رامتین
رامتین
به ترتیب
روکش کردن کیک با ژله بستنی

روکش کردن کیک با ژله بستنی

۹.۸k
۱۷۱
۱۸۰'
به ترتیب
حلوا پنج آرد مجلسی

حلوا پنج آرد مجلسی

۱۴ ساعت پیش
سلام 🔴هشدار حتما این پست را بخوانید🔴
این پست ادامه داستان نیست. فقط یه نکته را میخوام بگم مادر یکی از دوستام که تازه بازنشسته شده بود ویه جشنی درباغشون ترتیب داده بودباهمکارا وخانواده هاشون.ومشغول پذیرایی بوده وپاش لیز میخوره و پشت سرش به پله ها میخوره وهمه بلندش میکنن ودلداری وآب قندو...ولی میبینن که انگار یه جوری تو شوک هست وهیچی نمیگه ومدام حالشو میپرسن وبا اره ونه جواب میداده وهر چی باهاش شوخی میکردن که فراموش کنه نمیخندیده ومیگن اشکالی نداره وبرو تو اتاق وبخواب وحتما ترسیدی وصدقه باید دادو...وبنده خدا رابغل میکنن ومیره تواتاق ومیخوابه بعد از یه مدت بساط شام را فراهم میکنن ومیگن بریم میزبان رابیاریم تو جمع ولی میبینن انگار رنگش به شدت پریده وجلوتر میرن ومتوجه میشن که فوت شده.بعد پزشکی قانونی تشخیص خونریزی مغزی میده.ومیگه حتما اگر شخصی میخوره زمین چک کنین ببینین سه تا کار را میکنه یا نه 🔴اول حرف میزنه ویک جمله را میگه حتما جمله باشه نه و آره و...فایده نداره.🔴دوم دستهاشو میتونه بالا ببره و🔴سوم لبخند میتونه بزنه البته علایم دیگه هم داره مثل استفراغ و...ولی این سه تا علایم ساده ترینهاش هستن که همه میتونن متوجه بشن.اگر نداشت سریع برسانید بیمارستان ودر ضمن هرگز شخصی که دچار خونریزی مغزی شده نباید بخوابه وهر طور شده باید بیدار نگهش دارید .خلاصه این بنده خدا روز جشنش فوت شد.وخیلی ناراحت کننده بود درحالی که باکمی دانش واطلاعات عمومی میشد زنده بمونه.واقعا حیف😢😢 خانمایی که بچه کوچیک نوپا دارن خیلی باید مراقب باشن چون اغلب میخورن زمین بخصوص با پشت سر یه محافظای سری اومده مثل کوله پشتی .طرحهای جالب زنبور وکفش دوز و...داره مثل کوله پشتیه میندازن پشت بچه ویه محافظ سر مثل بالش کوچیک هم پشت سرشون قرار میگیره که اگر زمین خوردن کمرو سر ضربه نبینه.اگر سنگ یا سرامیکه منزلتون حتما تهیه کنید.
دوستان خواهشا اگر کسی افتاد یا خدا نکرده تصادف کرد ومشکوک شدید به ضربه سر وگردن سریع بلندش نکنید وبا اورژانس تماس بگیرید.متاسفانه اینهمه قطع نخاعی دراثر تصادفات اکثرا دچار یک شکستگی ریز در ستون فقرات بودن وملت مهربون وکم اطلاع هم فوری به خیال کمک کردن میرن طرف را جابجا میکنن یا از ماشین در میارن واین باعث قطع نخاع ویک عمر زمین گیرشدن طرف میشه.من یه مدت کلاسهای کمکهای اولیه هلال احمر میرفتم ومربی چه موارد دردناکی از این کمک کردنهای نابجا وغیر حرفه ای میگفت که واقعا متاثر کننده بود.(یکیش چپ کردن ماشینها بود که عده ای میرن ویا علی گویان به زور ماشین را به حالت اولیه برمیگردانند غافل از اینکه ممکنه سرنشینانش قطع نخاع بشن وتازه با افتخار بعدش صلوات میفرستن به افتخار خودشون ومربی میگفت نه امام علی ونه پیامبر راضی به این کمک کردن بی دانش نیستن).
خلاصه اینکه یکمی مطالعه کنید حتی هلال احمرهای همه ی شهرها یک کتابهایی دارن با قیمت مناسب یکسری نکات برای کمکهای اولیه داخلش هست برای مسمومیتها وسوختگی ها و...خوبه ادم بلد باشه به دردش میخوره حتما بگیرید ومطالعه کنید .
البته مطالب خنده دار هم کم نبود تو این کلاسها اگر زمانی خاطرم باشه براتون تعریف میکنم.
...
کتلت سیب زمینی با سبزیجات
خلاصه یونس حاضر میشه بره پیش خان و وقتی میرسه نه ده حال وهوا وپویایی قبل را داشته ونه خانه ی ارباب .همه جا سوت وکور .یونس پیش خان میره پیرمردی نحیف (در بستری متعفن وبد بو )، که فقط با چشم همه را دنبال میکرده وبه زور با صدای ضعیف حرف میزده وقتی یونس را میبینه اشک میریزه .واز یونس میخواد نزدیک بشه ومیگه که من دیگه همه چی را از دست دادم یوسف وتو وبقیه را فقط یوشع ماند که اونم باقیمانده هرچی داشتم رابه باد دادکاش یوشع پیشمرگ همگی شما میشد پسره نا اهل.یونس میگه چطور منو پیدا کردی خان میگه گمت نکردم که پیدات کنم من اونروز دیدم استخوانهای پوسیده درکیسه بود ولی برای اینکه حرفم دوتا نشه وتو هم کشته نشی در کیسه را بستم وگفتم چالش کنید.وکلبه راهم به آتش بکشید که یه وقت هوس نکنی اونجا بمانی و تفنگدارا ببیننت و بکشنت.من مدام از احوالت خبر داشتم وقتی کمک میراب شدی من به اون تاجر گفتم کمکت کنه وقتی بیمارشدی وپات شکست من پول دادم خرج مداوات کنه(ویونس اینجا پی برد که اونهمه سخاوت بی منت تاجر از کجا بوده).خلاصه میگه الانم خوشحالم که سر وسامان گرفتی فقط یه خواهش دارم من خیلی ظلم کردم ونه نمازی خواندم ونه حجی رفتم مقداری پول کنار گذاشتم برای نماز وروزه خودم ومادرتون که عمری تو این خانه جان کند وتو بده به یه ادم مطمئن تا برامون نماز بخونه وحج بره.ویونس بغضش میترکه ومیگه با نماز وحج ظلمی که به مردم ومادرم کردی پاک نمیشه.ولی خان اصرار میکنه ویونس میگه خودم جای مادرم نماز میخونم وحج میرم ولی برای تو نه.پدرش اصرار میکنه ومیگه پس این پول رابردار وخرج زندگیت کن من خیرم به هیچکدوم از بچه هام نرسید حداقل تو زندگیت رونق بگیره واین پول هم پول زور و ظلم اربابی نیست مال تاکستانیه که به یک مرد خدا عادلانه اجاره داده بودم.ویونس به زور قبول میکنه وهمون شب پدرش فوت میشه وفرداش خاکش میکنن.ویونس(حاجی بابا)همیشه تعریف میکرد خان با اونهمه آدم وجیره خور تنهای تنها بود فقط من بودم ومرده شور حتی قران خوان ده هم حاضر نشد بیاد سرقبرش.سوارها ونگهبانها هم شبانه رفته بودند دنبال ارباب جدید.در راه برگشت یونس دلش برای بی کسی ارباب میسوزه ومیگه هر چی نباشه پدرم بود برای اونم نماز میخوانم ولی حج رابه وقتش میرم .وقتی یونس به شهر برمیگرده کل جریانو برای حاج شریف میگه واونم برای بخشش پدرش تحسینش میکنه.بعد از مدتی پسرای بزرگ حاج شریف بنا میکنن به ناسازگاری وتوهین به یونس که تو داماد سرخانه ای وزالویی وچمبره زدی رو اموال پدر ما ویونس بهش برمیخوره وتصمیم میگیره کاری دست وپاکنه.اون زمانها اولین ماشین باریها وارد ایران شده بودن وچندتا از راننده ها مشتری طباخی بودن واز سفرهاشون میگفتن ویونس جذب میشه وپرس وجو و...وتصمیم میگیره بره ترکیه ویه ماشین باری بخره با پولهایی که ارباب بهش داده واجازه داشته خرج کنه وهر وقت تونست بجاشون بره حج و...پولهاش قابل توجه بوده ومیتونسته ماشین باری را بخره ولی برای رفتن هزینه نداشته حاجی شریف میگه من برای پسرام خانه وکاسبی فراهم کردم به دخترام هم جحیزیه دادم ولی به زن تو هیچ ندادم بجاش این پول را بگیر هزینه سفرت وزن وبچه ات هم پیش ماهستن تا بری وبرگردی.اونم با چه سختی با یکی از همون ماشین باریها ودو نفر دیگه که میخواستن ماشین بخرن راه می افته به طرف مرز ایران وترکیه .اونم با ماشینهایی با سرعت کم وجاده های خاکی وسخت.حاجی بابا همیشه تعریف میکردوقتی از ماشین پیاده میشدیم به زور چشممان معلوم بود بس که گرد وخاک از جاده بلند میشد وبه سر وصورتمان می نشست وخسته وکوفته میشدیم.حدود دوسه هفته رفتنش تا مرز ترکیه طول میکشه.وقتی به مرز میرسن مرزبانهای ترکیه برخورد بدی باهاشون میکنن وبی دلیل کتکشون میزنن.ووقتی وارد ترکیه میشن یه نصفه روز پیاده روی میکنن ولی متوجه میشن که مردمان نامهربان وتاحدودی متوحش دارن واز ترس جان ومال برمیگردن.همیشه تعریف میکرد مردم ترک زبان ایران بسیار مهربان وپاکدل بودن ولی اونطرف مرز نقطه مقابلشون بودن.ودوباره با چه سختی با چهارپا وماشین ایندفعه از طریق غرب ایران به عراق میرن به طرف لبنان.واز بیروت ماشین باری مورد نظر را میخرن.وهمونجا گواهینامه میگیرن وطرز تعمیر ماشین راهم یاد میگیرن .چون دراون زمان مثل الان اینهمه تعمیر گاه نبوده هرکس ماشین داشته تعمیرش راهم باید بلد میبوده.اولین ماشین باری ها چرخهایی داشته شبیه چرخهای درشکه ها بایک لاستیک تقریبا کم ضخامت وتوپر.تمام این مطالبی که من درچند سطر مینویسم ازداستان سفر حاجی بابا خودش یه کتاب چند صد صفحه ای میشه که چه ها کشیده وچقدر مورد حمله قرار گرفتن، چقدر گم شدن وچقدر مسیرها وجاده ها نا امن بوده،چقدر مریض شدن تا پای مرگ رفتن و...
