مطهره سادات
مطهره سادات

دستور پختی یافت نشد

فلافل ساده
مطهره سادات
۳۳

فلافل ساده

۱۹ فروردین ۹۹
سلاااااااام
من بلاخره بعد از مدتها اومدم😊✋
دلم براتون یه ذره شده بودااااا

یه متن خوشگلم آوردم براتون که این مدتی که نبودمو جبران کنم😅😊

⁦❇️⁩⁦❇️⁩⁦❇️⁩⁦❇️⁩⁦❇️⁩⁦❇️⁩⁦❇️⁩⁦❇️⁩⁦❇️⁩⁦❇️⁩⁦❇️⁩⁦❇️⁩⁦❇️⁩⁦❇️⁩⁦❇️⁩⁦❇️⁩
تنها چیزی که ممکن است الان حالم را بهتر کند اینست که به خانه برگشته باشم از آخرین روز #مدرسه قبل از عید بوی فرش شسته ‌شده‌ی نمناک بیاید.‌

مامان برای من و وحید لباسهای #عید خریده باشد، شبیهِ هم. ‌
کفشهایم انقدر نو باشند که بتوانم از جعبه دربیاورم و روی فرش بپوشمش. ‌
پیک‌نوروزی را از کوله‌پشتی‌ام دربیاورم و با ذوق ورق بزنم.‌

بعد کنار تنگ #ماهی_قرمز دراز بکشم و در حالی که ماهی‌ها را نگاه میکنم به عیدی‌هایی که خواهم گرفت فکر کنم. ‌
اصلا شاید امسال انقدر #عیدی بگیرم که با وحید پولهایمان را بگذاریم روی هم و یک آتاری بخریم. آه ای آرزوی بزرگِ دلهای کوچک!‌

ننه هم یک شماره و ردیف نباشد توی بهشت‌زهرا. زنده باشد.‌
لباسهایش گل‌گلی باشد. ‌
نشسته باشد روی تشکچه‌اش. کمد چوبیِ کرم‌رنگش بوی صابون بدهد.‌

تلویزیون چهارده اینچمان را روشن کنم و این آهنگ پخش شود که "بهار آمد و شمشادها جوان شده‌اند"... و انقدر بچه باشم که نفهمم اینجایش که میگوید "دوباره آینه‌ها با تو #مهربان شده‌اند" یعنی چه؟‌

آنقدر #بچه باشم که ندانم در زندگی روزهایی هست که آینه‌ها هم با تو نامهربان میشوند.
#حميد_باقرلو
⁦❇️⁩⁦❇️⁩⁦❇️⁩⁦❇️⁩⁦❇️⁩⁦❇️⁩⁦❇️⁩⁦❇️⁩⁦❇️⁩⁦❇️⁩⁦❇️⁩⁦❇️⁩⁦❇️⁩⁦❇️⁩⁦❇️⁩⁦❇️⁩
...
آش رشته منزل مادرشوهرم
مطهره سادات
۳۰
کرونا اومد تا به ما یاد بده که :
چقدر دست دادن با دوستانمون لذت بخش بود و ما ازش بیخبر بودیم.
اومد و یادآور شد چقدر دورهمی هامون لذت بخش بود و بیخبر بودیم.
چقدر آزادانه و‌ بدون ترس ، معاشرت کردن و گردش و رفت و آمد با مردم ، آرامش بهمون میداد و بیخبر بودیم.

کرونا یه روز اومدی یه روزی ام میری

به ما فهموندی خاصیت ویروس اینه که میدونی اگه بیرون از خونه نری و با افراد مبتلا مواجه نشی دچارش نمیشی و تو‌ خونه ت حداقل آرامش داری...
اما اگه خدای نکرده هرروز منتظر یه بمب و‌ گلوله بودیم که هر لحظه بخوره تو خونه مون چه حالی میشدیم ؟!
الان کرونا نه تنها ارزش اطرافیان و آزادیامونو نشونمون داد بلکه ارزش امنیتی که مدافعان حرم و امثال سردار سلیمانی برامون فراهم کردنو بهتر میفهمیم...

میفهمیم با هر ویروسی باید قبل از اینکه بیاد تو خونه ت بجنگی و مرزاتو روش ببندی...
نه بشینی بیاد تو خونه ت و تازه درمان رو شروع کنی...
میفهمی که چی میگم؟!
...
لازانیا منزل مادر همسرم
مطهره سادات
۱۶۵
پلان اول :

مختار: میخواهم فرماندهی سپاه را در جنگ با زبیریان خود بر عهده بگیرم.
کیان: این کار را نکنید امیر
مختار: برای چه؟
کیان: چون وقتی شما وارد عرصه ی نبرد شوید، دشمن میفهمد که ما برای مقابله با او با تمام قوا به میدان آمده ایم و این روحیه آنها را بالا میبرد[و ضعف ما را نشان میدهد]

پلان دو :

عمار در میانه های جنگ صفین به شهادت میرسد .
علی علیه اسلام تنها شده ،
در میان لشکریان قدم میزند ،
اشک میریزد و ندا میدهد :
«أین عمار؟ ...... أین عمار؟»
عمار کجاست؟
عمار کجاست تا تنهایی علی را در بین این همه حیله و نیرنگ معاویه و عمروعاص از بین ببرد .
تا وقتی عمار بود ، با خطبه ها و روشنگری هایش راه را بر گزافه گویی های سپاه نفاق میبست ،
اما حالا ..

پلان سه :

چند سال قبل حضرت آقا حمله دشمن را اعلام میکنند ؛
💥حمله فرهنگی ،
💥ناتو فرهنگی ،
💥شبیخون فرهنگی ،
همه را میگوید اما ما فقط نگاه میکنیم .


