رامتین
رامتین
کتلت بادمجان با عدس
رامتین
۸۳
سلام دوستان
یکی از همراهها در مورد فرزند خوانده پرسیدن.خودتون یا اطرافیانتون تجربه قبول فرزند خوانده رو داشتین.
اگر دراطرافتون کسی بوده ،یا خودتون قبول کردین درمورد مزایا ومعایبش لطف کنید بگید.
این دوستمون خیلی تمایل به قبول یه بچه دارن شرایطشم دارن پیش چندین مشاور رفتن.گویا آخرین مشاور خیلی تند رفته وشوهرش دو دل شده.
میخواد ببینه دیگران در واقعیت چه تجربه ای داشتن،خوبه بده چطوره.
واقعا انتخاب بسیار سخته.
...
واویشکا
رامتین
۱۷۰

واویشکا

۸ دی ۹۹
دوستان اینا پیامای یه مادره بخونید نظرتونو بگید
سلام،لطفا جریان منم بنویسید،تا خواننده هاتون کمکم کنن.
من تا راهنمایی درس خوندم وبعدش با پسرخالم ازدواج کردم.یه دختر دارم الان بیست سالشه.شوهرم تعمیر کار موتور بود آخرشم با موتور تصادف کرد وسه سال پیش فوت شد.منم از چهلمش برای اینکه زیر بار کسی نباشم شروع کردم به پختن غذای خونگی وفروختن به در وهمساده.
یه آپارتمان چهل متری داریم وشکر خدا مستاجر نیستیم.تا دخترم دوسال پیش دانشگاه آزاد قبول شد وخرجمونم زیادتر شد.مجبورشدم با یه سبزی خرد کنی قرار داد ببندم وسبزی براش پاک کنم وسرخ کنم وپیازداغ درست کنم .دخترمم کمک نمیکنه میگه دستام سبز میشه دور ناخنم سیاه میشه و...
چند وقتی بود داداش همکلاسش میخواستش خواستن بیان خواستگاری دخترم گفت خونمون بو قورمه میده وگفت بیان خونه عموش اینا وبه منم گفت دستمو زیر چادر قایم کنم نبینن ناخنامو
قرار بود یه مدت برن وبیان بعد یه باره عقد کنن،دخترم اغلب بیرون باپسره وخواهرش قرار میزاشت،یه روز که قرار بود یه هفته برم شهرستان خونه خواهرم گفتن برا کرونا اتوبوسا نمیرن منم موندم خونه وزنگ زدم کلی سبزی آوردن پاک کنم
بخدا من هر روز از هشت صبح تا هشت شب به کارم انقدر میشینم پاسبزی که زیر دنده هام میسوزه بلند میشم دولا دولا راه میرم پام درد میگیره.خودم سی وشش سالمه
خلاصه یکدفعه درباز شد ودخترم ودوستش،خواهر خواستگارش، اومدن تو منم میون سبزیا نشسته بودم به پاک کردن،یکدفعه دخترم خشک شد داشت سکته میکرد.با تته پته گفت اینا سبزیا عمم ایناس مامانم کمکشون میکنه
دوستشم به مسخره گفت هیئت دارن؟.یکم موند ورفت که رفت.اول فکر کردیم کرونا گرفتن نه جواب میدن نه چیزی ولی بعد فهمیدیم بدشون اومده سبزی پاک میکردم فکر میکردن عموهاش خرجمونو میدن
دخترم باهام حرف نمیزنه دارم دق میکنم.چکار کنم حرف بزنه؟
گاهی میگم برم خواهش کنم برگردن.به پاشون بیفتم.
دخترم همه چیز زندگیمه؟
آخه مگه گناه کردم؟عموهاش خرجمونو بدن با کلاس میشیم؟
دارم دق میکنم.

...
خورش خلال
رامتین
۸۹

خورش خلال

۱۵ آذر ۹۹
سلام دوستان.
یاد یه خاطره از زمان دانشگاه افتادم.
یه روز نشسته بودیم درمورد غذاهای محلی حرف میزدیم که یهو یکی از دوستام گفت کرمانشاهیا اصلا غذای خاصی ندارن ،آشپزیم بلدنیستن.
گفتم وا چرا اینو میگی.بعد کلی درمورد غذاهای محلیشون گفتم،خورش خلال،هلو کباب،دنده کباب،آش وسلی و..‌.
گفتم بقیه غذاهای رایج وخورشتها روهم درست میکنن.مامانم اینا وتمام زنا فامیلشون دستپختاشون عالیه.
گفت چه میدونم والا ما کویت یه همسایه کرمانشاهی داشتیم هر روز گوشت وگوجه درست میکرد.
گفتم حالا چی هست؟گفت گوشت چرخ کرده رو میزاشت کف تابه روشم گوجه حلقه میکرد میزاشت.
گفتم بار اوله اینمدل میشنوم.ولی خوب اون خانم انگار بی سلیقه بوده یا بی حوصله ،اسم کرمانشاهیا رو بد کرده.
بعدم آدم همه رو با یه چوب نمی رونه.
البته من خیلی دیدم،میگن مثلا اهالی فلان شهرجانماز آبکشن،یه شهر تنبلن،یه شهر دیگه بی غیرتن،فلان شهر خسیس،فلان شهر تو کار موادن،اون قوم نفهمن،اون قوم آدم کشن و...
چون دختر خالت ودختر داییت جدا شدن تو هم حتما میشی.
ما یه همسایه داشتیم همشهری شما انقدر کثیف وشلخته بود که نگوو.
درصورتیکه یه شهر با کلی جمعیت قطعا خوب وبد داره.
برای شما پیش اومده قضاوت بشین؟
مثلا بخاطر قومیت یا شهرتون یا خانوادتون؟
از تجربیاتتون بگین.

...
کیک قهوه
رامتین
۸۰

کیک قهوه

۸ آذر ۹۹
این کیکو برای پاپس کیک درست کردم.
عکس دومم ببینید متن مربوط به اونه.
سلام دوستای گلم.
دلم خواست براتون از یه رسم اصفهانیا درمراسم عقد بنویسم.
خیلیا این رسم قدیمی رو هنوز اجرا میکنن،خیلیام دیگه بیخیالش شدن.
رسمه که بعد از عقد وجمع کردن سفره عقد یه میز میزارن برا مادر داماد.که روش همونطور که درعکس میبینید.قلیون میزارن که میتونه نقره باشه ویا تزئینی وقسمت بالاش بجای آتیش پر از نقل یا گله وبه لوله اش هم وسایل زینتی یا گردنبند طلا اویزون میکنن.که البته فقط جنبه تزئینی داره ومال مادر داماد نیست بعدا برش میدارن.ودوتا تنگ میزارن ویه کاسه بزرگ شربت گل یا بهار نارنج.
بعدم مادر دامادو با سلام وصلوات میبرن کنار میز ویه پیشخدمت میاد این قلیونو تعارف میکنه ویه انعامم میگیره.
بعدم مادر داماد ادای قلیون کشیدنو درمیاره ویه نقل از اون بالا برمیداره ومیل میکنه.
بعدم از شربت داخل کاسه که اصولا کاسه با نقش گل ومرغیه
یه ملاقه شربت میریزه برا خودش.
بعدشم از اون شربت برای مهمانها سرو میشه.
این یه رسم نمادینه،هم اینکه مثلا احترام گذاشتن به مادر داماد وهم اینکه یعنی مادر داماد بشین وقلیونتو بکش وبزرگی کن وکار به داماد وزندگیش نداشته باش.
حالا نمیدونم معانی دیگه هم داره یا نه دوستان اصفهانی کمک کنن.
به نظر من زنده نگه داشتن رسمای قدیمی قشنگه البته به شرطی که خرج زیادی نداشته باشه.ودست وپاگیر نباشه.
خوشحال میشم نظرتونو بگید
وشما تو شهرتون زمان عقد چه رسمایی دارین؟
پیج اینستام
@maryam.poorbiazar1
...
کشمشی
رامتین
۰

