رامتین
رامتین
روکش کردن کیک با ژله بستنی

روکش کردن کیک با ژله بستنی

۱۲.۷k
۲۳۲
۱۸۰'
خمیر جادویی
رامتین
رامتین
۴۲۵

خمیر جادویی

۳ هفته پیش
درآمد نمایندگی برای حسین خیلی عالی بود وبه شدت طمع کرده بود که کارشو توسعه بده.
در همین زمان یه باغم خریده بود که روزا تعطیل بریم.طبعا دیوارا باغ مثل دیوارا قلعه بلند بود ولی من راضی بودم چون میتونستیم هفته ای یکبار آسمونو ببینم وجلو آفتاب بشینم.و واقعا طبیعت چقدر تاثیر مثبت داره تو حس وحال آدم ومنم کمی روحیم بهتر شده بود.
حسین با یه مرد مومن وخوشنام شریک شده بود.این آقا زن وبچه داشت.وخیلی مایل به رفت وامد با ما بود.مدام حسین طفره می رفت وامروز وفردا میکرد.
تا درنهایت دعوتشونو پذیرفتیم ورفتیم.
خانمش از من پونزده بیست سالی بزرگتر بود وبچه هاشونم بزرگ بودن.
خیلی خانواده خونگرمی بودن وچون آقای خونه چشم پاک بود ،حسین راضی شد که دعوتشون کنیم خونمون.
رفت وآمدهامون منظم ومتداوم بود.
زهرا خانم زن شریکش خیلی بافتنی وقلاب بافیای قشنگی می کرد.
کم کم به منم یاد داد.منم استعدادشو داشتم وخوب یاد گرفته بودم از صبح تا شب می بافتم. یه کاری بود انجام بدم واین انگیزه زندگی بهم میداد.عروسک بافتنی هم درست میکردم.خیلی دلم میخواست با زهرا خانم درد دل کنم ولی یک لحظه هم حسین تنهامون نمیزاشت حتی تو آشپزخونه.
زهرا خانم گفت ما بازارچه های خیریه میزاریم.تو هم بیا دست بافتاتو بزار سود فروششو میتونی همه یا بخشیش رو به خیریه کمک کنی.
پذیرفتم ،خودش برام کلی کاموا
آورد .یه حس خوب مفید بودن بهم داده بود.
چند ماه کار کردم ،مدلای مختلف، وسایل مختلف بافتم.
حسین اما راضی نبود دوست نداشت من کاری کنم که پولی توش باشه.میترسید که من درآمدی داشته باشم ویه وقت بی نیاز ازش بشم.
ولی جرات هم نداشت چیزی بگه عجیب با شریک جدید وزنش رودربایسی داشت ونمیخواست چهره واقعیشو نشون بده.
برا خیریه زهرا خانم رفتم بعد سالها تونستم تو یه جمع باشم ومردمو ببینم.البته چون خیریه فقط خانمها بودن چه فروشنده وچه خریدار تونستم برم.
مشغول فروختن اجناس بودیم‌یه صدای آشنا گفت روشنک اینجا چکار می کنی.
سرمو بلند کردم اسما رو دیدم،دختر کارگرمون در زمان بچگی،خیلی از دیدنش خوشحال شدم.
گفتم اومدم اینجا دستبافامو بفروشم.
گفت چه عالی،منم اومدم برا مغازه باکس در اندازه های مختلف بخرم اینجا قیمتشون خوبه یه کمکیم میکنم صدقه سر دخترام.
اسما دوتا دختر ناز داشت،مغازه عروسک فروشی زده بودن وبا شوهرش کار میکردن.
میگفت کاملا راضی هستم واینا رو از دولت سر پدرت داریم ماهیچوقت کمکاشو فراموش نمیکنیم.
گفت تو چکار میکنی،زدم زیر گریه مات مونده بود.من اونزمان انقدر افسرده بودم که تا دو کلمه میخواستم حرف بزنم فورا اشکم سرازیر میشد#داستان_روشنک🌝
اسما ناراحت شد واومد جلو ومحکم بغلم کرد،مثل یه بچه کوچولو گریه کردم.چقدر دلم بغل میخواست یه بغل محکم،چند سال بود کسی بغلم نکرده بود.
گرمای تن هیچکسیو حس نکرده بودم.
گفتم ببخشید گریه کردم.گفت گریه کردن معذرت خواهی نمیخواد که.
براش تند تند یه چیزایی از زندگیم گفتم ،چشماش گرد شد ،باورش نمیشد.
گفت من همیشه فکر میکردم
ما فقرا تو زندگیمون بد میاریم وبدبخت میشیم.
من چند بار رفتم به مامانت سر زدم واحوالتو پرسیدم گفت بیا وببین چه زندگی محشری داره،مدام مسافرته خارجه ،ماه به ماه اینطرف واونطرفه،کلاسا وبرنامه های مورد علاقشم که ترک نمیشه و...
گفتم آره راست میگه ،برو بابا مسافرت خارج که هیچ داخلم نمیرم.اصلا مسافرت هیچ من تو حیاط خونمم نمیتونم پامو بزارم.
گفت دختر خوب یه کاری کن ،فرار کن چه میدونم یه جوری خودتو نجات بده.
گفتم ساده ایا کجا فرار کنم،برم پیش کی،با کدوم پول.به کی شکایت کنم،شکایت پول میخواد زمان میخواد .فرار جا ومکان میخواد،حامی ندارم،مادرم یه ساعتم منو تحمل نمیکنه یه چیزی میبافه که بابام با دستای خودش منو ببره پیش حسین.
تازه از اون بدتر اینه که حسین از وقتی دیده من دارم بافتنی میبافم وممکنه یه ریال پول بیاد تو دستم،چون زهرا خانم گفته میتونم سفارش رو تختی ورومیزی و...جهازم برات بگیرم،پاشو کرده تو یه کفش که چرا بچه دار نمیشی.
گفت واقعا چطور الان بعد دو سه سال نشدین.
گفتم خدا کمکم کرده وگرنه ما هیچ مدلی پیشگیری نکردیم.
گفت بخدا ،خدا بهت رحم کرده .
ولی من از خیلیا شنیدم مردا شکاک وبد دل،بعد از بچه دار شدن کامل خوب میشن یا تا حدودی بهتر میشن.
تو دلم گفتم من فقط از شکاکیش گفتم.
از سادیسمش خبر نداری.
اونروز بعد از کلی درد ودل ،آدرس مغازشو داد.
گفت من وشوهرمم داریم جدا میشیم.
زندگی همه یه مشکلی داره،گفتم چرا ؟گفت میگه بریم ترکیه پناهنده بشیم.منم نمیخوام برم ،من به زندگیم راضیم ولی اون افکار عجیب غریبی داره.حالا کجااا ترکیه،حداقل یه کشور بهتر می رفت یه حرفی.منم دارم ازش جدا میشم.
گفتم امیدوارم سر عقل بیاین وبخاطر بچه ها ادامه بدین،آهی کشید وگفت کدوم عقل.
وقت نمایشگاه تموم شده بود ومن درحین حرف زدن اکثر اجناسمو فروخته بودم.پولا رو شمردم وهمه رو تحویل زهرا خانم دادم.
به اسما گفتم حسین دم در منتظرمه،فکر کنم از وقتی آوردم تا الان همونجا مونده کشیک میکشه نرم بیرون وفرار کنم.
گفت منم میام این غول بی شاخ ودمتو ببینم.
رفتیم دم ماشین،اسما گفت اووو وه چه ماشینیم داره.وضعتون توپه ها.
گفتم برو بابا چه فایده تو تشت طلا داره سرمو میشکنه...
#داستان_روشنک🌝
...
سیب زمینی معطر

سیب زمینی معطر

۳ هفته پیش
دوستان انقدر دلهره نداشته باشید.
روزهای بهتری هم در انتظار روشنک هست.
فقط مرگه که چاره نداره،بقیه چیزا چاره داره.❤
شب رو به زور مسکن خوابیدم.
صبح بلند شدم رفتم سر یخچال دلم یه چیز شیرین میخواست،شیشه مربا رو برداشتم وبا ولع خوردم.
برگشتم تو اتاق به خودم گفتم فکر کن فکر کن ببین چه راه حلی داری.
هزارتا فکر وخیال به سرم زد.آخرش گفتم بهترین راه اینه که از در دوستی وارد بشم.
تا بهم اعتماد کنه ویه روز که رفتیم بیرون خودمو از ماشین پرت میکنم بیرون وفرار میکنم. تو اون شرایطی که داشتم این بهترین فکری بود که میشد کرد نمیدونم شاید بهترم بود ولی به ذهن من چیزی خطور نمی کرد.
دوباره مسکن خوردم وخوابیدم،میخواستم نفهمم که بهم چی گذشته،دلم میخواست بخوابم تا اون کابووس فراموش بشه.
شب برگشت وایندفعه با شیشه بر ویه شیشه قطور تر که به هیچ وجه شکسته نشه.
بعدم شام خریده بود خورد ورفت تو اتاقش.
من هم بلند شدم چند لقمه خوردم .با خودم گفتم روشنک داری میخوری نمیری.
تو دیگه کی هستی.مردن از این زندگی صدبار بهتره.
یکماه به همین روال گذشت.هر روز کارم گریه بود.
کم کم زخمای بدنم خوب شد وشروع کردم به پیاده کردن نقشه ام.
بلند شدم وغذا درست کردم.
با خودم میگفتم حسین امیدوارم
این غذا آخرین غذای عمرت باشه.
اومد واز دیدن میز تعجب کرد.
گفت چه عجب تکون خوردی.
از دیدنش ،شنیدن صداش، وجودش چندشم میشد.
زوری یه لبخند زدم.
غذا رو خورد وبلند شد وپشت صندلیم وایساد ودستاشو گذاشت رو شونم ،از ترس خشک شده بودم.
سرشو آورد پایین دم گوشم وگفت دیگه حالت خوبه ،امشب میام اون اتاق.
یخ کردم.دهنم خشک شده بود.گفتم نه حسین نه،من هنوز خوب نشدم.فکر نکن غذا درست کردم خوبم.
گفت نه دیگه اومدی ونسازی .
زن زائو هم چهل روزه خوب میشه تو داری زیادی بزرگش میکنی،همه همینطورن تو که تافته جدا بافته نیستی.
گفتم نه همه اینطور نیستن.
گفت جدی از کجا میدونی،نکنه قبل از من با کسی بودی که متفاوت بوده،تفاوتا رو تجربه کردی.بگو بگو...
گفتم حسین تو رو خدا دوباره شروع نکن،من با هیچکس نبودم،نه حسابدار رستوران،نه دوست ،نه فامیل.برا بار هزارمه این حرفو پیش میکشی تو باید اعتراف گیر میشدی.اعتراف کارای کرده ونکرده رو می گرفتی.
گفت خودت که میدونی من سربازیم تو بدترین باز داشتگاهها وزندانا بود.
با خودم گفتم آره میدونم میدونم صدها بار گفتی.اصلا شاید از اون دوران به بعد اینمدلی مشکل روانی پیدا کردی راههای بازجویی وشکنجه وتحقیر وتوهینو یاد گرفتی.ولی فرقش اینه اونجا با جانیا وتبهکارا اینمدلی میکنن، تو بامن بدبخت.
#داستان_روشنک🌝
گفت خیلی خوب حالا که لال شدی پاشو بریم.
گفتم نه تو رو خدا ،گفت هیس هر چی من میگم، بیا.
انگار داشتم میرفتم بالا چوبه دار.به زور مسکن وبی حس کننده میتونستم کمی از اون زجر روتحمل کنم.جیغ میکشیدم والتماس میکردم .تازه وقتی التماس میکردم گریه میکردم حس میکردم بیشتر لذت میبره.
چند ماهی به بدترین شکل ممکن برده جنسیش بودم. انقدر تعداد دفعات اذیت وآزاراش زیاد بود که دیگه حتی قدرت فکر کردنم ازم گرفته بود نمیتونستم به چیزی فکر کنم،نه گذشته نه حال نه آینده.منگ بودم.
پدر ومادرم تلفنی احوالمو میپرسیدن،موقع تلفن حسین روبروم مینشست وتو چشمم زل میزد جرات نداشتم چیزی بگم.میدونستم حرفی بزنم چه شکنجه ای درانتظارمه.
یه شب پدر مادرم اومدن خونمون.
حسین تمام در وپنجره ها رو باز کرد .تو حیاط میز وصندلی چید،همه چیو رو میز گذاشت که چیزی کم وکسر نباشه تا من یا خودش بلندشیم وباعث بشه با پدرم خلوت کنم.
پدرم کلی ازش تعریف کرد گفت خدا خیرت بده انقدر خوبی وهوای دخترمو داری ،مادرش گفت که همش میفرستیش این کلاس واون کلاس وسرش حسابی گرمه،ممنون که اینطور با دل دخترم راه میایی.
گفتم من کلاس ،تا خواستم بگم نمیرم، یکدفعه حسین از زیر رومیزی مچ دستمو محکم گرفت وچنان فشاری داد که نفسم بند اومد.
گفت لطف دارید بله آدم باید به زنش پر وبال بده.
رنگم چنان از فشار دست حسین پرید وعرق کردم که پدرم گفت چیزی شد چرا اینطوری شدی.
حسین گفت نگران نباشید،گاهی معده اش درد میگیره اینطوری میشه.
پدرم گفت ای بابا،دختر جان چرا
به خودت نمیرسی رنگ وروتم که پریده زیر چشمات گود افتاده در ضمن از همون اولم خواستم بگم چرا انقدر لاغر شدی.دوباره حسین جای من جواب داد وگفت گل گفتید،منم بهش میگم انقدر رژیم نگیر ولی کو گوش شنوا.
بعدم تند تند شروع کرد داستان سرایی.کلا خیلی قشنگ فیلم بازی میکرد،مرد چند چهره بود یه هیولا یه شکنجه گر،یه کاسب امین،یه داماد مهربون و...
مادرم تمام این مدت از فضای حیاط حرف زد یک کلمه از ظاهر من متعجب نشد تو نگاهم زجری که میکشمو نخوند .
کلی از دست ودلبازی حسین تشکر کرد که همه مدل میوه وغذا فراهم کرده.
از اونروز اگر کورسوی امیدی هم از طرف پدر ومادرم تو دلم بود خاموش شد.
با خودم گفتم روشنک خودتی و خودت.مگه خودت بتونی یه کاری انجام بدی ،تو دنیا تنهاترینی.
دیگه وقتی باهام رابطه داشت جیغ نمیزدم گریه نمیکردم.بهم میگفت چرا مثل جنازه ای،گریه کن،فحش بده جیغ بزن،التماس کن دیگه.
وقتی اینکارا رو نمیکردم ،لذت نمی برد.کم کم تعداد دفعات آزارش کمتر شد.
حسین یه شریک جدید پیدا کرده بود.