⚡کار به جایی میرسد که ندای
«أین عمار» شان به آسمان میرود ، اما باز هم فقط نگاه میکنیم .

حالا خودش یک تنه به میدان می آید ،
حرف های اشتباه همه را بیان میکند و پاسخ میدهد ،
برجام دو و سه و چهار ،
دنیای گفتمان .
همه را رد میکند ،
ما هم کلی ذوق میکنیم که آقا دارد روشن گری میکند .
اما ....
حواسمان نیست ، که وقتی «ولی» خودش به میدان آمده یعنی دیگر از وجود «عمار» در بین ما ناامید شده .

تنها شده ،
خودش یک تنه به جنگ میرود .
خودش میگوید من سالهاست دارم شمشیر میکشم .
میدانی وقتی فرمانده ، ولی ، خودش به میدان می آید یعنی چه ؟
یعنی حال و اوضاع لشکر خرااب است .



کاش به جای خوشحالی از حرف های این چند مدت حضرت آقا ، کمی گریه میکردیم که به خاطر بی حالی و بی عرضگی ما و تنها شدن رهبر ، دیگر خودش مجبور است جواب اراجیف نااهلان را بدهد ...

أين عَمّار ؟

تکرار تاریخ*

*معلم تاریخمان میگفت:*
*که امیرالمومنین (ع) جنگ را در صفین برده بود ...*

❗❗در دقیقه 90 برخی شعار تعامل و اعتدال سر دادند و اصلا یادشان رفت معاویه همان فرزند هند جگرخوار است !!!

❗❗علی (ع) را به پای میز "مذاکره" کشاندند !!!

❗❗و جنگ برده اش را ناتمام گذاشتند !!!

❗👈هر چه علی (ع) گفت "مذاکره" خدعه دشمن است، اینها میخواهند جنگ باخته را دوباره ببرند ...
کسی گوش نکرد !!

❗📌تازه حاضر نشدند ابن عباس و حتی مالک را که نماینده علی (ع) بود به مذاکره بفرستند !!!

❗👈گفتند مالک جنگ طلب، خشن و غیر منعطف است !!!

❗👈بلاخره پایشان را در یک کفش کردند که حتما باید ابوموسی اشعری !!! برای مذاکره برود ...

📌علی (ع) گفت من به ابوموسی مطمئن نیستم...

❗👈آنها گفتند شما بدبین هستی. ابوموسی خوب و انقلابی ست !!!


📌علی (ع) گفت:من به نتیجه این مذاکرات خوشبین نیستم. شما به هدفی که از این مذاکرات دارید نمیرسید.

❗👈گفتند در مذاکرات خوشبینی و بدبینی معنا ندارد !!!

📌علی (ع) گفت باشد ... مذاکره کنید، این هم تجربه ای میشود برای مردم ... که بفهمند به ترسوها و آنها که پای مقاومت ندارند نباید اعتماد کرد ...

👈مذاکره ابوموسی و عمر و عاص شروع شد

❗👈تا مدتها متن مذاکرات محرمانه بود !!!

علی (ع) مالک را فرستاد تا به ابوموسی بگوید ما پشتیبان توایم، مبادا به عمرو عاص اعتماد کنی، او شیطان بزرگ است...


❗👈ابوموسی ابرو در هم کشید و به مالک گفت:
شما توهم توطئه دارید !!! عمروعاص مودب و باهوش است.

اگر او به من قولی دهد به او اعتماد میکنم !!!


❌⭕👈روز اعلام نتیجه مذاکرات حکمیت فرا رسید

👈در مذاکرات محرمانه البته به طور شفاهی تعهد کرده بودند که هر دو نفرشان ،
علی (ع) و معاویه را عزل کنند و امر را به رای عمومی بگذارند.

❗👈در مسجد عمروعاص اول به ابوموسی تعارف زد. گفت تو بزرگ مایی !!!!

❗👈ابوموسی خندید و بالای منبر رفت

❗❗و گفت: چنانکه این انگشتر را از دست در می آورم علی ع را از خلافت عزل میکنم !!!! بعد پایین آمد و با لبخند به عمروعاص بفرما زد

❗👈عمروعاص بالا رفت و گفت چنانچه این انگشتر را از دست در میآورم علی ع را خلع و چنانچه دوباره این انگشتر را به دست میکنم معاویه را نصب مینمایم !!!

❗❗ابوموسی خشکش زده بود ...فایده ای هم نداشت ... خود کرده را تدبیر نیست .... 🌑🌑
👇👇👇👇👇


📌امام علی (ع) از همان ابتدا خوشبین نبود ...
چون دشمن شناس بود ...
.
.
❗❗👈 اینچنین بود که معاویه جنگ باخته نظامی را تبدیل به پیروزی سیاسی کرد......

