رامتین | سرآشپز پاپیون
رامتین
رامتین
روکش کردن کیک با ژله بستنی

روکش کردن کیک با ژله بستنی

۱۱.۹k
۲۱۶
۱۸۰'
کیک

کیک

۵۹ دقیقه پیش
نا گفته نماند که منم طی این سالها بی کار ننشسته بودمو با پارتی بازی پسرهای حاجی در یک دبستان سمت دفتر دار رو پیدا کرده بودم ودستم به دهنم می رفت.
پسرم خیلی به فکر رفتن به دانشکده نظام بود ،البته از ادبیات وسیاست هم سر درمیاورد ولی من دوست نداشتم بره داخل سیاست،یا روزنامه نگار بشه.
وقتی هجده ساله شد من تمام اتفاقای زندگیمو بی مهری وبی وفایی پدرشو براش گفتم،دیگه سنی بود که خوب درک میکرد،قبل از اون فقط بهش گفته بودم که وقتی سر تو باردار بودم برای تجارت رفت فرنگ ودیگه ازش بی خبرم.خانواده خودمم چون پدرتو دوست نداشتن منو طرد کردن.ابوالفضل خیلی خوشحال شد که همه چیو بهش گفتم ،میگفت سالها کلی سوال تو ذهنم بود ولی چون میدیدم از پرسیدنش ناراحت میشی نمی پرسیدم.
درنهایت ابوالفضل رفت سربازی که بعدم بره تو نظام،در دوران سربازی چون با سواد بود شد گمارده(راننده ونگهبان) مافوقش،وقتایی که میومد خونه خیره میشد به طاق ولبخند گوشه لبش می نشست.
میدونستم عاشق شده،عاشق دختر مافوقش.هر روز دختره رو می برد مدرسه ومیاورد.یه روزی نشست وبرام حرف دلشو زد،گفتم ما که چیزی نداریم سرهنگ چطور دخترشو به تو میده.گفت بیا ویه روز بریم خواستگاری خدارو چه دیدی شاید قبول کرد،منم دست به دعا شدم ونذر کردم برم دم یه سقا خونه شمع روشن کنم اگر پسرم به مراد دلش برسه.پسرم به سرهنگ گفته بود مادرم میخواد بیاد وسرهنگم پذیرفته بود.سر و وضعمونو مرتب کردیم وبا دلشوره راه افتادیم.بر عکس تصورم خیلی تحویلمون گرفتن چه سرهنگ وچه خانمش،دخترشون اومد دختری متین ومهربان ودوست دشتنی.من حتی باورم نمیشد بزارن بریم خواستگاری چه برسه انقدر تحویل بگیرن،خانم سرهنگم خیلی خاکی ودوست داشتنی بود.
حرفای اولیه رو زدیم گفتم وضع ما اینطوریه اونا گفتم جوهره ی داماد وانسانیت واخلاقش برامون از هر چیزی مهمتره وما از روز اول متوجه شدیم پسریه که با نون حلال بزرگ شده،بقیش درست میشه.
در جلسات بعدی قرار ومدارهای دیگه گذاشته شد .اونزمان بهین پونزده ساله و ابوالفضل هم نوزده سال داشتن،قرار شد مدتی نامزد بمونن بعد ازدواج کنن.منم راضی بودم.
اون روزا حال خوشی داشتم ،اون دوران از دوران نامزدی خودم برام شیرینتر بود.
قرار عروسی گذاشته شد،کلی با خودم سنگین وسبک کردم که برم پیش مادرم جریانو بگم ،بگم پسرم داره داماد میشه اونم با دختر یه سرهنگ،دعوتشون کنم عروسی هم کدورتهای بیست ساله کنار بره،هم کس وکارم تو عروسی باشن وخانواده عروس هم ببینن ما هم دورمون شلوغه واصل ونسبی داریم...
یه روز دلو به دریا زدمو راه افتادم،سر راه از نون قندیایی که مادرم دوست داشت خریدم،در زدم کارگری اومد که منو نشناخت گفتم با خانم جان کار دارم سرونازم،رفت یه کارگر دیگه رو آورد اونم بازم منو نشناخت،کلا انگار تو این سالا تمام کارگرا عوض شده بودن،آخرش گفتم بروید به اکبر بگید بیاد،خداروشکر اکبر هنوز همونجا بود،سلام واحوالپرسی کردیم گفتم میخوام خانم جانو ببینم،گفت ای به قربان قدمت ولی اخلاقشو که میدونی بزار اول بگم اومدی بعد بیا تو،نشستم دم در بعد از چند دقیقه اومد وگفت خانم نمی پذیره،میگه من سروناز نمی شناسم،شرمنده،زودتر بروید اخلاقشو که میدونید شر به پانشه.
گفتم دشمنت ،اومده بودم عقد پسرم دعوتش کنم بعدم از داخل کیفم آدرس خونمو درآوردم ودادم دست اکبر وراهی شدم.چندین سالی بود که کشف حجاب شده بود از اون زمانی که منزل حاجی فرش فروش بودم.با کت ودامن وکیف وکلاه بیرون میرفتیم.
راه افتادم یه عده بچه وسط کوچه بازی میکردن شیرینیا رو دادم بهشون وبرگشتم.
دروغه بگم توقع چنین برخوردی رو نداشتم،من گفتم یه تیری در تاریکی پرت میکنم ،شاید به هدف بخوره،که البته نخورد.
پسرم سربازیش تمام شده بود و وارد دانشکده نظام شده بود.سور وسات عروسی فراهم شده بود اندکی من کمک کردم ولی بیشتر هزینه رو سرهنگ داد،وضعش خیلی خوب بود.
منم بچه های حاجی رو که طی سالها مثل خواهر وبرادر شده بودیم دعوت کردم تا از طرف ماهم چند نفری باشن.
سرهنگ خونه بزرگی داشت،حیاطو چراغون کرده بودن ومیز و صندلی چیده بودن و تو حوض کلی میوه ریخته بودن وکارگرا مشغول شستن بودن،منم به مادر عروس به رسم ادب وتعارف گفتم اگر کاری هست کمک کنم،ولی با کلی احترام مواجه شدم وگفتن مادر داماد که نباید دست به سیاه وسفید بزنه وگذاشتنم صدر مجلس وپذیرایی شدم.بالاخره پسرمو عروسم وارد شدن،فقط کسایی که فرزند، عروس وداماد کردن متوجه حال من تو اون لحظه میشن،به چشم زدنی تمام خاطرات از زمانی که بدنیا اومد و...تا اون روز اومد تو نظرم.
خوشحال بودم وحس غرور داشتم،که تونستم با دستی تنها ولی آبرومندانه پسرمو بزرگ کنم وبه ثمر برسونم،مادر داماد شده بودم اونم درسن حدود سی وسه سالگی.پسرم باهمون لباس فرم نظامی داماد شد،کلا لباس نظامی ابهت خاصی داشت ،کسی داماد میشد ودر نظام بود با همون لباسا در مجلس ظاهر میشد وعکس می گرفت و...
سرهنگ هم با فرم نظامی وتمام ستاره ها وکلاه و...بسیار با ابهت با مهمانهابرخورد میکرد.
سر سفره عقد تو پوست خودم نمی گنجیدم،همش دعا میخوندم ودور پسر وعروسم فوت می کردم،خدارو شکر میکردم که این روز رو می بینم...
...
رولت نسکافه ای
رامتین
رامتین
۱۴۸

رولت نسکافه ای

۱ روز پیش
روزها وماهها وسالها از پی هم می گذشتن.نه خبری از اشرف دیگه شد ونه من خبری از خانواده ام داشتم،پیش خانواده پدری رفتم ولی اصلاتحویلم نگرفتن منو مثل مادرم ظالم میدونستن،تنها شانس خوبم تو زندگی حاجی وخانوادش بودن،البته منم از هیچ خدمتی براشون فرو گذار نمیکردم،از دوختن سیسمونی برا دخترا ونوه هاش گرفته تاماساژ شونه های زن حاجی .از حق نگذریم اونام برام کم از محبت نمیذاشتن.
ابوافضل به سن مدرسه رسید وهنوز شناسنامه نداشت،پسر حاجی براش شناسنامه گرفت با یه اسم پدری که از خودش درآورده بود.
یه روز ابوالفضل رفت مدرسه بدجور دلم هوای خونه وخوانوادمو کرده بود دلم میخواست برم محله مون،یه روز مونده بود به اربعین،هر سال مادرم تاسوعا عاشورا قیمه میداد تا چند محله اونطرفتر همه کاسه بدست میومدن.اربعینم شله زرد میداد که عطرش همه جا می پیچید..
دلم میخواست برم فقط بو بکشم،وخاطراتمو زنده کنم.بعد از سالها دوری به عقب که نگاه میکردم میدیدم مادرمم با تمام غرور وتعصبش خیلی جاها حق داشت که سخت گیری هایی رو بکنه اینو حالا که مادر شده بودم درک میکردم.
بلند شدمو راهی محله مون شدم سالها بود کشف حجاب شده بود وبا کت ودامن بلند وکلاه بیرن می رفتیم،رسیدم دم خونمون ،خبری از رفت وآمدهای هر ساله نبود.خیلی اون دور ونزدیک منتظر شدم نه کلفتی اومد ونه نوکری رفت.
از اونجا که کسی منو اون اطراف چه بی حجاب وچه باحجاب نمی شناخت رفتم واز یکی از همسایه ها پرس وجو کردم.
گفتم اینجا قبلا نذری میدادن ،امسالم میدن،همسایه گفت نه چندین ساله که دیگه خبری از دیگ ودیگ برشون نیست.
از سالها پیش که یکی از دختراشون فرار کرد مرد چه میدونم سر به نیست شد دیگه از در این خونه یه کاسه آبم بیرون نیومد که نیومد.میگن خانم خونه دل ودماغ نداره.
دلم پر غصه شد یعنی واقعا خانم جان از نبود من ناراحت شده در حدی که دست از نذری دادن هم کشیده.
داشتم آروم آروم می رفتم که از دور اکبر رو دیدم اون منو نشناخت ولی من شناختمش شکسته شده بود وموهای کنار شقیقه اش سفید شده بود.
سلام کردم بازم نشناخت گفتم سرونازم،تازه دقت کردو شناخت گفت خانم شمایید،ماشالله بزرگ شدید استخون ترکوندید.چه خبر شما کجا اینجا کجا،چه خبر از اشرف،نشستیم رو سکوی جلو یه خونه وهمه چیو براش تعریف کردم.گفتم با برادر زادش فرار کرد.گفت ای دل غافل آدم نمیدونه به کی اعتماد کنه.
بعدم از خواهر برادرام پرسیدم ،برادرم ازدواج کرده بود وبقیه خواهر برادرام در حال درس خوندن بودن.مدرسه می رفتن،گفت خانم جان گفته من دیگه آخرین دخترمو زود شوهر نمیدم میزارم درس بخونه ودانشکده بره...
گفتم چه جالب همه آزمون وخطاهاشو درمورد من انجام داد حالا دیگه نگران ترشیدن وموندن و...دخترش نیست،اکبر گفت تا بوده همین بوده خانم جان بچه های اول اغلب چوب ندانم کاری وتجربه نداشتن پدر ومادرا رو میخورن بعد اشتباهاتشون میشه تجربه برا آخریا.
کلی حرف زدیم از تک تک اتفاقا وکارگرا و....سوال پرسیدم ونزدیکا ظهر بود که خداحافظی کردیمو من برگشتم.
پسرم جلو روم قد میکشید ومن خوشبخت ترین مادر روی زمین بودم بخاطر داشتن چنین پسر باهوشی،هر جا کمک لازم داشت کمکش میکردم وپسرم همیشه تو درساش موفق بود،اونزمانا پدر درس خونده وبا سواد خیلی کم بود چه برسه به مادر باسواد.واین مایه افتخار پسرم بود وهمیشه به معلماش می گفت مادرم سواد داره وتو حساب وکتاب وارده.
پسرم کلاس ششم رو با موفقیت طی کرد و وارد دبیرستان شد.
حاجی رو همون سال از دست دادیم،برای من که الحق پدری کرد ،تنها بودم تنهاتر شدم من موندم وحاج خانم،بچه های حاج خانمم هر کدوم سرزندگیشون بودن،همیشه میگفت تو مونس وهمدمم هستی خدا تو رو برام رسوند که این روزا تنها نباشم.
باهم سفر وزیارت وسیاحت میرفتیم مثل مادر ودختر.
هر سال که می گذشت حاج خانم هم مسن تر وناتوانتر میشد،دلشوره به جونم افتاده بود که بعد از حاج خانم تکلیف ما چی میشه.یه روز به پسر بزرگ حاج خانم گفتم زمینی که مهریه ام بوده رو میخوام بفروشم ویه خونه بگیرم.
پسر حاج خانم هم بن چاق رو گرفت ورفت پرس وجو کرد وگفت اون منطقه که یه زمانی بیرون شهر محسوب می شده حالا محل سکونت شده ورونق گرفته،تهران از همون موقع ها هم در حال گسترش بود البته کندتر از حالا ولی از همون موقع ها هم مهاجرای زیادی به امید اینده روشنتر میومدن.خیلی خوشحال شدم وازش خواستم کمکم کنه بفروشمش.یا با یه خونه عوضش کنم.بعد از یکی دوماه پرس وجو ورفت وامد،بالاخره گفت یه نفر حاضر شده که با یه خونه عوض کنه،زمین به چه بزرگی رو دادم ویه خونه کوچولو ولی تمیز ومرتب با یه حیاط باب میلم گرفتم.،البته داخل شهر ومحله،همینی که الانم توش ساکنم.
حاج خانم نمی گذاشت که برم میگفت بری منم تنها میشم ودربه در خونه بچه هام میشم،نرو تا منم همینجا تو خونه خودم بمونم وراحت باشم،منم نمک خورده بودم ونمیخواستم نمکدان بشکنم.
دوسالی موندم که حاج خانمم پر کشید ورفت بعد از چهلم از بچه هاش حلالیت خواستم وبا پسرم که برای خودش مردی شده بود رفتم منزل خودم....
...
ژله
رامتین
رامتین
۳۱۵

