولی وقت
رفتنه
مرد:
در جعبه‌ات
چی دارید؟
خدا:
متعلقات
تو را
مرد:
متعلقات
من؟
یعنی
همه چیزهای من؛
لباس‌هام
پول‌هایم و ـ ..‌

خدا:
آنها ديگر
مال تو
نیستند.
آنها متعلق به
زمین هستند.

مرد:
خاطراتم چی؟

خدا:
آنها متعلق
به زمان
هستند.
مرد:
خانواده و
دوستانم؟
خدا:
نه،
آنها موقتي
بودند.
مرد:
زن و
بچه‌هایم؟
خدا:
آنها متعلق به
قلبت بود.
مرد:
پس وسایل
داخل جعبه
حتما
اعضاي
بدنم هستند؟
خدا:
نه؛
آنها متعلق
به گردوغبار هستند.

مرد:
پس مطمئنا
روحم است؟
خدا:
اشتباه
می‌کنی
روح تو
متعلق
به من است.
مرد با اشك
در چشم‌هایش
و با ترس زیاد
جعبه را از خدا گرفت.
و باز كرد؛
دید خالی
است!
مرد
دل‌شکسته
گفت:
من هرگز
چیزی نداشتم؟
خدا:
درسته،
تو مالك
هیچ چیز نبودی!

مرد:
پس من
چی داشتم؟
خدا:
لحظات زندگی
مال تو بود؛
هر لحظه که
زندگی کردی
مال تو بود.

زندگی
فقط
لحظه‌ها
هستند.
قدر
لحظه‌ها را
بدانیم و
لحظه‌ها را
دوست
داشته
باشیم.


آنچه از سر گذشت؛ شد سرگذشت
حیف بی‌دقت گذشت؛ اما گذشت!
تا که خواستیم یک «دو روزی» فکر کنیم
بر در خانه نوشتند؛ ⇦درگذشت⇨

قدر همدیگر و لحظات خوب را بدانيم🌹

این متن برنده جایزه ادبی کوتاه آلمان شده است
...
چیپس میوه

چیپس میوه

۲ روز پیش
حلوا زمستانه

حلوا زمستانه

۳ روز پیش
یه سلام پاییزی🍁 به همه خوشکلای پاپیونی.😍خوبین؟ خوشین؟ امیدوارم حال دلتون خوب باشه😊
عاقا براتون حلوا آوردم چه حلوایی 😁حلوا زمستانه
ما هر سال این حلوا رو درست میکنیم که کلی دوا و موا گرم داخلش هست.از زنجبیل دارچین بگیرررر تا چهل گیاه و نبات و....
عکسم که خودم با کلی ذوق گرفتم امیدوارم لایکـ کنید همتووون🌻🌺

...
ترشی کلم قرمز

ترشی کلم قرمز

۱ هفته پیش
ذرت مکزیکی

ذرت مکزیکی

۲ هفته پیش
زندگیِ عزیز ؛
امروز هم ، برایِ گرفتنِ حالِ ما ،
زورِ خودت را بزن ،
مهم نیست ...
ما به خودمان قول داده ایم حالمان خوب باشد !
...
پودینگ نارگیلی

پودینگ نارگیلی

۲ هفته پیش
آبان هم که رسید
با کوله باری پر از باد و باران و برگ هایِ نارنجی .
با حال و هوایِ دلبرانه ای ، که آدم را ناخودآگاه ، شیفته و عاشق می کند .
با لطافتِ کم نظیری ، که خیابان ها را آماده می کند برایِ قدم زدن .
درختان ، مهیایِ یک تغییر شده اند ، و تغییر ، بارزترین نشانه ی تکامل است .
آسمان ، خودش را آماده کرده تا تمامِ دردهایِ ته نشین شده اش را ببارد ، و زمین ، برایِ بی قراری هایش ، آغوش وا کرده .
کاش ، همراهِ برگ هایِ خشکِ پاییز ، تمامِ کینه و دشمنی و غم ها بریزد ،
کاش دوباره مثلِ گذشته ، غمخوار و چاره سازِ هم باشیم .
هوا ، هوایِ رفاقت است و همدلی ،
فصل ، فصلِ دوست داشتن ،
و ماه ، ماهِ بخشش ،
ماهِ خوب بودن ...
مهر نیست ،
مهربانی که هست !!! 
...
کیک یخچالی

