رامتین
رامتین
به ترتیب
روکش کردن کیک با ژله بستنی

روکش کردن کیک با ژله بستنی

۱۰.۲k
۱۹۳
۱۸۰'
به ترتیب
اسپاگتی با کوفته قلقلی پنیری
رامتین
رامتین
۱۷۵
سلام💕دوستای گلم ببخشید نمیرسم تک تک کامنتا رو جواب بدم🙏بعضی از دوستان کامنت میزارن که شما بامن مشکلی دارید که جواب کامنت منو نمیدین من اگر با کسی مشکل داشته باشم بلاک میکنم که اصلا کامنت نزاره پس خیالتون راحت باشه ،نهایت سعیمو میکنم محبتاتونو بی جواب نزارم.
گلپونه42
روزا بچه هارو میزاشتیم پیش پرستارشونو میرفتیم گردش ومراکز خرید،بعضی وقتام که هواخوب ولطیف بود بچه ها را با کالسکه میبردیم گردش ،چقدر حرف داشتیم برای گفتن وتعریف کردن،اغلب شبای جمعه هم مهمانی یا همون پارتی بودیم چون شرکتی که علی درش کار میکرد کلی مهندس روس داشت که باخانواده هاشون اینجا بودن وقتی یه پروژه ای با موفقیت تمام میشد ویه عده شون میرفتن براشون جشن خداحافظی(گودبای پارتی)میگرفتن،همه هم باید میرفتیم با لباسهای شیک مجلسی که باید ماکسی می بود وکاملا رسمی،یادمه بار اولی که به یه جشن دعوت شدیم من اصرار داشتم نرم ولی علی بدش اومد ومجبورشدم وقتی وارد سالن مجلل شدیم من انقدر هول شده بودم که پاهام میپیچید توهم ودامنم مدام گیر میکرد زیر پام وحس میکردم همه به من خیره شدن،دو دستی بازوی علی رو چسبیده بودم که سقوط نکنم از پشت موهام چک چک عرق می ریخت تو یقه ام،خیلی حس بدی بود،نشستیم سرمیز وهمه به هم معرفی شدیم،بغل دست من یه مهندس روس بسیار تنومند نشسته بودومدام نوشیدنی الکلی میخورد وبرا منم میریخت،من عمرا به این چیزالب نزده بودم،قبلش علی توجیهم کرد که اگر نخوری بی کلاسیه واحترام نزاشتی نمیتونیم بخوری ادای خوردنو در بیار،منم معذب بودم شدید یه لحظه نگاه کردم دیدم بغل دستم کنار ستون یه گلدون بزرگ پر گل هست منم در حالیکه همه مشغول حرف زدن بودن یواش لیوانم تو خاک گلدون خالی کردم،دوباره روسه برام ریخت ومن این کارو کردم شاید پنج باری تکرار شد(احتمالا به صبح نرسیده گله پژمرده شده) ومن ادامه دادم روسه تند تند میگفت عالی عالی تو قاوی(قوی)منم تو دلم میگفتم تو احمق بسه دیگه،بعد موسیقی زدن وپایکوبی کردن،☺،نمیدونم اون رقص چند دقیقه طول کشید ولی برای من یه عمرگذشت،مجلس تمام شد و به علی گفتم پامو دیگه تو این جشنا نمیزارم گفت باشه منم بامرجان جونم میرم ادامه دارد..
گلپونه43
تو راه برگشت گوشه صندلی ماشین کز کرده بودمو مدام به حرفش فکر میکردم،به مرجان جووونش،چندین وچندباراسمشو ازش شنیده بودم میدونستم منشیشه،خیلی وقتا تو مهمونیا دیده بودم همکاراش باهاش شوخی میکردن وبهش میگفتن مرجان جونت چطوره و...
