رامتین
رامتین
به ترتیب
روکش کردن کیک با ژله بستنی

روکش کردن کیک با ژله بستنی

۹.۹k
۱۷۵
۱۸۰'
به ترتیب
کیک سیب با آیسینگ پنیر خامه ای
رامتین
رامتین
۱۲۶
سفارش مشتری فقط چون پنیر دوست نداشتن با خامه پوشش دادم.عکس دوم را هم حتما ببینید این کار دستی را از پیج یکی از دوستان که اسمشم فراموش کردم یاد گرفتم برا بچه ها جالبه.دخترم از منزل مامان بزرگش با ذوق برام یک مشت پوست پسته که خودش خورده بود کادو آورد😝😝😀منم براش با ماژیک رنگ کردم وشکل پرنده چسباندم به کاغذ که بماند به یادگار چون 🤔🤔🤔چونش را خودتون بهتر میدونید.
الان یکی از دوستان در اینستا فرموده بودن با این قیمت اجیل بیایید امسال تحریم کنیم ونخریم شاید عاملان گرانی متضرر شوند و به جاش یلدا رو بامیوه و کیک خونگی وژله وباقلا ولبو ومیوه خشک وتخمه وشکوفه و...برگزار کنیم(مثلا اینا کم هزینس)😀😀سیب کیلویی دوازده تومن که هم قیمت موز وارداتیه را خشک کنید وبخورید اینطوری پدر دلالا ومحتکرای آجیل را در میارید😝😝😝والا اینمدلی خودتون منهدم میشید.خلاصه اینکه خانه از پای بست ویران است ...
به نظر من همون چای داغ قند پهلو وهر چی قبلا در سایر شبها هر کس در حد توانش بوده را با لبخند ودل خوش بخورید فقط اعصاب همو خرد نکنید بهم تیکه نندازید آقای خونه را جلو بچه هاسبک نکنید که تو چرا پول نداری
شوهر خواهرم چیکار کرده براشون بیا وببین ولی توووو🤔والا جدیدا با فرغون پول ببری بازار بازم چیزی بهت نمیدن😀 مدام نگید وای گرونیه آخر زمانه آخرش چی میشه بخصوص جلو بچه ها ودلهره نندازین تو وجودشون ،ارامش از هر آجیل ومیوه ای برای بچه ها لذت بخش تره.چه فایده داره خوراکی بخرید ولی مدام بگید نوچ نوچ نوچ اینو انقد خریدیم پارسال اونقد بود این چند برابره پارساله اون چند برابر شده.ولمون کنید یک دقیقه این شب بلندتر از بقیه شباس...
تکبیر...
...
شامی گیلانی

شامی گیلانی

۱۵ ساعت پیش
سلام دوستان گلم💚💙❤💛💜
من هنوز در مرخصی به سر میبرم😂فقط اومدم یه سر بزنم وبرم. وچقدر هم خوبه واقعا لازمه هر از چند گاهی از دنیای مجازی فاصله بگیریم نه نت مصرف میشه نه چشم وانگشتمون خسته میشه.تازه کلی هم وقت اضافه میآریم به خونه وزندگی وبچه ها میرسیم.خلاصه مرخصی خیلی حال میده.من دوست ندارم کسی بی دلیل منتظر بمونه ،اگر منتظر داستان گلپونه هستین فعلا منتظر نباشین چون گلپونه خانم دارن تشریف میبرن بلاد خارجه پیش دخترش چون دخترش در زندگیش مشکلاتی داره وتا مشکل دخترش حل نشه بر نمیگرده .این وسط منم مثل شما معتاد خاطراتش شدم همینطور وجود نازنین خودش وبد جوری کسل شدم از شنیدن رفتنش ولی امیدوارم مشکل دخترش حل بشه وبعد از یکماه برگرده وادامشو بگه.حتی در فامیل هم مدام سراغ بقیه خاطراتش را میگیرن .خلاصه اینکه فصل دوم خاطراتش میمونه برای بعد...
ولی کمابیش بنده با پر حرفیام وحکایات ونصایحم در خدمتتون هستم😂😂😂
...
کیک نسکافه گردویی
رامتین
رامتین
۱۶۴
سلام دوستای گل وهمراهم😍
خواستم غیبتم را پیشاپیش موجه کنم .من حدودیک هفته نهایتا دوهفته غیبت خواهم داشت.
اگر برسم میام سر میزنم وکارای زیباتون را میبینم.
یکمم رو داستان میخوام کار کنم با این روند هم شما اذیت میشید هم من.اینمدل که گل پونه یه چیزایی بگه ومن بنویسم فایده نداره مدام باید ویرایش کنم یه چیزای جدیدم یادش میاد ومیگه من افسوس میخورم چرا مثلا در فلان قسمت ننوشتمش.در نتیجه اول خودم رو کاغذ بنویسم و ویرایش کنم وبعد برای شما بنویسم بهتره شماهم یه نوشته درست وحسابی ومنسجم خواهید خواند.
دوستتون دارم من همین دور وبرام جای دور نمیرم نگران نباشید زود میام.😍😍😘😘😘
...
کیک سیب
رامتین
رامتین
۱۰۲