*باشد که از تاریخ درس گیریم*
...
جوجه مهمون خواهرهمسرم
مطهره سادات
۸۲
من امروزی نیستم!
هر چه فکر می کنم جای من اینجا نیست! من باید سال ها قبل از این زندگی میکردم
در آن روزهایی که لاکچری ترین خانه ها خانه های حیاط دار بود همان ها که حوض داشت و چند ماهی قرمز…!
روزهایی که سقف آرزوی مردان داشتن یک دوچرخه بود و زن ها یک چرخ خیاطی…
وقت چادر نمازهای رنگی، موهای بافته و دلبری های یواشکی…
وقت مهمانی های فامیلی، خنده های تمام نشدنی، قلیان و عطر تنباکو وقت لیوان کمر باریک و چای قند پهلو…
راستش، من اصلا امروزی نیستم…
من حال این روزها را نمیفهمم، از این همه تکنولوژی گیج شدم
و بین اینهمه پیشرفت دست و پایم را گم کرده ام…
من با مجازی دلم آرام نمیگیرد و بلد نیستم علاقه ام را به کسی با لایک و کامنت گذاشتن زیر پست هایش نشان دهم،
نمیتوانم تمام احساسم را با یک استیکر لعنتی از راه دور به کسی بفهمانم، من دلبری اینترنتی را یاد نگرفته ام…
من اهل یک وجب فاصله ام که بشود دستش را گرفت و پی در پی بوسیدش…
نه ، من اصلا و ابدا امروزی نیستم!
وقتی جشن طلاق برایم بی معنی ست
و از دوست معمولی بودن با جنس مخالف سر در نمی آورم همان چیزی که اسمش را گذاشته اند دوستی اجتماعی…
من یاد نگرفته ام شب عاشق باشم و صبح فارغ، یا دم به دقیقه معشوقه عوض کنم!
دلم میخواهد عاشق که شدم شش دانگ احساسم را به نامش بزنم کسی که تمام دنیایم شود…
من اصلا امروزی نیستم
و اشتباهی وسط این روزها افتاده ام…
مرا به قبل برگردانید، به روزهایی که همه چیز اینهمه باکلاس نشده بود!
...
لازانیا
مطهره سادات
۲۹

لازانیا

۲۰ دی ۹۸
دﻭ ﺗﺎ ﺧﺎﻧﻢ ﺗﻮ ﻣﺤﻞ ﮐﺎﺭﺷﻮﻥ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩﻧﺪ.

ﺍﻭﻟﯽ:
«ﺩﯾﺸﺐ، ﺷﺐ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ. ﺗﻮ ﭼﻪ ﻃﻮﺭ؟»
ﺩﻭﻣﯽ:
«ﻣﺎﻝ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻓﺎﺟﻌﻪ ﺑﻮﺩ. ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﻇﺮﻑ ﺳﻪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺷﺎﻡ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﻭ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺭﻓﺖ و افتاد رو تخت ﻭ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺩ. ﺑﻪ ﺗﻮ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﮔﺬﺷﺖ؟»

ﺍﻭﻟﯽ: «ﺧﯿﻠﯽ ﺷﺎﻋﺮﺍﻧﻪ ﻭ ﺟﺎﻟﺐ ﺑﻮﺩ. ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺗﺎ ﻣﻦ ﯾﻪ ﺩﻭﺵ ﻣﯽ‌ﮔﯿﺮﻡ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻟﺒﺎﺳﺎﺗﻮ ﻋﻮﺽ ﮐﻦ ﺑﺮﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺷﺎﻡ. ﺷﺎﻡ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ ﺗﺎ ﺧﻮﻧﻪ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺮﮔﺸﺘﯿﻢ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﻣﻨﺰﻝ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﺮﺩﻥ ﺷﻤﻊ ﺭﻭﯾﺎﯾﯽ ﮐﺮﺩ.»

از قرار، همسران این دو خانم نیز همکار هم بودند و داشتند درباره دیشب صحبت می‌کردند.
ﺷﻮﻫﺮ ﺍﻭﻟﯽ: «ﺩﯾﺮﻭﺯﺕ ﭼﻪ ﻃﻮﺭﯼ ﮔﺬﺷﺖ؟»
ﺷﻮﻫﺮ ﺩﻭﻣﯽ: «ﻋﺎﻟﯽ ﺑﻮﺩ. ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﺷﺎﻡ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﺁﺷﭙﺰﺧﻮﻧﻪ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﺷﺎﻡ ﺭﻭ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﻭ ﺑﻌﺪﺵ ﺭﻓﺘﻢ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻡ. ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺗﻮ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺑﻮﺩ؟»
ﺷﻮﻫﺮ ﺍﻭﻟﯽ: «ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﺷﺎﻡ ﻧﺪﺍﺷﺘﯿﻢ، ﺑﺮﻕ ﺭﻭ ﻗﻄﻊ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﭼﻮﻥ ﺻﻮﺭﺕ ﺣﺴﺎﺑﺸﻮ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ. ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﯾﻢ ﺑﺮﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺷﺎﻡ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ. ﺷﺎﻡ ﻫﻢ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮔﺮﻭﻥ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ ﻭ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﯾﻢ ﺗﺎ ﺧﻮﻧﻪ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺮﮔﺮﺩﯾﻢ. ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﺑﺮﻕ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﻡ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺷﻤﻊ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻨم

