رامتین
رامتین
روکش کردن کیک با ژله بستنی

روکش کردن کیک با ژله بستنی

۱۱.۴k
۲۱۰
۱۸۰'
شیرینی چنگالی
رامتین
رامتین
۱۰۲

شیرینی چنگالی

۲۱ ساعت پیش
خیلی کار میکردم روز وشبم تو کارخونه بودم،هم برای کار وهم اینکه خانمو پسراشو نبینم.خودم نمونه پارچه ها رو میبردم این شهر واون شهر وبه تجار وبازاریا نشون میدادم ومشتری پیدا میکردم.یواش یواش زمینا اطراف کارخونه روخریدم و وسعتش دادم.بوی پول که به خانم خورد مهربون شد.داشتم شبیه اقوامش میشدم،دیگه براش کسر شان نبودم.قبلش ما ماه به ماه هم باهم رابطه نداشتیم .اون منو قبول نداشت ومن بخاطر بدخلقی وبد دهنیش تمایلی بهش نداشتم،بماند که جرات طلاق دادنشم نداشتم چون چهار برادر قلچماق داشت که اگر طلاقش میدادم یا زن دیگه ای میگرفتم تیکه بزرگم گوشم میشد.
مجبور بودم زندگی سرد ونکبت بارم رو تحمل کنم و خیلی از نیازها وخواسته هامو سرکوب کنم وهمینطورادامه بدم.
بعد از مدتی یه خونه کوچیک خریدیم ،خانم پیشنهاد داد بچه دار بشیم،نادر بدنیا اومد،بعدشم هوشنگ.خونه بزرگتر خریدیمو جابجا شدیم ،بچه آخرمون امیر هوشنگ بدنیا اومد وبعد از مدت کوناهی از بین رفت.
دوباره ناسازگاریا کشمکشها شروع شد. خانم توقع داشت سهم قابل توجهی از اموالم رو به نام پسراش کنم،که البته این کشمکش تا این اواخرم ادامه داشت.خانم پسراشو دوست داشت ومدام میگفت یاد آور شوهر مرحومشن.شوهرش پسر عموش بود واز بچگی باهم عاشق ومعشوق بودن.مدام منو با اون مقایسه میکرد گویا زورخانه میرفت وهیکلی بود.من از این مقایسه ها متنفر بودم.بارها بهش گفتم خوب چرا با من ازدواج کردی ومیگفت پدرم مجبورم کرد چون میگفت تا تو درخانه هستی برای خواهرای کوچکترت شوهر پیدا نمیشه.نمیدونم شاید هر دو مظلوم واقع شده بودیم،کاش پدرش مردی مشابه با شوهر اولش براش پیدا میکرد نه منو.
تمام زندگیم حس بدی داشتم ،حس میکردم پدرش اسم چند نفرو نوشته وچشماشو بسته ویکی رو برداشته وقرعه بنام من افتاده.پدرش فقط میخواست یه اسم رو دخترش باشه اون حرفای اول که فعالی وزیر نظر داشتمت وغیره همه کشک بوده.
القصه من وخانم سالها محکوم بودیم زندگی رو تحمل کنیم که دوست نداشتیم.
به اینجای داستان که رسید گفتم آقا شما که اینهمه از خانم ناراحت بودید چطور اواخر عمرش انقدر نوازشش میکردید ومیگفتید زندگی پرفراز ونشیبتونو پابه پای هم طی کردید.گفت دروغ نگفتم پابه پای هم طی کردیم ولی نه با عشق ومحبت باسردی وفلاکت.باهم هم مسیر بودیم نه همقدم چون مجبور بودیم در این بین همدلی وجود نداشت.
بعد آقا خیره شد به دور دستها ودر فکر خودش فرو رفت.
بعد از شنیدن این حرفها نظرم خیلی راجع به آقا عوض شد...
دیگه میدونستم چرا این ظاهر خشک وعصا قورت داده رو داره با این صورت یخی،چون میخواد تنهاییاشو پشتش مخفی کنه تااز ابهتش برای زیر دستاش کم نشه.
خیالم راحت شد که آقا هم مثل من وبقیه کلی از زندگی زخم خورده وتافته جدا بافته نیست.
روزا میگذشت وعلاقم بهش بیشتر میشد،بهش احترام میذاشتم چیزی که لازم داشت،شبا به خاطراتش گوش میدادم واون از تعریف چندین باره خاطرات لذت میبرد،چون سالها گوش شنوایی نداشت.
برعکس سنش خیلی اهل دل و گشت وگذار بود باهم میرفتیم دم کافه وشاگردش برامون بستنی تو کاسه های بلور سبز پایه دارمیاورد دم ماشین وبستنی میخوردیم چقدر لذت بخش بود،اوایل برام سخت بود وحتی حس میکردم رو پیشونیم نوشته کلفت قدیم وخانم امروز وهمه بهم نگاه میکنن،کم کم عادت کردم،روزی که برای اولین بار منو برد رستوران رو هیچوقت یادم نمیره،آقا غذا سفارش داد وقتی گارسن غذا اورد هول شدم وبلند شدم وگفتم چرا شما زحمت کشیدی،اونم گفت بفرمایید خانم انجام وظیفه است،خیلی از حرکتم شرمنده شدم ولی آقا به روی خودش نیاورد،عمری جلوی پای همه بلند شده بودم عمری سینی برای همه گرفتم وپذیرایی کردم خدمت به دیگران انگار جزو ذاتم شده بود سخت بود بیرون اومدن از نقشم.
خلاصه دیس چلو کباب رو برامون گذاشتن ،به که چه عطری داشت،نمیگم من به عمرم کباب ندیده بودم،اغلب درمهمونیای آقا بود ولی اصولا چیزی که درآخربه ما میرسید به اندازه یک بند انگشت بود که نه بوشو میفهمیدیم ونه مزشو.ولی اون روز یک پرس کامل رو خوردم.هر چند بعدش شرمنده شدم گفتم آقا حتما میگه اندازه یه اسب روسی میخوره.اما آقا برعکس گفت خوشحالم که با اشتها غذا میخوری نه اینکه همش ایراد بگیری.
با آقا سینما رفتم وچقدر خندیدم واشک ریختم،خلاصه تمام اولین لذتهای عمرمو تو دوماه اول زندگیم با آقا تجربه کردم.
یه روز آقا گفت که هوشنگ خان داره میره خارج گویا یه خانمی رو صیغه کرده که با خودش ببره برای مداوا وخانمه پذیرفته که بعد از بدنیا اومدن بچه ،اونو به هوشنگ خان بده ودر عوضش یه خونه کوچیک براش بخرن تا از دربه دری نجات پیدا کنه،چون خودش دوتا دختر هفت هشت ساله داره وبه تازگی شوهرش طلاقش داده.
من ازته دل براشون آرزو کردم بچه داربشن ودلشون شاد بشه.
یه روز صبح مشغول خوردن صبحانه بودیم که بوی کره حالموبد کرد،به روی خودم نیاوردم،همونجا کاملا متوجه شدم که باردارم چون من عاشق کره بودم ودلیلی نداشت ازش بدم بیاد.بعد از رفتن آقا نشستم جلو آیینه...
...
ته دیگ نان تست

ته دیگ نان تست

۱ روز پیش
از دراومدم بیرون اونروز قشنگترین آفتاب عمرمو دیدم ،چند نفر داشتن داد وبیداد میکردن ونظمیه چی ها داشتن کتکشون میزدن.
من اما خوشحال برگشتم خونه وسر راه یه پاکت نقل خریدم وچند تا کلوچه ورفتمو خبر رو به خواهرام دادم اونام خوشحال شدن.
چند ماهی بود که سر کار میرفتم که بچه های حاجی گفتن خونه رو میخوان چون من سرکار میرم ودستم به دهنم میرسه،پول پس اندازامو جمع کردم ورفتیم یه اتاق از خونه یه پیرزن کرایه کردیم.
اما خوب زندگیمون با حقوق کارگری کارخونه نسبت به قبل خیلی خوبتر بود.
من عاشق کارم بودم از جون مایه میزاشتم
حاضر بودم دوشیفت کار کنم اما پول یک شیفت رو بگیرم،اگر ماشینی خراب میشد نگاه میکردم مهندسا چطور درستش میکنن ویاد میگرفتم.کم کم ترفیع گرفتم.اغلب صبحها یه بقچه نان وتخم مرغی، نان وپنیری برا نهار میبردم بعضی وقتام ظهرا خواهرم غذایی میپخت وبرام میاورد دم کارخونه تو این رفت وامدها نگهبان کارخونه از خواهر بزرگم خوشش اومد واومد خواستگاری ومنم بهش جهاز خوب دادم ورفت سرزندگیش.به سال نکشید که خواهر دومیمم با برادر دامادمون عروسی کردن.به اینم جهاز دادم بعد به اولی سیسمونی.
من وخواهر کوچیکه موندیم.بعد چند سالم اونم با پسر یکی از همسایه هاازدواج کرد ورفت.من چندسال پشت سرهم یا جهاز دادم یا سیسمونی.درتمام این مدت خیلیا گفتن تو هم زن بگیر ولی من گفتم تا خواهرام نرن سرزندگیشون من زن نمیگیرم.همیشه حواسم بهشون بود گاه وبی گاه براشون پارچه ای،کفشی،ظرف وظروفی میخریدم ومیبردم کلا دست خالی نمیرفتم تا خانواده شوهراشون بدونن پشتشونم وحواسم بهشون هست،اغلب جمعه نهارا دعوتشون میکردم بیان خونم.از چلو کبابی محل غذا میگرفتم تا وقتی میان خونم دست به سیاه وسفید نزنن.جلو شوهراشون احترامشونو میگرفتم.تا بفهمن عزیزن.
پول میزاشتم تو کیفشون اگر چیزی خواستن بخرن ودستشون مدام جلو شوهراشون دراز نباشه.یه روز یکی از مالکا کارخونه صدام زد دفترش.رفتمو گفت من تورو خیلی وقته زیر نظر دارم جوان فعال وآینده داری هستی.مجردم که هستی بیا با دختر من ازدواج کن من کمکت میکنم یه کارگاه پارچه بافی بزنی با ماشین الات جدید.سرمایه از من کار ازتو.گفتم اقا لطف دارید من کجا وشما ودخترتون کجا ،درضمن کارگاه من چطور کار کنه وقتی کارخونه به این بزرگی هست.گفت مشکلی نیست تولیداتتو ما میفروشیم نگران نباش.اگرم نمیپذیری شرمنده عذرتو میخوایم وباید استعفا بدی وبری.
تو منگنه گیر افتاده بودم.این پیشنهاد کاری نبود،یه جورمعامله بود در واقع یه جور اجبار بود یا دخترمو میگیری یا از نون خوردن میندازمت...45
خیلی سنگین سبک کردم که چکار کنم،آخرش دیدم کار دیگه ای بلدنیستم ودرضمن عاشق این کارم.گفتم بلاخره که باید ازدواج کنم ،حالا با دختر یکی از مالکا باشه که بهتر،رفتم وگفتم باشه راضیم.
همون روز گفت عاقد میاریم منم سریع خواهرامو خبر کردم و یه خطبه خوندن ویه عقد بی سر وصدا راه انداختن.البته من که کسی جز خواهرامو نداشتم با سر وصدا وبی سر وصدا کل فامیل من همین بود.
تازه بعد از عقد فهمیدم که خانم از من بزرگتره و بیوه است ودوتا پسرم داره.
بله اون دوتا پسری که در تصادف فوت شدن پسرای خانم از ازدواج اولش بودن.از من نبودن.
از روز اول خانم شروع کرد به فخر فروشی که تو پابرهنه ای وکارگری وما مالکیم،هر چی محبت میکردم فایده نداشت،اصلا منو قاطی آدم حساب نمیکرد.
هر چی هم پیشرفت میکردم به چشمش نمیومد.
پدرش بر خلاف قولی که داده بود که پیشرفت کنم ذره ای کمکم نکرد وتنها لطفش به من این بود که از کارخونه بیرونم نکنه.پسراخانمم مثل خودش بار اومده بودن انگار از دماغ فیل افتادن.
چندین سال گذشت،ما مشکلات زیادی داشتیم از زندگی روزمره تا روابط زناشویی.همیشه براش کم بودم وبی ارزش ومدام منو با خانواده خودش مقایسه میکرد.کم کم تحمل منم طاق شد وجر وبحثامون شروع شد.خبر رسید تو یکی از شهرا یه کارخونه زدن که وسایلشو از المان آوردن.منو فرستادن برم اونجا وسروگوشی آب بدم.کیف کردم از وسایل وتجهیزاتش هر چند قطعات رو به سختی وزمینی وباهر وسیله ای شده بود اورده بودن ولی کارخونه حسابی بود اونی که من درش کار میکردم در برابرش یه کارگاه بزرگ بود تجهیزاتش این مدلی نبود.
این کارخونه برای من رویا بود.برگشتمو از تجهیزات برای مالکا گفتم.ولی مالکای اونجا محافظه کاربودن وحاضر به توسعه نبودن.تازه فکر میکردن همینکه که یه همچین کارگاه بزرگی راه انداختن به اسم کارخونه شق القمر کردن.
تمام روز وشبم شده بود رویا بافی درمورد اون کارخونه با تجهیزات آلمانی.مثل بچه کوچولو ها حتی شبا خواب اون وسایلو میدیدم.
رفتم سراغ پولدارای شهر،بازاریا وکسایی که میشناختم براشون از کارخونه وسودش گفتم انقدر تعریف کردمو کردم تا از ده نفر چهارنفر راضی شدن که بیان پول بزارن وماهم تجهیزات بیاریم وکار کنیم.
یه زمین دادن ومنم راهی شدم واز مهندسای المانی راه وچاه رو پرسیدم،عجیب اونکه اونا در یادگیری زبان ما خیلی دقت وسرعت داشتن،خلاصه سخن کوتاه کنم که با چه مشقتی ماهم تجهیزات وارد کردیم.وشروع به کار کردیم.کم کم قرضا ودینای سهام گذارا رو دادم،زمینو ازشون خریدم،زمین اون زمانا بهای چندانی نداشت.اونا راضی بودن ومنم راضی...46
...
?????