کیک سیب

۱ هفته پیش
روی کیک هلو هست مال تابستانه.
خلاصه مادر موحنایی از اتاق میاد بیرون ومیبینه پدر یکی از هوو هاست.یه پیرمرد نزول خور وکثیف که یه روز کلید رو از میخ روی دیوار برداشته بوده برای یه همچین روزی.مادر موحنایی متوجه خطر میشه وشروع میکنه به التماس کردن ولی پیرمرده ول کن نبوده تا دخترک بیچاره میدوه طرف راه پله های پشت بام که همیشه درش باز بوده ومیخواد از راه پشت بام بره خونه همسایه وفرار کنه که از شانس بدش درش را یکی از هوو ها بخاطر پسر کبوتر بازش قفل کرده بوده و پیرمرده بهش میرسه وکاری که نباید بشه میشه.
وتهدیدش میکنه که نباید به کسی بگه چون آبروی خودش میره.وقتی عصر اهل منزل میان متوجه حال وروز دخترک میشن وهووها ازش پرس وجو میکنن وبعد از یه کتک مفصل به حرف میاد وجریانو میگه.وهوو ها شروع میکنن به داد وبیداد وپیرمرد پر رو میگه به کسی ربطی نداره مگه چیه یه کلفت که بیشتر نیست واین دفعه مرد صاحبخانه که از پدر زنش از قبل دل پری داشته باهاش دست به یقه میشه وبا بیل وچماق به جون هم میفتن وسر وکله هر دو خونین میشه و کار به شهربانی(کلانتری)میرسه واونام تهدید میکنن که باید عقدش کنی وگرنه زندانی میشی و....اونم دخترک بخت برگشته را عقد میکنه .(البته اینجا دخترک شانس اورده که داماد وپدر زن با هم مشکل داشتن وکاربه شهربانی میرسه وگرنه ممکن بود مثل هزاران دختر بدبخت دیگه فقط بیرونش کنن چون در کشورهای اسیایی اصولا دختر مورد تجاوز مقصره نه مرد متجاوز)وبعد از نه ماه موحنایی بدنیا میاد ولی از اونجایی که مادره از پیرمرده متنفر بوده وقتی موحنایی دوسالش میشه میره رو پشت بام وتهدید میکنه خودمو پرت میکنم پایین وهمسایه ها جمع میشن و وساطت میکنن ومجبور میشه قبول کنه طلاقش بده به شرطی که دخترشم با خودش ببره چون پیرمرده نمیخواستش.وبعد از مدت کمی با یه شاگرد نانوا ازدواج میکنه.ولی یکی دوبار که موحنایی میره خونشون شاگرد نانوا یا ناپدریش خوشش نمیاد ومیگه نبینم دیگه این بیاد سر سفره من بشینه من نانخور از یه مرد دیگه نمیخوام وبعد از دوتا بچه که از نانوا میاره دیگه کلا مادره نه به موحنایی سر میزنه
ونه سراغی ازشون میگیره.وفقط مادر بزرگ وداییش ازش حمایت میکنن.من وقتی این جریانا رو از دوستم شنیدم حالم بد شد منه چشم وگوش بسته یکدفعه از یه دنیای پر از گرگ با خبر شدم.مادرم حالمو فهمید وازم سوال پرسید منم همه چی رو گفتم واونم به عزیز منتقل کرد فرداش مامانم شیک وپیک کرد واومد مدرسه واز مدیر جریانو پرسید ومدیرم گفت ما همه چی رو میدونیم وهزینه لباسش را ما میدیم ولی فوق العاده مغروره در فقر کامل حاضر نیست لباس یا موادخوراکی از طرف مدرسه قبول کنه.ولی مادرم ادرس خونشون را گرفت وبا موسیو رانندمون رفت وجاشو پیدا کرد وبا روشهای خاص خودش همه جوره کمکشون کرد .عزیزم همش تشویقش میکرد ومیگفت بشه خیرات برای جهانگیر وجیران و این کمکها سالها ادامه داشت ومو حنایی دانشگاه رفت وپزشک شد اونم با هزینه ی ما.اونم چه پزشک بی معرفت وپول پرستی .حالا رسیدم جریانشو مینویسم.(چیه همه فکرمیکنن هر بچه فقیری پزشک بشه درد فقرا را میفهمه وکمک میکنه.یا هر بچه پولداری مرفه بی درده.نه جانم عکسشم خیلی خیلی صادقه)...
...
کوکی اسمارتیز

کوکی اسمارتیز

۱ هفته پیش
در مورد کلفتها گفتم وتجاوز بهشون وبچه های نا خواسته ای که بدنیا میامد.یاد یه خاطره ای در همون زمان بچگیم افتادم .قبلش بگم که این شیرینیا رودر منزل دوستم به در خواست بچه هاش پختیم دمای فرش زیاد بود ترک خورد.البته مواد اولیه ای هم که داد مرغوب نبود مال سالها پیش بود.😝
من کلاس پنجم دبستان بودم.سالهای اول دهه چهل .در مدرسه ما چند کلاس بخاری هیزمی بود که بابای مدرسه از کله سحر هیزم توش میریخت تا برای ساعت هفت کلاسا گرم بشه .در کلاس ما دختری بود با چشمهای درشت وموی حنایی به نظر من که بسیار زیبا بود وبسیار درس خوان وبا استعداد.تا مسله ریاضی رو تخته نوشته میشد اولین نفر جواب میداد.هر وقت از اداره بازرس میامد اونو میبردن پای تخته واگر مو حنایی نبود منو میبردن.هم دوسش داشتم وهم ازش لجم میگرفت وبهش حسودیم میشد.البته خیلی گوشه گیر بود وخیلی با بقیه بچه ها هم صحبت نمیشد.اغلب میدیدم بیسکوییت تغذیه رایگانش را میزاره تو جیبش ونمیخوره.برام عجیب نبود چون منم شیرمو نمیخوردم.زمستانها اغلب بایه ژاکت بافتنی نازک میامد واز شدت سرما انگشتاش ولبش کبود بود.این در حالی بود که مثلا من وبعضی از بچه ها با پالتوهایی با پارچه های پشمی اعلا وشال وکلا بافتنی گرم ونرم مدرسه میرفتیم.یه بار ازش پرسیدم چرا گرمتر نمیپوشی گفت من عاشق این ژاکتم کلی کت وپالتو دارم ولی از این فقط خوشم میاد.یادمه یه روز بعد از زنگ اخر تا وسطای خیابان رفتم دیدم دستکشم نیست وبرگشتم از زیر نیمکتم برش دارم در کلاسو که باز کردم دیدم همون همکلاسی موحناییم زانو زده جلو بخاریوداره از ذغالای تو بخاری که دیگه داشتن به خاکستر تبدیل میشدن با یه تیکه تخته در میاره میزاره تو یه گلدان سفالی کوچیک.یه لحظه گفتم داری چکار میکنی بیچاره جا خورد وخودشو جمع کرد وگفت هیچی هیچی .منم فضول، گفتم دیدمت .ذغالا رو چرا برمیداری الان میرم به مدیر میگم.گفت تو رو خدا نگو باشه میگم میگم میبرم خونه آخه دیگه تون تاب حمام محلمون عوض شده وبه ما ذغال مجانی نمیده میگه باید یک قران (واحد پول بودمقدار بسیار ناچیز پول)بدی وماهم نداریم.شبا اتاقمون خیلی یخه منم از اینجا ذغال میبرم. دلم یهو براش سوخت .گفتم باشه به کسی نمیگم حالا بیا بریم.اونم خوشحال گلدونو برداشت ورفتیم .دم در بابای مدرسه دیدمون ولی به روی خودش نیاورد که گلدونو دیده فکر کنم میدونست موحنایی کم بضاعته،چون یه آهی کشید وگفت هی بابام هی.از موحنایی که الان دیگه حس ترحم ودوستی بهش داشتم پرسیدم خونتون کجاست اونم یه محله بسیار فقیر نشین را گفت ورفت.
روزهای بعدی بیشتر باهاش هم صحبت شدم وتقریبا دوست شدیم واز زندگی سختش برام تعریف کرد....
...
شیرینی نخودچی
رامتین
رامتین
۱۱۳