🌼🍃نتیجه ﺍﺧﻼﻗﯽ:
گول شکل ظاهری زندگی دیگرانو نخورید. شاید شما خوشبخت تر از کسی هستید که همیشه حسرت زندگیشو دارید...! 👌🏻
...
کپشن رو بخونین
غذا منزل مادر همسرم
مطهره سادات
۱۰۴
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام به همه دوستایی که این پست رو میخونن ( و حتی نمیخونن )
چندوقتی نبودم و درگیر درس و زندگی بودم
بعدشم که خواستم بیام اتفاقی که اخیرا افتاد حالمو بد کرد
چند روزی عین عزیز از دست داده ها حتی دست از زندگی کشیده بودم
اما خب چه میشه کرد نباید که زانوی غم بقل گرفت
باید پا شد و قضا و قدر الهی رو پذیرفت و محکم تر از قبل قدم برداشت و به فرمان امام زمان عج لبیک گفت
ما که از شنیدن صدای اماممون محرومیم پس باید همیشه پشت نایب بر حق ایشون باشیم و چشم و گوش و حواسمون پای حرفای ایشون باشه نه یک قدم جلوتر بریم نه یک قدم عقب تر
داغ حاج قاسم خیلی دلارو زنده کرد
مثل من
من که زندگیم زیرورو شد اما نمیتونم براتون بگم
ولی مطمئنم همه یه تکونی خوردیم
اوناییم که شهادت حاج قاسم تکونشون نداد و بیدار نشدن زیر لگد دشمن حتما بیدار میشن
خدا کنه بیدار باشیم و هوشیار که ظهور نزدیکه
که ما همینی که الان هستیم زمان ظهورم هستیم
مبادا اماممون بیاد و سرمون پایین باشه از اوضاع اسف بار زندگی و روح و اعمالمون
شاید این حرفای من واسه یه عده تمسخر آمیز باشه شاید واسه یه عده تکراری باشه واسه یه عده بی اهمیت و شاید یه عده هم با خوندنش ذره ای حالشون دگرگون بشه که حتی اون عده اگر یک نفر هم باشه برای من کفایت میکنه
اما بدونین من از اعماق قلبم با تمام وجودم براتون نوشتم و امیدوارم یک نفر هم که شده متاثر بشه
دوستان من کوچکتر از اونی هستم که بخوام کسیو نصیحت کنم اما اینو از من‌ بی مقدار بپذیرین
یک نماز اول وقت نخوندن
یک‌ نماز صبح قضا کردن باعث میشه یهو از دو میلیون نفر عقب بمونین
زمان ظهور زمان سرعته باید از هم سبقت بگیریم
رخوت رو بذارین کنار از خدا کمک بخواین
احسنت میگم به همه هنرمندایی که اینجا داریم هنراشونو میبینیم اما وقت اصلیتونو صرف اینکارا نکنین اینا رو بزارین تو حاشیه اصل زندگی و بچسبین هنر اصلیتونو پیدا کنین
نه اینکه آشپزی و اینستا و تیپ و لباس و مهمونی بشه اصل نماز و معنویات بشه حاشیه که اگه یه وقتم مهمونی بودیمو حال نداشتیم قضا بشه...
کمک کنیم به هم واسه رشد و تعالی
باور کنید ظهور نزدیکه
واسه منه بیچاره هم دعا کنید که خیلی محتاجم
و در آخر اینم بخونین ببخشید اگه خستتون کردم 👇


.🤔 زن ها کجای #انتقام هستند؟


😕 مردم دارند به رهبری پیام میدهند و تقاضا میکنند که «هر طور شده انتقام خون حاج قاسم را بگیرید». خب قوم موسی هم که گفتند تو و خدایت بروید مبارزه کنید ما اینجا نشسته ایم!

🚀 مردم! انتقام را فقط در موشک های #سپاه و ارتش جستجو نکنید. یادتان باشد آمریکایی که حاج قاسم را ناجوانمردانه شهید کرد، همان آمریکایی است که میخواهد حجاب را از سر دختران این کشور بردارد.

🗿آمریکایی که در حق سردار اسلام جنایت کرد، همان است که میخواهد واژه مادر در این سرزمین دیگر #مقدس نباشد.

🇱🇷 ایها الناس! این آمریکای خبیث و این شیطان اکبری که دستش به خون مالک اشتر انقلاب آلوده شد همان آمریکایی است که میلیاردها دلار برای ترویج فساد و فحشا در کشورهای اسلامی هزینه میکند.

🧠 مردم! آمریکا اگر حاج قاسم را ترور کرد، خیلی سال است که تلاش میکند که #نمیتوانیم را در جان من و توی ایرانی مسلمان فرو کند..

🧐 باید باور کنید این آمریکا فقط دشمنِ حاج قاسم نیست.. این آمریکا دشمن خانواده های ماست..دشمن عزت ماست.. دشمن ایمان ماست... دشمن دین ماست...

✍ چشمتان فقط به موشک های سپاه و ارتش نباشد.. اصلا برای #انتقام منتظر مردها هم نباشید.. مگر برای #انقلاب معطل مردها ماندیم؟

✅ امروز روزِ #انتقام_فرهنگی است. از قاتلی که دستش به خون خانه و خانواده و ذهن و ایمان مردم ما آلوده است. و نبض این مبارزه فرهنگی دست زنهاست.

🔥 بسم الله.. اگر چادر به سر داریم مدیون خون حاج قاسم هاییم. ادای دین به شهید، ادامه راه اوست. یعنی #مبارزه.. یعنی #انتقام

☄ همین امروز، همین الان، برای زندگی ات تصمیم بگیر و #قیام کن برای ساختن جامعه ای عاری از #فرهنگ_فاسد_غربی
...
مرغ منزل خاله همسرم
مطهره سادات
۴۵
میریم ساندویچی فلافل بخوریم

قبل از ما 8 نفر تو صف هستند و مغز ما شروع میکنه به حساب کتاب :
هشت نفر تو صفن و هر ساندویچ را 3 دقیقه ای میده و میشه ساعتی 20 تا و هر فلافل را 3 هزار تومان میده در حالیکه واسه خودش حداکثر 600 تومان در اومده
تعطیلی هم 4 روز در ماه ؛ به عبارتی میکنه ماهی X تومان درآمدشه ، ای پفيوز ! اون وقت من با لیسانسم نصف این رقم درآمد دارم ! ای لعنت به این اقتصاد.
این بود اعتدالی که قولشو داده بودید؟!!
بعد فلافله میشه زهرمارمون

رفتیم 20 تومان دادیم واسه یه تئاتر روحوضی که با زن و بچه مون بخندیم دو ساعت؛ تا میشینیم خودبخود بعد یه ربع تعداد صندلی ها را میشمریم و میگیم هر نفر فلان قدر داده و یارو شبی اینقدر میزنه به جیب...ای پفیوز! من کارمندبانک با این همه مسولیت باید اینقدر دربیارم و این یارو سیاه بازه جلف خالتور باید فلان قدر بیشتر در بیاره...؟
بعدش سیاه بازیه زهرمارمون میشه

