رامتین
رامتین
به ترتیب
روکش کردن کیک با ژله بستنی

روکش کردن کیک با ژله بستنی

۱۰.۴k
۱۹۶
۱۸۰'
به ترتیب
پیراشکی فلفل
رامتین
رامتین
۶۲

پیراشکی فلفل

۲۴ ساعت پیش
فرداش رفتم ،گفت این سینی تو ویترین مال مشتریه،خواستم برگردم، گفت توهمیشه انقدر زود راضی میشی ومیری،جوابی نداشتم بدم،فقط گفتم من به حرف شما اعتماد دارم مگه دروغ میگید،اونم ذوق کرد گفت آفرین خوب منو شناختی،این خرید نون خامه ای ورفت وآمد وگفت وگو از هر دری یک هفته طول کشید تا آخر هفته که رفتم خود آقای کریمی تو مغازه بود وبالاخره من یه جعبه نون خامه ای خریدم ورفتم .عصر حاضر شدیم وبا پدر ومادرم رفتیم عروسی که در حیاط بزرگ وبا صفای عموی شمسی برگزار میشد،کل حیاطو ریسه کشیده بودن ،میز وصندلی وپذیرایی مرتب،سر عقد مادرشوهر وخواهرشوهرا همگی کادوهای خوبی دادن وآرزوی خوشبختی براشون کردن،بعد عقد هم همه مهمانها بالقمه های نون وپنیر وسبزی پذیرایی شدن.همه چی مرتب بود مامان شمسی کفش پاشنه بلندشو درآورد ویه کفش راحت پوشید ومدام درحال رفت وامد وپذیرایی از همه مهمونا بود،بعدم بستنی سنتی دادن،میوه وشربت وشیرینی هم بود،بعدم کیک رو بریدن ودهان هم گذاشتن،خلاصه خیلی خوش گذشت منم در پذیرایی از مهمونا کمک میکردم وتند تند همه میگفتن انشالله عروسی خودت منم لپام گل مینداخت وته دلم میگفتم انشالله، آخرشب هم عروس وداماد برای شام رفتن حیاط همسایه ویه پولی دامادبعنوان شیرینی به آشپز داد ودر دیگ روباز کرد وبرا عروس ودامادیه بشقاب غذا کشید واونام یه قاشق گذاشتن دهان همدیگه وعکاس چپ وراست عکس میگرفت،بعدم نوشابه گرفتن دست ودستشونو دور هم چرخوندن وخوردن وعکس گرفتن نمیدونم چرا این حرکت برام خیلی عجیب وزیبا اومد😀،وبعدم شام مرتب وتمیزی دادن وآخرشب پدر ومادر عروس وداماد جلو در ایستادن واز همه تشکر کردن ومهمانها رفتن،یه لحظه منو ومادرم رفتیم بالا وبه مادرم تمام جهاز شمسی رو نشون دادم واونم گفت مبارکشون باشه وبعدم برگشتیم خونه.تمام شب خوابم نبرد،همش تو فکر عروسیشون بودم،برای خودم تصور میکردم منم همچین جشنی میگیرم.از فرداش دیگه واقعا بیکار شده بودم دوندگیامون برای عروسی شمسی تموم شده بود اونام رفته بودن ماه عسل،منم کسل وبی حوصله تنها تو خونه بودم،ولی کریم رو داشتم بیشتر صبحها خودش تنها تو مغازه بود منم به هوای خریدن شیرینی میرفتم وکلی حرف میزدیم ،دوهفته بعد از عروسی شمسی کریم بهم پیشنهاد ازدواج داد وگفت میخوام بیام خواستگاری ،منم ذوق مرگ شدم،کلا حدود یکماه بود همو میشناختیم،گفتم خوب بزرگترا باید حرف بزنن اونم گفت باشه،یک هفته تمام که برام یکسال گذشت تو خونه موندم منتظر زنگ تلفن وخبری نشد،آخرش رفتم دم مغازه کریم گفت عجله نکن زنگ میزنن،بازم یک هفته دیگه منتظر شدم درضمن کارنامه هاروداده بودن ...
پدرم کارنامه رو گرفته بود واز دستم عصبانی بود منی که همیشه شاگرد ممتاز بودم پنج تا تجدید داشتم.به قول خودش مورد مواخذه قرار گرفتمو درنهایت قول دادم جبران کنم.ولی ته دلم میگفتم بیخیال درس ، کافیه با کریم عروسی کنم وبشم خانم خونه،درس به چه دردی میخوره،مامانم خوند چی شد ،میره سر کار وبعد تمام پولشو میده لباس وکفش،من اینهمه لباس وکفش نمیخوام بجاش کلی بچه میخوام سرم گرم بشه وتنها نباشم.افکارم به هرحال افکار پخته ای نبود درحد همون دخترنوجوان چهارده پونزده ساله بود.همش به کریم فکر میکردم به اون قد وبالا وچشم وابروی خمار وگیراش به اون رک بودن وحاضر جوابیش به اون صداش به اون شوخ طبعیش.تو اون مدت تمام قرارومدارامونم گذاشته بودیم .گفته بود حقوقم وکم وزیادش دست بابامه،خونه وزندگیمونم درسته جداست وطبقه بالای مامانم اینا هستیم ولی خورد وخوراکمون باهمه،منم قبول کرده بودم وبهش گفته بودم تو هرجا باشی برام بهشته،من با تو زیر یه چادرم زندگی میکنم،بهم میگفت چقدر آخه تو شیرین وتو دل برویی،کاش اینارو برام بنویسی،منم براش رو برگه امتحانی دورو پر حرفامونوشتم ودوروبرشم کلی قلب وگل کشیدم،از عطرمم به کاغذ زدم،زیرشم نوشتم فدای تو ماهروتو تمام قلباهم اوله اسم خودمو خودشو نوشتم،کریمم میگفت من اینا رو میزارم تو جیبم رو قلبم وقوت قلب میگیرم.بالاخره یه روز سر ظهر پدر کریم زنگ زد وبه پدرم گفت برا خواستگاری میخوایم بیایم.مادرم روی خوش نشون نداد گفت ماهروهنوز بچه است مگه خودشما نمیخواستی تحصیلات عالیه داشته باشه.پدرم گفت اصرار داشتن بزار بیان بعد جواب رد میدیم.مادرم گفت همین الان جواب رد بده مگه نمیگی پسره تحصیلاتی نداره اینا کاسبن به تیپ ما نمیخورن،فرداروزی رفت وآمدی بشه ماحرفی برای باهم گفتن نداریم،بهتره ما با یه خانواده فرهنگی وفرهیخته مثل خودمون وصلت کنیم.پدرم گفت شما صحیح میفرمایید ،گشت وشماره قنادیو از دفتر پیدا کرد،منم تمام مدت تو راه پله بالا نشسته بودم وحرص میخوردم که چرا نمیزارن بیان.بالاخره پدرم تماس گرفت وگفت با مادرش صحبت کردم وایشان گفتن ماهرو قصد ازدواج نداره.قطع کردن وچند دقیقه بعد دوباره پدرش تماس گرفت وگفت اجازه بدین ما فقط بعنوان همسایه شرف یاب بشیم.ایندفعه پدرم تو رو دروایسی موند وقبول کرد.مادرم گفت خوب بریم رستوران فلان هتل که جنبه خواستگاریم نداشته باشه،پدرمم قبول کرد.مادرم حاضربه پذیرایی کسی درمنزل بجز عده ای از دوستانش که به قول خودش بی ریا وتکلف بودن، نبود...
...
کرپ موز
رامتین
رامتین
۲۱