شیرینی نخودچی

۱ هفته پیش
اینام بازم منزل دوستم پختیم با مواد اولیه نامرغوب وفر معیوب.خلاصه مو حنایی از زندگیش گفت واینکه با مادر بزرگ ناخوش احوال وداییش زندگی میکنه تو یه اتاق نمور.داییش سرباز بود .میگفت هفته ای یه روز داییم میاد وتو یغلاوی( ظرف غذای سربازا) برامون عدس پلو میاره وسه تایی با خوشحالی میخوریم وتنها غذای گرم طول هفته مونه(عدس پلو سربازی معروفه که چه غذای بدیه).وخودشم بیسکوییتاشو هر روز میبرد خونه وبا مادر بزرگش میخورد.یه روز ازش پرسیدم پس مامانت چی گفت شوهر کرده منم هاج و واج گفتم یعنی چی هی طفره رفت ومنم اصرار تا برام گفت.
گفت پدر بزرگم یه کارگر روز مزد فقیر بوده و وقتی مادرم ده ساله بوده وداییم چهار ساله پدر بزرگم فوت میشه.مادر بزرگمم از بچگی از بس در دهاتشون پای دار قالی تو اتاقای کم نور وبدون هوا کار کرده مسلول بوده(سل داشته)وچشماش کم سو بوده وتوان کار کردن نداشته.در نتیجه مادرم به پیشنهاد یکی از همسایه ها برای کار یا همون کلفتی میره خونه یه مرد مسن که دوتا زن داشته وهر دو تو یک خونه بودن واز هر زنش هفت هشت تا بچه داشته که اخرین بچه هاش چند سالی از مادرم بزرگتر بودن.پیرمرده ادم خراجی بوده ومدام اهل مهمانی وبریز وبپاش بوده زناشم تقریبا پا به سن گذاشته بودن وکلی عروس وداماد ونوه داشتن میسپارن به یکی براشون یه کلفت پیدا کنه که کمکشون کنه واون فردم مادرمو پیشنهاد میده وبراشون میبره.از روز اول که دوتا زنا مادرمو میبینن که خیلیی زیبا بوده ازش بدشون میاد ومیگن ما پسر بزرگ داریم وباید بیرونش کنیم ولی پیرمرده میگه حالا که اومده نگهش دارین ولی حواستون بهش باشه ولی اونا هر روز اذیتش میکردن وکارهای سخت بهش میدادن وهرشب تا نصف شب باید ظرفای چهل پنجاه نفر اهل خانه ومهمانها را میشسته وتنها چیزی هم که گیرش میامده کمی اب خورش یا نان وماست بوده ولی خوشحال بوده که حداقل اجاره اتاق وپول غذای برادر ومادرش فراهم بوده.دوتا هوو مدام حواسشون بوده زمانایی که پسراشون خونه هستن مادرمو میفرستادن تو اشپزخانه ودرم روش قفل میکردن که یه وقت پسرا باهاش ارتباطی نداشته باشن لابد جنس پسراشونو بهتر میشناختن.دوتا از پسرا خیلی سر وگوششون میجنبیده یکی پسر کوچیکه هوو کوچیکه بوده که شونزه سالشم نشده ویکی هم پسر هوو بزرگه بوده که زنش فوت شده بوده. دوسالی میگذره ومادرم چهارده ساله میشه والبته مدام دخترای صاحبخانه اذیتش میکردن ومی گفتن موهاتو کوتاه کن کلفت که نباید موی بلند خوشگل داشته باشه ولباسای پاره و رنگ ورو رفتشون را بهش میدادن بپوشه.تا اینکه روز دوازدهم فروردین زنای صاحبخانه دستور میدن بشین کلی کتلت درست کن فردا میخوایم بربم سیزده به در ومادرم تا صبح میشینه درست میکنه واهل منزل وسایلو جمع میکنن ومیرن بیرون شهر وخونه کلا خالی میشه وفقط مادرم میمونه تو خونه.سر ظهر یکدفعه صدای درمیاد ویکی میاد تو ودر حیاط را از پشت قفل میکنه...
...
شیرینی چنگالی
رامتین
رامتین
۱۰۲