#داستان_روشنک🌝
۳۸
...
ترشی لبو

ترشی لبو

۳ هفته پیش
قبلا هم تو خونه تنها ومحبوس بودم ولی کسی کاری بهم نداشت دیوارا داشتن بهم فشار میاوردن ،نفس کشیدن برام سخت شده بود.
بال بال میزدم میدویدم اینطرف واونطرف بدنبال راهی.کارد کره خوری برداشتم تا ببینم میشه پیچ پنجره ها رو باز کنم ولی نشد.ماههای گذشته جرات نذاشتم اینکارو بکنم چون میدونستم میره چک میکنه ببینه خش نیفتاده باشه،منم دنبال دردسر نبودم.
ولی الان میخواستم جونمو نجات بدم.پیچاش باز نمیشد کارد توشون نمی رفت.
خسته وبی انرژی رفتم یه گوشه نشستم.بدنم سوزش شدید داشت‌،که کلافم کرده بود.
از خودم بدم میومد ،به خودم میگفتم تنه لش تو این یکسال ونیم تو زندانم بودی میتونستی یه خندق به بیرون بکنی وراه فرار جور کنی ولی یه راه تو این خونه برای خودت پیدا نکردی.
نور چراغا ماشینش افتاد تو پنجره،ضربان قلبم تند شد.نمیدونستم چکار کنم ناخوداگاه رفتم طرف کابینتا که کارد توش بود،هر چی گشتم سرویس کاردای بزرگ توش نبود.میخواستم از خودم دفاع کنم،حتی اگر شده بکشمش ولی هیچی نبود زرنگتر از من بود برشون داشته بود.
دویدم تو اتاق،از ترس میلرزیدم.
اومد ویه مقدار وایساد توهال فکر کنم به شیشه ها نگاه میکرد.صدای پاشو میشنیدم که اومد طرف اتاقم درو باشدت باز کرد وکوبید تو دیوار .گفت چیه افسار پاره کردی شیشه خرد میکنی.
گفتم آره ،چرا گوشی رو برداشتی ،گفت آخی میخواستی به کی زنگ بزنی تو که بی کسی.
گفتم به پلیس.گفت جدی پس گور خودتو کندی.
گفتم گمشو بیرون نمیخوام ریختتو ببینم،درم پشت سرت ببند.
گفت الان که اینو گفتی به نظرم هیچ معنی نداره اتاقت در داشته باشه،که بخوای روی من ببندی،تو این خونه هیچ دری روی من بسته نیست.
بعدم با یه حرکت درو از لولا درآورد وبرد گذاشت تو حیاط.
هیچ مانعی نبود که پشتش قایم بشم.
نمیدونستم چکار کنم.با این سادیسمی تو یه خونه گیر افتاده بودم.دوباره برگشت...
#داستان_روشنک🌝
سر صبر شیشه ها رو جارو کرد ودور ریخت وبا تی رد خون رو از همه جا پاک کرد.
بعدم در کیفشو باز کرد ویه کیسه پماد درآورد وپرت کرد رو تخت،گفت اینا رو استفاده کن برا جای پارگیا،از خاله پرسیدم چی خوبه.
نترس تا زخمات خوب نشه نمیام سراغت.دیگه انقدر ننه من غریبم بازی درنیار.
جرات نداشتم چیزی بگم کافی بود یه حرفی بزنم ودوباره وحشی گری دربیاره.
داشتم از درد وسوزش جون به سر میشدم.توکیسه رو نگاه کردم مسکن وبی حس کننده و...بود سریع استفاده کردم.آرزو میکنم هیچ زن ودختری شرایط منو تجربه نکنه.
علاوه بر آسیبهای جسمی،روحمم شرحه شرحه شده بود. انقدر تحقیر شده بودم که قابل وصف نیست.
بدترین ستم عالم بهم رواشده بود.
دوباره برگشت سمت اتاق وگفت بیخودی به خودت زحمت نده که جیغ بکشی یا شیشه خرد کنی،کسی کمکت نمیکنه.
به همسایه ها قبلا گفتم که بیچاره زنم مشکل روانی داره،گاهی اوقات دچار جنون میشه چیزی خرد میکنه یا جیغ میکشه کمک کمک،بنده خدا سالمه سالمه یه باره میزنه به سرش وکمک میخواد یا پلیسو میخواد،منم به بدبختی ورو حساب وجدان تحملش میکنم،شما به بزرگی خودتون ببخشید و وقتی سر وصدا کرد محلشو نزارید ،خودش خوب میشه.
عصریه هم زنگ زدن وگفتن که داری چکار میکنی،گفتم آروم میشه داروهاشو عوض کردیم یه مدت اینمدلیه.
به عمرم از کسی یا چیزی چنین وحشت نکرده بودم،این هیولا چه بازیگر ماهری بود چطور به همه چی فکر کرده بود ،حتی برای امروزم از قبل نقشه کشیده بوده.
خدایا قراره چه اتفاقات دیگه ای رو برام رقم بزنه که از قبل نقشش رو کشیده.
بعدم گفت گوشیتم پیشه منه،هر وقت آدم شدی بهت پس میدم.
بعد از ظهر رفتم دستبوس پدر زن ومادر زن عزیزم.به مادر زنم گفتم مدام میری کلاسای هنری،ورزشی وگردش وتفریح ،نیستی خونه.
انقدرم مظلوم نمایی کردم که نگو گفتم همش بیرونی شبام خسته وکوفته دیر وقت میایی.
ولی من از شدت علاقه بهت راضیم و خوشحال.
طفلکی چقدرم خوشحال شدکه من انقدر خوبم.
بعدم قهقهه وحشتناکی سر داد ورفت،دم در دوباره برگشت وگفت جفتشون خرتر از این حرفان که به حرفام شک کنن.
اینا چطور اینهمه دختر شوهر دادن،فقط دادن برن که از شرشون راحت بشن.
اینو راست میگفت بخصوص مادرم فقط زاییده بود،فقط زاینده بود،همگیمونو کارگرمون بزرگ کرده بود،مادر نبود زاینده بود.
انقدر که به گوشی تلفن علاقه داشت وحرف زدن با دختر عموی دختر خالش وفلان فامیل دور دختر عمه و...علاقه ای به وقت گذاشتن برا ما نداشت...
#داستان_روشنک🌝
...
مرغ وسبزیجات
رامتین
رامتین
۲۱۸

مرغ وسبزیجات

۳ هفته پیش
همون موقع تصمیم خودمو گرفتم،دیر بود ولی ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است.
گفتم به داداشام میگم.
بعد دوباره فکر کردم که مثلا
اونا تواین یکسال ونیم برام چکار کردن.چند ماه بعد از عروسیم که حسین خیلی سرحال بود وگفت داداشا تو دعوت کنیم به هر کدوم که زنگ زدیم یه بهونه آوردن که کار داریم وحال نداریم ویکیمون هست یکی نیست وباشه برا وقتی دیگه و...
دوباره بعد از چند ماه دعوت کردیم بازم همون حرفا وتازه شد دستمایه گوشه وکنایه وخالی کردن عقده حسین که هیچکس تو رو نمیخواست وفقط انداختنت سر دل من وهزار حرف بیخود دیگه.
هر بار هم میگفتم حسین مردم هالو که نیستن میبینن تو مثل میر غضب بالای سر من می ایستی وهمش همه رو رصد میکنی وچپ چپ به داماداشون نگاه میندازی انگار دزد وجانی دیدی خوب معلومه راغب نیستن به رفت وآمد باهامون.
گفت خوب نیان منم نخواستم پسرا وداماداشون بیان من فقط گفتم داداشات وزناشون،اونا گفتن ما مثل زنجیریم وپسر ودخترامون نباشن جایی نمیریم.به جهنم زنجیرو یا قطع میکنن یا ما باهاشون حلقه نمیشیم.
اونا اگه تو رو واقعا دوست داشتن فقط خودشون تنها میومدن یعنی به عمرشون زن وشوهری جایی نرفتن.اینو حسین راست میگفت اگر کمترین حدی برام ارزش قائل بودن چند ساعت بدون عروسا وداماداشون خونه ما میومدن.
رو این حساب بی خیال داداشام شدم.خواهرامم که ابدا.چند باری خونه مامان بودم زنگ زدن ،گفت روشنک اینجاست اصلا احوالی نپرسیدن ،منم که گفتم گوشی رو بدین به من فوری گفتن کار داریم وقطع کردن وحرف نزدن،انگار من حق دختراشونو خوردم که شوهر به ظاهر خوب ودر باطن هیولا گیرم اومده.
تنها کسی که از ته قلبش دوستم داشت وممکن بود برام کاری کنه بابام بود.گفتم بهش زنگ میزنم وهمه چیو میگم،میگم بیا منو نجات بده،اصلا بره دم کلانتری مامور بیاره وبهم کمک کنن منو نجات بدن.
من تو خونه فقط موبایل داشتم،هر ماه هم حسین میرفت مخابرات پرینت مکالماتمو می گرفت ببینه کیا زنگ زدن وبه کی زنگ زدم که تنها شماره مال خودش بود وخیالش راحت میشد،یه بار اشتباهی چهارتا تماس داشتم یه پیرزنی بود که شماره رو اشتباه میگرفت وکلی هم معذرت خواهی میکرد.با اینکه بهش جریانو گفته بودم،رفت پرینت گرفت وبعدم شکایت که این شماره مزاحم شده ،فکر میکرد من دل دادمو قلوه گرفتم.بعد از پیگیری مشخص شد یه پیرزن بوده وکلا هر تماسش سی ثانیه بوده وحسابی حسین سکه روی یخ شد وحالش جا اومد.
گفتم مهم نیست به بابام زنگ میزنم منو که ببره حسین انقدر پرینت بگیره تا جونش دربیاد...
#داستان_روشنک🌝
حسین ظهر اومد وغذا از بیرون گرفته بود،صدام کرد عروس خانم عروس خانم از حجله بیایید بیرون براتون کباب گرفتم،میدونستم امروز حال غذا درست کردن نداری.
محلش نذاشتم ازش متنفر بودم.اومد در اتاقوباز کرد پشتم به دربود برنگشتم.
نشست لب تخت وگفت بیا خودتو لوس نکن.
حالا یکم من تند رفتم .اشکال نداره،دوروز دیگه یادت میره.بیا دیگه،بعد دستشو گذاشت رو شونم که بر گردم.دستشو پس زدم وگفتم ولم کن وحشی.
گفت آره من وحشیم فکر کردی خونه شوهر فقط بخور وبخوابه .فقط بخرم وبدم تو مفت بخوری وبچرخی وزبون دراز کنی.
وحشیو الان نشونت میدم.دوباره به طرز وحشیانه ای ...
کاملا حس میکردم که بدنم پاره پاره شده.هر چی جیغ میکشیدم والتماس میکردم بدتر میکرد.
تازه انگار از اذیت شدن من لذت هم می برد.دوتا کشیده محکم زد تو گوشم که نفسم بند اومد.
انقدر مچ دستمو محکم فشار داده بود که جای انگشتاش کبود شده بود.
کارش که تموم شد.گفت تازه اولشه،هر روز همین وحشی گری رو تجربه میکنی تا زبون درازی نکنی.
درد تمام وجودمو گرفته بود،
یکسال ونیم گذشته برام بهشت بود.
نهارشو خورد وبعدم با خیال راحت لباساشو عوض کرد ورفت مغازه.
ضعف شدیدی همراه با ترس ودرد وحشتناک داشتم.این هیولا خیلی با آرامش پیش رفته بود وحسابی متوجه شده بود که من بی زبونم وبی پناه وتازه چهره واقعیشو نشون داد.
همینکه مطمئن شدم رفت،دویدم سمت کیفم گوشیو بردارم به بابام زنگ بزنم.بیاد دنبالم اگرم بابام برنداشت ومامانم بود وگوشیو بهش نداد، به پلیس زنگ میزنم.انقدر بدنم درب وداغون بود که پلیس نجاتم میداد.
هر چی گشتم گوشی نبود.
گفتم لابد تو کابینت گذاشتم نه اونجا نبود، تو اتاق کنار تخت هیج جا نبود.
برش داشته بود پنجره آشپزخونه رو باز کردم شروع کردم به جیغ زدن گفتم یکی کمکم میکنه ولی کس نبود،اون حیاط خلوت مسدود بود با دیوارای بلند.
خونریزی داشتم رد خون رو روی رونهام حس میکردم که تا زیر پام جریان داشت ،تمام خونه جای پاهام مونده بود.رفتم لباس پوشیدم وکمی خودمو تمیز کردم.یه مجسمه سنگین برداشتم وکوبیدم به شیشه رو به حیاط .پشتش رو نرده ی مشبک زده بود نمیشد رد بشم.
با تمام وجود جیغ میکشیدم وکمک میخواستم ولی هیچ کس نبود فقط صدای کلاغا میومد.اون محله یه محله اعیان نشین بود با خونه های بزرگ وسکنه کم.
رفت وآمدی نبود اگرم بود همه با ماشین میومدن بیرون وبر میگشتن.به قول حسین تو این محل کسی سر کسی رو ببره هم همسایه ها متوجه نمیشن.
انقدر جیغ کشیدم که صدام گرفته بود.
کم کم داشت غروب میشد وترس سراسر وجودمو گرفته بود...
#داستان_روشنک🌝
#داستان_قدیمی
...
فرنی با بیسکوئیت