ژله

۱ روز پیش
منه ساده دل هم برا ظهر غذا بار گذاشتم تا بیان ،هیچ خبری نشد که نشد،حتی دم غروب هم که اشرف هر جا بود بر می گشت بازم نیومد که نیومد،تا صبح خوابم نبرد هر گربه ای رد میشد میپریدم بالا ببینم اشرفه ولی نبود،صبح طاقت نیاوردم دست پسرمو گرفتمو راه افتادم طرف خونه ای که اشرف میرفت هر چی در زدم کسی جواب نداد.فردا وپس فردا وفرداهای دیگه هم کسی نبود.از یکطرف می گفتم اشرف فرار کرده وبا برادر زاده وپولا رفتن،از یکطرف میگفتم خوب چرا باخودش چیزی نبرده نکنه شوهر برادر زادش سر پول سرشونو زیر آب کرده.
دو هفته منتظر موندم ولی اشرف یه قطره آب شده بود رفته بود تو زمین چند بارم از فامیلشون (اسد )سراغ گرفتم ولی اونام کاملا بی خبر ونگران بودن.
دلمو به دریا زدم ورفتم شهربانی تا ازش سراغ بگیرم ،گفتن موردی با این مشخصات نه فوتی داشتیم نه چیزی.
مطمئن شدم که فرار کردن بی اینکه چیزی بردارن احتمالا برای رد گم کردن چیزی نبردن.
روزام میگذشت با نگرانی از تنهایی وبی خرج ومخارجی،حس میکردم هر بار طلا میفروشم طلافروش کلاه سرم میزاره .
روز به روز مقدار طلاهام کم میشد،با خودم گفتم منه تنها با یه بچه تو این خونه خوف میکنم کاش اینجا رو بفروشم برم از یه پیرزنی کسی یه اتاق اجاره کنم بقیه پولاشم نگه دارم برای مخارجمون .شایدم انداختمش تو یه کاری برای آینده پسرم.
رفتم گشتم دنبال سند خونه بالای یه کمد پیداش کردم وبازش کردم،دوبار خوندمش از فشار عصبی سر درد گرفته بودم این اصلا مبایعه نامه نبود این قرار داد اجاره بود برای دوسال.وای چه کلاه گل وگشادی سرم رفته بود،اشرف خونه رو برام نخریده بود فقط با یه مبلغ کمی اجاره کرده بود واون پولا زیر زمین همون پولا کش رفته شده از خانم جان بود که برد ورفت.
از یه جهت بهش حق میدادم که برای نجات خودش وقوم وخویشش برداشته از یه جهت از دستش عصبانی بودم.خدایا به همون اندازه که کاردان وزبل بود باید میفهمیدم که میتونه آب زیر کاه وبا سیاست باشه.
چقدر قشنگ بازیم داده بود.
چرا من اونروز با وجود سواد داشتن برگه رو نخوندم وفقط زیرشو انگشت زدم.
چقدر ناشی بودم من.مهلت اتمام اجاره نامه نزدیک بود.
خدای من چه خاکی باید تو سرم می ریختم.نه حرفه ای نه کاری ،هیچی بلد نبودم،عاقبت به این نتیجه رسیدم از دانشم استفاده کنم.
به در وهمسایه سپردم اگر بچه هاتون میخوان بیان درسشون بدم ولی هیچکس نیومد.
می رفتم دم حجره ها ومی گفتم دفتر نویسی بلدم وحساب وکتاب ولی می گفتن نه ضعیفه ما خودمون دفتر دار داریم یا خودمون بلدیم...
یه روز نشسته بودم تو خونه از خدا تقاضای کمک کردم،یهو یاد حجره فرش فروش افتادم،سریع بلند شدم ورفتم دم حجره ،پیرمرد تو حجره نشسته بود سلام کردمو تمام جریانو شرایطمو گفتم.
پیرمرده خوشحال شد گفت من دیگه به هیچ مردی اطمینان ندارم باشه تو برام بنویس ولی خودت میدونی که اینجا محیط طوری نیست که بیای تو حجره وبنویسی باید ببری خونه.
پسر خودمم وارده ولی کارمند دولته و وقت نداره بیاد کمکم،اما آخر هفته ها میتونه کاراتو چک کنه.
گفتم باشه حاجی، طلایی که پاکه چه منتش به خاکه.باشه من مینویسم آخر هفته ها هم چک کنید.کارم این بود شنبه ها تمام کاغذا وخرید وفروشا رو میگرفتم میومدم خونه ومینوشتمو حساب کتاب میکردم و تحویل میدادم. یکماه گذشت وحاجی گفت پسرم راضیه ومیگه خیلی کارت دقیقه.سر ماه حقوقمو داد خیلی کم وناچیز بود ولی من راضی بودم.
سه ماهی گذشت تا اینکه یه روز صاحبخانه ای که من طی دوسال یکبارم ندیده بودمش اومد که خونه رو تحویل بگیره البته گفت میتونید تمدید کنید وبازم بمونید ولی من نمیخواستم تمام باقیمانده طلاهامو سر خونه بدم گفتم تخلیه میکنم گفت باشه یکماه فرصت داری.
در به در دنبال خونه گشتم از اینطرف به اونطرف اغلب یا پسر بزرگ داشتن یا شوهر جوان،اصلا دلم نمیخواست برم سراغ خونه های اتاق اتاقی که یه بار تجربشو داشتم.
یه روز که حسابا رو بردم جریانو به حاجی گفتم.اونم گفت بیا خونه من قدمت رو چشم ،منم وزن ودوتا دخترام بقیه بچه هام ازدواج کردن.شک داشتم برم نرم آخه ندید ونشناخته چطور برم،یه روز زنشو فرستاده بود دنبالم آشنایی داد ودعوتش کردم تو به یه استکان چایی وسیر تا پیاز زندگیمو گفتم ،گفت حاجی خیلی ازت تعریف کرده بیا منزل ما ساکن شو تو هم مثل دخترامون ،با شوق قبول کردم.وبعد از رفتنش کلی خدارو شکر کردم که یه همچین ادمایی سر راهم گذاشته،تو خونه حاجی بودم همه جوره کمکشون میکردم تو کارای خونه وحساب وکتاب و...
رفت وامد زیاد داشتن ،ابوالفضل هم خوشحال بود که با نوه هاشون بازی میکرد ولی با تمام خوبیا ودل پاکشون بازم یه مواقعی حس میکردم سربارم وتا کی میتونم اینجا باشم بعد از حاجی وزنش تکلیف من چی میشه.
تمام فکر وذکر روز وشبم این بود،چندین باری برام خواستگار پیدا شد ولی نپذیرفتم،زنه حاجی میگفت ازدواج کن و ابوالفضل رو بزار پیش من مثله پسر خودم ازش مراقبت میکنم ولی من نمی پذیرفتم جونم به جونش بند بود،پسر مهربونم که بارها از پدرش سراغ گرفته بود ولی تا اشکامو دیده بود از سوالش منصرف شده بود ودلداریم داده بود وبا وجود سن کمش همیشه دلش میخواست ازم مراقبت کنه رو به هیچ وجه از خودم دور نمی کردم...
🌷🌷🌷💞دوستای گلی که این داستانو همراهی کردید ولایک کردید لطفا زیر همین پست کامنت بزارید درحد ایموجی هم باشه خوبه ،تا بیام بلایکمتون،فقط لطفا اگر کار جدید دارید از اول ماه رمضان تا الان کامنت بزارید،اگر ماههاست کار نذاشتید یا کلا کاری تو پیجتون نیست کامنت نزارید،درضمن چون تعداد بالاست نمی رسم کامنت بزارم تو اعلانتتون چک کنیداز امشب تا چند روز تعطیلی پیش رو بهتون سر میزنم😘😘😘🌷🌷🌷🌷
...
دلمه فلفل دلمه ای سبز
رامتین
رامتین
۱۶۸
در زدم ونشونی دادم وبا هیجان ازش درمورد بچم پرسیدم،گفتم من حس میکنم اشرف بچمو فروخته،گفت نه شک به دلت نیار بچت مشکل داشت ،نمیموند برات،با اینحال اشرف برد مریضخانه. من آدم شناسم اشرف از اونمدل ادما نیست اگر قرار بود بفروشه دومیه رو که سالم بود میفروخت.تازه به کی بفروشه بیا من ده تا بچه دختر وپسر برات میارم مجانی.من خودم با اشرف بردم خاکش کرد
دلم اروم شد وبرگشتم خونه.چند روزی حرکات اشرفو زیر نظر گرفتم،یه روز حسابی با ابوالفضل بازی کردمو خستش کردم وعصر خوابوندمش،اشرف که از خونه زد بیرون مثل سایه دنبالش رفتم،رفت تو یه خونه، دور ونزدیک نگاه کردم از چندتا همسایه سوال کردم این همسایه ها رو میشناسید؟گفتن آره اهل فلان منطقه هستن،همون طرفایی که اشرف اهلش بود،پس کس وکارش اینجان، چراهیچی نمی گه.دیگه طاقتم طاق شده بودخیلی سوال تو ذهنم بود،شب که اومد گفتم اشرف کج بشین وراست بگو تو عصرا کجا میری ،یه روز کارت داشتم رفتم دم در ولی زنا گفتن هیچوقت پیششون نمی ری.
یه خورده من ومن کرد وگفت ،حقیقتش یکی از برادرامو زن جوان وتنها بچشو چندین سال پیش از ده آوردم اینجا،اونطرفا خشکسالی بود و قحطی دسته دسته مردم از گرسنگی می مردن.
فقط این سه تا از کس وکارم مونده بودن ،رفتم آوردمشون براشون جا گرفتم تا یه مدت خرجشونو دادم،برادرم علیل بود به سختی کار میکرد زود عمرشو داد به تو زنشم تا چندسال پیش بود بعد فوت شد،الان دخترش اونجا زندگی میکنه میرم سرکشیش میکنم.دلم براش سوخت گفتم خوب بیارش اینجاگفت نمیشه شوهر داره وشوهرشم خیلی اذیتش میکنه نمیزاره بیارمش اینجا که.همش درد وغمش تو دلمه.هر روز فکر میکنم که چطور نجاتش بدم،گفتم تو میتونی همونطور که منو نجات دادی.خندید وگفت یکیو نجات میدم به اون یکی ظلم میکنم،هی دل غافل.
گفتم اشرف بیا امشب همه چیو برام بگو همه چیو باز کن.اول بگو بابام که رفت از بعدش خبر نداری که موند مرد چی شد.گفت چرا خانم ،ما کارگرا پدرتو خیلی دوست داشتیم مهربون وخوش قلب بود،خیلی از دست خانم جان زجر میکشید وقتی که رفت دل هممونم باهاش رفت،هوا که یکم بهتر شد،چندتا از نوکرا که داشتن میرفتن دهشون سر راه به دهی که قراربود پدرت بره سرزده بودن وسراغ گرفته بودن،نشون لباسا وظاهرشو داده بودن،اهالی گفته بودن اره یکیو با این لباسا پیدا کردیم،ولی یخ زده بود ومرده بود ماهم خاکش کردیم،نوکرا وقتی برگشتن خبرشو برا خانم آوردن،فقط گفت به درک.بعد از این حرفه اشرف یه مدت هردومون ساکت شدیم وبرای پدرم فاتحه خوندیم،گفتم اشرف پس اون کلید کنار سجاده جریانش چی بود،تو گفتی این یه نشونه است از طرف پدرم...
گفت تو اون موقعیت که خیلی دو دل بودی بین مرگ وزندگی واز چشمات میخوندم میخوای بلایی سر خودت بیاری وتا کلیدو گرفتم خوابتو از بابات برام تعریف کردی منم مجبور شدم بگم این یه نشونس که دلت یه دل بشه وفرار کنی وبا من بیای.
اونموقع هم الکی گفتم این کلید به هیچ دری نمیخوره،این کلید در صندوق چوبی یکی از کارگراست،احتمالا روز قبل اومده اتاقتو جارو کنه از جیبش افتاده،تو هم بین خواب وبیداری همه چیو باهم قاطی کردی.
گفتم ولی من با خودم آوردمش به امید اینکه واقعا نشونس.گفت نه دختر جان همه نشونه ها تو فکر وذهن آدم باید باشه.
همه درا وکلیدا تو ذهن آدماست،خودمون در میسازیم وخودمون کلید.
دل ودل کردم ازش درمورد پولا زیر زمین بپرسم ولی زبونم نمی چرخید.
گفتم ولش کن فردام روز خداست دریه فرصت مناسب ازش می پرسم.
فردا صبح زود دیدم آروم بلند شد وفانوس به دست رفت تو زیر زمین.
دم صبحانه که شد گفت خانم جان شما رفتی تو زیر زمین ،گفتم اره رفتم حلوا آوردم وفرار کردم،گفت چیزی ندیدی،گفتم نه ،منظورت مارمولکه وحشره است،گفت نه، یعنی اره،بعد پرسید این مدت خونه خالی بوده من نبودم مثلا تو هم رفته باشی بیرون.گفتم شاید یادم نیست،شاید تا بقالی رفته باشم برا ابوالفضل چیزی خریدم،خاطرم نیست.چنان ترسیده بودم انگار من دزدی کردم ،دیگه چیزی نگفت وعصر دوباره طبق معمول رفت بیرون البته ایندفعه گفت که میره پیش برادر زادش.
تا رفت رفتم پشت درحیاطو انداختم ورفتم تو زیر زمین سر وقت پولا ،حس کردم چند بسته اش نیست با دقت نگاه کردم دور پولا همون نخایی بود که خانم جان می بست.یعنی اینا پولا خانم جانه؟مگه تمام پولا رو نداد خونه خریدیم.
دوباره هزار فکر تو سرم می چرخید.
غروب برگشت ،خوشحال از اینکه شوهر برادر زادشو از سرش باز کرده،من میفهمیدم که پول داده بهش چون پولا کم شده بود.فرداش بازم رفت دیدن برادر زاده اش وپکر برگشت پرسیدم چی شده،گفت هیچی شوهر برادر زادم دوباره برگشته به اذیت کردنش وبدتر از قبل ،باید یه فکری کنم.
دوباره دم صبح حس کردم رفت پایین.
پاپی نشدم ولی گفتم دیگه حتما دم صبحانه ازش منشا پولا ودلیل قایم کردنش رو می پرسم.
خسته بودمو خوابم برد با صدای خروس همسایه بیدارشدم.رفتم صبحانه آوردم ودم اتاقش صداش کردم،هر چی در زدم باز نکرد رفتم تو دیدم جا تره وبچه نیست.
داخل صندوقشو دیدم ، هیچی نبرده بودم لباسا و وسایلش همه سر جاش بود خیالم راحت شد که رفته جایی وبرگرده.رفتم تو زیر زمین دیدم تمام پولا رو برده،گفتم شاید برده باج بده به شوهر برادر زادش،حتما برادر زادشو میاره،ولی اونهمه پول حیف بود که به باد بره..
...
نان بربری
رامتین
رامتین
۱۰۸