کیک یخچالی

۲ هفته پیش
فکرش را بکن؛ کرونا که بارش را بست و همه چیز به روال عادی اش برگشت، چه کیفی می دهد همه چیز، انگار که اصحاب کهف از غار و از خواب سیصدساله برگشته باشند و راه افتاده باشند توی شهر، همه، جور دیگری به هم نگاه می کنند و جور دیگری قدر همه چیز را می دانند. همه چیز دوست داشتنی و لذت بخش خواهد بود، حتی تماشای عبور آدم ها، تماشای برگ های سبز روی درخت، لمس دیوارهای آجری خانه ها، حرف زدن بدون هراس با آدم ها، حتی مهر ورزی ها و به آغوش کشیدن ها... من که راه خواهم افتاد، رهایی را با تک تک سلول های وجودم نفس خواهم کشید و تمام آدم هایی که مقابل راهم قرار بگیرند را در آغوش خواهم کشید چون با تمام علاقه ای که به کنج های دنج داشتم، تازه فهمیده ام بدون آدم ها، دنیا چقدر جای مزخرفی ست.
تازه فهمیده ام خلوت و تنهایی زمانی لذت بخش است که انتخابی باشد، نه اجباری، کوتاه باشد نه ادامه دار...

دوست دارم از این درد که برگشتیم هم با خودمان و هم با زمین و آسمان و حیوانات مهربان تر باشیم. دوست دارم از دلِ زمین بیرون بیاوریم این کدورت هزارساله را و دوباره اعتمادش را به گونه ی خودمان جلب کنیم. دوست دارم این بار درد، از ما آدم های بهتری بسازد. مهربان تر، با گذشت تر و عاقل تر...
دوست دارم نذر کنیم اگر از این درد مزمن به سلامت عبور کردیم، هر کداممان یک درخت بکاریم، گاهی به آن سر بزنیم و مراقبش باشیم، که هر بار نگاهش کردیم یادمان بیفتد عهد دیرینه مان با مادر طبیعت را.. که یادمان بماند شبیه قبل اگر رفتار کنیم، شدیدتر از امروز محکومیم به نابودی، که یادمان بماند این سیاره، همه چیزِ ماست و باید مراقبش باشیم.

فکرش را بکن ویروس ها بارشان را بسته اند، ما مانده ایم و آسمانی که دوباره آبی ست، زمینی که سبز شده و بهای تلخ و سنگینی که برای این تلنگر پرداخته ایم. ما حق نداریم شبیه قبل رفتار کنیم، ما حق نداریم دوباره ریه های زمین را سیاه کنیم و به پیکره اش زخم بزنیم،
این بار دو انتخاب بیشتر نداریم؛ یا خوب می شویم، یا نابود می شویم...

فکرش را بکن، ویروس ها رفته اند و یک یادداشت برای ما گذاشته اند که
"ما رفتیم، این شما و این مادرتان زمین، به تمام مقدساتتان قسم که خم به ابرویش بیاورید، بر می گردیم..."
...
مربا به

مربا به

۲ هفته پیش
ای دل، برای آنکه نگیری چه میکنی
با روزگار دوری و دیری چه میکنی؟
بی اختیار بغض که می گیردت بگو
در خود شکست را نپذیری چه میکنی؟
بااین اتاق تنگ و شب سرد و گور تنگ
تو جای من،...جز اینکه بمیری چه میکنی؟
ای عشق،ای قدیم ترین زخم روز گار
در گوشه ی دلم سر پیری چه میکنی؟
دست تو را دوباره بگیرم چه می شود
دست مرا دوباره بگیری چه میکنی ...؟
 
...
مربا هویج

مربا هویج

۳ هفته پیش
از من کدبانو در نمی آید، این را در کمال پر رویی همه جا عنوان کرده ام به جرأت و اعتراف می کنم بدون اغراق!
من همانی ام که سقف آشپزخانه را پر کرده از کنسرو های ترکانده، چون بلد نبوده پای اجاق بایستد و رفته دنبال دلخوشی هاش.
من همانی ام که گاهی لحاف و بالشش را هنوز جمع نکرده، لیوان چای و بساط صبحانه اش هنوز پهن است و توی بازار شام خودساخته اش لم داده و دارد در کمال پررویی کتاب می خواند.
من همانی ام که بوی غذای ته گرفته اش تمام محله را برداشته و او وقیحانه پا را روی پا انداخته و دارد فیلم می بیند و در نهایت هیجان، تخمه می شکند.
من همانی ام که از هر ده لباسی که اتو کرده، سه تا را سوزانده، دوتا را نیمه سوز کرده و پنج تا را از خطر سوختگی نجات داده.
اما آنقدر بلدم که چای بریزم، کنارت بنشینم و آنقدر بگویم و شیطنت کنم که نفهمی ثانیه ها چطور می گذرند. اما آنقدر حرف های خوب و موضوعات عجیب برای گفتن دارم که ساعت ها ساکت بنشینی و گوش کنی و کنارم چیزهای تازه ای بلد شوی.