?????

۱ روز پیش
باید میرفتم دنبال کار،مادرم گفت در دیزی بازه حیای گربه چه اندازه،مردم خودشون عیالوارن تا کی نون ما رو بدن،من سرپرست خانواده شده بودم یه بچه هشت ساله لاغر مردنی وضعیف.تو اون محله ما پر بود از کارگاههای کوچیک پارچه بافی.با التماس میرفتم تا بهم کار بدن کارای کوچیکی مثل جاروزدن وجابجایی وسایل وآب کردن آفتابه بهم میدادن ودرعوض کار کردن دو سه جا مبلغ ناچیزی جمع میشد درحد یه نون خریدن.مجبور شدم بازم دنبال کار بگردم در واقع کار دوم که بعد از پادویی برم وایسم.یه قصاب بهم گفت بیا وایسا کار کن.کارم شستن شکمبه بود،تا آرنج تو کثافت بودم تا درعوضش یه تیکه روده بهم بده ببرم مادرم بپزه از گشنگی نمیریم.در واقع این کارای کوچیکم مردم بهم میدادن صدقه سری بچه ها وخانوادشون میشنیدم میگفتن یتیمه صدقه سری بزارین وایسه دلش خوش باشه یه نونیم ببره.بلا گردون ما میشه.
همه فکر میکردن بچم ونمیفهمم یا نمیشنوم ولی دلم خیلی میسوخت .
یه روز انقدر سگ دو زده بودم که نگو به اندازه یه نون پول جمع کرده بودم داشتم میرفتم نون بخرم که چندتا بچه قلدر سر راهمو گرفتن وتا خوردم کتکم زدن وپولمو گرفتن.
خسته نالان نشستم گوشه دیوار به گریه کردن،خیلی ناراحت بودم که زورم به اون بچه ها نرسیده ورومو کردم آسمون گفتم خدایا ننه میگه تو خیلی مهربونی تو همه چی داری تو به همه کمک میکنی به منم کمک کن،پولمو بردن الان خواهرام گریه میکنن نون نداریم.نمیدونم کی خوابم برد وچقدر خوابیدم تا اینکه یکی تکونم داد.بیدارشدم دیدم حاجی حسین بالا سرم وایساده.حاجی حسین از پارچه فروشای مشهور وخوشنام شهرمون بود .خیلی وقتا میومد واز جولاها(پارچه باف ها)ی اون محل پارچه میخرید.قبلا بارها دیده بودمش.
بلندشدم وسلام کردم،گفت تو پسر فلانی هستی،گفتم بله.گفت از بقیه سراغ پدرتو گرفتم انگار به رحمت خدا رفته من چندین ماه نبودم رفته بودم حج الان اومدم،خبر نداشتم مادرت کجاست منو ببر دم خونتون من یه بدهی به پدرت دارم .پولیه که باید به مادرت بدم.حالا واقعا بدهی داشت یا میخواست کمکمون کنه خداعالمه.بردمش پیش مادرم وضع زندگی وبدبختیمونو دید.گفت بیاین ببرمتون یه خونه کوچیک دارم اونجا زندگی کنین ،خوب نیست یه زن جوان وچندتا بچه قد ونیم قد تو کوچه بمونن.وسایلتونم بزارید باشه تو خونه وسیله هست.
خداییش وسایلمون به درد آتیش زدن میخورد چندتا تیکه پاره.
رفتیم تو یه خونه که یه اتاق نه متری داشت ویه حیاط شش متری گوششم یه توالت، ولی برا ما با کاخ برابری میکرد.
یه زیر انداز وچند دست رختخواب.. 43
مقداریم پول گذاشت تو مشت مادرم ورفت.خدا این حاجی رو فررستاد تا دستمونو بگیره.
اون شب بعد از مدتها تخم مرغ خوردیم خنده از رو لبامون محو نمیشد.
فرداش مادرم یه کاسه شیر خریده بود ونون توش ریختیم وخوردیم بعدم با یه قوت قلبی وپشت گرمی رفتم سرکار .حس میکردم زور بازوم زیادتر شده،البته خوب یه غذای جون دارم خورده بودم.
حاجی هر ماه یه مبلغی کمک میکرد ولی من غرور داشتمو خودمم میرفتم دنبال کار میخواستم پول پس انداز کنم به خیال خودم میخواستم انقدر پولدار بشم که دوباره خونه ومغازه پدرمو پس بگیرم.
یه جوراب بافتنی پوسیده داشتم شبا هر چی سکه درمیاوردم مینداختم توش وبعدم از میخ آویزون میکردم.میگفتم یه روز انقدر پولدار میشم که همه پارچه بافا ارزو داشته باشن باهام حرف بزنن یا بهشون کار بدم.
کم کم بزرگ شدم وکارای بیشتری از بافندگی یاد گرفتم،تقریبا دوازده ساله بودم که مادرم خیلی بدحال شد وبعد از هر سرفه خون بالا میاوردجوشونده ودوا درمونم اثر نمیکرد ودرنهایت اونم تنهامون گذاشت.من موندم وسه تا خواهر ده وهشت وشش ساله.
اونام اندازه من سختی میکشیدن،اونام بچه هایی بودن که بچگی نکرده بزرگ شدن.روزا میترسیدم تنهاشون بزارم وقتی میرفتم همش دل نگرانشون بودم،براشون خط ونشون کشیده بودم که پاشونو از در بیرون نزارن اونام ازم حساب میبردن.
خونه رو تمیز میکردن ورختامو میشستن یه عدسی،لوبیایی بار میزاشتن تا شب باهم بخوریم.
دوسالی به همین طریق طی شد تا اینکه حاجی به رحمت خدا رفت ومستمری ماهم قطع شد فقط وصیت کرده بود که ازخونه بیرونمون نکنن تا من هجده ساله بشم،بچه هاشم قبول کردن.
چهار سال سخت رو طی کردم خرج سه نفرو میدادم،ولی خداروشکر میکردم سر پناه داریم دیگه نمیتونستم پول پس انداز کنم.
سخت کار میکردم،یه کارخونه بازشده بود که فرنگیا قطعاتشو اورده بودن.یه روز گفتن کارگر استخدام میکنن نزدیک هزار نفر ریخته بودن دم در کارخونه واز سرکول هم بالا میرفتن.وهمدیگه رو هول میدادن.انقدر شلوغ بود که نظمیه چیا اومدن وشروع کردن داد وبیداد وگفتن همه باید به صف بشن.جمعیت صف کشد کنار دیوار تو هر ردیف پنج نفر وایسادن من آخرا جمعیت بودم ولی شانس اوردم یکدفعه افتادم اولا صف،همش کار ولطف خدا بود،عین دریایی که برا موسی شکافته شد راه منم باز شد.چند نفر رفتن تو اتاقک دم کارخونه وازشون سوال جواب کردن،چند نفرو قبول نکردن وچندتا استخدام شدن،من رفتم گفت پارچه بافی کردی گفتم بله از بچگی ،گفت سواد داری گفتم دوسال مکتب رفتم.گفت استخدامی یه برگه داد دستم که روشو مهر زده بود...44
...
عصرانه

عصرانه

۲ روز پیش
شام از گلوم پایین نمیرفت ولی بازور قورت دادم.موقع خواب آقا گفت از چیزی ناراحتی،گفتم نه اصلا یکم خستم.گفت نگران چیزی نباش من پشتتم.همین حرفش خیلی بهم دلگرمی داد گفتم خدا سایه شمارو از سرم کم نکنه.
فردا صبح موقع صبحانه آقا هوشنگ اومد وگفت با اجازه ما داریم میریم خونه دیگه شهنناز مایل نیست دیگه اینجا باشه،آقا همونطور که چاییشو شیرین میکرد ،گفت مختارید به سلامت.
اونا همون روز اسباب کشی کردن ورفتن
ییه خونه که چند وقت پیش هوشنگ خان خریده بود وخالی بود.
فرداش سه تا خواهرای آقا اومدن وقیامت به پا کردن،فکر کنم شهناز خانم پرشون کرده بود.آگفتن زن میخواستی یه زن جا افتاده هم شان خودت میگرفتی.اقا انگار نه انگار که چیزی میشنوه.تهدید کردن دیگه پاشونو تو اون خونه نمیزارن،آقا هم در کمال آرامش گفت هر طور راحتید.
من ناراحت بودم ،عذاب وجدان داشتم که باعث اینهمه داد وبیداد وقهرشدم.ولی آقا میگفت من تمام اینکارا رو پیش بینی میکردم.برام مثل روز روشن بود که این اتفاقا میغته،آنچه جوان درآیینه بیند،پیر در خشت خام بیند.
اینا همشون منتظر بودن من بمیرم ومثل لاش خور بیفتن رو اموالم.
من به سختی زندگیمو به این حد رسوندم.از وقتی هشت ساله بودم یتیم شدم با سه تا خواهر کوچیکتر ومادر مسلول،پدرم کارگاه پارچه بافی داشت،اونم نه با دستگاههای جدید با قدیمیا از بس کرک وپرز نخ رفت تو حلقش مسلول شد ،شبانه روز سرفه میکرد لاغر شده بود،مادرم رفت ازش کار یاد گرفت و وایساد پای دستگاه بعد از چندسال اونم مریض شد ،پدرم دوام نیاوردوبعد از مدتی زجر کشیدن مرد.مادرم خودشم حال وروز خوبی نداشت پدرم یه شریک چرب زبونی داشت که خودش کار نمیکرد وهمش از پدر ساده دلم کار میکشید وبعد از مرگ پدرم گفت من وایمیسم پا دستگاه وکار میکنم وپولشو نصف میکنیم،مادرم قبول کرد.کم کم مرده چپ وراست محبت کرد وبرای مادرم دارو میگرفت وغذا میاورد ومحبت به خواهرام میکرد واعتماد مادرم جلب شد...41
یه روز مرده اومد وبه مادرم گفت میخوام کارگاه رو توسعه بدم وانقدر پولدار میشین که این خونه کوچیک نمورم عوض میکنین وبچه ها آفتاب میخورن وتو هم خوب میشی.فقط باید برم از یه بازاری پول قرض کنم وگفته بنچاق باید بزاری تا پول بهت بدم،حالا بنچاق خونه ومغازه رو بیار تا برم پول بگیرم.مادرم گفت خونه خودت که اعیانی تره چرا با اون نمی گیری،مرده هم سریع یه کاغذ پاره درآورد وگفت ایناهاش مال خودمم میبرم.مادرم رفت از تو یه صندوق دوتا برگه زرد که خط تای کاغذاش پاره شه بود اورد وگفت یکی مال خونه است یکی مال مغازه.
گفت دستت درد نکنه خوب نگاش کرد .بعدم یه کاغذ از جیبش درآورد وگفت برو مهر شوهر مرحومتو بیار(آخه پدرم سواد نداشت ویه مهر برنجی کوچیک داشت که اگر لازم میشد پای برگه ای رو مهر میکرد) وبهش گفت اینجاها رو مهر بزن تا طرف مطمئن بشه شما ورثه اون مرحومید و برم پولو بگیرم.
مادرم ناخوش وبی حوصله بود بدون اینکه بپرسه این کاغذ چیه ورو اعتمادش به اون حروم لقمه چندجارو مهر زد.اونم رفت،دو روز بعد اومد وگفت وسایلاتونو جمع کنید از اینجا بروید.گفتیم چرا گفت اینجا ماله منه.بعدم چهارتا کاسه کوزه ورختخواب پاره مونو پرت کرد تو کوچه هر چی مادرم گریه والتماس کرد فایده نداشت،همسایه ها اومدن واسطه شدن اون مردک کاغذو از جیبش دراورد وگفت خونه رو شوهرش خیلی وقته به من فروخته،حالا پولشو چکار کرده من نمیدونم ولی من پولشو کامل دادم،این چند ماهم لطف کردم گذاشتم بمونن ولی منم پول لازم دارم وخونه رو فروختم.مادرم که دید دستش از همه جا کوتاهه نفرینش کرد وگفت الهی تو که چشمت به این یه لقمه نون ویه کف دست خونه این چندتا صغیره خدا چشاتو کور کنه واین مال صغیر رو از حلقت دراره.
ماهم با کمک همسایه ها وسایلمونو جمع کردیم ورفتیم گوشه یه خرابه نشستیم،همسایه هامونم از خودمون بدبخت تر بودن وهمشون خونه هاشون قد یه غربیل بود وچند سر عائله،جا نداشتن که پنج تا دیگه رو جا بدن،با این حال هر روز هر کدوم،آبدوخیاری،اشکنه ای،عدس آبی چیزی داشتن برا ماهم یه کاسه میاوردن که گشنه نمونیم در واقع از شکم خودشون میزدن .ما تو فصل تابستان آواره شدیم،تو اون خرابه پر بود از عقرب ورتیل مادرم همش دعا میکرد وبه ما میخوند واز خدا میخواست که مارو نگزند،ولی انگاری این حشراتی که همه ازشون به گزنده وخطرناک یاد میکنن با معرفت تر از ادما یی مثل شریک بابام بودن وکاری به کارمون نداشتن شایدم دلشون به حال بدبخت بیچاره هایی مثل ما میسوخت ومیگفتن اینا از همه جا رونده شدن حداقل از اینجا هم وامونده نشن.
حال مادرم روز به روز بدتر میشد..42
...
کیک