شیرینی چنگالی

۱ هفته پیش
سفارش مشتری.مامانم یه روش خاص در انتخاب کلفت داشت.اغلب دخترای کم سن وسال را میاورد که هم حرف گوش کنن وهم مدتی بمونن وکار کنن وزود ازدواج نکنن وبرن.کلفتادخترای کم بضاعت بودن که در عوض چند گونی گندم یا ارد یا مقداری پول برای یکسال میومدن کار کنن .اینطوری هم یه نون خور برا خانواده های پر جمعیتشون کم میشد وهم یه چیزی عاید خانوادشون.البته چون برخورد اهالی خونه ما باهاشون خوب بود میموندن برای سالها وتازه ازدواجم میکردن بازم مدام میومدن برای تجدید دیدار وخاطره.عزیز وبعد مادرم روز اولی که این بچه ها میومدن میدادن مهربان خانم سر کارگرمون تمام موهاشونو که بیشتر شبیه نمد بود از بس شونه نشده بود با تیغ از ته میزد وبعد داروی ضد شپش یا نفت به سرشون میزد و تمام لباساشونم نوکرا تو جوی خیابان اتیش میزدن چون پر از شپش بود.بعدم حسابی حمامشون میکرد ولباس نو میپوشوندشون.بعد نوبت به انگل کشی میرسید یه دارویی بود به اسم فولوس میدادن میخوردن تا انگلای رودشون که همه داشتن ولی اونا بیشتر، دفع بشه وبعد هم زیر دست مهربان خانم کار یاد میگرفتن.کلفتای خونه ما خیلی خوشبخت بودن واغلبم وقتی بزرگ میشدن یه جهیزیه در حد خودشون بهشون میدادیم ومیرفتن خونه شوهر.مادرم وعزیز ومهربان خانم هم چهار چشمی حواسشون بهشون بود دست از پا خطا نکنن.خیلی از خونه ها اینمدلی نبودن بارها میشنیدیم آقای خونه یا پسر خوونه یا حتی نوکرا گوشه وکنارا بهشون تجاوز میکردن واین بدبختا حامله میشدن .بعد یا باید به هر روشی بچه را مینداختن اونم با روشهای غیر بهداشتی یا بچه را بدنیا میاوردن وسر راه میزاشتن یا با بچه به بغل از خونه بیرونشون میکردن.من نمیدونم چرا اوشین را مردم میدیدن وانقدر تاسف میخوردن کشور خودمون پر بوده از اوشین بدبخت تر....
...
تاس کباب
رامتین
رامتین
۱۴۶

تاس کباب

۱ هفته پیش
اون سال که عموم اینا فوت شدن زمستان سردی بود وبرف امده بود.کلا اصفهان بارش برفش زیاد نیست.بیشتر سوز برف میاد طرف فریدن وداران برف میاد سوز استخوان سوزش اصفهان میاد.مادر بزرگمم ول کن نبود هر هفته باید میرفت سرخاک .اون موقع قبرستان اصفهان تخته پولاد بود.ما ماشین داشتیم وراننده شخصی که وقتی بابام یا عموهام نبودن مارو اینور واونور میبرد.رانندمون ارمنی بود بهش میگفتیم موسیو یه پیر پسر خوشتیپ بود با موهای جو گندمی.اون زمانا خیلی از مسلمانها با ارامنه خوب نبودن.وبهشون کار نمیدادن ولی پدر بزرگ من کاری به دین ومذهب کسی نداشت.میگفت همه یک خدا رو میپرستیم همین مهمه.با خیلی از یهودیا هم کار میکرد.
همه هم دوستش داشتن وبراش احترام قایل بودن.
خواهر موسیو هم خیلی هنرمند بود اونم پیر دختر بود وازدواج نکرده بود قبلا وقتی عمه هام تو خونه بودن میامده به عمه هام گلدوزی وقلاب بافی وکارهای هنری یاد میداده وحقوق میگرفته مثل معلم سرخانه.خلاصه تو این رفت وامدهای مکرر عزیز به تخته پولاد(قبرستان)یه بار افتاد وپاش شکست. وکلا خانه نشین شد ومادرم برای یه مدت شد مدیر امور منزل.یادمه ما اون وقتا یه اتاقی داشتیم تو حیاط بهش میگفتن ذغال دان و اغلب اخرای تابستان برامون با چهارپا ذغال فروشا ذغال میاوردن وپرش میکردن.وهر روز صبح کلفتها میرفتن ذغال روشن میکردن وسرخ که میشد(رخ می انداخت)