خلاصه این سفر با اموزش تعمیر ورانندگی و...حدود یکسال ونیم طول میکشه البته یکبارهم در عراق ماشینشون را دزدیده بودن چند ماه طول میکشه و کلی پول خرج کردن تا ماشین پیدا بشه.
یه نکته جالب هم این بوده نصف جای بار ماشین را مجبور بودن گازوییل حمل کنن چون اصلا پمپ بنزین وگازویلی نبوده بخصوص در کشور عراق که بسیار عقب مونده وبدبخت بودن .وقتی حاجی بابا برمیگرده واالبته در طول مسیر چندین دفعه بار جابجا کرده ودرامد قابل توجهی هم داشته میاد ومیبینه یه پسر دیگه هم به بچه هاش اضافه شده (بابای من)...
...
شیر برنج ساده (بدون شکر)
رامتین
رامتین
۱۸۷
سلام دوستان گلم💜شنیدین نخود تو شله زرد.یعنی یه چیز نامتعارف.دو هفته پیش یکی از آشناها برامون یه کاسه شیر برنج اورد من دیدیم کلی چیز میز توشه همش زدم دیدم سیاه دانه وقارچ توشه گفتم شاید اشتباه شنیدم نگفته شیر برنج یه چیز دیگس.خلاصه منکه لب نزدم.بماند که یکمی موند کلی هم آب انداخت.فرداش ظرفشو بردم گفتم این چی بود گفت شیر برنج با قارچ تازه و...هیچی دیگه منم اینطوری شدم😕گفتم تو شیر برنج زیره یا رازیانه نکوبیده میریزن حالا سیاه دانه هم خوبه ولی قارچ را ندیده بودیم گفت اخه تازه بود گفتم بریزم.هیچی دیگه رفتم خودمو بندازم تو رودخونه یادم افتاد زاینده رود خیلی وقته آب نداره😢😢منصرف شدم . الانم اینجام ولی حیف بودما اگه غرق میشدم😀
حالا بریم جدی داستانو دنبال کنیم
#گلپونه13
خان ناگهان یه نگاه به دور وبریا ویه نگااه به دایی های یونس میندازه وقهقهه سر میده همه هاج و واج میمونن
که چی شده.بعد در کیسه را گره میزنه وپرت میکنه جلوی پای داییها ومیگه ببرید چالش کنید بی سنگ قبر وبه تفنگداراشم میگه جریان یونس دیگه تموم شد بر گردید سرکاراتون نبینم کسی یه قطره اشک بریزه یا چیزی خیر وخیرات کنه وسلام نامه تمام.فردام بیاین این کلبه را آتش بزنید تا این ایلیاتی ها هوس نکنن تو زمینای ما ساکن بشن (اشاره ش به داییها بوده)وخودش وسواراش میرن. داییها یه نفسی به راحتی میکشن وخوشحال ودر عین حال حیران بودن که چطور به راحتی تونستن خان را گول بزنن.وقرار میزارن یکی از داییها با اسب یونس را تا شهر همراهی کنه وبه تاخت برن واسبی که یونس سوارش بوده رابه هر قیمتی شده درشهر بفروشه واسب رانیاره چون ممکنه کسی به اسب بی سوار شک کنه واین کار را میکنن ویونس بی کس وبی مال به شهر میرسه.یکی دو روز اول که کلا گیج بوده تا به حال شهر نیامده اونم شهری بزرگ وشلوغ .تا اینکه یواش یواش به خودش میاد ودنبال کار میگرده ولی کاری پیدا نمیکنه بی پولی وگرسنگی بهش فشار اورده بوده وکنار یه نهری(مادی) میشینه ویکم اب میخوره وچشمش به یه میراب (کسی که اب را تقسیم میکرده بین باغها)میفته ومیره جلو ومیگه شاگرد نمیخوای اونم براندازش میکنه میبینه انگار جوان تنومند وقوی هست ومیگه کار بلدی اینم میگه لازم باشه زود یاد میگیرم .میرابم از ش خوشش میاد ومیگه من نمیتونم پول بدم فقط بهت غذا میدم شاید باغ دارا بهت انعام بدن حاضری اینم قبول میکنه واز اون به بعد شاگرد میراب میشه وخوشحالم بوده که تو بازار ودر شهر نیست که یک وقت آشنایی گذرش به شهر بیفته وببینش ولو بره.چند ماهی با میراب کار میکنه ولی جز غذا واندکی انعام چیزی گیرش نمیاد ولباسها وکفشش هم کم کم مندرس میشه وزمستان سردی هم شروع میشه یه شب که مشغول ابرسانی به باغی بوده واز سرما هم شدیدا ازرده بوده با خدای خودش حرف میزنه که کمکم کن تو این شهر غریب نه جا دارم ونه لباسی دستمو بگیر که یک دفعه یکی صداش میکنه یونس یونس تویی.از ترس خشکش میزنه یعنی کی شناختش بر میگرده میبینه یکی از تاجرایی که با پدرش کار میکرده وازشون پشم و...میخریده است وسلام واحوالپرسی ومیگه چند بار با میراب دیدمت ولی شک داشتم تا از یکی پرسیدم وگفتن که مردی .یونسم جریانو میگه وخواهش میکنه که به کسی چیزی نگه اونم قبول میکنه ومیبرش خانه خودش وغذا ولباس وپذیرایی حسابی ومیگه از فردا میراب نباش وبیا بازار کمک خودم با بقیه کارگرها ومدتی برای این تاجر کار میکنه ودر طی این مدت چند بار که مریض میشه ویه بارم پاش میشکنه این تاجر هزینه دارو ودرمانش را کامل میپردازه .تا اینکه تاجر فوت میشه وحجره فروخته میشه ودوباره دربه دری یونس شروع میشه ولی اینبار به بازار واهالیش اشنا شده وراحتتر بهش کار میدن وانواع واقسام کارگری ها وپادویی ها را دم مغازه ها انجام میده تا یکروز میره برای صاحب کار ومهمانش نهار بگیره از طباخی حاجی شریف .حاجی شریف هم کاسبیش رو به راه بوده والبته مثل اسمش شریف بوده وقتی پادوهامیامدن غذا بگیرین برای صاحب کارشون تا غذا حاضر بشه یه لقمه از نان چرب وکمی کباب یا خورش میگذاشته دهانشون ومیگفته شاید صاحب کار بهشون چیزی نده ومن مدیون این کارگرها بمانم که بوی غذا را حس میکنن. طباخهای با وجدان اینکار را میکردن بقیه نه.اونروز حاجی شریف از یونس خوشش میاد که زبر وزرنگ وقوی بنیه بوده(قوی بودن برای اون زمان خیلی مهم بوده خیلی از مردم بخاطر سو تغذیه وانواع بیماریها نحیف ومریض بودن)
وبهش پیشنهاد کار وجای خواب میده وچون پیشنهادش خوب بوده اونم قبول میکنه .مدتها پیش حاجی شریف کار میکنه.حاجی شریف یه دختر بزرگ داشته که مادرش حاضر نبوده شوهرش بده چون بچه هاشو براش بزرگ میکرده وکمکش بوده گویا چهارده بچه😱😱 داشته حتی دوقلو وسه قلو هم داشته.تا اینکه یک روز یکی به زن حاجی شریف میگه تو داری گناه میکنی دخترت پیر شد(پانزده ساله شد) الان باید دوسه تا بچه داشته باشه وهنوز تو خانه ی تو هست وتو دین وایمان نداری وکلفت بگیر کمکت باشه ویه تلنگری میشه شب زنش جریانو برا حاجی میگه اونم میگه حقیقتش یونس شاگردم پسر خوبیه حیفه از دست بدمش بزار دامادمون بشه تا پایبند بشه وپیشمون بمونه.(حاجی چهار پسر بزرگتر از این دختر داشته که همگی لا ابالی وهوسباز بودن وکمکی بهش نمیکردن).وفرداش یونس با قابلمه غذا میاد دم خونه ودختر حاجی رو میبینه وهردو ازهم خوششون میاد.وباهم در طی مراسم ساده ای ازدواج میکنن ومیشن عزیز وحاجی بابای من😀.وحاجی یه اتاق بهشون از منزل خودش میده وزندگیشون شروع میشه.یکی دوسال به همین منوال میگذره وصاحب اولین پسر میشن همون عموی بزرگ من.تااینکه یه روز دوتا از ریش سفیدای ده میان سراغش یونسم از قبل همه چی را برای حاجی شریف گفته بوده ودر جریان بوده.ومیگن بیا پدرت رو به موته وفقط خواسته تورا ببینه اولش تعجب میکنه چطور فهمیدن زنده است و حاضر نمیشه ولی میگن که یوسف برادر بزرگت را سربازها که امده بودن سرباز بگیری کشتن چون جلوشون وایساده ودر گیر شدن.بعد از اون پدرت که خبر مرگشو میشنوه دو دستی میکوبه تو سر خودش ومی افته وکل بدنش فلج میشه واز کار افتاده واز اونجایی که مباشر نداشته وکاراش را همه یوسف میکرده کارا به عهده یوشع برادر کوچکتر بی لیاقتت می افته واونم کلی از املاک ودهاتای پدرت رو تو قمار با پسرای اربابهای دیگه میبازه .وحالا پدرت از ماخواسته هر طور شده تو رو برگردانیم فقط چند کلمه باهات حرف داره خودش همه چیز را تعرف میکنه برات...
...
ته دیگ نان تست
رامتین
رامتین
۲۰۶