کرپ موز

۱ روز پیش
دوستای گلم این داستانی که مینویسم واقعیه من خیلی کامنت میگیرم یا حتی دوستام وفامیل بهم میگن ناراحت شدیم وچرا اینطوری میکنه و...ولی به این توجه کنید که این وقایع مال سال پنجاه وچهاره یعنی چهل وچهارسال پیش گذشته ها گذشته اینو مینویسم تا تفاوت زندگیا رو ببینید ،یه چیزایی بود تو این سرگذشت که من ابدا ندیده ونشنیده بودم برام جالب واموزنده بود .پس شما هم به دید مثبت بهش نگاه کنید وزیاد حرص نخورید.به پایان سال تحصیلی نزدیک میشدیم که شمسی گفت میخوام یه چیزی بهت بگم تو مثل خواهرمی ولی به هیچ کس نباید بگی چون بچه ها همه جا جار میزنن،گفتم باشه، گفت من بعد امتحانا میخوام با پسر عموم عروسی کنم،منم کلی تعجب کردم البته حسودیمم شد،کاش منم پسر عمو داشتم ازدواج میکردم.دیگه هر روزمون شده بود تدارک دیدن برای عقد و عروسی،یه روز توری چهارگوش چهارگوش میبریدیم و توش نقل های ریز سفید وصورتی میریختیم وسرشو جمع میکردیمو دورش روبان صورتی وسفید میپیچوندیم وگره میزدیم برا سفره عقد یه روزم بادام وگردو با اسپری طلایی ونقره ای رنگ میکردیم،مامانش از بازار کاسه نبات خریده بود گل کاغذی زدیم بهش،ساتن سفید که دورشو پاپیون های کوچیک چسبونده بودیم برا سفره عقد،جامهای عسلو که به دستش تور ومروارید وروبان زده بودیم به تور رو سر عروس دوماد براقند کلی مروارید دوختیم وخلاصه کلی از این کارا،هم شدیدا خوشحال بودم هم نگران تنهاشدن بیشترم بعد از شمسی بودم،منم دلم میخواست ازدواج کنم مثل خیلی از دخترا که اون سالا همون کلاس هشتم نهم ازدواج میکردنو پز حلقه ونامزداشون که میومدن دم مدرسه دنبالشونو میدادن،با خودم میگفتم ازدواج میکنم وچندتا بچه میارم واز تنهایی درمیام،سرکارم نمیرم میمونم خونه کدبانو گری ومادری میکنم.چقدر خیالبافی میکردم.دیگه کلا حواسم به درس نبود.پول از پدرم گرفتم وبا شمسی ومادرش رفتیم یه لباس خوشگل برای خودم خریدم،همش میگفت تو مثل خواهرمی وباید بدرخشی.یه روز رفتیم قنادی بزرگ محل شمسی میخواست عروسک عروس وداماد انتخاب کنه برای روی کیک،کلا دو مدل عروسک بیشتر نبود آقای کریمی صاحب قنادی داد زد کریم پسرم یه مدل دیگه هم تو کارگاه هست بیار مشتری ببینه،ناگهان کریم اومدیه پسر لاغر اندام بلند بالا با پیشبند سفید ودستای آردی،یه لحظه نگاهمون بهم گره خورد،دنیا ایستاد ومنو اون انگار ساعتها بهم زل زدیم تا اینکه شمسی به پهلوم زد گفت کجایی به نظرت کدوم قشنگتره منم خودمو جمع کردم الکی یکیشونو انتخاب کردم.اون روز گذشت ومن از فکر کریم بیرون نمیومد.یه روز پدرم میخواست بره برای رفتن به منزل جدید دوستش شیرینی بخره منم جسارت کردمو گفتم اجازه بدین منم بیام یکم شیرینی بخرم برا منزل شمسی اینا چون قراره جهاز ببرن منم قراره برم کمک،گفت بسار عالی بریم،من به ندرت با پدرم بیرون میرفتم معذب بودم باهاش فقط اول سالا برا ثبت نام باهم همقدم میشدیم وآخرسال برا کارنامه.ولی عشق کریم باعث شد باهاش برم.تا وارد شدیم پدرکریم باباموشناخت وگفت به به استااادو بعدم پدرم منو معرفی کرد وآقای کریمی گفت بسیار عالی و...
دوستان پرسیدن ماهرو هم داستان واقعیه مثل گلپونه یا نه،بله واقعیه در واقع زندگینامه است.
بعدم آقای کریمی حین چیدن شیرینی تو جعبه کلی ازم تعریف کرد گفت دخترتون ماشالله نجیبه معلومه دست پرورده پدر ومادری فرهنگیه من هر روز میبینمش از جلو مغازه رد میشه مثل دخترا امروزی نیست که یه لنگه کفش بزارن کنار دهنشون (آدامس)وبجوند وهر هر بخندن.خلاصه منم کلی ذوق کردم،همش حواسم به در کارگاه بود وخدا خدا میکردم کریم بیاد وببینمش،داشتیم میرفتیم که کریم با یه سینی نان خامه ای اومد تو وپدرش معرفیش کرد وپدرمم کلی بهبه وچه چه کرد وپسر کوندارد نشان از پدرو...وکلی شعر در وصف پدر وپسر گفت که جبران تعاریف اونا بشه ومن وکریمم هی زیر چشمی بهم نگاه میکردیم وبعدم خداحافظی کردیم وبرگشتیم تو راه همش بهش فکر میکردم از فکرش درنمیومدم.عصر رفتم خونه شمسی که طبقه بالای زن عموش بودتا کمکشون کنم برا جهاز چیدن همه چی داشت مادرش کلی لحاف وبالش ورویه بالشای گلدوزی شده براش دوخته بود ماهم شروع کردیم با گلای میخکی که با کاغذ کشی درست کرده بودیم وکلی روبان وسایلشو تزیین کردیم.حتی دسته ولوله آفتابه راهم روبان پیچ وگلکاری کردیم😀.مادرش برای تو یخچالش از ترشی ومربا وهمه چی آورده بود اونزمان مثل الان نبود مرغو گردنبند بندازن گردنش وچه میدونم کله پاچه وماهی ومیوه ارایی و...ولی همون آبلیمو وشربت البالو وترشی ومرباشو با روبان وگل تزیین کردیم.دلم قنج میرفت برا اینهمه وسایل نو وخوشگل ،بعدم کف کمدا آشپزخونه رو کاغذ کادو گذاشتیم وسرویس ظرف وظروفشو چیدیم.همش با خودم میگفتم منم ازدواج کنم اینمدلی جهازمو تزیین میکنم.کلا درس ومشقم که تعطیل کرده بودم.هفته بعدش عقد وعروسی بود.تو این یه هفته همش به کریم فکر میکردم،کریم کریمی،کریم به توان دو😀،یه روز جسارت کردم وبه هوای خریدن نون خامه ای که عاشقش بودم رفتم قنادی،نون خامه ایا اون زمان بزرگ بودن با خامه طبیعی چه طعمی داشت👌،رفتم تو واز شانسم فقط کریم اونجا بود یه سلام آهسته کردمو کریم بلند شد وگفت به به ماهرو خانم،یکدفعه تعجب کردم گفتم اسممو از کجا بلدی گفت رو پیشونیت نوشته،من ساده لوحم فوری دست کشیدم به پیشونیم اونم زد زیر خنده خجالت زده شدم وسرخ،گفت شوخی کردم بابات اونروز گفت ماهروی من بیا بریم،بابات همیشه همینطور حرف میزنه گفتم بله،بازم خندید.بعد متوجه شد ناراحت شدم گفت خوش به حالت بابام به من میگه هوی پسر،بیا ،برو ،این کارو بکن و...بعد گفت حالا درخدمتم گفتم یک کیلو نون خامه ای میخوام،گفت نداریم اینا که تو ویترینه خشک شده،فردا بیا تازه میزنیم ...
...
کیک موز با سس کارامل
اونروز بعد شنیدن حرفای اعظم یکم به زندگی خودم امیدوار شدم،حداقل اگر تنها بودم پدر مادرم با کتک کاری وداد وبیداد باهم برخورد نمیکردن،درسته اینا یه مدل دیگه به من بی توجه بودن ولی حداقل غذای گرم ولباس وامنیت داشتم.شایدم به قول اعظم من خیلی لوس بودم وپرتوقع ، از بس محدود وتنها بودم نمیدونستم بقیه زندگیا چطوریه که مقایسه کنم.خلاصه از اون روزا به بعد مدام با اعظم میگشتم ننه هم خیلی دوستش داشت صبحا چیزایی که میخواست به اعظم میگفت ظهرا سر راه مدرسه اعظم همه چی میخرید وباهم میبردیم خونه از گوشت وسبزی گرفته تا سنگ پا وسفیداب ،چیزایی که عمرا من روم نمیشد بخرم تازه چونه هم میزد،ننه هم ظهرا نگهش میداشت بهش غذا میداد واونم با ولع میخورد.البته همون اول کار ننه امتحانش کرده بود وپول وطلا گذاشته بود جلو دست ببینه دستش چسب داره یا نه ولی خداییش اعظم فقط فقیر بود دزدی نمیکرد حتی پولی که برا خرید بهش میدادیم یک ریالشو برنمیداشت .یادمه یه بار زولبیا بامیه خریدیم تا اون سن نخورده بود براش طعمش خیلی جالب بود ،هر چی اصرار کردیم برا خواهراتم ببر گفت نه هوایی میشن،بعد دلشون میخواد وکسی نمیتونه بخره بزار نفهمن چه چیزایی تو دنیا پیدا میشه یه وقت به راههای بد کشیده میشن.رفت وامدهای ما ادامه داشت یه دوست دیگه هم اعظم داشت اسمش شمسی بود یه بار اعظم به اونم مثل من کمک کرده بود .شمسی دختر شیک پوش وخوش سلیقه ای بود ژاکتایی که میپوشید دستباف وزیبا بود معلوم بود خانواده هنرمندی داره.کم کم با اونم رفت وامد کردیم زندگی اون یه مدل دیگه بود پدر ومادر با ارامشی داشت چهارتا بچه بودن شمسی کوچکترین بود اونای دیگه ازدواج کرده بودن ورفته بودن.در رفاه کامل به سرمیبرد.همه چی اروم بود ، مامانش تمام هنرها رو بلد بود از خیاطی وگلدوزی وبافتنی و...دستپختش عالی بود.خلاصه زندگیشون نرمال بود.یه روز مامانش گفت شما چی بلدین ماهم گفتیم هیچی کم کم به من گلدوزی وبافتنی یاد داد اونم با حوصله،ولی اعظم تمرکز نداشت میگفت استعداد ندارم درضمن اغلب وقتیم نداشت باید سریع میرفت سر کار،خلاصه من حسابی از مامان شمسی کارا هنری یاد گرفتم و واقعا استعدادشم داشتم.قبل ازعید سال پنجاه وچهار بود که اعظم گفت من بعد از عید نمیام،عموم زن گرفته ومارو بیرون کرده،داداشام برا خودشون رفتن ماهم داریم میریم شهر ری اونجا یه اتاق گرفتیم،منم باید کار پیدا کنم .کلی غصه خوردم خیلی بهش وابسته بودم ولی خوب چاره ای هم نبود.کم کم ننه هم زمزمه کرد منم ناتوان شدم ومیخوام برم پیش بچه هام خداییشم ناتوان شده بود،قبل عید با پدرم تصفیه کرد ورفت....
عید سال 54برای من خیلی سختگذشت،ننه مثل مادر بزرگم بود از وقتی یادمه پیشم بود.پدر ومادرمم لطف کردن وفقط دوروز از گشت وگذارشون زدن وخونه پیشم موندن ولی کلافه بودن روز سوم دوباره زدن بیرون.دنبال کارگر بودن برا کارا خونه،یه آشنا یه خانمی رو معرفی کرد،اونم آمدعصر همون روز که رفت مامانم میخواست یه پیراهن بپوشه برن بیرون هر چی گشت پیدا نکرد ،مامانم دوتا کمد پر از لباس داشت نصف بیشتر حقوقشو پارچه میخرید میداد به یه خیاط براش میدوخت ،خداییشم لباساش محشر بود در حد زنای اشراف،رفت سرکمد دید کارگره تا اونجا که تونسته لباس دزدیده،هر چی قاشق وچنگال 😀 داشتیم برده بود بیشتر کفشاچرم دست دوز پدرمو وخلاصه کمدا رو خالی کرده بود.البته ما پول وطلا نداشتیم که ببره چون با ولخرجیای پدر مادرم چیزی برای پس انداز نمی موند ،اغلب همکارا پدرم خونه های خوبی میخریدن ،حتی ماشین های خوبی داشتن ولی ما یک ریال پس انداز نداشتیم همش خرج خوش گذرانی وزندگی در زمان حال میشد انگار آینده براشون معنا نداشت.خلاصه کارگر دوم وسوم هم اومد چون اغلب از خانواده های پرجمعیت میومدن وتو خونه ما کسی نبود حوصلشون سر میرفت وبعد از چند روز میرفتن.آخرش به این نتیجه رسیدن هفته ای یه نفر بیاد کارا رو بکنه غذا هم از چلو کبابی برامون بیارن،یه هفته دو هفته سه هفته دیگه خسته شدیم از چلو کباب.تو اون روزا من از تنهایی همش پناه میبردم به خونه شمسی اینا،پدرش کتاب فروشی داشت وپدرمو میشناخت پدرمم اونا رو تایید میکرد ودر رفت وآمد مشکلی نداشتم،هر چند من همش میرفتم مادرش نمیزاشت اون بیاد میگفت دوتا دختر خوب نیست تو یه خونه تنها باشن.اونا یه خونه داشتن قدیمی با شیشه های رنگی تمیز ومرتب ،نمونه یه خونه واقعی که یه کدبانو توش زندگی میکنه.الگوی من شده بود مامان شمسی دلم میخواست مثل اون باشم همه چی ازش یاد بگیرم مرتب ومنظم وتمیز باشم،نه مثل مامانم صرفا به فکر گردش وتفریح،شروع کردم ازش غذا پختن یاد گرفتم ،یادمه اولین بار که خواستم غذا درست کنم عدس پلو بود،همه چی رو بهم دیکته کرد منم وسط دفتر شمسی نوشتم وبعد ورقو کندم یه تیکه از کاغذ با چندتا نوشته لای منگنه موند.منم خوشحال برگشتم خونه،همه کارا رو مو به مو اجرا کردم ولی چشمتون روز بد نبینه عدسا سفت عین ساچمه دندان میشکست،زنگ زدم به مامان شمسی گفت مگه عدسا رو نخیسونده بودی گفتم نه نگفتین گفت چرا گفتم رفتم دیدم انگار همون قسمت کاغذ بوده که کنده شده.خلاصه از این شیرین کاریا زیاد میکردم تا کم کم راه افتادم.خرید کردنم هم بحثی جدا بود انقدر کلاه سرم گذاشتن که نگو ونپرس...
...
ژله مجلسی