فرنی با بیسکوئیت

۳ هفته پیش
گلایی که درست میکردمو درنهایت میریختم دور،همش میگفتم آخرش که چی،آینده ای برای خودم تصور نمیکردم.
تمام این یکسال ونیم بهم دست نزد،گاهی با خودم میگفتم حتما عقیمه یا یه مشکل اساسی داره،به روش نیارم حتما خودشم داره زجر میکشه،اصلا شاید از زور فشاری که تحمل میکنه اینمدلی شده.
گاهی که کنارش مینشستم به هوای کاری از کنارم بلند میشد.من زن بالغی بودم وطبعا نیازهایی داشتم وتوقع داشتم شوهرم برآورده کنه.
ولی هر بار میخواستم به زبون بیارم به خودم میگفتم بی خیال این بفهمه من طالبم روزگارمو سیاه میکنه،میگه چرا طاابی نکنه قبلا تجربشو داشتی ولذتشو حس کردی.
الان روزی یه بار بی صدا میاد خونه چکت کنه،از فردا روزی چند بار.حسین هر روز در ساعتهای مختلف میومد منو چک میکرد ،با اینکه همه خونه مثل زندان مسدود بود با این حال گاهی میومد در کمدا رو باز میکرد،زیر تخت رو میگشت در دستشویی وحمام رو باز میکرد.گاهی در کابینتام باز میکرد که نکنه من یکیو اون تو جاساز کرده باشم.اون زمانا قرصای توهم زا نبود حسین خودش توهم سرخود بود.
یه روز از رو حماقت از دهنم دراومد وگفتم حسین صدای موتور ماشینتو میشناسم از سر کوچه میفهمم داری میای یه زیک زیک خاصی میکنه.
از فردا ماشینشو سر کوچه میزاشت پیاده میومد.بعدم موتور ماشینو پیاده کرد وکلی خرج کرد تا صدا نده.
آخرشم به دلش ننشست رفت یه مدل بالاتر وبی صدا خرید.
خلاصه من در چنین زندانی با چنین زندانبانی اسیربودم.
بعد از یکسال ونیم شغلشو عوض کرد وبرای سه روز رفت تهران تا نمایندگی یه مارک ساعت رو بگیره.
اون سه روزم باز مادرش اومد پیشم.همه چی خرید وگذاشت ودرم قفل کرد ورفت.
یه روز مادرش میخواست تیمم کنه ،رفت سمت در دید قفله گفت کلیدش کو برم دم باغچه تیمم کنم.گفتم قفله حاج خانم حسین هر روز قفل میکنه ومنو حبس میکنه.تند تند براش تعریف کردم تو دلم گفتم حتما باهاش حرف میزنه درست میشه.
مادرش خندید ومسخره کرد وگفت وا چه حرفا هیچکدوم از برادرا وپدرش اینمدلی نیستن،تو بزرگش میکنی.
طوری رفتار کرد که انگار آب یخ رو سرم ریختن.نمیدونم شاید اطلاع داشت وخودشو به اون در زد یا میخواست مثلا منو بی خیال کنه وقضیه رو عادی جلوه بده.در هر صورت حتی نزاشت من ادامه بدم.
کم کم حس میکردم من تنهاترین آدم رو زمینم.
حسین بعد از گرفتن نمایندگی خوشحال اومد.گفت یکسال ونیم دنبال گرفتنش بودم تا بالاخره موفق شدم.
شبش میخواستم بخوابم که اومد تو اتاق،جا خوردم.گفتم چیزی میخوای گفت دیگه میخوام اینجا بخوابم.
مثلا زن وشوهریما ،همچین میگه چیزی میخوای انگار کار عجیبی کردم....#داستان_روشنک🌝
گفتم میشه بعدا من الان آمادگیشو ندارم.گفت به درک که نداری یکسال ونیم وقت داشتی میخواستی آماده بشی.
خودمو عقب کشیدمو گفت میگم آمادگیشو ندارم.تو چرا یکسال ونیم قبل اینکارو نکردی.
گفت میخواستم آکبند باشی میرم مسافرت ومیام خیالم راحت باشه،از روزی که درخواست نمایندگی دادم میدونستم یه سفر در پیش دارم ،میخواستم مطمئن باشم استوک نباشی.
گفتم این چه طرز حرف زدنه،از بس در مغازه لوازم خانگی بودی اصطلاحاشو داری درمورد من هم استفاده میکنی.
گفت حالا هر چی.مقاومت کردم که یکدفعه پرید و
لباسمو جر داد وبه وحشیانه ترین حالت کارشو کرد و دوباره رفت تو اونیکی اتاق وخوابید.
خیلی خیلی حالم خراب بود،نه به اونهمه بی خیالی ونه به این حرکت وحشیانه.
فقط گریه کردم خودمو لابلای ملافه ها جمع کردم وهق هق میکردم.از روز اول ازدواجم تا الان برام ثانیه به ثانیه مرور شد.همشو تحمل کردم ولی اینکارش برام غیر قابل تحمل بود.
کسی که یک کلمه تو این مدت حرفی درمورد رابطه نزده،هیچ عکس العملی نشون نداده ،چرا الان مشتاق شد واونم به این حالت.
به خیلی چیزا فکر کردم،به اینکه همیشه میگفت در قرون وسطی مردایی که میخواستن برن مسافرت لباس زیر از آهن مثل زره تن زناشون میکردن وقفلش میکردن که خیالشون راحت باشه در نبودشون خیانت نمیکنه.فقط برا دستشویی رفتن کلیدشو میدادن دست یه معتمد که بازش کنه بره وبیاد.به نظرم از اینا باید الانم تولید انبوه بشه تا مردا خیالشون راحت بشه.
بهش گفتم حسین میفهمی چی میگی اون قرون وسطی بوده زمانی که وحشی گری در اوج بوده.اونم خندید وگفت زندگی باید همراه با وحشی گری باشه تا همه چی سر جاش باشه.
اونشب انقدر گریه کردم که خوابم برد.ظهر بیدار شدم لباسا وملافه هایی که واقعا قابل شستن نبود رو انداختم دور.
دل درد امانمو بریده بود.یه مسکن خوردم ورفتم دوش گرفتم از خودم بدم میومد از حسین بیشتر .اون اتفاق کم از تجاوز نداشت.
چندین وچند بار خودمو شستم وآب کشیدم.
دوباره برگشتم تو رختخواب.به خودم گفتم روشنک حقته،که این بلا سرت بیاد اینهمه مدت دیدی چه عوضییه ولی باهاش ادامه دادی...#داستان_روشنک🌝
...
توپک شکلاتی