ته دیگ نان تست

۶ روز پیش
سلام دوستان گلم 💜
دوستایی که احوالمو پرسیدین امروز رفتم چشم پزشک وگفت یکم عفونت بالای پلک هات هست به اندازه ی یک عدس قلمبه است.گفت 250تومان برای عمل سر پایی هر چشم.منم که پونصد همراهم نبود گفتم فردا میام گفت نه نه باید سریع عمل کنی و...گفتم عصر میام گفت زنگ بزن برات کارت به کارت کنن اومدم خونه وبه یکی از دوستام که پزشکه زنگ زدم وگفتم چه کنم ، گفت نگران نباش مدام کمپرس گرمش کن خوب میشه منم از ساعت ده تاشش عصر یه کتری گذاشتم ومدام کمپرسش کردم.باورتون نمیشه صاف صاف شد.آخه بعضی از دکترا چقدررر بی وجدان وپولکی هستن.همین الان برو پولو بیار همین امروز اگر درش نیارم وای چه ها که نمیشه و...چی بگم والا واگذراشون به خدا.در ضمن این دفترچه بیمه ها هم عملا به هیچ دردی نمیخوره ها دکترا که قبول نمیکنن داروم که آزاد باید حساب کرد فقط به درد باد زدن سر وصورتمون میخوره تو اتاق انتظار.😡
#گلپونه12
خلاصه دایی های یونس از یکطرف وسوارهای خان از طرفی دنبال جستجو برا پیدا کردنش بودن واز شانس خوبش دایی هاش که یک مسیر مورد علاقه یونس رابلد بودن زودتر پیداش میکنن ومیبرنش تو یه کلبه خرابه که قبلا یه چوپان با خانواده ش توش زندگی میکردن.وتو تنور کلبه قایمش میکنن اونم با چه بدبختی یه پسر قدبلند باید چمباتمه میزده تو یه تنور تنگ .یک هفته ای میگذره وداییها شبا نوبتی براش نان وخوراکی میبردن و از تنور درش میاوردن تا یکم راه بره و...بیچاره از شدت درد پا وکمر نمیتونسته راه بره وبه زور راه میبردنش ودوباره سپیده دم میزاشتنش تو تنور تا اینکه دایی ها خسته میشن خود یونسم میگه دیگه طاقت این وضع را ندارم طاقت فرساست منو ببرین تحویل بدین شاید جایزه بگیرین یا خودم میرم کشته بشم بهتره .
دایی ها مشورت میکنن ومیگن ببریم تحویلش بدیم میفهمن ما قایمش کرده بودیم دسته جمعی کشته میشیم.خودشم بره حداقلش اینه قلم پاشو میشکنه وتا آخر عمر علیل میشه ونمیتونه راه بره یا میکشنش که هر دوش بده.
یکی از دایی ها که از همه کوچکتر بوده میگه یکی از ده های پای کوه را سراغ داره که سیلاب باعث شده اهالیش کوچ کنن و استخوانهای گورستانش بیرون بیفته من چندتا استخوان گذاشتم تو کیسه بگیم استخوانهای یونسه گرگ ولاشخورا استخوانهاشو پاک کردن وما وسط بیابان پیداش کردیم.که همه میگن نه ونمیشه و...تو هنوز بچه ای ودخالت نکن و همش جر وبحث میکنن وحتی گلاویز میشن وهر کس راهی را پیشنهاد میده وآخرش به بن بست میرسن.در همین حین ناگهان ازدور صدای پای اسبا وسوارهای خان به گوش میرسه که همچنان مصمم درحال جستجو بودن ودایی ها اشهد خودشان را میخوانند وبه یونس هم میگن تو تا آخرین لحظه بیرون نیا یا ما رو میکشن ومیرن یا همه را با هم با خانه آتش میزنند واین آخر راهه.ومقابله هم نکنیم اسلحه هارا بزارین کنار چون خان جری میشه ومیره سیاه چادرهامونو با زن وبچه آتیش میزنه چون قبلا سابقه این برخوردهای وحشیانه را داشته.وآرام از کلبه بیرون میان وجلو کلبه صف میکشن.
خان که برادر زنهاشو اونجا میبینه شک میکنه وبا قلدری میگه هان اینجا چه میکنید واونام به تته پته افتاده بودن که یکدفعه چشم خان به گونی میفته ومیگه اون چیه بده ببینم.وکیسه را بهش میدن واونم درشو باز میکنه ونگاه میکنه وقدری استخوانها را زیر ورو میکنه واخمش میره تو هم وهمه لرزه به اندامشون میفته وناگهان خان....
...
کیک نارگیلی پرتقالی
رامتین
رامتین
۱۴۵
با تشکر از ناهید بانو بخاطر دستور پختش خیلی خوشمزه بود البته نارگیلش فکر کنم از زمان ناصر الدین شاه تو یخچالم بود😀اگر میبردم موزه بعنوان یه شی تاریخی ازم قبولش میکردن.
تا دوستم پیشمه گفتم یه قسمت دیگه هم برام تایپ کنه.اینمدلی که من خیلی راحتم تند تند میگم واونم دستش تنده برام تایپ میکنه.😎
#گلپونه11
خلاصه زن خان که حدود دوازده سال داشته هر روز کلی کار داشته جارو وتمیز کردن اتاقهای(آقا آخرش اینمدلی درسته یا اطاق)بزرگ وحیاط وسیع و...
البته اینا کارهای معمول وتقریبا کم بوده.کارهای سخت وقتی بوده که از دهات برای خان مهمان میامده مثلاحدود سی چهل نفر رعیت از یه ده میامدن برای حسابرسی ،رعیتم هر ساعت میرسیدن از شش صبح تا یازده ظهر باید صبحانه بهشون میدادن.اگرهم اتفاقی مثلا برفی بارانی بوده وظهر میرسیدن باید با نهار پذیرایی میشدن.اگر اربابهای دهاتهای مجاور میامدن که چند روز متوالی باید سه وعده رابه بهترین نحو پذیرایی میشدن و موقع رفتن هم شستن ملافه و...همه به عهده زن خان بوده که بسیار طاقت فرسا بوده.(وحرف خان به کرسی نشسته بوده و زنش هر روز آرزوی مرگ میکرده ازخستگی وفشار کار).در ضمن حق نداشته با هیچ کدام از اقوامش در رفت وامد باشه دقیقا عین برده.
تنها زنی که در خانه ارباب بوده دایه خان بوده که پیرزنی چاق با پاهای ورم کرده بوده وفقط به این خاطر مونده بوده که حواسش به زن خان باشه که دست از پاخطا نکنه وگرنه کمترین کمکی نمیکرده.
بعد از مدتی زن خان باردار میشه ودر یک شب زمستانی بسیار سرد یه پسر کاکل زری بدنیا میاره.در قدیم رسم بوده اگر کسی بعد از سالها بچه دار میشده وبه مراد دلش میرسیده ، اسم بچه را مراد حاصل میگذاشتن(مرادشون حاصل شده).
اون شب زن خان بعد از زایمان خونریزی شدیدی میکنه وقابله نادان از ترس اینکه نمیره یا از سر بی تجربگی به نوکرا میگه یخ بیارین ومیزاره رو شکم وکمر وپاهای زائو ومقدار زیادی برف به خورد زن بیچاره میده تا مثلا خونریزی قطع بشه
وقتی خان میرسه زن بیچاره داشته میمرده از سرما وخونریزی ومیفرسته با چه فلاکتی از شهر طبیب بیارن و زن از مرگ نجات پیدا میکنه ولی حالت فلج پیدا میکنه وتا یه مدت توان راه رفتن نداشته.
البته قابله هم به شدت فلک میشه واز املاک خان اخراج میشه.
خلاصه خان مسرور از داشتن یه وارث جشن میگیره وشام وساز ودهل و...واسم پسر را مراد نمیزارن ،میزارن یوسف چون پسری بسیار زیبا بوده.
بعد از این پسر دو سالی زن خان باردار نمیشه وهمه میگفتن که رحم تو یخ کرده و...وخان را به تجدید فراش تشویق میکردن که دوباره زن خان باردار میشه وپسر دوم یونس(حاجی بابا) بدنیا میاد.وبه فاصله کم سومین پسربنام یوشع(اسم یک پیامبره).وبعدشم پنج دختری که داستانشون را گفتم.
یوسف پسر بزرگ که بسیار زیبا وخوش هیکل بوده سوارکار وتیر انداز ماهری بوده وبه کارهای پدرش کاملا وارد بوده وکلا ساخته شده بوده برای ارباب شدن همه هم دوستش داشتن وکلا اسمش برازندش بوده.وپدرشم بسیار دوستش داشته.
پسر دوم که یونس بوده(حاجی بابا)بعد از بدنیا امدنش به قول خود خان برکت به اموال خان میفته وهرسال چوب هزاره می انداخته.(این یه رسم قدیمی بین ایلات وعشایر وروستاییها بوده که الان نمیدونم هنوز هست یا نه وقتی که تعداد گوسفندهای یک گله دار به هزارتا برسه یه چوب پرت میکردن هوا وبه پشت هر گوسفندی فرود میامد اون گوسفند را دور گله میچرخاندن تاقربانی کل گله بشه واین هزارتا شدن گله نشانه برکت بوده که به مال کسی می افتاده).البته یونس بیشتر کارهای داخل خانه اربابی را انجام میداده وبیشتر همدم وهمراه مادرش بوده.یوشع هم بسی خراج وعیاش وقمار باز از آب درمیاد که همیشه مایع خجالت وعذاب خان بوده.
بعد ازفوت مادرشون یونس شبانه از خانه فرار میکنه به سمت اصفهان خان که خبر دار میشه سوارا وتفنگداراشو جمع میکنه ومیگه تمام راههای اطراف را بگردید یکبار مادرش از دستم فرار کرد حالا نوبت اینه نگذارید آبروم بره حتی اگر شده استخوانهاشو بیارین باید برش گردانید.در این بین خبر به دایی های یونس که از ایل بودن میرسه واونا بعد از جریان فرار خواهرشون خیلی مورد غضب خان بودن وخیلی اذیت شده بودن وعذابی هم که خواهرشون در خانه ارباب کشیده بوده راهم شنیده بودن وبه هم قول میدن که برای تلافی اینهمه سال اذیت خان هم که شده یونس را پیدا کنن وفراریش بدن تا خان سرشکسته بشه.ونگذارن تفنگدارهای خان دستگیرش کنن.(تفنگدارهای خان مردان سنگدلی بودن که بهشون یاووز میگفتن که ریشه ترکی داره ومثل گرگ بودن اگر خان دستور میداد گوشت طرف را با چنگ ودندان از استخوان جدا میکردن)...
...
پیاز ترشی
رامتین
رامتین
۱۶۱

