مریمانه
مریمانه

دستور پختی یافت نشد

بستنی توت فرنگی با ثعلب
مریمانه
۳۸۰
سلام به روی ماه همگی تون

تا اومدم بجنبم و از طعم های دیگه(وانیلی کاکائویی و زعفرونی)عکس بگیرم تموم شدند.😐
خب امروز میخوام نکات مربوط به تهیه بستنی رو بگم
من خیلی سال هست که بستنی درست میکنم چون برخلاف کیک که ممکنه توی خونه مون بمونه و خورده نشه بستنی سریع تموم میشه. همسرم هم بیشتر عاشق بستنیه تا کیک.
من بستنی خور نیستم ولی بستنی توت فرنگی یا انبه ای که خودم درست کرده باشم رو خیلی دوست دارم.🥰

برای تهیه بستنی
🧁 ثعلب حرف اول رو میزنه. تا اون نباشه بستنی فرم نمیگیره و کشدار نمیشه. (مگر اینکه کل بستنی تون رو بخواهید با خامه و شیرعسلی یا زرده تخم مرغ اینا درست کنین که خب هم هزینه ش هم کالریش خیلی بالا میره.)
و یک نکته ضروری دیگه اینه که ثعلب حتما حتما باید با شکر مخلوط بشه و آروم آروم به شیر اضافه بشه.وگرنه مواد گوله گوله میشه.
🧁 عامل تاثیرگذار بعدی خوب هم زدن بستنی هست. این یکی خیلی مهمه. شما باید از لحظه ای که مواد بستنی رو توی فریزر میگذارید هر نیم ساعت یا یک ساعت( بستگی به دمای فریزر داره)ظرف رو خارج کنید و با چنگال یا همزن خوب هم بزنین تا اون ذرات کریستالی که حالت یخی پیدا میکنن تشکیل نشه. این خیلی مهمه که نذاریم اون بلورهای یخی ایجاد بشه و باید از کناره های ظرف خوب با چنگال بازشون کنیم و هم بزنیم و دوباره داخل فریزر بذاریم تا سری بعدی.
🧁نکته ی تاثیرگذار در لطیف بودن بستنی استفاده از شیر پرچرب یا خامه است. هر چقدر چرب تر باشه بستنی هم نرم تر میشه. یه سری میوه هام مثل موز و انبه و توت فرنگی هم که بافتشون پرآب نیست باعث میشه بستنی لطیف تر بشه.
🧁نکته ی بعدی ظرف مورد استفاده هست که بهتره رویی یا استیل باشه.(البته اگه روی خش افتادنش حساس نیستین)
موقع هم زدن مواد ترجیحا زیر ظرف موادتون یه ظرف آب و نمک و یخ بگذارید بعد ظرف حاوی مواد بستنی رو روی اون بگذارید و مواد بستنی رو هم بزنید. اینجوری زودتر کارتون پیش میره.
🧁نکته ی مهم بعدی استفاده از شکر هست.اگه شکر رو بیشتر بریزین بستنیتون فرم نمیگیره و بسته نمیشه. حواستون به شیری که استفاده میکنین باشه که از قبل شکر نداشته باشه. مثلا اگر بخواهید با شیرکاکائو یا شیرتوت فرنگی های آماده بستنی درست کنین باید میزان شکر رو از دستور کم کنین.
🧁در مورد بستنی وانیلی هم این نکته رو خودم با تجربه به دست آوردم که اگر وانیل مایع بریزین خوشمزه تر میشه. (وانیل پودری برای چیزهایی که قراره پخته بشن خوبه. مثل کیک)
فقط اشکال کوچولوش اینه که به خاطر رنگ قهوه ای که وانیل مایع داره ممکنه رنگ بستنی وانیلی تون خیلی سفید سفید در نیاد. به نظر من توی بستنی ها بستنی وانیلی از همه سخت تره. من همیشه مواد بستنی رو میچشم تا به اون طعم دلخواهم برسم و همیشه هم سر بستنی وانیلی بیشترین انرژی رو میذارم.
🧁نکته ی بعدی که باز خودم تجربه کردم اینه که من موادم رو روی گاز حرارت نمیدم. اوایل که بستنی درست میکردم طبق دستور شیر رو روی حرارت ملایم میذاشتم و بعد آروم آروم شکر و ثعلب مخلوط شده رو اضافه میکردم و هم میزدم ولی خب چون این کار حوصله سر بر بود و بعد هم باید کلی صبر میکردم که مواد خنک بشه روش خودم رو در پیش گرفتم.
اونم این که شیر رو میریزم توی یه ظرف بزرگ و گوشتکوب برقی رو روشن میکنم و آروم آروم شکر و ثعلب رو اضافه میکنم خیلی راحت مواد مخلوط میشه و قوام هم میاد. حتما باید گوشتکوب برقی باشه و مثلا با همزن نمیشه.
🧁برای داشتن طعم های مختلف من همیشه کل شیر و شکر و ثعلب رو مخلوط میکنم و بعد که مخلوط شد و قوام اومد داخل سه تا کاسه میریزم به اولی زعفرون دم کرده و پودر هل و گلاب میزنم به دومی وانیل و گلاب به سومی کاکائو و یه نوک قاشق گلاب و کمی شکلات چیپسی یا رنده شده.
🧁برای بستنی زعفرونی اگه دوست دارین داخلش مغزیجات بریزین قبلش مغزها رو یه تفت کوچولو بدین خیلی خوشمزه تر میشه.
🧁برای خامه یخ زده هم خامه صبحانه رو توی یه ظرف پلاستیکی به صورت مسطح و نازک بریزین و بذارین فریزر بعد تکه تکه کنین و آخر کار که بستنی فرم گرفته بود همراه با مغزیجات به بستنی تون اضافه کنین.
🧁نکته بعدی در مورد بستنی زعفرونی اینه که حتما زعفرون دم کرده استفاده کنین و اینم یادتون باشه که بستنی زعفرونی کم کم رنگ باز میکنه و وقتی آماده بشه یه مقدار پر رنگ تر میشه پس همون اول زیادی زعفرون نریزین.
🧁در مورد زرده تخم مرغ که یه سری دستورها ازش استفاده میکنند منم یه بار توی بستنی زعفرونی استفاده کردم البته روی حرارت اینکارو کردم و خب توی طعم تاثیر خاصی نمیذاره و بوی تخم مرغ مشخص نیست تنها تاثیرش این بود که یه مقدار بافت بستنی رو نرم تر و پفکی تر کرده بود. ولی در کل به قِر و فِرش نمی ارزید و همون یه بار بود که زرده زدم.
🧁ظرفی که مواد بستنی رو داخلش ریختین یک سومش رو خالی نگه دارین چون بستنی در حین هم زدن حجمش هم زیاد میشه و پفکی میشه.
🧁موقعی که دارین مواد بستنی رو آماده میکنین سعی کنین با ذائقه خودتون تنظیمش کنین و از مواد بچشید ببینید شبیه بستنیه یا نه. از ثعلب هم به اندازه استفاده کنین چون زیادیش، هم بافت بستنی رو زیادی کشدار میکنه هم توی طعم بستنی تاثیر خوبی نداره.
🧁برای تهیه بستنی میوه ای از میوه های گوشتی و معطر مثل انبه و موز و توت فرنگی استفاده کنین و بعد از این که میوه ها رو پوره کردین به مخلوط شیر و ثعلبتون اضافه کنین.میتونین چند قطره رنگ و یا عصاره اون میوه رو هم اضافه کنین. فقط عصاره رو خیلی نزنین که مواد تلخ نشه. من به این بستنیم رنگ خوراکی نزدم اسانس هم نداشتم فقط یه قاشق ژله توت فرنگی تو مواد ریختم که طعمش توت فرنگی تر بشه. یه کوچولو رنگش هم بیشتر شد اینم از ابداعات این جانب😜
🧁در مورد تهیه بستنی شکلاتی یا کاکائویی تجربه به من نشون داده که با شیرکاکائوهای آماده بیرون خیلی بستنی خوشمزه تر میشه. نخسوزن(مخصوصا) شیرکاکائوی میهن.
فقط حتما حواستون باشه که شکر رو باید خیلی کمتر بزنین مثلا اگر موادتون دو لیوان شیرکاکائوی شیرین هست شما یک چهارم لیوان شکر باید بزنین. ثعلب رو هم با همون یک چهارم شکر باید مخلوط کنین و تو مواد بریزین.
🧁نکته ی دیگه این که سالها پیش جناب همسر برای تولد من و البته به کام خودش یه بستنی ساز خرید که خیلی خوب بستنی در میاره و کار من رو راحت کرده اما لزوما نیازی نیست که حتما بستنی ساز در اختیارتون باشه.من غنا هم که بودم بدون بستنی ساز باز هم بستنی های خوبی درست میکردم. یه بارم چند سال پیش تو پاپیون فرستادم.
🧁چند نکته هم درباره بستنی ساز براتون بگم که اگر خواستین بخرین حتما کمپرسوردار بخرین چون خودش کمپرسور سرد کننده مواد رو داره و دیگه نیاز نیست بستنی رو هی از فریزر دربیارین و دوباره بذارین خودش همزمان که مواد رو هم میزنه منجمدشونم میکنه. بستنی ساز من مارک فلر هست و خیلی ازش راضی ام.
فقط یه اشکال کوچولوی بستنی ساز اینه که سطلش کوچیکه و باید کم کم بستنی ها رو آماده کنین ولی بدون بستنی ساز شما میتونید موادتون رو یک جا و در اندازه زیادتر آماده کنین.
🧁در مورد دستور تهیه بستنی هم دستور خانم سوزان شریعت خیلی عالیه و به اون دستوری که من درست میکنم خیلی نزدیکه.
شما میتونین با این دستور بستنی وانیلی یا کاکائویی هم درست کنین. برای وانیلی یک ق چ خ وانیل+ یک ق چ گلاب برای کاکائویی ۲ ق غ کاکائو+ شکلات خرد شده
اینم دستور
https://sarashpazpapion.com/picture/a278c4769114a17f3643932fadee7155
...
چالش عکس قدیمی
مریمانه
۱۷۱
سلام عزیزان.
یکی از شعرهایی که عاشقش هستم همین شعر باز باران با ترانه است... مخصوصا با اون آهنگ به یادماندنی که توی فیلم خواهران غریب بود.
چند شب پیش که کسل و بی حوصله بودم و نه حال شماره دوزی داشتم نه پازل چیدن و ... نشستم جلوی تلویزیون و فیلم های نماوا رو بالاپایین میکردم که چشمم افتاد به فیلم خواهران غریب. یه چیزی توی دلم روشن شد و زدم روی پخش فیلم.
من تو زندگی رمزتازهای زیادی دارم.( هری پاتر بازها میدونند چی میگم😉 رمزتاز یه شی معمولی مثل یه چکمه ی کهنه بود که با استفاده از قدرت جادویی وقتی به اون شی دست میزدی یهو می چرخیدی و می رفتی یک مکان دیگه. می بردت یه جای دیگه یه سرزمین دیگه) یکی از رمزتازهای من همین فیلم خواهران غریب هست. فیلم که شروع شد یهو چرخیدم و رفتم به یکی از شبهای ۱۳،۱۲ سالگیم که خانوادگی رفتیم سینما و این فیلم رو دیدیم. وصل شدم به تمام روز و شب هایی که بعد از دیدن اون فیلم خودم توی اون صحنه ها زندگی می کردم.
یکی از قشنگترین صحنه های فیلم اون صحنه ای بود که خسرو شکیبایی آخر شب کنار پیانو کلی شمع روشن کرده بود و بلاخره تونسته بود ریتم و ملودی دلخواهش رو روی آهنگ "مادر من" بذاره...توی نور شمع پیانو میزد و میخوند و کلی شاد بود از این که تونسته بود این ملودی رو بسازه...مادر من مادر من تو یاری و یاور من...
انقدر همه چیز رو اون زمان با جان و دل می دیدیم و گوش می دادیم که تا همین الان هنوز شیرینی اون خاطرات میتونه یک شب قشنگ برام بسازه. حتی شبی که حال و حوصله هیچ کاری رو نداری و فقط دوست داری بپیچی توی پتو و کز کنی روی مبل...