توپک شکلاتی

۳ هفته پیش
۲۹یه روز که رفتیم خونه مادرم به هوای کاری مادرمو صدا زدم تو اتاق گفتم مامان من دیگه نمیتونم ادامه بدم اومدم با شما وبابا حرف بزنم که میخوام جدا بشم.
مادرم ابدا فرصت نداد که بگم مشکلم چیه،گفت خوبه خوبه،مگه جدا شدن راحته،دختر فلان فامیل وفلان همسایه جدا شدن ،بیا ببین چه زندگی سختی دارن ،اعصاب پدر ومادرشونم بهم ریختن.
پدر فلانی بدبخت سکته کرد الان افتاده گوشه خونه مثل یه تیکه گوشت .
بیخود اسم طلاقو نیار تمام زندگیا یه مشکلی داره تو هم مثل همه.
سرتو بنداز پایین وزندگیتو کن.
گفتم مامان بزار بگم دردم چیه.
گفت نمیخوام بگی میدونم همش لوس بازیه.
شوهرت هیچیش نیست.خیلیم خوب ومردم داره.
گفتم مامان شکاکه شکاک ،همش بدبینه ،چرا نمیفهمی.
گفت چرا میفهمم مردا اکثرا شکاکن بخصوص اول زندگی .
یه بچه بیاری خوب میشه.
راستی چرا تا حالا حامله نشدی.
بغض کرده بودم از ناراحتی ،نمیتونستم حرف بزنم.
به این آدم بی منطق چی باید میگفتم.کسی که حتی حاضر نیست درد دلمو بشنوه.
کسی که خودش کمترین مشکلی با پدرم نداشت.پدرم غلام حلقه به گوشش بود،حق داشت
متوجه نشه مرد بد،مریض ،عصبی،شکاک یعنی چه .چون ندیده بود نشنیده بود.از گل کمتر بهش کسی نگفته بود،تبدیل شده بود به یه آدم بی درد.حتی حاضر نبود همدردی کنه.
همیشه همین بود حرف حرف خودش بود.
باخودم گفتم اگر علت حامله نشدنمم بخوام بگم،بازم درکم نمیکنه.میگه تقصیر تو هست.فلانی وفلانی اینطور بودن اونطور شد.
گفتم میرم به بابام میگم اون حرفامو گوش میده.
مچمو گرفت وگفت بشین سرجات،خدا شاهده بهش بگی ،ناراحتش کنی ،من میدونم وتو.
یه وقت قلبش میگیره،یه بلایی سرش میاد،من از چشم تو میبینم.
تازه میخوایم هفته دیگه بریم یه سفر مشهد.بعدشم ان شاالله ماه دیگه حج،خدا قبول کنه.
گفتم پس نگرانیت اینه بابا چیزیش نشه برنامه های سیاحتی،زیارتیت بهم نخوره.
بار پنجاهم سفر مشهد ودهم حجت خراب نشه.
ولی من بسوزم وبسازم.
تو خوشیات سرجاش باشه.
گفت چته ،خوبه خوبه،با پول خودم میرم.منتی سرم نیست باباتم فقط همراهیم میکنه ،لب تر کنم .همه بچه ها ونوه هام حاضرن بیان.
گفتم آره حتما میان ،همونطور که تمام سالهای پیش لب تر کردی ونیامدن.
اونا تو رو زودتر شناختن.
با بغض رفتم تو هال وبه حسین گفتم پاشو بریم.بابام گفت کجا دختر جان میوه نوبری که دوست داشتی خریدم.بیا بشین ببینمت.
گفتم ممنون.با اجازتون برم.
تو راه پله شنیدم بابام به مامانم گفت چی شد اینجوری رفت چیزی بهش گفتی.مامانمم گفت نه بابا یادش رفته بود گازو خاموش کنه ترسید غذاش بسوزه شما بشین میوه تو بخور.
ببینیم تلویزیون امشب چی داره.
#داستان_روشنک🌝
تمام راهو تا خونه اشک ریختم.حسین هیچی نگفت،کلا دوست داشت گریه کنم،میگفت وقتی اشک میریزی چشمات خوشگل میشه.زجر کشیدن وخفیف شدن من براش لذت بخش بود.
رفتم خونه وبا خودم گفتم دیگه هیچوقت از مامانم اینا کمک نمیخوام.
یکسالو نیم از زندگیمون گذشته بود .همش تو خونه تنها بودم،نه رفتی نه آمدی تنها سر گرمم دو سه هفته یه بار رفتن منزل بابام بود صرفا برا دیدن بابام میرفتم.که اونجام لحظه ای مامانم وحسین اجازه حرف زدن یا تنها موندن با بابامو بهم نمیدادن.
که یه وقت حرفی از جدایی بزنم.
اگر یه وقتی حسین خیلی سرحال بود میبردم یه دوری تو خیابون بزنیم یا یه گردش کوچیک خارج از شهر بریم.اونم تو شهر انقدر برا این واون بوق میزد ومدام غر میزد مردم بی فرهنگن ،رانندگی بلد نیستن،وحشین و...که بگم بابا ول کن بریم خونه نمیخواد بگردیم.
بیرون شهرم اصولا اگر جایی سرسبز بود وچندتا ماشین بودن ما نمی ایستادیم،میرفتیم دورترین نقطه ممکن وسط خار وخاشاک که کسی نباشه ولولو منو نخوره.
یه بارم رفتیم شمال،تمام راه رو بی توقف بدون اینکه حتی برا دستشویی جایی وایسه گاز داد تا رسیدیم یه ویلا که ساحل اختصاصی داشت و احدی اون دور وبر نبود که یه وقت منو ببینه،بعداز یه روز دوباره نشستیم تو ماشین وهشت ساعت بکوب رانندگی کرد وبدون توقف برگشتیم شهرمون.خلاصه طوری تفریح میرفتیم که نرفتنش بهتر بود.
تنها اتفاق مثبتی که افتاد تو این یکسال ونیم این بود که یه بار من رفتم حمام وزیر غذا زیاد بود وسوخته بود ودود همه جا رو پر کرده بود (پنجره ها هم همگی پیچ داشتن وفقط گاهی حسین برا اینکه هوای خونه عوض بشه با پیچ گوشتی مخصوصش بازشون میکرد وبعدم دوباره پیچ گوشتی رو با خودش میبرد مغازه.)داشتم خفه میشدم.بهش زنگ زدم،سریع اومد وپنجره آشپزخونه رو باز کرد وتونستم نفس بکشم،بعد از اون جریان فقط پنجره آشپزخونه که پشتش حیاط خلوت متروکه بی در وپیکر بود رو بدون پیچ گذاشت ومیتونستم آسمونو ببینم.
اینا وتمام این محدودیتایی که میگم شنیدنش راحته ولی تحمل کردنش طاقت فرساست.من زندانی بودم که جرمی نداشتم.
یه وقتایی به خودکشی فکر میکردم.یه وقتایی به کشتن حسین،بعضی وقتام به فرار.ولی از بس حسین تو مغزم فروکرده بود که تو هیچی نیستی،تو بی عرضه ای،بی دست وپایی،شهر پر از گرگه،زن اگر تنها باشه زندگیش جهنم میشه و...تبدیل شده بودم به یه آدم بی اعتماد به نفس وترسو.افسردگی گرفته بودم،مدام اشک میریختم هر موسیقی غمگینی از تلویزیون پخش میشد های های گریه میکردم.
برام وسایل گل چینی وبلندر خریده بود،یکمی درست میکردم بعد دوباره میگفتم آخرش که چی ...#داستان_روشنک🌝
...
کیک شکلاتی مخصوص(کافی شاپی)
رامتین
رامتین
۲۲۵
لایکا برسه به دوهزارتا پست بعدیو میزارم.
لایکا فقط مشتیه به دهن یاوه گوها ونشون میده که داستان طالب داره واون معدودافراد ، ...میشن.
عادی نبود،چون وقتی کنارش تو ماشین بودم ومثلا پشت چراغ قرمز بودیم یه ماشین که سرنشینش پسر یا مرد بود کنارمون می ایستادمیرفت جلوتر، حتی شده روی خط عابر می ایستاد وچه بسا چراغ قرمز رو رد میکرد یا دور میزد به جهت دیگه.
مگه سرنشینای ماشین کناری چه کاری میخواستن بکنن.
تازه با این کارا دلش آروم نمیشد وشیشه ماشینم دودی کرد ، اگر پلیس اجازه میداد ودید داشت شیشه جلوی ماشینم دودی میکرد.
چند باری بهم پیشنهاد داد برای اینکه راحت باشم برم پشت بشینم ،که من محل نزاشتم واونم ادامه نداد.
بهم می گفت کیفتو چپ وراست ننداز ،باسنت برجسته تر نشون میده،ساق دستی که لبش تور داره دستت نکن توجه جلب میکنه،چادر بپوش روتم محکم بگیر،عینک آفتابی بزرگ وتیره بزن که چشمات معلوم نباشه،عینک افتابی خودمو قبول نداشت رفت از اون خیلی تیره ها که برای کسایی که چشمشونو لیزر میکنن گرفت.میگفت شلوارت باید خیلی بلند باشه وقتی میخوای تو ماشین بشینی شلوارت میره بالا ومچ پات معلوم میشه،جوراب ضخیم وبلند زیر شلوارت بپوش.مجبور بودم قبول کنم چون داد وفریاد میکرد یا هر چی دم دستش بودو پرت میکرد.
حسین اعتقاد مذهبی شدیدی نداشت که بگم اینکارا رو،روی حساب دین میکنه،افراطی تر از دین عمل میکرد،خیلی خیلی افراطی تر.
یه روز که تو حیاط صبحانه میخوردیم گفتم چه خوبه این درختای بلند تو حیاطن صدای گنجشکایی که توش لونه کردن خیلی قشنگن،گفت آره کلی گشتم تا اینجا رو پیدا کردم که ورود وخروجش کلا مجزا از بقیه ساختمون باشه،اینجا رو که دیدم عاشقش شدم بخصوص حصار این درختا که نمیزاره خونه روبرویی تو حیاط دید داشته باشه.
در همین حین خیره شد به نوک درختا.بعد اخمی گرد وچشماشو تنگ کرد وبا دقت نگاه کرد گفتم چیه لونه پرنده دیدی،گفت نه پاشو بریم تو.گفتم چرا گفت ممکنه یکی رو پشت بومشون باشه واینطرفو دید بزنه.گفتم برو آخه کی بره اون بالا تا به زور از نوک درختا اینجارو دید بزنه.شروع کرد داد کشیدن که منم از ترس رفتم تو.
فرداش اومد وشیشه ها رو مشجر کرداونم نه از داخل از خارج که یه وقت من که تو خونم پلاستیک مشجر رو نکنم واز بیرون کسی من نگاه کنه یا برعکس،پشت ریل پنجره ها رو هم پیچ زد که دیگه باز نشن.تنها راه ورود وخروج هوا یه دریچه کوچیک بود که تو حمام داشتیم همین.
حسین علاوه براین محدودیتها مدام تخریبم میکرد.تو چیزی نیستی،من نمی گرفتمت میموندی،خانوادتم خیلی بدرد بخور نیستن برو با اون داداشات عرضه ندارن کار کنن من اونهمه مغازه داستم الان میلیاردر بودم.برو با اون شوهر خواهرات که مفت خورن و.‌‌..
#داستان_روشنک🌝
خیلی از روزا یه گوشه مینشستم ویاد دوران خوش مدرسه ودانشگاه می افتادم چقدر خوب بود چه خوش میگذشت،با ماشین میرفتیم تو اون شهرستان وچای وکیک میخوردیم.یه دوری میزدیم،
حرف میزدیم هر کس از خودش تعریف میکرد از خانوادش وآرزوهاش.
ماشینم مدتها بود گوشه حیاط خاک میخورد،چون حسین میگفت دلشوره میگیرم تا بری وبیای والکی یه داستان سر هم میکرد که زن فلانی تصادف ساختگی باهاش کردن وتا رفته پایین کیفشو زدن وچاقو بهش زدن و...
یه بارم باطریش خراب شد دیگه ندادش درستش کنن وهمینطور موند که موند.اگرم میخواستم جلوش وایسم میگفت کجا میخوای بری بیا باهم بریم،کافی بود بگم خودم میخوام برم،میگفت پس ککی به کلاهت هست.
گاهی به این فکر میکردم که چرا قبول کردم دیگه دانشگاه نرم.دوباره خاطراتم زنده میشد .یادم می افتاد که یه شب حسین با یه کیف چرم نشست روبروم و گفت روشنک میخوای بری دانشگاه که چی بشه.که بعدش بری سر کار؟کو کار؟گیریم کارم گیرت اومد،تو میتونی شیش صبح تو سرما وگرما بری سر کار تا شیش عصر.
تازه هر روز همکارات برات بزنن،رئیست تمام ناراحتیای خونه ومحل کارو رو سرت خالی کنه،تا یه آشنا بهش معرفی کردن تو رو بزاره یه پست پایینتر،یه ماه حقوق بده چهار ماه نده.
تازه اونم چقدر بده پره پرش ده هزار تومن برا هر ماه.
بعدش تو جمع کنی وپول چندماه رو ببری بدی طلا یا سکه برا خودت بگیری.
گفتم خوب اره پس پولامو چکار کنم.
با یه تمسخری کیفو رو میز باز کرد ومحتویاتشو خالی کرد رو میز.
گفت بیا بگیر حقوق بیست سالتو یکجا برات طلا خریدم.
کلی سکه والنگو از تو کیف قل خورد وبعضیاشم ریخت رو زمین.
گفتم یعنی چی یعنی دیگه نرم دانشگاه.
گفت نه دیگه تهش مگه این نیست، برات تا بیست سال که هیچ تا بازنشستگیت طلا آوردم.پس دلیلی نداره بری سرکار،مگر اینکه سر وگوشت بجنبه وبرا کارا دیگه بخوای بری.
گفتم خوب میخوام سرگرم بشم،گفت توخونه بشو،آشپزی کن تمرین کن تا یکم بهتر بشی انقدر خام وشله به من بدبخت نده.
کارای هنری کن .مگه بقیه تو خونه چکار میکنن.تو هم مثل اونا.
فهمیدم بحث بیخوده.بحث کردن با حسین هیچ معنی نداشت،هر طرف حرفو میبردی بازم بلد بود چطوری بحثو عوض کنه وپیروز بشه.عجیب قشنگ بلد بود حرف بزنه.ودر عین حال چنان خردت کنه وبی اعتماد به نفست کنه که خودتم باور کنی هیچی نیستی.
اگرم کور سوی امیدی تو دلم پیدا میشد ومیخواستم حرفی بزنم ومیدونست منطقیه شروع میکرد فحاشی،داد زدن ،پرت کردن وحتی خود زنی.
بعد از یکسال حس میکردم تو قفسم دارم خفه میشم،موهام از فرط استرس سکه ای می ریخت،به مادرم پناه بردم ...
#داستان_روشنک🌝
...
بادمجان وگوجه