تو سینما، سوپر مارکت، اتوبوس، کلاس دانشکده ، و تقریبا همه جا داریم حساب کتابهای احمقانه میکنیم که لذتمون را زهرمارمون کنه و یادمون میره حیف عمر ، بزرگترین ثروت که صرف ریاضیات احمقان بشود

تمرین کنیم از این به بعد وقتی رفتیم تو یک فلافل فروشی به لذت زیادی که فلافل بهمون میده فکر کنیم نه درآمد طرف و مقایسه های مخرب. همین مقایسه کردنه که زندگی رو به خیلی هامون زهر کرده. اگر یه نفر داره زحمت میکشه پولی درمیاره نوش جونش. خدا بیشتر بهش بده

#دکتر_شیری
...
استیک مرغ
ورق بزنید
مطهره سادات
۲۳
قبل تر ها ، عید که میشد ، حتی اگر ساعت سه صبح هم بود ، بیدار میشدیم ، با چشمان پف کرده و باز و بسته لباس های نو میپوشیدیم
هفت سین میچیدیم مینشستیم سرِ سفره !
منتظر میشدیم آن موسیقی معروف و پر سر و صدا از تلویزیون بیاید بیرون .
همه در عالم خواب ، پدر و مادر زیرِ لب دعا زمزمه میکردند ، بچه ها کج و معوج و خواب آلود.

بعد یکهو آن بوق و کرنا یک انرژی مضاعفی به جمع میداد که انگار قوم مغول حمله کرده !
میریختیم سر میوه و شیرینی و آجیل و بوس‌.
این بوس که میگویم از واجبات بساط بود.
اصلا رسم بود بوس کنی عیدی بگیری‌.

بعد پدر بزرگِ خانواده از لای قرآن از آن پول های شسته رُفته و صاف و صوف میداد.

میبردیم میگذاشتیم لای وسایل های بسی ارزشمندمان. گاهی هم اگر یادمان میماند تاریخ میزدیم روی پول.
بعد میرفتیم لباس هایمان را درمی آوردیم می چپیدیم زیرِ پتو.
صبحِ علی الطلوع با سر و صدا بیدار میشدیم که برویم عید دیدنی.
بچه ها هم که عاشق عیدی.
اصلا میبوسیدیم که عیدی بگیریم!

روزی پنجاه شصت تا خانه را میگشتیم.
آن ها که بودند حمله میکردیم.
اگر نبودند روی کاغذ مینوشتیم "آمدیم خانه نبودید" .

می آمدیم خانه ده بیست تا آمدیم خانه نبودید از لای در جمع میکردیم .
میرفتیم خانه ی فامیل یک فامیل دیگر آنجا میدیدیم پا میشدیم با آنها می آمدیم خانه خودمان.
خاله بازی ای بود برای خودش !

اما حالا ، هیچ برگه ای لای در نیست
خاله بازی هایمان ته کشیده
عید هم که اصلا نصفه شب نباید باشد
پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها هم مینشینند
قاب عکس ها را
تمیز میکنند

آهای !
مهربان همیشگی
آمدیم خانه نبودید .

#مریم_قهرمانلو


دوستان عزیزم این استیک مرغ همون سینه مرغ خودمونه که با بیفتک یا گوشت کوب کوبیده شده و با فلفل سیاه و نمک و سیر مزه دار شده و سرخ شده😋🤪
به همین سادگی به همین خوشمزگی
مرسی از خواهرشوهر جان کدبانو👇⁦♥️⁩
https://sarashpazpapion.com/user/58ecb2d1edbf51.19696207
...
کیک مرغ
مطهره سادات
۴۹

کیک مرغ

۱۵ آذر ۹۸
مردی داشت در جنگل‌ قدم می زد که ناگهان صدای وحشتناکی که دایم داشت بیشتر می شد به گوشش رسید.

به پشت سرش که نگاه کرد دید شیر گرسنه‌ایی با سرعت باورنکردنی دارد به سمتش می‌آید و بلافاصله مرد پا به فرار گذاشت و شیر داشت به او نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد که ناگهان مرد چاهی را در مقابل خود دید که طنابی از بالا به داخل چاه آویزان بود.

سریع خود را به داخل چاه انداخت و از طناب آویزان شد.تا مقداری صدای نعره‌های شیر کمتر شد و مرد نفسی تازه کرد متوجه شد که در درون چاه اژدهایی عریض و طویل با سری بزرگ برای بلعیدن وی لحظه‌شماری می‌کند.

مرد داشت به راهی برای نجات از دست شیر و اژدها فکر می‌کرد که متوجه شد دو موش سفید و سیاه دارند از پایین چاه از طناب بالا می‌آیند و همزمان دارند طناب را می‌خورند و می‌بلعند.

مرد که خیلی ترسیده بود با شتاب فراوان داشت طناب را تکان می‌داد تا موش‌ها سقوط کنند اما فایده‌ایی نداشت و از شدت تکان دادن طناب داشت با دیواره‌ی چاه برخورد می‌کرد که ناگهان دید بدنش با چیز نرمی برخورد کرد.

خوب که نگاه کرد دید کندوی عسلی در دیواره‌ی چاه قرار دارد و دستش که آغشته به عسل بود را لیسید و از شیرینی عسل لذت برد و شروع کرد به خوردن عسل و شیر و اژدها و موش‌ها را فراموش کرد که ناگهان از خواب پرید.

خواب ناراحت‌کننده‌ای ی بود و تصمیم گرفت تعبیر آن را بیابد
نزد عالمی رفت که تعبیر خواب می‌کرد
و آن عالم به او گفت تفسیر خوابت خیلی ساده است:

شیری که دنبالت می‌کرد ملک الموت(عزراییل) بوده
چاهی که در آن اژدها بود همان قبرت است.
طنابی که به آن آویزان بودی همان عمرت است.