ژله مجلسی

۲ روز پیش
سلام دوستای گلم عیدتون مبارک💙💙💙💙
دوستان ببخشید از اونجا که نمیتونم درطول هفته کامنتا رو پاسخ بدم،سعی کنید آخر هفته ها کامنت بزارید منم بتونم حضور داشته باشم😇😇💋💋💋🌸🌸🌸
اونروز راه افتادیم طرف دبیرستان گفتم من ماهرو هستم ببخشید دیروز یادم رفت تشکر کنم گفت آها منم اعظمم چی میگن خوشبختم،خوشوقتم از این حرفا.دیروز که نفست بند اومده بود نمیتونستی نفس بکشی چطور تشکر کنی آخه بی خیال بابا.از اون روز به بعد باهم دوست شدیم حسابی ،اعظم تکیه گاهم بود،دوستم بود،یه جورایی داداشم بود😀.آخه اصلا ظرافت دخترانه نداشت هیکل درشتی داشت با دست وپای بزرگ وقوی خودشم همش میگفت آخدا میخواسته پسر درست کنه گل کم اورده یه چیزی اضافه کنه دختر شدیم😳.کلا لحن صحبت کردنش یه جوری بود نه میشد شوخی رو فهمید نه جدی.یه مدل داش مشتی حرف میزد،راحت وروان نه مثل خانوادم قلمبه سلمبه،حرفاش به دلم می نشست یه جوری مکمل من بود.هوامو داشت بادی گاردم بود.روزایی که دیرتر تعطیل میشدیم ننه مدرسه ساندویچ میفروخت (به قول خودش سندویچ کتلت یا ژامبون یه نون بولکی بود ویه برگ ژامبون ودوپر گوجه وخیار شور یا یه تیکه کتلت لا نون لواش خوشمزه ترین ساندویچایی که تو عمرم خوردم)،من روم نمیشد برم تو صف واز سرو کول بقیه بالا برم کلا به کلاسم نمیخورد حتی حاضر بودم تا آخر زنگ گرسنه بمونم ولی هول نزنم ،اما اعظم روشو داشت میرفت برام میخرید منم پول بیشتری میدادم برا خودشم میخرید .یا بیرون از مدرسه اگر چیزی میخواستم تنهایی روم نمیشد برم خرید اغلب اون دور وبرا منو میشناختن به اسم دختر استاااد ومنم فکر میکردم حالا خیلی مهمم نمیرفتم خرید ولی اعظم برام میرفت خرید .کلا خیلی راحت بود دقیقا برعکس من.یه روز ظهر زنگ غذا که غالبا طولانی بود، حدودا چهل دقیقه، تو حیاط نشسته
بودیم گفتم اعظم تو چرا از خودت وخونوادت چیزی نمیگی ،درحالیکه یه گاز گنده به ساندویچش میزد با دهن پر گفت چی بگم،از کجاش بگم،گفتم از پدر مادرت کارشون ،خواهر برادرت و...در حالیکه ساندویچشو در دو لقمه تمام کرده بود وروش کانادا شیشه ای رو یه نفس سر کشید دستی دور دهنش کشید وگفت والا زندگی ما بدبخت بیچاره ها گفتن نداره.سه تا داداش گنده، دراز وبی خاصیت بزرگتر دارم سه تا هم آبجی قد ونیم قد کوچیکتر البته تا دیشب سه تا بودن بعدشو نمیدونم.حرفاش خنده دار ودر عین حال برام عجیب بود واز یه جنس دیگه.گفتم خوب داداشات کدوم دانشگاه یا دبیرستان میرن پوزخندی زد وگفت چی میگی اونا اصا درس نخوندن .گفتم پس چه کاره اند،گفت تو کار محاسباتن از صبح تاشب سرکارن،گفتم جدی چطور مثلا حسابدارن یا دم حجره یا مغازه ای حساب دخل وخرجودارن....
گفت نه بابا از صبح میرن سرگذر یه لنگه پا وایمیسن ویه تسبیح دور انگشتشون میچرخونن ودخترا وزنا مردمو دید میزنن ومحاسبه میکنن باسن کدوم بزرگتره کدوم کوچیکتر و براشون سوت میزنن،خلاصه توکار محاسبه دنبه ان.بعضی وقتام پدریا برادر وکس وکار دخترا از راه میرسن وتا میخورن میزننشون ودلم خنک میشه ولی باز فردا میرن همونجا وهمون کارا.درضمن کفتربازای قهاری هستن روپشت بوم پرورش میدن وخرج خورد وخوراک ولباسشونو در میارن. حالم ازشون بهم میخوره.عموم هم هر روز تهدیدمون میکنه که پرتمون میکنه بیرون،آخه ما تو خونه عموی پیرم زندگی میکنیم یه خونه اندازه کف دست یه اتاق پایین داریم من ومادرمو وخواهرام هستیم ویکی بالا عموم میشینه یه پیر پسره هفتاد سالس، روپشت بومم داداشام یه اتاقک ساختن میخوابن .گفتم خوب بابات دعواشون نمیکنه،یه پوزخندی زد وگفت بابا، کدوم بابا،اون اصا نمیدونه کی به کیه چندتا بچه داره اصا چندسالشونه،کجان،مرده ان زنده اند،شاگرد شوفره دوهفته یه بار تن لشش میاد خونه اونم آخرشب تنها کاری که بلده بچه پس انداختنه،از وقتی یادم میاد مادرم یا حامله است یا بچه شیر میده یا بچه میندازه مادرم عین اسکلت میمونه،شباالتماس میکنه دست از سرش برداره ولی نره خر مگه این چیزا حالیشه،تعجب کردم نفسم بند اومد گفتم مگه تو اینارو میشنوی ومیبینی،گفت نه من در اتاقمو میبند ولا لحاف مخملم میخوابم،خوب قربونت برم ما یه اتاق داریم با یه لحاف کرسی پاره پوره زمستونا میندازیمش رومون،تابستونا میندازیمش کف اتاق وروش می خوابیم،از بچگی همه چی دیدم وشنیدم،حالم از ازدواج بهم میخوره حالم از هر چی مرده بهم میخوره قسم خوردم هیچوقت ازدواج نکنم،بعد اعظم دراز کشید رو علفا وساقه یه گندمی رو گذاشت کنار لبش وگفت بخدا من اگر شاه بودم میدادم هر چی مرد نامرده مقطوع النسل کنن ،اصا ببرن بندازن جلو سگا،میدونی چیه ماهرو دلم میخواد پولدار بشم تا بتونم آبجیا ومادرمو از اون جهنم بیارم بیرون،نه غذایی نه لباسی هیچی نمیده یکم پول میده که فقط بتونیم نون بخریم وبه زور گوجه ای سبزی چیزی قاتق کنیم خواهرام همشون لاغر مردنین همش چشمشون به دست منه یه ماستی،پنیری چیزی بخرم براشون.گفتم خوب تو از کجا میاری میخری گفت پیش عموم کار میکنم یه دکه مجله وروزنامه فروشی داره بعد از مدرسه میرم لباسامو عوض میکنم وجلدی میرم دم دکه تاشب کتابا ومجله ها رو جابجا میکنم مشتریا رو راه میندازم واز این کارا دیگه،تو خونه هم رختاشو میشورم واتاقشو جارو میکنم وخریداشو میکنم،اونم یه پول مختصری میده منم برا بچه ها خرید میکنم از گشنگی نمیرن....
...
سوفله سیب زمینی و گوشت
یکدفعه یه صدایی از پشت سرم اومد که داد میکشید هوی مرتیکه ولش کن دستتو بکش.وتا لاته بیاد خودشو جمع وجور کنه چندتا کشیده ومشت ولگد خورد منم مثل بید میلرزیدم از رو لباس فرمش معلوم بود یکی از دخترای دبیرستانمونه،بی وقفه مشت ولگد میزد به پسره وآخرشم یه لگد زد وسط پاش وپسره از درد به خودش میپیچید.منم فقط میلرزیدم وتماشا میکردم وچسبیده بودم به دیوار.آخرشم دختره کلاسور وکتابامو از رو زمین برداشت ویه لگد دیگه به پهلو پسره که افتاده بود رو زمین زد وگفت نبینم دیگه دور و ور رفیقم بیای.وزیر بغلمو گرفت وراه افتادیم منم از ترس هر دوقدمی که راه میرفتم برمیگشتم وپشت سرمو نگاه میکردم،نگران بودم نیاد دنبالمون.دختره با یه حالت داش مشتی بهم گفت آبجی تو هم انگاری ماس خوردی،دخترم انقد بی دست وپا،نوبری به مولا،حالا کدوم وری میری برسونمت تا لولو نخوردتت.منم گفتم همین کوچه پایینی رسیدیم دم خونه وکلیدمو درآوردم ولی انقدر دستام میلرزید نتونستم تو قفل فرو کنم آخرش دختره کلیدو گرفت وگفت ماشالا به ننت بگو اسفند برات دود کنه خیلی مردنی بدت نیادا ولی از دخترا ریقو حالم بهم میخوره ودرو باز کرد وگفت برو تو به سلامت.منم رفتم تو ننه رو پله ها جلو آفتاب ظهر چرت میزد تا صداپامو شنید چشماشو باز کرد گفت یا اما غریب یا شازده محمد یاجدم چرا اینطوری شدی چرا مثل میت رنگت پریده،منم مثل بچه کوچولوها شروع کردم به گریه ننه سریع برام آبقند درست کرد ونفس زنان آورد وخوردم یکم که آروم شدم براش قضیه رو تعریف کردم.اونم تند تند به پسره نفرین میکرد ودختره رو دعا.بعدش گفت اسم هم مدرسه ایت چیه به آقا بگم بیاد ازش تشکر کنه.تازه یادم افتاد اصلا اسمشم نپرسیدم حتی تشکرم نکردم.گفتم نه تو رو خدا به بابام چیزی نگو آبروم میره.گفت تو که کاری نکردی.گفتم نگو جون بچه هات نگو،اونم گفت باشه از فردا خودم میبرم ومیارمت ودرحالی که داشت میرفت تو آشپزخونه،غر میزد والا دختر شش کلاس بسشه من خودم پنج تا دختر بزرگ کردم فقط دو کلاس سواد دارن نشستن خونه دم دست خودم خیالمم راحت بود زودم شورشون دادم آسوده وراحت،ولی الان زمونه فرق کرده،چی بگم والا.،به اقا بگی میگه نه باید مثل مهتاب خانم درس بخونه،به مهتاب خانم بگی میگه هر چی ایشان بگه درسته،(پدر مادرم همو ایشان خطاب میکردن).تا ایشان به اوشان بگه اوشان به ایشان عمر من تموم شده.حالا ننه برو یه آب به صورتت بزن نهار بکشم بخور ویکم بخواب قلبت بیاد سرجاش.منم درحالیکه هنوز زانوام حس نداشت اطاعت کردم وقبل از اینکه پدر ومادرم بیان غذامو خوردم ورفتم تو اتاقم.از ظهر تاشب زیر پتو بودم کسیم سراغمو نگرفت...
آخرشب ننه برام یخورده غذا اورد بالا خوردم وگفتم ننه باید اون موقع جیغ میزدم حالا که فکرشو میکنم باید به لاته مشت ولگد میزدم همش کارایی که باید میکردم میاد تو ذهنم ،ننه خندید وگفت حالا دیگه نوش دارو بعد از مرگ سهراب،نه ننه تو مرد این میدونا نیستی من بزرگت کردم میشناسمت تو نمیتونی،ولی ننه این دختره که انقدر بزن بهادر بوده را برا خودت نگه دار بزار هواتو داشته باشه من شاید فردا روزی نباشم پدر مادرتم که ماشالله شون باشه اصلا بجز خودشون به کسی فکر نمیکنن انگار رو ماه زندگی میکنن تو دنیا نیستن نمیدونن یا نمیخوان بدونن جامعه گرگ داره فکر کردن زندگی همش کتابه وشعره تو به یه همچین دوستی احتیاج داری باهاش دوست بشو خوبه.راست میگفت پدر مادرم بعد از خوردن نهار وکمی استراحت ساعت چهار از خونه بیرون میرفتن حتما حتما تحت هر شرایطی تو سرما وبرف وباران تو گرما برنامه کافه وچای وبستنی ورستوران رفتنشون غیر ممکن بود ترک بشه بعدشم شام حتما بیرون بودن.مدام دوره بودن خونه دوستاشون با طرز فکر خودشون ماهی یکی دوبارم نوبت پدرم اینا میشد که دوستاشونو یا میبردن رستوران گراند هتل یا اینکه اگر هوا نامساعد بود جمع میشدن تو پذیرایی منزلمون وحرف میزدن وسیگار میکشیدن وچای میخوردن وننه هم غر میزد وپنجره ها رو باز میکرد وبه منم میگفت پایین نیا ننه اینا بعضیاشون سرشون گرم بشه نگاشون بده نیا ننه بشین بالا تا شرشون کم شه برن.خلاصه این برنامه سیصد وشصت وپنج روز سال بدون استثنا تکرار میشد بعضی وقتا میگفتم اینا خسته نمیشن از هم زده نمیشن.ولی انگار بهم وبه دوستاشون عادت کرده بودن ونمیتونستن ترک کنن اگر یه روز کولاکی برف شدیدی بود ونمیرفتن مثل مریضا میشدن وکلافه بودن .آخرشب یازده دوازده برمیگشتن ومیخوابیدن تا صبح دوباره شیک وپیک میرفتن سرکار تا ظهر واین چرخه بدون وقفه تکرار میشد.اونا به ظاهر از زندگیشون واز باهم بودنشون لذت میبردن
ومن هم بصورت جدا وتنها زندگی میکردم والبته خرجمو میدادن .
اون شب تا صبح به حرفای ننه فکر کردم گفتم فردا میرم با دختره دوست میشم تو حیاط همیشه میدیدمش اونم همیشه مثل من تنها بود ویه گوشه مینشست ،فقط گاهی بایه دختر دیگه که اسمش شمسی بود میگشت.صبح شد وحاضر شدم ننه هم چادرشو سر کرد ونفس زنان ولنگان دنبالم راه افتاد اونطور که راه میرفت ظهر میرسیدم دبیرستان ولی خوب چاره نبود هنوز ترس تو دلم بود رسیدیم سرخیابون دیدم دختر دیروز ی اومد جلو گفت منتظرت بودم خواستم بیام دم خونتون ،انقدر ذوق کردم که نگو ،ننه هم کلی ازش تشکر کرد وقربون صدقش رفت وگفت اره ننه روزا بیا با هم بروید وبیاید...
...
کیک مرغ پنیری