کشمشی

۵ آذر ۹۹
نامزدش از اقوام دور بود ،دختر زیبایی نبود یه دختر کاملا معمولی ،ولی شناخت کامل رو خانوادش داشتیم.
حسین براش هیچی کم نمیزاشت از محبت ،از پول.کم کم دختره از حسین ایراد میگرفت چرا دیر میای دنبالم،چرا همش سر کاری،چرا دماغت کجه،چرا سیبیل داری،چرا دندونای جلوت روهمه والی آخر.یه بار حسین کلافه شده بود بهش گفته بود،من بی نقص نیستم ولی به خودتم یه نگاه بنداز،تو هم بی نقص وعاای نیستی،از معمولیم کمتری ، اگر بهتر از من پیدا کردی برو.تا اینکه یه روز به طور اتفاقی حسین از نزدیکای خونه دختره میگذشته کوچه ی خلوتی بوده دیده یه دختر وپسر از خلوتی کوچه استفاده میکنن سینه دیوار ایستادن وبوسه های عاشقانه رد وبدل میکنن.حسین اولش سرشو میندازه ورد میشه ولی کیف دختره توجهشو جلب میکنه،همونی بوده که حسین پول داده بوده دوستش از خارج بیاره.برمیگرده میبینه ای دل غافل طرف نامزدشه،اون دوتا انقدر مشغول بودن که حتی متوجه حضور حسینم نمیشن‌.
تا اینکه دختره رو صدا میکنه وبرمیگرده حسینم پسره رو به بادکتک میگیره.
دختره ولی خیلی خونسرد میگه ،خودت گفتی بهتر از تو پیدا کردم برم.
حسینم دختره رو میبره به پدرش تحویل میده.خیلی کلافه بود وناراحت غرورش خرد شده بود همینطور اعتماد واطمینانش .تا یه مدت عصبی وکلافه بود.
مدام باخودش حرف میزد .میگفت زنا همشون همینن خیانتکارن.بیخودی ازدواج کردم.تا اینکه دختره باهمون پسری که به نظرش از حسین بهتربود ازدواج کرد.پسره معتاد بود وخیلی اذیتش کرده بود.به ماه نکشیده دادخواست طلاق داد واومد سراغ حسین به التماس کردن وغلط کردم.اوایل حسین پسش زد ولی بعد انگار خواست انتقام بگیره باهاش وارد رابطه شد.غیر از اون با چندتا دیگه هم بود،مادرم اینا کلی باهاش حرف زدن که نکن دیگه داری آبرو ریزی میکنی.اونو ول کن دیگه.گوش نمی کرد.تا یه روز اومد پیش من وگفت واقعا خسته شدم از کثافت کاری اومدم از نامزد قبلیم انتقام بگیرم وای انگار دارم از خودم انتقام میگیرم.کمکم کن ازدواج کنم ومثل آدم زندگی کنم.فقط یه دختر خوب وخانواده دار میخوام،آفتاب مهتاب ندیده.حتما حتما حتما خوشگلم باشه تا چشم نامزدم از حدقه دربیاد وحالش گرفته بشه.
گفتم حسین اونو ول کن تواز هر لحاظ از اون سرتر بودی،اون گول ظاهر پسره رو خورد،انقدر تلاش نکن اذیتش کنی یا چشمشو درآری.ولی حسین ول کن نبود یه خشم وکینه تو دلش بود.انقدر گشتیم وبه همه سپردیم تا تو رو معرفی کردن.
تا دیدت گفت همونه که میخوام.بقیشم که خودت میدونی.
آه از نهادم دراومد....۶۷
گفتم الان باید برای این جنایتی که درحقم کردین باید ازتون تشکر کنم.
فکر کردین الان یه زن خوشگل بگیره چشم نامزد قبلیش که به قول شما اصلا مالیم نبوده از حدقه درمیاد،بعدم حسین سر به راه میشه وتمام.
چرا بجای اینکه منو بدبخت کنید نبردینش مشاور،روانشناس ،روانپزشک،کوفت وزهر مار.
حالا اونموقع نبردین،بعدش چی بعدش دیدین دورم حصار کشیده ،حبسم کرده.بازم قدم پیش نزاشتین گفتین درست میشه،خوب میشه،یا مادرت بهم خندید وگفت اشتباه میکنی.
چی خوب میشه،چطور خوب میشه،تب کرده یا سرماخورده بوده که خوب میشه.
مشکل روحی داشت میفهمی یعنی چی ،هم منو عذاب میداد هم خودش عذاب میکشید.اونکه با تو درد دل میکرد چرا تو کمکش نکردی.
بازم خدا رحم کرد بچه دار نشدیم وگرنه اونم مثل دختر تو قبرستومو ترجیح میداد به زندان
باباش.
حسنا مدام میگفت حلالمون کن حلالمون کن.
برگشتم خونه بدون اینکه اصلا سرقبر حسین برم ،بجاش تمام بدبختیام نبش قبر شد.
دوباره از لحاظ روحی بهم ریخته بودم،دوز داروهامو دکتر بالا برد.
دوباره شش ماه طول کشید حالت عادی بشم.
طی این مدت دست به دامان زهرا خانم شدم برام کار پیدا کنه.
گفت بیا یه مغازه بزرگ زدیم سبزی خرد کنی وترشی و...خونگی درست میکنیم ومیفروشیم زنای بد سرپرست وسرپرست خانواده رو جمع کردیم وبهشون کار دادیم.
بیا سرپرستی ومدیریتشون کن.
منم با اون حالم مجبور به کار بودم غرورم اجازه نمیداد از این واون قرض بگیرم.
یواش یواش با شنیدن سرگذشت زنای بد سرپرست وبی سرپرست اونجا فهمیدم اولین وآخرین بدبخت عالم نیستم وهستن کسایی که سختتر هم میگذرونن.
یواش یواش حونه من ومحسنم آماده شد ورفتیم ساکن شدیم،خواهرام بعنوان کادو لوازم خونمو مفید ومختصرتهیه کردن.خوشحال بودم مستقل شده بودم ولی،حق من از زندگی این نبود من باید وضعم بهتر می بود.
کم کم خودم به فکر اجاره یه مغازه افتادم ولی پولی نداشتم،رفتم یه قرض الحسنه وام گرفتم وچند تیکه وسایل خریدم راه وچاه کارو یاد گرفته بودم.
درامدم کم بود ولی مستقل بودنو دوست داشتم.مادرم تمام مدت حتی یک ریال کمکم نکرد.
یه روز زهرا خانم گفت اون کلاهبرداری که حسینو به خاک سیاه نشونده گرفتنش.ولی ریالی نداشته که ازش بگیرن.فقط براش حکم زندان بریدن.
بالاخره اونم باید مجازات میشد.
بعد از پنج سال زحمت کشیدن بالاخره تونستم واممو پس بدم.
یه ماشین دست دوم بخرم،بقیه وسایل زندگیمو بخرم ،تعدا کارگرامو زیاد کنم ونتیجه تلاشای یک تنه ام رو ببینم.
مادرم به دلیل کهولت سن فوت شد ...۶۸
...
عدساب
رامتین
۹

عدساب

۵ آذر ۹۹

خونه رو فروختن وپولا بانکش رو، روهم گذاشتن وتقسیم کردن به منم پول قابل توجهی رسید ولی کاش وقتی بودش با دستای خودش بهم کمک میکرد یه زمانی محتاج خیلی خیلی کمترش بودم.
همون روزایی که خودمو با گوجه گندیده وله شده های، ته سبدایی که مردم برای آبگیری میاوردن سیر میکردم تا پول غذا ندم بتونم وام سرماهمو پس بدم.
پولو زدم به کار و الان که سالها گذشته یه مغازه بزرگ وپرفروش دارم .البته تلاش وپشتکار خودمم دخیله.
اسما هم همون سالا با بچه هاش رفت پیش شوهر سابقش.یه بار رفته بود پیش مامانم وخداحافظی کرده بود،امان از رویی که داشت مثل سنگ پا بود.
بچه های محسن الان بزرگ شدن وبیست وچهار ساعته پیش منن یا تو خونه یا تو مغازه،انقدر که با من هستن با پدر مادرشون وقت نمیگذرونن،البته مریم یه دوقلو دیگه هم دنیا آورد وسرش به اونا گرمه.
چند سال پیش یه خواستگار داشتم که محسن ومریم خیلی اصرار داشتن بله رو بهش بدم ولی به مریم جریان آسیبهای بدنمو گفتم، گفت خوب میری یه جراحی ترمیمی میکنی درست میشه،گفتم روحمم میشه جراحی کرد؟من دیگه از رابطه متنفرم .
کسی که بخواد با من ازدواج کنه یا بخاطر رابطس یا پول ومغازه که طالب نیستم هیچکدومو با کسی به اشتراک بزارم.
زندگی وسرگذشتمو گفتم که از مادرا خواهش کنم از بچه هاشون حمایت کنن،حمایت نه دخالت.
کساییم که میدونن پسر یا دختراشون مشکل روحی یا اخلاقی دارن ،یکیو بدبخت نکنن به امید اینکه ازدواج درستش میکنه یا بدتر ووحشتناکتر از همه بچه دارشدن درستش میکنه.درست نمیشه که نمیشه.باید درمان بشه اونم با کمک متخصص.
پایان
💚درپناه حق💚
دوستان داستان جدید به اسم مروارید در پیج جدید اینستام هست،میتونید از گوگل سرچ کنید
@maryam.poorbiazar1
...
برشتوک
رامتین
۰