نان بربری

۳ روز پیش
گفتم ناصر هیچی از من نپرسیده؟سراغی نگرفته؟
اشرف گفت خانم شما چقدر ساده اید ،نه اینطوری که اکبر میگفت ابدا،انگار نه انگار با شما چه کرده.
یه جوری کاملا نا امید شدم،نمیدونم چرا حس میکردم حداقل یه سراغی ازم می گیره.
با این رفتن وخبر گرفتن، یه فشار از رومون برداشته شده بود وخیالمون راحت شده بود که دیگه مادرم دنبالمون نمیگرده وخطری متوجه مون نیست،بعد از مدتها یه حمام عمومی با خیال راحت رفتیم،انگار از زندان آزاد شده بودیم.همه چیز برامون لذت بخش بود،تو حمام با اشرف کلی حرف زدم،گفتم باید به فکر یه کاری باشیم طلاها داره ته میکشه تا ابد که نمیشه با قناعت زندگی کرد ،گفت خدا بزرگه توکلت به خدا باشه خودش یه راهی جلو پامون میزاره .بعد از حمام خرید رفتیم و...
تو بازار قدم میزدیم واینور واونور رو نگاه میکردیم،پارچه خریدیم که رخت ولباس نو بدوزیم.
که یکدفعه داد وبیداد یکی بلند شد همه دم یه حجره فرش فروشی جمع شده بودن ،فکر کردیم کسی دزدی کرده،منو ابوالفضل برای اینکه زیر دست وپا نمونیم ایستادیم یه کناری واشرف رفت جلو فضولی.
برگشت وگفت هیچی شاگرد فرش فروشه دست برده تو دفتر ودستک صاحب مغازه وکلی پول ازش بالا کشیده اتفاقی متوجه شده الانم سر همون دعواشون شده.گفتم ای بابا مگه صاحبه کور بوده که متوجه نشده.گفت اره بنده خدا چشمش آب آورده وچیزی نمیبینه.گفتم خدا شفا بده وراه افتادیم.
روزامون مثل گذشته یکنواخت می گذشت تنها دلخوشی ونکته مثبت دور وبرمون ابوالفضل وشیرین زبونیاش بود.
اشرف همچنان یه گوشه می نشست وبه دور دستها خیره میشد.
یه روز تو اتاق بودم وابوالفضل هوس حلوا کرد،اون خونه یه زیر زمین خنک داشت که اگر غذایی زیاد میومد اشرف میزاشت اونجا زیر سبد،من اونجا نمی رفتم چون از عنکبوت ومارمولک بشدت بدم میومد واشرف میگفت اونجا پر از عنکبوت ومارمولکه ،رفتم به اشرف بگم که بره برا ابوالفضل یکم حلوا بیاره.تو حیاط نبود رفته بود تو کوچه با زنا همسایه حرف بزنه،گفتم بی خیال سریع میرم بر میدارم یا خدا گویان وبا ترس ولرز رفتم پایین وسبدو کنار زدم وکاسه حلوا رو برداشتم.
یکدفعه یه جعبه بزرگ چوبی دیدم گوشه انبار گفتم برش دارم برای ابوالفضل بره توش بازی کنه،برش داشتم یه چیزی توجهمو جلب کرد آجرای کنار دیوار انگار از جاشون قبلا دراومده بود ودوباره به طرز ناشیانه ای سر جاش فرو رفته بود .با اینکه ترسو بودم ولی دلم میخواست ببینم اون پشت چیه،با ترس ولرز که نکنه مارمولکی عقربی عنکبوتی چیزی اون تو باشه،آجرا رو از جاش درآوردم،صدای ابوالفضل میومد که مدام صدام میکرد وحلوا میخواست...
آجرا رو کشیدم بیرون نگاه کردم دیدم یه سوراخه توش یه جعبه بود،دلم تالاپ تولوپ میزد،نفسم بند رفته بود،خدایا این چیه؟
کشیدمش بیرون،جرات نداشتم درشو باز کنم ،گفتم برم اشرفو بیارم با هم بازش کنیم شاید سر بریده توش باشه.دویدم بالا کاسه حلوا رو گذاشتم لب ایوون برا بچه تا بخوره وانقدر بهانه نگیره،بعدم رفتم دم در اشرفو صدا کنم ،نبود از زنا همسایه سراغ گرفتم ،گفتم همونی که هر روز عصر میاد تا غروب پیشتون .گفتن کی ،کدوم،کجا،اصلا تا حالا یه بارم نیومده.
متحیر موندم،پس این مدت که اینجاییم وهر روز عصر میره تو کوچه ،کجا میره.
برگشتم تو خونه،رفتم تو زیر زمین میخواستم جعبه رو بزارم سر جاش،گفتم حالا که آوردمش بزار ببینم توش چیه،تمام جراتمو جمع کردمو بازش کردم.وای باورم نمیشد کلی پول توش بود.اینا از کجا اومده کی آورده،همین جا یعنی بوده،نکنه ماله صاحبخونه قبلیه،یعنی یادش رفته ببره.
نمیدونم چرا بجای خوشحال شدن انقدر ترسیده بودم.سریع گذاشتمش سر جاش وآجرا وجعبه رو هم همون مدل سابق روشون چیدم.ازشدت ترس دستام می لرزید.
رفتم بالا تا غروب هزارتا فکر کردم،یعنی چی،این پولا چیه،از کجا اومده یعنی اشرف گذاشته،اگر گذاشته از کجا آورده،زیر زمینی که می گفت پراز حشره وجک وجونوره اتفاقا خیلیم تمیز بود،حتما کار خودشه.
اصلا عصرا تا غروب کجا میره،باید یه فکری کنم،بهش بگمو مچشو بگیرم،نه اگر بدونه که من فهمیدم حاشا میکنه باید تعقیبش کنم.
غروب شد وطبق معمول اشرف اومد،چادرشو درآورد وتکونی داد واز میخ آویزون کرد وگفت وای از دست زنای همسایه چقدر پرچونه هستن،یه وقت هوس نکنی بیای بیرون وباهاشون هم کلام بشیا ،فضولن واصلا درحد شما نیستن.
گفتم باشه،ابوالفضل رو که رو پام خوابیده بود بردم سرجاش خوابوندم وبرگشتم.گفت شام میخوری گفتم نان وخیار خوردم میخوام بخوابم،گفت باشه منم سیرم میرم بخوابم.رفتم دم در کفشاشو دیدم پر از گل بود توکوچه ماکه گل نبود ،پس جایی دیگه رفته.
تا صبح این شونه اون شونه شدم که نکنه بچمو برده فروخته،چرا اصلا کنجکاوی نکردم چکارش کرده،خاکش کرده نکرده،اینا پول بچم نباشه،بعد گفتم نه برا بچه کسی انقدر پول نمیده کوچه ها پراز بچه سر راهیه،مردم از بدبختی بچه هاشونو مجانی میدن بره.
اگر این پولا رو اشرف گذاشته چرا نیاورده خرج کنیم،روزامونو با بدبختی وقناعت طی میکنیم،مردیم از بس نون پیاز ونون وخیار خوردیم.به نظرم اومد بهترین کار اینه که برم سراغ قابله وازش در مورد بچم بپرسم،صبح که اشرف رفت خرید،دیدم ابوالفضل هنوز خوابه سریع رفتم دم خونه قابله ...
...
 شامی سویا

شامی سویا

۳ روز پیش
گفتم خوب چه اشکالی داره داداش منم لب شکری بود دیگه.یادت نیست؟گفت نه خانم داداش شما مثل یه خراش کوچیک رو لبش بود ولی پسر شما اصلا کام دهنش تشکیل نشده بود طفلک نه بینی داشت ونه کام .من همون روز زن اسد رو گذاشتم بالا سرت وبچه رو پیچیدم لای ملافه وبردم مریضخانه،به چندتا دکتر خارجیم نشونش دادم گفتن کاری براش نمیشه کرد،این بچه نمی مونه چون نمیتونه شیر بمکه اگرم شیر بریزید تو دهنش میره تو ریه اش وخفه میشه،گفتم خوب پس چی شد خوب یه کاریش میکنیم اگر شیر بریزیم ته حلقش خوب میده پایین وسیر میشه.
گفت خانم جان نشد نه میتونست درست نفس بکشه نه هیچی چند ساعت موند ومرد،رفت وچسبید به درخت طوبی.جاش تو بهشته...
راست میگفت اون زمانا دکترا بلد نبودن کامی که سوراخه رو ترمیم کنن،حتی یه سوراخ کوچیک،دیگه وای به حالی که بچه کلا کام نداشته باشه.اون طفل معصومم از بس من تو دوران بارداریم سختی کشیده بودم چه جسمی وچه روحی به اون روز دراومده بود،بس که نگرانی وترس ودلهره مداوم داشتم.
چاره ای نداشتم جز اینکه بگم راضیم به رضای خدا.جرات نالیدن هم نداشتم،میترسیدم این یکی رو هم از دست بدم.
خدارو شکر که یکیشون کاملا سالم موند برام.اسمشو ابوالفضل گذاشتم،در زمان بارداریم نذر کرده بودم این اسمو رو یکیشون بزارم رو یکی هم عباس.
از وقتی پسرمو بغل کردم حس میکردم توانا تر شدم،حس میکردم الان که یه بچه ضعیف انقدر محتاجمه من باید خیلی قوی باشم وفقط به جلو نگاه کنم.
روزامون با قناعت می گذشت.اشرف جرات نداشت بره دنبال کار، قضیه فقط فرار نبود دزدیدن مقدار زیادی پول بود،در ضمن بن چاق اون زمینی که مهریه ام بود رو هم آورده بود می گفت حق خودته ،باید میاوردمش.
منم دلم نمیخواست بره کار کنه وبیاره من بخورم،تازه اگر نبود هم من تنها تو خونه میترسیدم.روزامون میگذشت به بچه داری،به یاد آوری خاطرات تلخ وشیرین گذشته وامیدواری از آینده.
برای یکسال دیگه هم تو اون خونه موندیم.کم کم طلاها به نیمه رسیده بود.باید فکری میکردیم.ولی هیچ کاری نبود انجام بدیم،اونزمانا مثل الان کارهای مختلفی برا زنا نبود چه میدونم مثل سبزی پاک کردن وترشی انداختن .
اغلب خانما اگر پولدار بودن کارگر داشتن ،اگرم فقیر بودن که خودشون انجام میدادن.فروشندگی وبقیه کارا هم وجود نداشت.
مدام فکر میکردیم چه راهی پیدا کنیم برا پول در آوردن ولی راهی نبود.من از موندن توخونه خسته نمیشدم ولی حس میکردم اشرف پر جنب وجوش وفعال داره کم کم افسرده میشه اغلب یه گوشه می نشست وتو فکر می رفت گاهی هم با خودش حرف میزد.فقط ابوالفضل میتونست سرشوق بیارش...
یه روز اشرف گفت میخوام برم محله قدیم سر وگوشی آب بدم،ببینم خانم جان کجاست،ناصر اومده نیومده و...
گفتم تو رو خدا نرو اگر بگیرنت تیکه بزرگت گوشته،گفت نه بلدم چطوری برم.صبح حاضر شد ورفت دلشوره عجیبی داشتم فقط تو خونه راه می رفتم یه لحظه هم نمی تونستم بشینم،دعا دعا میکردم گیر نیفته.
تا غروب دیگه از دلشوره مردم.غروب اشرف اومد.از خوشحالی پریدم بغلش گفتم خدارو شکر که برگشتی،من بدون تو می میرم تو تمام پشت وپناه منی،گفت خدا پشت وپناهت باشه این چه حرفیه.
شاممونو که خوردیم ابوالفضل رو خوابوندم،خیلی شبیه پدرش بود.
گفتم خوب بگو کیو دیدی چی شد،گفت رفتم اکبر رو دیدم(یکی از نوکرای مورد اعتماد) داشت می رفت خرید ،ازش حال واحوال کردم،پرسید کجا رفتی و...گفتم کمتر بدونی بهتره تو بگو.
گفت اونروز که رفتین خانم عین کوه آتشفشان شده بود می غرید ومی خروشید ،همه جا رو گشتن در خونه تمام دوست وآشناها رفتن.
تا یکماه نوچه هاشو فرستاد تک تک محله ها ودر دهاتی که فکر میکرد رفته باشید،حتی ادم فرستاد ده شما .ولی خوب پیداتون نکرد.وقتیم فهمید کلی هم پول برداشتین،اول میخواست به عنوان دزد ازتون شکایت کنه ولی بعدش پشیمون شد .انگار از اینکه یه دختر بچه ویه کلفت اینمدلی دورش زدن خجالت میکشید،دیگه نمیخواست از این بیشتر خوار وذلیل بشه وادامه نداد،البته اینکه حشمتم میسوخت خوشحالش میکرد. درنهایت فقط گفت من از اول دختری به اسم سروناز نداشتم،تمام اموالشم وصیت کرد بعد از خودش به بقیه بچه هاش برسه.یه جوری از شر سروناز خانم راحت شد.
دوتا دخترای دیگر خانم هم بچه دار شدن،سر خانم گرمه.
حشمت قبول نمیکرد ونمی کنه که شما خودتون فرار کردید،میگه فراریشون دادید،خداییشم ما هم هنوز فکر نمیکنیم شما دوتا تونسته باشید همچین کار بزرگی رو تنهایی انجام بدین،من وبقیه کارگرا گاهی که حرفتون میشه میگیم ماشالله به جراتشون ماشالله به اشرف که از هر مردی مرد تره.
حشمتم درنگ نکرد هوو آورد روسر خاله خانم یه زن جوان ولی فوق العاده غربتی وکولی ،بنده خدا خاله خانم خیلی روزگار سختی داره اونم تو زندگی شانس نداشت،ناصرم یه بار اومد ایران با یه زن فرنگی زنه ازخودش خیلی بزرگتر بود کلفتا میگفتن سن مادر ناصره،نمیدونم از کجا اینو پیدا کرده بود،طوری خودشو میگرفت انگار از دماغ فیل افتاده،هر جا میخواست بشینه یه دستمال پهن میکرد زیرش من یه بار اتفاقی برا انجام کاری رفتم خونه حشمت خان دیدمش،ناصرم مثل سگ دنبالش راه افتاده بود ودم تکون میداد،زنه یه مدلی با ناصر رفتار میکرد که انگار واقعا سگشه،بدجور به خفت افتاده بود...
...
زرشک پلوی مخلوط
رامتین
رامتین
۱۰۱