و موش سفید و سیاهی که طناب را می‌خوردند همان شب و روز هستند که عمر تو را می‌گیرند

مرد گفت ای شیخ پس جریان عسل چیست؟
گفت: عسل همان دنیاست که از لذت و شیرینی آن مرگ و حساب و کتاب را فراموش کردی
...
میهمانی
مطهره سادات
۱۰۱

میهمانی

۱۳ آذر ۹۸
حدود 20 سال پیش منزل ما خیابان 17 شهریور بود و ما برای نماز خواندن و مراسم عزاداری و جشنهای مذهبی به مسجدی که نزدیک منزلمان بود می رفتیم پیش نماز مسجد حاج آقایی بود بنام شیخ هادی که امور مسجد را انجام میداد و معتمد محل بود

یک روز من برای خواندن نماز مغرب و عشاء راهی مسجد شدم و برای گرفتن وضو به طبقه پائین که وضوخانه در آنجا واقع بود رفتم
منتظر خالی شدن دستشویی بودم که در این حين، در یکی از دستشویی‌ها باز شد و شیخ هادی از آن بیرون آمد با هم سلام و علیک کردیم و شیخ بدون اینکه وضو بگیرد دستشویی را ترک کرد.

من که بسیار تعجب کرده بودم به دنبال شیخ راهی شدم که ببینم کجا وضو می‌گیرد و با کمال شگفتی دیدم شیخ هادی بدون گرفتن وضو وارد محراب شد و یکسره بعد از خواندن اذان و اقامه نماز را شروع کرد و مردم هم به شیخ اقتداء کردند من که کاملا گیج شده بودم سریعا به حاج علی که سالهای زیادی با هم همسایه بودیم گفتم حاجی شیخ هادی وضو ندارد
خودم دیدم از دستشویی اومد بیرون ولی وضو نگرفت. حاج علی که به من اعتماد کامل داشت با تعجب گفت خیلی خوب فرادا می خوانم.
این ماجرا بین متدینین پیچید ، من و دوستانم برای رضای خدا، همه را از وضو نداشتن شیخ هادی آگاه کردیم و مامومین کم کم از دور شیخ متفرّق شدند تا جائیکه بعد از چند روز خانواده او هم فهمیدند.

زن شیخ قهر کرد و به خانه پدرش رفت ، بچه های شیخ هم برای این آبروریزی ، پدر را ترک کردند .
دیگر همه جا صحبت از مشکوک بودن شیخ هادی بود آیا اصلا مسلمان است ؟ آیا جاسوس است ؟ و آیا ...

شیخ بعد از مدتی محله ی ما را ترک کرد و دیگر خبری از او نبود

بعد از دوسال از این ماجرا، من به اتفاق همسرم به عمره مشرف شدیم در مکه بخاطر آب و هوای آلوده بیمار شدم. بعد از بازگشت به پزشک مراجعه کردم و دکتر پس از معاینه مقداری قرص و آمپول برایم تجویز کرد .

روز بعد وقتی می خواستم برای نماز به مسجد بروم تصمیم گرفتم قبل از آن به درمانگاه بروم و آمپول بزنم ،پس از تزریق به مسجد رفتم و چون هنوز وقت اذان نشده بود وارد دستشویی شدم تا جای آمپول را آب بکشم.

درحال خارج شدن از دستشویی، ناگهان به یاد شیخ هادی افتادم چشمانم سیاهی می رفت، همه چیز دور سرم شروع به چرخیدن کرد انگار دنیا را روی سرم خراب کردند. نکند آن بیچاره هم می خواسته جای آمپول را آب بکشد .! نکند ؟! ؟! نکند ؟!


دیگر نفهمیدم چه شد. به خانه برگشتم تا صبح خوابم نبرد و به شیخ هادی فکر میکردم که چگونه من نادان و دوستان و متدینین نادان تر از خودم ندانسته و با قصد قربت آبرویش را بردیم .. خانواده اش را نابود کردیم


از فردا، سراسیمه پرس و جو را شروع کردم تا شیخ هادی را پیدا کنم.

به پیش حاج ابراهیم رفتم به او گفتم برای کار مهمی دنبال شیخ هادی میگردم او گفت : شیخ دوستی در بازار حضرت عبدالعظیم داشت و گاه گاهی به دیدنش میرفت اسمش هم حاج احمد بود و به عطاری مشغول بود.

پس از خداحافظی با حاج احمد یکراست به بازار شاه عبدالعظیم رفتم و سراغ عطاری حاج احمد را گرفتم. خوشبختانه توانستم از کسبه آدرسش را پیدا کنم بعد چند دقیقه جستجو پیر مردی با صفا را یافتم که پشت پیشخوان نشسته و قرآن می خواند سلام کردم جواب سلام را با مهربانی داد و گفتم ببخشید من دنبال شیخ هادی میگردم ظاهرا از دوستان شماست ، شما او را می شناسید ؟


پیرمرد سری تکان داد و گفت دو سال پیش شیخ هادی در حالیکه بسیار ناراحت و دلگیر بود و خیلی هم شکسته شده بود پیش من آمد ، من تا آن زمان شیخ را در این حال ندیده بودم.
بسیار تعجب کردم وعلتش را ازپرسیدم او در جواب گفت: من برای آب کشیدن جای آمپول به دستشویی رفته بودم که متدینین بدون اینکه از خودم بپرسند به من تهمت زدند که وضو نگرفته نماز خوانده ام ،خلاصه حاج احمد آبرویم را بردند ، خانواده ام را نابود کردند و آبرویی برایم در این شهر نگذاشتند ودیگر نمی توانم در این شهر بمانم ، فقط شما شاهد باش که با من چه کردند.