پیاز ترشی

۱ هفته پیش
سلام دوستان خوش قلبم💜
خیلی ممنونم از دعاهای خیرتون بخدا خیلی ماه هستید (انشالله انرژی مثبتی که فرستادید به زندگیتونم بر میگرده)هنوزم درد دارم ولی به لطف دعاهای خیر شما خیلی بهترم.الان یکی از دوستام تک تک کامنتای مهر آمیزتون را برام خوند خیلی خوشحالم که اینهمه دوست مهربون دارم.پرسیده بودید چرا اینطور شد.از سرمه ای که از عطاری خریدم اینطور شد واکنش التهابی وعفونت شدید داد کمتر از سه ساعت چشم وپلک وصورتم مثل بادکنک شداگر خاک باغچه را به چشمام میزدم هم اینطور نمیشد نمیدونم چی توش بود این مدت بدترین درد ممکن را کشیدم حتی نمیتونستم گریه کنم.(آدم وقتی سالمه قدر خیلی چیزا رو نمیدونه مثلا همین گریه کردن.همیشه باید شاکر بود).خلاصه با داروهای قوی وصد البته دعای خیر شما مهربونا خیلی بهترم ولی هنوز مداوام ادامه داره ودکترم هم طبیعتا تا شنبه نیستش .من همیشه میگم انشالله ادم آخر هفته وروزای تعطیل محتاج پزشک نشه🙏 وحشتناکه هیچ متخصصی پیدا نمیشه مثل این روزا.
خوب حالا میخوام یک هزارم محبتتون را اگه بشه جبران کنم حالا که دوستم کنارمه ازش کار میکشم تا برای شما ادامه داستان را تایپ کنه چون خودم هنوزم نمیتونم به صفحه گوشیم خیلی خیره بشم.
خیلی از دوستان پرسیده بودن حاجی بابا که در شانزده سالگی فرار کرد چطور خان(پدرش)دنبالش نرفت ویا با پول شاگردی به این عمارت و...رسید.میخوام جریانشو بگم.
#گلپونه10
ارباب یا همون پدر حاجی بابا 10 پارچه آبادی داشته .اداره ده پارچه ابادی کار سختی بوده اقتدار وسواد وتوانایی حساب وکتاب کردن لازم داشته.رعایا هر چی می کاشتن یه سهمی را باید به ارباب میدادن چون زمینها مال ارباب بوده واونا مثل کارگر بودن .ارباب قصه ما هم یک خانه اربابی بزرگ داشته که بیشتر شبیه قلعه بوده با دیوارهای بلند وجایگاه برای کشیک تفنگدارها ودور تا دور حیاط اطاق ومطبخ وانبار بزرگ برای نگهداری غلات وبقیه محصولاتی که سهم ارباب بوده واصطبل واطاقهایی برای کارگرها ونگهبانها که در حیاط پشتی بوده.ارباب چندین بار ازدواج کرده بوده ولی زناش هر کدام با مریضیای مختلف فوت شده بودن واز هیچکدوم بچه ای نداشته
گویا دوتاشون هم سر زا رفته بودن چون بچه ها بسیار درشت بودن. خلاصه خان در سی وچند سالگی همچنان بی وارث مونده بوده.وهمه بهش توصیه میکردن بازم ازدواج کنه تا اینکه دایه خان که در بچگی بهش شیر داده وحکم مادرش را داشته میگه خان لب تر کنی همه بهت دختر میدن ولی دخترای دهاتی همه نحیف هستن وزود مریض میشن وبرات فایده ندارن بیا از عشایری که برای ییلاق میان تو زمینهات زن بگیر اونا قوی بنیه هستن وخان قبول میکنه وبا رییس یکی از ایلها صحبت میکنه واونم مثلا میگه دختر فلانی هست وپدر دختر راصدا میکنن واونم از خدا خواسته که با خان وصلت کنه قبول میکنه وقول وقرارا گذاشته میشه وخان کلی مزایا برای ایل در نظر میگیره وقرار میشه که مثلا تا آخر هفته عقد کنن وعروس بره منزل خان بدون اینکه خان دختره را ببینه یا برعکس.فقط هدف بقای نسل خان بوده هر چند که در اون زمان همه به همین شکل ازدواج میکردن.ولی دختر که قبلاقرار بوده با یکی از پسرای ایلشون ازدواج کنه وبه اون دلداده بوده تصمیم به فرار میگیره با اون پسر به اصطلاح نامزدش وخبر به خان میرسه وخان خودش سوار براسب به تاخت میره دنبالشون وبالاخره تو کوه پیداشون میکنه
پسره بی انصاف خودش فرار میکنه ودختره میمونه وخان دستگیرش میکنه وبهش میگه میخواستی منو بی آبرو وبی ناموس کنی وبندازی سر زبان رعیتها وبقیه اربابها. من دست وپاتو نمیشکنم ونمی کشمت ولی بلایی بر سرت میارم هر روز آرزوی مرگ کنی.وبا گیس میکشه دختره رو برش میگردونه واهالی ایل هم نه جرات دفاع داشتن نه اعتراض وهمون شب دختره به عقد خان در میاد.وخان دستور میده هیچ کلفتی در خانه اربابی نمونه تا عروس مجبور بشه یک تنه تمام کارهای خانه اربابی را انجام بده.(این عروس مادر حاجی بابا بوده)...
...
کیک
رامتین
رامتین
۳۰۹