کیک مرغ پنیری

۳ روز پیش
مثل کیک گوشته که بجاش مرغ ریش ریش میریزیم.عکس مال عیده درسفر درست کردم.
دوستان من آخر هفته جواب کامنتا رو میدم،ولی کلی بگم که بدونید ماهرو کیه ماهرو اینا همسایه پشتی(ضلع شمال)خونه ما بودن، اون زمان شهرداریا بحث مشرف بودن را نداشتن وما پنجره های بزرگی داشتیم که کاملا باز میشد وحیاط وخونه همسایه های پشتی معلوم بود ومنم سر بچگی میرفتم وخونه ی اونا رو نگاه میکردم چندتا از این خونه ها برام خیلی خیلی عجیب بود یکیش همین خونه ماهرو اینا بود،بعدها مامانم تو جلسه قران بود یا سفره یکی ازهمسایه ها بود ،یادم نمیاد،با ماهرو آشنا شد ورفت وامد و...گلپونه را که نوشتم اونم میخوند گفت بیا داستان منو بنویس شاید یه نفر عبرت بگیره بفهمه زندگیا چقدر متفاوته، وقتی زندگیشو گفت واقعا برام جالب وعجیب بود گفتم بنویسم بزار بقیه هم بخونن...
پدر مادرم مثل دوتا کبوتر عاشق بودن وبیشتر تو اون نقش غرق بودن تا نقش والدین.یادم نمیاد حتی یک شب مادرم بخاطر مریضیم بالا سرم بیدار باشه،یا پدرم برای سر وقت امدن از مدرسه بهم تذکری داده باشه. تربیت من بیشتر با ننه حسن بود.تا هفت سالگی تمام دلخوشیم نشستن پشت پنجره ودیدن بازی بچه های تو کوچه بود.بعد از اونم پوشیدن لباس فرم ورفتن به مدرسه وبرگشتن بود تقریبا همیشه تنها بودم.تا قبل از مدرسه فکر میکردم فقط تنهام وبقیه زندگیم عادیه ولی وقتی رفتم مدرسه متوجه شدم اصلا اینطور نیست.اغلب بچه ها از غذاهایی که مادرشون درست میکرد یا خیاطی وهنرشون تعریف میکردن ولی مادر من حتی نیمرو هم درست نمیکرد.یا از غیرت پدرشون ویا همراهیشون برای خرید که تنها نرن.ولی من این موارد را هرگز تجربه نکردم.تمام خریدم با ننه حسن بود که اونم پاش درد میکرد وهن وهن دنبالم راه می افتاد.شب عید هم منو میبرد دم کفش ملی ومیگفت ننه از اینا بخر مرگ نداره ولی من به زور میبردمش کفاشی که مدلای جدید داشت .بعد ننه میگفت از همین پارچه تترونا بخر بده برات بدوزن ولی من دوست نداشتم ومیبردمش یه مغازه که دوستام ازش خرید میکردن وننه نفس نفس زنان با صورتی عرق کرده بهم غر میزد ومیگفت من برا انقدر گشتن دیگه پیرم.واین درحالی بود که پدر ومادرم عصرا دست در دست هم به بهترین کفاشیا وعطر ولباس فروشیای تهران سر میزدن تا جدیدترین لباسا رو برای خودشون دوتا تهیه کنن تا در مراسم وشب نشینیها ی مکررشون بپوشن وازجمع شیک پوشان روشنفکر عقب نمانند.در زندگیم خیلی وقتا به این فکر میکردم که اینا که انقدر دیر بچه دارشدن کاش اصلا بچه نمیاوردن تا مانع خوشیشون نشم هرچند که اصلا من براشون وجود نداشتم چه برسه مانع باشم.تنها حضور من سر سفره نهار براشون ملموس بود،ودرحد چند جمله که درسات خوب پیش میره نمراتت باید عالی باشه وهمین.البته ازحق نگذریم درجلسات انجمن مدرسه همیشه پدرم را بعنوان سخنران انتخاب میکردن واونم با کت وشلواری که به اصطلاح با خط اتوی شلوارش میشد خربزه برید میرفت اون بالا وخیلی شیوا ورسا سخنرانی میکرد ومن از این بابت خوشحال میشدم.بخصوص وقتی بچه ها میگفتن بابات چقدرر شعر بلده بابا ما یه خطم بلد نیست چقدر لفظ قلم حرف میزنه.یادمه کلاس سوم دبستان بودم از مادرم اجازه گرفتم دوتا از دوستامو دعوت کنم منزلمون واجازه دادچند روز بعد با خوشحالی دوتا از دخترا همراهم اومدن برای نهار سرمیزگویا پدرم به مادرم گفته بود ماه تاب من لیوانی آب بده وپشتش یه بیت شعر گفته بود کاری که تقریبا میکردن وبرای من عادی بود ادامه دارد....
اونروز تمام مدت اون دوتا همکلاسم با هم پچ پچ میکردن ومیخندیدن تا عصر مادراشون اومدن دنبالشون ورفتن.فرداش تو مدرسه رفتم آب بخورم وقتی برگشتم بچه ها داشتن ادای پدر ومادرمو در میاوردن ومسخره بازی میکردن وبقیه میخندیدن.یکیشون میگفت اینا مثل فیلما حرف میزنن، اونیکی میگفت تیاتر بازی میکردن،یکی میگفت ننه من شهینه بابام بهش میگه شاهین من عقاب من و...منم اینا رو میشنیدم وپشت در کلاس هق هق گریه میکردم.اونزمانا اینطور حرف زدن انگار عجیب ولوس بود .از اون روز به بعد دیگه کسی رو دعوت نکردم.تنها بودم وتنها تر شدم دلم نمیخواست با کسی حرف بزنم.البته یه مقدارم مثل پدر ومادر خودشیفته ام حس خود بزرگ بینی داشتم.بخصوص که معلما ومدیرمونم بیشتر هوامو داشتن ومیگفتن به به دختر استاد بزرگزاد.درسمم خوب بود واین حس تافته جدا بافته بودن بیشتر نمود میکرد.کلاس ششم که تموم شد رفتم دبیرستان تا با پدرم وارد شدیم مدیر پدرمو شناخت چون تو اغلب دبیرستانا دور وبرمون درس میداد وبسیار تحویل گرفت وثبت نام شدم.سال هفتم وهشتم هم تموم شد هر چند که تو هر گروه شعر وادبی وپیش آهنگی و... حضور داشتم ولی بازم تنها بودم وبا کسی دوست نمیشدم.تنها میرفتم وتنها میومدم.اغلب دخترا در گروههای چهار پنج تایی میومدن ومیگفتن ومیخندیدن.زمان ما پسرا دبیرستانی که تعطیل میشدن سر کوچه دخترا می ایستادن بهشون متلک میگفتن وسربه سرشون میزاشتن وسرگرمیشون این بود دختراییم که سر وگوششون میجنبید باهاشون دوست میشدن وجالبه خیلی از این دوستیای اون زمان به ازدواج ختم میشد ،بازم اونا قابل تحمل بودن ولی یه عده پسر لات وبیشعورم پیدا میشدن که اغلب سطح فرهنگ وسوادشون خیلی پایین بود اوناتنه میزدن یا از بازو وران دخترا نیشگون میگرفتن یا حرفای رکیک میزدن وگاهی هم باهم دعواشون میشد ومن همیشه از هر دو گروه فراری بودم سرمو مینداختم پایین وکلاسورمو میگرفتم جلو سینه ام ودوان دوان برمیگشتم خونه.یه روز که داشتم تو یه کوچه خلوت میرفتم یکی از اون لات ها جلومو گرفت به راست میرفتم میومد جلوم به چپ میرفتم میومد جلوم وتند تند متلک میگفت.منم تا حالا کسی بهم نگفته بود تو چه برسه این حرفا کم مونده بود بزنم زیر گریه اونم ول کن نبود صورتم مثل لبو سرخ شده بود نمیدونستم چکار کنم که یکدفعه کلاسورمو از دستم کشید وگفت جووون داشتم از ترس میمردم خیلی هم دست وپاچلفتی بودم حتی صدام از حلقم درنمیومد دوتا جیغ بکشم،پسره هی دورم میچرخید وجون جون میکرد ویکدفعه دستشو دور کمرم حلقه کرد وکشیدم طرف خودش داشتم میمردم بدنم منجمد شده بود منه بی عرضه هم هیچ مقاومتی نمیکردم ...
...
چیکن استراگانوف
رامتین
رامتین
۱۲۳
سلام،ممنون از اینکه جویای حالم بودید.
ببخشید اگر نمیرسم جواب کامنتا رو بدم،اخر هر هفته تک تک کامنتا رو پاسخ میدم.
این داستان واقعی به نظرمن کلی نکته داره وآموزندس.