#چالش عکس قدیمی
پ.ن ۱ : مربای انجیر رو مامانم پخته😍
پ.ن۲ : رمزتازهای شما چی ها هستن؟😊
...
چیزکیک میوه ای
مریمانه
۳۴۵
سلام و هزاران سلام به روی ماه تک تکتون.
امیدوارم هر جا هستین شاد و سلامت باشین.
این چیزکیک برای پانزدهمین سالگرد ازدواجمون بود.🥰
کیکش کاکائویی دو تخم مرغی بود برای قسمت پنیریش ۲۰۰ گرم پنیر خامه ای ( من ماسکارپونه هم امتحان کردم فرق چندانی ندارن فقط ماسکار پونه گرون تره)و ۲۰۰ گرم خامه قنادی و یک بسته ژله انار استفاده کردم. رویش هم گاناش دادم.

تا اومدم وزنم رو برسونم به ۶۴ این مناسبت ها شروع شد.دیشب یلدا امشب سالگرد ازدواج چند روز دیگه م تولد پسرم میاد😬

خدای عزیزم دوباره تونستم وارد فصل زمستون بشم به خاطر زمستون پاکت به خاطر درختهای بی برگ و باری که میدونم چند ماه دیگه جوونه میزنند ازت سپاسگزارم. خدای خوبم به خاطر سلامتی که بزرگترین نعمت هست هزاران هزار بار سپاسگزارم.
خدای عزیزم از این که توی دوره ای بزرگ شدم که نوار کاست هایی بود که باهاش پر میکشیدم به دنیای خیال و قصه ازت بی نهایت سپاسگزارم. (نوار علیمردان خان رو کی ها یادشونه؟😍داشت عباسقلی خان پسری پسر بی ادب و بی هنری اسم او بود علیمردان خان اهل منزل ز دستش به امان...) خدایا؟ به خاطر کودکی شیرینی که گذروندم به خاطر سیزده بدرهایی که میرفتیم به خاطر سمانه که یار همیشگی من توی فامیل بود به خاطر اون دنیای قشنگ و دلچسب ازت بی اندازه سپاسگزارم. خدایا؟ به خاطر زمستونهای بچگی توی خونه ی بی بی و بوی کرسی زغالی و لحاف داغ ازت هزاران بار سپاسگزارم. به خاطر تمام برف هایی که دیدم، تمام آدم برفی هایی که ساختم، تمامِ هاه کردن ها توی دستهای سردم، به خاطر تمام دستکش های خیس و دست های یخ کرده و بخاری های گررررم ازت سپاسگزارم. خدایا؟ به خاطر روزهای خوب و قشنگی که توی این ۱۵ سال زندگی مشترک گذروندم ازت سپاسگزارم. به خاطر این خونه گرم و پر از عشق به خاطر وجود زهرا و حسین که ثمره های زندگیمونن به خاطر تمام حس های خوب و زیبایی که داریم ازت بی اندازه سپاسگزارم. خدایا؟ خیلی دوستت دارم همون طور که تو من رو دوست داری🥰
می دونم که هم من رو دوست داری هم دوستان و همراهان خوبم رو... ازت میخوام دل همگی رو به مهر خودت گرم و پر نور کنی...خدایا؟ ای مهربان ترین مهربانان حال همه رو خوب خوب کن‌...❤
...
نان جزغاله
مریمانه
۲۹۷

نان جزغاله

۶ آذر ۹۹
سلام به روی ماه تک تکتون
امیدوارم خوب و سلامت باشین

این روزها که کارهام رو طبق برنامه انجام میدم به خیلی از کارهام می رسم. کارهایی که قبلا فرصت نمیشد یا انگیزه ش نبود. مثل همین نون پختن یا شماره دوزیم که مدت ها بود گوشه ی کشوی پاتختیم افتاده بود.
قبلا کلی از کارهای خونه م بی نظم پیش میرفت و هیچ چیزی در زمان خودش انجام نمیشد. همه چیز قر و قاطی بود، دوستان قدیمی تر میدونن که من چند سال پیش هم همین دغدغه ها رو داشتم و اگه یادتون باشه برای خودم کارنامه مینوشتم. مثلا به خانه داری همسرداری و بچه داری خودم نمره میدادم و زیر پست هام مینوشتم.
خلاصه خیلی ساله که دغدغه ی داشتن نظم رو در زندگیم دارم. از خدا می خواستم کمکم کنه و خدای مهربان هم نشونه ها و چیزهایی رو سر راهم قرار داد تا کم کم یاد بگیرم و در مسیر درست باشم. خیلی از شماها این چیزها براتون انقدر نهادینه شده و بلد هستین که ممکنه تا الان خوندن این چیزها حوصله تون رو سر برده باشه. من اما اینجوری نبودم که به طور خودکار کارهام رو سر وقت انجام بدم.
خدای مهربان کسانی یا چیزهایی سر راهم قرار داد تا برام انگیزه بشه. از کتاب های مختلف بگیر تا افراد منظم دور و برم تا استوریهای دوست گلم مامان فرشته های عزیز که هر روز هفته رو برای یک کار مشخص قرار دادن و...
خلاصه در حال حاضر نظم وارد زندگیم شده و علاوه بر این که هر روز به کارهای روزمره م میرسم در کنارش کارهای مورد علاقه م رو هم دارم انجام میدم و یه موقع هایی وقتم هم اضافه میاد.


خدای خوبم خدای مهربانم تو در تک تک لحظات زندگیم هوای من رو داشتی. حتی توی لحظاتی که غرق خمودگی و تنبلی بودم و از وقت و نعمتهایی که داده بودی استفاده درست نمیکردم... تو همیشه در کنارم بودی و من رو رها نکردی. من خیلی جاها ازت دور شدم اما دوباره لطف تو بوده که من رو بهت نزدیک کرده. خدای مهربانم خدای عزیزم ازت هزاران بار سپاسگزارم که مسیر زندگیم رو زیبا کردی. خیلی دوستت دارم.🥰

پ.ن: این نون ها خیلی راحت و خوشمزه بودن. با همین دستور نان جزغاله لیلی جان پیش برین یه نون لطیف و خوش عطر و خوشمزه دارین🥰
خمیرشم احتیاج به استراحت نداره و خیلی سریع اماده میشه.
عکس اول نخستین برف پاییزی امسال بود و صبحانه ی من و همسرم در همان روز🥰
...
کیک به و خاطرات کربلا
مریمانه
۲۳۸
سلام به روی ماه تک تکتون. ان شالله هر جا هستین حال دلتون خوب باشه.
بلاخره امروز تنبلی چند ماهه رو کنار گذاشتم و اومدم.😅 الان دوباره میخواستم پیاده تا کربلا برم و برگردم انقدر طول نمیکشید. ببخشید دوستان که انقدر دیر کار میفرستم.