بادمجان وگوجه

۴ هفته پیش
زیر پست قبلم بخونید.اون چند روز به سرعت گذشت وحسین برگشت .من تو اون مدت فقط دوبار درحد سلام واحوالپرسی با مادرم حرف زده بودم.
بعد از اینکه از مادرش تشکر کرد وراهیش کرد بره.
اومد وگفت که گوشیتو بده زنگ بزنم به یکی.
گوشیو گرفت وهمینکه من داشتم چایی میریختم دیدم داره گوشیو چک میکنه.
گفتم دنبال چی میگردی،کسی بهم زنگ نزده فقط من به مامانم زنگ زدم.گفت مگه نگفتم نه به کسی زنگ بزن نه شمارتو بده .
گفتم با مامانم بود دیگه با کسی نبود.
خودش بحثو ادامه نداد.از فرداش رفت سر کار ،بهم گفت تو بخواب تا ظهر میدونم خیلی خوابالوویی وعشق خواب .منم خوشحال شدم.واقعا من عاشق خوابیدن تا لنگ ظهر بودم.
روزا میرفت سر کار منم تا یازده میخوابیدم بعدم بلند میشدم یه ناهار با کمک کتاب آشپزی درست میکردم تا ساعت دو بیاد بخوریم.از بس سر گرم بودم متوجه گذر زمان نمیشدم.
یه روز خواستم یه سفره خوشگل بچینم به فکرم رسید که از باغچه گل بچینم ،دستگیره در رو کشیدم پایین باز نمیشد،چند بار اینکارو کردم باز نمیشد ،قفل بود.
تعجب کردم.ظهر که حسین اومد گفتم در قفل بود انگار اشتباهی درو قفل کردی ،گفت وای آره حواسم نبود.دوباره فردا وپس فرداهم درو قفل میکرد ومنم هیچ کلیدی نداشتم.گفتم چرا هر روز درو قفل میکنی،خیلی حواس پرتیا، برام کلید بزن ،گفت کلید میخوای چکار ،هر جا خواستی باهم میریم ومیایم دیگه.میبرم ومیارمت.چی از این بهتر یه راننده مفت ومجانی داری.من سرم شلوغه نمیرسم برم کلید بزنم.
گفتم خوب صبح اگر دلم برا مامانم تنگ بشه چی،گفت تو صبحها خوابی عصر که دلت تنگ شد من هستم تو خواب دل ادم تنگ نمیشه.
گفتم پس حواستو جمع کن دروقفل نکنی،گفت اینطوری خیال ادم راحتتره تو که خوابی اگر بیدار بودی میگفتم حداقل از داخل قفل میکنی ولی نیستی .بنابراین برا اینکه دزد نیاد اینکارو میکنم.این محله پراز دزده.
یکم ترسیدم وبه نظرم حرفش منطقی اومد.
روزا از پی هم میگذشت نمیدونستم واقعا خوشبختم با نه بجز گاهی که حسین صداشو بالا میبرد مشکل دیگه ای نداشتیم.
خواهرا حسین پاگشامون کردن یک درمیان رفتیم.
انتخاب میکرد کدومو قبول کنیم کدومو نه جالب بود گله نمیکردن.به اصرار حسنا رفتیم خونشون،حسین گفت مانتوتو اونجا در نمیاری ،یه چادر نمازم بیار بنداز رو سرت بلند میشی میشینی راحت باشی،گفتم وا من راحتم ،در ضمن اینهمه لباس دارم چرا با مانتو،گفت همینی که من میگم،شوهر حسنا هیزه،همش چشمش دنبال اینو اون میدوه.
اگر حسنا اصرار نمیکرد نمی رفتیم.
قبول کردم،چند وقت بعد منزل برادرش دعوت شدیم...
#داستان_روشنک🌝
قبل از رفتن برام خط ونشون کشید که داداشم باهات حرف زد مستقیم تو چشماش نگاه نمیکنی،به پایین نگاه میکنی وتو چشماش زل نمیزنی.
گفتم وا،داداشته،غریبه که نیست.
گفت داداش منه داداش تو که نیست.قبول کردم و
گفتم کلا من آدم کم رویی هستم روم نمیشه تو چشم بقیه نگاه کنم موقع حرف زدن.
یه بار خونه پدرش اینا رفتیم،پدرش پیرمرد کوچیک ومظلومی بود،بیشتر وقتام چرت میزد.نشستم کنارش احوال پدرمو داداشامو پرسید و دوباره شروع کرد چرت زدن.وقتی برگشتیم حسین شروع کرد به داد وبیداد که چرا پیش پدرم نشستی.
زدم زیر گریه ،گفتم فکر نمیکردم نباید بشینم.پدرته ،مثل پدرمه،یه پیرمرد کوچولو وریزه میزه،والا تو دینم گفتن محرمید،تازه من با فاصله کنارش نشستم،رو پاش که ننشستم،چرا اینطور میگی.
گفت پدرته پدرته درنیار ،کوچولو وپیره و...همش حرفه مرد مرده،نه به قد وقواره است نه به سن نه به درجه فامیلی.دلم نمیخواد به هیچ احد وناسی نزدیک بشی.
روزامون اینمدلی اغلب با بحث ودلخوری میگذشت.با اینکه من براش دلبری میکردم ولی طرفم نمیومد.ما همچنان در دو اطاق مجزا میخوابیدیم.
دلم میخواست علتشو بپرسم ولی حس میکردم برام افت داره .
باخودم میگفتم نکنه اینو بگم فکر کنه من دارم التماس میکنم برا رابطه و...
گاهی باهم میرفتیم منزل مادرم اینا ،مادرم فقط میگفت خدا روشکر که خوشبختی.
یه جوری انگار امری بود ،یعنی باید خوشبخت باشی،نبینم گله کنی.
خواهرام که اصلا پاگشام نکردن،داداشام دعوت کردن.بهم گفت از کنار من تکون نمیخوری،با پسرای برادرات گرم نمیگیری.
باهاشون نمیخندی.
خوشحال بودم که مهمونیامون محدود وکمه وگرنه زیر این بکن نکنای مختلف ومحدودیتهای همه جانبه له میشدم.تو مهمونیا سنگینی نگاهشو کاملا حس میکردم.حس میکردم حواسش هست امتداد نگاهم به کجاست روی چه کسی هست.
مونثه یا مذکر.
دروغ چرا اوایل از کاراش خوشم میومد،با خودم فکر میکردم که منو خیلی دوست داره که مدام حواسش بهم هست.
وقتی میخوایم بریم بیرون میگه از تو خونه بشین تو ماشین نمیخواد بری تو کوچه تا من ماشینو از خونه دربیارم.نمیخواد برا خرید پیاده بشی خودم هر چی بخوای میرم میخرم.هر مغازه ای می رفت دم دم مغازه پارک میکرد وتو همون مدت کوتاه چندین وچند بار از مغازه سرک میکشید ومنو نگاه میکرد.
ولی کم کم حس بدی پیدا کردم.
توجهش عادی نبود،مریض گونه بود...
#داستان_روشنک🌝
#داستان_قدیمی
...
خوراک بامیه ونخود
مامان گفت چیه دختر بشین تا اول من برات بگم،خداروشکر که داری شوهر میکنی خبرش رسیده به عمه بزرگت وزن داییت داره چشمشون در میاد.اونا دختراشون ده سال بزرگتر از تو هستن هنوز موندن.
یادته همش بهم تیکه مینداختن میگفتن اون دختراتو ما واسطه شدیم که تونستن شوهر کنن اینو پا پیش نمیزاریم تا بمونه ور دلت.
تو که عرضه هیچ کاری نداری.
خدارو شکر خدارو شکر تا چشمشون دربیاد.بعدم شروع کرد به بشکن زدن وتکون دادن کمر وباسنش وچرخیدن تو اتاق.
گفتم مامان ول کن من نمیخوام عروسی کنم.یکدفعه قر تو کمرش ماسید ونشست لب تخت وگفت چییی،چی گفتی الان؟
گفتم مامان نمیخوام عروسی کنم.من شناختی روش ندارم مافقط دوسه هفتس همو میشناسیم من میترسم ازش.
مامانم گفت چکار کرده که میترسی.گفتم داد میکشه،مامانم چپ چپ نگام کرد‌وگفت خوب داد بکشه ، وقتی آدم عصبانیه داد میکشه دیگه.گفتم نه این یه مدلیه خیلی وحشتناکه.خندید ومسخرم کرد وگفت
خوب دیگه چی،سرمو انداختم پایین وگفتم صبحم باخواهرش منو بردن دکتر زنان برا گواهی سلامت،خود حسینم اومد تو .
مامانم بجای ناراحتی نیشش باز شد وگفت چه خوب ،چرا نگفتی منم بیام.اینکه عالیه،حسین اومد ودکترجلو روش تایید کرد؟
عصبانی شدمو گفتم مامان آخه زشت بود بعدم پرسید از طریق دیگه رابطه نداشته؟ این یعنی چی ؟یعنی بهم اطمینان نداره.
مامانم باز جانب حسینو گرفت وگفت ،خوب چیه چطور تو دوهفته بهت اطمینان کنه،سوال که عیب نیست.
تو هم خیلی لوسیا ،از بس بابات نزاشته کسی بهت بگه بالا چشمت ابروس اینمدلی شدی.
اینکه چیزی نیست خاله بزرگه من وقتی عروسی کرده خاله شوهرشم گوشه اتاق بوده.بعضیا رسم دارن دیگه.
گفتم رسم بدیه تازه خاله بزرگه شما صد سال پیش ازدواج کرده مگه عهد بوقه .
مامانم گفت خوبه خوبه،این چیزا قدیم وجدید نداره.
خودتم لوس نکن مرد به این خوبی،سر وزبون دار،خوش قد وبالا،دست ودلباز.زود جمع کن برو آرایشگاه تا زود برگردین .
مامانم که اینطوری گفت ،خودمم باورم شد که لوسم و بیخودی ناراحت شدم ولی ته دلم هنوز تردید داشتم.
گفت زود باش دیگه اینا کار شیطونه ها،میخواد موقعیت به این خوبی رو از دستت دربیاره،دشمن شادت کنه.پاشو برو.
بلند شدم ورفتم حسین،از جاش پرید معلوم بود نگران این بود که من چیزی به مامانم گفته باشم ومامانم بیاد چیزی بهش بگه.
یه نگاه به من یه نگاه به مامانم کرد .مامانمم گفت آقا حسین زودتر برید باید زودتر بیایید تالار من بدم میاد عروس دیر بیاد .
حسین انگار خیالش راحت شد ،گفت چشم چشم حرف مادر زن حقه.
#داستان_روشنک🌝
#داستان _قدیمی
رفتم آرایشگاه وبه موقع حاضر شدم .حسین اومد دنبالموسر ساعت رسیدیم دم تالار تمام مدت حسین حرف زد وزبون ریخت.تو دلم گفتم واقعا مرد خوبیه ،انگار من لوسم.
تالار وپذیرایی وهمه چی عالی بود خانواده داماد خوشحال وبزن وبرقص ولی خانواده من بخصوص خواهرام ودختراشون عین کسایی که کتک خوردن بالبایی بهم فشرده دورتا دور نشسته بودن .
گویا فکر میکردن حسین خیلی وقت پیش اومده خواستگاری وما خیلی وقت پیش قرار عقد وعروسیو گذاشتیم وبه اونا نگفتیم وقابل ندونستیمشون.
مادرمم هر چی قسم خورده بود قبول نکرده بودن.
به هر حال آدم اطرافیانشو موقع شادی میشناسه ،خیلیا موقع شادی آدم شاد نمیشن.
اینا رو باید گذاشت کنار.
شب با دعای خیر پدر ومادرامون راهی خونه خودمون شدیم.
حسین کلی ازم تعریف کرد وابراز خوشحالی کرد که تو همون دختر رویاهامی.بعدم پیشونیمو بوسید وگفت امشب خیلی خسته ای من میرم تو اونیکی اتاق میخوابم راحت باشی.
توقع این حرفو نداشتم ،ولی از شنیدنشم ناراحت نشدم،اینطوری با خیال راحت استراحت میکردم.
لباسمو درآوردم وانداختم رو صندلی ،هزارتا گیره سرمو درآوردم وآرایشمو پاک کردم ویه دوش گرفتم وراحت خوابیدم.
صبح ، دیدم رفته حلیم خریده ،گفت بیا اولین صبحانمونو بخوریم.رفتیم دم باغچه نشستیم خودش دوتا صندلی ومیز خوشگل برای حیاط خریده بود که به قول خودش بشینیم واز صبحانه وعصرانه لذت ببریم.
یکم دم صبحی سرد بود رفت برام پتو آورد وچای درست کرد وهمه چیز عالی بود.دیگه واقعا باورم شده بود که من یه جواهر گیر آوردم مگه میشه مگه داریم مردی اینچنین که به زنش انقدر اهمیت بده.
سه روزی به این منوال گذشت به قول خودش یک هفته کار رو تعطیل کرده بود که با من باشه.گفت عید میریم ماه عسل فعلا که خونمون تازگی داره وهمه چی شیرینه سفر لازم نداریم.
هر روز غذا از بیرون میاورد .روز چهارم بهش زنگ زدن وگفتن باری که براش اومده دم گمرک ترخیص نشده وخودش باید بره وکاراشو بکنه،گفت من چند روزی نیستم نمیتونمم با خودم ببرمت .
گفتم خوب میرم خونه مامانم اینا،گفت نه زحمتشون میشه.
میگم مامانم بیاد اینجا،گفتم باشه قدمشون به چشم.
قبل از رفتنش همه چی خرید ومادرشو آورد.گفت از خونه بیرون نرو یه وقت مادرم تنها بمونه.قبول کردم.
حاج خانم مادرش زن خوشرو ومهربونی بود،کم حرف بود وبیشتر وقتشو سر سجاده بود یا تسبیح میگردوند.
منم سعی میکردم هر هنری دارم تو پخت وپز که بسیار بسیار اندک بود رو کنم.
اون مدت هر چی درست کردم خورد وهیچ ایرادی نگرفت،با اینکه یه بار حبوبات نپخته بود ،یه بار به گوشت اول کار نمک زدم ومثل لاستیک سفت بود،برنج شله بود و...
#داستان_روشنک🌝
...
کوکی
رامتین
رامتین
۱۴۸