کیک

۳ روز پیش
مش سکینه یه جوری باهام محترمانه رفتار میکرد انگار غریبه ام.
بلند شدم رفتم جلو میز ارایش .نشستم وخودمو تو آیینه نگاه کردم،به خودم گفتم خورشید این تویی.از کجا رسیدی به کجا.یه شیشه بزرگ عطر رو میز بود ازش یکم زدم.وای بوی بهشت میومد .دلم میخواست کل شیشه رو خالی میکردم روخودم واز بوش مست میشدم.به خودم نگاه کردم اون ابروهای پاچه بزی وپرپشت کجا واین ابروای باریک وکمونی کجا،چقدر صورتم باز شده بود.
از کشو یه رژ برداشتم اینا همه مال خانم بودن وسایل ارایشی اعلا که همگی فرانسوی بودن.برای خودم زدم خوبم بلد نبودم خیلی مالیدم بالا وپایین لبم ومجبور شدم تمیزش کنم.
بلندشدم لباس آبیمو نگاه کردم یادمه اولین بار که اومدم وخانمو دیدم اونم یه لباس آبی تنش بود.وای من خانم این خونم.از پنجره بیرونو نگاه کردم یعنی کل این عمارت ماله شوهر منه.نگاه کردن از اینور پنجره به بیرون واز بالا زمین تا آسمون فرق داشت تا نگاه از پایین.یه حس عجیب قدرت بهم دست داده بود.رفتم تو حیاط وقدم زدم.
رفتم تو آشپزخونه حتی اونجام برام فرق کرده بود .چقدر زود دیدم به همه چی عوض شده بود.چقدر حیاط کوچیکه برام حقیر و فقیرانه شده بود.
مش سکینه گفت خانم اینطرفا نیایید کار داشتید به خودم بگید.اومدم بیرون یکم ناراحت شدم،توقع داشتم مش سکینه با من حرف بزنه.از دیشب بپرسه ،همونطور که از آمنه وزری پرسید.
ولی خوب انگار خیلی توقع داشت من تو نقش جدیدم فرو برم.رفتم وایسادم تو ایوان.تو دلم گفتم کاش مادرم بود،کاش الان پدرم میدید من به کجا رسیدم.
کاش همه ی مردم دهمون بودن ومیدیدن از دل کوه وبرف وبوران اومدم تا کجا.
یکهفته مثل برق گذشت.آقا هر شب سرحال و پرانرژی مثل یه جوان هجده ساله بود.
روزا میرفت سرکار وشبا هم...
تا اینکه یه روز شهناز خانم وهوشنگ خان صبح زود رسیدن.شهنازخانم رو پله ها صدام کرد وگفت خورشید بیا کمکم وسایلا رو جابجا کنم صبحونمم بیار اتاقم.همون موقع مش سکینه خودشو رسوند گفت بدین من کمک کنم ولی اون گفت شماچرا الان خورشید میاد،آقا کتشو پوشیده بود بره کارخونه.همینطور که پاشنه کفش چرم دست دوزش رو بالا میکشید گفت ،عروس خانم دیگه خورشید نمیاد کمک الان خورشید خانم خونه است.کاری داشتین به مش سکینه بگین.
شهناز خانم و هوشنگ خان رو پله ها خشکشون زد،انگار پاشون چسبیده بود به زمین و متوجه حرفا نمیشدن.من پشت سر آقا اومدم بیرون،چون آقا دوست داشتن تا دم ایوان هر روز بدرقشون کنم.شهناز چیزی که میدید باور نمیکرد چندبار سرشو تکون داد که خواب از سرش بپره،بعدم رفت بالا وعقب عقب رفت تو اتاقش...
هوشنگ خان اومد طرف آقا وگفت من درست متوجه نشدم.آقا گفت با من بیا بریم کارخونه تو راه برات جریانو میگم.با اینکه هوشنگ خان خسته بود ولی پشت سر آقا راه افتاد ورفت وچند باریم برگشت عقب ومنو نگاه کرد وبرگشت.
من رفتم تو اتاق دلشوره افتاد به جونم،احساس میکردم خیانت کردم.خیانت به اعتماد ومهربونی شهناز خانم ،به اینکه چقدر تلاش کرد وصبوری کرد تا من الفبا رو یاد بگیرم وقران یادم داد.
همش از پشت پرده اتاقشو نگاه میکردم .
ومدام راه میرفتم ودستامو بهم میمالیدم.
مش سکینه با سینی صبحانه رفت تو اتاق شهنازخانم ویکساعتی طول کشید تا اومد بیرون.بازم خبری نبود وهمه چی اروم بود.به خودم دلداری دادم که حتما آقا ومش سکینه همه چیو درست میکنن من بیخودی نگرانم.زن برا آقا هوشنگم زیاده.
تو همین فکرا بودم که یکدفعه در اتاق با لگد باز شد وشهناز خانم مثل شیر پرید تو دلم وشروع کرد فحش دادن از اون فحشای رکیک کوچه بازاری ،بعدم هولم داد که چند قدم عقب عقب رفتم تا خوردم به دیوار.
بعد با انگشت اشاره شروع کرد به تهدید کردنم که نمیزارم تو بی سرو پا بشینی رو ثروت آقا چشم منو دور دیدی چکار کردی خودتو انداختی به آقا،وای وای مار تو آستینم پرورش دادم،چمبره زدی رو پول ،
تو دیگه چه جونوری هستی،آقا رو جادو جمبل کردی.
من هیچی نمیگفتم ،یعنی اجازه نمیداد چیزی بگم.بعد از کلی حرف وفحش گفت در به درت میکنم،اواره همون کوه وکمری که ازش اومدی میکنم.همه گفتن با این کلفت انقدر دم خور نشو، آستریه میاد رویه میشه.
بعدم با عصبانیت درو کوبید ورفت.تمام تنم میارزید،اشک چشمام همینطور بی اختیار میریخت.
مونده بودم اینهمه فحش کوچه بازاری که کلفتام به هم نمیدادن چه برسه خانما از کجا بلد بود.
من از شهناز خانم با اونهمه صبوری توقع اینکارا رو نداشتم.به خودم قبولوندم که خوب شهناز خانمم توقع اینو از من نداشت.به هر حال هر کاری یه جوابی داره.
تا عصر تو اتاقم راه رفتم.نمیدونم چرا مش سکینه هم نیومد سراغم،شایدم ترسیده بود از جلو در اتاق شهناز خانم رد بشه وبیاد دم اتاقم.شهنازخانم مثل آتش فشان شده بود .
طرفا غروب شد،یه دستی به سر وروم کشیدم ومرتب نشستم تا آقا بیاداومد وسلام کردم.رفتم کتش رو گرفتم.وخسته نباشید گفتم وخودمو معمولی نشون دادم.
مش سکینه وکارگر جدید شام رو آوردن .
40
...
نهارفوری

نهارفوری

۳ روز پیش
مامانای گل پاپیونی سلام،روزتون مبارک پاینده باشید😘😘😘😘😘😘😘😍😍😍😍
فرداش قرار بود که شهناز خانم جواب قطعی رو ازم بگیره،شب تا صبح به این فکر کردم حالا من چطور برم خارج من تا دوتا محل اونطرف ترم نرفتم،چطوور برم پیش دکتر و...ولی از اونطرفم بدم نمیومد عروس این خانواده بشم اونم نه صیغه شهناز خانم قول ازدواج دائم وثبتی رو داده بود.هوشنگ خان هم که دیگه حسرت هر زنی بود.در ضمن نون ونمکشونو خورده بودم یه بچه که چیزی نیست براشون بیارم.صبح پاشدم دیدم مش سکینه رفته خدمت آقابزرگ وصبحانشو برده،گفت تو برو سینی رو بیار.شهناز خانم وآقا هوشنگم رفتن یزد برا کارای کارخونه تا هفته دیگه نمیان انگار آخر شب زنگ زده بودن به آقا هوشنگ وگفته بودن بره یزد.یه نفس راحتی کشیدم ،آخه همش نگران بودم که فوری بله رو بگم شهناز خانم فکر بد کنه وبگه که چه مشتاق شوهر من بوده انگار همش چشمش دنبالش بوده.
کمی کارا آشپزخونه رو کردم ورفتم طرف در اتاق آقا ودر زدم ورفتم تو.اقا بسیار لاغر بود درحدی که استخونای گونش بیرون زده بودسیبیل سفید وموهای کم پشتی داشت،همیشه رسمی لباس میپوشید حتی تو خونه با جلیقه وشلوار بود،خیلی با ابهت بود.اونروزم رو صندلی چوبی پشت میز نشسته بود وارنجشو گذاشته بود رو میز ونوک انگشتاشو بهم چسبونده بودمنم رفتم تو سلام کردم وگفتم با اجازه اومدم سینی رو ببرم.
گفت بیا نزدیکتر ،رفتم ،گفت میخوام باهات چند کلمه حرف بزنم،از وقتی پسرام مردن وعروسا ونوهام باهام سر سنگین شدن ودیگه نمیان اینجا خونه خیلی سوت وکورشده،یه زمانی صدای خنده بچه هاخونه رو پر میکرد،منم عاشق بچه ام وسر وصداشون ولی الان چی،تو این خونه دراندشت قو پرنمیزنه هیچ صدایی نمیاد،دلم داره میپوسه،هوشنگم که اجاقش کوره.گفتم بله آقا صحیح میفرمایید.گفت دختر جان تو سالهاست تو این خونه خدمت میکنی،نمیخوای یه خدمت دیگه هم بکنی ویه وارث به این خانواده بدی.
باخودم گفتم حتما دیشب هوشنگ خان وشهناز خانم دراین مورد با آقاصحبت کردن، گفتم چرا آقا به هر حال حق نون ونمک به سرم دارین ،چی بهتر از این که افتخار داشته باشم که مادر وارث این خانواده باشم.
گفت آفرین آفرین تو دختر فهمیده ای هستی،منم از بچگی که میدیدمت تو دلم جا واز کرده بودی ویه حس دیگه ای بهت داشتم،میدونی من الان حدود هفتاد سالمه ولی هنوز از مردانگی نیوفتادم،حقیقتش مرد با زن فرق داره زنا زود افتاده میشن ولی مردا تا وقتی بتونن یه سنگ نیم منی رو جابجا کنن توان بچه درست کردنو دارن.اتفاقا زن جوان نیروی مرد رو دوبرابر میکنه(هر من سه کیلو هست ای شیطونا ماشین حساب آوردین😂😛)
بعدم آقا تو چشمام نگاه کرد وگفت خلاصه اینکه من مایلم با من ازدواج کنی وچه بهتر که زودتر انجام بشه ودوباره شادی به خونم برگرده.پس اگه موافقی بگم هر چه زودتر عاقد بیاد وخطبه رو بخونه،هر چیزیم لازم داری از لباس و وسیله با سکینه بروید بخرید.نمیتونیم به احترام مادر هوشنگ جشن بگیریم چون هنوز سالش نیومده ولی دوست دارم بری پیش ارایشگر وصورت قشنگتو قشنگتر کنی .لباتو همچین سرخ کنی که به دل بشینه.
حالا برو سکینه رو خبر کن بیاد بهش کارا رو بگم ،باید ملافه های تختو عوض کنه ،نقل ونبات بخره.وگفت دختر چرا خشکت زده میتونی بری.
از اتاق اومدم بیرون،مثل مستا تلو تلو میخوردم ،سرم سنگین شده بود،باورم نمیشد این حرفارو از آقا شنیدم،چی میگفت ازبچگی تو دلش جاباز کرده بودم،از اول به من به یه چشم دیگه نگاه میکرده لبای سرخ دوست داشت. رفتم پیش مش سکینه گفت پناه برخدا دختر تو چرا اینطوریی چرا رنگت پریده ،انگار تو خواب راه میری.گفتم مش سکینه باورت نمیشه آقا ازم خواستگاری کرد.گفت خوب به سلامتی مبارکه آقام راضیه دلش میخواد تو زن پسرش باشی،گفتم نه نه گفت زن خودش باشم،مش سکینه چشاش از حدقه دراومد گفت بسم الله،دختر چی میگی تو الان گفتی زن خودش یا من اشتباه شنیدم،گفتم نه بخدا گفت زن خودش ،بعدم خواست که شما بری پیشش.گفت برم ببینم چی میگه چی شده.
تا مش سکینه رفت هزارتا فکر کردم،حالا جواب شهناز خانم رو چی بدم،چی بگم بهش بگم بی خیال پیشنهادت شدم،بعد گفتم ول کن ،اصلا شاید من اشتباه شنیدمشاید مش سکینه منصرفش کنه،مش سکینه بهتر از من میفهمه ومیتونه جواب بده .
نمیدونم چقدر طول کشید تا برگرده ولی برای من یکسال طول کشید.
...
سوپ