برشتوک

۵ آذر ۹۹
تو یکسال گذشته که حسین مرده بود،یه حس عجیبی داشتم،یه حس تنهایی، بی پناهی،شاید چون همیشه حواسش بهم بود، چون محدودم میکرد ،همیشه بهم میگفت بدون من هیچی ،یه حس خلا داشتم.انگار دست وپا نداشتم یه جوری بودم،بیشتر از لحاظ روحی حس آسیب پذیری داشتم.
کسی یا چیزی بهم آسیب نمیزد حتی تهدیدمم نمیکرد ولی تو روح وروانم اینطور حس میکردم .
یه روز که دیگه به تنگ اومده بودم جریانو با محسن درمیون گذاشتم.
گفتم محسن بهم نخندیا،ولی من یه جوریم هر روز که میرم بیرون حس میکنم انگار لباس تنم نیست همه میخوان بهم نگاه کنن وزل بزنن یا بهم تجاوز کنن.نمیدونم چکار کنم تا این حس بد از بین بره‌.
گفت من یه پرس وجو میکنم بهت خبر میدم.
گفتم تو روخدا مشاور منو نفرستی،یه بار رفتم هرگز نمیرم.
یه روز اومد وگفت طبقه پایین بیمارستان کلنیک اعصاب وروان داریم .فردابرو اونجا پیش فلانی وبگو منو محسن فرستاده بامن دوسته وسریع میفرستت پیش دکتر .
ایشون دکتر حاذقیه وبا وجدان ،لازم باشه دارو میده وگرنه باهات حرف میزنه.
فرداش رفتم گوش تاگوش آدمای دردمند نشسته بودن،چون بیمارستانم دولتی بود واقعا شلوغتر از حد معمول بود.با اینکه آشنا داشتم سه ساعت منتظر موندم.
رفتم پیش دکتر تند تند حرف زدم.دکتر گفت چرا انقدر عجله داری آرومتر.
گفتم آخه خیلیا بیرون منتظرن.گفت باشن منم اینجا منتظرشونم حالاحالاها هم هستم.
آروم وشمرده بگو،منم همه چیو گفتم،گفت در درجه اول یه حس سرخوردگی داری چون سالها در بند بودی وسرکوب شدی وبهت تلقین شده هیچی نبودی و نیستی به همراه اضطراب شدید.
باید اول اینا رو درمان کنیم درمان دارویی لازم داری.
بعد کم کم به بقیه زخمهای روحیتم رسیدگی میونیم.
گفتم دکتر شما میدونید چرا شوهرم اینطورشده بود ،گفت یه چیزایی میدونم خیلی چیزا رو هم نمیدونم چون خودش نیست ازش یه چیزایی بپرسم.
خیلی زمینه ها داره،ولی یکیشو بخوام بگم ممکنه خیانت دیده باشه.
برگشتم خونه از اون روز داروهامو شروع کردم،آبی بود بر آتش،دیگه اضطراب ونگرانی نداشتم.
هر چند هنوز خیلی موارد دیگه رو داشتم.
باید دوباره کار پیدا میکردم،ماشین تصادفیمو به بهایی ناچیز فروختم.
خودمم دقیق نمیدونستم باید چکار کنم.به برادرام رو انداختم برام کاری جور کنن،ولی ای کاش ننداخته بودم،نمیدونم بعضیا که میگن برادر پشت آدمه‌ برای خنده و جک میگن یا حقیقتا برادرای حامی هم پیدا میشن.
دلم گرفته بود دلو به دریا زدمو رفتم سر مزار بابام کلی گریه کردم ولی سبک نشده بودم.رفتم از دفتر اونجا آدرس قبر حسینو پیدا کردم.رفتم دیدم یه خانمی کنار قبر نشسته ...۶۵
نمیدونستم کیه فاصله زیاد بود ،جرات نداشتم جلو برم میترسیدم از فامیلای حسین باشه،باخودم فکر کردم ،شایدم از فک وفامیل قبر مجاور باشه،گفتم یکم صبر میکنم به هر حال میره.نشستم رو یه نیمکت یه بند خدایی حلوا خیر میکرد.گرفتم وداشتم حلوا میخوردم که یکی گفت روشنک،یه متر پریدم بالا،برگشتم دیدم حسناست.
چشام از تعجب داشت از حدقه درمیومد.
منتظر بودم الان یه حرف گنده بارم کنه.
ولی اومد جلو وروبوسی کرد.
گفت بالاخره اومدی سر به حسین بزنی؟
گفتم آره چطور مگه،چطور تو میگی بالاخره اومدی.مگه میدونی قبلا اومدم یا نه؟
گفت میدونم نیومدی دیگه.
من اکثر روزا اینجام میفهمم کسی اومده یانه.گفتم جدی یعنی اینقدر حسینو دوس داشتی؟
گفت دوست داشتم ولی دلیل اومدنم دخترمه.دخترمم یکم بعد از حسین خودکشی کرد وقبرش کنار داییشه،میام پیش هردوشون.گفتم حسنا چی میگی،وقتی ما ازدواج کردیم دخترت راهنمایی بود دختر زیبا وباهوشی بود چرا خودکشی کرد جریان عشقی بود؟
گفت آره اونزمان بچه بود،الان جوان شده بود.باباش خیلی بهش گیر میداد اینو بپوش اونو نپوش،اینجا برو اونجا نرو،نذاشت بره دانشگاه ،سر کار که هیچی ،رانندگی نمیزاشت بکنه وخیلی گیرای دیگه،انقدر عرصه رو بهش تنگ کرده بود که آخرش عاصی شد وخودکشی کرد.گفتم خیلی ناراحت شدم حیف بود دختر به این نازنینی.گفتم منم با حسین این محدودیتا رو تجربه کردم.گفت میدونم عزیزم،شوهر منم منو محدود میکرد وای نه زیاد ،ولی دخترمو محدودیتاش عاصی کرده بود.
میدونم چی میگی.با تعجب گفتم میدونی چی میگم؟یعنی میدونستی حسین شکاکه،یعنی مادرت اونروز که براش گفتم کاراشو وبهم خندید میدونست؟
گفت چی بگم والا،یه چیزاییش رو میدونستیم ولی شدت وحدتشو نه.
گفتم چی شد چرا اینطور شد از کی اینطور شکاک بود.گفت والا حسین پسر شاد وخوشحالی بود حراف ومجلس گرم کن.تا رفت سربازی شانس بدش افتاد یه بازداشتگاه اونجا خیلی از زنای فاسد وخائن رو میگرفتن ومیبردن.اوایل تو مرخصیاش برام تعریف میکرد میگفت ازتازه عروس میارن تا پیرزن.آدم چندشش میشه چرا اینا اینکارا رو میکنن.
کم کم رفت توخودش،بعضی وقتا یه حرفایی میزد که ازش تعجب میکردم. میگفت باید مردا یه اثر ونشونه رو بدن زنشون بزارن تا کسی نتونه به شوهرش خیانت کنه.بعد از سربازی یکم بهتر شده بود، دوماه بعدش من ازدواج کردم وگیر شوهر هیز وهوسرانم افتادم.
چند بار سرقضیه ی هرز رفتنای شوهرم باهاش دست به یقه شد.میگفت مردی که ازدواج کنه وهرز بره مرد نیست ،غیرت نداره و...
یه سال بعدش حسین نامزدکرد...۶۶
...
شیرمال
رامتین
۰

شیرمال

۵ آذر ۹۹
بعد از دوهفته محسن یه خبر جدید آورد که حسین سکته کرده وحالش خیلی بده وبیمارستانه.کل خانوادشونم قشون کشی کردن دم خونه مامان جون به جیغ وداد ،که دخترشما باعث شده سکته کنه.
گفتم خدایا رحم کن گل بود وبه سبزه نیز آراسته شد.گفت خاله نترس ،اصلا ربطی به تو نداره.حاجی شریکش گفته ،مسئله مالی بوده،همشم زیر سر این شریک جوانی بوده که تازه پیدا کرده واین مغازه جدیدو زده،طرفم از اون جاعلای امضای قهار بوده گرفته،طوریکهدحتی حسنی که خیلی ادعای آدم شناسی و.‌..داشته گول میخوره ویه روز دسته چک حسینو برمیداره وبا جعل امضا حساب حسینو که خالی میکنه هیچ،کلی هم چک میکشه واجناس گرون میخره کسبه هم به اعتماد حسین که چکش برگشت نمیخوره بهش میدن طرفم همه چیو وتمام ساعتای گرونقیمتو برمیداره ومیره.میگن انگار مغازه رو جارو کرده حتی از صندوق حساب وصندلی حسابدارم نگذشته همه رو برده.
حسینم که میره مغازه ومیبینه پاک پاکه همونجا سکته میکنه.باشنیدن این حرفا وخبر سکته حسین نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت.ولی جدای از اخلاق وحرکاتی که با من داشت این حق حسین نبود که از لحاظ مالی این ضربه رو بخوره چون خودش برای ریال ریالش دوندگی کرده بود .به هر حال ارثی فشار خونشون از جوانی بالا بود واین فشارم کارخودشو کرده بود.محسن گفت خاله هنوز معلوم نیست چی پیش میاد بهتره بازم تحگل کنی تا ببینم چی پیش میاد.
گفتم خاله من اینجا راحتم ،شما اگر مشکلی نداشته باشید خیلیم بهم خوش میگذره وبا این دوتا بچه شیرینت سرگرمم.مریم گفت ماهم راضی وراحتیم کارای منم سبکترشده چون از بچه ها مراقبت میکنی.با تمام اذیتایی که شده بودم برای حسین دعا کردم که زنده بمونه وخدا سر عقل بیارش وکاری به کار من نداشته باشه.ولی خواست خدا نبود وبعد ازدوهفته بستری بودن عمر کوتاهش که خیلی کمتر از چهل سالگی بود به سر اومد.
همیشه میگفت من چهل رو نمیبینم وهمونم شد.طلبکاراش کل اموال وحتی جهیزیه منو از طریق دادگاه گرفتن.محسن گفت با وکیل حرف زده ومیتونم برم جهاز و مهریمو از ارثش بخوام،ولی من نخواستم گفتم بزار ببرن من حوصله دادگاه ودادگاه کشی ندارم.فقط کاش شناسناممو بهم بدن همین.حتی لباسامم نمیخوام.
هر چی تو اون خونس منو یاد اون وحرکاتش میندازه.دیگه از خانواده حسین بعد از مرگش خبری نشد،منم یه شناسنامه المثنی گرفتم که نخوام برم باهاشون چشم تو چشم بشم.فقط یه روز ماشینمو که سالها گوشه اون حیاط خاک خورده بود رو حاجی شریک حسین برده بودم دم خونه مامانم چون سندش به نامم بود جلب نشده بود...۶۳
محسن گفت خاله الان که دیگه حسین نیست .اجازه میدی به مامانم وبقیه خاله ها بگم پیش مایی خیلی بی تابی میکنن ونگرانتن،گفتم آره بگو.یه روز خواهرام اومدن دیدنم خیلی دلتنگم بودن حسابی همو بغل کردیم.اونام دلشون از مامانم پر بود میگفتن ماها رو هم خیلی عجولانه واز سر باز کنی شوهر داد هر وقتم اومدیم درد دل کنیم براش، میگفت هیچی نگین همه زندگیا یه مشکلی داره فقط شماها نیستین.به خیال خودش اگر به حرفمون گوش بده لوس میشیم،شایدم بخوایم برگردیم خونش ومزاحم آسایشش بشیم.
تا شب حرف زدیم ودرد دل کردیم.
مامانم با اینکه فهمیده بود من خونه محسنم به خودش زحمت نداد حالموبپرسه.شاید نگران بود برم سربارش بشم.آخه شعارش این بود دختری که شوهر کرد ورفت دیگه رفته نباید برگرده.احتمالا خیلیا تعجب میکنن ولی واقعا مامانم یه همچین روحیه واخلاقی داشت.محسن یه زمین کوچیک داشت ۱۳۰ متری میخواست بسازه ،اگر وامم میگرفت ، بازم به ساخت کامل نمی رسید.گفتم بیا با من شریک شو ،منم یک طبقه داشته باشم زندگی کنم ودر به در نباشم،تمام طلاهامو فروختم وپول قابل توجهی شد،اینجا از ته دل برای حسین فاتحه خوندم که برام اینهمه طلاهای سنگین خریده بود،محسن شروع کرد به ساختن خونه.باید دنبال کار میگشتم دیگه دلم نمیخواست دستم تو سفره محسن باشه.در دیزی بازه حیا گربه چه اندازه.
کلی فکر کردیم چه کاری خوبه،آخرش شدم راننده سرویس دخترا،ماشینمو از خونه مامانم آوردمو روبه راهش کردیم وشروع کردم به کار یکسری دبیرستانی میبردم یکسری بچه های دبستانی،سخت بود زمانبندیش ولی چاره نبود.اوایل خجالت میکشیدم میگفتم یه آشنا نبینه بگه، دختر حاجی فلانی، صراف معروف سرویس مدرسه است.بعد به خودم گفتم کار آبرومند خجالت نداره،هر کس بخواد چیزی بگه میگم بیا یه هفته نونمو بده ببینم میدی یا فقط حرف مفت میزنی.
کم کم با کارم کنار اومدم هر چند چون همیشه ناز پرورده بودمو ،بخور وبخواب خیلی سختم بود،کمرم درد میگرفت،پام درد میگرفت و...ولی خوبیش این بود دستم تو جیب خودم بود.
تا اینکه یه روز از بس عجله داشتم یه تصادف بد کردم وماشین داغون شد،خوشبختانه بچه ها باهام نبودن وکسی آسیب ندید،بجز خودم که اونم چند خراش بود.پولی برای تعمیر ماشین نداشتم،سرویسم ازم گرفتن ودادن به یه راننده جدید.کلا ماشین خوابید.
مادرم با اینکه حساب بانکیش پر وپیمان بود خم به ابرو نیاورد ویه تعارفم نکرد حتی درحد قرض.دلم تنگ بود برا پدرم ،حتی حسین.دلم میخواست برم سرخاکش.نمیدونستم برم یانه.۶۴
شما چی فکر میکنید؟بره یا نه؟
#داستان_روشنک🌝
#داستان_واقعی
...
بال
رامتین
۱۴