کوکی

۴ هفته پیش

مهمونا رفتن ومنم از خستگی غش کردم گاهگاهی وسط خواب بیدار میشدم به شب قبل فکر میکردم نمیدونستم واقعا اونام خواب وخیال بودن یا واقعیت هم خوشحال بودم هم ناراحت .هم داشتم میرفتم سر زندگی خودم هم اینکه از پدر ومادرم جدا میشدم.یه حس دوگانه خاصی داشتم.
صبح بلند شدم،از اینکه قراره برم دکتر زنان ناراحت ومضطرب بودم.تا حالا دکتر زنان نرفته بودم،چه برسه با خواهر شوهر برم اونم پیش کی،خاله شوهر.
مدام به خودم میگفتم وای نکنه من پرده نداشته باشم .یعنی ممکنه مادر زادی نداشته باشم.
از شدت ناراحتی وفکر وخیال دلپیجه گرفتم.
مامانم گفت چرا رنگت پریده بیا صبحانه بخور ،گفتم اشتها ندارم،دلم یه حالیه.
گفت عادت شدی؟گفتم نه گفت پس میخوای بشی،گفتم نه.
گفت پس دلشوره عروسیه اشکالی نداره بیا چای نبات ویه لقمه نون بخور خوب بشی.
اینم کل حرفی بود که مادرم قبل عروسی به من گفت،میخوای عادت بشی،شدی ،میشی،خواهی شد.کلا حرف خصوصی ما، درد دل ما تو کل زندگیم فقط همین بود.فکر میکرد این کلمه نهایت حرفیه که بین یه مادر ودختر باید باشه.
به زور حاضر شدم انگار رو دور کند گذاشتنم، توان نداشتم.
زنگو زدن رفتم بیرون دیدم حسین وحسنا اومدن.
گفتم حسین تو هم اومدی امروز که خیلی کار داری.
گفت چه کاری مهمتر از این.
رفتیم مطب،حسینم اومد.گفتم مگه مطب زنان نیست تو هم میای،گفت اشکالی نداره امروز خاله فقط برا ما اومده کسی نیست.
رفتیم داخل خالش مهربون بود.منشی و...هم اونروز نبودن،معلوم بود به درخواست حسین فقط اومده.
گفت بیا عزیزم بیا داخل ورو اون تخت معاینه بخواب.بلد نبودم باید چکار کنم حسنا اومد وبهم گفت که پاهامو چطور قرار بدم.
دکتر اومد وچراغو روشن کرد.حسینم دراز دراز اومد وکنارش وایساد،خیلی خجالت کشیدم.با اینکه شوهرم بود ولی توقع این حرکتو ازش نداشتم.
خالش یه نگاهی انداخت وتوضیح داد حسینم با دقت گردنشو خم کرده بود ونگاه دقیق وعمیق میکرد.
خیلی معذب بودم از خجالت کف دستام خیس عرق بود حس میکردم دارم ذوب میشم.
بعد حسین برگشت وگفت خیالم از این لحاظ راحت شد،بعدم گفت خاله میشه فهمید طرف به طریق دیگه ای رابطه نداشته.خاله هم انگار از این حرف حسین اصلا خوشش نیومده بود،با اکراه گفت تا حدودی البته کار ما نیست.ولی خیالت راحت باشه زنت کاملا دختر پاکیه.بعدم خاله ،زندگی رو اطمینان بنا میشه دنبال چی هستی.
تو که انقدر شک داری چرا میخوای ازدواج کنی.
حسین فهمید حرف مفتی زده دست وپاشو جمع کرد و حرف وکشوند به طرفی دیگه.
خیلی ناراحت بودم از حرکات وحرفای حسین،بغض کرده بودم.حس میکردم اصلا بهم اطمینان نداره
#داستان_روشنک🌝
لباسامو پوشیدمو رفتم بیرون خیلی حال خرابی داشتم، گیج بودم.
داشتم با خودم چکار میکردم من وحسین هنوز یکماه نشده بود همو میشناختیم اونوقت قرار بود بریم زیر یک سقف.
به خودم میگفتم دارم با کی عروسی میکنم؟چقدر همو میشناسیم مگه؟
از خاله اش خداحافظی کردمو ،نشستیم داخل ماشین.حسین وحسنا متوجه حال خرابم شده بودن.مدام حرف میزدن ومزه مینداختن ولی من فقط خیره به بیرون بودم.هنوز دوساعتی وقت بود تا زمان آرایشگاه.
بیخودی تو خیابونا میچرخیدیم،حسین مدام بهم نگاه میکرد ومیخواست فضا رو عوض کنه.
گفت یه شیر موز یا معجون برات بگیرم انرژی داشته باشی چند ساعت ارایشگاه وجشنو تحمل کنی.الان داری غش میکنی وای به حال شب.
حوصله جواب دادنو بهش نداشتم.تصمیمو گرفتم،گفتم میرم خونه وبه مامان بابام میگم نمیخوام.هنوز که چیزی نشده .الان تمومش میکنم.
حسین دم یه تریا رفت پایین ،انگار حسنا ذهنمو خوند.گفت وای روشنک جان چه بادی کردی.چرا حرف نمیزنی.چیزی که نشده یه معاینه ساده بود بار اول همه همینطورن خجالت میکشن بعد خوب میشن.
دید جوابی نمیدم،ادامه داد سخت نگیر خوب داداشم یه سوالی کرد مگه چیه خاله هم تائیدت کرد. دیگه ناراحتی نداره.خوب شما هنوز دوسه هفته است همو میشناسین توقع نداشته باش که بهت اطمینان کامل داشته باشه یابه نجابتت قسم بخوره.
خواستم چیزایی که تو ذهنم بودو بهش بگم ولی خیلی خجالتی بودم،اصلا حاضر جواب نبودم.تو دلم گفتم منم همینو میگم ما که همو نمیشناسیم چرا باید انقدر زود بریم زیر یه سقف.
بجای حرف زدن بغضم ترکید.
حسنا گفت وااای عزیزم چرا گریه میکنی،خیلی بزرگش کردیا.
گریه نکن حسین بهت به چشم بچه ننه نگاه میکنه،قوی باش تو خیلی انگار حرف وحدیث نشنیدیا انگار واقعا ته تغاریا لوسن.
حسین اومد با یه سینی وچندتا لیوان معجون.
حسنا گفت ناز نازی خانم داره گریه میکنه از فردا با یه شیشه باید دنبالش راه بیفتی آبغوره جمع کنی.
حسینم گفت یعنی چه این مسخره بازیا چیه،پرسیدن که عیب نیست ندانستن عیبه.
خودتو جمع کن بسه امشب تو زن یه زندگی میشی خانم یه خونه.این حرکات چیه.
ازش ترسیدم.صداشو که میبرد بالا ترسناک میشد.
ازترسم لیوانو تا ته سر کشیدم.
گفتم منو ببرید خونه کار دارم.حسین که خطر رو احساس کرده بود گفت منم میام.حسنارو دم خونشون پیاده کردو رفتیم خونه ما.تو مسیر فقط به یه چیز فکر میکردم ،میرم به مامانم اینا میگم من نمیخوام.
رفتیم تو ودوباره حسین شروع کرد زبون ریختن.
وچسبید به بابام به حرف زدن.
مامانم یه لحظه رفت تو اتاق دویدم دنبالش ،گفتم مامان مامان...#داستان_روشنک🌝#داستان_واقعی
...
سالاد نخود
رامتین
رامتین
۱۱۲

سالاد نخود

۴ هفته پیش
قسمت۱۹،۲۰
خواهرشوهرم گفت میدونی که خالمون دکتر زنانه وما همگی میریم پیشش برای هر کاری که داریم . پنجشنبه صبح قبل از اینکه بخوای بری ارایشگاه میام دنبالت بریم پیشش برا معاینه.
گفتم مگه پزشکی قانونی برگه نمیده من شنیدم میرن اونجا.
گفت نه عزیزم چه کاریه حرف خاله حجته اصلا برگه هم نمیخواد بگیری همینکه تائید کنه کافیه.البته ببخشیدا میدونم تو دختر پاکی هستی ولی برا در دهن مردم وبقیه زن داداشا واینا میگم تمام زن داداشامم رفتن پیش خاله ام.
گفتم باشه اگر لازم میدونید بریم ولی نمیشه فردا پس فردا بریم که کارا کمتر باشه.
گفت نه آخه مطبش صبح پنجشنبه خلوته وراحتیم کل کار دو دقیقه هم نمیشه.
دیگه مجبور بودم قبول کنم.
هر چند من توفامیلمون حتی یک مورد برگه گرفتن نشنیده بودم. خواهرامم که بیست سی سال بزرگتر بودنم از این رسما نداشتن.من چند مورد از بچه های دانشگاه شنیده بودم فقط همین..یه حس بدی بهم میداد مثل عدم اطمینان طرف مقابل به من.
به مامانم هیچی نگفتم آخه اصلا روم نمیشد از این چیزا بهش بگم.دختر خواهرامم اصلا سراغی ازمون نمیگرفتن.تازه کلی گله گزاری کرده بودن چرا انقدر زود عروسی میگیرین ما فرصت خرید یا دوخت لباس عروسی نداریم ومعلوم نیست چرا انقدر هول هولی عروسی میگیرید.
روز حنا بندون یه لباس خوشگل سبز پوشیدم که با حسنا خریده بودیم.بابام داده بود دور تا دور حیاطمونو میز وصندلی چیده بودن.
وریسه چراغ کشیده بودن.
بوی اسپند همیشه بهم یه حس وحال خوبی میداد واونروز بوی اسپند دل انگیز تر شده بود.
یه گوسفند بسته بودن کنار در برای اینکه جلو پاشون قربونی کنن.مدامم گوسفنده خراب کاری میکرد ویه کارگر با یه جارو خاک انداز مسئول نظافت بود .
از صبح چندین وچند بار حسین تماس گرفته بود واز روند کار مطلع شده بود.یکمی جلوی موهامو درست کردم ویه روسری انداختم رو سرم.نمیخواستم خیلی تغییر کنم تا فردا تغییراتم خیلی به چشم بیاد.
حسنا اومد ویه سفره پارچه ای ساتن بزرگ پهن کردن وتمام خریدا رو روش چیدن برا لباسا هم مانکن آورده بودن ولباسا رو تنش کرده بودن روشونم یه چادر نماز انداخته بودن.گفتم چرا چادرا رو انداختین رو لباسا گفت آخه اگر میخواستیم برا چادرا هم جدا مانکن بگیریم کل حیاط پر مانکن میشد.
بالاخره حسین وخانوادش وکلی همراه اومدن وجلوشون گوسفند قربونی کردیم وهمه شروع کردن به دست زدن ورقصیدن و...
حسین کنارم نشست گفت میشه روسریتو بکشی جلوتر .آخه شوهر خواهر بزرگم خیلی مومنه وبا زور اوردیمش.بلند نشه بره.
قبول کردم ...
#داستان_روشنک🌝
یه نگاه به شوهر خواهرش کردم یه نگاهم به خواهر ودختراش.دیدم به تنها چیزی که نمیخورن مومن بودنه،تمام خواهرا حسین خیلی راحت وباز لباس میپوشیدن بجز حسنا .
به حسین گفتم که شوخی میکنی،فقط نگاهم کرد وجدی گفت کاری که گفتمو بکن.
جا خوردم ،چه طرز حرف زدن بود.فهمید که تعجب کردم گفت خانمم شوخی کردم.
بعد از چند دقیقه پسرای خواهرم اومدن وگفتن خاله بلند شو برقص جشن تو هست.ویکیشون دستمو گرفت حسین خیلی جدی دستمو از دستش کشید وگفت اجازه ایشون از این به بعد با منه منم اجازه نمیدم بلند بشه.
کلا من قصد بلند شدن نداشتم ولی از حرکتش ناراحت شدم .دوباره خودش به شوخی وخنده بحث وعوض کرد وبجای من با پسر خواهرام رقصید.
بعدم نشست کنارمو گفت دیگه نبینم این بوزینه ها دستتو بگیرنا.واقعا عصبی شده بودم گفتم چی میگی، خواهر زاده های من بوزینه هستن؟
خندید وگفت نه من کلا به پسرایی که زن ندارن همینو میگم الانم خودمم بوزینه ام فردا تبدیل میشم به آدم.دلم میخواست بخندم ولی اصلا برام جالب نبود.اون شب به زور لبخند میزدم ولی دل آشوب بودم همه خوشحال بودن ولی من یه شک وتردید عجیبی تو دلم بود.
یکی از خواهرام اومد نزدیکمونو گفت حسین آقا چرا اینهمه چادر مشکی وچادر مجلسی خریدین روشنک که چادری نیست.
همون چادر نمازشم به زور کش وگره و...سرش میکنه.
گفت خونه باباش نبوده خونه شوهرش میشه.
خواهرم گفت عه چه جالب کسی به ما از این توافقاتون نگفت.کلا انگار مامان اینا روشنکودرسکوت خبری دارن عروس میکنن ورفت.
گفتم حسین کی گفته من قراره چادری بشم.گفت من میگم.
گفتم نه همچین قراری نبود ونداشتیم.
یهو زد زیر خنده وگفت شوخی کردم بابا تو چرا انقدر همه چیو جدی میگیری ،بزار بریم زیر یه سقف تازه میفهمی من چقدر شوخم از دستم روده بر میشی.
من اینا رو خریدم که خنچه پر وچشمگیر باشه.
چطور خواهرات همه اون پارچه ها ولباسا وکیف وکفشا رو ندید گرفتن صاف اومدن سراغ چادرا.
قشنگ معلومه دارن بهت حسودی میکنن که همچین شوهر خوشتیپ، خوش صحبت،دست ودلباز ومهربونی گیرت اومده.
خداییش نگاه کن هیچکدوم از خواهرات ودختراشون سر و وضعشون به گرد پای تو هم نمیرسه،تازه همشونم زن ودخترای فلان حاجی بازاری وفلان پولدار شهرن.
راست میگفت حسین تو این مدت از هیچ خرجی برام فرو گزار نکرده بود وخواهرامم حسادتشونو چه تو کلام وچه تو رفتار نشون داده بودن.
یکم متقاعد شدم ولی همونجا آرزو کردم که کاش دوران عقدمون طولانیتربود تا حداقل بیشتر همو میشناختیم ومن میفهمیدم کدوم حرفاش جدیه کدوم شوخیه انگار مرز این دوتا براش اندازه ی یه مو بود...
#داستان_روشنک🌝
...
خوراک قارچ وسیب زمینی
رامتین
رامتین
۱۳۴
باشنیدن صدای مادرم خودمو جمع وجور کردم ورفتم پیشش گفت خوب تعریف کن چه خبر ،حرفا رو بصورت کلی گفتم وسریع سرویس وانگشترو نشونش دادم.چشماش از خوشحالی برقی زد وگفت خدا بهتون بیشتر بده ماشالله دست به خرجش خوبه انگار ببین چکار کرده.
خداروشکر خیالم از بابت تو هم راحت شد.
بعدم نشست پای تلفن وگزارشا رو به تک تک خواهرام داد.
شبم که پدرم اومد انقدر با آب وتاب همه چیو تعریف کرد که نگو.
اونشب تماسا ما شروع شد حتی نصفه شبم زنگ میزد که خانمم ببین این ساعتم به فکرتم ومنم ذوق مرگ میشدم.اونزمانا موبایلا خوب خط نمیداد وبرای رسیدن صدا باید گوشمونو میچسبوندیم به چهار چوب فلزی پنجره یا در یا یه کنجی می ایستادیم.
خلاصه اون شب من همش مثل مارمولک چسبیده به در ودیوار وپنجره بودم.
فرداش خواهرا وخواهرزاده هام اومدن و سرویس وانگشترمو دیدن چندتا شون گفتن وای چه خوشگلن چه شانسی داری چندتاشونم حسادت از چشماشون میبارید.
همون موقع زنگ وزدن وحسین با یه جعبه بزرگ نون خامه ای وارد شد ویکسره رفت سراغ مادرمو دستشو بوسید وگفت حاج خانم دلم براتون تنگ شده دو روز نبینمتون دلتنگ میشم ونون خامه ای براتون خریدم میدونم عاشقشید.مادرمم گفت وای چطور متوجه شدید من قند وچربی دارم ولی هلاک نون خامه ایم.بجز خواهر بزرگم قیافه بقیه خواهرام کج وکوله شد و زیر لب میگفتن وای چه خودشو جا میکنه،بادمجون دور قاب چینو ببین،دلم تنگ شده،نگا نگا مامانم انگار داماد ندیده انقدر غش وضعف میکنه براش.حسین رفت وگله گزاری خواهرام شروع شد چون مامانم تند تند میوه برای حسین پوست میکند وهزار بار تعارفش میکرد،اونام میگفتن والا برا شوهرا ما از اینکارا نکردی.
مادرمم گفت انصافا کم احترامشونو داشتم ،خوب اونا خیلی خشک ورسمین این مثل پسرا خودم وچه بسا بیشتر بهم محبت میکنه،ببین یکدفعه وسط روز اومده برام شیرینی آورده.
خواهر زاده هام گفتن وااا مامان جون براتون ضرر داره نخورید کور میشید این دوستی خاله خرسه است.
چند روزی گذشت که حسین اومد پیش پدرم وگفت که بهتره زودتر جشن عقد وعروسی رو بگیریم وبریم سر خونه زندگیمون.خونه من آماده است ومشکلی ندارم.
دلم میخواد زودتر زنمو ببرم.پدرم گفت تا آخر مهر کلاساش شروع میشه بزار دوترم رو خونه من بخونه،بیاید خونه خودش سختشه،حسین گفت نه این چه حرفیه من همه کاری میکنم تا باخیال راحت درس بخونه.
ورو به مادرم گفت حاج خانم شما وساطت کنید که ما زودتر بریم زیر یه سقف من دیگه طاقت دوری زنمو ندارم.
مادرمم گفت ان شالله خدا حافظت کنه که انقدر دل کوچیکی ومهربون...
#داستان_روشنک🌝
پدرم بهونه جهاز وآورد وگفت بزارید تا سر صبر جهازو آماده کنیم.ولی مادرم پرید تو حرفش وگفت حاجی تمام خرده ریزاش آماده است مادر دختر دار باید جهاز دخترشو از دوازده سالگی آماده کنه بعدم بادی به غبغب انداخت وگفت اونم دخترا من که از همون سن خواستگارا پاشنه درو میکندن.
فقط چند تیکه بزرگا مونده که دوهفته ای میشه خرید اصا یه روزه هم میشه خرید.
حسینم گفت خداعمرتون بده حاج خانم سایتون بالا سرمون بمونه تا ابد.ماشالله ، میگن مادرو باید دید ودخترو گرفت.والا حقم داشتن مردم پاشنه درتونو کندن.
ماشالله بس که با کمالات وبا اخلاقید ،اصلا یه نوری تو چهره تونه که نگو.
مادرمم باشنیدن این حرفا کم مونده بود بال دربیاره.
پدرم گفت والا چی بگم تدارک عروسی آخه تو دوهفته ممکن نیست.
حسین گفت تمام تدارکاش با من انقدر خواهر وبرادرام ازدواج کردن ومن کاراشونو انجام دادم که الان همه چیو سه سوت آماده میکنم.
پدرم گفت والا چی بگم،پس تدارکش باشما ولی هزینه ها رو نصف کنیم.حسین یه مقدار تعارف کرد ولی پدرم نپذیرفت.
قرار شد از فرداش بریم دنبال لباس عروس.
گفت من کار دارم با خواهرم بروسلیقه هامون بهم نزدیکه هر چی تو دوست داری انتخاب کن من عاشق خودتو سلیقتم در ضمن لباس عروسو تو میخوای بپوشی باید به سلیقه تو باشه نه من.
ببخش نمیتونم بیاما.
گفتم میدونم خیلی کار هست که باید انجام بدین من مشکلی ندارم.
ماشینم خرابه خودم با تاکسی میرم دم فلان پاساژ خواهرتونم بیاد،گفت نه با تاکسی تلفنی نریا دوهفته پیشو یادته یه راننده به دختره تجاوز کرده بود وبعدم کشته بودش،گفتم ای بابا اون شب بود وخارج از شهر .گفت نه ابدا تاکسی تلفنی رو قبول ندارم.گفتم باشه با تاکسی معمولی میرم .گفت اون دیگه بدتر نمیخواد کنار خیابون وایسی
خسته میشی،بعدم تو تاکسی به زور چند نفر روهم سوار میشن.خواهرم خودش میاد دنبالت.گفتم باشه تو دلم میگفتم چقدر دوستم داره ها به فکر همه چی هست.
فرداش خواهرش اومد دنبالم ،خیلی محکم بغلم کرد وروبوسی کردیمو رفتیم برا لباس عروس هیچکدوم از خواهرا وخواهر زاده هامم نیومدن،حس میکردم یه جوری حسودیشون میشه که حسین انقدر دست ودلبازه ومهربون ومامانم شیفتش شده.
یه مغازه بزرگ وشیک رو انتخاب کرد ورفتیم داخل رفت سراغ فروشنده ویه چیزی بهش گفت وفروشنده هم سرشو به علامت تائید تکون داد.
فروشنده گفت از این طرف ولباسای یه قسمتو نشون داد.
هر چی انتخاب میکردم خواهرش یه بهونه میاورد که چاقت میکنه،لاغرت میکنه یکیو پوشیدم رو آستینش توری بود گفت تورش خیلی ارزون قیمته،یکیشون یکم یقش باز بود گفت پاییزه آخرشب گردنت یخ میکنه
#داستان_روشنک🌝
...
مرغ درفر