هرکس آمده تا گوشه ای از کار را بگیرد، من گوشه ی شیطنت و کنجکاوی اش را گرفته ام، گوشه ی کدبانوگری اش بماند برای دیگران.
من را اصولاً برای شیطنت آفریده اند. همانطور که خیلی ها را برای کدبانو شدن! من مدام دنبال دلخوشی می گردم، مابین جزئیات، توی فیلم ها، قاطی طعم چای، لای کتاب ها... من حواسم گاهی پرت می شود و یادم می رود داشتم چه کار می کردم، یادم می رود و غذا می سوزد، یادم می رود و تن ماهی می ترکد، یادم می رود و شیر سر می رود، یادم می رود و اهمیتی نمی دهم که چرا یادم رفت، چون برای یادم رفته ها دلیل دارم و دلایلی که دارم را دوست دارم.
من همیشه دنبال هیجان و دلخوشی می گردم و همیشه و هرکجا که باشم آن ها را پیدا می کنم. برای من، دلخوشی بهتر است از غذای نسوخته و تن ماهی نترکیده و اتاق مرتب.
دل که خوش باشد، غذا، سوخته اش هم می چسبد و می شود توی به هم ریختگی اتاق هم خوشبخت بود و بهترین احساس دنیا را داشت.
می شود همیشه پا را روی پا انداخت، فیلم های تازه دید و کتاب های تازه خواند، اگر غذا هم سوخت، فدای سر قانون بقای انرژی. همه که نیامده اند کدبانو باشند! 
...
حلوا شکر پاره

حلوا شکر پاره

۳ هفته پیش
اگر پاییز نبود
هیچ اتفاق
شاعرانه‌ای نمی‌افتاد
نه موسیقیِ باد بود
نه سمفونی کلاغ‌ها
نه رقص برگ
و من هیچ بهانه‌ای
برای بوسیدن تو
در این شعر نداشتم
 
#بهرام_محمودی
...
توپک خرمایی

توپک خرمایی

۱ ماه پیش
کسی چه میداند؛
زنی که توی تاکسی اشک هایش را با پشت دستش پاک میکند و دست راننده که دستمال بهش میدهد را رد میکند غمگین تر است، یا زنی که حتی پیازهای تکه تکه شده هم اشک هایش را در نمیاورد...
کسی چه میداند؛
مردی که پشتش را میکند به زنی و چشم روی هم میگذارد عاشق تر است یا مردی که برای خوشبخت تر شدنِ زنی چشم روی خوشبختی خودش میبندد...
کسی چه میداند؛
زنی که دائم لبهایش باز میشود به عیب های هم نفسش بیشتر مبتلا به دوست داشتن همان مردِ پر از ایراد است یا کسی که هر چیزی روی لبش می آید الا گلایه....
کسی چه میداند؛
خوشبخت زنی است که موهایش همیشه با دستهای مردش مرتب میشود و بوسه های همسرش سرخی لبهایش است، یا زنی که یادش رفته تارهایش را پشت گوش بیندازد ولی دستش به پشت گوش انداختن خواسته های مردش نرفته...
کسی چه میداند؛
زنی که مشتش را پر از قرص میکند و از بالای پل ارتفاع را میسنجد بیشتر از زندگی بریده، یا مردی که پتو را کنار میزند و بی هیچ دلیلی چشم باز میکند و چای سرد و تلخ را سر میکشد و در را خودش پشت سرش میبندد... 
این شهر
صندلی های مترو
گوشه های پارک ها
اتوبان های پر از ماشین های تک سرنشین با شیشه بالاکشیده
پر است از کسانی که ظاهرشان یک حالی را میرساند و توی دلشان یک حال دیگر است...
زیر این آسمانِ آبیِ دود گرفته
پر از کسانی است که تو نمیتوانی از لبخندشان خوشیشان را بفهمی،
اشکهایشان را نمیتوانی بگذاری به پای دردِ جانشان،
زندگیشان از هزار مردگی بدتر است و از بس تظاهر کرده اند روزی سه بار خودشان نبودن را توی دستشویی بالا می آورند...
اینجا روی ِ این زمینِ متزلزلِ گرد ظاهر آدمها نشان هرچیز که فکرش را بکنی هست، جز حالِ واقعیشان...
ما ولی ظاهر زندگی آدمها را میبینیم و برایِ باطنِ زندگیِ خودمان آه میکشیم...

| فاطمه جوادی |
...
خلال پسته

خلال پسته

۱ ماه پیش
هرگز نگفتند

که زن باید عاشق باشد

و مَرد لایق ...

عشق را سانسور کردند ...!

        

من سالها جنگیدم

تا فهمیدم که بى عشق ،

نه گیسوانِ بلندم زیباست

و نه چشمانِ سیاهم ..!