بال

۵ آذر ۹۹
یک هفته ای اونجا بودم،با بچه های شیرین ودوست داشتنی محسن سرگرم بودم.
گاهی به این فکر میکردم که الان حسین داره چکار میکنه حتما همه جا رو زیر ورو کرده.لعنت به اسما میگن رازتو به هیچکس نگو من از وحشی گریای حسین براش گفتم ولی انگار اون زالب این حرکات بود.باز به خودم دلداری میدادم میگفتم این کارشه،من میگفتم یا نه اون به هرحال راهشو پیدا میکرد با حسین باشه.
دوباره به خودم میگفتم روشنک با خودت چی میگی،دنبال چی هستی، حسین با بیست سی تای دیگه هم بوده چه بسا بیشتر فقط شاید اونا نزاشتن فیلم بگیره.
انقدر مینشستم درمورد حرفا وحرکات حسین فکر میکردم از همون روز اول تا الان که حس میکردم سرم باد کرده و اندازه یه بشکه شده.
محسن برام آرامبخش آورده بود شبا بخورم چون یکدفعه کابووس میدیدم یا حس میکردم حسین پشت پرده وایساده منو نگاه میکنه.
هر روز از محسن میپرسیدم کسی سراغمو نگرفت ،حسین نرفته دم خونه مامان ،میگفت نه.
حدودا یکماهی گذشته بود.برام عجیب بود که حسین سراغی ازم نمیگیره.
من پامو از خونه بیرون نمیزاشتم.
البته عادتمم همین بود برام سخت نبود.
یه شب محسنو دیدم تو آشپزخونه داره با زنش پچ پچ میکنه.حقیقتشم من حس میکردم سربارم هر چند اونا ابدا کاری نمیکردن من این حسو داشته باشم ولی خوب من خودم معذب بودم.
محسن گفت خاله ما داریم میریم خونه برادر زنم تازه بچه دار شدن.شمام بیا.
گفتم نه راحت باشید من همینجام تا برگردید.
گفت خاله پس لطفا چراغا رو روشن نکنید،پرده ها رو هم کنار نزنید.بهتره تلویزیونم روشن نکنید.
گفتم چرا،گفت هیچی همسایه روبروییمون چندتا پسر مجردن نمی خوام دید داشته باشن.گفتم باشه خاله.
رفتن،یکم دلم گرفت،به هر حال اونام با وجود یه مهمون دائمی راحت نبودن.
خیلی حس بدی داشتم،از زندون دراومده بودم ولی اینجام همون حال زندونو داشت.حداقل خونه خودم تلویزیون وچراغ آزاد بود.
نمیدونستم چکار باید بکنم ،آیندم نامعلوم بود،حداقل اگر حسین طلاقم داده بود راحت میشدم،ولی الان پا در هوا بودم.اونشب خیلی گریه کردم،گفتم بهتره یه مقدار طلاهامو بفروشم برم یه جایی تو دهاتای شما تو دل جنگل زندگی کنم.دوباره گفتم چرا شمال میرم تو دل کویر یه جای دور که هیچکس فکرشو نکنه من کجام.
هیچی هم نداشتم نه شناسنامه نه مدرک شناسایی.
اونشب بعد از کلی گریه خوابیدم.صبح بیدارشدم ،محسن شیفت نبود،خونه بود.
گفت خاله چرا چشمات پف کرده،گریه کردی؟
گفتم آره،خاله بیا یه کاری کن طلاهامو ببر بفروش،من یه ماشین بگیرم برم یه طرفی خودمو گور وگم کنم.
هم خودم از بلاتکلیفی وترس راحت بشم هم شما زندگیتونو بکنید...۶۱
محسن گفت خاله مگه اینجا بهت بد میگذره مگه ناراحتی.
یکدفعه اشکم سرازیر شد،زیر چشمی یه نگاه به محسن ومریم کردم ،مریم همش اشاره میکرد بگو بگو دیگه،ولی محسن با سر میگفت نه نه.
حس کردم مریم ازم خسته شده.
گفتم ببینید به من اینجا خوش میگذره ولی بلا تکلیفم شمام راحت نیستن.
نه جراتشو دارم برم دنبال کارام وطلاق بخوام چون حسین تو دادسرا و...کلی آشنا داره وخودشم خیلی خوب بلده قضیه رو به ضرر من جلوه بده ومیترسم دوباره برم گردونه تو زندان.
ازطرفی هم همینطور اینجا موندن وسربار شما بودن خودمو اذیت میکنه.
حسینم خداروشکر انگار بیخیالم شده میرم یه جای دور یا حتی تو همین شهر یه خونه میگیرم وکاری دست وپا میکنم،شاید تا یکسال دیگه خودش غیابی طلاقم بده راحت بشم.
محسن گفت خاله حقیقتش ما نمیخواستیم ناراحتت کنیم وبهت استرس بدیم ولی حسین بیخیال نشده،در خونه تک تک فامیلا حتی دورترینشون رفته،خونه مامان جونو که هر روز زیر ورو میکنه حتی تو زیر زمینا رفته هر چی تیر تخته بوده ریخته بیرون ،نمیدونی چکار میکنه،محل کار همه خواهر وبرادر زاده ها رفته.
مثل مار زخم خورده شده ،دور خودش میچرخه ومیخواد زهرشو به همه بریزه.
حتی بیمارستانی که من کار میکنمم رفته،به نگهبانی گفته من مامور آگاهیمو چه میدونم بازپرسم ویه کارت نشون داده وازشون پرسیده اونام گفتن چند وقت پیش یکی اومده بود خاله ی محسن بوده یاخاله ی خانمش بوده درست یادمون نیست انگار بچه سقط کرده.
اونم یه روز اومد دم بیمارستان با من دست به یقه شد اگر نگهبانی نبود کتک میخوردم.میگفت اون روشنک بوده،گفتم من روشنکو سالهاست ندیدم،بعدشم مگه حامله بوده؟
گفت نه نبود یعنی بعید میدونم.آخرش خودش به این نتیجه رسید تونبودی،گفتم خاله ی زنم بوده نه خاله روشنک،اونم رفت.ولی چند وقت پیش حس کردم داره تعقیبم میکنه،بخاطر همین دیشب گفتم چراغا وتلویزیون واینا رو روشن نکن.
انگار برق منو گرفته بود،تمام تنم خشک شد وای خدا پس بیخیال نشده،بیچاره فک وفامیل که این یکماه از دستش عاصی شدن.نکنه فهمیده من اینجام ،اما اگرفهمیده بود درم شکسته بود میومد تو.این سوالا وهزارتا اما واگر ونکنه دیگه تو ذهنم بالا وپایین میرفت. دوباره وحشت شدید اومد سراغم.هر روز کارم شده بود دعا خوندن برا محسن که بلایی سرش نیاد.هر چی نذر ونیاز بلد بودم کردم.دوهفته ای گذشت،دوهفته ای که روز وشب نداشتم ،مدام حس میکردم حسین پشت سرمه واز جا میپریدم،از ترسم از اتاق بیرون نمی رفتم تا دستشویی دولا دولا میرفتم میگفتم پرده ها توریه نکنه از ساختمون روبرویی دوربین بندازه منو ببینه...۶۲
#داستان_روشنک
...
کوکوسیب زمینی
رامتین
۹