سلام ماهرو هستم.تو یه خانواده عاشق وادیب بدنیا اومدم.پدرم تک فرزند بود،نه اینکه اونزمانا کنترل جمعیت باشه،نه،مادربزرگم پنج شش بار باردار میشه ولی زیر دوسه ماه سقط میشن،حالا دلیلش چی بوده رو نمیدونم تا اینکه پدرم فقط براش میمونه وعزیز دردونش بوده.اونطور که پدرم تعریف میکرد تا هفت سالگی مادر بزرگم پدرمو بغل میکرده یه وقت خسته نشه. پاهای پدرم تا زانوی مادر بزرگم میرسیده ولی همچنان بغلش میکرده تا دیگه میره کلاس اول ومدیر مدرسه دعواش میکنه میگه مرد گنده خودت راه برو ،مادرت بگه بیا بغلم تو خجالت بکش ونرو.القصه پدر دردانه ام تحصیلاتش رو تا دیپلم تمام میکنه وپدرکارگرومادرش میگن برو دانشگاه وادبیات میخونه.الحق پدرم درجوانی وحتی تا آخر عمرش مردی خوشتیپ ودرعین حال شیک پوشی بود با چشمانی آبی رنگ وموهای پر پشت مشکی وچانه ای پهن به قول دوستان وآشناها تقریبا شبیه ویگن خواننده بود.در زمان دانشگاهش متاسفانه به فاصله یکسال پدربزرگ ومادربزرگم با اینکه سن زیادی نداشتن فوت میشن از مال دنیا هم چندان ارث چشمگیری به پدرم نمیرسه بجز یک منزل کوچیک دو طبقه که پایینش یه اشپزخانه وهال بود ودر بالا دواتاق داشت با حیاطی کوچک ولی بسیار باصفا. وپدرم تنهایی زندگی میکنه ودرعین حال در یک دبیرستان دخترانه تدریس میکنه.بماند که شاگرداش براش غش وضعف میکردن.تا اینکه یک روز یکی از دختران سال هشتم میاد پیشش و شعری که سروده بوده را برای تصحیح بهش میده ودل از کف پدرم میره دختر تحت سرپرستی برادر وزن برادر مذهبی اش زندگی میکرده وفقط به خاطر وصیت پدر ومادرش به برادراش که اجازه بدن دخترشون درس بخونه ومعلم بشه اجازه میدادن بره مدرسه .تا اینکه این شعر نوشتنا ورد وبدل شدن ابیات ودل وبعضا قلوه وگاهی هم چشمک وناز وکرشمه بین پدر ومادرم ادامه پیدا میکنه وپدرم میره خواستگاری ولی دایی هام نمیپذیرن ومیگن این فوکول کراواتی به ما نمیاد وحتی مادرمو حبسش میکنن تو زیر زمین وتصمیم میگیرن بدنش به پسر آمیرزا همسایشون که مومن ودرشان خودشون بوده تا اینکه مادرم با کمک زن برادرش که فکر کنم میخواسته از شرش راحت بشه صبح زود فرار میکنه وخودشو به پدرم میرسونه وتنها چیزی که همراهش بوده لباسا تنش بوده وشناسنامه اش،این وقایع اتفاقیه که میگم برای دهه بیست خیلی زیاد بوده چون اون زمانا ازدواج صرفا با اجازه بزرگترا صورت میگرفته وفرار وقرار ومدار خیلی کم پیش میومده.وبه قول یکی از دوستان یا دل شیر میخواسته یا مغزخرکه عشاق اغلب هردورا دارند.به هر روی پدر ومادرم با حضورجمعی از دوستان با هم ازدواج میکنن وشناسنامه مادرم راهم عوض میکنن.ادامه دارد...
مادر وپدرم خیلی هول هولکی ازدواج کردن ومادرم فامیل پدرمو انتخاب کرد وحتی اسم کوچیکشم عوض کرد.البته انقدر لازم نبود به خودشون سختی بدن چون داییم اینا ابدا سراغی ازش نگرفتن وکلا فراموشش کردن وتمام.مادرم بعد از ازدواجش به تشویق پدرم درسشو تمام کرد ودیپلم گرفت ومعلم شد.برعکس پدرم که مردی خوش مشرب وحراف بود مادرم خجالتی وکم حرف بود وبیشتر حرفای پدرمو تایید میکرد.مادرم زنی ریز نقش بود وبه زور وبا پوشیدن کفشهای پاشنه بلند قدش به شونه پدرم میرسید،صورت ظریفی داشت با چشمهای روشن وگیرا.پدر ومادرم حدود ده سالی بچه دارنشدن.اوایل بخاطر اینکه مادرم درسشو تمام کنه وبعدم بخاطر عقاید پدرم که بچه دست وپاگیره ومانعی میشه برای پیشرفت و....ولی سرانجام بعد از ده سال من بدنیا امدم بهار هزار وسیصد وچهل ونامم را ماهرو گذاشتن،شبیه به اسم مادرم مهتاب که پدرم ماهتاب یا ماه تابان صداش میکرد.از وقتی یادم میاد پدر ومادرم با مشاعره ولفظ قلم با هم صحبت میکردن،هرگز با هم درگیری یا بحثی نداشتن شاید بخاطر روحیه خونسرد پدرم وشایدم بخاطر مطیع بودن بسیار زیاد مادرم.خونه ما یه هال یا به قول اونزمان پذیرایی کوچولو داشت که روی طاقچه گچبریش یه رادیو چوبی بزرگ بود وگوشه پذیرایی هم روی یه میز یه گرامافون وتعداد زیادی صفحه موسیقی بود.پدرم تعریف میکرد که بار اولی که از مادرم خواسته یه صفحه بزاره توی گرامافون مادرم قبول نمیکرده بخاطر پرورش مذهبیش ومیگفته نه دستم نجس میشه دست نمیزنم تا اینکه پدرم کلی باهاش صحبت میکنه وکار به جایی میرسه که بعد از یک ماه مادرم خودش صفحه را انتخاب میکرده ومیزاشته .واین رهبری ورهرویی در زندگیشون همواره وجود داشت.خلاصه من فرزند چنین زوجی شدم.پدر ومادرم از صبح تا ظهر مشغول تدریس بودن ومن تاظهر پیش زنی مسن به اسم ننه حسین می ماندم که برای نگهداری از من وانجام کارهای خانه همیشه منزل ما بود وماهیانه حقوقی میگرفت وگاهی برای دیدن بچه هاش چندساعتی مرخصی میرفت.ننه حسین زنی کم حرف بود وبیشتر ساعات روز درحال چرت زدن بود قدری به نظافت خونه میرسید وغذایی درست میکرد تا ظهر که پدر ومادرم میامدن وبعد از غذا وکمی استراحت ازخونه بیرون میرفتن. نود درصد روزها پدر ومادرم مهمانی میرفتن ودر جمعهای ادیبانه شرکت میکردن،یا کافه هایی که شعرا جمع میشدن وشعراشونو برای هم میخوندن واحسنت ومرحبا میگفتن وبرای هم دست میزدن وچندین بار منو درکودکی همراه خودشون برده بودن ولی برای من کسالت بار بود ودیگه همراهشون نرفتم.تقریبا تمام روز من با ننه حسین میگذشت.بجز زمان صرف نهار وروزهایی که مهمان داشتیم ...
...
آلبومی از کارهای گذشته ام
رامتین
رامتین
۵۷۰
قسمت آخر داستان گلپونه
علیرغم میل خودم بخاطر عمه ام اینا واینکه خودمم سه تا بچه قد ونیم قد داشتم به ابراهیم جواب رد دادم.ابراهیم چند ماه بعد نامزد کرد ولی قبل از عروسی مظلومانه شهید شد.فرخنده وفرخ شانزده ساله شده بودن یه روز یه پسری زنگ زد وگفت برا امرخیر مزاحم شدم گفتم شما گفت تشریف بیارید دم در رفتم از تعجب دهنم باز مونده بود پسرعایشه بود گفتم تو کجا اینجا کجا چطور پیدامون کردی الکی گفت کلی پرس وجو کردم.کلی خوشحال شدم رفتیم تو وپذیرایی وگفت من میخوام با فرخنده ازدواج کنم ماحرفامونو باهم زدیم تعجب کردم گفتم چطور گفت فرخنده برام نامه نوشت وهمه چیو گفت ما الان یکساله از طریق نامه درارتباطیم هم خوشحال شدم از زبلی فرخنده هم ناراحت که چطور من اصلا متوجه هیچی نشدم.فرخنده پاکت نامه کارت پستالای اون سالا رو نگه داشته بود وادرس پسر عایشه را از اونجا داشت.گفتم یه وقت رو ترحم نخوای ازدواج کنی با دخترم گفت نه این چه حرفیه ومن از بچگی فرخنده رو دوست داشتم،گفتم اختلاف سنتون خیلیه گفتن ما مشکلی نداریم.سرتونو درد نیارم ازدواج کردن سال بعد فرخم قاچاقی رفت پیششون .فرخنده منشی شوهرشه سه تا دختر بزرگ دارن سه تا داماد ودوتا نوه دارن،با تمام فراز وفرودا الان خوشبختن.پسرم هم تحصیلکرده است الان امریکا زندگی میکنه دیر ازدواج کرد ویه پسر ده ساله داره خیلی وضعش خوبه خونه بزرگ پراز گل وبا صفا داره.دختر کوچیکمو دادم به یه پسر بازاری اصفهانی،ماشالله از سر وزبون خودش وشوهرش اونام دوتا پسر دبیرستانی دارن وخوشبختن.
منم چهل سالگی یه ازدواج مزخرف دیگه کردم با یه مرد زن مرده که دوتا دختر داشت،حاجی وضعش عالی بود رستوران دار بود .از خرج کردن کم نمیزاشت همینطور از زیر آبی رفتن😲.ده سالی هم با هم زندگی کردیم که هر روزش یه داستان بود.ازش جدا شدم اونم نه به راحتی کلی جریان واتفاق داشت.وقتی خونه حاجی بابا فروش رفت بین دوتا عمه ام وعموم تقسیم شد عموم سهمشو کامل برداشت.عمه هامم لطف کردن وبه من ویکی از دخترعمه هامم که تنها بازمانده از بقیه خواهر برادراشون بودیم به هر دومون مبلغ قابل توجهی دادن.من دوتا اپارتمان بزرگ وخوب خریدم یکی برای زندگیم ویکی رو اجاره دادم برا خرجم،زندگیم فراز وفرود زیاد داشت،ولی از هیچکدومشون ناراضی نیستم وناشکری نکرده ونمیکنم. فقط همیشه میگم دوتا اشتباه بزرگ تو زندگیم کردم اولیش جواب رد دادن همون بار اول به ابراهیم بود ودومیش ازدواج با حاجی.خلاصه اینکه زندگی سیب است گاز باید زد با پوست.
بد وخوب همه چی درهمه .
ممنونم از همه ی دوستان که صمیمانه همراه داستانم بودن.
پایان
...
آلبومی از کارهای گذشته ام
قسمت73و74داستان گلپونه

بعد از دوهفته دوباره یه نصفه شب سعید اومد دنبالمون وسوارمون کرد وبردمون یه روستای اروم دیگه همین که رفتیم خونه دیدیم بچه ها وطلا اونجان چقدر خوشحال شدیم برای اولین بار از دیدن طلا هم خیلی خوشحال شدم اون دوهفته زندانی بودن تو باغ برامون مثل سالها سخت گذشته بود.چندین ماه هم اونجا بودیم،سعید به اهالی گفته بود اینا جنگ زده هستن وخونه زندگیشونو تو جنگ از دست دادن.خرج خورد وخوراک واجاره خونه اون زمانمونم با فروش طلاهام بود علی هم گاهی یه مبلغ ناچیزی بابت تعمیر رادیو و...از اهالی میگرفت،اون مدت علی خیلی کلافه بود بال بال میزد مردی که انقدر فعال بود انقدر روابط عمومی قوی داشت حالا تو یه ده کوچیک حبس شده بود،خودم تو خونه به بچه ها درس میدادم،کلا روستا مدرسه نداشت بچه ای هم نداشت همه رفته بودن شهرزندگی میکردن.یه روز طبق معمول سعید اومد وبرامون مواد غذایی وچیزایی که لازم داشتیم آورد ودیدیم خیلی تو فکره بعد از کلی مقدمه چینی گفت دایی خونتونو فلان ستاد مصادره کرده،رنگ علی پرید حالش بد شد وبعد حمله قلبی بهش دست داد،سعید انداختش رو دوشش و سوار ماشینش کردیمو رفتیم بیمارستان اولین شهرستان ،گفتن امکانات نداریم بروید یه جای دیگه رفتیم اصفهان،رفتیم یه بیمارستان اصفهان گفتن باید پول واریز کنید گفتیم الان نداریم شما بستری کنید جور میکنیم پرستار رفت وامدوگفت خانم دکتر کشیک میگن نمیشه اول پول گفتم من باهاش حرف میزنم رفتم تو اتاق دیدم وای خدا مو قرمز همکلاس دبستانمه انقدر خوشحال شدم پریدم بغلش کردم خیلی سرد برخورد کرد گفتم الان پول نیاوردیم تو بستری کن جور میکنیم.با کمال وقاحت گفت جور کردید بیاین.سعیدم هر چی این در واون در زد نشد.یه لحظه یاد تموم کمکهای مادرم که موقرمزی رااز خاک بلندش کرد وخرجشو داد تا تونست درس بخونه افتادم همون کمکهایی که اگر نبود الان خودشم مثل مادرش یه کارگر در خونه مردم بود.حداقل بابت نمکی که خورده بود یه کمک میتونست بکنه که نکرد،هر چی التماس کردم فایده نداشت،باسعید علی رو بردیم یه بیمارستان دیگه تو راه دیدم علی تکون نمیخوره به سعید گفتم هر چی تکونش دادیم فایده نداشت علی رفت بهشت.بعد از اون برگشتیم شهرستانشون ومراسم را برگزار کردیم.بماند که از چند جا منو خواستن وکلی فرم پر کردمو وکلی سوال جواب شدم وتمام مراحلم سعید همراهیم میکرد وبا کمک آشناهایی که داشت کمک میکرد مراحل سریعتر وآسونتر پیش بره.دیگه خطر از منو بچه ها دور شد.رفتم اصفهان ویه خونه کوچیک اجاره کردم طلا میفروختمو خرج میکردم.اصلا مغزم کار نمیکرد ...

