عکس عدس پلو
رامتین
رامتین
۸۰
۱.۷k

عدس پلو

۱ ماه پیش
مادرم رفت سر کار منم رفتم تعمیر گاه تمام روز بغض داشتم.اوستام فهمید گفت چیه تو خودتی دیگه بغضم ترکید جریان دیروزو گفتم .اوستامم گفت میدونی بهترین تو دهنی که میتونی به مهندس بزنی چیه،گفتم نه ،گفت که ازش بهتر بشی ،قوی تر،پولدارتر،باسواد تر.با گریه چیزی حل نمیشه.رفتم خونه همش تو فکر اوستام وحرفاش بودم ،همون روز به خودم گفتم اوستام راست میگه باید ازش بهتر بشم .
از فردا با جدیت ببشتری کار کردم با اینکه بچه بودم میدونستم پول ،حلال خیلی از مشکلاته.اوستام جدیتمو میدید مدام تشویقم میکرد.یه روز گفت سلیمان چرا درس نمیخونی،گفتم وقتشو ندارم گفت نمیخوام بگم برو نهضت یا کلاس شبانه چون میدونم عصرا انقدر خسته ای که نمیتونی درس بخونی.ولی دخترم گفته میتونه کمکت کنه جمعه ها بیا درست بده اگرم سوالی داشتی تو هفته خودم کمکت میکنم.قبول کردم ،مادرم یکم غر زد که جمعه ها که من خونم تو نیستی ،شبام تا من برسم تو خوابی ،کلا هیچوقت همو نمیبینیم، آخرش گفت ولی بازم راضیم اگر تو درس بخونی وپیشرفت کنی.اوستا سه تا دختر داشت که دوتاشون دبیرستانی بودن ،یکیشونم از من کوچکتر بود.جمعه ها میرفتم از ساعت نه تا دوازده درس میخوندم زن اوستا نهار نگهم میداشت.من با اینکه سنم کم بود ولی نمیخواستم زیر منت کسی باشم از اوستا خواستم که شش روز حقوقمو بکنه پنج روز ویه روزشو برداره برا اینکه جمعه ها خونشونم،یادمه یه حرفی که بلد بودمو بهش گفتم که مهمون یه روز دوروز نه هر هفته من دیگه صاحبخونه شدم😝.اوستام خندید وگفت اینطور مواقع باید بگی صاحب خونه زنده باشه ولی خوب تو هنوز خیلی تعارفا رو بلد نیستی .،اماواقعا مردی وغرور داری،کاش یه پسر مثل تو داشتم ،بعدم زیر لب گفت شایدم دومادم بشی.فکر کرد نشنیدم ولی من مطلبو گرفتم وتو ذهنم موند.تمام زندگیم شده بود کار کار ودرس نه تفریحی نه بازی ،خیلی زود بزرگ شدم بزرگتر از همسنام به قولی از بچگی پریدم به بزرگسالی .نمیدونم از تشویقای اوستامو بی بی ومادرم بود یا حسی که به یاد آوردن حرکت مهندس بهم میداد، خیلی تلاش میکردم انقدر که تو گاراژ زبانزد شده بودم همه به شاگردا وپسراشون میگفتن از سلیمان یادبگیرین.سال شصت وهشت که جنگ تموم شد من پونزده ساله شدم.وتونستم همون سال برم سوم راهنمایی پنج سال دبستانو تو سه سال خوندم،راهنماییم که بصورت معمول خوندم،البته راهنمایی رو پسر یکی از مغازه دارا که دانشجو بود مجانی درسم دادم ومتفرقه امتحان دادم.برادرم از جبهه برگشت با کلی ترکش وخاطرات تلخ که طی این سالها جسم وروحشو آزرده بود...23
مادرم خوشحال بود جنگ تموم شده به داداشم اصرار میکرد که برگردیم آبادان بریم تو خونمون.داداشم یه لبخند تلخی میزد ومیگفت باشه میریم خونمون.اون سال من برای مادرم با پولی که پس انداز کرده بودم یه جفت النگو خریدم خیلی خوشحال شد اشک اومد تو چشماش ،گفت روح باباتون شاد بعد از اون دیگه هدیه طلا نگرفته بودم یعنی اصا هدیه نگرفته بودم.درست میگفت انگار بعد ازشهریور پنجاه ونه زمان برامون ایستاده بود،انگار دیگه خوشی برامون حرام بود،چیزایی که یه زمانی خوشحالمون میکرد اگر تو این سالها برامون پیش میومد تازه بیشتر از اینکه شادمون کنه غمگینمون میکرد وباعث میشد همش بگیم یادش بخیر،خدا فلانی رو رحمت کنه،آخی جای اونیکی چقد خالیه و....
مادرم غیر از آرزوی برگشت به آبادان آرزوی داماد کردن داداشمم داشت.مدام اصرار میکرد یه دختر خوب برات میگیرم.اونم میگفت ولم کن من گور ندارم که کفن داشته باشم من چی دارم که زن بگیرم.خیلی از جونا اون زمان که سالها تو جبهه بودن وقتی جنگ تموم شد یه جوری انگار دچار خلا وپوچی شده بودن چون خیلی از دوستاشون شهید شده بودن ،هم اینکه حس میکردن چرا اصا جنگ انقدر طولانی شد چرا انقدر خون ریخته شد چرا فلان عملیات شد با اینکه شکستش کاملا مشخص بود ،چرا فلانی که دم مسجد بلند گو به دست جونا رو به رفتن به خط مقدم تشویق میکرد خودش تو این هشت سال حتی پاش به پشت جبهه که هیچ به رکاب اتوبوس رزمنده ها هم نرسیده ،چرا نرفت از اون شهد شهادت بنوشه فقط شربت تگری زیر باد کولر بلعید،کسی که مدام میگفت دل بکنید از زن وزندگی واین دنیای فانی ،وزن وفرزند زنجیریه به پاهاتون که نمیزاره مثل فرشته ها پرواز کنید،خودش موند بین چهار پنج تا زن عقدی وصیغه ایش چرا انقدر زنجیر به خودش بسته بود که نتونست تکون بخوره ومدام درحال اضافه کردن زنجیر بود.البته خیلیا دچار این دو گانگی شده بودن ومغزشون پر از چرا بود ،خیلی وقتا داداشم میگفت کاش منم شهید شده بودم با اون بچه های پاک میرفتم بهتر بود تا با این ریا کارا بمونم.
خلاصه با این حس پوچی داداشم زیر بار ازدواج نمیرفت.چندین ماه بعد از پایان جنگ شال وکلاه کردیم سه تایی بریم آبادان برادرم قبل رفتن برامون توضیح داد که توقع نداشته باشید اون شهری که میبینید همون آبادان قبل باشه خیلی ویران شده توقع نداشته باشید بتونید بروید دهاتا عموم اینا چون خیلی جاها کلا ممنوعه وپر از مینه.مادرم که اصرار داشت وسایلمونم جمع کنیم بریم وبمونیم ولی داداشم که میدونست چه خبره گفت نه فقط میریم وبرمیگردیم...24
...
نظرات دستور پخت