می ریختن تو منقل وروش خاکستر می ریختن وچندتا سوراخ با دسته انبر ذغال گیر(مامانم به این انبر میگفت منقاش )رو خاکسترا ایجاد میکردن تا ذغال نفس بکشه ومیزاشتن زیر کرسیا واین کرسی را تا عصر گرم نگه میداشت ودوباره عصر همینکار را میکردن تا فردا صبح کرسی گرم بود.ما خدا رو شکر وضعمون خوب بود ودر اتاق پایین وبالا میتونستیم کرسی داشته باشیم ولی خیلیا فقط یه اتاق را میتونستن گرم کنن وهمه یه جا جمع میشدن وعملا بقیه اتاقها بلا استفاده بودن.تازه کلفتا تعریف میکردن که منقل نداشتن وکف اتاقشون یه چاله میکندن به اسم چال کرسی وتوش ذغال میریختن وکنارشم سیب زمینی یا تخم مرغ برا ظهرشون میپختن .تازه میگفتن نداشتیم دوتااتیش روشن کنیم زیر همون کرسی یه میله اویزون میکردن وگاهی اونم گاهی قابلمه ابگوشتشون را به اون اویزون میکردن تا پخته بشه تصور کنید بخار زیر کرسی جمع بشه وبوی پنبه یا پشم خیس لحاف کثیف و ژنده اتاق را پر کنه حال بهم زنه ولی خودشون میگفتن ما اونروز خوشحال خوشحال بودیم چون غذای درست وحسابی داشتیم.البته اغلبشونم شپش داشتن...
...
پوره تند سیب زمینی شیرین
رامتین
رامتین
۱۳۸
پوره سیب زمینی وسس گوجه تند وجعفریه.بازم سفارش مشتریم بود.از عموم اینا بی خبر بودیم حدود یکهفته بود که رفته بودن مشهد ولی هیچ خبری ازشون نبود.قاعدتا باید یه خبری میدادن .همه دلشوره داشتیم.انتظارمون طولانی شده بود تا اینکه از تهران تماس گرفتن که بیایید تهران حاجی بابام وبابام وشوهر عمه ام رفتن .وقتی برگشتن خبری دادن که همه را شوکه کرد.اون زمانا میرفتن شمال واز جاده ساری وبعد ناهارخوران میرفتن مشهد گویا تو جاده مه بوده وماشین سقوط میکنه تو دره بعد از چند روز یکی از محلیا ماشینو میبینه وپلاکو میبره به مامورا نشون میده اونام به نمایندگی کمپانی بنز نشون میدن وسریع ادرسو پیدا میکنن تعداد ماشینای لوکس بنزی که وارد کشور شده بود محدود بود وخریدارا هم مشخص سریع صاحب ماشینو پیدا کرده بودن.خلاصه اولین غم واز دست دادن رو تجربه کردم.متوجه شدم یه جاهایی نه پول ونه مقام وقدرت نمیتونه جلو یه مسایلی رو بگیره.خونمون غوغایی شده بود .همه شیون میکردن.خیلی حال وروز بدی داشتیم اونزمانا نه مشاوری بود نه رسم بود کسی پیش روانپزشک بره میگفتن مگه دیوانه اید هر کس خودش تسکین دهنده خودش بود.کمرعزیز وحاجی بابا شکست یک شبه دهها سال پیرتر شدن.مراسم تمام شد.درها بسته شد ولی تا مدتها زندگیمون به حالت عادی برنگشت. چون اجساد متلاشی شده بود ومشخص نبود کی به کیه عزیز مدام انکار میکرد ومیگفت اونا نبودن من میدونم یه روز برمیگردن.حاجی بابا به عموم میپرید که تقصیر تو بود اگر باهاشون میرفتی اینطور نمیشد.یکی میگفت چون جلوماشینشون قربونی نکردید اینطور شد .مادرمم همیشه میگفت خوب شد که همه باهم رفتن خدا جیرانو خیلی دوست داشت نموند پاهاشوقطع کنن بچه وشوهرشم باهاش رفتن کسی نموند بیوه بشه یا یتیم یا داغدیده فرزند و...خلاصه تحمل همه کم شده بود وهر کس دیگری را مقصر میدونست هر کس دنبال دلیل بود.بعضیام نظر میدادن شاید اینمدل مرگ خودخواسته بوده وقتی دیدن به بن بست رسیدن.جو خیلی بد بود.اونزمانا رسم بود خانواده داغدار را دعوت میکردن اینور واونور تا روحیشون عوض بشه.برای منه بچه که خیلی خوب بود که هر روز چشمم نیفته به اتاق خالیشون...
...
پیتزای مکزیکی