سفر زلال و شیرین ما حلاوتش دو چندان شد وقتی که بی بی و آقابزرگ هم به ما پیوستند. یادمه اسم مهمانپذیری که ما تویش ساکن بودیم کمیل بود و صاحبش یک مرد بسیار مهربان و با انصاف بود.
کم کم اون شور و حال اولیه ای که وارد کربلا شده بودیم و هیجانات بعدش فروکش کرد و حالا دور هم بودیم و قرار بود که برنامه ریزی ادامه سفرمون رو انجام بدیم. این که کجا بریم چقدر بمونیم چی بخوریم و ... ما چون پیاده اومده بودیم وسایل چندانی همراهمون نبود. با مشورت و درایت های مامانم قرار شد که بریم یه سری وسیله تهیه کنیم و مواد غذایی هم بخریم و خودمون آشپزی کنیم. مامانم اعتقاد و اعتمادی به غذاهای بیرون نداشت. خلاصه رفتیم به خرید جهیزیه و تهیه مواد اولیه غذاها. چقدرم ارزون بود این چیزها. الان قیمتها رو یادم نیست ولی مثلا بابام رفته بود گوشت خریده بود نصف قیمت ایران. یک دست کاسه و بشقاب استیل خریدیم و قابلمه و از این قاشق هایی که رویش نوشته اَهلاً و سَهلاً همه ارزون و مفت😂. اون زمان من دختر خونه بودم و توجهی به این نداشتم که غذا چطور آماده میشه الان که خودم زن زندگی شدم میفهمم مامانم چقدر با تدبیر و درایت همه کارها رو انجام میداد.😢
غذا رو مامانم با کمترین امکانات می پخت و واقعا هم خوشمزه و عالی...👌 حتی توی اون موقعیت این رو هم در نظر میگرفت که چه جادویی تو پخت و پز به کار ببره که همه از غذا خوششون بیاد.تازه الان که نشستم خاطرات رو مرور میکنم میفهمم چقدر کارش با ارزش بوده😐 روزها میرفتیم زیارت و نماز جماعت و بعد برمیگشتیم مهمان پذیر و استراحت و صحبت درباره چیزهایی که اون روز دیدیم مثلا سیستم سیم کشی خیابوناش که به نظرم جز عجایب بود یا اون حلواهایی که رویش کلی مگس نشسته بود و خودشون میخوردند و اتفاقی هم نمیفتاد و ...
خیلی وقت ها که حرم میرفتیم خیلی از آشناها و هم ولایتی هامون رو میدیدیم که اونهام پیاده اومده بودند کربلا و از اتفاقات سفر میگفتیم و این که کی فکرش رو میکرد بتونیم اینجا و توی این مکان مقدس همه با هم باشیم. همون جمعی که روزهای عاشورا تاسوعا توی روستامون تعزیه خوانی میکردن حالا کربلا بودند و این خیلی شگفت انگیز و شوق آور بود. مخصوصا روزی که خیلی از اهالی روستامون توی صحن حرم امام حسین شونه به شونه هم ایستاده بودند و سینه زنی میکردند. ما خانم ها این صحنه ها رو با گریه ی شوق تماشا میکردیم چون هر سال این صحنه ها رو توی روستا میدیدیم و دلمون کربلا بود اما حالا داشتیم توی خود کربلا و توی صحن حرم امام حسین این عزاداری ها رو می دیدیم.
کم کم حرم ها از اون چیزی که روز اول دیده بودم شلوغ تر میشد اما باز هم طوری نبود که نشه زیارت کرد. نمی دونم روز چندم سفرمون بود که توی زیارت دست مبارک حضرت عباس بودیم که یهو خاله و شوهر خاله م رو اون جا دیدیم و دوباره اشک های شوق و بغل و دیده بوسی ها و ...واقعا توصیف این صحنه ها سخته...
عکس های اون روز و لحظات بعدش رو داریم.
قرمزی چشمهامون و لبخندی که رو به دوربین زدیم رو فقط خودمون میفهمیم.
اون زمان تلفن همراهی نبود که از حال همدیگه باخبر باشیم و همین بود که دیدارها رو انقدر قشنگ و پر از حس های ناب میکرد...دوربینمون یه دوربین یاشیکای معمولی بود ولی عکسهایی که با اون دوربینها گرفته میشد و پروسه چاپ کردنشون لذت دیگه ای داشت.(پیشرفت تکنولوژی خیلی چیزها رو ازمون گرفته)
خاله م چون همسفران دیگه ای داشتند و هتل هم گرفته بودند دیگه به ما ملحق نشدند اما زیارت ها رو با همدیگه هماهنگ میکردیم که بریم. چند روز که کربلا بودیم و خوب همه جا رو زیارت کردیم وسایلمون رو امانت گذاشتیم پیش همون صاحب مهمانپذیر و راه افتادیم به سمت نجف برای زیارت حضرت علی (ع).
چقدر تمام لحظاتش قشنگ بود لحظه ای که به قبرستان وادیُ السّلام رسیدیم و وسعت و عظمت اونجا رو دیدیدیم. لحظه ای که به نجف رسیدیم و حرم حضرت علی (ع) رو زیارت کردیم و توی اون ایوان قشنگ زیارت خوندیم و زندگی کردیم.بازیگوشی های سینای چهار ساله مون رو نگاه میکردیم که جست و خیز کنان توی اون ایوان با صفا بازی میکرد و نسیم قشنگی که میومد و آرامشی که مثل یک رویا بود.
دو روز نجف بودیم و زیارت کردیم و بعد رفتیم سامرا و کوفه و کاظمین و بغداد و مداین و ...خلاصه هر جایی که زیارتی بود رو به لطف خدا تونستیم زیارت کنیم از طفلان مسلم گرفته تا سلمان فارسی و ابوذر و امامان عزیزمون در کاظمین ...این ها همه از لطف خدا و بعد درایت و برنامه ریزی بابام بود. ما راهنما نداشتیم و بابای عزیزم راهنما و تصمیم گیرنده سفرمون بود. این که کجا مستقر بشیم و با چی بریم و بیاییم و... سفرمون هم هیجانات خاص خود رو داشت. خیلی جاها سربازهای امریکایی توی جاده ها ماشین رو نگه میداشتند و مسافران رو تفتیش میکردند. این لحظات دلهره خاصی داشت اما به خیر میگذشت. یادمه بغداد و کاظمین یه مقدار ناامن بودند و صداهای تیراندازی گاهی اوقات شنیده میشد. برای همین توی کاظمین فقط یک روز موندیم. من توی اون سفر خیلی خام بودم و جهان بینی محدودی داشتم. مثلا یکی از دعاهام توی هر مکان زیارتی این بود که رتبه کنکورم خوب بشه😐
بعد از زیارت اون اماکن متبرک و عزیز برگشتیم کربلا. وقتی رسیدیم کربلا انگار که رسیده باشیم خونه ی خودمون. همچین آرامشی داشت. چند روزی کربلا بودیم و بعد نوبت وداع رسید...
دل کندن از اون بهشت حتی برای من که انقدر توی اون سفر خام بودم هم سخت بود...خیلی سخت😢
یکی از صحنه هایی که تا ابد تو ذهنم می مونه صحنه ای بود که از پشت شیشه اتوبوس گنبد حضرت ابولفضل رو میدیدم که دور تر و کمرنگ تر میشد و دل من که فشرده و فشرده تر میشد...این سفر بهترین سفر عمرم بود و همیشه خدا رو به خاطرش شکر می کنم...
کاش دوباره بتونم قدم توی اون بهشت پاک بذارم...
کاش قسمت همه مون بشه...
سفر به پایان رسید اما تا سالها دلمون همونجا موند...
...
پنکیک و سفر به کربلا(قسمت سوم)
مریمانه
۶۷۲
سلام دوستان عزیز. ببخشید که گرفتار بودم و ادامه خاطراتم یه مقدار طول کشید.