کیک

۲ هفته پیش
سلام دوستان گلم.
چشمام عفونت شدید کرده.حتی به پیشونی وگونه وبینی هم زده.الانم با عینک آفتابی ونور کم موبایل وفیلتر نور زرد دارم مینویسم.
درد بسیار شدیدی دارم.دارو های قوی دارم استفاده میکنم اگر خوب نشم باید عمل کنم وچرک را تخلیه کنن.
از همتون التماس دعا دارم که کارم به عمل نکشه.😢
...
سالاد سبزیجات
رامتین
رامتین
۱۲۵

سالاد سبزیجات

۲ هفته پیش
بعد از تمام این مصیبتها.مادر حاجی بابا در بستر بیماری می افته وبعد از مدتی فوت میشه .وحاجی بابا دیگه دلخوشی تو اون خانه اربابی نداشته در حالی که شانزده سال داشته فقط یک بقچه نان ومقداری لباس بر میداره واز ثروت پدر چشم میپوشه وشبانه از خانه پدر فرار میکنه به سمت اصفهان ودنبال کار وبه قول خودش دربازار همه جور کارگری وپادویی کرده بوده.تا اینکه میره پیش حاج شریف که در راسته بازارطباخی داشته ویک مغازه بزرگ وحسابی کاسبیش رو به راه بوده وسه سالی کار میکنه وشبا همونجا روی یکی از تختها میخوابیده وچندین بار هم حاجی امتحانش میکنه که ببینه دست پاکه ودزد نیست واز امتحان سربلند بیرون میاد وحاجی هم از داشتن شاگردی اینچنین پرکار ودرستکار راضی بوده.تا یک روز حاجی یک قابلمه خورش میده ببره دم منزلشون وحاجی بابا در میزنه و عزیز در راباز میکنه که اونموقع یک پیر دختر پانزده ساله بوده( چون دراون دوران دخترا بین نه تا دوازده سال ازدواج میکردن).ودریک آن نگاهشون بهم گره میخوره وهردو دلداده میشن به همین راحتی وقابلمه خورش بین دستاشون ول میشه روزمین وتا زانوی هر دو چرب وچیلی میشه.واین خاطره ای بود که ما هزاران بار از زبانشون شنیده بودیم وهر بار چنان باشور وشوق میگفتن که ما هیچوقت ازش دلزده نمیشدیم.هر روز که میگذشت انگار عاشق ترم میشدن.
من از زمانیکه دختربچه کوچیکی بودم همیشه از این عشق ومحبت واحترامی که بینشون بود لذت میبردم .همیشه پشت هم بودن و یه جوری ذهن همو میخوندن. اغلب ظهرها که پدر ومادرم استراحت میکردن میرفتم پیششون قربون صدقه هم نمیرفتن ولی یه حاجی آقا ویه خانم خانمایی بهم میگفتن که از صدتا عشقم وفداتشم دلنشینتر بود.منم میچسبیدم به عزیز ودستمو میذاشتم رو پاش ولم میدادم عزیز یه قند میذاشت تونعلبکی وچای میریخت روش وبا ته استکان لهش میکرد وچای شیرین بهم میداد یه عمره دنبال اون چای واون عطرم اون محبتی که همه چیو دلنشین میکردولی پیدا نکردم😢
حاجی بابا بالای هرم خانواده ما بود وبعد عزیز کسی رو حرفشون حرف نمیزد.یادمه کوچیک بودم وهنوز مدرسه نمیرفتم بهار بود وهوا محشر نسیم میومد وشاخه های بید مجنون میرقصیدن صدای در اومد آقام بود ومنو داداشم داریوش دوان دوان رفتیم به استقبالش یه سه چرخه خریده بود برای داریوش.اون سوار شد وبعد از کمی اموزش راه افتاد منم دنبالش میدویدم وهر چی التماس میکردم وایسه قبول نمیکرد وهمینطور دور حوض میچرخید ومنم دنبالش.آخرش خسته شدم وبه گریه افتادم.ناگهان پدر بزرگم با عصبانیت اومد دم پنجره اطاق
وگفت چه خبره .منم جریانو گفتم واونم باعصبانیت به آقا گفت مگه این بچه ،آدم نیست اشکشو درآوردی از خودت خجالت بکش همین الان میری برای گل پونه هم یکی میخری.آقاگفت ظهره تا من برسم بسته حالا عصر میرم نهارمو بخورم بعد .گفت میری بسته بود میشینی تا باز کنه بی سه چرخه نمیای یک کلام ختم کلام. وهمونطورم شد ومنم سه چرخه دار شدم .عاشق حمایتاش بودم برعکس مردای همسنش آدم بودن براش مهم بود نه جنسیت.بعد از اون روز کار ما فقط سه چرخه سواری بود ساعتها بازی میکردیم وچرا سیر نمیشدیم.بچه های عمه وعموها که میامدن دیگه غوغایی به پا بود.یکی از تفریحاتمون این بود بریم سراغ سگ دم در باغ وبراش شکلک دربیاریم اونم بلند بشه وما فرار کنیم تو فرار کردن هم اغلب میخوردیم زمین وزانو وارنجمون زخم میشد .بعدشم دعواهای مادرا که این چه وضعیه وخندیدن ماوتکرار شیطنتها.عصر که میشد از بس بازی کرده بودیم والبته نهار حسابی هم نخورده بودیم چون میخواستیم زودتر بریم تو حیاط( مادرامون مثل مادرای الان نبودن با یه بشقاب راه بیفتن دنبال بچه وغذا فروکنن تو حلقش خورد خورد ،نخورد وعده بعدی) میرفتیم سراغ کوزه ترشیا تو زیر زمین البته ما یه مهربان خانم داشتیم سرخدمتکار بود وکلید انبار غذاها دستش بود وگرنه کلفت ونوکرا مثل موش انبار را خالی میکردن ولی مهربان چون حال مارو میدونست برامون یه نصف کوزه ترشی یا چند قالب پنیر میزاشت پشت در انبار ومیرفت دنبال کارای خودش.وما خوشحال نان سنگک وترشی یا پنیر را میبردیم وزیر انداز مینداختیم ویه دل سیر از عزا درمیاوردیم.گاهی وقتا هم اوسا باغبان اگر فصلش بود خیار وگوجه بهمون میداد که درهر گاز گرمای آفتابی که بهشون تابیده بود را حس میکردیم.البته اگر مهمانها یکم غریبه تر بودن مثلا خواهرشوهرای عمه هامم با بچه هاشون بودن عزیز دستور پخت کماج را میداد یه نان شیرین که تو قابلمه پخته میشه واونموقع دیگه آخر خوشحال بودیم...
...
کوفته ریزه مرغ و گردو
رامتین
رامتین
۱۴۵
والا بنده بی تقصیرم انقدر رنگ پریدس در دستورش رب نداشت دیگه😕ولی خوشمزه بود.
عکس دوم مثلا نقشه هوایی اون باغ وعمارت هست😝
دوستان صرفا من نویسنده ام نه راوی هستم ونه دراون دوران حضور داشتم بعضی از رفتار وحرکات را نه تایید میکنم ونه میپسندم ولی فکر میکنم باید اینا ثبت بشه تاهمه پند بگیرن).
در خانواده ما تبعیض بین دختر وپسر وجود نداشت چیزی که برای زمان ما یکم عجیب بود.دلیلشم طرز رفتار پدر بزرگم بود.حاجی بابا(پدربزرگم)پسر دوم یکی از خانها وزمیندارهای(بد اخلاق ومقتدر) بوده.سه پسر بودن وپنج دختر.مادرشون اولین دختر را که میاره خان میاد بالای سرش ومیگه جیگرت بیفته جلو پات(خدا مرگت بده)،دومی را که میاره میگه روت سیاه،سومی وچهارمی دوقلو بودن وخان از شدت عصبانیت منقل ذغال را با لگد وارونه میکنه(تا خاموش بشه یا به اصطلاح کور بشه) ومیگه اجاقمو کور کردی من هفت برادر باید داشته باشم تو دختر میاری.دختر پنجم که اول بهار بدنیا میادخان با عصبانیت به زنش میگه خانم بس، خانم بس دیگه دختر نمیخوام.واسم طفلی میشه خانم بس.وقابله که میخواد بچه را بده به خان میگه اول بهاره بگیرش بغل خوش باش غمت نباشه تو که سه تا پسر داری اینام صدقه سر اون سه پسر بزرگ میشن. که خان میگه بهاره بهاره راه انداختی انشالله تا بهار دیگه نعش دخترا رو بدی بغلم.
خلاصه حاجی بابا هم تمام سرشکستگیا وناراحتیای واشکهای مادرش را میدیده ودلخور میشده برعکس پدرش حاجی بابا دل مهربونی داشته وخواهراشو خیلی دوست داشته.
ولی خدا تو همون سال به خان غضب میکنه وجنازه هر پنج دختر یک به یک میفته رو دستش همونطور که خودش خواسته بوده . یکی روی بام بازی میکرده عقب عقب میره ومیفته پایین وتمام .یکیشون که میره پشت پای اسب که یه تار ازدم اسب بکنه تا از وسط قاصدکا رد کنه ومثلا گردنبند درست کنه واسب لگد میزنه تو سینش ودر جا میمیره(این خواهر را حاجی بابا خیلی دوست داشته زبل وشاد بوده همیشه وقتی من شاد بودم و ورجه وورجه میکردم به من میگفت ای خواهرمی، ای خواهرمی وسرمو میبوسیدوبعدش یه آه میکشید ومیرفت) .دوقلوها تب ولرز میکنن وتا صبح ازبین میرن یکی میگفته گاز ذغال کرسی خفشون کرده یکی میگفته تب از بین بردشان.فقط میمونه خانم بس نو پا که خان از ترسش خانم طلا صداش میکرده.براش گوسفند میکشته صدقه میداده ونذر ونیاز میکرده.اونم یه روز که خان میاد تقاضای چای میکنه(شایدم ارامش😀)تو حیاط تنها میمونه وقتی میان بیرون میبینن دمر افتاد رو اب حوض.اینا هر کدوم حکایتش مفصله و رمانیه برای خودش.بعدا میگم چرا در منزل خان کلفتی نبوده مراقب بچه ها باشه.خلاصه پنج تا دخترخان یکی یکی از بین میرن 😢ومیگفتن خان همش میگفته غلط کردم وهمش با دست میزده به پیشانیش و...گویا خودشم از ته دل از داشتن دختر ناراضی نبوده فقط میخواسته ظاهر را حفظ کنه چون اونموقع اینطور حرف زدن وداد وبیداد کردنا لابد نشانه قدرت بوده.
خلاصه حاجی بابا که تمام این مصیبتها را به چشم دیده بود وقهر خدا در قبال ناشکری را حس کرده بود.رفتارش کلا نقطه مقابل پدرش بوده.برای دختر وپسر سجده شکر میکرده میگفته بچه بدنیا میاد نگین دختره یا پسره اول خبر سلامتیشو بدین وفوری هم برای هر دو گوسفند قربانی میکرده وصدقه میداده.در محبت وخرید وسایل هم چه بچه های خودش چه نوه هاش هر دو مساوی بودن واین نعمتی بود برای نسل عمه هام ومن تقریبا کمیاب...
...
پیاز ترشی