                  

و نه مَردى با دستانِ زمخت

و گونه هاىِ آفتاب سوخته ،

خوشبختی ام را تضمین میکند ..!

 فروغ فرخزاد
...
لواشک سیب و کیوی
بانو
‎پاییز که شد
‎دستهای خسته ات را در جیبت پنهان کن
‎و به دور از باید ها و آمدن ها؛
‎نبودن ها و رفتن ها؛
‎فارغ از تمام لحظه های بی شایبه ی روزگار غریبت؛
‎برای خودت؛ خاطره ای بساز؛
‎بانو...
‎پاییز که شد،
‎اولین باران پاییزی که روی موهای ابریشمی ات بارید،
‎و خش خش برگهای خسته ی پاییزی را زیر پاهایت لمس کردی؛
‎خودت را بغل کن و به زیر آسمان ابری ات ببر؛
‎این پاییز را برای خودت خاطره ای انفرادی بساز؛
...
کیک اسفنجی ۳ تخم مرغی
کاش می شد تمامِ آدم های غمگین و تنهایِ جهان را در آغوش کشید ، برایشان چای ریخت ، کنارشان نشست و با چند کلامِ ساده ، به لحظاتشان رنگِ آرامش پاشید و حالشان را خوب کرد .
کاش می شد این را قاطعانه و آرام در گوشِ تمامِ آدم ها گفت ؛
که غم و اندوه ، رفتنی است و روزهایِ خوب در راه اند ،
که حالِ همه مان خوب خواهد شد ... برایتان آرزوهای خوب می کنم ، چون به تاثیر انرژی های خوبِ کائنات ، ایمان دارم 🌱

من ایمان دارم ؛
ایمان دارم که روزی همه چیز درست خواهد شد ... 
...
کباب تابه ای

کباب تابه ای

۱ ماه پیش
زیاد پیش آمده، خیلی زیاد ...
که حوصله خودم را هم نداشته ام ...
ولی با همان حال ...
حرف های دیگران را گوش بوده ام ...
زیبایی هایشان را چشم ، و زخم هایشان را مرهم ...
زیاد پیش آمده که کم آورده ام و با کوهی از بغض ...
نشسته ام روبروی آدم ناامیدی و به حال و هوای زندگی ...
برش گردانده ام ...
زیاد پیش آمده که هر شب ، اشک هایم را زیر سکوت بالشم پنهان کرده ام ...
و هر صبح ، با لبخندی به پهنای تمام حسرت های جهان ...
شانه ای محکم بوده ام برای درماندگی و بی پناهی آدم ها ...
زیاد پیش آمده دردهای خودم را انکار کنم ...
تا دلی نگیرد ، دستی نلرزد و شانه ای درد نگیرد ...
همیشه خواسته ام بانی لبخند و حال خوب آدم ها باشم ، از همان کودکی ...
همان روزهای بی تکلّفی که انشای تمام بچه های محله را می نوشتم و مشق های خودم می مانْد ...
و هیچ کس نفهمید ...
که این رفیق باز کوچک ، در سرش چه هدف ها و آرزو های بزرگی داشت ...
برای من کاری ندارد ...
هر وقت که دلم خواست ...
جوری بی خیال می شوم که انگار نه انگار مشکلی هست ...
انگار نه انگار رفیقی نیست که حرف هایم را بشنود ...
انگار نه انگار همین لحظه ...
همان جایی که باید نیستم و انگار نه انگار که دارم خودم را به بی خیالی می زنم ...
برای من که کاری ندارد ...
بگذار مشکلات از سر و کول هم بالا بروند ...
و غصه ها پشت شیشه بی تفاوتی ام ، به جان هم بیفتند ...
مهم منم ...
که عین خیالم نیست پشت حال خوبم ... چقدر بی پناهی ، کمین کرده ، قهوه ام را می نوشم ...
من خوبم ...
بگذار غم ها پای پنجره سبز افکار من ، فریاد کنند ...
من که جز لبخند آفتاب و تنفس گل های اتاقم چیز دیگری نمی شنوم ...
چیز دیگری نمی بینم ، چیز دیگری نمی فهمم. 
...
مشاهده موارد بیشتر
سایر کاربران
اینستا : __our.loves_
Samaneh.h3894 پیج اینستاگرام 🎂۲/۲۷🎂 👰۹/۲۸🤵
یاسمن هستم مهندس عمران,نام کاربریchefyas پیج مامان جانم(مامانِchef)
پیج اینستای دخترم لطفا دنبال کنید دوستان خوبم @zheleh_tazrighi_miveh_araii کیک عید قربان
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
کاربر فعال سرآشپز پاپیون