سوپ

۳ روز پیش
مش سکینه رفت واومد ،گفت آره انگاری آقا تصمیم جدیه وخیلیم آتیشش تنده .
حالا نظرت چیه،بعدم نزاشت من حرف بزنم.گفت والا درستشم همینه از سرچشمه آب بیاری نه بری پایین دست رودخونه آب برداری.
به نظرمنم از هوشنگ خان آبی گرم نمیشه،خارج وداخلم نداره خبری نیست،میترسم ببرتت خارجم بچش نشه .ولی آقا ثابت کرده که میتونه پنج تا پسر کاشته.دختر جون ااین دیگه آخر بخت واقباله سریع بلندشو بریم چندتا رخت ولباس قشنگ بخر .بعدم برو حموم تر گل ورگل بشی،یه خانم ارایشگرم اومده بالاخونه اقدس خانم میگن خیلی قشنگ ابرو برمیداره از این مدل جدیدیا یکمم از این رنگ وروغنا برات بماله.بعدم یه سینی برداشت وشروع کرد پشتش زدن وخوندن که عروسی شاهانه ایشالا مبارکش باد،جشن بزرگانه ایشالا مبارکش باد.
خوده مش سکینه به تنهایی میتونست یه مجلسو شاد کنه.من هنوز کمی گیج بودم.ولی مش سکینه گفت بلند شو که بخت یه بار درخونه آدمو میزنه .بلند شو که به خوابم نمیدیدی زن آقا بشی.ای پیشونی منو کجا میشونی ،خواستگار نداشتی نداشتی وقتیم داشتی کیو داشتی.
بلند شدم رفتم حمام واقعا انگار تو خواب بودم،بعدم رفتیم از لیلا خانم خیاط چند دست لباس خوشگل خریدیم میگفت اینا رو فقط خانما وکیل و وزیر ازم میخرن،از خارج میارن برام.مش سکینه بادی به غبغب انداخت وگفت خورشیدم قراره زن آقا بشه،لیلا خانم گفت شوخی میکنی،مش سکینه گفت نه من با کسی شوخی ندارم،لیلا خانم گفت واااا چه جالب.خوب حالا که عروسی بیا از این لباس خوابای فرانسویم ببر واز زیر میز چوبیش چند تا جعبه شیک دراورد ودراشونو باز کرد ولباس خوابای تور توری نشونمون داد برام خنده دار بود ،آخه اینارو چطور میپوشن ،به زور یکیشو بهمون فروخت.بعدم دوتا لباس زیر بهمون داد گفت اینا کادو دیگه کسی تونکه وتومبون ننه دوز زیر لباسا نمیپوشه از اینا بپوش.
مش سکینه هم بعد از کلی چونه از دسته اسکناسا پولشو داد واومدیم بیرون هنوز پامونو از در بیرون نزاشته بودیم که لیلا خانم پرید پای تلفن تا این خبر به قول خودش جالب رو به همه بده.
بعدم رفتیم ارایشگاه وابروهامو برداشت،اشک از چشمام سرازیر شد .صورتمو ارایش کرد چه بوهای خوبی میومد کرم و...چقدر نرم ولطیف بود بعدم از یه شیشه بزرگ برام عطر زد،واقعا به خوابم نمیدیدم عطر بزنم خانم وشهناز خانوم رو میز اشون داشتن ولی من جرات دست زدن بهشو نداشتم زود متوجه میشدن،تو آیینه خودمو دیدم از خودم خجالت میکشدم انگار غریبه توایینه است باورم نمیشد این منم.ارایشگرم تند تند ازم تعریف میکردوچاپلوسی میکرد ومیگفت از این به بعد هرماه باید اینجا باشی...
اومدیم خونه یه جور عجیبی انگار منگ بودم،انگار همه چی تو خواب اتفاق می افتاد خیلی سریع وتند تند ،انگار یه دستی منو میکشوند روبه جلو،رفتم تو اتاق ،مش سکینه گفت ببین دختر حس میکنم هنوزم دودلی ،شاید ته دلت باهوشنگ خانه،شاید فکر میکنی الان میادو میگه نه نمیزارم توباید زن من بشی.نه جانم اینا فقط خواب وخیاله.هیچکس جلودار آقا نیست وقتی بخواد کاری بشه میشه.فکر نکن اگر قبول نمیکردی وحتی از این خونه میرفتی میتونستی با یکی دیگه ازدواج کنی نه آقا ول کنت نبود.پس باخیال راحت با آقا ازدواج کن وسرتو بنداز پایین وزندگیتو بکن.این ازدواج مثل معجزه زندگیته.
عصر شد عاقد اومد،دو نفرم از کارخونه اومدن شاهد عقد باشن ،مش سکینه وآشپزم وایسادن کنارم.منم یکی از اون لباس خوشگلا که خریده بودمو پوشیدم،یه لباس گلبهی بادامن پلی دار ویقه انگلیسی وجوراب سفید نازک هر چند که پاشنم انقدر زبر بود که دوتا سوراخ کوچیک روپاشنه جوراب ایجاد شد.خطبه رو خوند.مش سکینه گفت بار اول بله رو بگو آقا حوصله وصبر این لوس بازیا رو نداره که معطلش کنی .منم اطاعت کردم.
بعدم آقا یه جعبه مخمل بزرگ قرمز بهم کادو داد.مش سکینه تند تند تشکر کرد وبازش کرد یه سینه ریز طلا توش بود با یه انگشتروالنگو.وای که چقدر زیبا بود برای منی که به عمرم یه تیکه طلا نداشتم.نمیدونم برا من خریده بود یا از طلاهای خانم بود ولی برقش چشممو گرفت.
بعدم همه رفتن.من وآقا موندیم .آقا اومد جلو وسرمو گرفت توسینش وموهامو نوازش کرد وگفت چه خوشگل شدی،خیلی خوشگلتر از قبل.
باورم نمیشد این همون آقاییه که چند وقت پیش سر خانمو میزاشت رو پاش وکلی قربون صدقه میرفت واز گذشته وتمام فراز ونشیباش حرف میزد وطوری نگاهش میکرد انگار ی اگه نباشه دنیا زیر ورو میشه.
اون شب گذشت وآقا خیلی خرسند وراضی بود.فردا صبح مش سکینه برامون میز چیده بود ،برامنم یه کاسه کاچی که روش یه وجب روغن بود.
روم نمیشد مش سکینه ازم پذیرایی کنه،آخه من کوچکتر بودم وزشت بود ،معذب بودم.
آقا گفت دیگه تو خانم خونه ای لازم نیست بری کار کنی،رو کرد به مش سکینه وگفت اگر لازمه یه کارگر بگیر که خودتم زیاد زحمت نیفتی.اونم گفت چشم،حتما.
صبحانه رو به زور خوردم خجالتت میکشیدم جلو آقا دست تو سفره ببرم وغذا بخورم.
ولی آقا خیلی راحت بود.اونروز بعد از مدتها قبراق وسرحال کت وشلوار پوشید ومرتب رفت کارخونه.
مش سکینه وسایل رو میز رو جمع کرد ،ازش گرفتم گفتم بزارید بیارم گفت ابدا ،شر درست نکن.خانم که نباید کار کنه،نگران نباش همین امروز یه کارگر زبر وزرنگ میارم وردستم.بعدم رفت...
...
نهار

نهار

۴ روز پیش
تعداد کارگرا رو کم کرده بودن،یه نوکر ومن ومش سکینه وآشپز مونده بودیم.
خانم حال وحوصله رفت وامد ومهمونی و...رو نداشت.آقا وهوشنگ خان به شدت درحال توسعه کارخونه هابودن .
خانم به تازگی یه غده تو شکمش درآورده بود،حالش خوب نبود.مداوا میکرد،آقا بردش بهترین دکترا ولی فایده نداشت خانم روز به روز بدحالتر میشد دکترا گفتن دیگه دارو فایده نداره بزارید ارامش داشته باشه آخراشه.
روزای آخر عمرش بود که یکدفعه یاد گذشتش افتاده بود،دنبال آمنه میگشت،گفت بیارینش من ببینمش خیلی ازش کار کشیدیم بی جیره ومواجب.البته هیچ بحثی درمورد اینکه جزو ورثه بشه به میون نیومد فقط یه دیدن ساده بود.مش سکینه گفت آمنه تو این سالها اصلا نیومد از من سراغی بگیره به هر حال حق مادری گردنش داشتم رفت که رفت چند باریم رفتم دم خونشون ولی تا پسرش درو باز میکرد ومیرفت تو به آمنه میگفت مش سکینه است انگار بهش میگفت برو بگو خونه نیست.نمیدونم من چه هیزم تری بهش فروخته بودم که نمیخواست منو ببینه.کلا انگار از اهل این خونه دل کنده بود.ولی حالا که خانم خواسته میرم ببینم میاد.رفت وبعد از زمان زیادی برگشت گفت رفتم نبودن،انگار شوهرش مغازه رو فروخته وجمع کردن ورفتن جایی دیگه هیچ اثرونشونیم از جای جدید خودشون به کسی ندادن که بریم بگردیم پیداشون کنیم،ای دل غافل خیلی بی معرفتی کرد خیلی.
روزای آخر آقا از کنار بالین خانم تکون نمیخورد مدام سر خانومو میزاشت روپاش وباهاش حرف میزد ویاد روزای قدیم میکرد که چه سختیایی با هم از سر گذرونده بودن.واینکه چقدر دوستش داشت وجونش براش میرفت واگر خانم نباشه یه ثانیه ام نفس نمیکشه ودنیا بی خانم دیگه جای موندن نیست.بالاخره یه شب خانم نفس آخر رو کشید وتموم.
بجز آقا وهوشنگ خان کسی متاثر نشد ،خانم اخلاق تندی داشت وزبان نیش دار، هر کس حداقل یکباراز خانم یه زهری چشیده بود .مراسم تمام شد بی روح وساکت.هوشنگ خان بیشتر کارا رو میکرد،آقا کمتر سرکار میرفت.بیشتر رو صندلی ننویی جلو آفتاب مینشست وچرت میزد انگار دل ودماغ نداشت.
آقا هوشنگ به شهناز خانم میگفت پدرم فقط شصت وهشت سالشه زوده خودشو باز نشسته کنه ،کاش میتونستیم یه نوه بهش بدیم تا سرگرم بشه ودوباره امید به زندگی پیدا کنه،یادمه نادر رو خیلی دوست داشت،داداش آخریمونم امیر هوشنگ وقتی بدنیا اومد پدرم کلی جوانتر شد ولی خوب فقط دوماه موند انگار قلبش از روز اول مشکل داشت.پدرم عاشق بچه است.
بعد از چندی هوشنگ خان رفتن خارج وبرگشتن وبه شهناز خانم گفتن من با پزشکا اونجا حرف زدم گفتن باید خانمتو بیاری اینجا ...
تا ازمایش ومعاینه کنیم،به احتمال زیاد درمان دارین وبچه دار میشین.
خانم اصلا نپدیرفت گفت من پامو خارج نمیزارم ،اونجا همه چی نجسه ،من اجازه نمیدم یه مرد دست به تن وبدنم بزنه حالا میخواد دکتر باشه یاهر کی.من اینجام فقط دکترا زن میرم واجاقم تا ابد کور باشه بهتره تا دکتر مرد معاینه ام کنه.انقدر قاطع حرف زد که جای هیچ بحثی رو نزاشت.فقط گفت من نمیخوام حق پدر بودنو از تو دریغ کنم تو یه زن بگیر وبا خودت ببر خارج .اصلا شاید نیازی به خارج رفتنم نباشه وهمینجا بچه دار بشین،فقط من یه شرطی دارم برای اینکه رضایت بدم یه زن دیگه بگیری ،اونم اینه که بچه اولتو بدی من بزرگ کنم حالا دخترباشه یا پسر.اینو با هر کسی که میخوای باهاش ازدواج کنی باید شرط کنی.آقا گفت من وتو سالهاست بی بچه خوشیم وممکن نیست من ازدواج کنم.ولی خانم شدیدا اصرار داشت که تجدید فراش کنه.چند تا دختر خوب اینطرف واونطرف معرفی کردن ولی هوشنگ خان نپذیرفت.
من اونموقع ها بیست سالگی رو رد کرده بودم وتقریبا برا اونزمان دختر ترشیده محسوب میشدم.خیلی غصه میخوردم که هیچ کس حتی در حد حرف یا شوخی از من خواستگاری نمیکنه.
مش سکینه انگار بدون اینکه حرفی بزنم متوجه دلشوره ام برای پیر دختر شدنم میشد ومدام میگفت نگران نباش هر کس یه بختی داره دیر وزود داره سوخت وسوز نداره،تو هم خدایی داری،خدا کنه آخر به خیر بشی .
خانم خودش مدام درحال جست وجو بود.ولی هوشنگ خان پاشو کرده بود تو یه کفش که نه ابدا حاضر به ازدواج مجدد نیست.
یه روز شهناز خانم به من گفت تو مثل خواهرمی سالهاست باهم هستیم میدونم دلت صافه حلال وحروم سرت میشه اهل نماز وروزه ای ،تو بیا هووی من بشو تو یه بچه به این خانواده بده.من ناراحت نمیشم تازه خیلیم خوشحال میشم که تو هووم باشی،حداقل خیالم راحته که شوهرمو برا همیشه ازم نمی گیری،تازه اخلاقامونم باهم جوره میتونیم مثل دوتا خواهر باشیم.
دو دل بودم نمیدونستم چی بگم.
رفتم به مش سکینه گفتم ،گفت والا همای سعادت رو شونت نشسته کی از هوشنگ خان بهتر،والا من همش میگفتم بخت این دختر رو بستن.یه بارم رفتم پیش فالگیر گفت بختشو بستن به پای یه سگ سیاه مرده تو قبرستون بیرون شهر باید بروید سگه رو پیدا کنید تا بختش وا بشه.
ولی خوب من ته تهش خیلی به این خرافاتم اعتقاد ندارم ولی گفتم اگه تا سر سال بختت وانشه شاید برم دنبال کارایی که فالگیر گفت.
خندم گرفت گفتم مش سکینه تو هم چه کارایی میکنیا،ولی در ظاهر ارام وبی خیال نشون میدیگفت چی بگم دلشوره هم بندازم تو دل تو دخترا همسن تو تا الان چهار پنج تا بچه دارن ..34
...
ناهار