پیتزای مکزیکی

۲ هفته پیش
سفارش مشتری.یه تیکه ذغال کوچیک افتاد روی پای زن عموم به اندازه عدس سوخت دردم نداشت.اون شب تمام شد.فامیل زن عموم ومادرم رفتن شهرهای خودشون.عموم هم منتظر بود ماشین بنز جدیدشو از کمپانی بگیره وبرن تهران برای دکتر پسر عموم وبعدشم مشهد.ماشینو گرفتن چه ماشینی بود روکش چرم اصل خیلی شیک ولوکس بود.دلم میخواست منم باهاشون برم ولی بابام اجازه نداد.عمو کوچیکم بایه کلفت همراهشون رفتن.روزی که داشتن میرفتن عزیزم زنگ زد به عمه هام بیان بدرقه تلفنای اون زمان یه جعبه بزرگ چوبی بود به دیوار وصل میشد.که گوشی داشت مثل سر شیپور میزاشتن در گوششون ویه دهنی داشت که چسبیده بود به خود جعبه وباید نزدیکش حرف میزدن.دکمه شماره گیر نداشت یه دسته کوچیکم کنارش بود باید چند دور میچرخوندن در واقع هندل میزدن تا وصل بشه مرکز بعد میگفتن الو مرکز منزل فلانی را میخواهیم تا تلفنچی وصلشون میکرد.سیستم جالبی بود.روزی که میخواستن برن زن عموم یکمی میلنگید گفت جای سوختگی ذغال ناسور شده نشون داد خیلی بد شده بود بزرگتر ازیه سکه وسطش سیاه وگودودورش زرد مثل چرک همه توصیه به پماد زدن کردن .خلاصه اونا رفتن و آش پشت پاهم خوردیم وتمام.روزایی که نبودن کلافه بودم مدام میرفتم اتاق زن عموم جلو افتاب دراز میکشیدم.کاری که تقریبا اغلب ظهرها انجام میدادم در فصل پاییز وزمستان .مامان وزن عموم مدام اتاق هم بودن بعد ازنهار باهم مجله زن روز میخوندن یا از مجله های خارجی الگو لباس درمیاوردن.یا بافتنی وقلاب بافی و...منم اون وسط مثل گربه ملوسه کش وقوس میرفتم وبازی میکردم.جاشون خیلی خالی بود.بعد از دو هفته عمو کوچیکم برگشت ناراحت بود پرسیدیم چه خبر از محمد حسین .گفت دکترا امیدی نداشتن میگفتن بدتر میشه وبهتر نه.گفت جیران خانمم زخمش خیلی ناجور بود رفت دکتر ازمایش داد وگفتن قند داری چند تا زخمم کف اونیکی پاش بود .دکتر گفت اگر درمان نشه باید پاتو اره کنیم.دکترا گفتن شما تا الان کجا بودید چرا زودتر نیامدید.وای اینو که گفت همه از حال رفتن ودگرگون شدیم.این آخرا یادمه زن عموم مدام لاغر ولاغر تر میشد میگفتن از غم بچشه بعدها فهمیدیم اثرات قندش بوده .خلاصه عموم میگفت جیران خانم کلا خودشو باخته گفته بمیرم بهتره تا پامو ببرن.درنهایت تصمیم گرفتن برن مشهد گفتن شاید یک ماهی بمونیم .منم برگشتم.عموم بیست سالش بود وتصدیق رانندگی داشت.حاجی بابا گفت چرا نموندی باهاشون بری الان جهانگیر هوش وحواس نداره.عموم گفت کار داشتم.(آخه تازگیا عاشق شده بود کار وبار وهمه فکرش شده بود معشوق)...
...
پیتزا کوچک خانگی
سفارش مشتری.قبل از ولادت حضرت محمد (ص)مادر وخوانواده زن عموم میامدن.پدر مامانم وزن پدرشم با دوتا داییام ویک کلفت میومدن.خیلی حس وحال خوبی بود.پدر بزرگ مادریم بهم میگفت رووله ی عزیزم(بچه ی عزیزم)وبرامون کلی سوغات میاوردن.مامان بزرگ خودم قبل از بدنیا امدن من گویا بخاطر عفونت ریه فوت شده بود وپدر بزرگم با یه پیر دختر ازدواج کرده بود ابله رو بود وقد وبالایی نداشت ولی خداییش زن محترمی بود با شعور ومهربان وفهمیده طوری رفتار میکرد که احترام همه حفظ بشه.
از یه هفته قبل تدارک نذری میدیدن.نذری عزیزم آش رشته بود.مال زن عموم حلوا ومال مامانم شیرینی چنگال یا چنگمال .همه جمع میشدن تو حیاط حبوبات آش رشته را پاک میکردن.یه کوه سبزی پاک میکردن دور هم کلی میگفتن ومیخندیدن.بعد میشستن وروی سفره های پارچه ای پهن میکردن تا آبش خشک بشه بعدم رو تخته های چوبی خرد میکردن.خداییش همه کمک میکردن کسی از زیر بار کار در نمیرفت حتی عمه هام وجاریاشون وخواهرشوهراشونم میومدن.البته بجز یه عمه ام.رشته هم توی پیتهای حلبی با در محکم همیشه داشتن.قدیم رشته تو مغازه ها نبود که بری بخری اگرم بود خوب نبود تا بستانها یه خانمی میامد به اسم رشته بر تو تشتهای بزرگ خمیر درست میکرد وبا چه مهارتی چانه ها را نازک پهن میکرد ولول میکرد وبا چاقو می برید وبعد رو طنابهایی که خودش از این طرف حیاط به اونطرف بسته بود پهن میکرد تا خشک بشه بعد هم در پیتهای حلبی میریختن عزیزم برای دختراشم میفرستاد.کلا اغلب چیزایی که درست میکرد برای دختراشم میفرستاد میگفت سربلندی دخترامه خانواده شوهر دستشون میاد که دخترمون برامون عزیزه.مادر شوهرای دختراش وداماداشم خیلی تحویل میگرفت میگفت گوشتم زیر دندونشونه باید باهاشون خوب برخورد کنم.تا دخترمو اذیت نکنن.خداییش حواسش به همه چی بود.خلاصه رشته ها رو هم میاوردن.البته اگر ربیع الاول به زمستان می افتاد تابستان کلی سبزی خشک میکردن برا اش نذر چون مثل الان زمستان همه جور سبزی وجود نداشت.روز قبلم کلفتا کلی کشک میسابیدن وپیاز داغ فراوان درست میکردن.بعدم اجاق بستن وپختن حبوبات وهم زدن آش وحاجت طلبیدن بود.کلفت پدر بزرگمم از روز قبل کلی نان ساجی نازک ونرم میپخت ومامانم اینا خردش میکردن وروغن حیوانی وشهد حسابی روش میریختن ومخلوط میکردن وتو بشقاب میریختن وزن عموم ومادرشم حلوا زنجفیلی درست میکردن.وبه تمام حضار تعارف میکردن.چقدر حس وحال خوبی بود.زن عموم هم مدام حلوا میخورد وچنگال .عموم میگفت جیران خانم بسه تا آخرش همین مزه را میده ولی بازم زن عموم میخندید ومیخورد ومیخورد.رسم بود مدام اسپند دود میکردن.زن عموم داشت اسپند دود میکرد که یک تیکه کوچیک ذغال افتاد...