پیاز ترشی

۲ هفته پیش
رنگ خوشگلش مال سرکه ترشی کلم قرمزه که ریختم رو پیازا.
عمارت هم سمت شمال باغ بود.معمارش شوهر عمم بود که یه مدت انگلیس درس خونده بوده ترکیبی از خانه های انگلیسی بودبا کاربری ایرانی.عمارت سه طبقه داشت از حیاط از طریق دوتا پله دو طرفه وارد یه پاگرد میشدیم که جلوی درورودی بزرگی بود که هنوز بوی چوبش ورنگ وروغنی که هرسال بهش میزدن را حس میکنم.بعد از ورود به خانه وارد یک هال نسبتا بزرگ میشدیم با یک میز گرد ویک گلدان بزرگ چینی که همیشه پر از گلهای فصل بود سمت چپ در ورودی کمد وجا کفشی بود وجا چتری وچندتا پاشنه کش ومد پاک کن(برس مویی برای پاک کردن سرشانه کت از مو وکرک و...)که دسته هایی چوبی با کله اسب وشیر داشتن ویک آیینه قدی .روبروش در سمت راست یک تلفن بزرگ که به دیوار وصل بود و یک ساعت بزرگ با یک پاندول طلایی که سر هر ساعت صدای زنگش میامد .دوطرف این هال سه تادر بود سمت چپ(غرب) اولین در به مهمانخانه باز میشد.پر از مبل وصندلی های شیک ویک میز نهار خوری بزرگ.وکوسنهای مبلا رویه های قلاب بافی وگلدوزی ظریف داشت که همگی هنر عمه ها ومادرم بود .این اطاق مثل موزه بود پر بود از چراغهای لاله عباسی ظریف وظروف نقره که برای پذیرایی استفاده میشد ووسایل گرانقیمت.بچه ها اجازه ورود به مهمانخانه را نداشتن .فقط مهمانهای خاص یا مردها اونجا میرفتن وبقیه هفته روی تمام وسایل ملافه های سفید میکشیدن.وفرش نفیس وظریف کف اطاق را جمع میکردن.در بعدی سمت چپ هم اطاق خواب مهمان بود با چند تخت وکمد و...برای مهمانهای خاص . وآخرین در
هم یک حمام بود.اونم فقط برای مهمان .کلا از سمت چپ (سمت رو به غرب)اهل منزل استفاده نمیکردن.درسمت راست اولین در رو به مهمانخانه باز میشد که در واقع اطاق نشیمن هم بود ویک قالی بزرگ تبریز داشت با کلی پشتی دور تا دور ویک میز چایی کوتاه که بساط چایی وسماور ذغالی روش بود وبالای اطاق سمت چپ قرار داشت کنار میز چایی فقط جای عزیزم بود وهیچکس حتی دختراش اونجا نمینشستن وبغل دستشم فقط جای حاجی بابا بود . یک قفسه بزرگ پر از کتابهای شعر وشاهنامه هم در این اطاق بود.دومین اطاق هم اطاق حاجی بابا وعزیز بود.سومین در سمت راست هم یه اطاق نسبتا کوچیک بود که در طراحی انگلیسی شوهر عمه جان از فرنگ برگشته توالت بوده ولی مادر بزرگم نپذیرفته وتبدیل شده بود به اطاق رختخواب که روی یه تخت تا سقف رختخواب در رختخواب پیچ های تمیز چیده شده بود .دو طرف این هال اطاقهای چپ وراست کاملا قرینه بود انتهای هال وروبروی در ورودی هم یک پله با نرده های برنجی شکلیل به طرف بالا میرفت ودر وسط به یک پاگرد میرسید وبعد دو ردیف پله به سمت چپ وراست داشت.اطاقهای سمت راست متعلق به ما بودواطاقهای سمت چپ مال عموی کوچکم وخانواده اش بود .یک بالکن وسیع هم انتهای هال بالا بود دقیقا بالای در ورودی عمارت.که از اونجا منظره حیاط وباغ تماشایی بود.در زیر زمین هم که پله هاش زیر راه پله طبقه اول بود یک آشپزخانه وانبار خوراکی درسمت چپ زیر اطاقهای مهمان قرار داشت.ودرسمت راست هم یک حوضخانه با حوض وتختهای چوبی دورتا دورش بود برای دورهمی وگذران تابستانهای گرم ویک اطاق برای کلفتها وخدمه خانم.در انتهای سمت راست یا ضلع شرقی هم یه راه پله بود که به حیاط خلوت راه داشت که خدمه رفت وآمد وخرید و...را از این طریق انجام میدادن.واین قسمت به یک راهرو کوچه مانند راه داشت ودری که به سمت خیابان بود. ذغال دانی وآشپزخانه برای سرخ کردنیها وغذاهای بودار وکندن پر مرغها و... والبته تعدادی توالت برای خدمه جدا برای اهل منزل هم جدا چون عزیز دوست نداشت داخل خونه بخصوص وقتی مهمان داشتیم بو بپیچه چه بوی غذا چه بوی....بالای اشپزخانه هم یکسری اطاق بود برای خدمه مرد وراننده وباغبان .سمت غرب امارت بازم یه همچین حیاط خلوت کوچه مانندی بود جای پارک ماشینها ورفت وآمد اهالی ومهمان ها.راستی دم در ورودی باغ هم کلی مرغ وخروس داشتیم...
...
ته انداز مرغ
رامتین
رامتین
۱۶۲