زرشک پلوی مخلوط

۴ روز پیش


بعد از طی کلی راه بالاخره رسیدیم دم خونه فامیل اشرف،یه مرد قد بلند وچهارشونه اومد دم در،همون فامیل اشرف اینا بود که از شانس خوبمون اونروز سر کار نرفته بود وداشت دیواراخونه خودشو مرمت می کرد ،بعد از سلام واحوالپرسی دعوتمون کرد داخل،یه خونه نقلی داشت ویه خانواده دوست داشتنی.
اشرف گفت یه خونه میخوایم یه جای مطمئن وآبرومندانه،این دختر پیش من امانته شوهرش چند ماه دیگه میاد وباهم زندگی میکنیم .
پسر عموی اشرفم که اسمش اسد بود، گفت باشه سراغ میگیرم،دو سه روزی خونشون موندیم،زندگی کارگری داشتن ومن دوست نداشتم سربارشون باشیم مقداری پول به اشرف دادم که بهشون بده با اصرار زیاد پذیرفتن.جالب بود خانواده کنجکاوی نبودن.
بالاخره یه روز اسد اومد وگفت یه جای مناسب پیدا کردم،یه خونه تر وتمیز وباصفاست.
با هم رفتیم ودیدیم خیلی به دلمون نشست.
اسد به اشرف مبلغو گفت ،اشرفم گفت جورش میکنم.اون زمانا جمعیت کم وزمین خدا زیاد بود و قیمت خونه ها مناسب بود ولی خوب همونشم خیلیا نداشتن.
یواشی به اشرف گفتم چطور پول جور میکنی من تمام طلاها رو هم بفروشم نصف پول جور نمیشه.
گفت جورش میکنم تو نگران نباش.طلاها رو هم الان صداشو درنیار،پامونو بزاریم تو طلا فروشی نوچه ها خانم جان پیدامون میکنن.
دل تو دلم نبود بدونم اشرف چطور پولو جور میکنه.
فرداش قرار شد ،بن چاق خونه رو به نامم بزنن،اشرف همون بقچه ای که تو خونه به کمرش بسته بود رو آورد پراز اسکناسای درشت،باورم نمیشد ،گفتم اشرف اینارو از کجا آوردی،گفت از صندوق خانم جان کش رفتم، وقتی قرار بود از اون خونه بیایم من باخودم گفتم حتما خانم جان ااز ارث محرومتون میکنه،منم پیشاپیش سهم ارثتونو از اموالش برداشتم،به هر حال اینی که شما الان انقدر دارید سختی میکشید خیلیاش تقصیر خانم جانه پس حقتونه که سهمتونو ازش بگیرید.
نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت ،حرفا اشرفو قبول کنم،یا بگم این پول دزدیه وحرامه.
ولی چاره نبود باید یه جایی ،سرپناهی پیدا میکردم.به خودم گفتم یه زمانی که آبا از آسیاب افتاد میرم پیش خانم جان وازش حلالیت میخوام.
خونه به نامم خورد وما خوش وخندان به کمک اسد وزنش وسایل برا خونه جور کردیم و بالاخره ساکن شدیم.
اشرف گفت خدارو شکر خانم ،که جاگیر شدیم.اشرفو محکم بغل کردمو ازش تشکر کردم که انقدر قویه وکاردان واینهمه کمکم کرد.
گفت خانم درسته از خانم جان فرار کردیم ولی من تمام این سیاست وقدرت واعتماد به نفس رو از خود خانم جان یاد گرفتم،عمری شاگرد ودست پروردش بودم.ازش یاد گرفتم تو مواقع مختلف چطور فکرمو جمع کنم وبهترین کار رو بکنم....
تو اون خونه حس خوبی داشتم یه خونه که خانومش خودم بودم،آقایی هم در کار نبود که غر بزنه یا همش بله قربان گویش باشم.بچه هامم درشکمم رشد میکردن،یه حس شیرین ودوست داشتنی،یه جوری مثل خاله بازی بود ولی درابعاد بزرگتر.
عید اون سال اشرف برام هفت سین چید خیلی خوشحال بودم.شاید به عمرم انقدر خوشحال نبودم.به پارسال فکر کردم که از خدا خواسته بودم سال دیگه خونه خانم جان نباشم،چقدر تو این یکسال بلا دیدم
دروغه اگه بگم که اصلا دلتنگ اون خونه وخانم جان وبخصوص خواهر برادرام نمیشدم،گاهی یادشون میومد سراغم گاهی غصه میخوردم وگاهی خنده رو لبم می نشست.ولی درکل از کاری که کردم ونتیجش راضی بودم و البته باید بگم در اون زمان جزو نوادر بودم.وقتی فکر می کردم چه کار سختی کردم که حتی خیلی از پسراهم از عهده اش بر نمیومدن به خودم افتخار میکردم وباعث میشد روحیه وقدرت بگیرم.من از زمانی که وارد اون خونه شدیم پامو بیرون نمیزاشتم.حتی حمام بیرون هم نمی رفتیم که یه وقت شناسایی نشیم.اشرف فقط گاهی توسط زن اسد یه تیکه طلا می فروخت وخودش می رفت خرید ،اصلا هم با بقال وسبزی فروش و...هم کلام نمیشد که یه وقت از ادمای خانم جان اون دور وبر نباشن واز صداش نشناسنش.اینم بگم که اشرف تن صدای قشنگی داشت.صبحها که صدام میزد سروناز خانم،پنجه آفتاب بیدار شو،تن صداشو دوست داشتم.گاهی هم غروبا که دلتنگ میشدم برام میخوند.روزامون می گذشت ومن سنگینتر میشدم،تنها ادمایی که می دیدم خانواده اسد بودن.اشرف برای بچه ها لباس بچه دوخت،اونم با دست،خیلی ذوق داشتم وچشم انتظار بودم،بالاخره موعد،زایمانم رسید،زایمانی سخت و وحشتناک،سه روز تموم از درد به خودم پیچیدم،زن اسد یه قابله وارد برام آورد.هر سری میومد ومی گفت زوده نصف روز دیگه باید تحمل کنی،بالاخره با کمک جوشونده و...بچه ها بدنیا اومدن،نمیدونم چرا تو اون لحظه خیلی جای خالی مادرمو حس میکردم.
بچه اول که بدنیا اومد قابله بجای مبارکه یا خوش قدم باشه و....گفت بسم الله وقیافش رفت تو هم،گفتم چی شده گفت هیچی یکم استراحت کن برا بعدی جون داشته باشی،دومی هم که بدنیا اومد.از شدت خستگی خوابم برد،یه روز انگار خواب بودم،که اشرف بیدارم کرد وگفت بسه دیگه بچه هلاک شد از گرسنگی ،بلند شو شیرش بده،چشمامو باز کردم یه پسر کوچولوی شیرین بغلم داد.گفتم پس اونیکی کو ،چیزی نگفت به چشماش نگاه کردم انگار قبلا گریه کرده بود،گفتم اشرف چیزی شده پس اونیکی کو،اشرف گفت به خودت مسلط باش،خدارو هم شکر کن که این سالمه،یه وقت ناراحت نشی وبه بچه شیر قهره ندیا.گفتم باشه باشه قول میدم ناراحت نشم،گفت اونیکی لب شکری بود ..
...
کیک شکلاتی مخصوص
رامتین
رامتین
۱۴۹
خونه نبود که کابووس بود،مثل کاروانسرا یکی میومد یکی می رفت دم حوض چندتا زن مشغول شستن لباس بودن،بیست تا بچه میدویدن وبازی میکردن یکدفعه با سنگ وچوب سر همو میشکستن وجیغ وهوار وگریه وزاری،بعد نوبت مادرا وخواهرای بزرگترشون بود که بیان وسط گود وگیس وگیس کشی وجیغ وهوار وفحشهای رکیک.دم مستراح هر زمانی که میخواستی بری یه صف طولانی بود.تمیزی و نظافت که هیچ.
تازه تا از اتاق پامونو بیرون میزاشتیم چهل جفت چشم دنبالمون بود که کجا میریم وچرا میریم و...سوالاشونم که تمومی نداشت،اشرف میگفت تو حرف نزن من جواب میدم،مدام می پرسیدن اهل کجایید،اینجا اومدین چکار ،دخترته شوهر داره ،نداره، و...
اشرفم میگفت از شهرستانهای اطراف اومدیم،دخترمه ودامادم دارم .
دامادم طرفا قزوین سربازه ،به زودی اجباریش تموم میشه وخونه میگیره ومیریم پیشش.تسلط اشرف در جواب دادن قابل ستایش بود چنان محکم حرف میزد که گاهی منم باورش میکردم.
با خودم میگفتم ای کاش واقعا شوهرم سرباز بود وبه زودی میومد وباهم زندگی میکردیم.
روزا با دعوا وفضولی می گذشت وتمام این برنامه ها ادامه داشت تاشب ،شب که شوهراشون میومدن همه میرفتن تو اتاقاشون ،ایندفعه نوبت دعوای زن وشوهرا بود وکتک خوردن زنا وصدای بهم خوردن وپرت شدن کاسه کوزه.
سه روزی اونجا موندیم واقعا زندگی کردن تو همچین جایی برام بی نهایت طاقت فرسا بود.
من عمرا تو همچین محیطی نبودم،درسته خانم جان بد دهن وبد اخلاق بود ولی دم به دقیقه این تنشها رو نداشتیم.
همه چی تحت کنترل بود،همه چی آروم بود،کسی جرات تخلف وقانون شکنی نداشت،درسته جو خفقان بود ولی اندازه این هرج ومرج وآشوب اذیت کننده نبود شایدم من به خفقان بیشتر عادت داشتم تا هرج ومرج.
شب سوم خسته از اینهمه سر وصدا می خواستیم بخوابیم، اونم تو رختخواب قرضی از صاحبخانه که به خیال خودش تمیزترین بودن ولی در نظر من غیر قابل تحمل ولی چاره نداشتم.
آخرا شب یکی از زن وشوهرا دعواشون شد ومرده زنشو پرت کرد بیرون ومجبور بود تو اون سرما رو بالکن بشینه تا صبح.
براش ناراحت بودم ،به اشرف گفتم کاش بیاریمش تو اتاق خودمون بیرون سرده حداقل ما یه منقل ذغال داریم برا گرما،اشرف گفت ول کن خانم پاشون بازشه دیگه مگه ول میکنن هر شب یکیشون میاد رو سرمون،نگران نباش یکساعت دیگه شوهره نیازی داشته باشه دوباره زنه رو میبره تو اتاقش،چیزی نگفتم اشرف بزرگتر بود وبهتر شرایطو میدونست.
خوابیدم که یکدفعه با صدای جیغای وحشتناک یه زن بیدارشدم،تمام تنم داشت میلرزید،اصلا اولش نمیدونستم اینجا کجاست من چرا اینجام...