چند ماهی بعد از علی انگار منم مرده بودم دلم نمیخواد از اون روزا بگم که چه حالی داشتم یه روز چشمم به بچه ها افتاد دلم براشون سوخت چقدر نامرتب بودن با سر و وضع کثیف ومظلوم یه گوشه نشسته بودن بلند شدم گفتم جسم علی با ما نیست ولی روحش که هست دلش نمیخواد ما تو این وضع باشیم،بچه ها رو بردم حمام ورفتم براشون نان تازه خریدم با پنیر وخیار وگوجه براشون سفره انداختم وبا لبخند باهاشون حرف زدم وشوخی کرد چشماشون از تعجب گرد شده بود باورشون نمیشد من حالم خوب باشه تو این مدت بیشتر دختر عمه هام میومدن وبراشون غذایی میاوردن اگر نبودن که از گرسنگی مرده بودیم ،یه نگاهی به دور وبر کردم تو خونه هیچی نداشتیم چندتا فرش رنگ ورو رفته که عمه ودختر عمه هام بهمون داده بودن با چهارتیکه وسایل آشپزخانه از کجا به کجا رسیدیم.بلند شدم رفتم کلی طلا فروختم تلویزیون ویخچال وظرف وقابلمه و وسایل خونه خریدم به اضافه چرخ خیاطی.تقریبا طلاهام رو به اتمام بود.شروع کردم به کار به دختر عمه هام گفتم اگر کسی سیسمونی خواست میدوزم.از زمان قبل ازدواج تا اون موقع دیگه هیچ کاری انجام نداده بودم ولی همش می گفتم میتونم انجام میدم.دختر عمه مهربونم یه مقدار پارچه اورد گفت بدوز برای یه اشنا میخوام،فهمیدم الکی میگه میخواست کمک حالم باشه درعین حال غرورمو نشکنه،نشستم دوختم ولی تمرکز نداشتم تا میخواستم کار کنم فکرم هزار راه میرفتم دیدم نمیشه نمیتونم فعلا نمیتونم توان تمرکز نداشتم.پول رهن خونه رو عمه ام میداد ،باید کار میکردم تا انقدر تو خودم نباشم.دسر وشیرینی پزیم خوب بود ولی زمان جنگ شکر وهمه چیز کوپنی بود ونمیشد کاری کرد.یه مهد کودک رفتم برای کار مدیرشو که دیدم شناخت منو دختر عموی شهرام وشهرزاد بود یکساعتی حرف زدیم از خودم وخودش وهمه چی گفتیم.(شهرام وزنش بچه نداشتن گویا زندگی مساعدیم نداشتن از اولش مدام درگیری ودعوا داشتن،شهرزاد یه دختر داشت زندگیش خوب بود هر دو خارج بودن.)گفت بیا معاونم باش حساب وکتاب مهد را داشته باش،البته بهم خیلی لطف کردچندین سال اونجا کار کردم درامدم زیاد نبود ولی چرخ زندگیمون میچرخید کم کم توان تمرکز پیدا کردم،گلدوزی وخیاطی میکردم کمک خرج بود.طلا همه کاری کرد بتونه باغ را از برادر علی پس بگیره ولی پس نداد اونم نفرینش کرد.ندیدمش ولی میگفتن به بد دردی مرد.طلا مدام میومد سر بهمون میزد خیلی افتاده شده بود آزاری نداشت،انگارتا علی بود وظیفش آزارمون بود ،چند سال بعداز علی فوت شد.ابراهیم دوباره اومد خواستگاری ولی معلوم بود عمه ودختر عمه هام ناراضین ...
...
قسمت71و72داستان گلپونه
عکسارو ورق بزنید
رامتین
رامتین
۹۷
سال پنجاه وهشت برگشتیم تهران .بچه ها دوباره رفتن مدرسه،یه بلاتکلیفی خاصی همه داشتن.شرکت علی اینا خیلی جمع وجور شد اغلب مهندسا وروسا وکارکنای خارجی رفتن.بعد از یه مدتم منحل شد.علی در زمینه کاری خیلی فعال وکارکشته بود رفت تو یه شرکت دولتی .هنوز حجاب اجباری نبود،بعضیا روسری میپوشیدن اونم یا ساتن بود که لیز میخورد یا ژرژد بود که الکتریسیته ایجاد میکرد وتا در میاوردیم مثل جوجه تیغی میشدیم.کم کم یه عده موتوری راه می افتادن تو خیابون وشعار میدادن یا روسری یا تو سری وایجاد رعب و وحشت میکردن.من دادم زن سرایدارمون برام یه مقنعه بلند تا دم انگشتام دوخت تقریبا شبیه یه چادر کوتاه بود واگر بیرون میرفتم اونو با دامن بلند میپوشیدم.شبا که میرفتیم مهمانی سرتمام چهار راهها کمیته ایا یا بسیجیا ایست میدادن وماشینا رو میگشتن ونسبت خانم وآقایونو میپرسیدن یا دهنا رو بو میکردن ببینن الکل مصرف کردن یا نه.سال پنجاه ونه جنگ شروع شد سال بعد علی ناراحت اومد وگفت پاکسازی شدم،گفتم یعنی چی؟گفت یعنی اخراج شدم.بعد از اون با فروش طلا سر کردیم.سال شصت ویک بود ابراهیم پسر عمه ام(خواستگارسابقم) از آمریکا برگشت،پزشک جراح بود اومده بود به مردمش کمک کنه مدام میرفت جبهه وعمل میکرد.با دختر عمه هام که درارتباط بودم ازش خبر میگرفتم.تو جبهه به ابراهیم میگفتن پنجه طلا درضمن هنوز ازدواج نکرده بود.دوتا پسر عمه دیگه ام(همونا که شب نامزدیم کلی برامون مرغ پاک کردن وگفتن وخندیدن) هم همون سال شهید شدن،قبل رفتنشون رو دیوارای خونشون عکسشونو با شابلن واسپری کشیده بودن وزیرش نوشته بودن برادرای شهیددلتنگتونیم خدایی خیلی شوخ طبع بودن دلشون میخواست همه شاد باشن با وجود زندگی بسیار سختی که درگذشته با اون پدرشون که وسواس فکری بود داشتن،حتی با قضیه شهادتشونم با شوخ طبعی برخورد کردن.هنوز که هنوزه عکسشون رو همون دیوارهست. همون سال یه روز پسر سرایدار سراسیمه اومد وگفت مهندس بهتره یه مدت بروید شهرستان،گفتیم چرا؟گفت از یه کانالی خبر دارشدم ممکنه بیان خونه ما برای اینکه مطمئن بشن با مجاهدا ارتباط ندارم، برای اینکه یه وقت بچه ها نترسن وبرای شما بد نشه همین الان بلند بشین بروید.پسر سرایدار که هیپی بود با موهای بلند وچاک یقه تا سر کمر باز بود ودمپای شلوارش دومتر گشادیش بود بعد از انقلاب موها فرفریشو که تا رو شونش بود با ماشین چهار میزد وبجاش ریش گذاشته بود وکمیته ای شده بود.ولی خواهرش مجاهد بود .علی هم قبول کرد یه چند روزی بریم وبرگردیم.غافل از اینکه این نامرد برامون نقشه کشیده.رفتن ماهمون واز دست دادن خونه وتمام اموالمون همان ...
خیلی عکسای سیل ناراحت کننده است،خدا صبر به داغدیده ها ومالباخته هابده.😢
مابرگشتیم به شهرستان هر چی زنگ میزدیم تهران پسر سرایدار میگفت نیایید خودم خبرتون میکنم.، نیمه های یک شب خواهر زاده علی که اونم تو کمیته رفته بود اومد وگفت دایی وزندایی بلند بشین ببرمتون یه جای امن بچه ها بمونن پیش مامان طلا،نزاشت حرف بزنیم یا چیزی برداریم،با یه جیپ بردمون نزدیکیای باغمون وبعدپیاده ودولا دولا رفتیم باغ،توراه فقط گفت خبر دار شدم براتون یه پرونده درست کردن که شما مجاهدین وبرعلیه نظام بودین و...بگیرنتون اعدامید،ما گیج بودیم کی کجا کدوم اخلال، کدوم عناد،گفت تا بیاین ثابت کنید تیر باران شدین ،حالا کی پرونده سازی کرده بود پسر سرایدارمون که نمک پرورده بود که خانه زاد بود.دوسال بود برامون نقشه چیده بود،برادر زاده علی تند تند برامون گفت پسره خواهرخودشم لو داده حتی پدر ومادرشم که طرف خواهرشو گرفتن معرفی کرده ودستگیر شدن.اصلا مبهوت بودیم حالا چرا چرا ما.گفت خواسته خونه رو بالا بکشه،شما رو هم همدست معرفی کرده وکلی کتاب واعلامیه و...رو تو خونتون جاساز کرده وگفته همش مال شماست.وای چه حالی شدیم چوب اعتمادمونو بدجور خوردیم،بدترین ضربه روخوردیم.ما رو گذاشت تو خونه باغ وگفت درو به روی کسی باز نکنید فقط من میام سه تا سوت زدم درو باز کنید وگرنه مردین ،آتیش گرفتین هرچی به سرتون اومد دروباز نکنید.دو هفته ما اونجا بودیم هر صدایی میومد،نور هر ماشینی که به پنجره میخورد،صدای هر پایی میومد میمردیم وزنده میشدیم،پرده ها بسته بود ما سینه خیز رو زمین میرفتیم که یه وقت سایمون رو پرده نیوفته.هر چند شب یه بار خواهر زاده علی(سعید)برامون نون وماست یا پنیر میاورد،غذا درست نمیکردیم که بو نیاد کسی بفهمه اونجاییم.توالت بیرون ساختمان بود نمی رفتیم تو همون آشپزخانه دستشویی میرفتیم.وصیتامونو نوشتیم .با علی تو اون دوهفته زندگیمونو خط به خط مرور کردیم.خوشیا وناخوشیا رو.از هم حلالیت طلبیدیم.معلوم نبود چی به سرمون میاد.هر کدوم یه نامه برای تک تک بچه ها نوشتیم.سعید میومد میپرسیدیم از بچه ها چه خبر میگفت یکم دلتنگی میکنن گفتم رفتین مسافرت.تواون دوهفته کلی دوست ودشمنامونو شناختیم.صدای رعیتایی که میومدن دم ایون مینشستن ومیگفتن شنیدین مهندس فرار کرده باید باغشم ما بگیریم اینا مستکبر هستن ،ما مستضعفیم،باغبونمونم میگفت شما چرا حق منو پنجتا پسرمه مال ماست ودعواهایی که سر زمینمون باهم میکردن،تازه بعضی روزا برادر علی هم میومد میگفت باغ به اسم منه مال منه شوهر خواهرش میگفت پس ما چی بعد دست به یقه میشدن سر ارث علی که زنده بود...
...
شیرینی بهشتی

شیرینی بهشتی

۱ ماه پیش
سلام دوستای گلم،سال نو همگی مبارک💋🌸🌸
خدا به سیل زدگان هم صبر بده🙏🙏🙏

سال پنجاه وشش دوران طلایی زندگیم بود.علی مدیر عامل شده بود وبا بزرگان و وزرا ودرباریا رفت وآمد داشتیم.یه خونه بزرگ وزیبا تو یکی از خیابانهای اعیان نشین تهران خریدیم.منم یه دوره آشپزی وشیرینی پزی نیمه خصوصی پیش آشپز مشهور یکی از بهترین هتلهای اون زمان رفتم.دسرهایی که اون زمان خیلی تو بورس بود ومنم برای مجالسم درست میکردم،کرم کارامل وبروله،موس شکلاتی وپلمبیر بود وکیک مکزیکی وباقلوا پسته وسیب اونم با خمیری که خودم درست میکردم رو مهمانهام خیلی میپسندیدن.غذاهم رولت(دستپیچ گوشت که وسطش تخم مرغ پخته میزاشتم)،مرغ شکم پر،ژیگو ومیگو پفکی ومرغ کیوسکی وسالاد روس والمانی بود.از بیرونم اغلب برنج وکباب میاوردن ولی مهمانها غذاهای منو میپسندیدن وبه اونها دست نمیزدن.میز میچیدم از این سر حیاط تا اون سر با گل ارایی بسیارشیک البته دوتا خانمم خدمه داشتم که مدام جلو دستم کار میکردن وظرفا رو میشستن وکمک میکردن ومن فقط غذا ودسر اماده می کردم.خلاصه زندگی شاهانه ای داشتم.دوقلو هابهترین کودکستان میرفتن که زبان باهاشون کار میکردن وخیلی روان صحبت میکردن.فرح هم یه پرستار داشت که قدم به قدم پشت سرش بود وتمام کاراشو انجام میداد.اغلب شبها هم یا رستوران بودیم یا جشن ومهمانی.کم کم داشت زمزمه های انقلاب شنیده میشد.ولی قشر مرفه وهمینطور خیلی از مردم باورشون نمیشد که قراره رژیم عوض بشه وفقط فکر میکردن یکسری سر وصدا میاد وبه زودی همه چیز آروم میشه.سال پنجاه وهفت اوضاع بدتر شد.علی گفت بهتره شما بروید شهرستان پیش پدر ومادرم ولی ما نمیپذیرفتیم.روزابیشتر خیابونها لاستیک میسوزوندن وراه بندون بود دوقلوها کلاس اول میرفتن(درست یا غلط زودتر گذاشتیمشون چون هر دو بسیار تیز هوش بودن وبیشتر از سنشون میفهمیدن)روزا که مینی بوس میومد دنبالشون دلشوره داشتم تا بعد از ظهر سالم برگردن.اغلب میومدن وبا وحشت اوضاع خیابونا رو برام تعریف میکردن که مردم داد میزنن وآتیش روشن کردن.یه روز هر چی منتظر شدم برنگشتن همیشه ساعت چهار میومدن ولی ساعت پنج بود وبرنگشته بودن پاییز پنجاه وهفت بود وهوا کاملا تاریک هرچی با مدرسه تماس میگرفتم پاسخ نمیدادن علی هم برای یه ماموریت رفته بود بیرون شهر ماشینو برداشتم برم که سرایدارمون گفت خانم تنها نروید وپسرش که راننده مون بود منو برد(خانوادگی برامون کارمیکردن مادرشم خدمتکارمون بود ).نزدیکیای کودکستان که رسیدیم تو اغلب کوچه ها لاستیک آتیش زده بودن ومردم شعار میدادن.منم بی حجاب بودمو وموهامو بلوند کرده بودم سرمو از پنجر بیرون کردم بپرسم کدوم کوچه بازه یکی گفت خارجی کثیف وحمله کردن ...