بعد از این جملات گفت : قصد دارد این شهر را ترک گفته و به عراق سفر کند که در جوار حرم امیرالمومنین (ع) مجاور گردد تا بقیه عمرش را سپری کند او رفت و از آن روز به بعد دیگر خبری از او ندارم ...

ناگهان بغضم سرباز کرد و اشکهایم جاری شد که خدای من این چه غلطی بود که من مرتکب شدم
الان حدود 20 سال است که از این ماجرا می گذرد و هر کس به نجف مشرف میشود من سراغ شیخ هادی را از او میگیرم ولی افسوس که هیچ خبری از شیخ هادی مظلوم نیست.

ماجرای نماز بدون وضوی امام جماعت که
دکتر حسام الدین آشنا در یادداشتی نوشت


دوستان ، ما هر روز چقدر آبروی دیگران را می بریم؟ !
چقدر زندگی ها را نابود می کنیم؟
...
تولد همسرم
مطهره سادات
۴۱

تولد همسرم

۹ آذر ۹۸
مامانم زن خيلي خوبيه...
از اون خوبايي كه واسه خودش يه پا خانوم خونه است.
از اونا كه آشپزي و كدبانوييش بيسته!
از اون زنايي كه باحرف زدن با مرد غريبه لپشون گل ميندازه و چادرشو سفت مي گيره !
مامانم خيلي زن خوبيه!
از اون خوبا كه بابام دوست داره و هي قربونش ميره و هي دورش ميگرده!
چند سال پيش يه روز داداش بزرگم اومد و گفت عاشق شده!
مي گفت طرف يه دختر خيلي خوبيه !
از اونا كه تو دانشگاه جز نمره اول هاست!
از اونا كه ته منطقن و ميشه يه عمر زندگيو باهاشون ساخت!
از اونا كه حرف نمي زنن هرجا و هر چيزيو
نمي گن!
خلاصه اينكه خيلي دختر خوبيه!
وقتي اينارو تعريف مي كرد داداش كوچيكم اخماش تو هم بود!
وقتي ازش پرسيدم چته ...با حرص گفت ،خب آخه چه جوري ميشه عاشق همچين دختري شد؟؟!!
يه هفته پيش واسه همين داداش كوچيكم رفتيم خواستگاري...
دختري كه با سيني چايي اومد داخل ،شيطنت از چشاش مي ريخت بيرون!
بوي عطرش كل اتاقو گرفته بود...
از اون دخترحاضر جوابا بود كه اگه تو يه جمع بود صداي قهقهه اش همه جا پخش مي شد!!كه دل داداش كوچيكه منوباهمون نگاههاي دلرباش برده بود...
داداش كوچيكم مي گفت خيلي دختر خوبيه!!

ميدوني...
خوب آدمها باهم فرق مي كنه!
مردم به خوب بابام مي گن ،آپديت نشده!
مردم به خوب داداش بزرگم ميگن از دماغ فيل
افتاده !
مردم به خوب داداش كوچيكم مي گن قرتي!

از من مي شنويد
بگردين دنبال خوب خودتون ...
با خوب خودتون زندگي بسازين و زندگي كنين ،
نه خوب مردم كه آمار طلاق رو روز به روز نخواين ببرين بالا!
نه داداش من مي تونه با يه زن مثه مامانم به تفاهم برسه!
نه بابام مي تونه كنار دختر مورد علاقه داداشم آرامش داشته باشه!
بچسبين به خوب خودتون ،حتي اگه از نظر بقيه
خوب نباشه!



کیک رو خواهرهمسر عزیزم زحمتشو کشیده⁦♥️⁩
اینم پیجشونه👇
https://sarashpazpapion.com/picture/6d9e563df049edf43ee5f68e79583274
...
جوجه مهمون برادر همسرم
ورق بزنید
مطهره سادات
۴۵
توی رستوران نشسته‍ بودم که یک دفعه‍ یه مرده‍ که با تلفن صحبت میکرد فریاد کشید و خیلی خوشحالی کرد و بعد از تمام شدن تلفن ، رو به گارسون گفت : همه کسانی که در رستورانند ، مهمان من هستن به باقالی پلو و ماهیچه !
بعد از ۱۸ سال دارم بابا میشم!

چند روز بعد تو صف سینما ، همون مرد رو دیدم که دست بچه ی ۳ یا ۴ ساله ای را گرفته بود که به او بابا میگفت!!!!

پیش مرد رفتم با تعجب از کودکی که کنارشه و کار اون روزش سوال کردم...
مرد با شرمندگی زیاد گفت:
آن روز در میز بغل دست من ، پیرمردی با همسرش نشسته بودند ، پیرزن با دیدن منو غذاها گفت : ای کاش میشد امروز باقالی پلو با ماهیچه میخوردیم
شوهرش با شرمندگی ازش عذرخواهی کرد و خواست به خاطر پول کمشان ، فقط سوپ بخورند

من هم با آن تلفن ساختگی خواستم که همه مهمان من باشند تا اون پیرمرد بتونه بدون شرمندگی ، غذای دلخواه همسرش را فراهم کنه...