مرغ درفر

۴ هفته پیش
آخرش خواهر حسین به فروشنده گفت شیک ترین وپرکارترین وگرونترین لباستونو برای عروسمون بیارید دیگه خسته شدیم.
اونم یه لباس بسیار شیک آورد با یقه ایستاده وآستین بلند که از زیباییش دهنم باز مونده بود،همونو انتخاب کردیم قرار شد خودشون برامون بفرستن دم خونه،بعدم رفتیم طبقه پایین برای خرید لباسهای مهمونی و...
بازم خریدای خیلی شیکی کردیم کیف وکفش هر چی پسندیدم نه نگفت.بعد بردم یه پارچه فروشی وچندین قواره چادر مجلسی وچادر نماز ومشکی برام خرید.گفتم حسنا خانم من چادری نیستم چرا خرج اضافه میکنید.همون یه چادر نماز کافیه.
گفت نه به هر حال خنچه که میاریم برا حنا بندونت دوست داریم پر وپیمون وچشم گیر باشه.
بعدم رفتیم لباس زیر خریدیم ولباس خواب،حسنا گفت تک تکشونو کادو کنید وچندتا باکس شیک گرفت وگفت همه رو داخل اینا بزارید وچسب بزنید،فروشنده گفت حیف این کادوهای خوشگل نیست که بزاریم تو باکس وتازه درشم بچسبونیم پخششون کنید دور وبر بقیه خریدا.خواهرش گفت نه بهتره یه جا باشه گم وگور نشن توشلوغ پلوغیا.
از درایت حسنا خانم خیلی خوشم میومد ،بقیه خواهرشوهرامو که روز اول دیدم همگی مانتویی بودن ولی حسنا چادری بود که خیلی سفت وسخت روشو میگرفت من روز اول ازش خوشم نیومد ولی اونروز ازش خوشم اومد.
گفت ببین از این هد بندای منم چندتا بخر برا زیر روسریت قشنگن چندتام ساق دست بردار چندتا هم مقنعه،گفتم آخه لازم نیستا .گفت من دوست دارم بزار برداریم.
روسریای قواره بزرگم بخریم اینا جنساشون خیلی خوبه.
تا ظهر خریدامونو کردیم وبعدم برم گردوند خونه واومد تو وبا مادرم احوالپرسی کرد وتعارف کردکاری داشتید بگید.
تا خواهرش رفت گوشیم زنگ زد وحسین بود وپرسید چکارا کردید وچیا خریدید ومنم گفتم وتشکر کردم.
گفتم لطف کردن اومدن وبه مامانمم کلی اصرار کردن بیان کمکمون.گفت آهان دستش درد نکنه پس اومد پیش مامانتم گفتم اره خیلی دوست داشتنیه و...
فرداش بلند شدیم وبا برادر ومادرم رفتیم یه لوازم خانگی یخچال وفریزر وماشین لباسشویی وگاز وبقیه وسایل برقی رو خریدیم همشون بهترین مارکا بودن وروز بعدشم فرشامو که خیلی خاص بودن خریدیم و بعدشم مبل وصندلیام که جمعا کل خریدای جهیزیه ام اون دوروزشد پنج میلیون .هر چی میخریدیم مستقیم میفرستادیم خونه حسین.
هیچ کدوم از خواهرام پاشونو نزاشتن برا کمک یادمه اصولا مامانم هیچوقت دست به سیاه وسفید نمیزد ونهایت همکاریش نشستن رو صندلی وتماشا بود ولی من برای خواهر زاده هام خیلی کمک کرده بودم .خیلی از حرکاتشون ناراحت بودم ولی آدمی نبودم که بخوام گله کنم یا پشت سرشون حرفی بزنم
#داستان_روشنک🌝#داستان_قدیمی
خودم تنهایی رفتم منزل جدیدمو کارتنا رو باز کردم ،حسین وحسنا هم اومدن.کلی هم تشکر کردن بخاطر زحمتی که کشیدیم.
همه رو چیدیم وسایلی که مامانم نگه داشته بود تو انبار بعضیاشون بر میگشت به عهد عتیق وزمان پیش از قاجار.
یک عالمه ظروف نقره که سیاه شده بودن،ظروف برنجی ومسی و...
بلورها وچینی های قدیمی که بر میگشتن به زمان ازدواج اولین خواهرم که فقط چهارده سال با مادرم اختلاف سن داشت.انگار برا اون که خریده بودن یه باره شش سری خریده بودن به زمان من که رسیده بود دمده بودن.
خواستم برشون گردونم تو کارتن
ولی حسنا گفت خیلی خوشگلن وبزار باشن.اینا اصالت دارن و...
خلاصه وسایل قدیمی وجدید رو باهم ترکیب کردیم تمام نقره ومس ها رو هم حسین برد دادبه یه آشنا که سفیدشون کنن وسریع بهمون بدن.
خونه حسین زیبا وبزرگ بود سه خوابه وسالن بزرگ با یه حیاط اختصاصی وراه ورود وخروج مجزا از کل مجتمع.
خیلی از سلیقش خوشم اومد حیاطو داده بود گلکاری کرده بودن معلوم بود مردیه که به تمام ریزه کاریا اهمیت میده.عصر که داشت می رفت حسنا رو دم در صدا زد ویه چیزی بهش گفت اونم گفت باشه حتما.
کارامون تقریبا تموم شده بود وحسابی خسته وکوفته بودیم،خونه بوی نویی وسایل رو میداد یه حس خوب که دلمو قنج میداد،سالها وقتی این بو رو حس میکردم میگفتم خدایا کی من خونه خودمو میچینم.وحالا به آرزوم رسیده بودم.خواستم چای درست کنم که حسنا نزاشت وگفت آبمیوه های پاکتی هست همونو میخوریم بزار جهازت نو باشه فردا فامیلامون میان برا جهاز دیدن.
گفتم مگه پاتختی نمیان گفت نه ما یه رسمی داریم جلوتر میریم جهازو میبینیم هدیه هامونم شب عروسی میدیم ومیزاریم عروس داماد فردای عروسی راحت باشن و واقعا زندگیشونو شروع کنن.گفتم چه خوب.قدمشون رو چشم.
مادرم تماس گرفت واز روند کار پرسید ومنم توضیح دادم وکلی هم غر زد وناراحت بود از دست خواهرای بی خاصیتم که خودشونو خوب نشون دادن.
حسنا یکمی رو مبل جابجا شد وگفت برنامت برا شب عروسی چیه،گفتم فلان آرایشگاهو رزرو کردم لباسمم که آماده است.گفت نه اونا رو نمیگم.
شب عروسی ،همون شبش .گفتم نمیدونم اونا رو بابام وحسین گفتن برا شام و...چکار میکنن.
گفت نه ببین منظورم زفاف و...است.تازه دوزاریم افتاد،لپام از خجالت سرخ شد،گفتم هیچی دیگه ماهم مثل بقیه زوجا.
گفت نه عزیزم بزار واضح بگم .من خودمم برا عروسیم رفتم دکتر وبرگه گرفتم.بهتره تو هم همین کارو بکنی که خیال خودت وبقیه رو راحت کنی .حالا دیر وزود شد حرف وحدیثی توش نباشه....#داستان_روشنک🌝
...
کیک شکلاتی