یکدفعه یه عده فریاد کشان حمله ور شدن طرف ماشین اصلا زمان نبود توضیح بدیم خارجی نیستم،خارجی کجا بود،همگی چشماشون از حدقه زده بود بیرون ورگ گردنشون برجسته وفقط میخواستن خشمشون را سر یکی خالی کنن به هر حال خارجیم نبودیم به قول اونا مستکبر وکاخ نشین بودیم.راننده گفت خانم محکم بشینید وسریع انداخت رو جدول وانچنان دور زد که افتادم کف ماشین،از ترس نمیتونستم بیام بالا ، راننده مدام میپیچید تو کوچه پس کوچه ها تا بالاخره رسیدیم دم خونه ورفت تو وگفت خانم شما نیایید وخودش ومادرش گفتن ما پیاده میریم بچه ها رو میاریم،مادرشم یه مقنعه جانماز که کوتاه بود ویه کش از کنار گوش داشت ومینداختن پشت سر پوشید ویه چادر نماز ودوان دوان راهی شدن.دلم مثل سیر وسرکه میجوشید میگفتم یعنی چی شده نکنه مینی بوس بچه ها رو گرفتن نکنه آتیشش زدن وهزار فکر دیگه.دوساعت طول کشید تا با بچه ها که شدیدا خسته و وحشت زده بودن برگشتن.تا اومدن بغلشون کردم وهرسه زدیم زیر گریه.ومدام میگفتن مادیگه مدرسه نمیریم منم میگفتم باشه باشه نمیزارم بروید.تقریبا نصفه شب بود علی با سر و وضع آشفته برگشت وگفت دیگه تهران جای موندن نیست بریم شهرستان پیش پدر ومادرم.خیلی از مهندسا شرکت فردا میرن خارج ماهم بریم اوضاع که اروم شد از شهرستان برمیگردیم.حقوق کارگرا رو دادومرخصشون کرد تا صبح زود برن.(خانواده سرایدارمون گفتن مامیمونیم و حواسمون به خونتون هست نگران نباشید.کنار در حیاطمون یه ساختمان جمع وجور دو طبقه براشون ساخته بودیم که یه در به بیرون مستقل داشت ویه در به حیاط.)ماهم سریع لباسامونو جمع کردیم وپول نقد وطلا جواهر وصبح زود با ماشین حرکت کردیم به سمت اصفهان،به امید اینکه چند هفته دیگه برمیگردیم.به اصفهان رسیدیم نرسیده به سی وسه پل دیدیم مردم از روبرو میدون وفرار میکنن ومیگن ارتشیا دارن میان وصدای تیر اندازی از میدان مجسمه(انقلاب)شنیده میشد .حالا تو این موقعیت ماشین خاموش کرد وبه هیچ وجه روشن نمیشد.علی گفت بریم تا نکشتنمون وفرخ وفرخنده رو میکشید ومیدوید ومنم فرح رو درحالیکه یه شیشه شیر تو دهنش بود وبا لذت میخورد گرفتم بغل وپشت سرشون میدویدم .از شدت ترس حس میکردیم هر چی میدویم انگار داریم درجا میزنیم وپیش نمیریم جمعیتم هول میداد وکفشمو از پام دراوردن ولی نه میشد ایستاد نه برگشت وگرنه زیر پا له میشدیم یه مسافتی رافرار کردیم تا رفتیم تو کوچه ویه خونه در را برامون باز کرد بعد از دوساعتی که تو حیاطشون موندیم سر وصدا خوابید همه رفتن و علی هم رفت وماشینو با بدبختی وهل دادن مردم روشن کرد ورفتیم شهرستان...
...
سبزه 97

سبزه 97

۱ ماه پیش
پیشاپیش سال نو مبارک🌸
امیدوارم سال خوبی همراه با امنیت وآرامش مالی وروحی ، همینطورسلامت جسمی در پیش داشته باشید.
سبزه ها با بذر منداب هست سه روزه به این حد رسیدن.فقط گنجشکا رفته بودن سروقتشون وازشون خورده بودن.دومین عکسم کامل نیست قراره دست عروسکا سیر وسنجد و...بدم.
یه هفته ای هم میرم مرخصی وداستان جدید ندارم😍
شاد باشید💋💋
#هفت سین97#سبزه#سبزه منداب
...
خیرات
رامتین
رامتین
۱۲۹

خیرات

۱ ماه پیش
پنجشبه است یادی کنیم ازهمه عزیزان پرکشیده به آسمان🙏🙏عکس مال ماهها پیشه😥
دیگه بعد از اجازه عایشه کارمون دراومد ودر به در دنبال محلل میگشتیم.از اونجا که علی درهمه زمینه ها نقش فعالی درکمک رسانیدن به همه داشت ترسیده بودم نکنه تو این کار خیرم پیش قدم بشه.البته از بس که عایشه لوند وتو دل برو بود که همه همکارا آرزوشون بود که دراین کار خیر انتخاب بشن ومهندس انگشت اشارشو به طرفشون بگیره.(البته برا ثوابش یه وقت فکر بد نکنیدا😉😅)ولی مهندس فرمودن دنبال کسی میگردن که انقدرناتوان باشه که کاری ازش بر نیاد وحتی نتونه انگشت اشارشو بلند کنه چه برسه به...استغفرالله بی خیال وارد این بحث نشم من بهتره😅.خلاصه چند نفر کاندید شدن که بین هشتاد تا نود سال سن داشتن واز پدرای دوست واشناها بودن.که یکیشون نپذیرفت گفت روح همسر مرحومم آزرده میشه من مجدد ازدواج کنم(طرف قضیه رو خیلی جدی گرفته بود😀)،دوتاشونم بچه هاشون نپذیرفتن از ترس ارث ومیراث وحقوق بازنشستگی پدراشون که یه وقت از دستشون نره.تا اینکه خبر به مدیر عامل رسید وبسی خوشحال شد وگفت برادر خانمم که به تازگی یه سکته کرده ونصف بدنش فلج شده هست.خانمش وقتی دخترش کوچیک بوده فوت شده وبه تنهایی دخترشو بزرگ کرده.الانم دخترش امریکاست واصرار داره پدرش(رسول) بره پیش خودش تا عمل کنه وفیزیوتراپی ولی چون بارداره نمیتونه بیاد دنبال پدرش .خیلی عالیه که عایشه خانم همراهیش کنه ویه محرم باهاش بره(چون مذهبی بودن) بزارش آمریکا وبرگرده.مهندسم پذیرفت چون برادر زن مدیر عاملم مرد بسیار محترم وناتوانی بود.وعقد کردن وسریع کاراشونو جور کردن واز قبلم پرونده های پزشکی را فرستاده بودن.تو این گیر ودارم،من مدام با عایشه تلفنی تماس داشتم ،امیرم منزل مابود وچه وضعیتی داشتم دختر دومم فرح بدنیا اومده بود ودوقلوهامم حدود چهار پنج ساله بودن که یکی آتیش پاره وشیطون(فرخ)ویکی مهربون(فرخنده) که مدام میخواست کمک کنه ودر واقع دوستی خاله خرسه داشت وتا از بچه غافل میشدم یکیشون میرفتن سر وقتش .تازه امیرم بود با حالتهای عصبی وکلا بد وضعی داشتم .با وجود کارگر بازم خودم باید حواسم به بچه ها می بود.عایشه وآقا رسول راهی امریکا شدن برای عمل،ادامه دارد...
اقا رسول عمل شد ولی تغییری نکرد،مهندس مدیر عامل شد ویه پروژه بزرگ برداشت.و یه خونه خرید وبه نام عایشه زد برای نمایش حسن نیت وماست مالی گذشته،البته نه به مجللی اولی ولی خیلی خوب بود،اواخر بهار سال پنجاه وشش بودکه امیر بعد از یه خودکشی ناموفق بعد از فهمیدن جریان محلل و...و کلی بحث باعلی ودکترش تصمیم گرفت بره سوئد برا تحصیل علی ومهندس میگفتن بره یه کشور دیگه ولی چون دوتا از دوستاش میخواستن برن اونجا اینم پاشو کرد تویه کفش بره،نه زبانی بلد بود نه میدونست میخواد چکار کنه.علی به خواهش مهندس باهاشون رفت،عموی اون دوتاپسر اونجا بود وکلی کمکشون کردومهندسم باواسطه علی براش پول میفرستاد(خط ونشان کشیده بود که تا اخرعمر نه پولی از پدر ومادرش بگیره نه ببینتشون).عایشه موند بار دوم رسول عمل کرد گفتن یامیمیره یاخوب میشه.موند وروز به روز روبه راه تر میشد سه ماه شد شش ماه وبعدم نه ماه.مهندس فشارش بالا بود واون مدتم عصبی وفشار بدتر بالا بود چشمش خونریزی میداد،خون دماغ میشدومدام تحت نظر پزشک.عایشه برگشت با آقا رسول خوب وسالم وروبه راه البته یکم پای راستش را رو زمین میکشید ولی دست وصورت کاملا خوب شده بود،گفتیم کی جدا میشید،گفت کی میخواد جدا بشه من ورسول با هم خوبیم ودلیلی نداره جدا بشیم،اقا رسولم که عاشقش شده بود،گفت من بخاطر امیر میخواستم به مهندس برگردم امیر که نیست ونمیخوادم مارو ببینه پس میخوام سر به تن مهندسم نباشه.وهیچ قانونیم مارونمیتونه از هم جدا کنه.روزی که مهندس از قضیه با خبر شده بود علی پیشش بود گفت خیلی راحت قضیه رو پذیرفت انگار انتظارشو داشت،یه نفس عمیق کشید وگفت خود کرده را تدبیر نیست ومشغول امضای برگه هاش شد،نیم ساعت بعد که منشیش میره برگه را ازش بگیره دیده مهندس سرش رومیزه وانگار صد ساله مرده،هنوز وقتی به مهندس واون روزا فکر میکنم دلم به درد میاد چرا یه انسان بالغ وعاقل بخاطر هوی وهوس زودگذر اینطوری کل زندگیشو نابود کنه😢رسول وعایشه همه چیو فروختن ورفتن امریکا پیش دختر رسول ،فقط خونه ی عایشه موند وگفت میزارم برا امیر مال پدرشه.البته اجاره دادن وپولشو برا امیر میفرستادن وفکر میکرد علی از جیب میده وهمیشه میگفت عمو علی یه روز جبران میکنم.تند تند جریان عایشه را بگم تا برسم سر زندگی خودم،عایشه ورسول بیست سالی باهم زندگی کردن،امیرم که ندانپزشکی خوند تا سال شصت ازش خبر داشتیم ولی بخاطر جنگ وجابجایی واتفاقای زندگی خودمون دیگه کلا ازش بیخبر شدیم تا سالها بعد اتفاقی همو پیدا کردیم.علی بعنوان مدیر عامل انتخاب شد و وضع ما عالیتر.ادامه دارد...
...
کیک
رامتین
رامتین
۱۴۸

کیک

۱ ماه پیش

فرداش شال وکلاه کردمو رفتم با عایشه صحبت کردم.عایشه از من بزرگتر بود حدودای سی وپنج سالش بود.خیلی باهم حرف زدیم،شوکه شده بود که چطور تمام اموالی که حق پسرش بوده را مرجان بالا کشیده.کلی از زندگیش گفت واوایلی که با مهندس تازه ازدواج کرده بود واز هیچ شروع کرده بودن تا الانش. میگفت دلم نمیخواد جلو بابام دستمو دراز کنم،با حقوق منشی گری هم به سختی دارم میگذرونم،امیر پسرشم باهاش بد شده بود ومیگفت شما دوتا زندگیمو نابود کردین وآبرومو جلو دوستام بردین(اون زمانا خیلی رسم نبود کسی جدا بشه اونم بعد بیست سال)خلاصه عایشه هم کلافه بودولی ازاون طرفم سخت دلگیر بوداز حرکت عجولانه مهندس وطلاق دادنش.من گفتم مهندس پشیمونه ومیخواد جبران کنه ،گفت درموردش فکر میکنم درضمن پدرشم مدام براش خواستگار میفرستاد ومیگفت نمیزارم تو تهران مجرد بمونی ،پدرش ادم قلدر وکله گنده ای بود وبه راحتی نمیشد از زیر بار حرفش در رفت ،گفته بود فقط چون پسر بزرگ داری ورفته سربازی میزارم تهران بمونی ولی باید با یه همشهری خودمون ازدواج کنی ویکی از پسر برادراشو که به تازگی همسرش فوت شده بود بهش پیشنهاد داده بود،مرده وضعش خوب بود ولی عایشه ازش خوشش نمیومد ومیگفت بیسواده وبی فرهنگه و....خلاصه اونروز عایشه گفت تا فکرامو بکنم ولی از دست مهندس سخت دلگیرم وفکر نکنم بخوام برگردم .گفتم فکراتو بکن هفته دیگه جواب بده وبرگشتم.اواسط هفته بود از پادگان با علی تماس گرفتن که امیر پسر عایشه ومهندس حالش بده بیایید ورفت وبرگشت بسیار ناراحت وگفت امیر حالت افسردگی شدید پیدا کرده وبردنش آسایشگاه ومنم کلی حرف زدم با مافوقش وگفتن ممکنه براش کمسیون پزشکی بگیریم ببینیم چی میشه.وخبر داد به مهندس واونم گفت برم ببینمش که علی نذاشت گفت قسم خورده نه تو نه مادرشو تا ابد نبینه ونرو حالش بدتر میشه فقط اگر کسیو میشناسی براش برگه بگیر تا موقع کمسیون به نفعش رای بدن دیگه سربازی رو ادامه نده ومعاف بشه.مهندسم عصبانی که چه لزومی داشت اصلا بره سربازی ،چرا رفت و...(اون موقع که حواسش به مرجان بود اصلا یادش نبود پسری هم داره،دیپلم گرفت،رفت سربازی،کجاست،هست،نیست،خلاصه کور شده بود از عشق پوشالی مرجان)حالا دوباره رفته بود تو نقش پدر فداکار وبا چندتا اشنایی که تو دربار داشت حرف زد وبا نفوذی که داشت از یه ارتشبد نامه گرفت وخیلی راحت امیر معاف شد.واومد خونه ما وتحت درمان قرار گرفت.از اونطرفم عایشه یه روز زنگ زد برم پیشش وگفت حاضرم برگردم با مهندس ازدواج کنم فقط بخاطر امیر که حالش خوب بشه وبزاره ببینمش ادامه دارد...