‌... خوش و بشی با هم ولایتی هامون کردیم و بعد ماشین گرفتیم و راه افتادیم سمت کربلا. توی ماشین مامانم که قسمت تدارکات سفر بود بهمون خوراکی و شربت آبلیمو داد که خوردنش بعد از اون همه پیاده روی و هیجان خیلی لذت داشت.حالا خیالمون راحت بود که قسمت سخت سفر رو به سلامت پشت سر گذاشتیم. تا نزدیکی های کربلا توی ماشین خواب بودم و بعد از حدود چهار ساعت رسیدیم کربلا. مات و مبهوت و حیران بودم.
باورم نمیشد که الان توی این مکان عزیز و مقدس هستیم. ترکیب عجیبی از شوق و شادی و بهت و ناباوری داشتیم. البته مامانم همچنان نگران سلامتی آقابزرگ و بی بی بود و نمی دونست الان کجا هستن و مدام جوش این رو میزد که نکنه اتفاقی براشون بیفته.
نزدیک حرم امام حسین (ع) یه مهمان پذیر پیدا کردیم و وسایلمون رو بردیم اونجا و استراحتی کردیم و دوش گرفتیم و من باز دوباره از خستگی بیهوش شدم. وقتی بیدار شدم دیدم فقط مسعود توی اتاق هست و بقیه رفته بودند زیارت. من هم آماده شدم که با مسعود بریم زیارت. راه افتادیم به سمت حرم امام حسین( ع). من فقط گیج و حیران بودم و دور و بر رو نگاه میکردم. کربلا در عادی ترین روزهاش بود و روزمرگی جریان داشت. مردم در رفت و آمد و خرید بودند و یک سری ها هم روی تخت هایی کنار خیابون نشسته بودند و چای می خورند یا قلیون می کشیدند. وارد حرم شدیم و من در بهت زده ترین حالت زندگیم قرار گرفتم. حرم امام حسین به طرز غریبی خلوت بود و به غیر از من و مسعود چهار یا پنج نفر دیگه اون جا بودند. حتی الانم که یادم میاد باورش برام سخته که انقدر خلوت بود اون لحظه.
من بودم و ضریح شش گوشه امام حسین (ع) که فقط توی کتاب های درسی دیده بودمش. بهت زده نشستم و چند لحظه ای فقط نگاه می کردم. یه سری از حس هام رو گم کرده بودم و چیزی که اون لحظه تو وجودم تکرار می شد این بود که من چطور اینجام؟ من واقعا الان اینجا نشستم؟ من الان واقعا روبروی ضریح نشستم و میتونم دور تا دور ضریح امام حسین بگردم و زیارت کنم؟ آخه چطور ممکنه؟ (اینم بگم که اون زمان حرم قسمت زنانه مردانه نداشت و همه میتونستن همه جای ضریح رو زیارت کنند.)
ورودی حرم هم کسی نبود که بازرسی کنن یا به پوشش زائرین توجه کنن. من با مانتو بودم. فقط یکی دو نفر توی کفشداری بودند و کفش ها رو تحویل می گرفتند.
شما بودین حیرت زده نمی شدین؟🤔
علاوه بر حیرتم از این که چرا الان توی این نقطه ی مقدس هستم؟ حیران این خلوتی داخل حرم بودم. یادمه توی اون زیارت بی نظیر فقط از امام حسین سوال میپرسیدم چرا من؟ چرا من؟ مگه من چه کاری در زندگیم کردم که شایسته این حضور بودم. یه جورایی درگیر این سوالات بودم و اصلا نشد درست و حسابی زیارت کنم. بعدش حیران و گیج راه افتادیم سمت حرم حضرت ابوالفضل😭
چقدر صفا داشت. بهشت بود. خود خود بهشت بود.😭
وارد حرم که شدیم مامان بابام و برادرهام رو اون جا دیدیم. اول رفته بودند زیارت امام حسین و حالا اینجا کنار ضریح حضرت عباس بودند و زیارت می کردند. از صورتها و پف چشمهاشون معلوم بود یک دل سیر اشک ریخته اند.
حرم حضرت ابوالفضل به خلوتی حرم امام حسین(ع) نبود. تقریبا ۱۲ تا ۱۵ نفری دور و بر ضریح بودند. چند نفری نماز می خوندند یا نشسته بودند و دعا میخوندند. بعضی ها سلام میدادند و خارج میشدند و یه سری ها وارد میشدند.یه حس عجیبی داشت اون ضریح و اون حرم. انگار که راحت تر می تونستم حرف هام رو بزنم. تازه اونجا بود که اشکم از این همه لطف خدا سرازیر شد. همینطور که با خانواده م دور تا دور ضریح می چرخیدیم و زیارت می کردیم یهو ...
یه معجزه ی ناب،
یه هدیه ی عجیب،
یه چیزی که کلمات نمی تونند بیانش کنند دیدیم و میخکوب شدیم. آقابزرگ و بی بی ام رو دیدیم که داشتند دور ضریح زیارت می کردند. ناخودآگاه داد زدم : ماماااان؟آقا بزرگ و بی بی...😭😭😭😭
هر چقدر از اعجاب اون لحظه بگم اصلا نتونستم حق مطلب رو ادا کنم. دویدیم سمتشون و ناباورانه گریه می کردیم و همدیگرو بغل میکردیم. اصلا باور نمی کردیم انقدر همه چیز قشنگ در کنار هم جفت و جور در بیاد. گویا همون شبی که ما راه افتادیم‌ اون ها هم الاغ کرایه کردند و بی بی ام سواره تونستند این مسیر رو بیان. آخه پاشون درد میکرد.(خدا رحمت کنه بی بی عزیزم رو.چقدر دلتنگش شدم.)
چقدر اون ها از دیدن ما تعجب کردند... حالا ما باز تا حدودی خبر داشتیم که اون ها کجا هستن ولی آقابزرگ و بی بی اصلا خبر از مسافرت ما نداشتند. خلاصه اشکهایی بود که از شوق می ریختیم ...

همیشه میگم من حتی اگه به بهشت نرم باز هم توی زندگیم بهشت رو تجربه کردم. بهشت اون لحظه ی زیبا بود که همه دور حرم حضرت ابوالفضل همدیگرو ملاقات کردیم.همون اشک های شوقی بود که همه مون می ریختیم.

شیرین ترین ملاقات در زیباترین نقطه ی زمین... شاد ترین و زیباترین لحظه ی عمرمون بود...
چقدر تو بغل هم گریه کردیم چقدر خوشحال بودیم که اون ها هم تونستند بیان و الان کنار همدیگه ایم. نگرانیمون برای آقابزرگ و بی بی حالا تبدیل شده بود به شیرینی و حلاوت دیدار.
بعد از اون زیارت زیبا راه افتادیم به سمت مهمان پذیر و یه اتاق هم برای بی بی و آقابزرگ گرفتیم. چه لحظاتی بود. انگار توی این دنیا بودیم و نبودیم...انگار زمان و مکان و دنیا ایستاده بودند
تا ما حسابی از همه چیز لذت ببریم و هر آرزویی داریم همون لحظه برآورده بشه... مثل همون آرزویی که توی حرم حضرت عباس برآورده شد...

ادامه دارد...

برای شادی روح بی بی عزیزم یه صلوات می فرستین؟
...
کتلت و سفر کربلا(قسمت دوم)
مریمانه
۴۸
بلاخره به مهران رسیدیم و یه مقدار خرید کردیم و تجهیزات سفر به کربلا رو مهیا کردیم. آب معدنی و آبلیمو برای کاهش تشنگی و کفش کتونی برای پیاده روی و ... بعد ماشین رو توی مهران گذاشتیم و رفتیم یه جایی به نام اسلامیه؟ ( سخته که یادم بیاد اسم اونجا چی بود و الانم کسی نیست ازش بپرسم)
اونجا منزل یه خانواده ی فوق العاده مهربون بود که پسر اون خانواده قرار بود راه بلد و راهنمای ما باشه و به ازای این کار یه مبلغی دریافت میکرد و ما رو تا سر مرز عراق میبرد...
خونه شون یه خونه ی ویلایی بود که خود ساختمون هم همکف بود و وسایلشون خیلی ساده بود. توی حیاطشون مرغ و خروس داشتند و چند تا بچه قد و نیم قد مشغول بازی بودند. یه پسر کوچیک هم داشتند که همسن سینا بود و زود با هم دوست و همبازی شدند.
خدا رو شکر حال سینا بهتر شده بود و بازی کردن سرحالش آورد.
من اما توی اون لحظات مدام به استرسم اضافه میشد و دلشوره خیلی زیادی داشتم. مخصوصا که میشنیدم خیلی ها پیاده رویشون به روز خورده و تو گرمای هوا آب ذخیره شون تموم شده و همون جا توی بیابون یا فوت کردند یا برشون گردوندند. ما قرار بود بعد از نماز مغرب حرکت کنیم و بریم. هر چه بیشتر به زمان حرکت نزدیک میشدیم استرس من هم اوج میگرفت و یکی یکی اعضای خانواده م رو تصور میکردم که بلایی سرشون اومده و احساس بیچارگی شدید میکردم.
اینو به جرئت بگم که هیچ لحظه ای در طول زندگیم مثل اون روز استرس نکشیدم. حتی توی موقعیت های سخت تر. انقدر استرسم زیاد بود که هر چند دقیقه یک بار میپریدم توی دستشویی ... حس میکردم همگی مون داریم به سفر آخرت و به کام مرگ میریم...
به هر ترتیب آماده شدیم و کوله پشتی هامون رو که پر از بطری آب و خوراکی بود پشتمون انداختیم و به همراه راهنما و چهار تا آقای دیگه (که اونهام میخواستن برن کربلا) راه افتادیم. سینا که از همون اول راه نرفت و داداش بزرگم سینا رو قلمدوش کرد.
الان که نگاه میکنم تصمیممون توی اون شرایط واقعا غیر عاقلانه بود یعنی هر چقدر میخوام عقلانی به این کار نگاه کنم نمیشه... (تازه بابام بعدها میگفت نمیدونین چقدر روی من فشار بود با خودم گفتم آخه مرد! تو دست زن و بچه ت رو گرفتی آوردی و توی شب تاریک دارین با چند تا مرد غریبه راه میفتین برین اگه اتفاقی براشون بیفته چکار میکنی و...)اما انگار واقعا مقدر بود که بریم و همین تقدیر یه نیروی عجیبی توی دلمون انداخته بود که نترسیم.
و جالب بود همین که راه افتادیم یهو تمااااااام اون استرس ها و فشار روحی از وجودم پاک شد و یه حس خوب وجودم رو پر کرد. واقعا نمیدونم چطوری؟
دیگه آزاد و سبکبال کنار هم راه میرفتیم و نیروی عجیبی توی دلهامون بود که ما رو توی اون تاریکی شب جلو میبرد.
هنوز خیلی از اون آبادی دور نشده بودیم که صدای پارس کردن چندین سگ رو همزمان شنیدیم و سگ ها داشتند طرف ما میومدند. تا اومدیم بترسیم و بفهمیم که این همه سگ از کجا دارن میان یه نفر تو همون تاریکی سوت زد و سگ ها ایستادند. بعد هم یه خوش و بشی با راه بلدمون کرد و همراه گله ی سگش رفتند. با برادرم کلی خندیدیم که پس چرا گوسفند نداشتن؟ یعنی این آقا هر روز ده پونزده تا سگ رو میبره میچرونه... هنوز هم برام سواله😬
به راهمون ادامه دادیم و صدای بطری های آبی که توی کوله هامون بود فضای تاریک و ساکت شب رو پر کرده بود. انقدر هوا تاریک بود که اصلا نمیشد جلو پا رو نگاه کرد و مثلا اگر چاله ای بود یهو ناغافل پامون میرفت توی چاله. گوشمون رو تیز کرده بودیم که به جای چشمامون ازش استفاده کنیم. تمام اون لحظات برای همگی مون یه طور خاصی عجیب و تکرارنشدنی بود. هر یک یا دوساعت که میرفتیم راه بلد نگهمون میداشت و تایم استراحت میداد. تمام این کارها هم در نهایت کم سر و صدایی انجام میداد که یه موقع مامورهای مرزبانی متوجه نشن. کسی حق نداشت سیگار روشن کنه که مبادا بوی دود سیگار یا نورش مامورها رو متوجه کنه. به تایم های استراحت که میرسیدیم همه ولو میشدیم روی خاک و آب میخوردیم و دراز میکشیدیم یادمه توی یکی از همون استراحت ها من روی همون خاک و سنگ ها خوابم هم برد و چه خواب شیرین و لذت بخشی هم بود. تقریبا چهار ساعتی پیاده روی کرده بودیم که یهو صداهایی شنیدیم که داشت به ما نزدیک میشد. یه صدای پا و همهمه و خش خش که از دل تاریکی میومد و ما اصلا نمیتونستیم ببینیم چی به چیه. راه بلدمون رفت و خبر گرفت و دیدیم که یه جمعیت زیاد دیگه از زائران دارن با یه راه بلد دیگه میان و بعد هم به ما ملحق شدند یه نیرو و دلگرمی عجیبی گرفتیم از اینکه فقط ما ده نفر نیستیم کسان دیگه ای هم دارن همراه ما میان. بعد مامانم از توی اون تاریکی صدای چند نفر آشنا رو شنید که اروم حرف میزدند رفت جلو و دیدیم که از آشنایان و هم ولایتی های خودمون هستند. (این ولایت که میگم روستای آبا و اجدادیمون هست که پدربزرگ مادربزرگهام هم اونجا زندگی میکردند و میکنند) خلاصه دیدن اون آشنا توی اون ظلمات شب و توی اون غریبی مثل این بود که دنیا رو به ما داده بودند. بعد مامانم پرس و جو کرد که ببینه کسان دیگه ای هم از روستا اومدند که اون خانم گفت که آره خیلی ها هستیم و بی بی و آقابزرگ هم توی اون کاروان بودند(مادربزرگ‌ پدربزرگ مادریم)
و شب قبل راه افتادند بیان اما مشکل براشون پیش اومده و چون نمیتونستند راه برن برگشتند همون اسلامیه.حالشون ولی خوب بود. مامانم شروع به گریه کرد از این که آقا بزرگ و بی بی م اینجا بودند و ما از هم بی خبر بودیم. اما بیشتر نگرانشون بود که آخه چطوری میخوان این راه رو بیان‌ اونم راه به این سختی و اشکهایی که تمومی نداشت. تمام لحظات اون سفر عجیب بود. انگار دست خود ما نبود و ما باید می رسیدیم...و بعد از هشت ساعت پیاده روی و فراز و نشیب و افتادن توی چاله های کوچیک و بزرگ بلاخره رسیدیم به مرز.
صدای ماشین هایی که از اون طرف مرز تند تند صدا میزدند کربلا کربلا کربلا نوید این رو به ما داد که بلاخره به سلامت رسیدیم.
بغض همه مون ترکید و اشک شوق ریختیم.انقدر لحظه عجیب و زیبایی بود که حتی همین الانم با یادآوریش گریه م گرفته... از شیرینی و حلاوت اون لحظه هر چقدر بگم کمه. اولین بار بود که کل خانواده های های از شوق گریه میکردیم و در بهت و ناباوری بودیم. اون لحظه فقط آرزو کردیم هر کسی که میخواسته بیاد ولی نتونسته، بتونه بیاد و این لحظه ی ناب رو تجربه کنه.
هوا گرگ و میش بود و کم کم داشت روشنی صبح پدیدار میشد.
نشستیم پشت یه تویوتا وانت و ما رو برد یه جایی که ماشین های بیشتر و مناسب تری برای رفتن به کربلا داشت. بعد، از وانت پیاده شدیم و نماز صبحمون رو توی خاک عراق خوندیم و تازه بعد از روشن شدن هوا دیدیم که چقدر از همولایتی هامون اونجا هستن. انگار غربتی در کار نبود انگار یه تکه از خاک روستامون توی اون سرزمین بود...