جالبه منو گلپونه جون صدا نمیکرد ،نهایتش اگر میخواست دلمو به دست بیاره خانم خانما میشدم(اصولا مردا یه اسم خاص دارن برای نامیدن خانوماشون وقتی میخوان از اشتباهشون چشم پوشی کنه یا حرفشونو به کرسی بشونن و در اصطلاح عامیانه خرش کنن)
نمیدونم چرا تمام این شوخیا وحرفا رو شنیده بودم ولی برام تا اون شب مسئله جدی نشده بود ماخانما یه حس ششم داریم که حضور رقیب رو خیلی زود متوجه میشیم،ولی همیشه خودمون این حسه رو سرکوب میکنیم،همیشه فکر میکنیم مرگ مال همسایه است،وشوهر ما معصوم ترینه،فکر میکنم چون براشوهره فداکاری کردیمو با کم وزیاد وبد خوبش ساختیم،با نداری ودربدریاش سرکردیم واز همه مهمتر چندتا بچه اوردیم حسابی رابطه مون محکمه ومو لا درزش نمیره وشوهرمون چشمش کسی رو غیر از مانمیبینه،غافل از اینکه چشمشون بعد یه مدت همه رو میبینه غیر از زن خودشون☺.خلاصه اون شب غوغایی تو دلم برپا بود منم همیشه معده ام حساس بود کمترین خوشی وناخوشی وغم وشادی صاف رو معده ام اثر میزاشت تا رسیدیم خونه انگار داشتن تو دلم رخت میشستن و انقلابی بود.زیر چشمی به علی نگاه میکردم خیلی خوشش بود وبا موسیقی دم گرفته بود ومیخوند ولبخند میزد.تو دل خودم میگفتم ببین چه خوششه داره میگه گلی رو میزارم خونه وبا مرجان میرم پارتی و...
رسیدیم خونه یه سر به بچه ها زدم خواب بودن شبایی که ما نبودیم پرستارشون میموند وحقوق بیشتری بهش میدادیم.رفتم اتاق خودمون علی با همون کت وشلوار افتاده بود رو تخت خوابش برده بود.ولی من خوابم نمی برد فقط راه میرفتم طول وعرض اطاق رو میرفتم ومیومد وفکر میکردم،اگر قضیه بینشون جدی باشه چی،من وبچه ها چکار کنیم لابد طلاقم میده،بچه ها رو چکار میکنه به من میده یا میده طلا بزرگ کنه،وای نه من بدون بچه هام نمیتونم نفس بکشم،خوب من که پولی ندارم کسی رو ندارمم برم پیشش،چقدر دلم برا پدر ومادرم تنگ شده بود کاش بودن،هرچند وقتیم بودن با اون پسر پرستی وحشتناکشون حسابی پشت منو خالی کرده بودن،نه کاش عزیز وحاجی بابا بودن میرفتم پیششون اونا همیشه عادل بودن ،آغوششون برا همه باز بود،آخ که چقدر اون شب احساسس تنهایی کردم ،تا صبح داشتم دیوانه میشدم،صد دفعه نقشه کشیدم میرم مرجانو میکشم نه علی رو خفه میکنم نه خودمو نابود میکنم،ولی بعد از عواقبش می ترسیدم از بچه ها و...هوا روشن شدادامه دارد...
...
هویج پلو با مرغ
رامتین
رامتین
۲۵۲