ناهار

۴ روز پیش
بعد لوطی یه نگاهی به زری انداخت یه نگاهی انداخت که تا عمر دارم یادم نمیره انقدر قشنگ بود اون نگاه انقدر دلنشین بود اون نگاه که نگو ونپرس وگفت ناموسمه ،زندگیمه معلومه که حواسم هست.وای اونجا برای اولین بار حس حسادتو کاملا تجربه کردم.من وسایلای خوب وزندگیای خوب وآدمای خوب دور وبرم زیاد دیده بودم ولی هیچوقت به صاحباشون یا اطرافیاشون حسادت نمیکردم،چون همیشه خودمو پایینترازاونا میدونستم،میگفتم حقشونه،لایقشن،خدا خودش بهتر میدونه چیو به کی بده،ولی ایندفعه چون زری همسن وهم سطح خودم بود از این که شوهری گیرش اومده بود انقدر آقا حسودیم میشد.
لوطی جلوتر رفت تو کوچه دم دهنه در مش سکینه محکم زریو بغل کرد گفت ان شالله که سفید بخت بشی وخوشیاتو ببینم.حواست به لوطی وبچه هاش یا بهتر بگم بچه هات باشه مادر ندارن خیلی مواظبشون باش خدمتشونو بکن اجرت با بی بی دوعالم.کاری کن که چشم خیر مادرشون دنبال زندگیت باشه.من میدونم دست مادرشون الان از قبر بیرونه ودلنگران بچه هاشه ،کاری کن روحش تو ارامش باشه.زریم گفت چشم.مش سکینه گفت یه چند روز دیگه میام خونت ببینمت.برو برو خیر پیش برو دست علی به همراهت.بعدم زری با بقچه لباساش رفت ومش سکینه تند تند لا حول ولا قوه... براشون خوند وفوت کرد پشت سرشون.بعدم درو بست ودستشو رو به آسمون کرد وگفت خدایا شکرت خدایا ممنون رومو زمین نزدی قربون بزرگیت برم که هیچوقت خواستمو رد نمیکنی.
یه لحظه رو به من کرد وگفت ان شاءالله یه روزیم،روزی تو بشه ومردتو پیدا کنی.
سرمو انداختم پایین فکر کنم از چشمام حسادت و نا امیدی داشت میبارید ومش سکینه هم متوجه شده بود.
نشست دم حوض ودست نماز(وضو) گرفت
وگفت تا من نمازمو میخونم برو برام یه کاسه ماست وخیار درست کن بیار بخورم،انگار کوه کندم،خسته وگرسنه ام.
منم رفتم سریع یه خیار خرد کردم تو کاسه سفالی وخوش نمکش کردم با پونه وگلسرخ ونون آوردم بالامش سکینه همیشه میگفت باید ماستو خوش نمک خورد وگرنه شکم نفخ میکنه.
دلم میخواست به مش سکینه بیشتر از قبل خوش خدمتی کنم چون به قول آشپز اگر هفت تا دختر کچلم داشته باشه بهترین شوهرا روبراشون پیدا میکنه.
کاش برا منم پیدا کنه،کاش.
اون شب تا نصفه شب خوابم نبرد ومدام این شونه اون شونه میشدم،تک تک لحظه های اونروز میومد جلو نظرم،اون برق شمایل گردن زری،اون چادر نماز خوشگل،اون لپای گل انداخته زری موقع بله گفتن،همشون چقدر قشنگ بودن.
چند روزی گذشت خانم بد اخلاق بود بعد ازاتفاقای اخیر بدترم شده بود،به زمین زمان دستور میداد وبد وبیراه میگفت...
یه هفته ای گذشت یه روز مش سکینه گفت که برم یه سر به زری بزنم قابلمه رو هم ازش بگیرم.منم گفتم منم ببرین دلم براش تنگ شده،رفتیم پشت مغازه یه خونه نقلی وخوشگل داشتن با حیاط کوچیک وچندتا مرغ وخروس ودوتا اتاق،معلوم بود تو این مدت حسابی زری خونه روتمیز ومرتب کرده همه جا جرینگ جیرینگ برق میزد،چهارتا بچه قد ونیم قد اونجا مرتب وتمیز ردیف شده بودن از شش ساله تا یک ساله.خود زریم حسابی تر گل و ورگل شده بود .معلوم بود راضیه ،بعد از پذیرایی واینکه خیال مش سکینه کاملا راحت شد برگشتیم،خداروشکر زری آخر به خیر شد.آق باجی رو رد کردن ،خودشم دیگه خسته شده بود از بس آقا بهش میگفت تقصیر تو بود تو باید مواظب نادر میبودی تا نیفته،حالا انگار چه تحفه ایم بود که بمونه،یه مریض متجاوز، ادم وحشت میکرد میدیدش،صد رحمت به روح وجن.
کم کم زندگی حالت عادی رو گرفت البته آقا کمی بی تابی میکرد هم برا نادر هم برا اون دوتای دیگه که سر پول و...خیلی بهشون سخت گرفته بود.
دوباره همه توجه ها معطوف شهناز خانم شده بود سه تا پسرا فوت شده بودن،همه نوه ها دختر بودن.وتنها هوشنگ خان مونده بود که یه پسر به این فامیل بده برا زنده نگه داشتن اسمشون واداره مال واموالشون درآینده.
چون من خدمتکار مخصوص شهناز خانم بودم،میشنیدم ومیدیدم چه فشاری رو شهناز خانم هست.هر روز یه دکترویه قابله ویه دستور و یه دارو.
هوشنگ خان بخاطر کارش مدام درمسافرت بود به شهرهای دیگه وبه خارج .هر دفعه شهناز خانم باردار میشد نوری تو چشماش میدرخشید،ولی بازم همون جریان تکراری سقطا،هوشنگ خان هربار میرفت سفر میگفت امیدوارم وقتی برمیگردم همچنان باردار باشی وبچه از بین نره.انگار هردو استرس داشتن.بماند که هر بارهم یه خاله خان باجی پیدا میشد ونظر میداد که اینا هر کدوم باید جدا بشن وبا یکی ازدواج کنن واونوقت هر کدوم جداگانه بچه دار میشن،یا هوشنگ خان یه زن دیگه بگیره تا نسلشون نخشکه و...
شهناز خانم گریه میکرد وناراحت میشد ولی هوشنگ خان میگفت من مثل کوه پشتتم،تو تمام زندگیم هستی غیر ممکنه من به زن دیگه ای حتی نگاه کنم چه برسه ازدواج کنم.بهش فکر نکن همه چی درست میشه.خانمم آروم میشد.واقعا هوشنگ خان از مردای ناب روزگار بود که کم پیدا میشد.
...
سوفله اسفناج

سوفله اسفناج

۵ روز پیش
مش سکینه گفت ور پریده کجا رو نگاه میکنی بیا دوتا چایی بریز بده ببرم تا تنور داغه نونو بچسبونمو وصلتو به امید خدا جور کنم.
سریع دوتا چای دیشلمه قند پلهو ریختم وگذاشتم تو سینی.مش سکینه برد تو حیاط ونشست کنار لوطی مسگر وگفت خوب زری جان میخوای برو پایین پیش خورشید کارت داشت،اونم از پله های آشپزخونه اومد پایین ورفت یه گوشه به دیوار تکیه داد.گفتم اه چه مرگته چرا ماتم گرفتی داری شوهر میکنی اونم شوهر به این خوبی،لب ولوچه اش آویزون شد ویکم بغض کرد گفت خوب اره منم از همین ناراحتم اگه منو نخواد چی،گفتم دلشم بخواد مگه تو چی کم داری،گفت بعد از اون اتفاق حس میکنه دیگه به درد بخور نیستم هیچ مردی منو نمیخواد ،آخه همه میگن که پرده یه هدیه است که دختر به شوهر آیندش میده، من چی ،گفتم اه ول کن این حرفا رو که از بچگی تو مغزمون فرو کردن درضمن تو که هرزگی نکردی یا به میل خودت نبوده اون وحشی بهت حمله کرد تو مظلومی تو گناهی نکردی تازه مش سکینه درستش کرده وحتما حرفایی که زده رو لوطی قبول کرده وگرنه درخونه رو نمیزد بیاد ببینتت،بعد رفتم قلقلکش دادم و دوتایی خندیدیم.
مش سکینه اومد گفت خورشید بدو یکی از نوکرا رو بفرست دنبال عاقد دوتا کوچه پایینتر فکر کنم الان تو مسجد باشه بعدم از تو یقش یه مقدار پول داد بدم ببره که عاقد سریع بیاد.پولا هنوز گرم بود ومرطوب از عرق بدنش،مش سکینه همیشه لباساش کمر داشت ومحکم بود وسینه های بزرگیم داشت وتو یقش کلی چیز مینداخت از کلید دراتاقا گرفته تا پول وسنجاق وکاغذ دعا وطلسم باطل کن و...برا خودش گاو صندوقی داشت اونجا.قبلا یه کیسه به کمرش میبست که درشو محکم گره میزد واموالشو توش میریخت ولی یه بار کیسه رو از کمرش توبازار زدن و وسایلو به جای امن تر منتقل کرد.
خلاصه منم دویدم یکی از نوکرا رو صدا کردموبهش گفتم مش سکینه گفته اروم وبی صدا از همون در حیاط کوچیکه عاقدو بیار .
نمیدونم نوکره چطور عاقدو آورده بود کشیده بودش یا کولش کرده بود وآورده بودش ولی چند دقیقه نشد اومدن تو .من وآشپز ونوکرا جمع شدیم توحیاط و زری ولوطی نشستن کنار هم لب همون پله ها ،مش سکینه به عاقد گفت حاج آقا همونطور که میدونین ماههای گناه (محرم وصفر) نزدیکه ولوطیمم چهارتا بچش اواره در خونه همسایه هان،مام که عزاداریمو نمیشه دادار دودور ودایره دنبک راه بندازیم گفتیم همین امروز خطبه رو بخونید تا سنت پیامبر اجرا بشه واین دوتا جون برن سر زندگیشون .
عاقدم گفت بسیارهم عالی وبسم الله الرحمان رحیم والی اخر.مهریه اش هم مش سکینه گفت چون اسم خودشم زهراست مثل مهریه حضرت زهرا باشه...29
بعدم زری بله رو گفت ومش سکینه گفت هیس کسی سر وصدا نکنه اهل منزل عزا دارن،مبارک باشه به خیریت ان شاءالله به پای هم پیر وخرم بشید بعد از تو قندون یه مشت قند وخاکه قندبرداشت وپاشید رو سرشون،آخه تو اون موقعیت نقل از کجا پیدا میکردیم.بعدم لوطی یه زنجیر وشمایل درآورد وانداخت گردن زری.
وای چه برقی میزد.مش سکینه گفت ماشالله دامادم آماده اومده.لوطیم یه خنده ی معنا داری کرد وگفت مگه میشه شما حرفی بزنید وکسیو معرفی کنید بد باشه ومن نپذیرم یه محله ویه مش سکینه،حرفش حقه ،نامربوط نمیگه ،با این کارت حق مادری به گردنم داری تا عمر دارم مدیونتم.
دیگه مش سکینه با شنیدن این حرفا کیف کرده بود وعین بادکنک باد شده بود وتو حیاط کوچیکه جاش نمیشد.
یه چیزی درگوش آشپز گفت واونم رفت تو آشپزخونه،بعدم به بقیه کارگرا گفت بروید سرکاراتون بروید که دیگه مراسم تموم شد.همه تبریک گفتن ورفتن،دلم میخواست زریو ببوسم ولی جلو شوهرش روم نشد.آشپز هن وهن کنان با یه قابلمه از تو آشپزخونه اومد بالا گفت دم پخت باقالی گذاشته بودم برا شب ولی اهل منزل نیستن شما ببرید واسه بچه ها این بقچه هم کلوچه است امروز پختم تازه تازه.لوطی گفت نه درست نیست شاید راضی نباشن.مش سکینه گفت نه ببرید قرار بود ما بخوریمش قسمت بچه های شما شد،ما که امشب هوس نون وماست کردیم ،راحتترم میخوابیم.آشپزم گفت آره چقدرم میچسبه.
مش سکینه گفت درضمن خانم همیشه یه مختصر جهازی به دخترایی که از این خونه میرن میده دیگه شما که گفتی نیازی نداری حالا این دو لقمه غذا جا اون دوتا کاسه کوزه.بالاخره لوطی راضی شد و گفتبا اجازه بعد دولا شد دست مش سکینه رو ببوسه که مش سکینه نذاشت وسر لوطیو بوسید وگفت توهم مثل پسرمی،از زری خوب مراقبت کن جون تو وجون زری....
...
ناهاری