...
سیب زمینی با فلفل قرمز
سفارشی دوستم.اون سال که پسر عموم بدنیا اومده بود حال من خیلی خوش بود یه بچه تو خونه بود ومن سرگرم سرگرم.خیلی دوست داشتنی بود ولی خوب بینایش ضعیف بود باید نزدیک میشدیم تا بشناسه و...خیلی زبل بود .سینه خیز که میرفت به جای اینکه جلو بره دنده عقب میرفت. یه روز زن عموم خوابش برده بود ودر اتاقشم باز بودواین بچه دنده عقب اومده بود تو راهرو وهمینطور دنده عقب از لای نرده ها رد شده بود ولی دست وکله ش رد نشده بود.وگرنه از طبقه دوم می افتاد پایین ومی مرد.فقط با جیغ یکی از کلفتا که داشت راه پله را دستمال میکشید متوجه شدیم که میگفت وای وای بدبخت شدیم.همگی دویدیم وگرفتیمش بعد از اونم لای تمام نرده ها طناب رد کردن وجلو پله ها در گذاشتن با قفل ولولا و... که بچه نیفته.زن عموم خیلی کسل وخواب الو شده بود.خیلی برا بچش گریه میکرد.همش میگفت خدا هیچکس راشاد وپشیمان نکنه.مادر بزرگم اربعین نذری خورش قیمه میداد.آشپز میامد اجاق میبست وبا برنج اعلا وروغن حیوانی مرغوب کرمانشاه که هرسال از طرف خانواده مادرم برامون میرسیدچه خورش قیمه ای میپخت محشر.اون سال زن عموم جلو دست آشپز کمکش میکرد همش اشک میریخت و نذر ونیاز میکرد.میگفت محمد حسینم خوب بشه از سال دیگه خودم یه تنه نذر را میپزم و...خیلیا میگفتن عملش میکنن خوب میشه حتی به اروپا رفتنم فکر کرده بودن.عمو جهانگیرم مرد بذله گویی بود همش در حال گفتن وخندیدن وخنداندن دیگران بود هرمجلسی که عمو بودشاد شاد بود،تو اون مجلس غیبت نبود چون همه در حال خندیدن بودن فرصتی نبود.حتی شعبده بازی وتردستی هم بلد بود وبچه ها رو سرگرم میکرد همه دوستش داشتن سراسر انرژی مثبت بود.تو اون حال مدام با زن عموم شوخی میکرد تا حال وهواش عوض بشه ولی خب مادر بود دیگه ودلتنگ.
یه روز زن عموم گفت میرم خراسان پابوس آقا تا بچمو شفا بده مادر بزرگم گفت باشه بعد از ولادت حضرت محمد بروید.آخه عزیز و زن عموم ومامانم اون روز مشترک نذری میپختن.زن عموم قبول کرد...
...
کتلت ایتالیایی(فریته)
خلاصه بعد از بزن وبرقص نوبت عصرانه شد اون موقع قدیمیا بلد نبودن یا مایل نبودن پشت میز بشینن فرش انداختن وکلی متکای لوله ای برای مسن ترها وجوانترها هم میز براشون گذاشتن ودورشم صندلی وبشقابای گلسرخی وگل گندمی جهاز مادرم وزن عموم را چیدن.تو تنگای رنگارنگم دوغ گذاشتن .نان و پنیر وسبزی وتربچه نقلی هم بود .مادر زن عموم کوفته تبریزی درست کرده بود محشر .زن عموم اینا رسم داشتن مربا هم سر سفره میزاشتن بعنوان دسر.مامانمم از یه مجله یه شیرینی یاد گرفته بود بهش میگفت کیک قاشقی مثل پن کیک کوچولو بود اونام گذاشته بود ومن چه پزی میدادم که مامانم انقدر مدرنه وچیزای جدید بلده.درضمن جای مادر بزرگ مادریمم خالی بود که البته قبل تولد من فوت شده بود.خلاصه عصرانه را که میل کردن همه رفتن البته قبل غروب آفتاب.هفته بعدش مادرم رفت حمام.بهار وتابستان از حمام خانه استفاده میکردیم .که یکدفعه انگار صابون زیر پاش بود وخورده بود زمین وحالش بد شد
وبعد از کلی درد وناراحتی وماما بیا ودکتر برو،گفتن بچه سقط شده.همه ناراحت شدیم.حال مادرم تا دوسه روز خوب نشد تب داشت حالت افسرده ها رو داشت مدام گریه میکرد تو خواب هذیان میگفت دل درد داشت.یکی میگفت تو اون مهمونی چشمت کردن.یکی میگفت اشکال نداره بعد سقط دل درد طبیعیه ولی روز به روز حالش بدتر میشد تا بردنش پیش یه دکتر که سریع تشخیص داد یه تیکه از جفت جامونده وباید کورتاژ بشه اولین بار بود همه این واژه را میشنیدن مادرم میترسید وزیر بار نمیرفت ولی دکتر گفت ممکنه بمیری وآخرش راضی شد دوروزی هم بیمارستان موند.من خیلی براش ناراحت بودم همش فکر میکردم تقصیر منه چون تو دلم آرزو میکردم بچه بدنیا نیاد تا منو بدن به عموم اینا تو عالم بچگی توبه می کردمو وعذاب میکشیدم تا مامانم اومد خونه وجریانو گفتم خندید وگفت نه بی تقصیری خیالم یهو راحت شد.بعد از این جریان بارها اطرافیان گفتن یکی بیار جای اونی که رفت ولی دیگه مادرم نتونست باردار بشه بخاطر اون کورتاژ ودیگه خاتمه پیدا کرد.قبلا اگر بچه ای میمرد سریع یکی جایگزینش میزاییدن بهش میگفتن جا داغی واگر پسر میشد اسمشو عیوض میزاشتن یعنی عوض اونیکی.
اما زن عمو چند ماه بعد بچشو بدنیا آورد اونم با چه سختی تو بیمارستان.یه بچه فوق العاده درشت وچاق وچله مادر بزرگم میگفت این دیگه رو دست رستم را اورده.زن عمو خیلی اذیت شد تا هفته ها جای زخماش خوب نمیشد .بعدها فهمیدیم زن عموم قند داشته ودلیل سقطهای مکرر واین بچه درشتش قند بالاش بوده.همیشه تو کمد چوبی لباساش چندتا جعبه داشت پر از نقل ونبات وقند وپولکی.یه ولع خاصی داشت برای شیرینی.عصرا یه صندلی میزاشت روبرو در کمد وتند تند شیرینی میخورد .پسر عموم خیلی دوست داشتنی بود ولی یه مشکلی داشت که چشماش فوق العاده ضعیف بود وشنواییشم کم با یه عینک ته استکانی وسمعک روبه راه شد.بعضیا میگفتن مال قند زن عموم بوده بعضیا میگفتن مال این بوده که طول کشیده تا بدنیا بیاد وفشار به مغزش اومده.ولی برای من اینا مهم نبود من عاشقش بودم روزا نمیدونستم چطور بیام خونه ببینمش.ولی عمر این خوشی خیلی کوتاه بود...
...
کیک کشمش وزردآلو
رامتین
رامتین
۱۰۶