بالاخره خودمو پیدا کردم، رفتیم دم در اتاق همه از اتاقا بیرون اومده بودن،یه عده تو حیاط بودن،یه زنی پشت در مستراح جیغ میکشید ومیکوبید به در که بیایید بیرون،فهمیدیم یکی از مردا با اون زنی(کبوتر) که شوهرش از اتاق پرتش کرده بود بیرون رفته بودن تو مستراح وکارا خاک بر سری میکردن.بالاخره درو باز کردن، مردی که اون تو بود اومد بیرون وطلبکارانه زنشو که جیغ میکشید به باد کتک گرفت وتو اون سرمای زمستون انداخت تو حوض یخ.
زنه داشت سنکوپ میکرد،صداش بند رفت.
کبوتر هم که تو مستراح بود فرار کرد البته قبل از اینکه از در بره حسابی با چوب ومشت ولگد بقیه اهالی موردعنایت قرار گرفت. وحشت کرده بودم رفتم تو بعد از یه مدت اشرف اومد،گفتم من این چیزا رو ندیده بودم آخه تو مستراح به اون کثیفی جای اینجور کاراست.وای چه وحشتناک .به اشرف گفتم هردو شون سنگسار میشن؟
اشرف گفت نه بابا ،من الان با صاحبخونه حرف میزدم،شوهر کبوتر ، یه مفنگی ومعتاده.اغلب وقتی پول نداره مواد بکشه زنشو میندازه بیرون اونم با داد وهوار تا بقیه اهالی بدونن بیرونه،وبعدم مردا ی بقیه اتاقا میرن سراغش.اینمدلی یه مقدار پول درمیاره برا مواد شوهره.
بعضی وقتا زنا میفهمن وداد وبیداد میکنن،بعضی وقتام برای اینکه کتک نخورن چیزی نمیگن.کبوتر هم الان میره تو کوچه صبح برمیگرده.
وای سرم داغ شده بود ،از این حجم کثافت ورذالت.
نمیدونستم باید از کبوتر بدم بیاد یا دلم براش بسوزه برا بدبختیش برا بی ارزشیش.برای اینکه شوهرش به چندر غاز میفروشش.
یا از اون مردی که با وجود زن داشتن همچین کاری رو میکنه.شاید پیش خودش فکر میکنه داره کمکش میکنه.
گیج وعصبی شده بودم.همون موقع به اشرف گفتم منو از این لجنزار ببر.برم پیش خانم جان بهتره،زن حشمت بشم فوق العاده است.اصلا خونمون با کتکای خانم جان وبداخلاقیاش برام خود بهشته.من تو این ده روز متوجه شدم زندگیم بد بود ولی نه اونقدرا که فکرشو میکردم.
اشرف گفت یعنی میخوای برگردی.گفتم آره.گفت ولی من نمیزارم ،مطمئنم الان دیگه خونت حلاله وخانم جان سرتو زیر آب میکنه.اینهمه سختی کشیدی یکم دیگه تحمل کن از اینجا میریم.
گفتم تو بگو یه روز من دیگه درتوانم نیست ،منو ببر.
گفت باشه می برمت ولی خونه خانم جان نه.
فردا صبح بیدار شدیم،جمع کردیمو باقی پولو از صاحبخانه گرفتیم،دلش نمیخواست پولو پس بده اصرار داشت بمونیم ولی تصمیممونو گرفته بودیم.
راه افتادیمو رفتیم یه محله دیگه به اشرف گفتم کجا میریم،گفت خونه پسر عموی مادرم،بناست،ازش میپرسیم که کجا میتونیم یه خونه بگیریم...
ببخشید دوستان قبلا اشتباه فرستاده بودم🙏🙏🙏😇گاهی متاسفانه پیش میاد چون از پیج اینستام کپی میکنم،ممکنه داستان دوم کپی نشه همون اولیه تکرار بشه بازم ببخشید❤
...
ماش پلو
رامتین
رامتین
۱۱۵

ماش پلو

۵ روز پیش
گفتم خوب بعدش چی ،بعد از سه تا خونه که یه زمین خالیه پراز خس وخاشاک وسنگ وکلوخ.چکار کنیم بپریم پایین که نمیشه.
گفت نه جانم چطور بپریم من فکر اونشم کردم،خونه آخریه خونه حاجیه که داره سقفشو تعمیر میکنه ودیواراشم کاهگل میزنه،کارگرا دارن کار میکنن نرده بوم کنار دیواره،از اون میریم پایین وبعدم میریم سرگذر و درشکه میگیریم ومیریم.
موقع نهار بود همه اهالی مشغول غذا خوردن بودن ،برای منم غذا آوردن،اشرف گفت دو لقمه بخور ضعف نکنی،گفتم بخدا دارم از دلهره میمرم غذا از گلوم پایین نمیره ،اونم یه لقمه بزرگ گرفت وخورد ویه لقمه هم گذاشت لا بقچه دور کمرش.گفت الان بریم.یواش اومدیم بیرون کسی تو حیاط نبود،همه مشغول نهار خوردن بودن آهسته از پله های بلندی که به پشت بوم میرفت رفتیم بالا،در چوبی کوچییک پشت بوم رو باز کردیم و رفتیم بالاپشت بوم،چادر رو بنده انداختیم .آهسته آهسته ودولا دولااز رو پشت بوما خودمونو رسوندیم رو آخرین پشت بوم اشرف گفت بدو که کارگرا دارن جلو آفتاب غذا میخورن ،من از اون ارتفاع وحشت کردم گفتم من از اینجا نمیام ،اشرف گفت باشه پس برگردیم از وسط حیاط بریم با خانم جان هم دیده بوسی کنیم وخداحافظی کنیم.
دیدم راست میگه تنها راه همینه با بسم الله بسم الله از نردبان رفتیم پایین رو پله هاش پراز گل بود ولیز چند باری پام لیز خورد ولی به زور خودمو نگه داشتم ونفسمو حبس کردم که یه وقت صدایی ازم درنیاد،خوشبختانه اون ساعت کوچه حسابی خلوت بود،تند تند خودمونو رسوندیم سر گذر،فقط یه درشکه بود که درشکه چی اش با خیال راحت گیوه هاشو درآورده بود وجلو آفتاب نشسته بود ونان وپنیر نهارشو می خورد.
اشرف رفت وبهش گفت که درشکه میخواد،اونم گفت بسم الله بیاین یه لقمه بخورید.
اشرف گفت نوش جان عمو ما عجله داریم،بیا بریم،پیرمرد خندید وگفت عجله کار شیطانه ،صبر کنید من ناهارمو بخورم بعد راه می افتیم،این اسب زبان بسته هم غذاشو بخوره یه سطل آب هم براش بزارم سیراب که شد میریم،تو بگو بریم تبریز میام بریم خراسان میام،هر جا بگی میبرمتون.
اشرف گفت چاره نیست باید صبر کنیم.قو تو خیابون پرنمیزد.که مثلا بگیم این درشکه نشد یکی دیگه میگریم.دلشوره افتاده بود تو وجودمون،خدایا اگر کارگرا برن سینی غذارو از اتاق بردارن وببینن نیستیم چی میشه،اگر به خانم جان خبر برسه چی.
به پیرمرده نگاه میکردیم آنچنان با ارامش از پنیر با دو انگشت اشاره وشست یه تیکه میکند وباهمون انگشت شست رو نون میمالیدش وبعد لولش میکرد وبا حوصله دو تیکه اش میکرد ویه تیکه رو میزاشت کنار لپش و آروم آروم میجوید وبعد تیکه بعدی ...
انگار درست کردن هر لقمه وجویدنش برامون یکسال طول میکشید،اشرف گفت عمو ماعجله داریم باید دوا ببریم برا مریض بدحال ،دم مرگه ها.
پیرمرده گفت نگران نباشید اگر اجلش نیومده باشه حالا حالاها زنده میمونه چه با دوا چه بی دوا.
آخرش به اشرف گفتم بهش پول بیشتر پیشنهاد بده،اشرف چهار برابر عرف اون زمان رو پیشنهاد داد،پیرمرده مثل فنر از جاش پرید وتوبره اسب رو برداشت وگفت سوار شید،خوب چرا زودتر نگفتید،من که کافر نیستم،میفهمم که عجله دارید ومریض دارید،خوب زودتر می گفتید.
اشرف آروم گفت تو از کافرم کافر تری،مردک پول دوست.
درشکه چی راه افتاد،اشرف گفت تندتر برو یه انعامم اضافه میدم.
چنان به تاخت میرفت که هیچ درشکه دیگه ای به گرد پاش نمی رسید وکف از دهن اسبه میومد.
بالاخره به مقصد اشرف رسیدیم.یه میدون وسط شهر ،پر ازجمعیت.
من تا به اون روز همچین جایی رو ندیده بودم.
محکم بازوی اشرف رو چسبیده بودم،اشرف از وسط جمعیت تند تند راه باز میکرد ومی رفتیم جلو. رسیدیم به یه کوچه انقدر کوچه پس کوچه رفتیم که نگو وبالاخره رسیدیم به یه کوچه باریک که به زور یکنفر ازش رد میشد آخرا کوچه دریه خونه رو زد،یکی گفت کیه،اشرف گفت منو بدری فرستاده،یه خانم درو باز کرد یه خونه خیلی کوچیک که بوی مستراحش دم ورود بدجوری آزار دهنده بود.
بعدم اشرف گفت یه اتاق میخوایم ،خانم صاحبخانه اول پولو گرفت وبعد فرستادمون تو اتاق بالاخونه،فوق العاده کثیف وبدبو بود بایه زیر انداز پاره پاره ویه دست رختخواب بی نهایت چرک .حال آدم بهم میخورد،اشرف که انگار از نگاهم حالمو فهمیده بود گفت خانم نیومدیم تفرج که فرار کردیم ،فراااااار.امشبو اینجا میمونیم فردا میریم جایی دیگه.
بعدم لقمه ای که از نهار ظهر آورده بود رو طرفم گرفت وگفت بخور جون بگیری ،گفتم دلم نمیخواد،گفت بخاطر بچه هات بخور.
تازه یادم اومد برا چی انقدر ترسیدیم ولرزیدیمو فرار کردیم.
اونشب تا صبح سیخ نشستم لب پنجره که تو اون اتاق یکم قابل تحمل تر بود.
صبح اشرف یه چادر رنگ ورو رفته ویه جفت گیوه ارزان قیمت بهم داد وگفت اینا رو بپوش با این سر و وضع لو میریم ،اینجاها محله های فقیر نشینیه وکسی با سر و وضع شما نمیاد مگه فراری باشه.
لباسمو عوض کردم وراهی شدیم ،یک هفته تموم از این خونه به اون خونه از این محله به اون محله رفتیم تا رد گم کنیم.
بعدش رفتیم یه خونه که دور تا دورش اتاق بود وتو هر اتاق یکی زندگی میکرد،یه اتاق از اونجا گرفتیم ،اشرف گفت یکماهی اینجا می مونیم تا بریم جایی دیگه...
...
کیک حلوا
رامتین
رامتین
۱۲۱