ناهاری

۵ روز پیش
سلام دوستان من یه ادیت رو قسمت بیست ودوم انجام دادم ،یه جمله جا انداخته بودم .اگر فرصت کردید یه بار دیگه بیست ودو رو بخونید وگرنه همینجا یه توضیح کوچیک میدم.
خانم پنج پسر بدنیا اورده بود.ولی درنهایت چهارتاش براش مونده بودن وبزرگ شده بودن.دوتا بزرگه ،بعدم نادر سومی میشه،تو خونه جدید هوشنگ خان بدنیا اومد.بعدچند سال آخرین پسر امیر هوشنگ بدنیا اومد که بهش امیر میگفتن.که همون شبی بدنیا اومد که نادر رفت سر وقت روزاد،امیر دوماه بیشتر نمیمونه ومیمیره.
هوشنگ خان وآقا وخانم هیچی جواب نمیدادن والکی یعنی از شدت تاثر نمیتونن حرف بزنن سرتکون میدادن.بعضیا به من وبقیه خدمه اصرار میکردن که بهشون بگیم جریان چی بوده ولی به ما گفته بودن خفه باشیم وگرنه خودشون خفه مون میکنن .مراسما تموم شد وهمه با کلی سوال بی جواب رفتن.
مش سکینه گفت دیگه جریان زری رو به خانم نمیگم روز روزش چکار میکرد تا حالا که شب تاره بخواد بکنه. اون دراز دیلاقم که مرده ودستش از دنیا کوتاست.
یکماهی گذشت تا اینکه زری هم پاش خوب شد هم زخماش وکم کم زیر بغلشو گرفتیم راهش بردیم ولی دختر بدبخت آب شده بود شده بود پرکاه،رنگ به رو نداشت تمام این یکماه از خواب میپرید وجیغ میکشید وگریه میکرد.
کم کم مش سکینه باهاش حرف زد وبهش قوت قلب داد که یه شوهر خوب براش پیدا میکنه ومثل بقیه دخترا میفرستتش خونه بخت وبقیه عمرشو درآرامش سپری میکنه وانقدر گفت وگفت تا روحیش بهتر شد،شش ماهی صبر کردن تا اوضاع جسمی وروحیش کاملا خوب بشه.یه روز مش سکینه شال وکلاه کرد وچندتا قابلمه مسی زد زیر بغلش وگفت برم بدم مسگر سر گذر تا سفیدشون کنه،تعجب کردیم آخه اصولا دم عیدا اینکار رو میکردن نه اینطوری بی موقع.رفت و دم غروب اومد ونشست رو پله ها ودستاشو برد بالا وگفت خدایا به این وقت اذان،به این غروب دلتنگ قسمت میدم ،به حق آبروی زهرا وفرق شکسته علی،بخت این دخترم باز کن.
فهمیدیم یه خبراییه،آشپز اومدوگفت هان خیره چه خبره ونشست بغل دستش.
مش سکینه هم دستشو برد پایین دامنشو برگردوند وباهاش اشکاشو پاک کرد وگفت،والا رفتم دم مغازه مسگر چهل روزی هست زنش به رحمت خدا رفته چهارتا بچه قد ونیم قد بی مادر مونده رو دستش،خودشم اهل شهرستانه اینجا کسیو نداره همسایه ها بچه هاشو تر وخشک میکنن،رفتم به هوای سفید کردن مس سر حرفو باز کردم گفتم بی زن که نمیتونی بچه بزرگ کنی،من یه زن خوب سراغ دارم وزری رو معرفی کردم،گفتم دختر پاکیزه ایه،خوشگلم هست،همه چی تمومه میاد برا بچه هاتم مادری میکنه.دودل شد بدش نیومد فقط گفت بزارین فکر کنم ببینم چکارباید بکنم،گفتم اگر خواستی بیا دم خونه دوتا کفگیر وملاقه هم بیار اگر نخواستی تو به خیر وما به سلامت.
آشپز گفت خوب اون جریانو چی؟ گفتی؟گفت نه نگفتم میخوای یه عمر سرشکستگی برا دختره باشه.آشپز گفت خوب کور که نیست میفهمه میبینه که دختر نیست.مش سکینه گفت خدا از سر تقصیراتم بگذره خدا ببخشتم که سر پیری شدم هیزم کش جهنم برا خودم،حقیقتش قسم دروغ خوردم گفتم یه روز که زری رفته بوده رو نرده بوم با باسن خورده زمین وپردش ریخته...
دوروزی گذشت داشتیم به محرم وصفر نزدیک میشدیم لباسا مشکی شهناز خانمو شسته بودم ومیخواستم پهن کنم آخه نذر داشت وکل محرم وصفر رو سیاه میپوشید،که در زدن.لوطی مسگر بود(اینطور مردم محل صداش میکردن چون واقعا لوطی وبزرگ منش بود ودست خیر داشت با اینکه کار وبارش معمولی بود ودرامدش متوسط ولی خیلی با مرام بود)مش سکینه تا صداشو شنید مثل قرقی خودشو رسوند دم در،بابفرما بفرما اوردش تو حیاط کوچیکه وخیلی اجر وقرب گذاشت ولوطی مسگرم یا الله گویان سرشو انداخت پایین واومد تو.با اشاره مش سکینه منم سریع رختا رو همونجا گذاشتم تو تشت ورفتم از پله های آشپزخانه پایین.لوطی نشست لبه پله ها ومش سکینه روبروش لب حوض نشست وگفت خوب تصمیمتو گرفتی ،اونم ان ومن کرد ،سکینه گفت خوب البته حق داری دختر رو یه نظر ببینی اصا یه نظر حلاله.
ورفت تو اتاق بعد از یکم وقت با زری اومد بیرون زری یه چادر نماز نازک وفوق العاده زیبا انداخته بود رو سرش که نمیدونم مش سکینه اینو کجا قایم کرده بود که ما ندیده بودیمش،موهای طلایی زری تا کمرش اومده بود واز زیر چادر معلوم بود.مش سکینه گفت بیا بشین زری جان بشین لب حوض،من برم چایی بیارم.
واومد تو آشپزخونه من از فضولی داشتم میمردم رو پنجه پام بلند شده بودم تا ببینمشون،زری معرکه بود غیر ممکن بود مردی ببینش ودل ودینشو نبازه،مثل بلور بود،سرشو انداخته بود پایین وبه دوتا ماهی گلی تو حوض نگاه میکرد،لوطیم که رو پله ها نشسته بود وارنجشو رو زانو گذاشته بود وانگشتاشو توهم قفل کرده بود وزیر چشمی یه نگاه به زری کرد معلوم بود که میپسنده. دوباره سرشو انداخت پایین،وای نگم که لوطی خودش مثل آکتورا(هنرپیشه) سینما بود قد بلند،موهای خرمایی تابدار داشت که همیشه یه دسته اش تو صورتش بود،ریش وسبیل بلند داشت تا رو سینش،شونه پهن وتخت سینه پهنی داشت بازوای قوی ،وکمر نسبتا باریک که همیشه یه کمربند چرم قهوه ای پهن، رو پیرهن سفید بلند تا سر زانوش میبست،یه حالتی مثل درویشا داشت،هیچوقت با مشتری چشم تو چشم نمیشد وهمیشه سرش پایین بود وبرعکس خیلی از کاسبا هیز وچشم چرون نبود.خلاصه از اون مردایی بود که هر دختری آرزوشو داشت که بازوای پهنش دورش حلقه بشه وزیر سایه مردونش پناهش باشه.
(پی نوشت نگارنده:مسگرا اصولا هیکلای قوی وکمر باریکی داشتن،چون برای سفید کردن کف دیگای بزرگ باید میرفتن تو دیگ ویه پارچه بزرگ مینداختن زیر پاشونودستشونو میگرفتن لب دیگ و مدام پاشونو به چپ وراست میگردوندن بدون اینکه بالا تنه وسر تکون بخوره واز حالت مستقیم منحرف بشه، واین کار و ورزش کمک میکرد کمرشون باریک بشه)...
...
دوغ