کوکوسیب زمینی

۳ آذر ۹۹
انقدر فکر کردم کی میتونه کمکم کنه آخرش به این نتیجه رسیدم برم پیش خواهر زادم محسن، پرستار یه بیمارستان بود، یه پسر مومن وبا خدا ،دهنشم خیلی محکم بود وقطعا قسمش میدادم به هیچکس نمیگفت.فقط مطمئن نبودم هنوزم تو همون بیمارستان هست یانه.
داشتم از دل درد میمردم باد سرد وشلوار خیس که یخ کرده بود زجر آور بود.
چشمم به بند رخت یکی از پشت بوما افتاد،یه شلوار گل گلی رو بند بود.برش داشتمو همونجا شلوارمو عوض کردم خیلی تنگ بود برام.یه چادر نماز قهوه ای هم بود برا من خیلی کوتاه بود تا زیر زانوم میومد ولی کاچی بعض هیچی بود،یه پیراهن مردانه هم مچاله کردم زیر بغلم که سوار تاکسی شدم بزارم زیرم صندلیش کثیف نشه.یه نگاه از لبه پشت بوم به کوچه انداختم ماشین حسین نبود ،درد داشتم نمیتونستم تا شب صبر کنم ،رفتم در پشت بوما رو یکی یکی امتحان کردم از شانس خوبم یکیشون باز بود،با بسم الله ،بسم الله از پله ها آروم آروم رفتم پایین ،قلبم تند تند میزد.صدای تلویزیون وجیغ وداد بچه ها از خونه هامیومد،خداروشکر کسی منو ندید،دوان دوان خودمو رسوندم به در وپا به فرار گذاشتم.تو کوچه چند نفر بر گشتن نگام کردن،آخه خیلی عجیب بودم یه شلوار گل درشت چسبان با یه چادر زیر زانو.
رسیدم سر کوچه ایندفعه دیگه صبر نکردم ماشین برام وایسه،پریدم رو کاپوت یه تاکسی وگفتم آقا هر چقدر بگی پول میدم منو برسون فلان بیمارستان حالم اصلا خوش نیست.پیراهن مردونه ای که برداشته بودمو گذاشتم زیرم وراه افتاد.
مدام از شیشه عقب پشت سرمو نگاه میکردم که کسی نیاد دنبالم.مسیر خیلی طولانی بود،رسیدیم گفتم آقا من پول ندارم بیا این انگشتر مال تو یه انگشتر ظریف داشتم مال انگشت کوچیکم بود،گفت نه نمیخواد برو گفتم نه بگیر.گفت باقیشو برات میندازم صندوق صدقات گفتم هر طور راحتی ورفتم پایین،پیراهنه رو انداختم تو سطل جلو بیمارستان،از نگهبانی پرسیدم فلانی پرستارکدوم بخشه،گفت ایشون سر پرستاره،همین پیش پای شما رفت بالا،تو دلم گفتم خدایا شکرت ممکن بود امروز سرکار نباشهخدایا ممنون بهم لطف بزرگی کردی،ازنگهبانی خواستم بهش خبر بدن بیاد پایین گفتم بگید من خوله روشنکشم.
با بخشش تماس گرفتن وبا سرعت اومد پایین،انگار جن دیده از تعجب چشاش از حدقه بیرون زده بود،گفت روشنک خودتی.گفتم آره ،محسن حالم خوش نیست به دادم برس، به تو پناه آوردم فکر کنم حامله بودمو بچه از بین رفته یا داره میره.سریع کارا رو هماهنگ کرد ویه ماما وبعدم پزشک معاینه کردن وسونو و...وگفتن خوشبختانه بچه دفع شده ونیاز به کورتاژ نیست...۵۹
یه نفس راحتی کشیدم.که کار به جاهای باریک نکشیده.محسن مرخصی گرفت ومنو برد خونه خودش،زن گرفته بود ودوتا بچه پشت سرهم داشت.من فقط شنیده بودم زن گرفته وگرنه نه عقد ونه عروسیش نرفتم،عقد وعروسی خیلی از خواهر زاده ها وبرادر زاده هامو نرفته بودم.آخه من تو یه کره دیگه زندگی میکردم وحبس بودم.
رسیدیم خونش زنش خیلی خونگرم ومهربون برخورد کرد،ازم پذیرایز کردن وبهم رختخواب دادن برای استراحت.
محسن اومدم کنار رختخوابم نشست.
گفتم محسن تو رو خدا به کسی نگی من اینجام نه به مامانت اینا نه به مامانم به هیچ کس.اگر حسین پیدام کنه مرگم حتمیه.گفت خاله خیالت راحت نه من نه مریم به هیچکس حرفی نمیزنیم.
میدونیم شوهرت مشکل داره.
گفتم از کجا؟گفت خاله مثل کبک سرتو کردی زیر برف دمت بیرونه ها،از کجا نداره،از همون روزا اول معلوم بود مشکل داره،بعدم که یکدفعه از تمام مجالس ومهمونیا غیب شدی.ما خیلی سراغتو میگرفتیم مامان بزرگ میگفت خداروشکر خوشه وزندگیش خیلی روبه راهه.
باور کن مامانم وخاله اینا بارها میخواستن بیان خونتون یا باهات تماس بگیرن ولی مامان بزرگ نمیزاشت،میگفت احوالپرسی نمیخواد من میگم خیلی عالیه،خونشونم لازم نیست برید ،هی برید وبیایدد وخوبی وبدی وچطوری .که چی بشه،بزارید نوگیشو بکنه،شوهرش یکم متعصبه،بچه بیاره خوب میشه.از همه لحاظ زندگیشون عالیه وعاشق هم هستن.ولشون کنید.
محسن گفت من یه بار از جلو مغازه شوهرت رد شدم احوالتو پرسیدم چنان بد برخورد کرد که نگو،کم مونده بود باهام دست به یقه بشه،به مامان جون گفتم ،گفت ول کنید ،چکار دارید هی میرید چوب میکنید تو لونه زنبور،حسینو به حال خودش بزارید.گفت ماهم دیدیم انگار راهی برای نفوذ تو دژ محکم شوهرتون نیست،مامان جونم که مدام حمایتش میکنه،شمام که انگار از وضعت راضی هستی کنار کشیدیم.
گفتم پس همش زیر سر مامانه .
من نه حالم خوب بود نه راضی بودم .خیلیم دلتنگتون میشدم ولی فکر میکردم خودتونم نمیخواهید منو ببینید.
بی خیال هر چی بود تموم شد.
محسن گفت خاله داروهات خواب آوره استراحت کن وخیالتم راحته راحت جات امنه.تشکر کردم وخوابیدم یکی از بهترین خوابهای عمرم تو این شش هفت سال .۶۰
...
کوکی ترک
رامتین
۱۴

کوکی ترک

۳ آذر ۹۹
دهنم مثل چوب خشک شده بود به زور نفس میکشیدم.صدای حسینو شنیدم که اومد وبا داد گفت اینجاست.اسما گفت کی؟گفت روشنک.گفت نه روشنک اینجا چکار میکنه.گفت خر خودتی پس چرا دوتا استکان چای اینجاست.زانوام شل شد ونشستم،کارم تموم بود.اسما گفت به خدا مال زن همسایه بالاییه گاهی میاد چای میخوریم واینا.گفت دروغ میگی،اسما قسم پدر ومادر هفت جدشو خورد وبالاخره حسین راضی شد بره.اسما هم دنبالش رفت.از لای پرده پنجره دیدم حسین واسما وایسادن تو حیاط وحرف میزنن.حسین مثل مار زخم خورده دور خودش میچرخید وحرف میزد،اسما انگار میخواست آرومش کنه.حدود رب ساعتی حرف زدن. بعد حسین رفت.من حالم بد بود از شدت استرس دلپیچه گرفته بودم خودمو رسوندم دستشویی.اسما اومد بالا .گفت حسین رفت .منم برم تا سر کوچه برات نوار بهداشتی بخرم،رفت تواتاق حاضر شد،گفتم چی گفت چی شد،گفت هیچی میام میگم.سریع رفت بیرون یه پلاستیک خرید بزرگم دستش بود.گفت الان میام ،گفتم پول داری؟
گفت نوچ گفتم خوب چطور خرید میکنی.گفت نسیه.یه انگشترمو درآوردم دادم بهش گفتم اینو بفروش خرج کن.
انقدر خوشحال بودم دلم میخواست هر چی داشتم بهش بدم که حسینو رد کرده بود.با خودم گفتم اسما همیشه زبلتر از من بود.ازلای در گفت من شیرینی بیشتری میخوام اون زنجیر ودستبندتو میخوام.گفتم باشه بخدا منو نجات بدی همشو بهت میدم.رفتم طرف اتاق تا یه لباس زیر از اسما بردارم گفتم بعدا میخرم بهش میدم،در کشو رو باز کردم ،چشمم به یه لباس زیر فانتزی افتاد.یه صحنه از فیلمای لپ تاپ اومد جلو چشمم،برش داشتم خودش بود .یه نگاه به رو میزش کردم ،یه کلیپس مو بود اونم تو فیلم بود.واااای خدای من با پای خودم اومدم تو تله ،اسما با حسین رابطه داشت.
دریک آن ادرنالین خونم رفت بالا،لای پرده رو کنار زدم حسین سرکوچه با ماشینش ایستاده بود اسما کیسه دستشو داد بهش ،حسین لپ تاپو درآورد وگذاشت رو سقف ماشین وبازش کرد ویه نگاه بهش کرد انگار میخواست ببینه همه چی سرجاشه وعکسا رو برا کسی نفرستادم .
وای اسما تنها وسیله دفاعمو برد وبهش داد.باید فرار میکردم ،خواستم از پله ها برم پایین ولی ممکن بود بیان.واومدن صدای حسینو تو حیاط نیشنیدم.دویدم طرف پله های پشت بوم.حسین عربده میکشید روشنک کدوم گوری هستی.منم مثل بید میلرزیدم.نشستم لب آخرین پله پشت بوم واشهدنو خوندم کارم تموم بود.
حسین گفت کو کجاست کجا قایمش کردی،اسما میگفت والا همینجا بود اومدم.حسین دوید پایین گفت دیدم وقتی داشتم باهات حرف میزدم یه خانم چادری از در رفت بیرون رفت سمت خیابون.حتما خودش بوده.اون دوید واسماهم پشت سرش...۵۷
اسما گفت اومدم پایین نمیدونم کجا رفت ،حسین دوید تو پارکینگ،داد میکشید،همسایه ها اومدن بیرون ومیگفتن چی شده چه خبره،این کیه عربده میکشه،دونفر میگفتن بابا این زنه از وقتی اومده اینجا آرامش نداریم هرشب یه مردیو میاره ،اینم از روزمون.زنگ بزنید پلیس چه وضعشه.وای پس شب کاریاش این بود ،التیام دردمندا میکرد.پس فقط با حسین نبوده.هر آن ممکن بود حسین بیاد بالا،سرمو بین دو دستم گرفتم وخدا خدا میکردم نیاد،کاش میشد یه لحظه زندگیش تموم شه واز شرش راحت بشم.سرم بین دو دستم بود.وپله رو نگاه پیکردم،یه لحظه نوک یه جفت کفشو دیدم،مردم وزنده شدم،آروم آروم سرمو بالا آوردم.دیدم یه پیرمردی روبروم ایستاده،به حالت التماس دستمو گذاشتم رو بینیم که یعنی خواهشا صداشو درنیار.
پیرمرده انگار دلش به حالم سوخت سرشو تکون داد واز پله ها رفت پایین،حسین داشت میدوید بیاد بالا پیرمرده گفت چی میخوای،گفت زنم زنم اون بالاست،پیرمرده گفت من بالا بودم کسی نبود،فکر کنم همونی بوده که رفت پایین همین الان تا تو زیر زمین بودی دوید رفت تو کوچه،حسینم باور کرد ورفت تو کوچه.
پیرمرده گفت بزار کلید پشت بومو بیارم بعد برو رو پشت بوم سه چهارتا پشت بوما بهم راه داره شب بیا برو تو کوچه وفرار کن.
حالا واقعا زنشی،گفتم اره فرار کردم میخواست بکشم،گفت ان شاءالله که راست بگی.قاضی خداست.
رفت کلید بیاره کاملا حس کردم زیرم خیس از خون شده.بلند شدم وای چرا اینمدلی شدم.پیرمرده اومد دروباز کرد گفت بیا برو نمیدونستم چکار کنم،هم خجالت میکشیدم با این شلوار بلند بشم راه پله هم کثیف شده بود هم اینکه باید جونمو برمیداشتمو میرفتم.بلند شدم گفتم ببخشید شرمنده چیزه ،این شد،چیز شد.
پیرمرده یه نگاه کرد گفت عیب نداره خودم تی میکشم فقط برو.این مرده بیاد یه قتلیم اینجا میکنه برو من هوا تاریک شد میام درو باز میکنم بر گرد وفرار کن.
رفتم رو پشت بوم وپیرمرده درو قفل کرد.
چندتا پشت بوم رفتم اونور تر وپشت یه کولر نشستم.هوا سرد بود واون بالا هم خیلی سردتر وباد بدی هم می وزید.
دلم درد میکرد.تا حالا این دردو تجربه نکرده بودم.یکدفعه باخودم گفتم نکنه حامله بودم و داروهای جلوگیری واین شوک واسترس باعث شده از بین بره.خوب که فکر کردم دیدم آره این حالت تهوع های اخیر احتمالا مربوط به این بوده.
خدایا این وسط بچه نیاد من دیگه برنمیگردم پیش حسین،بچمم بهش نمیدن.امیدوارم از بین بره،همش باخدا حرف میزدم چکار کنم از درد به خودم میپیچیدم.
کلی فکر کردم کجا برم پیش کی برم...۵۸
#داستان_روشنک🌝
#داستان_قدیمی
#داستان_واقعی
#دوزندگی
#روزمرگی
...
کیک شکلاتی
رامتین
۲۴