کیک حلوا

۶ روز پیش
روی نون تست حلوا رو زدم طعم شوری نان وشیرینی حلوا عالیه،چون دخترجان گرسنه بود نذاشتمش تو یخچال وداغ داغ برش زدم لبه هاش منظم شد اگر نون اسنک باشه وسردم باشه ،با نارگیل یا مغزای مختلف تزیین بشه ،خوشگلترمیشه.
درضمن ممنون از تبریکاتون در پست قبلی😘😘
بابام بود،گفت نگرانت بودم،دلم گواه میداد که حالت خوب نیست اومدم ببینم چرا انقدر سر در گریبانی.
بهش گفتم میخوام زندگیمو تموم کنم واز دنیای پر رنج وعذاب برم.
گفته نه به جای اینکه از این دنیا بری از این خونه برو،خودتو آزاد کن ،برو دنبال سرنوشتت،این خونه زندانه وزندان بانش هم خانم جانه.
بعد یه کلید زنگ زده انداخت کنار سجادمو گفت زودتر از این قفس رها شو.
تا نگاه به کلید انداختمودوباره طرف در نگاه کردم هیچ کس اونجا نبود.از خواب پریدم،در باز بود ویه باد سردی میومد وپرده تکون تکون میخورد.
دویدم تو ایوون هر طرفو نگاه میکردم هیچ کس نبود،یکی از کارگرا از دم در اومد توحیاط گفتم الان کسی از در رفت بیرون،گفت نه خانم نه کسی رفت ونه آمد فقط منه ننه مرده داشتم جارو می زدم،اینهمه خاک عالم چرا دم این خونه جمع میشه،فقط برای منه خاک بر سر جمع میشه که از دست وکمر بیفتم.
برگشتم تو اتاق ،فقط یه خواب بود یه خواب شیرین.
فکرامو کرده بودم باید سم جور میکردم وخودمو از بین میبردم،قبل از اینکه کسی بفهمه وقبل از اینکه حشمت بفرسته دنبالم ودر گیری بین حشمت ومادرم رخ بده وکلی ادم کشته بشه.
باید به یکی از کارگرا پول میدادم که بره برام سم بخره البته باید پول حسابی بهش بدم تا بعدبزاره واز اینجا بره وکسی نفهمه کار اون بوده.
پول کافی هم نداشتم ولی طلا وجواهر زیاد داشتم.
در صندوق لباسامو باز کردمو جعبه جواهراتمو درآوردم،گفتم چندتا النگو ویه سینه ریز بهش میدم،بقیش حیفه،خندم گرفت گفتم حیف ،دیگه بعد از خودم چی حیفه من که دارم میرم همشو بهش بدمم چه فرقی میکنه برام.
همین موقع اشرف با سینی صیحانه وارد شد،گفت به سلامتی دارید طلا وجواهراتتونو وارسی میکنید،منکه خواب به چشمام نرفت،سرم از درد داره میترکه.
سینی رو گذاشت ورفت سر سجاده تا جمعش کنه،گفت خانم این چیه،گفتم خوب سجاده دیگه گفت نه این کلید زنگ زده،نگاه کردم،یکدفعه از تعجب دهنم وا موند ،باورم نمیشد همون کلید تو خوابم بود،سردرگم شده بودم اون خواب بود یا واقعیت.
همه چیو برای اشرف از سیر تا پیاز تعریف کردم.گفت بسم الله خانم ،این یه نشونس،برای اینکه راهی نشونتون داده بشه.
گفتم اشرف من ادم خرافاتی نیستم،یه خوابی دیدمو تمام.اینم شاید قبلا اینجا بوده،شایدم سر صبحی زاغی کلاغی چیزی آورده انداخته ورفته.
اشرف گفت خانم ،زاغ وکلاغ میان چیزا براقو می دزدن میبرن لونشون ،نمیان کلید بزارن وسط اتاق که.بعدشم این کلید به هیچکدوم از جعبه ها وقفلای این خونه نمی خوره که...
گفتم اشرف نگووو دارم وحشت میکنم.یعنی بابام مرده و روح بابام نگرانم بوده واومده راهو نشونم بده.حالا مگه فرار کار درستیه که اومده اینو بهم بگه.
اشرف گفت حتمی روحش بوده دیگه،والا خانم من تا خود صبح داشتم فکر میکردم بهترین کار فراره،بالاخره فرار از خودکشی بهتره.نمیشه که ادم تو کار خدا دست ببره وعمری که خدا براش تعیین کرده رو کوتاه کنه.
بین انتخاب بد وبدتره،این فعلا راه بده است ولی چاره نیست دیگه.
گفتم یعنی میگی فرار کنم.گفت هیس آروم حرف بزن.آره منم باهات میام باهم فرار میکنیم.
گفتم خوب فرار کنیم کجا بریم، چکار کنیم، چی بخوریم،منکه کاری بلد نیستم.
گفت خانم توکل به خدا ،خدای ماهم بزرگه موندن یعنی مرگ تنها راه رفتنه،شما کلی طلا وجواهر دارید میبریم ویه سر پناهی میگیریم،منم میرم دنبال کار خدا منو برا حمالی آفریده یه عمره دارم کار میکنم از این به بعدم روش.
گفتم مگه حساب یه روز دوروزه بالاخره طلا وجواهرم یه روزی تهش درمیاد اونوقت چکار کنیم.
گفت قناعت ،مگه تمام مردم چه میکنند،اونام خلق خدان،ماهم همینطور.میدونم برا شما که طبق طبق غذا وخوراکی همیشه جلوتون بوده سخته ولی مردم با نان خالی هم سر میکنن .با این شکم هر جور تا کنی میگذره،چه با نان جو چه با گوشت و رو(روغن).
حالام خانم وقت استخاره وفکر کردن نیست،طلا وجواهرتونو جمع کنید یکمی هم رخت ولباس درحد نیاز بردارید ،منتظر اشاره من باشید که بریم.گفتم کجا بریم جایی رو سراغ داری،گفت به جاش هم فکر کردم شما فقط معطل نکنید.
منم سریع صندوقچه طلاهامو تو یه کیسه پارچه ای خالی کردم وبند درشو کشیدم.یکمی هم پول داشتم ،از عیدیای هرسالم جمع کرده بودم، رخت وکفش واسباب حمام وایینه وشونه وبقیه وسایلامو گذاشتم تو بقچه.منتظر اشرف بودم،خیلی طول کشید که اشرف بیاد،وقتیم که اومد گفت ماشالله همچین بقچه پیچیدید که انگار میخوایم بریم سفر وگشت گذار، خوب این بقچه رو چطور جابجا کنیم به این گندگی،اگه قرار باشه یه مقداری از راه رو بدویم با این که نمیشه همه رو خالی کرد دوتیکه لباس برداشت و گفت کیسه طلاهاتو باید ببندی سر کمرت .بعد گفت نه نه تو نبند من میبندم وبا یه پارچه محکم بستش به سرکمرش وگره اش زد،تازه انگار یه چیز دیگه هم قبلا بسته بود رو شکمش گفتم تو این چیه گفت هیچی هیچی هرچه کمتر بدانی راحتتری.بقچه هامونم گرفتیم دستمون،گفت آهسته بایدبریم رو پشت بوم
تو راه پله چادر سر میکنیم واز پشت بودم سه تا از همسایه ها میریم....
...
کرم پنیر خامه ای شکلاتی
رامتین
رامتین
۱۷۶
🌹دوست عزیزی که میخونی لطفا لایک کنید🌹
اشرف گفت یعنی چی؟قابله گفت بعد از سالها کار کردن من از طرز راه رفتن طرف میفهمم بارداره یانه،الانم میگم بارداره.
ولی برا اینکه مطمئن بشید معاینه هم میکنم،بعد گفت دراز بکشم رو یه ملافه سفید ویه وسیله که مثل بوق یا قیف فلزی بود آورد و دهانه بازش رو گذاشت رو شکمم وگوشش رو گذاشت رو دهانه کوچیکش،وبا دقت گوش کرد.گفت مبارکه انگار دوقلو هم بارداری .ولی از بس لاغری نمود نکرده وشکمت بالا نیومده.
اشرف گفت وا مصیبتا،ما سر یکیش موندیم حالا دوتا رو کجای دلمون بزاریم.
قابله گفت ماشالله انگار وضع خانم که خوبه از چادرش معلومه که اشراف زاده است،غم نان نداره.پس چرا میخواستین سر به نیست کنید این نعمتای خدارو .
اشرفم با آب وتاب همه چیو تعریف کرد وجریان سقطمو گفت.قابله اون پیرزن مفنگی رو میشناخت.گفت چه اشتباهی کردین که سلامتیتونو به دست اون دادین ،چقدر این از خدا بی خبر مادرا رو به کشتن داده.
اصلا معلوم نیست زده کجا رو سوراخ پوراخ کرده .در هر صورت هم عمر مادر هم بچه هاش به دنیا بوده که نمردن.
اشرف گفت تو رو خدا تو راهی نداری از بین ببریشون،الان که شنیدی شرایط واوضاع چطوره بیا وکمکمون کن.
قابله گفت برو خواهر برو از خدا بترس،من قتل نمیکنم،بروید توکل کنید به خدا خودش کمکتون میکنه.
یه پیغامی برای شوهرش بفرستید بگید داره پدر میشه اونم نه یکی دوتا.مردا عاشق بچه هستن حتما برمیگرده.من بارها مردایی رو دیدم که سر به راه نبودن با بچه رام شدن.
اشرف هر کاری کرد وهر وعده وعیدی داد قابله نه راضی شد خودشو تو دردسر بندازه نه کسیو معرفی کنه اینکار رو برای ما بکنه.
هر چند من دیگه مایل نبودم و وحشت داشتم که سقط کنم.حاضر بودم خودکشی کنم وکلا راحت بشم تا زجر بکشم.
خدا به سر کسی نیاره حاله اونروز منو،من بارهاشنیده بودم کسایی که مشکل داشتن میگفتن آسمون برامون تنگ وتاریک شده،ولی درک نمیکردم،اونروز فهمیدم یعنی چه،حتی نفس کشیدنم برام مقدور نبود همه جا سیاه وتیره بود ،بیچارگی تمام وجودمو گرفته بود.
برگشتیم خانم جان گفت چه خبر انگار اصلا آب به تنتون نخورده چرک رفتین چرکتر برگشتین.
اشرف گفت بله نرفتیم،قابله یکم روغن ودوا مالید به کمر سروناز خانم گفت حمام نره .اشرف اومد وبرام رختخواب انداخت.گفت خسته ای بخواب.
تمام اونروز وشب چشمام بسته نشد،حتی پلک هم نزدم.خیره به روبرو بودم.
همه فکری کردم،با خودم حرف میزدم گفتم پیغام به ناصر میدم شاید برگرده،بعد گفتم دلت خوشه کدوم مردی بخاطر بچه سربه راه شده اینا دروغای دل خوش کنه ای هست که زنا به خودشون میدن ...
گفتم به خانم جان میگم شاید ایندفعه قبول کنه،بعد گفتم مثلا الان با قبل چه چیزی فرق کرده که قبول کنه.اون از ناصر بیزاره خودش آخرین بار گفت کاش گذاشته بودم میمردی،بنابراین پاش برسه برا بار دومم همون کار رو میکنه.
یه لحظه میگفتم شاید با حشمت خان ازدواج کنم بچه برادر زادشو قبول کنه،دوباره جواب خودمو میدادم که اره اونم همچین آدم بد ذاتی قبول میکنه اونم مثل مادرم یه بلایی سر مون میاره.
آخرین فکرم خودکشی بود،گفتم یه باره سه تا جونو از بین میبرم .
خودمو این دوتا بچه رو،بارهاشنیده بودم که هر کس خودکشی کنه روحش بین زمینو آسمون معلق میمونه،وهمیشه تو برزخه.از این راه آخر هم میترسیدم،هم بهترین راه تو اون شرایط برام بود.
میگفتم اینا همش حرفه،برا اینکه ادما رو از خودکشی بترسونن.
آخه کی مرده وبعدم برگشته واومده تعریف کرده من معلق بودم اونم از پا،حالا چرا از سر معلق نبوده یا مثلا از یه دست.
بعد کی قیامتو دیده ،کی بهشت وجهنمو دیده،کی برزخو دیده که میدونه کسایی که خودکشی کردن تا ابد تو برزخن.
بعد باخودم میگفتم شایدم تو کلام خدا اومده باشه ومن دارم کفر میگم،حیف که تو درس قرآن خیلی شاگرد خوبی نبودم،حیف خیلی خوب مطالعه نکردم ببینم چه آیه ها یا احادیثی در مورد خودکشی وجود داره.
ولی امیدوار بودم خدا بنده ای که انقدر بد آورده رو میبخشه.
تا خود صبح هزار راه نرفته رو رفتمو به بن بست خوردم.
دم دمای اذان صبح بود ،صدای موذن بلند شد،گفتم خدایا خودت یه راهی جلو پام بزار خودت کمکم کن.
بلند شدمو رفتم لب حوضو وضو گرفتم.
یه حس غریبی داشتم انگار آخرین بار بود اومدم لب حوض،آخرین بار بود دستمو کردم تو آب حوض .انگار همه چی آخرین بار بود.
نمازمو خوندم .هر کلمه ای که میگفتم اشکم سرازیر میشد.
دوسه بار نمازمو قطع کردم یادم نمیومد دارم چی میخونم،نمیدونستم کجا بودم وباید ادامشو چی بخونم.
سر سجاده خوابم برد.
تو یه حالت خواب وبیدار یه سایه پشت شیشه در دیدم.
حس کردم یکی پشت دره.
همونطور دراز کشیده گفتم کیه،کی اونجاست.یه چیزی بگو اشرف اشرف تو هستی.در آهسته باز شد ویه دستی اومد تو وپرده رو گرفت بصورت واضح دیدم دست یه مرده.یه جوری خوف کردم،هر چی صدا میزدم کیه کیه نه میومد تو نه می رفت.یه لحظه پرده رو زد کنار واومد تو ،یه سرمایی تو تمام وجودم حس کردم،باورم نمیشد که خودش باشه.
چندبار گفتم تو تو تو،خودتی خودتی،کی اومدی،کی برگشتی،کسی ندیدت که اومدی،اگر خانم جان بفهمه چی.به علامت سکوت دستشو گرفت جلو دهنش یعنی ساکت باش...64
دوستای گلم ،پست آخر رو میزارم برای لایک وفالو وسرزدن به پیجاتون،حواسم به همه چی هست😘😘
...
فرنی قالبی نشاسته
رامتین
رامتین
۱۱۰
اون روزا مدام استرس داشتم ومدام گشنم میشد،اشرف میگفت خانم چقدر میخورید ماشالله فربه شدید دارید استخوان میترکونیدا.بشقاب خورش رو میکشیدم جلو واز اشرف میخواستم برام آبغوره یا آبلیمو هم بیاره وکلی روش میریختمو میخوردم.
بعضی وقتا استکان استکان آبغوره سر میکشیدم.
اشرف میگفت حتما کم خون شدید خانم ،من شنیدم کسایی که کم خون هستن ولع ترشی دارن حالا درست وغلطشو نمیدونم ولی شمام بالاخره خون زیاد از دست دادید.
یه روز به اشرف گفتم میشه برام دوای کرم جور کنی،فکر کنم اانگل دارم،(اون زمان انگل فراوان بود بخاطر آب وسبزیجات الوده به کود انسانی یا حیوانی).
گفت باشه میرم عطاری میگیرم،حتمی انگل داری که قوت بدنتو میکشه وهی گرسنه ای وگرنه شما قبلا قد یه گنجیشک غذا میخوردید.
گفتم اره هی احساس میکنم یه چیزی تو دلم ووول میخوره.
اشرف گفت وا من عمری انگل داشتم وچیزی حس نکردم هرسال دارو انگل میخورم کلی دفع میکنم،به حق چیزای نشنیده.
بعد پشت دستش زد وگفت خانم نکنه حامله ای ،نکنه اون قابله پیر مفنگی بچه رو نکشیده پایین،آخه اون دستش اصلا جون نداشت فقط زد زخم وزیلیت کرد ورفت خیر ندیده،خودش گفت که بچه نبوده،نکنه تو هم مثل زن آشپز قبلی شدی.
وحشت کرده بودم گفتم چطوری شده بود مگه.
گفت اونم کلی شربت زعفران وهزار کوفت وزهر مار خورد بچه موند آخرش رفت پیش قابله سقط کنه ،یه هفته تمام تو جاش خوابید از شدت درد وخونریزی همه میگفتن خودشم میمیره ولی نمرد،بعدم معلوم شد بچه مونده وبالاخره بدنیا اومد و اسمشم گذاشتن خداخواس،گفتن خواسته خدا بوده بمونه چقدرم عزیز شد.
گفتم نه نه تو رو خدا نگو، نیست این بچه نیست ،من دیگه تحمل ندارم،خودمو میکشم،اصا دوای انگل نگیر مرگ موش بگیر من بمیرم واز اینهمه بدبختی راحت بشم .من خودمو خلاص میکنم دیگه بسه بس.مگه من مریض خانه نبودم مگه دکترا نگفتن بچه ای در کار نیست هان ،هان بگو.
اشرف گفت والا خانم چی بگم نه من حتی یه بارم نشنیدم کسی بگه حامله ای یا نیستی فقط داشتن کمک میکردن زنده بمونی همین.
داد زدم خدا چرا اینهمه بدبختی رو سر من آوار میشه.
اشرف مدام میگفت خدایا یه راهی بزار جلو پام به این بنده ات کمک کنم.
آخرش گفت بیا ببرمت پیش قابله ببینیم چه خاکی تو سرمون کنی.اون دفعه خانم جان عجولانه اون کارو کرد،بیا ما با فکر پیش بریم.
مثل غریقی بودم که برای نجات به هر چیزی دم دستم چنگ می انداختم ،گفتم باشه بریم.
گفت بقچه جمع کنیم که کسی شک نکنه وبریم.راه افتادیم که بریم خانم جان یکدفعه پشت سرمون تو ایوون ظاهر شد،گفت به به کجا به سلامتی.
دوتاییمون انگار صاعقه بهمون زده خشک شدیم.
من به تته پته افتاده بودم نمیدونستم چی بگم،خداخیر اشرف بده سریع گفت خانم جان میخوام سروناز خانمو ببرم حموم ،خانم جان گفت لازم نکرده آب گرم کنید همینجا توو خونه حموم کنه.
ولی اشرف گفت،خانم جان نمیخواستم تو شرایط حاضر که خودتون کلی فکر وخیال دارید نگرانتون کنم،ولی خانم بعد از اون قضیه هنوز کمر درد دارن گفتم ببرم پیش قاابله دوایی چیزی بده،همون قابله دوتا کوچه پایینتر که مادرشوهرش دستش سبکه وبادکش وزالو هم میندازه،اگر لازم بود بدم چندتا بادکشم به پشتش بندازن شاید دردش کم بشه.
الحق که اشرف در حرف زدن وداستان سرایی خیلی ماهر بود.
کارگرا اون زمان دو دسته بودن یا کند ذهن وبله قربان گوبودن وتوسری خور.یا خیلی زیرک وزبل وتیز وبز.دسته اول فقط کارشون بشور وبساب وفرمانبرداری بود،دسته دوم میشدن امین ومشاور ارباب.
خلاصه خانم جان که اینو شنید گفت باشه
بروید ولی خیلی زود بیایید،البته یکی از نوکرا رو بگم همراهتون بیاد.یه وقتی اون حشمت چیزی تو کله اش نباشه وخطری از طرفش تهدیدمون نکنه.
چاره نبود قبول کردیمو راه افتادیم تو کوچه متوجه شدیم چندنفر دورادور تعقیبمون میکنن ،پاتند کردیم که بهمون نرسن،از شدت ترس قلبمون تند تند میزد،اشرف گفت یا خدا نکنه اینا رو حشمت فرستاده نکنه بخوان بدزدنتون.
نوکری که همراهمون بود گفت شما تند تند بروید پشت اون دیوار قایم بشید من جلوشونو میگیرم.
یه لحظه برگشتم پشتمو نگاه کردم یکیشونو شناختم از اونایی بود که مادرم حمایتشون میکرد.
ما شروع کردیم دویدن ،اونام دویدن،یه لحظه یکیشون داد زد نترسید ما از ادمای خانم جان هستیم،داریم وظیفمونو انجام میدیم.
وایسادیم ویه نفسی تازه کردیم.
اشرف گفت برادر من ترسوندینمون، گفت شرمنده ما داریم نوبتی شبانه روزی اینجا کشیک میدیم خطری دختر خانمو تهدید نکنه.
ما نمک پرورده خانومیم.
یه نگاهی به اشرف کردمو گفتم بیا بریم.تو دلم گفتم من هیچوقت نمیتونم مادرمو بشناسم،یه نوکر باهامون میفرسته که مثلا فکر کنیم با وجودش همه چی آرومه ولی از اونطرف یه عده بزن بهادر اجیر کرده شبانه روز کشیک بکشن پس خیلی اوضاع خطرناکه،آخرش نفهمیدم مادرم دوستم داره،نداره،من فقط وسیله ام برا اهداف قدرت طلبانه اش،چی هستم وکجای زندگیش قرار دارم.رسیدیم خونه قابله،خدارو شکر خونه بود ومن واشرف رفتیم تو اتاقش،برعکس اونی که اومد خونمون یه زن میان سال وخوشرو بود.جریانو گفتیم،اشرف گفت معاینش کن ببین بچه است،قابله گفت نه شک بیخودی نکنید،معاینه لازم نیست...
...
نان بربری سنتی
رامتین
رامتین
۱۰۷