کیک کشمش وزردآلو

۲ هفته پیش
آخرای کلاس دوم دبستان بودم که فهمیدیم مادرم بارداره همه خوشحال شدیم بخصوص زن عمو جیرانم.عموجهانگیرم وزن عموم سالها پیش باهم ازدواج کرده بودن ولی بچه دارنمیشدن.البته چند باری باردار شد ولی مدام سقط میشد وکسی هم دلیلشو نمیدونست.گویا قرار شده بود مادرم که بچه را بدنیا آورد بده به زن عموم اینا بزرگش کنن.اون زمانا این کار را میکردن.مثلا بچه برادر یا خواهرو میاوردن حتی به اسم خودشون براشون شناسنامه میگرفتن وبزرگشون میکردن وجهاز بهشون میدادن وعروس یا دامادشون میکردن مثل بچه خودشون.(هر چند که آرزو میکردم اون بچه را نگه دارن ومنو بدن برم پیش زنعموم چون خیلی دوستش داشتم.)فکر کنم برای جلوگیری از تجدید فراش عموم این فکر به ذهن مادرمو وزن عموم رسیده بود.هر چند یه بار، عموم به شوخی حرف ازدواج مجدد را جلو پدر بزرگ ومادربزرگم زده بود وپدر بزرگم از عصبانیت استکان چایی که دستش بوده را پرت کرده بود طرفش وگفته بود بار آخرت باشه خدا یکی زنم یکی.ومادر بزرگمم تا یه مدتی باعموم سر سنگین شده بود.خلاصه مامانم سه ماهه بارداربود که فهمیدیم زن عموم هم بارداره وبرعکس موارد قبلی دوماهشه وبچه هفته های اول سقط نشده.دیگه همه خوشحال شدن مادر بزرگم گفت باید سور بدیم قربونی کردن وبه فقرا دادن.البته مدام درمنزل ما مهمانی وسور به مناسبتهای مختلف برپا بود. بعد تمام زنای فامیل ودوست آشنا وهمسایه ها را دعوت کردن مادر وخواهرای زن عموم هم از تبریز امده بودن وکلی شیرینی آورده بودن.دیگه کارگرا حیاطو اب وجارو کرده بودن صندلی ومیزای ارج تاشو را چیده بودند دور حوض وروی مجمع های بزرگ میوه چیده بودن خود مجمع ها سنگین بودن تصور کنید پر ازمیوه هم باشه دیگه کمر میشکست اصلا رسم نبود بشقاب بشقاب میوه بچینندجلو مهمان باید به هر کس تعارف میکردند اونم از بزرگ به کوچیک.همه نوکرا وخدمه مرد رابیرون کردن از خونه تا مجلس وخونه کاملا زنانه باشه.مهمانها امدند مرتب وتمیز وهرکس هر چی طلا داشت آویزون کرده بود راسته طلا فروشا رو میشد دید.بعد یه گروه مطرب خانم آمدن وبزن وبرقص مادر بزرگم مطرب مرد قبول نداشت میگفت از زیر چشم بند همه را نگاه میکنن.بعضیا قشنگ میرقصیدن بعضیام بلد نبودن انگار گل لگد میکنن همش پاشونو میکوبیدن زمین بعضیام ادا درمیاوردن آدم از خنده روده بر میشد...
...
کیک موزی

کیک موزی

۲ هفته پیش
هر چی سنم بیشتر میشد سختگیریای پدرم بیشتر میشد دیگه دامنم رسیده بود به مچ پام.حق نداشتم تو خیابان بخندم.بستنی وآبنبات لیسیدن در انظار عمومی که دیگه واویلا بود.گل به دست گرفتن وبو کردن رو دیگه نگو یه روز معلممان گفت مهمان دارم گل میخوام کی تو حیاطشون گلداره بره بیاره زمستان بود وبرف نشسته بودمنم دوان دوان رفتم خونه به اوستا باغبان گفتم اونم مهارت خاصی در درست کردن دسته گل داشت اغلب شبای جمعه دسته گل درست میکرد ومیبرد برای عروسایی که سفارش بهش داده بودن ومیفروخت براخودش. اونروز برا منم اززیربرفا داوودی کندو یه دسته گل خوشگل درست کرد منم از ترس پدرم گفتم یه گونی بکش روش تا کسی نبینه گفت نمیشه داوودیا پر پر میشه وخودش لنگ لنگان تا دم مدرسه برام اورد .نباید دیر میرسیدم تازنگ میخورد دوان دوان با داداشم میومدیم خانه حالا در طول مسیر هم ده دفعه دامنم دور پام میپیچید بماند.صبحها یواشکی میرفتم تو اتاق زن عمو جیرانم که تو یک خونه بودیم وبهش میگفتم موهامو ببافه وروبان سفید بزنه بعد روسری میپوشیدم وراهی میشدم.زن عموم ماه بود تبریزی بود .بهم میگفت قشنگ قیزیم(دختر قشنگم).مامانم کرمانشاهی بود وزن عموم تبریزی ولی مثل دوتا خواهربودن همش درگوشی حرف میزدن وهر هر میخندیدن.بعضی وقتا هم زن عموم با تعجب میگفت سنی الاه (تو رو خدا)مامانمم میگفت آری بوخدا.خلاصه عالمی داشتن.دوران دبستانم مثل برق گذشت.اون زمانا تغذیه رایگان میدادن شیر وبیسکوییت وسیب میگفتن بخورید به شاه درود بفرستین.اوایل مش رحیم بابای مدرسه اب میجوشوند وشیر خشک میریخت تو قابلمه وهم میزد وبرای همه یه ملاقه میریخت تو لیوان همه یه لیوان مسی یا روی داشتیم.من حالم از بوی شیر داغ بهم میخورد دماغمو میگرفتمو وشیرو میدادم به دوستم اونم میگفت به چرب وخوشمزس همون موقعم بعضیها نمیخوردن میگفتن نمیخوریم ودرودم نمیفرستیم ...
...
مشاهده موارد بیشتر
دستورپخت های پیشنهادی
روکش کردن کیک با ژله بستنی

روکش کردن کیک با ژله بستنی

۹.۹k
شیرینی چنگالی

شیرینی چنگالی

۶k
خورش آلو اسفناج

خورش آلو اسفناج

۱۲k
کوکو کنجد

کوکو کنجد

۳.۱k
کوکوی گردو

کوکوی گردو

۳.۵k
کاچی دارچینی

کاچی دارچینی

۱.۴k
سایر کاربران
ممنونم از تک تک لایکها و کامنتهای قشنگتون دوستای گلم 🌹🌹🌹🌹 آدرس اینستای من Nafiseh.64 _ #nafiseh نفیسه#
عاشقتونم دوستای گلمم insta:sahebeh.khoshdel
مارال فرهادی ؛شیراز؛ کارشناس ارشد شیمی
محبوبه خدمتی _شیراز معاون دبستان همکاری با آموزشگاه آشپزی چاشنی😊
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
از افتخاراتم اینه که اهل خوزستانم،دی ماهی هستم،چپ دستم،آموزگارم و پاپیونی هستم ...