✓حواسمون به دستهای خالی باشه

نصیحت پدرم خیلی ساله تو ذهنم مونده
میگفت : اگه مهمون خونه ای بودین و صاحب خونه براتون چای آورد رد نکنین
شاید این تنها چیزیه که برای پذیرایی از مهمونش داره و اگه نخورین نمیدونه که باید چیکار کنه...
...
کیک شیفون گردویی
ورق بزنید
مطهره سادات
۶۹
عزیز که پشتی ها و قالیچه ی ایوونو جمع میکرد ، نشستم رو نرده ها و پرسیدم :
چرا جمع میکنی عزیزجون؟
گفت: مادر پاییز داره میشه، برگا میریزه رو قالیچه تمیز کردنشون سخته ، کلافم میکنه !
یه نگا به موهای حنا بستش میندازم و یواش میگم : مامان میگه اون موقع ها تا وسطای پاییز که هوا سرد شه ، بساط ایوون پهن بود.
میگه : اون موقع ها که این شکلی نبود مادر ، پاییز که میشه تنگ غروبی دلت میخواد از غصه بترکه !
پاییزاش یه شکل دیگه بود...
شبا مینشستیم دور هم انارخورون...گل میگفتیم گل میشنفتیم
آقاجونت که رفت دیگه پاییز، اون پاییز نشد...
نگاش میکنم
روسریشو میگیره جلو صورتش و ریز میخنده و میگه :
یادش بخیر یه بار زهرا سادات نشست انار دون کنه براش
گفت بده مادرت ، انار با عطر دستای مادرته که خوردن داره...
میخندم باهاش : پس آقاجونم ازین حرفا بلد بود!
لپای بی جونش گل میندازن :
اونموقع مث الان نبود مادر...دوست داشتن ورد زبونا باشه...
اون موقع ها دوست داشتنو دون میکردن تو کاسه انار ، گلپر میپاشیدن سرش...
آقاجونت که میخورد و میخندید
پاییز نبود دیگه
بهار میشد...


کیک با دستور تارا جون
عالی بود
...
پیش غذا
مطهره سادات
۱۰۴

پیش غذا

۲۵ آبان ۹۸
موی سرش از نرمه گوش پائین تر نمی آمد و اگر بلندتر می شد، میان موها را می شکافت به طرفین. پیشانی بلندی داشت و ابروان کمانی. دندانهایی صاف، سفید و زیبا. بینی باریک و کشیده. هرگاه پهلوی چراغ می نشست، نور چراغ رخت برمی بست.
مسرور که می شد، چشم بر هم می نهاد و آرام آرام لبخند روی لبهایش جاری می شد. ملیح می شد، پیامبر. گاهی وقتها هم دانه های سفید تگرگ، میان آن صورت رویایی و دلنشین می نشستند و دلبری اش را صدچندان می کردند. با اینکه نوجوانی بیش نبود، اما هرگز بلند نمی خندید؛ محمد.
💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
نشسته بودند دور هم خرما می خوردند. هسته خرماهایش را یواشکی می گذاشت جلوی علی. بعد از مدتی گفت: «پرخور کسی است که هسته خرمای بیشتری جلویش باشد.» همه نگاه کردند. جلوی علی(ع) از همه بیشتر بود. علی(ع) گفت: «ولی من فکر می کنم پرخور کسی است که خرماهایش را با هسته خورده.» همه نگاه کردند. جلوی پیامبر(ص) هسته خرمایی نبود. «همه» خندیدند
💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
.دیر کرده بود. هیچ وقت برای نمازجماعت دیر نمی آمد. نگرانش شدند و رفتند دنبالش. توی کوچه باریکی پیدایش کردند. دیدند روی زمین نشسته، بچه ای را سوار کولش کرده و برایش نقش شتر را بازی می کند.
- از شما بعید است، نماز دیر شد.رو به بچه کرد و گفت: «شترت را با چند گردو عوض می کنی» و بچه چیزی گفت. گفت بروید گردو بیاورید و مرا بخرید. کودک می خندید، پیامبر هم.
💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕

تو اینجا چه کار می کنی؟
«- کسی حق ندارد به قرآن محمد گوش کند. اینها سحر است، جادوست. مراقب باشید. نگذارید فرزندانتان به محمد گوش فرا دهند.»
...
در تاریکی شب کنار کعبه ایستاده بودند و به صدای محمد که داشت قرآن می خواند، گوش می کردند... اصلا متوجه روشن شدن هوا نشدند. با طلوع خورشید، چهره های همدیگر را دیدند و...

    - تو اینجا چکار می کنی؟
    - خودت برای چه از دیشب تا حالا اینجا ایستاده ای؟
    - هر دوی شما حماقت کرده اید؟ نمی گویید...
    - پس شما چی؟
    - من می خواستم بدانم اینکه ادعای پیامبری می کند، چه چیزی در چنته دارد. همین!
    - ولی انصافاً صدای زیبایی دارد.
    - خجالت بکشید، سحرتان کرده. برای شما زشت است!
    - یک‌بار که عیبی ندارد، قول بدهیم دیگر اینطرف ها پیدایمان نشود، آخر ما ...
    - بله اگر مردم ما را اینجا ببینند، روزگارمان سیاه می شود.
    - بهتر است زودتر برویم. آفتاب کاملا همه جا را روشن کرده است.

فردا صبح دوباره همدیگر را دیدند و باز بگومگو شروع شد. ابوجهل و ابوسفیان و اخنس ابن شریق! آمده بودند قرآن محمد را بشنوند!
💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
سلام عزیزای دلم
اول اینکه ولادت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و امام صادق علیه السلام رو با تاخیر تبریک و تهنیت عرض میکنم😍🌷🌷🌷
و از همه کسایی که متنو مطالعه کردن ممنونم
قبلا این متنو تو استوری گذاشته بودم
خوبه که یکم راجب پیامبر مهربونمون بدونیم🥰

دوم اینکه من هنوز غذای اصلی رو سر سفره نیاورده بودم
و اینکه خیلی ساده بود فقط عکس هول هولی گرفتم که بیام براتون این متن قشنگو بزارم و برم
به بزرگی خودتون ببخشین🤭
...
جوجه منزل مادر همسر جان
مطهره سادات
۳۳
هوا بدجورى طوفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد: ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين؟ كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. -گفتم: بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم. آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: ببخشين خانم! شما پولدارين؟ نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: من؟ اوه... نه! دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مىخوره. آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان‌هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى‌خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم ...
...
مشاهده موارد بیشتر