ادامه دارد...
...
قیمه و خاطرات سفر کربلا (قسمت اول)
مریمانه
۴۹
سلام دوستان عزیز و مهربانم
امیدوارم بهترین ها در پیش روتون باشه.
مدت هاست که یه بخش هایی از وجودم رو گم کردم... امیدوارم بتونم خود واقعیم رو بین این همه شلوغی که وجودم رو درگیر کرده پیدا کنم...
این شلوغی هایی که میگم فقط توی ذهنم هست وگرنه شکر خدا مشکل بیرونی و دغدغه خاص دیگه ای نیست...

امروز عاشورای حسینی هست و نمی دونم چرا نمیتونم اون بخش از وجودم رو پیدا کنم که توی این روز دلش تو کربلایی بود که رفته بود...

میخوام بگردم دنبال خودم
میخوام ورق بزنم خودم رو و برسم به روزی که بهترین سفر زندگیم رقم خورد...

سال هشتاد و دو بود که زمزمه های رفتن به کشور عراق و زیارت کربلا بدون نیاز به پاسپورت کم کم تبدیل شد به گفتگوهای جسته گریخته ای که بیشتر شبیه یه آرزو بود. مخصوصا از طرف مامانم که به طور واضح تری عاشق امام حسین و کربلا بود... کم کم این زمزمه ها و گفتگوها جان گرفت و ما هم تصمیم گرفتیم خانوادگی بریم غرب کشور و اگه قسمت بود کربلا... اون زمان ارتباطات هنوز اونقدر وسیع نبود که بدونیم توی عراق چه خبره...فقط یه اخبار تلویزیون بود که اون هم مدام در مورد حضور امریکایی ها در عراق و ناامن بودنش خبرهای مختلف پخش میکرد و تصاویر ناامنی از عراق و کربلا تو ذهن همه مون درست کرده بود.
اما با وجود اینا زدیم به دل جاده و سفرمون رو شروع کردیم...بابا مامانم گفتند حالا میریم سمت غرب کشور ببینیم چه خبره اگر شد که میریم کربلا اگر هم نشد که اینم میشه یه مسافرت داخلی.
به فامیل ها هم از نیت سفرمون چیزی نگفتیم.
اواخر تیر ماه هشتاد و دو بود که راه افتادیم. تازه کنکور داده بودم و دغدغه اون روزهام نتایج کنکور و چند شدن رتبه م بود...
هنوز نه من نه برادرهام هیچ کدوم ازدواج نکرده بودیم و این جز محدود سفرهایی بود که همه در کنار هم بودیم...چون برادر بزرگ هام معمولا توی سفرهای خانوادگی همراهمون نمی اومدند. داداش کوچیکم هم ۴ ساله بود...
توی هر دوره ای از زندگیم یه آهنگ هست که مثل یه میون بُر من رو وصل میکنه به اون دوره...آهنگ اون روزها که مدام تو سرم اجرا میشد تیتراژ سریال کوچه اقاقیا بود(...دوست ندارم دیگه خواب ببینم توی خواب تو رو بی تاب ببینم ...)
خیلی اون سریال رو دوست داشتم و توی سفرمون یکی از دلتنگی ها و دغدغه هام این بود که نمیتونم سریال محبوبم رو ببینم...یه جا از همون آهنگ تیتراژ بود که خیلی وصف حال من بود اونجاش که میخوند: " من رو از این خونه نبر من نمیخوام که برم به سفر منو نبر منو نبر منو نبر..." واقعا دلم خونه مون و گوشه ی امن خودم رو میخواست، نه شناختی از امام حسین و یارانشون داشتم نه می فهمیدم که چرا این قدر همه مشتاق رفتن به کربلا هستند...
اون روزها خیلی ها رو میشنیدیم که رفتند سفر و تونستند خودشون رو برسونند کربلا... خیلی ها رو هم از همون مرز برگردوندند...جسته گریخته شایعاتی هم میشنیدیم که یک سری ها روی مین رفتند و یک سری ها از تشنگی توی راه از بین رفتند... اول باید میرفتیم مهران یا دهلران و از اونجا پیاده تا سر مرز عراق میرفتیم. مهم ترین و حساس ترین بخش سفر همون پیاده رویش بود که باید با راه بلد میرفتیم... خلاصه یکی از نگرانی هام که کم کم در طی سفر بیشتر و بیشتر میشد نگرانی این بود که نکنه اتفاقی برای یک کدوم از ما بیفته و هر موقع به این فکر میکردم پر از تشویش و نگرانی میشدم.
روز دوم سفر بود که رسیده بودیم ساوه و برادر کوچیکم مریض شده بود و مدام پس میاورد و تب داشت همونجا هم ماشینمون خراب شده بود و توی یه پارک نشسته بودیم تا ماشین درست بشه. اون لحظه،مریضی سینا و خرابی ماشین هم به نگرانی های دیگه م اضافه شده بود و از ته دلم آرزو میکردم که کاش خونه بودیم و حال همه مون خوب بود و من لم داده بودم زیر کولر و کوچه اقاقیا می دیدم ...
توی ذهنم همراه با این تصویر ذهنی آه میکشیدم و احساس بیچارگی میکردم...
ماشین درست شد و حال سینا هم آروم آروم داشت بهتر میشد اما من هنوز دلم خنکای کولر و لم دادن جلو تلویزیون رو میخواست...
یادم نیست کی و چطوری رسیدیم کرمانشاه و از اونجا قرار بود بریم مهران. اون جاده ای که میرفتیم تا یه پاسگاهی خیلی شلوغ بود چون همه ی ماشین ها یه هدف داشتن و اونم رد شدن از اون پاسگاه و رفتن به مهران و بعد هم عراق بود...نزدیکی های پاسگاه یه هیجان و ولوله خاصی بود و زمزمه هایی میشد که همه رو دارن برمیگردونن. چون ترافیک سنگین بود برادرهام پیاده شدند و رفتند جلوتر که ببینند چه خبره وقتی برگشتند گفتند همه رو دارن برمیگردونن و مامورها صندوق عقب و خود افراد رو بازرسی میکنن ببینن اگه کفش کتونی و کوله پشتی های بزرگ و خلاصه تجهیزات سفر به کربلا رو دارند از همون جا برگردند...
خودمونم میدیدیم که اون طرف جاده همه داشتند برمیگشتند من اون لحظه یه ذره امیدوار شدم و گفتم آخی برمیگردیم و میریم خونه و کوچه اقاقیا و... تا اون لحظه ای که نوبت ماشین ما بشه بلا استثناء همه برگشتند و نشد که از پاسگاه عبور کنند نوبت ماشین ما رسید و مامورها یه نگاه به صندوق عقب کردند و گفتند کجا میرین؟ بابام گفت داریم میریم فلان شهر خونه یکی از فامیل ها. ماموره به کفش های کتونیمون یه مقدار شک کرد(البته همه نداشتیم و یه سری تجهیزات رو بابام قرار بود از همون مهران تهیه کنه) خلاصه شرایط مشکوکی نداشتیم ولی با این حال باز هم ماموره میخواست برگردونه ما رو. بابام رفت پایین و کلی صحبت کرد که جناب آخه ما بچه کوچیک داریم چطوری میخواهیم اون همه راه بریم... حسب اتفاق سینا هم اون زمان از پلیس و مامور و اینا میترسید، یه کم هم که از قبل مریض بود تا ماموره دوباره اومد سمت ماشین ترسید و شروع به گریه کرد...مامور هم فکر کنم تا چشمش به قیافه مریض و ترسیده سینا افتاد گذاشت رد بشیم و بریم...باورمون نمیشد.
خود من با این که قبلش دلم نمیخواست رد بشیم اما اون لحظه یه حس آزادی و شادی برنده شدن داشتم. داشتیم از خوشحالی اون رد شدنه می مردیم فقط جلو مامور خیلی تابلو نکردیم اما همین که از پاسگاه رد شدیم همه از خوشحالی هورا کشیدیم و شروع به بررسی و صحبت اون لحظه هیجان آور پاسگاه کردیم و رد شدنمون رو مدیون ته تغاری چهارساله مون میدونستیم... توی اون جاده به غیر از یکی دو تا وانت و کامیون هیچ کس نبود.
جاده خیلی قشنگی بود و از همه مهمتر حس خوبی بود که داشتیم، این که شاید قسمت بشه که بریم کربلا. انگار یه نور کوچیک تو دلمون تابید و روشن شدیم...
جاده خیلی قشنگ تر شده بود و تازه چشمم به طبیعت خاصش افتاد...
یادمه کنار جاده یه رودخونه بود که رفتیم و اونجا ایستادیم. یه کم آب به سر و صورتمون زدیم و برادرهام تنی به آب زدند و سینا هم آب بازی میکرد.
مزه شیرین خربزه ای که اونجا خوردیم،
صدای آب و حس و حال قشنگ اون لحظه همیشه تو ذهنمه...
اون لحظه نه درگیر گذشته بودم و نه آینده.
برای همینه که حس خوب و طعم شیرینش بعد از این همه سال برام تازگی داره...