هویج پلو با مرغ

۳ روز پیش
این هویج پلو باهیچیه(مرغم نداره) خیلیم خوشمزه بود😀هویجشم اگر اشتباه نگم دزفولی بود نارنجی نارنجی یه کیسه بزرگ خریدم فقط دوهزارتومن یه لحظه فکر کردم رفتم سفر زمان به چندسال پیش.
دوستای گلم ممنون از کامنتاتون من شبی که عکس نمایش داده شده بود مهمونی بودم وقتی برگشتم دویستا کامنت اومده بود دیدم نمیتونم تک تک پاسخگو باشم نخواستمم تبعیض بزارم ده تا کامنت جواب بدم وبقیه رو بیخیال بشم یا همه یاهیچ دیروزم که کلا مهمون داشتم، در نتیجه الان ازتون تشکر میکنم ومیگم این علاقه بینمون دو طرفه است.💋💕🌸دوستان من تمام کسایی که پست قبلو لایک کرده بودن فالو کردم امیدوارم کسی جانمونده باشه اگر کسی جامونده بگه😀
درضمن من دیگه نمیتونم قسمتای قبلی گلپونه را دوباره بزارم 80قسمته 🤔دراینستا در پیجم هست،از اونجا بیارم اینجا کپی پیست کنم خیلیاش تو کامنتاس ونمیشه.
گلپونه41
اردیبهشت سال 52کار علی دریک شرکت در تهران جور شد ومن وبچه هام وعلی رفتیم تهران، در یکی از خیابانهای بالاشهر که بسیار زیبا وتقریبا خلوت بود بهمون خونه دادن با وسایل،بنابراین لزومی نداشت وسایلمونو ببریم ،یکسری از وسایل مثل تخت وکمد را در یک اتاق جا دادیم وبقیه وسایل را خیر پدر کردیم بین خواهر برادرای علی وطلا وبعدش از زیر قرآن ردمون کردن وراهی تهران شدیم ودوباره فصلی از ارامش ورفاه وامنیت تو زندگیم شروع شد.خونمون در تهران بزرگ وزیبا ومدرن بود ،همه خونه ها در یک ردیف ساخته شده بودن با نقشه ای مشابه که دو به دو یک حیاط مشترک داشتن بین بقیه خونه های دوقلو هم یه پرچین شمشاد بود که بلندیش تا زانومیرسید،یعنی حیاطا بهم راه داشت وبه راحتی میشد حیاطهای همسایه ها رو ببینیم وباهم حرف بزنیم.ما با یه خانواده شمالی همسایه شدیم یعنی هم حیاط شدیم، یه زوج تقریبا همسن خودمون،به اسم مسعود ومینا که مسعودم مهندس برق بود ومینا هم خانه دار ودوتا بچه داشتن یک و دوساله ،که همبازی بچه های ما بودن.مسعود مرد بسیار محجوب وخوبی بود ومیناهم مهربان وساده،انگار همزادهای ما بودن،خیلی با هم از لحاظ اخلاق وروحیه جور بودیم.روزی که رسیدیم اومدن وما رو دعوت کردن شام بریم پیششون،برامون غذا درست کرده بودن وحسابی پذیرایی شدیم ،حقیقتش توقع این پذیرایی را نداشتیم از همون روزای اول انقدر باهم جور شدیم انگار سالهاست همدیگه را میشناسیم.تقریبا تمام بهار وتابستان باهمسایه ها شام خوردیم تو حیاط با صفامون زیر نور چراغهای توپی که حیاط رو روشن وزیبا میکرد،یاباهم میرفتیم تفرجگاههای اطراف تهران،یه بارم رفتیم شمال منزل روستایی وبا صفای پدر مینا،خیلی اون ایام زندگیم بهشتی بود،پرستار فیلیپینی داشتیم که میومد از بچه ها نگهداری میکرد گوشه حیاط یه تاب وسرسره کوچیک داشتیم که بچه ها اونجا سرگرم بودن با یه حوض پلاستیکی بادی که حسابی سرگرمشون میکرد،برای کارهای خونه هم یه کارگر دیگه یک روز درمیون میومد،ومن ومینا هم تنها کاری که داشتیم درست کردن شام مختصر برا دور همی بود .البته شاممون اغلب مرغ یا ماهی مزه دار شده بود که میزاشتیم تویه کیسه پلاستیکای مخصوصی ومیزاشتیم تو فر(مثل این کیسه هایی که الانم دربازار هست ومقاوم به حرارته)ومیرفتیم بیرون ادامه دارد...
...
سلام
رامتین
رامتین
۴۷۲