کیک شکلاتی

۳ آذر ۹۹
شروع کردم به دویدن هوای سرد دم اسفند به صورتم میخورد کوچه خلوت بود،صدای ماشین پشت سرم اومد قبضه روح شدم.گفتم اومد .ولی اون نبود.رسیدم سرکوچه دیدم رفته گر ،تو کوچه داره با تعجب نگام میکنه تازه فهمیدم هنوز چادر سرم نیست،لپ تاپو گذاشتم لای پامو چادر پاره رو سر کردم.رسیدم به خیابون اون وقت صبح ماشین خیلی کم بود تازه پولم نداشتم ولی از ترس جونم باید کاری میکردم.دستمو جلو اولین ودومین ماشین بلند کردم نایستادن.به خودم گفتم حتما تو خیابون اصلی راحتتر پیدام میکنه،دوباره دویدم تو یه کوچه ودوتا فرعی رو رد کردم ورسیدم تو یه خیابون دیگه گلوم از سرمای هوا یخ کرده بود.چشمم به یه دفتر تاکسی سرویس افتاد،رفتم گفتم یه ماشین میخوام،گفت کجا میروید،گفتم نمیدونم حالا چند جا باید برم کار دارم.یه پیرمردی اومد سوارشدم.‌تازه یادم اومد کجا باید برم،خونه مادرم ابدا چون اولین کسی که برم میگردوند بود برادر وخواهر که هیچی،گفتم برم کجا کجا، خدایا ،یکدفعه یاد اسما افتادم ،هنوز خونشون وکوچشون یادم بود،آدرسو دادم .رسیدیم ،ای خدا پولم نداشتم ،گفتم آقا یکم صبر کنید پول همراهم نیست.یه نگاه بدی کرد به خودم وچادرم وگفت باشه برو.زنگ‌رو زدم،یکبار ودوبار،خدایا اگر نباشه چی؟
اگر باشوهرش رفته باشه ترکیه چی؟
بالاخره بعد از کلی دلهره یه صدای خواب آلود گفت بله،گفتم اسما اسما،منم روشنک،انگار خواب از سرش پرید گفت روشنک؟این وقت صبح اینجا چکار میکنی،گفتم درو باز کن لطفا.
دویدم بالا گفتم پول داری بدم تاکسی گفت آره،داد بهم تاکسی رو رد کردم.
رفتم بالا گفتم میشه یکم اینجا بمونم.گفت آره آره چی شده،با شوهرت دعوای کردی؟بیا بشین کنار شومینه. هنوز با تعجب نگام میکرد.گفتم نه فرار کردم ،اگه پیدام کنه تیکه بزرگم گوشمه.گفت جدی چطور تونستی؟گفتم قصه ش مفصله،شوهر وبچه هات از خواب بیدار نشدن گفت کدوم شوهر وبچه،شوهرم که رفت ترکیه،بچه هامم دادم به مادرشوهرم گفتم من نمیتونم بزرگشون کنم.گفتم وای چطور دلت اومد ،گفت برو بابا بچه بی بابا میخوام چکار یکی باید خرج خودمو بده،تازه بیام خرج اون دوتام بدم،مادر بزرگشون مهربونه وپولدار نگرانشون نیستم.نمیتونستم بفهممش ولی چیزی هم نداشتم بهش بگم.
خودم ذهنم درگیر بود.گفت بزار چای برات درست کنم رنگت پریده.یکم گرم شدم،دلم درد میکرد.به زور یه چای خوردم.یه گوشه نشستم ورفتم تو فکر که حالا باید چکار کنم کجا برم.شکایت کنم نکنم.
اسما گفت ببخش من خوابم میاد عادت ندارم صبح زود بیدار بشم ورفت خوابید ،ساعت یک بیدارشد....۵۵
حالم اصلا خوب نبود زیر دلم درد میکرد،اسما که بیدار شد گفت الان یه چیزی درست میکنم،چندتا سوسیس آورد حلقه حلقه کرد با دوتا تخم مرغ ،سوسیس وتخم مرغ درست کردوآورد.اصلا دلم نمیخواست حالت تهوع داشتم.گفت بخور دیگه میدونم چلو کباب خونه آقاتون نمیشه ولی سیر میشی.
گفتم خدابهت برکت بده ولی حالت تهوع دارم وجریان قرصا رو گفتم،گفت آره به بعضیا نمیسازه.ولی خوب کاری کردی بچه به هیچ دردی نمیخوره منم بیخود دوتا راه انداختم.دو ریال ندارم.
بعد انگار برق دستبندام گرفتش گفت اوه اوه اینا چیه مثل مچ بندای سربازای قدیمیه چرا انقدر کت وکلفته،زنجیرا گردنشو ببین اینا چیه زنجیر چرخ کامیونه.
گفتم حسین از این چیزا خوشش میومد خودش سفارش میداد.گفت آها،خیلیم پس اهل خرجه خوب شد فهمیدم،گفتم چیو؟
گفت هیچی که تو نازپرورده شوهرتی.
گفتم برو بابا.گفت خوب حالا میخوای چکار کنی فکری برای بعد کردی؟
گفتم نمیدونم والا ،اصلا هیچ فکری ندارم.میتونم اینجا بمونم؟
البته اگر اجازه بدی.گفت آره فقط میدونی ه الان بی کارمو ...
گفتم باشه نگران نباش من طلاهامو بفروشم برا یکی دوسالی داریم بخوریم.
گفت باشه مشکلی نیست.
یه نفس راحتی کشیدم.گفت فقط بعضی شبا من میرم برا کار،گفتم شبا؟چه کاری هست.پوزخندی زد وگفت پرستاری از بیماران والتیام دردشون.گفتم جدی ،گفت اره اصولا شب کارم،حالا اگر کفگیر تو هم به ته دیگ خورد.تو روهم میبرم خوب پولی توش هست.گفتم باشه.احتمالا منم باید دنبال کار بگردم دیگه.تا شب باهم حرف زدیم ودرد دل کردیم واز گذشته وخوطراتمون گفتیم.ولی همچنان دل درد داشتم ،فکر کنم بس که دویده بودم وعرق کرده بودم وباد سرد بهم خورده بود دلدرد گرفته بودم.اسما گفت حالا این لپ تاپ چیه،از کال خونه شوهر اینو آوردی.
گفتم هیچی دم دست بود آوردمش.
نمیخواستم بگم چه فیلمایی توش هست.
همیشه یاد حرف بابام میوفتادم که آبروی یه مسلمان رو نبرید.هر چند حسین دین وایمان نداشت.لپ تاپ رو بعنوان یه وسیله دفاعی باید نگه میداشتم.
شب خوابیدیم صبح رفتم دستشویی گلاب به روتون لباس زیرم کثیف شده بود از اسما نوار بهداشتی خواستم گشت وفقط یکدونه داشت بهم داد گفت بعدا میرم میخرم.گفت احتمالا چون دیشب قرص نخوردی افت هورمون پیدا کردی واینطور شده.چای درست کرد اومدم استکانو ببرم طرف دهنم زنگ خونشونو زدن.
چنان از ترس از جام پریدم که چای داغ ریخت رو پام.اسما رفت وگفت حسینه،از ترس تمام عضلات تنم منجمد شد.اشاره کردم نه نه باز نکن.ولی باز کرد.گفت اینمدلی که بدتر میشه شک میکنه.
داشتم از شدت ترس میمردم.گفت برو تو اتاق.۵۶
...
نخودآب
رامتین
۱۰