پ.ن : عکس یکی از افطارهای ماه رمضان
...
کیک یک تخم مرغی
مریمانه
۸۰

کیک یک تخم مرغی

۱۳ تیر ۹۹
میلاد امام مهربان، امام رضا(ع) رو به همگی عزیزان تبریک میگم.


خدایا حال دل همه ما رو خوب کن🤲
...
بستنی چوبی
مریمانه
۲۸

بستنی چوبی

۱۱ تیر ۹۹
سلام و هزاران سلام شاد به روی ماه همه تون.
ان شالله هر جا هستین سلامت باشین و از لحظات زندگی تون بهره درست ببرین.
این بستنی چوبی ها ترکیب خامه و شیرکاکائو و شکر هست که با همزن خوب هم زدم و توی قالب ریختم. عکس دوم نصف پاکت خامه و پوره توت فرنگی و شیر و شکر بود. دومی بر خلاف ظاهرش طعمش عاااالی بود😍 سومی هم شیر و وانیل و شکر بود ( خامه نداشتم) داخلش اسمارتیز رنگی ریختم که اونجوری شد. قیافه ش آبرنگی و خوشگل شده ولی طعمش معمولی بود.😉

خدای خوبم من رو ببخش برای لحظاتی که از یادت غافل میشم
خدایا؟ ببخش از عمری که دادی
از تن سالم و استعدادهایی که توی وجودم گذاشتی استفاده درست نمیکنم😭
خدایا کلی نعمت به من دادی کلی امکانات خوب اما من ازشون استفاده نمیکنم.
خدایا خیلی شرمنده ام😔
من رو ببخش. خدایا ببخش اون گناهانی که در نظرم درست جلوه میکنند. خودم می دونم که این روزها خیلی درگیر این نوع گناه هستم.
گناهانی که زینت داده شده اند و من زشتی هاش رو نمی بینم. خدایا؟ چشمام رو باز کن. خدایا بصیرت بده به همه ی ما. این روزها خیلی خیلی شرمنده ام. اما می دونم مثل همیشه یک قدم اگه بردارم تو هزاران قدم برمیداری و راه ها رو هموار میکنی. خدایا همه ش کوتاهی منه که راهم رو گم میکنم. دستمون رو بگیر ای مهربان تر از هر کسی🤲
...
بستنی سنتی زعفرانی
مریمانه
۷۹
سلام و هزاران سلام پر از سلامتی و شادی به همه ی دوستان عزیزم. امیدوارم هر جا هستین حالتون خوب باشه و کنار عزیزانتون شاد و سلامت باشید.
من هم حالم خوبه خدا رو شکر. یه مقدار درگیر یادگیری و کلاس زبان و امتحان و... از اون طرف هم برای بچه هام برنامه ریختم که تابستون از درس ها عقب نیفتند و این سال تحصیلی که نصفه نیمه گذشت باعث نشه که عقب بمونند. خلاصه به قول یکی از دوستانم تناردیه شدم و دارم از بچه ها کار میکشم😂 یه سری هم دخترم رو برده بودم موهاش رو کوتاه کنه. توی آرایشگاه تلویزیون روشن بود و دخترم هی سرش رو بالا میاورد که تلویزیون ببینه آرایشگره بهش گفت سرت رو پایین نگه دار موهات خراب میشه دخترم با یه مظلومیتی گفت آخه توی خونه مون تلویزیون نداریم. خانمه گفت آها سوخته؟ دخترم (در حالی که داشت پیاز داغ مظلومیتش رو زیادتر میکرد) گفت نه مامانم نخریده.🥺 بعد خانمه صاف وایستاد و زل زد تو چشمام گفت وااااااااقعا؟ چرااااااااااا؟🤯😳
از تعجب چشماش گرد شده بود.
بعد که براش توضیح دادم گفت یعنی چی که تلویزیون ندارین؟😳 چه مادر ظالمی هستی😂

خلاصه گفتم بیشتر خودم و ابعاد شخصیتیم رو باهاتون آشنا کنم.😌 آخه هر موقع می بینم که اینجا به من لطف و محبت دارین با خودم میگم نگاه کن چقدر خودم رو خوب جلوه دادم.دوستان خبر ندارن چه خباثت ها در من نهفته است😂
ببخشید که این مدت کوتاهی کردم و بهتون سر نزدم. واقعا شرمنده ی محبت هاتون هستم. زندگیم روی دور تند افتاده و اصلا متوجه نمیشم کی و چطوری روزها میگذرند. حتی روند تغییرات درونی و شکل گیری احساسات و رفتار و...برام سریع تر شده.
انگار قبلا اگه سه ماه طول میکشید که یه رفتار یا اتفاق رو تحلیل کنم الان نهایت سه روز شده و خیلی از اتفاقات و هیجانات رو هم سریع ازش رد میشم. نمیدونم این خوبه یا نه.🤔 فقط متوجه شدم که دنیا منتظر نمیمونه که من سر صبر از خودم غم زدایی کنم یا اتفاقات دور و برم رو تحلیل کنم. دنیا خیلی سریع تر داره میگذره و اگه بشینم زیاد در مورد چیزی فکر کنم یا هی غصه ی گذشته رو بخورم همین امروزم هم هدر رفته. به نظرم باید حسابی توی همین زمان حال زندگی کنیم و نسبت به آینده هم خوشبین باشیم. چند ماه پیش که قرنطینه شدت و جدیت بیشتری داشت مدت ها بود که خانواده م رو ندیده بودم اما همون روزهام میگفتم چقدر خوبه که صداشون رو میشنوم چقدر خوبه که تلفن هست و چقدر خوبه که سلامت هستند الان که همدیگر رو میبینیم و مثلا دستپخت مامانم رو میخورم هزاران بار خدا رو شکر میکنم که دارم از همچین لحظاتی لذت میبرم. مثلا توی اون لحظه شاید کلی چیزهای دیگه هم باشه که ذهن آدم دلش بخواد به اونا فکر کنه ولی تا جایی که میتونم به ذهن و فکرم چیزهای خوب میدم. خوراکی های خوب و شاد. خبرها رو دنبال نمیکنم. آمار و ارقام رو مدام بالا پایین نمیکنم عوضش ماسک میزنم و هندزفری توی گوشم و پیاده میرم کلاس زبان و توی مسیری که مردم نازنین رو میبینم به موسیقی ناب گوش میدم. توی همون لحظه هم حس میکنم چقدر همه ی این مردم رو دوست دارم.اون آقای مسنی که یواش یواش با پلاستیک میوه ش راه میره اون دختر بچه کوچولویی که بندهای ماسکش رو گره زده تا اندازه ش بشه... اون لحظه به بخار روی عینکم یا هوایی که کمی سخت تر از فیلتر ماسک میگذره فکر نمیکنم. خودم رو رها میکنم توی ملودی های موسیقی و به این فکر میکنم که من هستم. من سالمم. من می بینم. من میشنوم. من حس میکنم...
خدایا دوستت دارم
تو زیباترین هستی
تو از تمام نواهای موسیقی با شکوه تری
تو از تمام عزیزها عزیزتر هستی
هر کسی که توی زندگیم برام عزیزه رو تو آفریدی پس خودت چقدر عزیز هستی.
مهربان تر از هر کسی هستی ای مهربان ترین مهربانان.
...
کیک تولدم(۱۲ فروردین)
مریمانه
۷۴

کیک تولدم(۱۲ فروردین)

۱۱ اردیبهشت ۹۹
سلام به دوستان عزیز و نازنینم.
امیدوارم غرق برکات این ماه عزیز باشید.