سلام

۵ روز پیش
ببخشید دوستای گلم که ناراحتتون کردم،ممنون از پیامای دلگرم کنندتون.برگشتم بسیار محکمتر ومصمم تر.
هر کس ناراحت میشه از مطالبم همین الان آنفالو کنه که روح لطیفش آسیب نبینه.
گفتم پدر ومادرم در تصادف فوت شدن وما مراسمو در منزل پدربزرگم برگزار کردیم.از اونجایی که عزیز وحاجی بابا شدیدا ناتوان وافسرده بودن ومنم که کلا اون زمان ودراون حال توان مدیریت نداشتم هر کی برای خودش یه نظر میداد یکی دستور میداد برای شام مدعوین چهارده بز ذبح کنن روز دیگه یکی میگفت گوساله ،یکی میگفت نه مرغ بپزین ...یکی ترحلوا درست میکرد ومیسوزوند وتلخ میشد یکی میگفت باید پر زعفران باشه وهر چی زعفران دم دستش میومد میریخت،یکی میگفت باید تو استکان چای بدین یکی میگفت نه تو لیوان،خلاصه هرج ومرجی بود که بیا وببین،با نظر هرکس هم مخالفت میشد قهر می فرمود،تا بالاخره علی مدیریت رو بدست گرفت ویکم اوضاع اروم شد.مدعوین هم که انگار اومده بودن سالن مد،خانما اخرین مدل لباس وکیف وکفش ورنگ مورا داشتن با جورابای شیشه ای ودستکشای توری که انواع انگشترای الماس چند طبقه را روش به انگشت کرده بودن وموهاشونو اخرین مدل درست کرده بودن واقعا الان که فکر میکنم چطور ساعت هشت صبح در مراسم حاضر بودن با این موها، کی رفته بودن ارایشگاه.🤔طلا هم که تمام مدت مراسم از کنارم تکون نخورد ومدام قربون صدقه وحفظ ظاهر بطوریکه همه میگفتن مادرشوهرت تکه ونمونس😂👌.خداراشکر خواهر شوهر کوچیکم ازشمال اومده بود وبه بچه ها میرسید ومن خیالم راحت بود.خیلی غصه دار بودم،ولی حضور علی وبچه ها بهم دلگرمی میداد،مراسم هفته تمام شد وهمه رفتن دنبال زندگیشون ومن موندم وکوه غصه،حاجی بابا وعزیز هم فرتوت وناتوان،عمه منیرم منو راهی کرد که برم واطمینان داد پیششون میمونه.چهلم پدر ومادرم که تموم شد طلا به گوشم رسوند که ما برا عزیزات سیاه پوشیدیم وباید ازسیاه درمون بیاری،علی هم پول حسابی به من داد وگفت باهاش برو پارچه بخر ولی نگو پول منه اصلا بروز نده هیچی از طرف پدر ومادرت بهت نرسیده بگو مال خودمه.من وطلا رفتیم برایه قشون پارچه خریدیم حتی برا مادرشوهر وخواهر شوهرای دختراش پارچه کت ودامنی اعلا وتمام مردای فامیل پارچه کت وشلوار انگلیسی طلا هم باورش شده بود پولا منه وسیر دلش خرج کرد،انقدر خرید که یه گاری کرایه کردیم اینهمه پارچه را بار کردیم تا خونه اورد،معصوم میگفت ما تا سالها از اون پارچه ها لباس میدوختیم چون مامان طلا برای ماهاچندین قواره گذاشته بود😀،خدارا شکر مراسم توضیعش را خودش به عهده گرفت ومنو نکشوند خونه به خونه برای دراوردن لباس عزا...یکماه بعد هم عزیز وچهل روز بعدم حاجی بابا فوت شدن،وکلا در اون عمارت با تمام خاطرات تلخ وشیرینش بسته شد،ولی همگی هنوز که هنوزه خاطراتشو مرور میکنیم ویه لبخند رو لبمون میاد.ادامه دارد...
...
شله زرد
رامتین
رامتین
۳۹۹

شله زرد

۳ هفته پیش
نهار
رامتین
رامتین
۳۸۰

نهار

۴ هفته پیش
نهار
رامتین
رامتین
۹۱

نهار

۴ هفته پیش
نهار
رامتین
رامتین
۵۳

نهار

۴ هفته پیش
حلیم عدس خوشحال
رامتین
رامتین
۸۵

حلیم عدس خوشحال

۴ هفته پیش
نهار
رامتین
رامتین
۱۶۲

نهار

۴ هفته پیش
سالاد فصل

سالاد فصل

۴ هفته پیش
نهار مهمونا عزیزم
رامتین
رامتین
۲۳۳
کیک
رامتین
رامتین
۱۷۹

کیک

۴ هفته پیش
کیک مرمری
رامتین
رامتین
۱۳۱

کیک مرمری

۱ ماه پیش
مشاهده موارد بیشتر
دستورپخت های پیشنهادی
روکش کردن کیک با ژله بستنی

روکش کردن کیک با ژله بستنی

۱۰.۲k
شیرینی چنگالی

شیرینی چنگالی

۶.۷k
کوکوی اسفناج

کوکوی اسفناج

۱۲.۸k
سالاد کاپریس با گوشت

سالاد کاپریس با گوشت

۳.۱k
کوکو ذرت

کوکو ذرت

۱۳.۸k
شکلات اسنیکرز خانگی

شکلات اسنیکرز خانگی

۲.۳k
سایر کاربران
leila.tabe bordbar👧 1370/2/8🐣 shz city🇮🇷 آنه! تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت،آن زمان که روشنی چشمهایت پشت پرده های مه آلود غم پنهان بود؟!...
65*رشــت*مامان پونه جون❤
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
یاسمن هستم . مهندس عمران اینستاگرامcheeeff.yas
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
کاربر فعال سرآشپز پاپیون