نخودآب

۱ آذر ۹۹
تابستون دوتا بوته فلفل قرمز تو با غچه کاشتم حسابیم بزرگ شدن وپرمحصول بودن.فلفلا رو از نخ رد کردم به حدی تند بودن که نوک انگشتام تاول زد.فکر میکردم چون تنده هیچ مشکلی براش پیش نمیاد ولی وقت چندتاشو خرد کردم وسطش پراز کپک سیاه بود.😔حیفه اونهمه زحمت.
همینکه حسین خونه نمیومد وکاری به کارم نداشت تو اون شرایط برام خیلی خوب بود.روزا حال وحوصله بیرون اومدن از تخت رو نداشتم.بیدار میشدم ومینشستم به کارا مادرم فکر میکردمو حرص میخوردم.کور سوی امیدمم مامانم خاموش کرده بود.یه روز صبح زود بیدار شدم حالت تهوع داشتم،رفتم تو دستشویی بالا آوردم .لعنت به این قرصا اصلا به من نمی ساخت.رفتم تو هال هوا هنوز روشن نشده بود نوری از اتاق حسین توجهمو جلب کرد.رفتم جلو دیدم لا در بازه درو کامل باز کردم دیدم رختخوابش بهم ریختس انگار خوابیده بعدم با عجله رفته.گفتم صبح زودی یعنی چی شده رفته؟شایدم از شب رفته.اومدم بهش زنگ بزنم که نور لپ تاپش توجهمو دوباره به خودش جلب کرد درست نبسته بودش وهنوز روشن بود.اروم اروم رفتم جلو ،با اینکه خودش نبود ولی من هنوزم ترس داشتم برم تو.تمام این سالا تنها اینجا نیومده بودم،حتی در کمدا رو تا حالا باز ندیده بودم کلید ولی اونروز رو در کمد بود معلوم بود خیلی با عجله رفته.نشستم پای لپ تاپ وبازش کردم .یه تکون به موس دادم صفحه باز بود وقفل نداشت،نگاه کردم پوشه آلبوم عکس وفیلم بود.
رفتم داخلش یکسری از عکسای بچگیاش داشت ومدرسه وسربازی و...
رفتم سراغ فیلما،وااای خدای من اینا چی بود.از دیدنش خشکم زد.
حسین بود با یه خانم درحال رابطه.
بازم فیلمای دیگه رو باز کردم چندشم شد.
بازم بازم،یکی ودوتا نبودن که.داشتم بالا میاوردم ولی دلم نمیخواست برم دسشویی ،سطل زیر میز رو برداشتم وبالا اوردم.هر آدمی از دیدن این صحنه ها حالت تهوع میگرفت.یه سری وسیله های عجیب وغریب داشتن شلاق،دستبند،گیره کمربند.ایشش چندش .حسین گاهی از این ابزارا اسم میبرد ومیگفت بیا استفاده کنیم ولی من مخالفت میکردم و اونم ادامه نمیداد.کلا فانتزیای جنسی عیر عادی داشت.از درد کشیدن وزجر دادن حین رابطه لذت میبرد.رفتم سر کمد تمام وسایلو داشت.نکبت،عوضی،مریض،سادیسمی.
من باید برم برم از این خونه این دیونه است حیوونه.تا حالا هم جون سالم به در بردم.خودش حداقل با پونزده نفر فیلم داشت.بیخود نبود میومد تو این اتاق از دیدن این فیلما ارضا میشد.اینجا براش لذت بخش بود.ترس ونفرت بهم یه قدرت عجیب داده بود.صدای درحیاطو شنیدم.با عجله لپ تاپو از رو میزش برداشتم.زدم رو ایمیلش ،خدا روشکر پس ورد نذاشته بود،آخرین آدرس ایمیلش ،شریکش بود شوهر زهراخانم. عکسا وفیلمارو ریختم رو صفحه وآدرس شریکشو زدم.
صدای دراومد ،رفت طرف آشپزخونه حلیم خریده بود گذاشت رومیز من خودمو رسوندم دم درخروجی وکلیدو گذاشتم پشت در،یه لحظه سرشو آورد بالا گفت هووی چکار میکنی ؟...۵۳
اومد که بیاد سمتم گفتم همونجا وایسا عوضی ،جلونیا تمام اون عکسای کثیفت الان روصفحه ایمیل حاجیه،بزنم رو ارسال دیگه نمیتونی جمعش کنی.گفت غلط میکنی اصلا لپ تاپ دست تو چکار میکنه دوباده اومد جلوتر گفتم نگاه کن دروغ نمیگم بزنم؟صفحه رو گرفتم سمتش.دید جدیم،گفت باشه باشه خرنشو.
گفتم برو عقب برو تو آشپزخونه عقبتر بچسب به اون کابینتا.گفت ببین چیزه ،گفتم خفه شو تو منو توخونه حبس کردی ورفتی با بیست نفر خوابیدی،گفت نه نه اونا ماله قبل از ازدواجه وخریت کردم،گفتم آره قبل از ازدواج حلقه من دستت بود،تو فیلما حلقه وساعت وزنجیر کادوی من بهت آویزون بود،خیلی پستی،گفت نه ببین گوش بده من توضیح میدم،دوباره راه افتاد بیاد جلو جیغ کشیدم برو برو عقب وگرنه میزنم رو ارسال.
رفت عقب به التماس کردن افتاده بود،گفت روشنک خوب چکار کنم تو اونمدلی که من میخواستم باهام راه نمیومدی.مجبور بودم برم جایی دیگه.
گفتم خفه شو،خودتم میدونی خواسته هات غیر عادی هستن،تو مریضی،بجای اینکه درمان کنی،خیانت کردی.حالا خیانت به جهنم تو که راحت هر لجن بازی درآوردی چرا منو حبس کردی میزاشتی من برم تو هم راحت به فانتزیات میرسیدی.گفت من عاشقتم بزارم کجا بری ،تو مال منی،زن منی ،ناموس منی،بزارم کجای بری.
گفتم تو هم مال من بودی،شوهرم وناموسم،چرا هرز رفتی،چرا هرز رفتن مردا عادیه،غیرت یه مرد قشنگه ولی یه زن نباید تعصبی داشته باشه،غیرتی ،حتی حقی.بیخود نبود انقدر عفونتای سخت وطولانی داشتم چون تو از این هرزه ها برام به ارمغان میاوردی.نمی بخشمت،چقدر منو اذیت کردی.
هر مردی نتونه خواسته های عجیب وغریبشو رو زنش پیاده کنه باید درو قفل کنه کلیدو بندازه گوشه جیبش وراه بیفته دنبال زن خرابا.دوباره راه افتاد بیاد جلو گفتم گمشو عقب.گفت من تازه خیلی هواتو داشتم که کسیو نیاوردم تو خونه،گفتم وااای خدایا ممنونم ازت که انقدر به من لطف داشتی ،چطور تشکر کنم؟
یه لحظه حس کردم میخواد بیاد طرفم،اگر میرسید بهم ولپ تاپو می قاپید دیگه مرگم حتمی بود.چادرمو که به کمد دیواری دم درآویزون بود با یه دست چنان کشیدم که یه تیکش کنده شد.درو باز کردم ورفتم بیرون .از وحشت دستام جون نداشت کلیدو بپیچونم تا اولین صدای قفل در بلند شد انگار یکسال برام گذشت،دوتا قفل زدم به در وبا لپ تاپ وچادر ودمپایی رو فرشی شروع کردم به دویدن.حسین تو اتاقش جعبه ابزار داشت واحتمالا با سرعت پیچا دستگیره رو باز میکرد ومیومد دنبالم پس باید میدویدم.دم دمای اسفند بود وهوا هنوز سرد بود.بی هدف میدویدم.کجا باید می رفتم.
اصلا کجا رو داشتم...
...
اسنک پنیری
رامتین
۲۴

اسنک پنیری

۱ آذر ۹۹
مادرم گفت چی بگم والا سر هیچی،سرمال دنیا.حقیقتش چند ماه پیش زمانی که باباتونم بود، دیدم خداروشکر ماشالله ماشالله تمام دامادام وضعشون خوبه .
یه چندتا مغازه وزمین واینا داشتم، زدم به نام داداشات گفتم بالاخره اونا خرج دارن شماها دخترید جهاز بردید،بعدشم دستتون تو جیب شوهراتونه انقدری نیاز ندارین که اونا دارن.اونا دختر مردم زنشونه تو خونشونه،یه وقت کم وکسری نداشته باشن رو سیاه زنشون بشن.
سر همین خواهرات باهام قهر کردن اصلا پول ومال خودم بوده دلم خواسته بدم به پسرام،آدم اختیار مال خودشم نباید داشته باشه؟این چیزی نیست که اینا انقدر بزرگش کردن وناراحت شدن.
گفتم مامان یعنی چه؟ خوب حق دارن ،چطور اونا دختر مردم زنشونه نباید روسیاه بشن،اونوقت دخترات پسر مردم شوهرشونه مشکلی نیست،دستشون پیش شوهراشون درازه عیب نداره.
بعدم الان پسرات روسیاه میشن؟عمری ازشون گذشته.جونیاشون روسیاه نشدن الان بشن.گفت نه اونموقعم همش حواسم بهشون بود نمیزاشتم،اگر مشکلی داشتن حالا هر چقدر درتوانم بود کمکشون میکردم که یه وقت زناشون تو رختخواب بهشون پشت نکنن ،میدونی که مردن فشار بهشون میاد.گفتم نازی ،پول میدادی بهشون که فشار بهشون نیاد دستت درد نکنه،اونوقت به دخترات فشار نمیومد احیانا شوهراشون محلشونو نزارن.
گفت وای مادر توهم شدی لنگه خواهرات.گفتم با تو حرف بزنم آروم شم توهم بدتر از اونا.گفتم نه مامان به من چه هر چند حرفات خیلی غیر منطقیه ولی پول خودت بوده،البته جهازی که دخترات بردن یک صدم ملک واملاکی که دادی پسرات نمیشدا.به قول خودت دوتا آبجی بزرگام وقتی شوهر کردن که آه دربساط نداشتین دو دست رختخواب ویه فرش خرسک بهشون دادین ویه تشت واسباب سماور،یادتون که هست؟
حالا بگذریم بخاطر این باهات سرسنگین شدن.دیگه چیزی نیست؟
گفت نههه،چیزی مهمی نیست،فقط،فقط.
گفتم بگو مامان من میدونم یه چیزای دیگه ایم هست.گفت فقط حقیقتش میدونی که اموال باباتونم همش به نام من بود،میگفت بعد از من تو دربه در خونه بچه هات نشی براتو گذاشتمشون.
دروغ چرا من بعد باباتون خیلی فکر کردم گفتم حالا که ماشالله همتون چه دختر وچه پسر وضعتون خوبه یه صالحات باقیاتیم براش بکنم.آخه شماها که نیاز ندارین.منم فقط همین خونه وپولا بانکو برا خودم نگه داشتم،مابقی رو دادم برای ساختن صحن وبارگاه وحسینیه کنار اون امامزاده ای که همیشه میگفتم من وباباتون اوایل زندگی خیلی ازش حاجت گرفتیم.تو بگو کار بدی کردم؟خیر از این بالاتر.اینطوری چراغ قبرش همیشه روشن میمونه.گفتم مادر من دستت درد نکنه چراغ قبرشو همیشه روشن گذاشتی ولی...
بهتر نبود که درمورد نحوه خرج کردن ارث بابامون با ما بچه ها چه پسر وچه دختر یه مشورتی میکردی؟
ارث بابامون که دیگه مال شخصی تو نبوده،چطور ارث بابای خودت حق مسلمت بود وهر چی میشد میگفتی پول خودمه،ارث بابامه حلال وزلاله.
به ما که رسید ارث بابامونم اختیارشو نداشتیم.نگفتی این ارث برا خواهرا که داماد وعروس ونوه دارن یه کمکیه.یه پولی تو دستشون میاد برا نوه هاشون خرج کنن.رو چه حسابی اینمدلی برا همه تصمیم میگیری.تو خدا رو قبول نداری.حج نرو .تو خودت خدایی داری میکنی،خدارو اصلا قبول نداری.گفت وا چرااینطوری میگی،شما ها هیچکدوم نیاز ندارید،براتون تو زندگیش خرج کرد الانم برا آخرتش خیرات میخواد.گفتم اگر خیرات میخواست در زمان حیاتش خیر میکرد.
من میگفتمو مادرم حق به جانب دلایل خودشو میاورد.دیدم بجز اینکه بحث باهاش بی فایده است داره رو اعصاب خودمم میره.تماسو قطع کردم.حسین گفت چی شده،گفتم همه رو که شنیدی رو بلند گو بود.گفت بی خیال ،ول کن ارث باباتو .حالا که داده ورفته.اصلا به کی داده ،نخورنش وحسینیه و...رو هم نسازن.گفتم مهم نیست وقتی بی فکر عمل میکنه ،هر کی خورد وبرد نوش جونش.خیلی ناراحت بودم،چرا انقدر مادرم بین پسر دختراش فرق گذاشت که تمام اموال خودشو یه جا فقط به اونا داد.بعدم به چه حقی تمام ارث بابامونو یه جا وقف کرده.عملا ما دخترا رو نابود کرد،اول با ازدواجای عجولانه واز سر باز کنی،بعدم با اینمدل تقسم مال.
حسین ولی انگار راضی بود میگفت خوب بود یه پول سرمایه درست وحسابی دستمون میومد ولی الانم مهم نیست.کلا پول زن بیاد تو زندگی همش منت ومنت گزاریه.میدونستم ته دلش از پول داشتن من وحشت داشت نه بخاطر منت گذاشتن بخاطر هوایی شدن.
حالم بد بود انگار قرصای جلوگیری بهم نمی ساخت.حالت تهوع پیدا کرده بودم ولی نمیخواستم ترکش کنم.تا همینجاشم خدا خیلی بهم رحم کرده بود که مدواها جواب نداده بود وتواین چند سال باردار نشده بودم...
حسین بازم کارشو توسعه داده بود،با یه آقای همسن خودش بازم یه مغازه بزرگ ساعت فروشی زده بود.مدام درحال رفت وآمد بود،میگفت دست به خاک میزنم طلا میشه...
مدام سرش به کار خودش بود وخدا رو شکر رابطمونم به صفر رسیده بود.
الکی همون روزی که از دکتر اومدم گفتم دکتر گفته اگر مایلی داروها رو نگه دار یه سه ماه استراحت کن بعد دوباره ادامه بده.اشکالی نداره فعلا یه استراحت به خودم بدم؟
گفت باشه باشه هر چی دکتر گفته ،انقدر سرگرم کار بود که پاپیچم نمیشد.
ولی من برا محکم کاری قرص جلوگیریا رو مصرف میکردم...
...
شیرینی کره ای
رامتین
۵