ته انداز مرغ

۲ هفته پیش
#گلپونه_۶
چیزی که از دوران کودکیم یادم میاد بازی وشادی وسرخوشیه با برادرم وبچه های عمه ها وعموها.هیچ غمی نداشتیم همه چی فقط امنیت بود وتجربه های جدید.عمارتی که درش بزرگ شدم یه باغ وسیع بود در یکی از خیابانهای قدیمی وخوشنام اصفهان.خونه های اطرافمونم دست کمی از خونه وباغ ما نداشتن همگی وسیع وزیبا ولی هیچ کدوم از عمارتهاشون به زیبایی عمارت ما نبود .از جلوی باغمون یک مادی(نهر آب بزرگ) پر آب میگذشت.باغبان داشتیم اونم چه باغبان با سلیقه ای یه پیرمرد با حوصله با چهره ای آفتاب سوخته بهش میگفتیم اوستا باغبان.طراحی فضای سبزش حرف نداشت.اگر ازضلع جنوبی که از جلوش مادی رد میشد وارد میشدی باید از یک در بزرگ چوبی رد میشدی که با یه صدای خر وخری باز میشد وروش پر از گل میخهای زیبا بود.دوطرف این قسمت را باغبان کرت بندی(تقسیم بندی) کرده بود وانواع واقسام سبزیجات را میکاشت این قسمت هیچ درختی نداشت چون باغبان اعتقاد داشت هیچ سایه ای نباید رو سبزیا بیفته تا خوب رشد کنند.آب برای سبزی کاری هم از مادی تامین میشد که هر چند روز یه بار میراب میامد ودر فلزی یه لوله راباز میکردتا آب بیاد پای سبزیجات یه توری فلزی هم جلوی این لوله بود که موش وخرچنگ نیاد داخل باغ.دم در هم یک سگ فوق العاده بزرگ داشتیم که همیشه لمیده بود وفقط گوشاش تکون میخورد تا صداها را خوب بشنوه شبا نگهبانی میداد واگر خطری حس میکرد چنان پارس پر قدرتی میکرد که لرزه به اندام غریبه وآشنا می افتاد.از راهرو سنگ فرش این قسمت که جلوتر میرفتیم سری درختا بودن همه جور میوه ای داشتیم،به،زالزالک(کیویج)،سیب گلاب،آلو قطره طلا،انجیر،انگورعسگری هم کنار دیوارا بود که داربست بسته بودن وانگورا دور داربست میپیچیدن وخوشه هاش آویزان بودن وچقدر به فصلش زیبا بودن. خرمالو ونارنج وانجیر با اون برگایی که بدنمون رابه خارش مینداخت داشتیم البته برعکس بسیاری از منازل اصفهان درخت گردو نداشتیم مادر بزرگم دوست نداشت میگفت حیاط پر از کلاغ میشه وشبای تابستانم که تو حیاط در پشه بند میخوابیم گازش خفه کننده است.(البته میگفتن گردو بختک داره میفته روسینه آدم خفه میکنه آدمو).وسط باغ هم یه حوض بزرگ بود البته کم عمق وچندتا بید مجنون دورش که با باد شاخ وبرگش به رقص درمیومد.گلم که همه جوره از لاله عباسی ونسترن واقاقیا وانواع واقسام رز که با دقت ونظم طوری کاشته شده بودن که در هر فصلی حیاط بی گل نباشه حتی در زمستان وزیر برف هم ما داوودی های رنگی وزیبا داشتیم.دیوار ضلع شمالی که به طرف خیابان بود هم پر از آبشار طلایی با اون گلای ریز وزرد وخوشگلش بود.هرچی به اون باغ فکر میکنم روحم تازه میشه حتی بوی گل وگیاهشم حس میکنم.خدا به من بهشت را در کودکی هدیه داده بود....
...
سوپ
رامتین
رامتین
۱۵۷

سوپ

۳ هفته پیش
اسم داستان رابه دلایلی عوض کردم گلپونه گذاشتم دلنشینتره👌#گلپونه_۵
چه خوبه شما دوستان مهربان پاپیونی را دارم .امروز تو اینستای بی در وپیکر حسابی اعصابم خرد شد شما منو میشناسین به قلمم آشنایید ولی تو اینستا امروز غریب کش شدم😭😭 کامنتاتون را تک تک خوندم وبه عشقتون این قسمت را گذاشتم وگرنه اعصابم خرد خرده.ببخشید که جواب کامنتا را ندادم وممنونم که هستید وهمراهیم میکنید.
من صرفا نویسنده داستانم نه داستان منه نه مادرم.داستان کسیه که درقسمت اول معرفی کردم.داستان بیشتر از صد قسمته پس نپرسید آخرش کو بقیش کو صبور باشیدوهمراه🙏🙏🙏
خلاصه بعد از این مراسم اسپند دود میکردن واز خاکسترش بین ابرو مادر وبچه یه خط میکشیدن.بالاسرشونم قرآن و وان یکاد وچهار قل میذاشتن.بعدم یه قیماق(کاچی_گداخته)چرب وچیلی درست میکردن وبه مادر میدادن تا نیرو بگیره ومیذاشتنش زیر لحاف بخوابه.بعدم صدقه سرشون گوسفند میکشتن وجیگرشو میدادن مادر ویکی ازدستهای گوسفندراکامل باید به ماما میدادن بفرسته خونشون(البته اینکار را متمولا میکردن هرکسی توانش را نداشت).ماما تا هفت روز پیش زائو میمانده ومراقبش بوده حتی پشت در توالت هم میرفته می ایستاده.بعد هم سر هفت روزکه زائو حمام میرفته پول حسابی وکلی مواد غذایی بهش میدادن وباسلام وصلوات راهیش میکردن بره.(مادر بزرگم رسم داشته یه سکه ویه قواره پارچه مخمل هم انعام خاص به ماماهایی که نوه هاشو به دنیا میاوردن میداده)کلا دست پری داشته وبخشنده.
بعد ازهفته حمام مامانم که اونم کلی همراه داشته وحمام عمومی وبزن وبکوب وبرقص برای شام تمام فامیل دعوت شدن وآشپز مخصوص خانواده امده گوشه حیاط یا همون باغمون اجاق بسته وبا هیزم غذای حسابی پخته وبزرگترا جمع شدن تو مهمانخانه (ریش سفید فامیل بعد از اینکه در گوش بچه اذان میگفته تو یه گوش بچه اگر پسر بوده علی یا محمد میگفته واگر دختر بوده فاطمه یا زهرا وبعدش اسمی که برای بچه انتخاب کرده بودن).برای من گلپونه را انتخاب کردن ودر آخر هم اسممو وتاریخ تو لدمو پشت قران قدیمی که اسامی بچه ها را مینوشتن نوشتن.وهمه آرزو سلامتی وعمر درازی و...برام کردن وپول وسکه وچشم روشنیا رو دادن ورفتن وزندگی من در خانواده با اسم ورسم شروع شد.
من دومین بچه بودم وبرادرم یکسال ازمن بزرگتر بود.مادر وپدرم هردوجوان وسلامت وشاد بودن.وضع مالیمون خیلی خوب بود ودر یک طبقه از عمارت پدر بزرگم به همراه عموو زن عموم که هنوز بچه نداشتن زندگی میکردیم.
مادر بزرگ پدریم زنی بود قوی بنیه وقد بلند وخیلی مقتدر نگاه نافذی داشت برعکس زنان هم دوره اش که اغلب تو سری خور بودن وهیچی بلد نبودن با سیاست وبا درایت بود واطرافیانش براش احترام زیادی قایل بودن.هیچ کدوم از بچه هاش را چه درحین زایمان وچه قبل وبعدش از دست نداده بود واین جزو نوادر اون زمان محسوب میشده.به تمیزی وسلامتی خیلی توجه داشت کلی کلفت ونوکر تو خونه ی اعیانیمون داشتیم که همه گوش به فرمانش بودن
البته درجوانی هم بسیار زیبا بوده که پدر بزرگم در اولین دیدار عاشقش میشه.پدر بزرگمم مرد با نفوذی بود قدبلند وچهارشونه با یه بینی عقابی وصد البته تلخ وبا جذبه...
...
فرنی
رامتین
رامتین
۱۵۰