عدس پلو

۰
بانو
داستانتون حرف ندارههه
۱ ماه پیش
۰
narges
عالیییییی عزیز دلم
۱ ماه پیش
۰
afsar.h
داستان بسیار زیبایی بود...احسنت👌👌👌
۱ ماه پیش
۰
فرشتہ \(ツ)/_♥
فوق العاده س عزیزدلم
۱ ماه پیش
۰
مامان حنانه
دقیقا👍
۱ ماه پیش
۰
مامان حنانه
چیزایی که واقعیه اصولا تو ایران نشون نمیدن😒 مثل همون قسمت سانسور شده ی ماحرای نیمروز رد خون که میگه برا هدفای سیاسی اومدن جبهه و این چیزا
امان از سانسور😕
۱ ماه پیش
۰
✔_maryam_✔
💙💜👌عاااااالیه👌💜💙
۱ ماه پیش
۰
Shaghayegh.M
عالی شده بانو جان
۱ ماه پیش
۰
مامان حدیث
عالیه دوست عزیز 😍
۱ ماه پیش
۰
پریساجون
ممنون عزیزم من خواهرمنیژه مامان متین وعطاهستم خواهرم گفت تواینیستاهم خوندم فدات گلم
۱ ماه پیش
سایر کاربران
ممنونم از همتون دوستای پاپیونی
سراجی هستم متولد مهر 67 (اهواز) مامان ابراهیم کوچولو🙌لیسانس ادبیات فارسی📚👓 ساکن کربلا🌷
سلام عزیزان خوشحالم کنارتون هستم، اهل لرستانم
سلام دوستان من پسرم 17سالمه همه ی اینا هم کار خودمه ممنون واسه نظراتتون.
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
سارا...20شیراز.موفرفری.یک عدد رادیو خراب.یک عدد ار پی چی شادمانی.بله شد 2عدد.بی سرو صدا وارد 20سالگی شدم