نان بربری سنتی

۱ هفته پیش

خاله گفت حشمت میگه از من مردتر وباوجدان تر تو این شهر پیدا نمیکنید.
مادرم گفت وجدانش بخوره تو سرش نامرد چطور فلان شده.
مثل مار دور زندگی من داره میپیچه ومیخواد خفه ام کنه.
ولی کور خونده خفه اش میکنم.
خاله گفت چکار میکنی خواهر تهدید کرده اگر رضایت ندی میره پیش پدر شوهر اون دوتا دختر دیگه ات وآبروتونو به باد میده،میگه دخترش مشکل داشته که ناصر گذاشته ورفته،میگه اگر سرونازو بهم نده کاری میکنم اون دوتای دیگه رو هم طلاق بدن بیان ور دلت بشینن.
مادرم دیگه تحمل نکرد بازوی خاله ام رو گرفت وکشیدش طرف در و هولش داد بیرون.
گفت همش تقصر توی بی عرضه است.
اون روزی که اومد خواستگاریت آب از لب ولوچه ات راه گرفته بود ،گفتم نکن با این مردک ازدواج نکن،من شنیدمو میدونم که روزاشو تو چه خونه هایی سر میکنه،اسمش به بدنامی در رفته،ادم بی اخلاقیه.
یادته یه روز به خودشم گفتم،گفتم دور خواهر منو خط بکش ،همون زنایی به درد تو میخورن که مثل خودت بدنامن.
حتی دادم تا خورد زدنش به حد مرگ افتاد که ای کاش مرده بود.
ولی چی شد هم بزرگترامون هم خودتو فکر کردید از حسودیمه که میگم این وصلت سرنگیره ،فکر کردید چون بزرگترم وخواستگار ندارم میخوام اینو بپرونم .
همتون عاشق سر وسیبیلش شدید.
اینم نتیجه اش این انگلو آوردین داخل فامیل انداختینش تو دل من و هنوز که
هنوزه داره از روده من میخوره.
هنوز که هنوزه داره به خودش میپیچه ومیخواد نیش بزنه وانتقام اون حرفا وافشاگریامو بده.
همش تقصیر تو خیر ندیده است.
خاله گفت من گول خوردم تو که عقل کلی چرا گول ناصر وسرو سیبیلشو خوردی.مادرم گفت من فکر کردم جلو چشم خودم میمونه ومثل عقاب از بالا کنترلش میکنم ومیتونم تو دستم نگهش دارم،ولی افسوس افسوس بعد از اینکه نتونستم تو رو منصرف یا حشمتو سر به نیست کنم ،دومین اشتباه بزرگ عمرمو با قبول ناصر مرتکب شدم .
خاله هق هق کنان رفت،من تمام این مدت سرجام خشکم زده بود.باورم نمیشد چی شنیدم.
خدایا این دیگه چه مصیبتی بود.
چرا من نباید روی آرامشو ببینم.
هر دفعه یه موضوع جدید یه زلزله جدید باید بیاد تو زندگیم.
حالا چی میشه،نکنه خون وخونریزی راه بیفته.
نکنه مادرم حرفشو عملی کنه.
مادرم طول وعرض اتاقو طی میکرد ونفرین خاله وحشمت میکرد.
چشمش به من افتاد از شونم گرفتو منم پرت کرد بیرون گفت کاش تو دلم مرده بودی کاش بدنیا نمیومدی که هر چی میکشم از دست تو هست.تو باعث شدی روی این حشمت تو روم باز بشه وشجاعت گفتن هر حرفی رو پیدا کرده،کاش گذاشته بودم میمردی ولی به حشمت رو نمی انداختم....
عیدتون مبارک😘
رفتم تو اتاقم ویه کنجی نشستم ویه دل سیر زار زدم برای همه چی برای تمام اتفاقا.
نمیدونستم کیو باید مقصر بدونم مادرم،خودم،ناصر ،خاله یا حشمت خان.
روزا میگذشت ومن از اتاقم بیرون نمیومدم،جراتشو نداشتم جلو مادرم آفتابی بشم.از پشت پنجره میدیدم،چندتا از لاتها وشر خرهایی که مادرم بهشون پول میداد مدام در رفت وآمدن.
کشتن یا آسیب زدن به حشمت خان کار راحتی نبود ،اگر از این آدمای خطرناک دور وبر مادرم بودن وازش حمایت میکردن یا بدخواهاشو از سر راه بر می داشتن ،قطعا دور وبر حشمت خان هم کسایی بودن واونم دار ودسته خودشو داشت.
گاهی وقتا فکر اینکه دو طرف باهم درگیر بشن وچه دعوا وخون وخونریزی راه بیفته ،سرمو داغ میکرد وکلافه میشدم.
تنها همدمم ،اشرف بود.بهش میگفتم اشرف چکار کنم چطور میشه مادرمو آروم کنم.
اشرف گفت هیچ مدلی نمیتونی آرومش کنی،اینا یه جنگ وکینه قدیمی باهم دارن که الان آتیشش شعله ورتر شده.
خاله ات هم این وسط بازیچه شده ،اومد و واسطه شد برای ناصر ،مادرتم تو رو داد بهش.
البته دروغه که گول خورده وخام شده ویا اشتباه کرده ،خانم جان هم با نقشه قبول کرد،فکر میکرد ناصرو میکشه طرف خودش واینمدلی به همه میگه برادر زاده حشمت خان تو دست من مثل موم شده،خانم جان خوابها دیده بود .اما خوابهاش تبدیل شد به کابوس.
گفتم سادگی وحماقت منم به این کابوس کمک کرد،اشرفم گفت وغفلت من ...
همگیمون بازیچه ی جنگ قدرت این دوتا قلدر(مادرم وحشمت خان)شده بودیم.
حالم از خودم وهمه بهم میخورد.
حشمت خان با پر رویی پیغام داده بود که بعد از گذشتن زمان عده سروناز میفرستم دنبالش بیاد عقدش کنم.
حتی مدل پیغامشم تحقیر آمیز بود ،نمیخواست به خودش زحمت بده بیاد دنبالم.شاید یه نوکری کلفتی قرار بود بفرسته دنبالم انگار برده میخواد ببره.
خدایا یه آدم چقدر میتونه خبیث باشه.
خیلی شرایط سختی داشتم،عرصه بهم تنگ شده بود .یه بار به اشرف گفتم من فکرامو کردم ،برای اینکه خون راه نیفته وخواهرامم بدبخت نشن وطلاقشون ندن وبقیه بچه ها هم بی مادر نشن،حاضرم با حشمت ازدواج کنم.
اشرف گفت خانم بچه ای ها ،خانم جان حاضره تو رو زنده به گور کنه ولی نزاره حشمت به مرادش برسه،پس زحمت فکر کردن به خودت نده ،بزار خانم جان خودش یه کاری میکنه.
داشتم به پایان عده نزدیک میشدم فقط ده روز مونده بود وبوی خطر میومد..
دوستان قسمت بعدی سه شنبه بعد از تعطیلات ان شاءالله،تا سه شنبه شب خدانگهدار😘😘😘
...
کوکو سیب زمینی با پیازچه وجعفری
رامتین
رامتین
۱۳۶
🌹عیدتون مبارک🌹😘😘😘
اگر مادرم از ترس ترشیدن منو به ناصر نمیداد ،اگر خودم گول ناصرو نمیخوردم وانقدر بهش نزدیک نمیشدم وهزاران اگر ومگر دیگه که توذهنم میچرخید.
با اینکه به زور بهم انواع واقسام غذاها رو میدادن ولی بازم حس میکردم ضعف دارم وبی حال بودمو اغلب ساعتای روز رو تو رختخواب بودم.
قبلا عاشق افسانه های هزار ویک شب بودم،ولی دیگه خوندن اونا هم منو شاد نمی کرد در واقع حالم ازشون بهم میخورد.
دلم نمیخواست حتی برم تو حیاط ویا خواهر وبرادرامو ببینم،یکدفعه از دنیای بچگی دراومدم وپامو در دنیای زنان گذاشتمو نابود شدم.
خیلی وقتا که از لای پشت دری به حیاط نگاه میکردم چشمم به زیر زمین روبرو می افتاد ویاد سهراب میکردم،بعد دوباره به خودم می گفتم اونم مثل باقی مردا اونم فقط خودشو دوست داشت،چقدر بخاطرش کتک خوردم گذاشت و رفت که رفت.تازه اگرم بود با اتفاقایی که برام افتاده دلش نمیخواست دیگه منو بگیره.
مردا از هر سطح وطبقه وسنی باشن،دختر آفتاب مهتاب ندیده وباکره دوست دارن.ماشالله توقعشونم بالاست.
گاهی قرآن میخوندم،گاهی اشک می ریختم،گاهی شعر میخوندم،گاهی میخندیدم.حالم مشخص نبود.
نه چیزی از ته دل دیگه منو شاد میکرد نه ناراحت میشدم،حال عجیبی داشتم.
یک روز خاله اومد دوباره ناراحت بود با اینکه اصلا برام مهم نبود چرا ،ولی باخودم گفتم برم گوش وایسم بازم یکم سرگرم میشم.
هنوز وقتی زیاد می ایستادم سرم گیج میرفت و ضعف پیدا میکردم.
یه صندلی چوبی گذاشتم کنار در بین دو اتاق وگوشمو چسبوندم به در.
خاله داشت گریه میکرد واز دست حشمت خان می نالید،میگفت میگه من تازه شروع چل چلیمه(چهل سالگی) ،تو پیر شدی،من زن جوون میخوام.
میگه سال تموم نشده من باید یه زن دیگه بیارم حالا راضی باشی میارمش اینجا تو خونه پیش خودت باشه زیر نظر خودت.
منم که میام یه شب اتاق تو شام میخورم ومیمونم یه شب اتاق اون.
راضیم نیستی براش یه خونه دیگه میگیرم ولی دیگه گله نکنی اگه هفته به هفته برم ونیام.
مادرم گفت عجب نامردیه،داره تو رو تحت فشار میزاره که علاوه براینکه رضایت بدی تازه اجازه بدی بیارش ور دلت.
خاله ام گفت خواهر تو بگو چکار کنم یه راهی بزار جلو پام.
چکار کنم دعایی جادویی چیزی.مادرم گفت بسه یه بار دعا وجادو گرفتم بسه دخترم نابود شد.
دیگه دنبال اینکارا نمیرم،بزار خوب فکر کنم ببینم چکار میشه کرد.
خاله رفت ومنم خیلی بی اهمیت رفتم دراز کشیدم.
چرا باید زنا اینمدلی زندگی کنن،همش در گیر ادا اصول وحرکات مردا باشن...
یک هفته ای گذشت،من پیش مادرم به حسابا می رسیدم .مادرم گفت شروع کن به کار پوسیدی تو اتاقت.دوباره خاله اومد ایندفعه گریه نمی کرد،فقط مثل زخم خورده ها به خودش میپیچید،مادرم گفت چی شده،خاله یه نگاه به مادرم کرد و به من اشاره کرد یعنی بگو بره.
مادرم گفت کجا بره دیگه بزرگ شده بزار بشنوه.
بالاخره خاله گفت حشمت پاشو کرده تو یه کفش ومیخواد تصمیمشو عملی کنه..
مادرم گفت به جهنم بزار بکنه،بزار یه زن دیگه بگیره، بیارش تو خونه تو،حداقل تحت نظر خودته،بزار یه دختر جوون بگیره،تو جایگاهت محکمه.
مردی که انقدر احمقه که همش به تجدید فراش فکر میکنه بزار هر غلطی دلش میخواد بکنه.
من فکرامو کردم اگر بزاری بره یه خونه دیگه بگیره وزن ببره دیگه هیچ کنترلی روش نداری بزار بیاره خونه خودت،حداقل بهتر از دم به دیقه صیغه کردن اینو اونه،مریضی چیزی میاره برات.
خاله میگفت چی بگم خواهر چی بگم ومیزد رو پاش.
مادرم گفت وای خواهر چرا اینمدلی میکنی الان پس میفتی،مگه تو اولین وآخرین زن تاریخ هستی که شوهرت بند تومبونش شله وزیاده خواه وهوسرانه.
خاله گفت آخه بگو کیو میخواد،اومده میگه من سرونازو میخوام.
مادرم چنان غرشی کرد که شیشه ها لرزید وبعد با پازد زیر سینی چای وهمه چی پرت شد رو هوا.
مادرم یقه خاله رو چسبید وگفت غلط کرده مردک بی قواره سروناز از دختراش کوچیکتره خجالت نمیکشه،در ضمن مگه از رو نعش من رد بشه،خیلی ازش خوشم میاد،یه بار تو رو از ما گرفت خون به جیگرت کرد حالا نوبت یکی دیگه است.
بخدا خونشو گردن میگیرم، میرم میکشمش بزار بیفتم زندان بزار اعدام بشم ولی این حیوون رو از رو زمین محوش میکنم.
خاله به زور یقشو از دست خانم جان کشید وگفت خواهر بخدا من بی تقصیرم خودت که میشناسیش،پاشو کرده تو یه کفش که الا وبلا من سرونازو باید بگیرم.
اگر اونو نگیرم میرم یه غربتیو بر میدارم میارم .
مادرم گفت بره بیاره بره هرچی غربتیه جمع کنه بیاره به من چه.
خاله گفت بخدا گفتم ،گفتم من راضیم هر پاپتی پیدا کردی بیار اصلا من میزارمش رو سرم ولی اسم خواهر زادمو نیار.
خواهرم راضی نمیشه.گفت اگر راضی نشه
کوس(طبل)رسواییشو میزنم.آبرو براش نمیزارم.
تازه فکر کردی کی یه دختر مطلقه رو میگیره که بچه هم سقط کرده، اصلا اون بچه از کی بوده.
من با این کارم دارم چندتا لطف به تو وفامیلات میکنم،هم هووی غریبه نمیارم بالا سرت،هم اون دختر طفل معصومو از بی آبرویی وتنهایی تا ابد نجات میدم،هم به خواهرت کمک میکنم که این دختر مثل آیینه دق جلو روش نمونه....
...
نهار
رامتین
رامتین
۱۱۰