کیک تولد امسالم که دارم الان میفرستم.
دو تا کیک یک تخم مرغی رو توی قالب ۱۸ سانتی پختم و با شیر کاکائو مرطوب کردم و برای فیلینگش هم موز و خامه و شکلات زدم. خوشمزه بود. وارد سی و شش سالگی شدم. امیدوارم بتونم از تک تک لحظاتش خوب استفاده کنم.

خدایا؟ کاش بتونم از ظرفیتهایی که در وجودم گذاشتی خوب استفاده کنم کاش قدر تک تک نعمت هات رو بدونم.
خدایا؟ ببخش اگه سستی کردم اگه بنده خوبی نبودم اگه از نعمتهات خوب استفاده نکردم.
خدایا؟ به خاطر مهربانیت و به خاطر این ماه عزیز از تو سپاسگزارم. خدایا به خاطر دختر و پسر سالمی که به من دادی و من رو لایق دونستی که مادرشون باشم ازت هزاران بار سپاسگزارم. کاش بتونم مادر خوبی براشون باشم. خدایا خودت به کسانی که آرزوی داشتن فرزند دارند این هدیه زیبا رو بده.🤲
...
فلافل
مریمانه
۶۴

فلافل

۱۰ اردیبهشت ۹۹
سلام به همه ی عزیزان و مهربانان.
حالتون چطوره؟ طاعات و عبادات قبول باشه🥰

این فلافل ها برای قبل از ماه رمضونه. دفعه اولم بود که درست میکردم و احتمالا آخرین بار هم باشه😂😂
خیلی غذای پر دردسریه. از وقتی درستش کردم و فهمیدم چقدر سخته کلی نگاهم نسبت بهش عوض شده و هر جا عکس فلافل میبینم از ته دل لایک میکنم. خیلی خیلی از ته دل😁😂چون میدونم کلی زحمت داشته🥴

جوگیر هم بودم کلی نخود خیسوندم و چرخ کردم.
بقیه نخود چرخ کرده ها رو بسته بندی کردم و گذاشتم تو فریزر. این فلافلی که درست کردم داخلش سیب زمینی آبپز داشت اما اولی و دومی رو که تو روغن انداختم وا رفت واسه همون منم دل چرکی شدم ازش.😒 روغن رو از صافی رد کردم و توی یه قابلمه دیگه ریختم و از سر گاز استعفا دادم و بقیه ش رو دادم همسرم سرخ کنه.😑 خستگی توی تنم موند و داشتم فکر میکردم چیکارشون کنم حالا؟😫
که در کمال تعجب دیدم همسرم داره سرخشون میکنه و هیچکدوم هم وا نرفتند😐 تازه اون دو تایی هم که اول وا رفته بود رو دوباره قالب زد و آخر از همه سرخشون کرد حتی اونام سالم موندن😀

هر دفعه میام متن کوتاه بنویسم اصلا نمیشه😂😂
نگاه سر یه فلافل چقدر حرف زدم.😁

خدایا به خاطر نعمت های فراوانی که دادی ازت سپاسگزارم.
از همه مهم تر نعمت سلامتی. این که میتونم کارهام رو انجام بدم خیلی خیلی خیلی نعمت بزرگیه.
وقتی یه لحظه به این فکر میکنم که نتونم بلند بشم نتونم از دستهام استفاده کنم حس وحشتناکی بهم دست میده و یهو از این که تنم سالمه پر از قدردانی میشم. خدایا؟ من میتونم کارهام رو انجام بدم. من میتونم برای عزیزانم غذا درست کنم میتونم فکر کنم میتونم بنویسم میتونم توی خیابونهای قشنگ این روزها راه بروم و عطر اقاقیا رو با همه ی وجودم حس کنم. خدایا میتونم اقاقیا رو ببینم و لمس کنم و همون لحظه آهنگ کوچه ی اقاقیا تو ذهنم بشنوم... (دوست ندارم دیگه خواب ببینم توی خواب تو رو بیتاب ببینم بدونم که نگران حال منی تو نخ هر روز و هر سال منی...)حتی میتونم با نگاه کردن بهش مزه ش رو هم حس کنم. مزه شیرینش من رو میبره به کودکی به اون موقع هایی که با سمانه اکثر گل و گیاه های فصل بهار رو مزه میکردیم😍🥰
من با یه دونه گل اقاقیا میتونم سفر کنم به روزهای قشنگی که بهم هدیه دادی🌿
خدایا به خاطر سمانه که بهترین روزهای کودکی و نوجوانیم رو باهاش گذروندم ازت سپاسگزارم.خدایا خواهر نداشتم اما هزاران هزار دوست خوب بهتر از خواهر به من دادی. ازت به خاطر این همه خواهر سپاسگزارم.
خدایا؟ به خاطر خانواده ی خوبم به خاطر بچه هام همسرم پدر و مادر و برادرهام ازت هزاران بار سپاسگزارم.
چند شب پیش داشتم با مسعود و خانمش تصویری صحبت میکردم از محبت و شوخی هاشون کلی شوق تو دلم اومد. خدایا؟ هنوز باورم نمیشه داداش به این سخت پسندی رو که تا اون سن حاضر نبود ازدواج کنه رو حالا کنار خانمش خوب و خوش میبینم. خدایا؟ به خاطر حال خوب برادرهام ازت هزاران بار سپاسگزارم.
این روزها تا میام ازت واسه خودم یا خانواده م چیزی بخوام خجالت میکشم...یادته اون روز اومده بودیم بالای کوه؟ یادته قبلش دلم پر از غصه بود از وجود این ویروس؟ از این دوری ها و فاصله ها؟ خدایا؟ اون روز روی اون کوه با اون همه گل و گیاه و هوای لطیف که مثل یک معبد بود نتونستم ازت بخوام که این ویروس رو از دنیا ببری... نتونستم چون یه بهار سرسبز و قشنگ و کلی صدای پرنده جلوی چشمم بود...بهار قشنگی که تو آفریدی.
فقط ازت سپاسگزارم...فقط ازت ممنونم... چه بخوای این ویروس بره چه نخوای دنیا با وجود مهربون تو زیباست...
ازت ممنونم مهربان ترین.
...
رمضان اردیبهشتی مبارک
مریمانه
۱۰۷

رمضان اردیبهشتی مبارک

۵ اردیبهشت ۹۹
سلام و هزاران سلام شاد و قشنگ به تک تک شما عزیزان.
حالتون چطوره؟
سال نو و ماه نو به همه تون مبارک.
امیدوارم یک ماه پر از معنویت و نور و پاکی در انتظارتون باشه.