کیک شکلاتی

۴ هفته پیش
بعد از طلا فروشی آروم آروم شروع کردیم به قدم زدن وحرف زدن.کلی حرف داشتیم بزنیم حرفایی که باید قبل از عقد میزدیم هر چند قبل وبعدشم زیادی فرقی نداشت،چون یکسری حرفای کلیشه ای بودن ومعمولی.
دربین این حرفا حسین سوالای به ظاهر ساده ای میپرسید که جواباش بعدا برام پرونده اعمال شد.
مثلا اینکه اون دوتا پسر جوان رو ببین چه مشتاقانه به اون دخترا نگاه میکنن ومتلک میگن جالبه ،نه؟
چه دخترام خوششون میاد ومیخندن وچه حالی میکنن.
خیلی باحاله،مگه نه؟
منم بی خیال وبدون فکر عمیق گفتم چه میدونم اره خوشحالن لابد بهشون خوش میگذره.
دم ظهر شد وگفت بیا بریم فلان رستوران ناهار بخوریم.گفتم باشه اتفاقا جای باصفاییه(ما هر وقت میخواستیم بیرون غذا بخوریم این رستوران می رفتیم چون از رستورانای با سابقه شهر بود وپدر ومادر ازش کلی خاطره داشتن)،گفت اره من خیلی دوستش دارم غذاهاش عالیه،اون پسره حسابداره هم خیلی خوشتیپه ها.منم گفتم اره.
رفتیم رستوران تقریبا شلوغ بود،به گارسن چیزی گفت وپولی بهش داد، اونم سریع رفت یه میز از سالن بالا رو برامون آماده کرد ورفتیم،سالن خالی بود وفقط ما بودیم،گفت اینجا راحتتر میتونیم حرف بزنیم.
بعد از ناهار موبایلش زنگ خورد اولین سری موبایلا بود که تعداد محدودی از مردم داشتن .(همه مسخره میکردن و میگفتن به چه درد میخوره مثلا میری بقالی از خونه زنگ میزنن میگن ماست بگیر یا آبلیمو نگیر.یا مثلا طرف میره پشت ویترین یه مغازه به خواهرش زنگ میزنه میگه از اون بلوز دو رنگ داره آبی بگیرم بهتره یا قرمز.
فکر نمیکردن یه زمانی عمده مصرفش توهمین زمینه هاست.)
گوشیو جواب داد گویا مادرش بود گفت مادر وپدرم اینا نگرانم شدن گفتن این دختر نیومد به اونا زنگ زدن.گفت ناهارو خوردیم میبرمش دم خونه.
بعدم گفت بالاخره نگرانت شدن بعد از پنج شش ساعت.
همیشه میری بیرون همینطوری دیر سراغتو میگیرن.گفتم نه، صبح گفتم که چون با شماهستم خیالشون راحته.گفت آهان گفتم شاید چون ته تغاری هستی یادشون میره هستی.یکم ناراحت شدم ولی فوری گفت من آرزوم بود ته تغاری باشم ولی بچه وسطیم وچندتا حرف خنده دار زد وبحثو عوض کرد.کلا آدم زبون بازی بود وخوب بلد بود جو رو عوض کنه...#داستان_روشنک🌝
شمام مثل من دارید میترسید؟
لایک کنید ثواب داره.💜
ته تغاری بودن خیلی باحاله هر کار بخوای بکنی میتونی تولد مهمونی شب نشینی با دوستا دور دور تو خیابونا.گفتم شاید برا بعضیا اینمدلی باشه ولی برا من نه چون پدر مادرم سنشون بالاست واینکارارو نمیپسندن خودمم اهلش نیستم.
گفت یعنی تولد نرفتی تا حالا گفتم یه بار جشن خداحافظی یکی از بچه های دبیرستان بود تو باغشون،شوهر کرده بود باید میرفت.
گفت اره اینطور مهمونیا عالیه من عاشق این مراسما هستم به نظرم باید جشنهای مهم زندگی رو مفصل گرفت.خوب شام بود یا عصرانه شلوغ بود ،شوهرشم بود؟گفتم نه عصرانه بود،این آخرا شوهرشم اومد که باهاش آشنا بشیم آخه خیلی از ما عقدش نرفتیم.
جالب بود شوهرش وداداشش دوقلو بودن کاملا شبیه هم بودن.
گفت عه داداششم بود .گفتم اره دیگه.
بعد از کلی حرف زدن برگشتیم خونه خیلی راه رفتیم وحسابی از پا افتادم یه بار گفتم کاش تاکسی بگیریم.گفت نه بابا حیف نیست قدم نزنیم.
اونروز مدام از کوچه پس کوچه های خلوت منو میبرد.ومن چه ساده لوحانه فکر میکردم عمدا منو میبره که مسیرمون طولانی بشه وبیشتر باهم حرف بزنیم.
رسیدیم خونه ،گفت بیام تو یه سلامی به حاج خانم بکنم.
اومد تو وخیلی گرم احوالپرسی کرد ونشست وپذیرایی شد وگفت حاج خانم نوه ها ودامادا نمیان الان باید دورتون شلوغ باشه.مادرم گفت نه نوه هام کار وزندگی ودرس دارن گاهی که پدر مادراشون بیان میان.دامادامم که هیچوقت بدون دعوت نمیان.حسینم کلی زبون ریخت که من میام ومن وقت وبی وقت میام.مادرمم کلی ذوق کرد.حسین رفت ودم رفتن گفت این موبایلم دست تو باشه،برا خودت ،گفتم نه احتیاجی نیست،گفت چرا هست من دوتا دارم شماره اینو فقط مادرم داره باشه پیشت.گفتم شمارش چنده.گفت میخوای چکار من فقط باید بلد باشم که هستم.
شمارشو به کسی نده چون من دلم میخواد دم ودقیقه باهات تماس بگیرم،دوست ندارم اشغال باشی،فقط خودمو خودت حرف میزنیم شب تا صبح ،صبح تا شب خانم خوشگلم،سرخ شدمو سرمو انداختم پایین،اونم چونمو گفت و آورد بالا وگفت خانمم هیچوقت چشمای نازتو ازم ندزد من دوست دارم باهات که حرف میزنم چشماتو نگاه کنم آخه چشما نمیتونن دروغ بگن.گفتم چه دروغی؟
گفت دروغ که نه منظورم اینه چشمات داد میزنن عاشقمی مگه نه؟
گفتم آره خوب.
رفت ودرو بستم،تکیه دادم به پشت در قلبم تند تند میزد.وای چه حرفای قشنگی بهم زده بود.خانم خوشگلم،چشمای نازت،
حرف زدن صبح تا شب وبالعکس،عاشقتم.
واینکه انقدر دوستم داره که یه همچین سرویس وانگشتری برام خرید،حتی یه موبایلم بهم داد.وسیله ای که خیلیا آرزوشو دارن.
خدایا چقدر دوستم داره ❤
یعنی از دوست داشتن زیاده؟
#داستان_روشنک🌝
...
کیک

کیک

۴ هفته پیش
مادرم به لیوان آبم دعا میخوند ومیداد بخورم،مدام بین نمازاش ذکر میگفت برا باز شدن بختم وابراز نگرانی میکرد وتمام اینا روی من فشار میاورد.بالاخره روز تعیین مهریه شد.همه جمع شدن.
شوهر خواهرم گفت ما همگی برای دخترامون پونصد سکه وسه دانگ خونه مهریه کردیم.دامادم گفت مبارکه ان شاءالله.
خانواده داماد پچ پچ کردن واشاره کردن چرا سریع قبول کردی،پدرش وعموهاش گفتن تو که قرار بود زود قبول کنی خودت تنها میومدی. ولی داماد همه رو به سکوت دعوت کرد.
مهریه تعیین شد وقرار شد عقد وعروسی سال دیگه باشه.
داماد گفت با اجازه یه عاقد بیاد ویه صیغه محرمیت بخونه تا سال دیگه ما راحت بریم وبیام.ولی پدرم گفت نه صیغه رو برا دخترنمیخونن بزارید فعلا نامزد باشید تا حدود رو رعایت کنید ،داماد گفت باشه عاقد همین امشب بیاد خطبه عقدو بخونه سال دیگه جشن.
همه متعجب بودن چه عجله ای داره.گفتن نمیشه باید بروید آزمایش و..‌.
گفت باشه همه کارا رو به نوبت انجام میدیم حالا که همه اطرافیان هستن عقد کنیم بهتره. سریع به یه عاقد زنگ زد واونم مثل فرفره خودشو با دفتر ودستک رسوند.همهمه شده بود وبعضیا میگفتن چه عجله ایه،بعضیا میگفتن وااای چقدر خاطر خواه شده ،یکی میگفت کار درستی نیست دیگری میگفت خیلیم درسته.
ولی داماد انقدر قشنگ حرف میزد وهمه رو قانع کرد که بالاخره بزرگترا گفتن ،ان شالله خیره.
یکی از خواهرام فرستاد لباس نامزدی دخترشو آوردن وتنم کردن .عاقد عقدو خوند ولی گفت نمیتونم ثبتش کنم تا جواب آزمایشاتونو بیارید.یه جور شادی ودلشوره عجیبی داشتم.
یکی از خواهرای حسین انگشترشو درآورد وداد دست حسین وگفت داداش مبارکه ان شالله یکی بهترشو برام میخری.حسینم انگشترو دستم کرد.وهمه تبریک گفتن وپدرمم سفارش شام مفصل داد.پسرای خواهرام بلند شدن ورقصیدن،یکیشون دستمو گرفت گفت خاله بلند شو ولی من گفتم نه روم نمیشد جلوی اونهمه غریبه برقصم،بخصوص جلوی دوتا شوهر خواهر بزرگام که عمرا نمی رقصیدم دوتایشون پیرمردایی بودن تقریبا همسن بابام وبهشون حاجی میگفتم.
اونشب به خوبی وخوشی برگزار شد. قرار شد شنبه بریم برای آزمایش خون.صبح شنبه زنگ زد که ماشینم خراب شده میتونی خودت بیای یا با تاکسی بیام دنبالت گفتم خودم میام.پسر برادرم شب قبلش خونمون خوابیده بود گفت کجا گفتم باید برم آزمایش گفتم من میبرمت بعد میرم سر کار .تو ماشین کلی حرف زدیم وگفتیم وخندیدیم تا رسیدیم بعدم گفت عمه برگشتنو با شوهرت برگرد من نمیرسم بیام وبرام دست تکون داد ورفت.رسیدم به حسین خیلی گرفته وناراحت بود گفتم چیزی شده گفت نه ماشین خیلی اذیتم کرد #داستان_روشنک🌝
آزمایشو دادیم واومدیم بیرون ،هنوز گرفته بود،گفت بیا قدم بزنیم ویکمی حرف بزنیم رفتیم تو پارک نشستیم چای وکیک گرفت وخوردیم.گفت من پارک خلوت رو دوست دارم،مثل الان، اینجا تو چی؟گفتم والا من زیاد پارک نمیرم میشه گفت اصلا نمیرم.چون پدر ومادرم اهلش نیستن دوستم ندارن با دوستام برم.بیشتر جمعه ها میریم باغ داداشام دور هم.
گفت جدی یعنی کلا پارک نمیری،گفتم خیلی کم مگه با دختر خواهرا وخواهرام دسته جمعی ولی تنهایی قدم زدنو دوست ندارم.
گفت سینما چی گفتم اون که اصلا مامان بابام بعد از آتیش زدن سینما رکس آبادان ابدا نمیزارن کسی بره خواهر برادرامم برن نمیگن.گفت خوب تو میرفتی نمیگفتی.گفتم نه من اهل دروغ گفتن نیستم خودمم اون تاریکی ومحیط بسته رو دوست ندارم.
گفت خوب بلند شو بریم الان بازار باز شده برات یه حلقه بگیرم کارا زود پیش رفت با حلقه قرضی نامزد شدیم.
راستی مامانت اینا نگرانت نشن ،گفتم نه دیگه خیالشون راحته با شمام .گفت راستی بیچاره پسر برادرت صبح زودی پاشد اومد اوردت به زحمت افتاد ،گفتم نه شب همونجا خوابیده بود.گفت پسر برادر وخواهرات همیشه شبا میمونن گفتم گاهی وقتا.
اون روز متوجه نبودم این سوال جوابا نوعی باز جوییه واین گپ وگفت دوستانه چه ها که در پی نخواهد داشت.اونروز هوای خنک پاییزی رو روی صورتم حس میکردم واز اینکه کنار مردم قدم برمیداشتم لذت میبردم غافل از اینکه درآینده این مردی که فکر میکردم شونه هاش برام تکیه گاه ومثل کوه پشتمه شونه هامو زیر فشار حرکاتش خرد میکنه ویه کوه از غم رو دوشم میزاره.
ای کاش جام جهان بین داشتمو آینده رو میدیدم،کاش میشد فهمید پشت همین ظاهر مردونه وآروم چه مرد خشن وبی رحمی هست.
قدم زنان رسیدیم به طلا فروشی،وارد اولین طلافروشی شدیم.تازه ویترینشونو چیده بودن،گفت یه انگشتر سنگین وزیبا میخوام.
طلا فروشم انگشتر شکیلی آورد،وروبرومون ایستاد،اونزمانا من دستای ظریف وزیبایی داشتم انگشترو دستم کردم حسین گفت عالیه همینو برمیداریم،گفتم بزار چندتا امتحان کنم این خیلی گرونه.گفت نه این عالیه، طلافروشم گفت به دستتون میومد .بعد گفت یه سرویسم بیارید،یه سرویس شیکم آورد اومدم گردنبندو بندازم برم جلو آینه گفت نمیخواد همینطوری معلومه که خیلی شیکه.ودر جا چک رو کشید ،طلا فروشه کلی ذوق کرد برا این دشت اول صبحش وروبه من کرد وگفت ماشالله آقاتون دست به جیبش عالیه یه لبخندی زدم ورو به حسین گفت البته خانومتونم لیاقتشو دارن‌.
حسین بله ای گفت وبه من اشاره کرد اول بروبیرون.
الان که به اون روز فکرمیکنم میبینم اگر پختگی الانو داشتم متوجه خیلی چیزا میشدم
#داستان_روشنک🌝 ۱۲
...
مشاهده موارد بیشتر
سایر کاربران
شیراز نویسنده،شاعر،نقاش،فرهنگی دارای مدرک بین‌الملل سفره آرایی 😊
مامان متین و عطا خوی؛ خیابان پاییز، کوچه مهر، پلاک ۲۰ میخوام دنیا نباشه اگه تو دل بچه هام غم باشه
مارال فرهادی ؛شیراز؛ کارشناس ارشد شیمی اینستا : maralfarhadi.ashpazi
هر از گاهی باورهایتان را ورق بزنیدو کمی ویرایشش کنید شاید صفحه ای باید اضافه یا حذف شود👌 از دیار بارانم 💓از دیار گیل و گیلک💓
اندیمشکی عاشق پخت و تزیین کیک
کرماشانگم عشقه😍شیرین نیشته مان خاکد دلداری ،باوان ه فرهاد وه یادگاری ،سورمه یی چاو ایمه س توزه ی له خاکد تاسر بژیه یدن وه کورده واری