دوغ

۶ روز پیش
هرسال مقدار دارو بیشتر میشد،غذاشو کم کرده بودیم فقط میخورد وخودشو خراب میکرد،لاغر وضعیف شده بود،فقط صداای عجیب مثل میمون وخرس وجغد میداد،هیچ حسی نداشت ولی امان از صدای خنده زنا ودخترا فورا چشماش باز میشد،تنها چیزی که براش مونده بود همون قدرت مردونگیش بود که الهی تو سرش بخوره یه که چند نفرو بدبخت کرده،قربون خدا برم که به من هیچی نداده وبه یه نره خری مثل نادر چند برابر داده .
دیروزم دیدین که اومده بود غذا ببرم بدم کوفت کنه که خبر مرگ پسرا آقا اومد خواب بود خواب خواب از شبش زنجیراشو باز کرده بودم آخه مچ دست وپاش بد جور زخم شده بود داشت ناسور میشد گفتم یکم هوا بخوره کار دستمون نده،درم قفل نکردم گفتم زود میام وبر میگردم که رفتیم سر کوچه انگار بیدارشده بود واومده بود بیرون،خدا مرگش بده صاف اومده اتاق کارگرا وزری بدبخت ننه مرده پاشکسته رو گیر آورده،ای بخشکی شانس،سیب سرخ افتاده دست کی،همش تقصیر آقاست که این هیولا رو توخونه نگه میداره،خوب تو خونه زن هست دختر هست اینم که معلوم الحاله همه میدونیم که دردش چیه،والا میزاشتن همون روزاد بدبختو بگیره اینطور که میگین راضیم بوده.حداقل آروم میشد.دیگه کاری به کسی نداشت عمری منم اسیر شدم تو اون اتاق متعفن.
مش سکینه گفت چی بگم والا خانوم وآقا دستشون به خون آلودس،نفرین پشت سرشونه،روزاد رو فرستادن رفت،من بدبخت دخترش آمنه رو میبردمش دم حموم مادرش ببینش،دلم برا دوتاییشون کباب بود،آمنه سه چهار ساله شد که روزاد مریض شد سرماخورد وذات الزیه شد،از صبح تو حموم بود تا شب نه آفتابی بخوره نه غذای خوبی،همیشه پوست دست وپاش از شدت بخار حموم پیر وچروکیده بود ورنگش پریده.نرمی استخوان گرفته بود ،آخه هر روز نان وپیاز ونان و شلغم بخوری میتونی سرپا بمونی.
خلاصه افتاد تو رختخواب وبه ماه نکشید عمر کوتاهش تموم شد.
برا آمنه مادری کردم.خانم خط ونشون کشیده بود که نفهمه کیه وچطور بوجود اومده.بزرگتر که شد ،شد کلفت همین خونه،انگار نه انگار نوه شونه وکار پسرشون.هنوزم نمیدونه.
من بعد از شنیدن تمام این حرفا و وقایع سرم داغ شده بود بقیشو نمیشنیدم،یعنی میشنیدما ولی گنگ انگار سرمو کرده بودم زیر آب حوض واونا حرف میزدن،صداها بم ومبهم میومد.
بیچاره روزاد بیچاره آمنه،بیچاره زری،خدا لعنت کنه خانم وآقا رو،خدا لعنت کنه خانمو همین چند وقت پیش بود که آمنه با بچش اومدهبود چطور بهش بی محلی کرد وسنگ رو یخش کرد.
یه لحظه به خودم اومدم که ای وای اومدم آب ببرم برا زری که نشستم قصه پر غصه شنیدم.25
یکم پامو کوبیدم رو پله ها که یعنی دارم میام پایین سر وصدا کردم،اونام حرفشونو قطع کردن،رفتم آب برداشتم مش سکینه گفت چته دختر چرا رنگت پریده گفتم هیچی چیزیم نیست،گفت زری چطوره گفت همونطور آب خواست اومدم ببرم.
رفتم بالا زری بیچاره دوباره خوابیده بود وناله میکرد،آب رو بهش دادم وخزیدم کنج اتاق وهای های گریه کردم برا همه چی برا همه کس.بعدم یه نگاهی به بیرون کردم،حقیقتش وحشت کرده بودم از این هیولا به اسم نادر،میگفتم نکنه همین دور وبره،نکنه بیاد سراغ منم،نکنه نفر بعدی منم،دم دمای صبح بود وهوا گرگ ومیش،که چشمام گرم شده بود وداشتم چرت میزدم،ناگهان صدای افتادن یه چیزی مثل یه تیکه آجر از پله های پشت بوم اومد.مثل فنر از جام پریدم ودویدم سمت آشپزخونه،آشپز ومش سکینه وآق باجی بیدار بودن انگار نتونسته بودن بخوابن،داشتن تدارک صبحانه میدیدن،گفتم آق باجی بدو بدو یکی رو پشت بومه،آق باجیم مثل تیر دوید توراه پله پشت بوم وما هم پشت سرش،از پایین نگاش میکردیم،،وایی خشکم زده بود یه موجود بی قواره وقدبلند بود انقدر بلند که قوز پیدا کرده بود با دست وپای گنده،یه ادم که عین گرگ بدنش از مو پوشیده بود انگار سالها رنگ آب وتیغ رو ندیده بود ریشاش تا دم نافش اومده بود موها ژولیده وبلند وشلوار مندرس وپاره پاره .زل زده بود به من از ترس نفسم بند اومده بود خودمو پشت مش سکینه قایم کردم،آق باجی هی میگفت نادر آروم باش نادر اروم باش کارت ندارم بیا بیا بریم ،اونم عقب عقب میرفت .
آق باجیم ارم اروم یه پله یه پله بالا میرفت میگفت بیا بهت غذا بدم ،آب بدم،اونم سرشو تکون میداد وانگار میخواست بگه نه .وحشت کرده بود یک آن از در پشت بوم دوید آق باجیم دنبالش وناگهان گروم یه صدای بلندی اومد،از اونور بوم افتاده بود وسط حیاط خونه.دویدیم تو اون حیاط همه اهل خونه از صدای بلندش دویدن تو حیاط در دم مرده بود،یه لحظه پشت بومو نگاه کردم آق باجی اون بالا بود حس کردم داره لبخند میزنه،نمیدونم شایدم تو تاریک وروشن هوا اینطوری تصور کردم.ولی هنوزم شک دارم نمیدونم شاید آق باجی هولش داد بود،خدا عالمه.اینطوری هم نادر راحت شدو هم آق باجی و تمام اهل خونه ازش خلاص شدن.
سه تا پسر خانواده طی بیست وچهار ساعت مردن.آقا چنان ضجه ای میزد که برا اون دوتا قبلی نمیزد.
هوشنگ خان سریع خودش یه ملافه آورد وکشید روش .
فردا همه رفتن خاکسپاری.فقط منو زری وآشپز موندیم.خیلی از فامیلا آقا میپرسیدن نادر خان کی از فرنگ برگشت،نادر خان فرنگ چکارمیکرد،چرا اینهمه سال نیومد الانم که اومد چرا خوب رفته بود رو بوم...26
...
بهترین وعده
رامتین
رامتین
۶۴

بهترین وعده

۶ روز پیش
انقدر گریه وزاری کرد ومنم واسطه شدم تا گذاشتن بمونه،حواسم شدید به نادر بود تا یه وقت کاری نکنه.مهمان اگر داشتن اقا با خودش میبردش سرکار خونه نمونه، تازه تازه آقا هم متوجه حرکاتش شده بود که مدام حواسش به زنا ودختراس ودنبالشون راه میره وهمش دنبال کارای خاک برسریه.بعد از چند ماه یه روز دختره گفت مش سکینه من چرا دیگه عادت نمیشم،زدم تو سرمو گفتم از کی،گفت از بعداز بلایی که اقا نادر سرم آورد.گفتم بدبخت شدیم
.یواشکی یه روز به هوای حموم رفتن بردمش پیش قابله اونم به خرج خودم شرح حال پرسید ومعاینه کرد وگفت بله حاملس،ولی از بس لاغر وضعیفه شکمش معلوم نیست،خودتون بشمارید ببینید چند ماهشه،حساب کردیم چهارماهه بود،گفتم دستم به دامنت یه کاری کن ،گفت چکار کنم روزا اول اگر بود با جوشونده ای سیخی چیزی مینداختیمش ولی الان دیگه چسبیده وبزرگم شده با پریدن از پله و...هم بعیده بیفته،بزارین دنیا بیاد بزارینش سر راه.
گفتم پاشو سریع بریم خونه تا خانم صداش درنیومده.
اوردمش خونه .با کلی مقدمه چینی به خانم جریانو گفتم،گفت غلط کرده حامله شده،گفتم والا دسته گل آقا نادربوده،گفت خوب بوده که بوده چرا تا الان قایمش کرده،گفتم بچس سرش نشده که،گفت صداشو دربیارین وجایی باز گو کنید هر دوتونو تیکه تیکه میکنم،بزار بزاد با بچش میندازمش تو کوچه دختره ور پریده،من توقع کمک وهمفکری از خانم داشتم ولی کاملا نا امید شدم.بهش گفتم تانزاییدی پاتو تو حیاط اصلی نمیزاری وگرنه بیرونت میکنن،کارام زیاد بود ولی اونموقع هاجوان بودم وخوش بنیه جور دختره رو هم میکشیدم.
تا وقت زایمانش شد. خودم رفتم قابله خبر کردم ولی نیومد خونه یه پولداری بود که نونشو چربتر میکرد،چند جا رفتم کسی نیومد،آخه قابله ها دنبال دردسر که نیستن بچه یه کلفت بی شوهر بی پولو بدنیا بیارن،میرن خونه پولدارا،آخرش یکی گفت برو دنبال فلانی دلاک حمامه خودش هشت تا بچه داره گاهیم کسی بخواد بزاد کمک میکنه یکم وارده،چاره نداشتم باید یکی میومد کمک من خودم خیلی بلد نبودم.
رفتم دلاکه رو پیدا کردم وآوردمش،بیچاره دختره داشت میمرد از بس ضعیف وبی جون بود.توان نداشت زور بزنه هی غش میکرد ،هی به زور به هوش میاوردیمش،آخرش دلاک به زور بچه رو کشید بیرون،بچه دختر بود خیلیم کوچیک بود.تو چندتا تیکه پارچه پیچیدیمش.مادرش تا صبح از خستگی غش کرد،پول دلاک رو دادم وگفتم شتر دیدی ندیدی.بچه گریه میکرد ومادرش شیر نداشت،به زور یکم شیرش میداد با قنداغ سیرش میکردم.به خانم گفتم،گفت به جهنم نه تو رو خدا برم براش دایه بگیرم بچه نمیره،بزار از گشنگی بمیره...
چند ماهی گذشت،آقا وخانم نادر رو برده بودن مریض خونه انگلیسا ودکترا اونجا برای ارامشش کلی براش قرص ودوا داده بودن،آقا مدام خودش هرشب رسیدگی میکرد که از هر کدوم چندتا بده تو پاکتا کاغذی ردیف کرده بود تو کمد،یه ذره آرومتر شده بود،تا اینکه آقا رفتن سفر وخانمم کوتاهی کردن تو دارو دادن وحالتا دوباره برگشت ودوباره زد به سرنادر،یه روز رفته بودم بیرون که دوباره نادر،کلفته که اسمشم روزاد بود رو یه کناری گیر انداخته بود ولی خدا رو شکر همون موقع آقا از سفر برگشته بود ونذاشته بود کاری باهاش بکنه وآقا هم چون خیلی خسته وعصبانی بود با چوب حسابی نادر رو زده بود وآش ولاش شده بود.وقتی از بیرون اومدم آقا صدام کرد وگفت این دختره رو بیرونش کن گفتم آخه سرسیاهی زمستون
کجا بره،کسیو نداره ضعیف و ناخوش احوالم هست .گفت نمیدونم کجا میخواد بره ولی نباید تو خونه باشه تا وقتی هست نادر ببینه هوس میکنه،بفرستش بره.گفتم آقا پس بچش چی میشه کسی کار بهش نمیده،گفت خوب اونو نگه دار یه لقمه نون بهش بده صدقه سر بچهام.
برگشتم بهش گفتم،التماس میکرد وگریه که بزارین بمونم از بچم جدام نکنین،من بدون آمنه خوابم نمیبره تنها کسیه که تو دنیا دارم،گفتم نمیشه باید بری،گفت بزارین بمونم،آقا نادرم هر بلایی سرم بیاره صدام درنمیادهر خفت وخواریو تحمل میکنم بزارین بمونم.ولی نمیشد،به چندجا سپردیم ولی کسی کارگر نمیخواست،آخرش با یکی از دلاکای زن حمام حرف زدم گفت بیاد اینجا شبام بیاد خونه من منم تنهام هر چی درمیاریم باهم میخوریم.روزاد رفت دلاک حمام شد ،یه کار سخت وطاقت فرسا،منم آمنه رو نگه داشتم .آقا هم از همون روزا با دکترا نادر حرف زد که چکار کنه،اونا گفتن بفرستینش دارالمجانین ولی آقا میگفت دیوونه خونه مال گدا گشنه هاست وپسرمو نمیزارم،بعدم که آق باجی رو استخدام کرد ،اخه میگفت نوکر مرد نمیخوام باشه،خواجه باشه خیالم راحتتره،وآقا نادر رو به زنجیر بستن وانقدر دارو بهش میدادن که همش خواب باشه.بعدم که آشپز وبقیه کارگرا رو استخدام کردن اغلبم کارگرای زشت وآبله رو وسن وسال دار میاوردن.
بجز این دوتا آخری خورشید وزری،که خانم نمیزاشت برن حیاط اصلی.
حالا تو بگو آق باجی چطور آقا نادر فرار کرد.اونم گفت والا من هر روز بهش دارواشو میدادم وآروم بود هی مقدار داروا رو زیاد کردن تا این آخرا روزی سه مشت دارو میریختم تو حلقش که همش بخوابه،اخه وقتی بیدار میشد یا همش میخندید یا جیغ میکشید،مدام باید دهنشو میبستم.اقا هم به همه گفته بود که آقا نادر وهوشنگ رو فرستاده برا تحصیل فرنگ .24
...
پن کیک
رامتین
رامتین
۱۶۰