دوستهای عزیزم یه مدت نبودم چون حس و حالم مناسب این جا نبود. تا حس و حالم خوب و درست نباشه نمیتونم کاری رو درست انجام بدم. باورتون میشه چند روز پیش اومدم عکس بفرستم و باهاتون حرف بزنم اما دلم باهام راه نمیومد... انگار صدای پاپیونِ درونم بسته شده بود...
یه کم هم کپشن نوشتم اما دیدم نع فایده نداره...باید بذارم که خود پاپیون درونم بیاد و بنویسه و دلتنگی کنه...
دلم برای شما دوستهای خوبم و برای پاپیون درونم تنگ شده بود.😊😊😊
من رو ببخشید اگه کامنتی بی جواب موند یا نظری نذاشتم.
ماه رمضان عزیز هم از راه رسید و این عکس لوبیا پلوی عزیزمون هست که برای سحری پیشواز خوردیم😍
همگی مونم سحر بیدار بودیم و انگار که ساعت ۱۰ شبه. (قرنطینه شب و روزمون رو قاطی کرده😂) اصلا اون حس و حال ماه رمضانهای کودکی رو نداشت که باید بیدار میشدیم و با چشمهای بسته سحری میخوردیم😂😍 تازه تلویزیونم نیست که دعای سحر رو پخش کنه و هی بگه بینندگان عزیز تا هنگام اذان صبح به افق مشهد فلان دقیقه مونده ...😍😂
خلاصه ماه رمضون هم همون ماه رمضون های بچگی.نخسوزن اون ماه رمضونهایی که توی زمستون بود و مدرسه هم داشتیم. یادش بخیر راهنمایی که بودم خونمون توی یه محله ای بود که همسایه ها فوق العاده با همدیگه همدل و دوست بودند.
ماه رمضون اون سال ها عین یه تیکه بهشت بود.
یادمه هر شب یکی دو ساعت بعد از افطار میرفتیم خونه های همدیگه برای قرآن دوره. هر شب خونه ی یه همسایه. خانم ها جدا توی یه خونه آقایون خونه ی یه همسایه دیگه. من و دختر همسایه هامونم که دیگه عشق میکردیم از این که هر شب با همدیگه ایم.😃 مادرها توی هال مینشستن و ما هم با بچه ها میرفتیم توی اتاق و کلی حرف و بازی و سرگرمی داشتیم. گاهی وقت ها هم میرفتیم و کنار مادرها چند خطی قرآن میخوندیم و دوباره میرفتیم توی اتاق و از همه چی و همه جا حرف میزدیم. بعد هم پذیرایی با چای و زولبیا بامیه بود که اون هم عطر و مزه ش یه دنیای دیگه ای بود.😍
معمولا قرآن دوره ها دو سه ساعتی طول میکشید.یادمه یه شب موقع اومدن به جلسه هوا سرد بود و بوی برف می داد اما برفی نمیومد، ما هم طبق معمول تو اتاق بودیم و سرگرم حرف زدن درباره مدرسه و امتحانات...من و ریحانه و ملیحه اون شب تکلیف ناتمام و امتحان داشتیم اما توی اون جمع هم که نمیشد درس خوند و ته خوشی هامون یه نگرانی از تکالیف فردا موج می زد...
بعد از این که جلسه قرآن تموم شد تا در بیرون رو باز کردیم دیدیم کلی برف اومده...از ذوق و تعجب شوکه شده بودیم. آخه کی این همه برف رو زمین نشست؟😃😍 تمام کوچه و درخت ها زیر بارش برف ساکت و سفید شده بودند. زمستون های زیادی دیدم اما هیچ زمستونی و هیچ برفی به قشنگی اون شب نبود.
یادمه با ریحانه و ملیحه کلی توی برف ها شادی کردیم و خوشحال و آزاد از این که فردا مدرسه ها تعطیله برف ها رو میپاشیدیم توی هوا😍😍😍😍😍
خدایا چه روز و شبهای خوبی بود...
چقدر شادی ها از ته دل بود...
چقدر صدای قرآن خوندن مادرها شیرین بود...
چقدر شبهای احیا و قرآن به سرگرفتن هامون پاک و معصومانه بود...شبهای احیا یه جور دیگه ای بود. با شبهای دیگه فرق میکرد... همه بچه ها مینشستیم کنار مادرهامون که توی تاریکی اشک میریختن و خَلِّصنا من النّارِ یارب میگفتن... چقدر حس قشنگی داشت چقدر تکیه دادن به مادرها حس امنیت و آرامش داشت. دیدن صورتهاشون توی نور کم شمع و تکرار اون همه نام زیبا از خداوند یه حس و حال عجیبی داشت...
یه وقتایی تو همون حالت خوابمون میبرد و پای مامان میشد بالشت زیر سرمون. انگار توی بهشت خوابیدی و دور و برت فرشته ها دارن دعا و زمزمه میکنن.
خدایا؟ من بهشت رو توی همین دنیا دیدم بهشت همون شبهای عزیز بود.‌‌.. همون زمزمه های یارب یارب گفتن. همون اشک های یواشکی. همون خیال خوش و راحت که عطر و صدای مادرانه تویش پیچیده بود.
خدایا؟ چه نعمت ها که به من دادی و تشکری نکردم...
من رو ببخش که قدردان نبودم...
من رو ببخش که نگاهم به نعمتهات درست نبود
مدام از تو چیزی میخواستم و تا به خواسته هام میرسیدم یادم میرفت که تو اون ها رو به من دادی.
خدای خوبم ازت به خاطر تمام لحظات زندگیم و تمام چیزهایی که با مهربانی بهم بخشیدی ممنون و سپاسگزارم.
خدایا ازت ممنونم که یک بار دیگه دارم ماه رمضانت رو میبینم و لمس میکنم.
خدایا به خاطر نعمت بزرگ سلامتی ازت ممنونم که به من اجازه داده امسال هم بتونم روزه بگیرم و حالم خوش باشه.
خدایا؟ به خاطر این اردیبهشت زیبا که همیشه برام پر از زیبایی و طراوت بوده ممنونم. به خاطر صدای پرندگانی که صبح ها رو برامون آهنگین میکنند ازت سپاسگزارم.
خدایا؟ امسال اردیبهشت واقعی رو دارم حس میکنم و بی نهایت خوشحالم. 😍
خدای زیبای من ماه ها و فصل هایی که آفریدی
همه شون پر از زیبایی و برکتند و عطر و بوی هر کدومشون با اون یکی فرق داره...عطر تمام ماه ها و فصل هات رو دوست دارم...
اما یه سری ماه ها عجیب عطر و بوشون خاص و قشنگه.
امسال دو تا از زیباترین ماه هات رو در کنار هم داریم.رمضان و اردیبهشت.ماه مهمونی خدا توی طراوت اردیبهشت. به به از این ترکیب!
خدایا عاشق اردیبهشتی هستم که سحرهاش میتونم پنجره اتاق رو باز کنم و نسیم خنک و تازه ش رو وارد خونه م کنم...
عاشق ماه رمضانی ام که خوردنی های اردیبهشتی داره
عاشق تو هستم که مهمونیت و خودت و فصل ها و ماه هات اینقدر زیبا هستند.😍

خدایا به اندازه ی مهربونی و زیباییت که بی انتهاست
به اندازه ی طراوت و تازگی این روزها
به اندازه ی آرامش و مهربونی این ماه عزیز
دوستت دارم و ازت سپاسگزارم.
...
کوفته تبریزی اصل
مریمانه
۳۰۸

کوفته تبریزی اصل

۱۶ اسفند ۹۸
یک سلام پر از شادی و سلامتی و زیبایی تقدیم همه تون🥰
حالتون چطوره عزیزان؟ امیدوارم هر جای دنیا هستین با تنی سالم و یک دل پر از آرامش و شادی لحظاتتون رو بگذرونید.

این کوفته تبریزی ها رو حدود یک ماه پیش برای عزیزانم(پدر و مادر خودم و پدر و مادر همسرم و دو عزیز دیگه) درست کردم. یک شب قشنگ در کنارشون داشتم که الان شده یه خاطره. امیدوارم همه مون دوباره بتونیم کنار عزیزانمون جمع بشیم و لذت ببریم. کوفته ها هم که عااالی بودند. من طبق دستور خانم نائبی پیش رفتم و فقط یه مقدار سینه مرغ چرخکرده هم اضافه کردم... دستور رو سه برابر کردم چون واقعا نمیدونستم چقدر خورده میشه و چون سوپ و پاچین هم بود دو نفری یه کوفته خوردند. علاوه بر خودمون و مهمونامون کلی هم به اینور و اونور صادر کردم. طعمش هم عالی عالی بود. در عین حال که شکلشون رو حفظ کرده بودند نرم و آبدار هم بود.(نسبت به کوفته های دیگه ای که خوردم)

یه سوتی هم بعد از مهمونی دادم🥴🥴🤪🤪😂😂
پدر و مادرم بعد از شام و شب نشینی داشتند میرفتند خونه شون من هم توی راهرو داشتم بدرقه شون میکردم. بعد دیدین صحبتها تا دم در ادامه پیدا میکنه؟ تازه اون ایستگاه آخر که دم در هست حرفهای تازه تری هم یادمون میاد😂 بعد توی همین ایستگاه آخر بودیم و مامانم داشتند با مادر شوهرم حرف میزدند من هم کنار مامانم بودم بعد مامانم اومدند از مادر شوهرم خداحافظی کنند:
_ خب دیگه کاری ندارین؟ با اجازه تون...
من هم که کنار مامانم بودم رو به مادرشوهرم گفتم خب دیگه خوشحال شدیم با اجازه و داشتم میرفتم😧😧😧😧😂😂😂😂


خدای زیبای من
امروز که پیاده از کوچه مون رد می شدم که برم خرید صدای پرنده ها رو میشنیدم که بی توجه به سکوت غمگین این روزها هیاهوی شاد خودشون رو دارند. دلم از صداشون پر از امید شد،خدایا از تو به خاطر نعمت شنواییم سپاسگزارم.
یه کم جلوتر که رفتم یهو از خوشحالی و هیجان سر جام میخکوب شدم...باورم نمیشد یه درخت پر از شکوفه رو بعد از چند سال از نزدیک می دیدم.😭
ایه لحظه اینقدر غرق زندگی شدم که از دغدغه ی این روزها جدا شدم و نفهمیدم کی ماسکم رو از صورتم برداشتم. چقدر دیدن شکوفه ها حالم رو خوب کرد. از دیدن اون زیبایی ها توی دلم امید جوونه زد. خدایا؟ به خاطر نعمت بیناییم به خاطر این همه زیبایی که آفریدی از تو سپاسگزارم.
چند تا زنبور رو هم دیدم که داشتند رزق و روزیشون رو از شهد شکوفه ها جمع آوری میکردند.خدای خوبم از این که رزاق هستی و روزی همه ی موجودات رو می رسونی از تو سپاسگزارم. تو که برای این زنبورهای کوچیک و حتی موجودات کوچیک تر از این رزق و روزی میرسونی این روزها به کسانی هم کار و کاسبیشون کساد شده روزی برسون.

خدایا این روزها برای اون عزیزانی هم که توی شرایط سخت و پر خطر در کنار بیماران هستند سلامتی میخوام.
خدایا تو فقط می تونی این عزیزان رو در پناه خودت حفظ کنی...ازت میخوام به همه شون تنی سالم و قلبی مطمئن بدی.
خدایا؟ حال بیمارانمون رو خوب کن...
کسانی که توی این شرایط بیماری زمینه ای دارند سن و سالشون بالاست و...خدایا خودت به همه شون سلامتی و دل آرام و مطمئن بده.

خدایا؟ یه دعای خاص تر دارم برای عمه م
چقدر این معجزه ی زیبات رو دوست دارم تو بعد از این همه سال انتظار به همه ی ما نشون دادی که اگر تو بخواهی میشه... اگر تو بخواهی میتونی به زنی در آستانه پنجاه سالگی هم بچه بدی...
من همه چیز رو می سپارم دست خودت و در عین حال ازت میخوام که کمک کنی که سالم و سلامت و با دل خوش بچه ش رو سالم بغل بگیره...
خدایا؟ کمک کن توی این روزها که وضعیت برای مادرها یه مقدار مشکلتر شده همه بتونن سالم و سلامت بچه هاشون رو دنیا بیارن.
خدای خوبم از این که همیشه و همه جا کنارمون هستی ازت سپاسگزارم...
و در آخر دعا و آرزوی همیشگی مون

☀️🤲🤲🤲🤲اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج🤲🤲🤲🤲☀️
...
مشاهده موارد بیشتر