فرنی

۳ هفته پیش
وقتی بدنیا اومدم .ماما انگشتشو زده تو خاک تربت وزده به کام دهنم.(این کار را میکردن که کام جا بیفته البته فکر کنم این کار را میکردن ببینن سوراخی در کام نباشه مثل لب شکریا که یه وقت شیر وارد بینی ونای نشه وبچه بمیره .اگر سوراخ داشت میبردن مریضخانه ودکترای ایرانی یا مسیحی که با عنوان فراماسونری درایران کار میکردن کام را ترمیم میکردن.)
خلاصه بعد از شستنم همونجا درتشت آب ولرم وصابون رنده شده تمیزم کردن وقنداق پیچ .اون زمان به نوزاد ها یه انگشت کره محلی میدادن وبا این کار معده وروده بنده خدا کار می افتاده😝ومامیزه که اولین مدفوع نوازد وسیاه رنگه خارج میشده .همون روزم بهش شیر نمیدادن باید سه اذان صبر میکردن بعد بهش شیر میدادن. اگر بچه ناتوان بود در شیر خوردن سر یه گلاب پاش را میزاشتن رو نوک سینه مادر ونوک گلاب پاش را میمکیدن یه چیزی تو مایه های شیر دوشهای امروزی اختراع کرده بودن😁بازم اگر کارگر نمیشد باید توله سگ میاوردن تا محکم مک بزنه وشیر جریان پیدا کنه.واگر پیدا نمیکردن وشیر میماند ورم میکرد وتب ولرز وبدبختی بود باید دکتر میاوردن نیشتر میزد وشیر از زیر پوست که جمع شده بود فوران میکرد بیرون ومادر نگون بخت حالش بهتر میشد.
خلاصه بنده متولد شدم وعمه هام میگفتن پدرم سجده شکر بجای آوره وجفت را در باغچه خاک کرده(حتما پدر اینکار راباید میکرده).حالا بعدش مراسم آل پرانی داشتن😀😀😀.
قدیما معتقد بودن آل یه موجودیه که میاد جفت بچه را میدزده(آل به معنی سرخ هست و موجودی افسانه ای هست که درخیلی از کشورهای آسیایی باورش دارن وزنی سپید پوشه که جفت ویا درصورت غفلت، مادر یا نوزاد را میبره واز اشیا نوک تیز هم گریزانه) بنابراین پدر نوزاد وظیفه داشته یه قیچی یا چاقو بالا سر مادر وبچه بزاره وبعدش با یه سینی وقیچی تشریف ببره رو بوم واینا رو بکوبه به هم تا آل فراری بشه .بعدشم سیر یا پیاز پرت کنه به اینطرف واونطرف وریسه هایی از پیاز وسیر سر در خونه واطاق اویزان کنن تا آل فراری بشه.🙄....
#گلپونه_۴
...
خرما پلو

خرما پلو

۳ هفته پیش
#گلپونه_۳
حالابگم خشت چیه.قدیما که خانما تو خونه زایمان میکردن قابله ها(ماماها) اصولا خشت میبستن .وسط اطاق یه تیکه چرم یا یه مجمع بزرگ میذاشتن واز باقچه
یه مقدارخاک الک ریز میکردن تا نرم باشه ومیریختن رومجمع ودوتاخشت(مثل آجره، گلی ولی بزرگترکه جلو آفتاب خشک میشه)یه طرف ودوتا خشت هم طرف دیگه میگذاشتن ویه ملافه تمیز وبزرگ رو خشت وخاک میکشیدن و زائو وقتی چهاردردش (درد نهایی)شروع میشد میرفت پاشو رو خشتا میگذاشت(گلاب به روتون مثل نشستن رو توالت ایرانی)وماما پشت زائو مینشسته وبچه را میگرفته.البته این خاک وملافه و...برای این بوده که بچه اگر از دست ماما لیز خورد زمین نیفته ویه جای نرم بیفته (البته قابله های وارد وکار گشته هیچوقت بچه از دستشون نمی افتاده ولی نابلدا وقتی بچه مس افتاده میگفتن ماشالله مثل ماهی لیزه باید اسمشو ماهی بزارید وبچه طفلک بخاطر بی عرضگی قابله اسمش باید ماهی میشده)جفت و...هم همونجا بیفته وبعد همه را چال میکردن.البته زیر این خشتا هم اگر کسی پولداربوده سکه میگذاشته. خیلی پولدارا که سکه طلا ونقره میذاشتن وبعد صدقه سر مادر وبچه به فقرا میدادن یااگر مادری سخت وطولانی درد میکشیده پدر بچه را میفرستادن روی بام یا بالکن خانه تا اذان بگه ومردم باشنیدن اذان بی موقع برای مادر وبچه دعا میکردن.یا چادر وکفش مادر را گرو میذاشتن ونذر میکردن به سلامت فارغ بشه وبعدکفش وچادر را وزنش میکردن ومعادلش خرما یا خوراکی بین فقرا پخش میکردن.
من دومین بچه مادرم بودم اولین بچه برادرم بود ویه خانم دکتر تحصیل کرده تو خانه به مادرم کمک کرده بوده البته نه سرخشت در رختخواب وبسیار امروزی ومرتب.ولی سر من خانم دکتر برا ادامه تحصیل رفته بوده خارج وقابله خانوادگی که بسیار کاربلد بوده کمک کرده.مادرم میگفت موقع زایمانم تقریبا همه فامیل جمع بودن اصلا رسم بود همه را خبر کنن ما خانواده متمولی بودیم وحسابی اهل خرج کردن.مادربزرگم به کلفت ونوکرا گفته بود برین همه دخترام(عمه هام)ومادرشوهراشونو بگین بیان عروسم طوطی خانم میخواد زایمان کنه همینطور خاله هام ومادرشوهراشون ،حتی شاه زنان خانم،
بیگم سلطان، پریچهر بانو وبقیه همسایه ها خلاصه همه جمع شده بودن تا مامان طوطیم زایمان کنه .تصورکنید دورتا دور اطاق مهمانخانه خواهر وخواهرشوهر ومادرشوهراشون بشینن وزن زائو درد بکشه ودونفرنوبتی زیر بغلشو بگیرن از سر اطاق به ته اطاق راهش ببرن واینکار را هرچند ساعت که درد داشته باید انجام میدادن.ومهمانها بگن وبخند وچای ومیوه بخورن.البته ابدا بچه ها ودخترای مجرد حق ورود به اطاق را نداشتن.قابله هم یه جوشانده بومادران در زمان مناسبش به زائو میداده که حکم آمپول فشار امروزی را داشته وزایمان را تسریع میکرده.خلاصه مامانم طوطی خانم بالاخره وضع حمل میکنه ومن بدنیا میام.یه دختر کوچولو ولی زبل...
...
کیک موزی
رامتین
رامتین
۱۷۴

کیک موزی

۳ هفته پیش
#گلپونه_2
سریع رفتم لیوانو پس دادم وبرگشتم خانمه گفت ممنون من برم .گفتم خونتون نزدیکه گفت همین مجتمع روبرویه است.گفتم باهاتون میام قبول کرد. تا دم آپارتمان باهاش رفتم .تعارف کرد برم تو گفتم نه ممنون یه لحظه چشمم داخل خونش افتاد تمیز ومرتب وباسلیقه به به همه چی عالی بود.
گفتم امیدوارم زود خوب بشین وخداحافظ.دو قدم برگشتم گفتم میشه شمارتونو بدین فردام احوالتونو بپرسم سریع شماره را دادمنم زدم تو موبایل.
تو کوچه یادم افتاد اسمشو نپرسیدم فرا چی بگم بگم سلام شماهمونید که قندتون افتاده بود یا نه بگم من اونم که برات آب قند آوردم.بیخیال حالا فردا یه چیزی میگم.
فرداش زنگ زدم وحال واحوال.اسمش گلپونه بود خوشم اومد ازش.از من بزرگتر بود .ولی باهم دوست شدیم راحت بودیم .بعد مدتی رفت وآمد وگفت وگو و...حسابی باهم یکدل شدیم.
یه روز نوشته هامو تو فضای مجازی خونده بود گفت روان مینویسی داستان بنویس.گفتم میخوای دستان تو را بنویسم گفت چرا که نه بنویس از اول اول بی کم وکاست.گفتم بگو تا بنویسم.گفت:
سال سی ودو به دنیا اومدم.البته یکسال شناسناممو دیر گرفتن واین همیشه مایه دلخوریم بودومیگفتم خواستین ببینین میمونم یا میمیرم بیخودی زحمت شناسنامه را نکشین مامان وآقامم دلخور میشدن ومیگفتن پدر بزرگت میخواست بگیره همش پشت گوش مینداخت.خلاصه من سر خشت بدنیا اومدم...
...
مشاهده موارد بیشتر
دستورپخت های پیشنهادی
روکش کردن کیک با ژله بستنی

روکش کردن کیک با ژله بستنی

۹.۸k
شیرینی چنگالی

شیرینی چنگالی

۵.۸k
کوکوی رنگین

کوکوی رنگین

۳k
کوکو شوید

کوکو شوید

۱۷.۳k
خورشت بامیه

خورشت بامیه

۴۲.۶k
کیک شنی دریایی

کیک شنی دریایی

۲.۶k
سایر کاربران
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
ازاندیمشک ب عشق همسرم و2تاپسرای گلم آشپزی میکنم..
حرفه ای نیستم ولی عاشق آشپزیم🤗 پیج اینستاگرام من:khoshmazehaye_nika
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
ورزشکارم و عاشق ورزش💪🏻👊🏻 البته آشپزی هم خیلی دوست دارم مخصوصا شیرینی و کیک
کاربر فعال سرآشپز پاپیون