نهار

۲ هفته پیش
متاسفانه خانم جان همه نوکرا رو رد کرده بود ،مجبور بودم خودم تمام کوچه پس کوچه ها وخیابونا رو بدوم،نه درشکه ای بود ونه هیچی فقط گله گله سگ ولگرد دنبالم میدویدن.
تمام راه از خدا میخواستم کمکم کنه زودتر برسم.
رسیدم تمام گلوم میسوخت وطعم خون تو دهنم میومد،دم دمای اذان صبح بود که رسیدم،در زدم تا نوکراشون درو باز کردن گفتم بگید خاله خانم وحشمت خان بیان کارشون دارم.
همون لحظه به ذهنم رسید برای اینکه همه نفهمن جریان چیه بگم خانم جان مشکل دارن و دلدرد دارن ودارن میمیرن.حشمت خان پوزخندی زد وگفت به سلامتی،خوش خبر باشی،باید بهت مشتولوق(مژدگانی) داد.
خاله خانم گفت اه حشمت خان ،توبه توبه ،زبون به دهن بگیر دیگه.بعدم حشمت خان با اکره حاضر شد وراه افتاد دنبال طبیب.
منو خاله خانمم با درشکه اومدیم خونه،تو راه جریانو برا خاله خانم گفتم،مدام صورتشو چنگ مینداخت ومیگفت الهی بمیرم برا سروناز ،خدا منو بکشه برای جور کردن این وصلت،خدایا خودت رحم کن.
تا ما رسیدیم خانم جان چشماش از نگرانی داشت از حدقه میزد بیرون،خانم جانی که هیچ ناملایمتی تکونش نمیداد وهمیشه مثل شیر شرزه بود ،تو هم شکسته بود .
ترس از دست دادن بچه تبدیلش کرده بود به موش .
گفت از وقتی رفتی از اون حالت یخ دراومده وداره تو تب میسوزه.
رسیدیم ودیدم تو خون خودت داری غرق میشی وتبم داری ومدام ناله میکردی.
بعد از مدت کوتاهی حشمت خان ویه دکتر با کیف چرمی وارد شدن.حشمت خان رو تخت حیاط نشست.
دکتر گفت دورشو خلوت کنید وبه خانم جان که خودش کم از میت نداشت ومن گفت بیرون باشید.
حشمت خان تا مادرمو دید بلند شد وگفت عه خودتی یا روح ات،گفتن مردی،دکتر آوردم جواز دفنتو بگیرم.
خانم جان برعکس همیشه هیچی نگفت وفقط تو خودش بود نشست گوشه ایوان وسرشو به ستون تکیه داد وگفت کاش مرده بودمو این روز رو نمیدیدم.
حشمت خان از حال وروز خانم جان تعجب کرده بود،یه نگاه به من کرد واشاره کرد یعنی چی شده.
سرمو انداختم پایین دکتر درو باز کرد وگفت باید برسونیدش مریض خانه خون زیادی از دست داده وعفونت هم مزید برعلت شده،بلندت کردیمو گذاشتیمت لای لحاف.
نوکری نبود بلندت کنه ،خانم جان اومد خودش بلندت کنه که حشمت خان نزاشت وبلندت کرد وسوار درشکه شدیمو اومدیم مریضخانه،یک هفته است بین مرگ وزندگی دست وپنجه نرم میکنی،دکترا مدام از این لوله ها که بهش چی میگن نمیدونم سرنجه ،سوزنه چیه بهت میزدن.
راست میگفت جای سالم رو بدنم نبود از بس سوراخ سوراخ شده بودم نه میتونستم دستامو تکون بدم نه بشینم بدنم پر بود از کبودی جای سوزن ودرد داشتم....
اشرف گفت خدا خیر حشمت خان بده تو این یک هفته هر روز اومده اینجا دسته دسته اسکناس خرج کرده،هر چی لازم بوده خریده واورده تا تو خوب بشی،از اینکه حشمت خان هم از جریان خبر دار شده بود احساس شرم وخجالت داشتم.
گفتم کاش به اون نمیگفتین،اشرف گفت خانم ول کنید خانم جان با اون کبکبه ودبدبه کوتاه اومد حالا نوبت شماست،بالاخره دسته گل برادر زاده عزیزشه،گندیه که اون زده ،باید میفهمید دیگه.
در ضمن من واقعا نظرم درمورد حشمت خان عوض شده همیشه ازش بدم میومد ولی تازه فهمیدم چه مرد نازنینیه.
گفتم ول کن حالا نوبت توشده گول بخوری،منم ناصر رو خوب ونازنین دیدم که این بلا سرم اومد.
اشرف گفت حالا،هرچی دیگه گذشته ها گذشته شکر خدا که به زندگی برگشتید.
گفتم خانم جان تو رو دعوا نکرد،گفت همون روز تهدیدم کردکه با انبر قند شکن گوشتامو ریز ریز میکنه ،ولی بعد که حال شما بد شد گفت کاری به کار من نداره تازه ازم حلالیت خواست بخاطر تمام کتکا واذیت آزاری که این مدت بهم داده.منم گفنتم من کی هستم شمارو حلال کنم شما منو ببخشید،گفت بخشیدمت تو هم منو ببخش.
یکم خیالم از طرف اشرف راحت شد.
تا ظهر بهم غذا دادن ورسیدن،مدام دکترا وپرستارا بهم سرکشی میکردن،ظهر شد وحشمت خان اومد،از خجالت روم نمیشد نگاش کنم،اشتباهو کس دیگه ای کرده بودوخجالتشو من میکشیدم.
اونروز مرخصم کردن با چند تا پاکت قرص .به زور بلند شدم وبا درشکه حشمت خان رفتیم خونه.
مادرم گوسفند جلو پام قربونی کرد.
به همه گفته بودن اونروز اشرف اشتباهی کاغذا حساب کتابا رو جابجا کرده ومنم حسابا رو قاطی پاطی نوشتم وخانم جان کلی عصبانی شده وهر دومونو با چوب زده ومنم از بس کتک خوردم خون بالا میاوردمو مجبور شدن بفرستنم مریض خانه.
حالا چقدرشو باور کرده بودن چقدرشم نه خدا میدانه.هر چند همه با طریقه خشن کتک زدن خانم جان آشنا بودن ومیدونستن اصولا تا سر حد مرگ میزنه وبخاطر همین دروغ باور پذیری بود.
یه مدتی تو خونه استراحت کردم،مدام غذاهای نیرو بخش عصاره جگر به خوردم میدادن.حالم ازش بهم میخورد بینی مو میگرفتم وقورت می دادم.
کم کم رو به راه شدم.ولی یه غم وترس ونا امیدی بزرگی تو دلم بود ،از آنچه که برمن گذشته بود.
خواهرام میومدن ومی رفتن وچه اجر وقربی داشتن.
مادرم کمتر ازم کار میکشید ،بیشتر تو خونه بودم وفکر میکردم به همه چی به گذشته به آینده،به سهراب به ناصر به بچه .
به اینکه اگر با سهراب ازدواج کرده بودم شاید مسیر زندگیم طور دیگه ای رقم میخورد،یااگر اونروز لعنتی پام به ریشه فرش گیر نمیکرد وقلیون رو پای افسر الملوک نمی ریخت...
...
مشاهده موارد بیشتر
سایر کاربران
سرسری رد شو و زندگی کن دقّت، دق‌ت می‌دهد.
مامان متین وعطا خوی:خیابان پاییز، کوچه مهر، پلاک۲۰ میخوام دنیا نباشه اگه تو دل بچه هام غم باشه
عاشقتونم دوستای گلمم insta:sahebeh.khoshdel
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
کاربر فعال سرآشپز پاپیون