پن کیک

۱ هفته پیش
گوشمو چسبوندم به در بشنوم چی میگن.ماما گفت پناه بر خدا به چه روزی انداختش،خیر نبینی،حالا کار کی بوده،مش سکینه گفت نمیدونم کدوم بی ناموسی اینکارو کرده،بخدا اگه بدونم وسط حیاط آتیشش میزنم،فکر نکنم کار نوکرا خودمون باشه همه رفته بودیم سرکوچه شاید یکیشون برگشته ولی بعید میدونم همگی سرکوچه میخکوب بودیم کسی نمیتونست جم بخوره.
قابله گفت اره شنیدم چی شده خدا صبرتون بده،حالا اینو چکار میکنین،مش سکینه گفت صداشو درنیارین بی آبرو شده بدترم میشه نباید کسی بشنوه این موضوع همینجا آب میشه میره تو زمین باید یه بدبختی پیدا کنیم شوهرش بدیم بره،چه میدونم کوری،عقب مونده ای وامونده ای کسی.خودم میدونم چطور آبش کنم بره.
ماما چندتا دستور داد برا بهترشدن زخما زری ومش سکینه یه پولی گذاشت کف دستش وقسمش داد چیزی نگه.اونم گفت به اندازه تمام ماههای عمرم شایدم بیشتر دخترای بدبخت اینمدلی دیدم.دهنم محکمه خیالت جمع.
سکینه خانم کشیدم تو وگفت دختر نبینم لام تا کام جایی حرفی بزنی ،اگر بزنی این بدبختو بدبختر میکنی،اونوقت گناه تو هم کم از اون نره خری که اینکار رو کرده نیست،آتیش تو بدنتون فرو میکنن.
منم گفتم چشم چشم.
دلم برای زری کباب بود،قبلا شنیده بودم که دخترای اینمدلی دیگه تا آخر عمر تنها میمونن.هر کس ببینشون با انگشت نشونشون میده.طفلک خیلی بد، حروم شد.
مجبور بودم برم سر کار تو خونه غوغایی بود همه فامیل سیاه پوش اومده بودن برای تسلیت.مش سکینه تمام گوشه وکنار اتاق رو گشت تا تیغی،قیچی چیزی نباشه یه وقت زری خودشو خلاص کنه بعدم در اتاق رو از بیرون قفل کرد وکلید رو داد به من گفت مدام وسط کارات بیا بهش سربزن ببین در چه حالیه بعدم درو قفل کن تا یه وقت فرار نکنه بره آواره کوچه وخیابون بشه،هر چند چنان بلایی سرش اومده که نمیتونه راه بره تازه پاشم که شکسته بود،هییی بدبخت هر چی سنگه پیش پای لنگه.
رفتیم ومدام درحال پذیرایی از مهمانها بودیم،همه درحال ناله وشیون بودن،منم اشکام خشک نمیشد .بقیه فکر میکردن برا پسرا آقاست ولی در واقع برا زری بود.مدام بهش سر میزدم ونگاش میکردم حیف از این صورت زیبا، یه جوری انگار بی هوش بود فقط ناله میکرد.
شب شد وهمه رفتن بجز چند نفری از نزدیکا،رختخوابا رو پهن کردیم وبرگشتیم تو اتاقامون مش سکینه دوتا کارگر دیگه که تو اتاق باهم میخوابیدیم رو فرستاد تو یه اتاق کوچیک تو حیاط اصلی که اگر کسی نصفه شب چیزی لازم داشت براش فراهم کنن ولی دراصل برای این بود که از وضع زری با خبر نشن.نصفه شب زری بلند شد وآب خواست.رفتم از آشپزخونه آب قندی ،نباتی چیزی بیارم.دیدم یه نور کمی معلومه ...
تو تاریکی وایسادمو گوش کردم،صدای مش سکینه وآشپز وآق باجی میومد.مش سکینه گفت آخه یعنی چی، یعنی چی فرار کرده.جواب آقا رو چی میدی،هممون بدبخت شدیم.آق باجی میگفت این چه بلایی بود سرمون اومد تمام شهرو گشتم به کی بگم چی بگم، بگم چیو پیدا کنن آخه.مش سکینه گفت ای خدا این شب سیاه چرا تموم نمیشه ،این ظلمات چرا آخر نداره.
مش سکینه گفت شماها اون روزا نبودین ما تو خونه قدمی اقا بودیم.خانم سه تا پسر داشت ،پسر سومیه (نادر)بعد از اون دوتا مرحوم که دیروز پر پر شدن دنیا اومده بود.آقا عجیب بهش علاقه داشت،من بدبختم تازه شوهر وبچه کوچیکمو سر حصبه از دست داده بودم ،آوردنم دایه نادر بشم،آقا میگفت نادر خوش قدمه داره کارو بارم روبه راه میشه ،از وقتی اومده روزیمون زیاد شده،همش میذاشتش رو پاش ومیبوسیدش،نادرم ماشالله چه بچه ای بود زبل وقوی بنیه وشاد،البته آقا خیلی لوسش میکرد زیادی لوس بود،خیلی وقتا که مهمون داشتن میگفتن تا من قایمش کنم یه وقت کسی چشمش نکنه.
همه چی خوب بود فقط آقا نادر حاضر نشد مثل برادراش بره دنبال درس ومدرسه وموند تو خونه،آقا میگفت اذیتش نکنید بزارید راحت باشه.کار وبار آقا رو اومد اون خونه قدیمی رو فروختن واومدن اینجا رو خریدن وساختن،نمیدونم چی بگم به نظر من اینجا اومد نداشت،تا اومدیم از روز اول همش خانم وآقا جر وبحث میکردن سرهمه چی،هوشنگم تو این خونه دنیا اومد،.بعدم که نادر به سن بلوغ رسید .یه جوری شد انگارحرارت زد به مغزش ودیوانه شد.میگفتن چشمش کردن اینطور شده،بعضیام میگفتن خیلیا تو این سن اینطوری میشن،خوب میشن،حقیقتش من به اون دوتا برادر بزرگترش مشکوک بودم دستشون از دنیا کوتاست ولی خوب حسادت میکردن تقصیر خود آقا بود،من حس کردم چیز خورش کردن وگرنه بچه سالم چرا یکباره اینطور شد.طبیبا گفتن خوب میشه ولی نشد بدترم شد.هر عطار ودعا نویس وطلسم باطل کنی که گفتن رفتیم.میگفتن جنی شده.جن گیر آوردن خوب نشد.
گفتن زنش بدین خوب میشه افتادیم دنبال پیدا کردن دختر،آقا اصرار داشت دختر خوب بگیریم ولی خوب هیچکس حاضر نبود دخترشو بدبخت کنه،گفتیم حالا از هر خانواده ای وسطح پایینی یا دهاتی چیزی گیر آوردیم براش بگیریم،خیلیا حاضر بودن برا یه لقمه نون دختر بدن بهش ولی آقا انگار کور بود ومشکلای نادر رو نمیدید میگفت نه پسر من باید دختر خوب بگیره،حالا انگار نادرشاهه.
خونه بزرگ بود وکارا زیاد خانمم سر امیر هوشنگ باردار بود ، منم دست تنها یه دختری آوردن،برای کارگری،شبی که خانم زایمان کرد،نادر رفت سر وقت دختره وبدبختش کرد،به آقا گفتیم قبول نکرد.گفت برا پسر من حرف درآوردین کار اون نبوده.خواستن دختره رو بیرونش کنن...22
...
نهار

نهار

۱ هفته پیش
از پله ها با ترس ولرز پشت سر هم بالا رفتیم امیدوار بودیم کسی از صاحب خونه ها نیاد بیرون آخه طبقه بالا کلا قدغن بود وفقط آق باجی میرفت ومیومد،رسیدیم دم در اتاق ،همونی که پرده هاش تکون میخورد.حال همگی بهم خورد یه بوی وحشتاک از ادرار ومدفوع وموندگی میومد،همگی چند بار عوق زدیم.
وپر لباسامونو گرفتیم جلو دماغمون تا بو کمتر حس بشه،وای خدا اینجا چی نگه میداشتن.یه رختخواب بی نهایت کثیف اون وسط بود ومقداری زنجیر یه لگن گوشه اتاق مملو از کثافت وکلی آشغال کف زمین .خدایا اینجا چرا اینجوریه،این غل و زنجیرا چیه کف زمین.
همه وحشت کرده بودیم .
پا گذاشتیم به فرار.از پله ها همدیگه رو هل میدادیم پایین.اومدیم لب حوض انگار خواب دیده بودیم.اول اون تصادف وبعدم اون اتاق واقعا قلبمون داشت از دهنمون میزد بیرون.نمیتونستیم حرفی بزنیم.یعنی اون بالا چی بسته بودن.یکم ازحوض آب خوردیم آروم شدیم،گفتیم اونجا چی نگه میدارن،یکی گفت خرس، خرس نگه میدارن من دم بازار دیدم که یه کولی خرس داشت،اونم بوگند میداد وبا زنجیر بسته بودنش.حتما خرس نگه میدارن که انقدر بو میده.یکی گفت آخه خرس به چه دردی میخوره ،حتما میمون نگه میدارن منم دیدم میمون دم میدون میارن نمایش میده واونام بو میدن.یکی دیگه از نوکرا گفت آخه چی میگین اونا که خرس ومیمون نگه میدارن برا یه لقمه نون اینکار رو میکنن،آقا چه نیازی داره نگه داره مگه میخواد نمایش بده پول دربیاره.
واقعا چیزی به ذهنمون نمیرسید.مش سکینه اومد بیرون گفت چتونه جمع شدین بروید سرکاراتون،دوتا از کلفتا رو فرستاد پیش خانم نوکرام فرستاد برن ببینن بیرون چه خبره وآب ببرن خونا سرکوچه رو بشورن،منم رفتم تو آشپزخونه مش سکینه تند تند داشت آب قند درست میکرد ببره برا خانم،
به مش سکینه گفتم بده من آب قند رو ببرم گفت نه خودم میبرم.
داشت صلوات میفرستاد ودعا میخوند.من چشمم به ظرف غذای زری افتاد که همونطور مونده بود ویخ کرده بود .
هوش وهواس برامون نمونده بود که، رفتم حیاط کوچیکه که غذای زری رو بدم واتفاقای وحشتناک اونروز رو تعریف کنم.
مونده بودم از کجا شروع کنم با خودم گفتم آروم بگم هول نکنه.
درو باز کردم دیدم همه چی بهم ریخته .
گفت ای وای زری چکار کردی چراهمه چی رو بهم ریختی.
یکدفعه چشمم بهش افتاد بیچاره از ترس چشماش زده بود بیرون ومثل بید میلرزید .
گفتم چی شده ،چرا داری میلرزی رفتم کنار رختخوابش وااای دیدم رختخواب پر خونه،گفت زری چرا اینجا اینطوریه ،عادت شدی،کهنه بیارم برات.تکونش میدادم میگفتم چته چرا لرز کردی...
چرا لباسات پاره پوره است،یکدفعه یه چیزی به ذهنم رسید،یا حسین.دویدم طرف آشپزخونه تند تند از پله ها پایین دویدم ومش سکینه رو صدا کردم هنوز داشت رو لیوان آب قند دعا میخوند.گفت مش مش مش،گفت چته دختر چته داری سکته میکنی یه نفس بکش گفتم زری زری بیا،گفت زری چی،ودنبالم دوید اومد.تا اتاق ودید گفت خدایا خودت رحم کن .نشست کنار زری که داشت میلرزید ورد اشک رو صورتش مونده بود.از آب قند داد بهش.گفت بگو کی اینکارو باهات کرده،کی بوده تا بدم آقا آتیشش بزنه،خودم قیمه قیمش میکنم.از سر وصدای ما آشپزم اومد تو اتاق مش سکینه گفت درو ببندین نزارین کسی این رسوایی رو ببینه.سر زری رو گرفته بود تو سینه نوازش میکرد ،،میگفت غصه نخور غصه نخور درست میشه دختر بیچاره دختر ننه مرده.زن آشپزم تند تند میزد رو دستش وباعث وبانیشو لعنت میکرد.منو فرستادن بیرون شروع کردن تمیز ومرتب کردن لباسا وملافه ها،بهم گفتن خودت بدو برو قابله رو بگو بیاد به کسی چیزی نگیا کسی چیزی نفهمه ها آروم بیارش تو.من آدرس قابله رو بلد بودم دوان دوان رفتم در خونش وخبرش کردم تو راه ازم پرسید چی شده شهناز خانم بازم سقط کرده،گفتم نه زری یه طوریش شده وچیزایی که دیده بودم براش تعریف کردم گفت خدا به دختر بدبخت رحم کنه بازم یکی بی آبرو شد.تازه چون مش سکینه مثل عقاب تیز بینه وبالا سر کارگراست فقط همین دومورد بوده تو این سالا بقیه خونه ها مدام از این اتفاقا میفته.تعجب کردم گفتم کدوم دومورد اونیکی کی بوده.گفت ولش کن از من نشنیده بگیر بدو بریم .
ذهنم شدید مشغول بود .حالا چی میشه ،چی به سر زری میاد،بیرونش نکنن حالا،کی اینکارو کرده،کریم بوده یا رحیم،نه بابا،استغفرالله دوتاییشون با ما سر کوچه بودن ،دلم هزار راه رفت به تک تک نوکرا مشکوک بودم.همشونو لعنت میکردم.بیچاره زری بیچاره زری.
ماما رفت تو اتاق منم پشت در نشستم20
ببخشید دیر شد
...
مشاهده موارد بیشتر
سایر کاربران
شیراز نویسنده،شاعر،نقاش،فرهنگی دارای مدرک بین‌الملل سفره آرایی 😊
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
مامان متین وعطا خوی:خیابان پاییز، کوچه مهر، پلاک۲۰ میخوام دنیا نباشه اگه تو دل بچه هام غم باشه
خسروی هستم مامان پارمیس و پارسا ساکن بیرجند دکترای داروسازی دارم اما عاشق اشپزی و قنادی و کارای هنری هستم
خـــیابان پاییــز 🍂🍁ڪــوچہ آبــان🐷پــلاڪــ 8🌸ب گالری کوچیک من خوش امدید😍😍از شهر زیبای دزفول😍😍پرچم دزفولیا بالاس✋پیج قبلیم آیلین سری بهش بزنـــید🌟
خدایا شکرت