البته عایشه کلی شرط گذاشته بود.انگار میخواست از مهندس انتقام بگیره،اول اینکه فقط باهم ازدواج کنن وهمخانه باشن ودیگه رابطه زناشویی نداشته باشن،دوم یه خونه دوبرابر بهتر از اونی که مرجان ربود باید براش بسازه وبه نامش کنه،یه مقدار هنگفت پول وطلا مهریش باشه وچندین وچند شرط دیگه که انگار میخواست حسابی پوست مهندسو بکنه.گفتم عایشه اگر مهندس قبول نکنه چی ؟گفت میکنه من میشناسمش .قبول نکردم، نکرد بره به جهنم.الانم فقط بخاطر امیر برمیگردم وگرنه مهندس برام مرده.درضمن از دست خواستگاری که بابام برام تراشیده خسته شدم،درسته ازچشمم افتاده ولی هرچی باشه مهندس هنوز سرتر از خیلیاس به قول معروف شتر نشستشم از خر ایستاده بلندتره.گفتم باشه اینا رو میگم اگر قبول کرد کی بریم محضر.گفت من اول باید محلل برم بعد.من ساده هم گفتم باشه پس زود برو وبیا ،مهندس منتظره.یکدفعه عایشه ترکید از خنده،منم هاج و واج گفتم چی شده.گفت یعنی چی برو وزود بیا مگه میخوام برم مسافرت گفتم پس کجا میری.گفت تو دیگه کی هستی من سه طلاقه شدم،دوبار همون اوایل سر اختلاف بابام وعمو بابام به زور طلاقمو گرفت ودوباره به اصرار مهندس عقد کردیم ایندفعه سوم بود،یعنی سه طلاقه شدم.باید دوباره با یه مرد دیگه ازدواج کنم ورابطه داشته باشیم وطلاق بگیرم وبعد عده با مهندس ازدواج کنم.منو میگی اصلا میخکوب شده بودم😱داشتم شاخ در میاوردم،چشمام مثل جغد گرد گرد شده بود حتی پلکم نمیتونستم بزنم.😳
گفتم چی داری میگی یعنی چه ؟خیلی ریلکس گفت مگه فیلم محلل را ندیدی،سال پنجاه اومد گفتم نه همه میگفتن خنده داره ولی نشد ما ببینیم اصلا نمیدونستمم جریانش چیه،عایشه گفت تو قوم وطایفه ما تقریبا زیاده،بابام یکی از زناشو سه طلاقه کرد دوتا عموهامم همینطور.ولی من اصلا نمیتونستم همچین چیزی رو درک کنم یعنی چه اخه،هنوزم بعد چهل سال نتونستم درک کنم.حتی بعد انقلاب از یه محضر دار علتو پرسیدم ،گفت یه نوع تنبیه عاطفی مرده که دیگه نتونه زنشو طلاق بده.گفتم مرده شور اون مردو تنبیهشو ببرن.اگر قراره تنبیه بشه چرا زنش بره با یه مرد دیگه ،بگیرن مرده رو چندصد ضربه شلاق بزنن از این غلطا نکنه وتو عصبانیت ،یا خوشی فوری طلاق نده.🤔خلاصه اون روز من تا شب از تعجب حتی پلکم نزدم،به هر کس میرسیدم جریانو میگفتم ودلم میخوااست یکی قانعم کنه ولی هیچ کس نمیتونست قانعم کنه.درضمن عایشه با خونسردی گفت محللو خود مهندس پیدا کنه.خداشاهده تک تک موهای سرم انگار برق گرفته باشم سیخ شده بود.من اینو یه نوع بی غیرتی از طرف مرد ویه جور خواری برا زن میدونستم.ادامه دارد...
...
کرم زرد

کرم زرد

۱ ماه پیش
بالا پایین پریدن و ورجه وورجه عروس تموم شد ولی افکار من تموم نشده بود که چطور یکی که جواهر تو مشتشه جواهرو میزاره زمین ویه ریگ بی ارزشو برمیداره🤔مونده بودیم چکار کنیم کسی حال دست زدن نداشت که یکدفعه یکی از انتهای سالن شروع کرد به دست زدن ترق ترق ترق خیلی سنگین وشمرده همه نگاه میکردن ببینن کیه ،طرف تو سایه ایستاده بود کم کم اومد بیرون.یا خدا نفس همه حبس شد عایشه بودبا اون قد وبالای رعنا بایه لباس بلند مشکی ویه رشته مروارید به گردنش،سنگین موقر ودوست داشتنی بدون کمترین عکس العمل تو صورتش نه ناراحتی نه غم مثل مجسمه ای تراشیده شده از یخ.همه حضار ناخوداگاه شروع کردیم به دست زدن،دست زدنی که مفهومش شادی وتشویق نبود یه جور توهین یه جور دست مریزاد با کنایه بود.به وضوح چهره مهندس خیس عرق شده بود ویه جور حس شرمندگی داشت.عایشه باهمون ریتم دست زدن ارام ارام به عقب برگشت وبعد بیصدا مثل یه نسیم از دربیرون رفت.نسیمی که تو دل همه طوفان به پا کرد ،همگی از جمله من تواون لحظه شدیدا حس شرمندگی داشتیم شرمنده از حضورمون تو این شادی ساختگی تو این جشن فرو ریختن یه زندگی چندین ساله وبنا شدن آشیانه یه لاشخور روی این خرابه ها.هیچکس دنبال عایشه نرفت انگار پاهامون چسبیده بود کف زمین از شرمندگی از تعجب،تعجب از اینکه عایشه چقدر متین منظورشو رسوند ورفت بدون جیغ ودعوا وکوچیک کردن خودش.کاملا یخ زدگی مجلس حس میشد.اعلام کردن شام ولی کسی گرسنه نبودتقریبا میز شام دست نخورده ماند.دوباره گوینده اعلام کرد دور استخرجمع بشیم.واقعا دیگه از این برنامه های مرجان خسته شده بودیم(البته بگم الحق تمام برنامه هاش مدرن وبسیار پرهزینه بودحتی بسیار جلوتر از زمان خودش بود ولی نمیچسبید چون اصل قضیه مشکل داشت) داماد که به وضوح بعد از حضور عایشه حال مساعدی نداشت رفت تو قایق گل ارایی شده ودست مرجانو گرفت که بره تو قایق انگاربارها تمرین کرده بودن، عکاس هم با دستیار ش که پروژکتور بزرگ وپرنوری در دست داشت خودشونو رسوندن تا از این لحظه پرشکوه که این دو کبوتر عاشق میخواستن سوار بشن عکس بگیره ولی دوتا قوی عظیم الجثه از نور ترسیدن وشروع کردن بال بال زدن وسطح اب استخر مواج شد وحضار هم جیغ میزدن وقوها بدتر عصبی شده بودن آخرش مرجان که یه پاش تو قایق بود ویکیش لب استخر ازشدت تکانها افتاد تو آب،اون لحظه ته دلمون خنک شد 😈واز این صحنه لذت بردیم وکسی یک قدم هم جلو نرفت برای کمک جز داماد سینه چاک وموش اب کشیده رابیرون اورد،همه پچ پچ میکردن یکی میگفت آخه قو نماد تک همسری و وفاداریه اینا باید مرغ وخروس میاوردن،ادامه دارد...#گلپونه
اون شب بعد افتادن مرجان دراستخر همه ما برگشتیم ومراسم تمام شد هر چند انگار بازم برنامه های عاشقانه داشتن.عایشه رفت بندرعباس ولی باز با پسرش که اون سال دیپلم میگرفت برگشت.پسرش خیلی عصبی شده بود بخاطر حرکت پدرش،ولی علی خیلی باهاش حرف زد ونصیحتش کرد وباش دوستانه برخورد کرد ومدام باخودمون میبردیمش باغ ومسافرت تا دیپلمو گرفت وهمون سال رفت سربازی وعلی هم حسابی پارتی بازی کرد وافتاد تهران.عایشه هم گفت من نمیتونم برگردم پیش بابام مدام برام خواستگار میتراشه وهمون تهران با پس اندازش یه بوتیک زد که روی پای خودش باشه ولی از اونجا که اصلا به کاسبی وارد نبود سر سه ماه ورشکست شد با روحیه داغون.ایندفعه همه کمک کردن تا یه کار پیدا کنه ومنشی یه خانم دکتر شد والبته با کمک پدرشم یه خونه اجاره کرد وسرگرم بود.از اون طرف مهندس شده بود گاو نه من شیر ومرجان ودخترش مدام میدوشیدنش . یه روز علی زنگ زد گفت راننده میاد دم خونه یه دست رختخواب بده بیاره شرکت گفتم برای کی،گفت مرجان رئیس رو بیرون کرده یه هفتس توشرکت میخوابه ولی به کسی نگفته تا نگهبان بهم گفت،گفتم لابد قهر کردن آشتی میکنه میره خونش ،گفت کدوم خونه باورت نمیشه رئیس خام شده به قول مامانم دواخور شده، خونه را زده به نام مرجان خودشم باورش نمیشه انقدر راحت گول محبتای ساختگی این هفت خط رو خورده،گفتم چرا باورم نشه مرد احمقی که جواهرو با آشغال عوض میکنه عقل نداره که،حقشه مردک بی شعور،(معلوم بود علی یکمی حرفا رو به خودش گرفته)فقط حیف اونهمه زحمت عایشه که مرجان بالا کشید.حق پسر خودشو داد به دختر مرجان.بعد از یه مدتم مرجان دادخواست طلاق داد وکلا به نه ماه نکشید که این دوتا کبوتر عاشق😲از هم جدا شدن .مهندسم هر چی این در اون در زد گفتن درکمال صحت عقل مالتو به نام مرجان کردی وچیزی دستتو نمیگیره .مهندسم نابود شد تواین مدت انگار سی سال پیرتر شده بود.
انگار از خواب بیدارشده بود .علی میگفت روزی صدبار میگه چه غلطی کردم.سکته نکنه خوبه.عایشه هم تو این مدت یه زندگی کاملا ساده ای را داشت.یه روز نهار علی مهندسو دعوت کرد .ومهندس گفت یه بزرگواری کنید با عایشه حرف بزنید دوباره با هم زندگی کنیم من چندبار رفتم دم خونش دروباز نکرده ما باهم یه عمر زندگی کردیم بخدا شرمندم برا همه چی بازم براش یه زندگی میسازم بهتر از قبل.خواستم بگم مردک تو تمام سرمایه جوانیتو تقدیم یه زن هرزه کردی حالا سر پیری چطور میخوای دوباره ازنو همه چیو بسازی،علی انگارفکرمو خونده بود،هی اشاره میکرد یه وقت چیزی نگم،خلاصه گفت والتماس کرد منم گفتم حالا با عایشه حرف میزنم.ادامه دارد...
ببخشید دوستان نظرات راغیر فعال کردم چون نمیتونم پاسخ تک تک کامنتا رو بدم وشرمنده میشم.
ببخشید
...
مشاهده موارد بیشتر
دستورپخت های پیشنهادی
روکش کردن کیک با ژله بستنی

روکش کردن کیک با ژله بستنی

۱۰.۴k
شیرینی چنگالی

شیرینی چنگالی

۷.۸k
خورش اسفناج

خورش اسفناج

۲۰.۹k
سالاد استانبولی

سالاد استانبولی

۲۵.۷k
 کوکو ماست

کوکو ماست

۹k
کلوچه خرمایی با ماست

کلوچه خرمایی با ماست

۱.۶k
سایر کاربران
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
یاسمن هستم . مهندس عمران اینستاگرامcheeeff.yas کانال cheeeff@
👑تک دختر بابام😘متولد76/6/1😄شهریوریم👑
عزیزانم ممنون از نگاه زیباتون واین که رد پایی از محبتتون زیر کارام به جا میزارین🌹 insta:cakekaramel
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
کاربر فعال سرآشپز پاپیون