شیرینی کره ای

۱ آذر ۹۹
میدونم اینطور افراد به هیچ عنوان قبول نمیکنن،پس خودتون بیایید تا طی جلساتی راهنماییتون کنیم،بعدم یه نگاه به ساعتش کرد وگفت زمان شما تموم شده .مراجعین بعدی منتظرن.خیلی لجم گرفته بود از زمان زمان کردنش،قشنگ معلوم بود کیسه دوخته برا جلسات متعدد بعدی.یعنی انقدر خودشو زده بود به اون در که نمیگفت این آقای شکاک غیر ممکنه به من اجازه جلسات متعدد بده؟
دلشکسته وغمگین اومدم بیرون،منشیش گفت عزیزم جلسه بعدیو کی وقت بزنم براتون،با صدایی که به زور از گلوم بیرون اومد گفتم نمیخوام.گفت وای عزیزم چرا ؟
تو دلم گفتم تو هم برو به درک .
عزیزم عزیزمت برا پوله.خیلی سخت بود چند هفته به خودم امیدواری داده بودم همش به فنا رفت.رفتم مطب دکتر بغض کرده بودم ،چادرمو کشیدم رو صورتمو یه دل سیر بی صدا اشک ریختم تا سوزش بغض گلوم تموم شد .اونروز حسین نیومد بالا مدام چکم کنه انگار میدونست تا یازده دوازده معطل میمونه.رفتم پیش دکتر،گفت الان مطمئنی میخوای باردار بشی گفتم بله.دارو داد.مگه راه دیگه هم داشتم.از راه پله ها که پایین میومدم میگفتم کاش میشد دیوارا سوراخ داشت ازش فرار میکردم،کاش میشد پرواز کنم وبرم ودوباره برنگردم تو ماشین.ولی برگشتم،شرح هر چی گذشت رودادم.
داروها رو استفاده میکردم وهر ماه می رفتم دکتر ،دوباره حال روحیم خراب خراب بود.کامواهامو دور ریخته بود.دیگه با زهراخانم اینا رفت وآمد نداشتیم نمیدونم چه دروغی گفته بود وچطور دست به سرشون کرده بود.من بودم ویه خونه .فقط تلویزیون داشتم وشبکه های داخلی.فقط میخوابیدم از بیست وچهار ساعت بیست ساعت رو میخوابیدم،بهترین راهی که همه چیو فراموش کنم.گاهی منزل مادرم وگاهی منزل مادرش می رفتیم.تنها سوالی که مادرم میکرد این بود.حامله نیستی؟
بعدم میگفت والا حسین خیلی طاقت داره،خیلی مرد خوبیه که به پات وایساده،زمان ما بود دومی روهم می گرفتن.دیگه حتی حال گفتن درست می گی رو نداشتم که هیچ حال نگاه کردن بهشم نداشتم.پدرم مدتی بود که یه حالتایی از فراموشی رو نشون میداد،یه چیزایی یادش میومد یه چیزایی رو نه،همه میزاشتن پای سکته ای که به تازگی کرده بود.دیگه پدرمم برام غریبه بود.تقریبا شش سال از زندگی مشترک فلاکت بارم گذشته بود که پدر شوهرم فوت شد،منو نبرد مراسم،خودش جواب بقیه رو داده بود.به فاصله حدود چهل روز بعد پدر خودمم فوت شد،مراسم اونم نرفتم.نذاشت برم فقط مادرم زنگ زد وگفت شنیدم که بارداری وحسین گفته بایداستراحت کنی اشکال نداره راحت باش به خودت زحمت نده.هیچی جوابشو ندادم.مهم نبود برام که نرفتم...۴۷
به خودم گفتم برم به کی تسلیت بگم،به مثلا برادرام که تو این چند سال یه حالی ازم نپرسیدن وشعارشون اینه ما زرنگ باشیم دستمونو رو کلاه خودمون بگیریم وحواسمون به بچه های خودمون باشه، یا مثلا خواهرام که میگن ماخودمون هزارتا دردسر داریم ویه سر داریمو هزار سودا.یا به مادر خودخواهم که فقط بلده از حسین تعریف کنه که داره لطف میکنه بهم وهوو سرم نیاورده.اینجای فکرم که رسیدم ناخوداگاه زدم زیر خنده انقدر بلند خندیدم که تمام عضلات دلم درد گرفت.گفتم این زندگی فقط هوو کم داره.راستی بدم نبود یه هوو داشتما تو خونه حوصلم سر نمی رفت ،یا باهم از دست کارای حسین روزا می نشستیم وهای های گریه میکردیم یا اینکه هر روز با هم دعوا وگیس وگیس کشی داشتیم یا اینکه با هم دوست میشدیم واز دست حسین فرار میکردیم.
دوباره به فکر خودم خندیدم در حین خنده چربیای شکمم بالا وپایین میرفت تو این سالها خیلی چاق شده بودم تحرکی نداشتم،قرصای هورمونی برای بارداریم چاقترم کرده بود ،حتی صورتمم پف کرده بود.در حال خندیدن بودم که نفهمیدم حسین برگشته.عین دیوونه ها میخندیدم.
حسین برگشت رو مبل نشست روبروم وبهم زل زد.گفت حتی اشکم نریختی؟
صدای خندت تا حیاطم میومد.بابا تو دیگه کی هستی ،منم بمیرم همینطور قاه قاه میخندی؟
گفتم برو بابا تو تا منو تو این زندان نکشی نمی میری‌گفت چرا امکانش زیاده میدونی که من از سن پایین مادر زادی فشار خون دارم.دکتر بهم گفته خیلی باید مواظب خودم باشم فشارم بره بالا سکته میکنم.گفت میدونی تو این بیست روزی که بابام وبابات مردن ،فکرم خیلی مشغوله.من اگه بمیرم تو چکار میکنی.
فوری شوهر میکنی؟
زیر لب گفتم آدم عاقل یه غلطو یه بار میکنه .گفت هان چی گفتی آره؟با کی؟اسمشو الان گفتی؟کسی رو در نظر داری؟
گفتم ول کن حسین ول کن دوباره شروع نکن.کی مرده کی مونده ،چی داری میگی.
بلند شدم رفتم تو آشپزخونه ،سنگینی نگاشو حس میکردم.هر جا میرفتم نگام میکرد.گفتم یا خدا رحم کن،لابد دوباره میخواد حلقه محاصره رو تنگتر کنه.
چند روزی گذشت بردم باغ گفت آوردمت هوا خوری.یه روزم بردم بیرون برام بستنی خرید .داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم،نمیدونستم بستنی رو بخورم یا بزارم رو چشام.با خودم میگفتم یعنی الان چون یتیم شدم دلش برام میسوزه یا فهمیده دنیا دار فانیه ومیخواد بهم محبت کنه.جرات سوال پرسیدنم نداشتم.
یه روز گفت ارثی که از بابات بهت میرسه رو میخوای چکار کنی؟گفتم نمیدونم بهش فکر نکردم.گفت میخوای بدش من کار کنم برات سودشو میزارم بانک.گفتم اونوقت میزاری خرج کنم؟...
#داستان_روشنک🌝

...
مشاهده موارد بیشتر