رامتین
رامتین
روکش کردن کیک با ژله بستنی

روکش کردن کیک با ژله بستنی

۱۲.۳k
۲۳۱
۱۸۰'
شیرینی چنگالی
رامتین
رامتین
۱۷۲

شیرینی چنگالی

۱ روز پیش
(این قسمت کرونای دخترم)
سلام دوستان.امیدوارم حالتون خوب باشه.ممنون از کامنتاتون واینکه جویای حالم بودید.
این عکس شیرینی چنگالیه که دستورش در دستور پختام هست فقط اینبار قالب زدم.

امروز بعد از حدود شش ماه سوار اسنپ شدم.
من ودخترم قبل از کرونا دم ودقیقه با تاکسیای اینترنتی اینور واونور می رفتیم .
تو این مدت خیلی کم از خونه اومدیم بیرون فقط با ماشین شخصی.مهمانی ومسافرت و...که هیچ.فقط سوپر وکتابفروشی اونم با تدابیر.
تا اینکه یکماه پیش دخترم کرونا گرفت.
تب کرد وگلاب به روتون اسهال شدید و گلو درد ودل درد وسردرد به قول خودش پیشونی درد.تبش با کمک استامینوفن به زور پایین میومد وسی وهشت ونیم میشدواقعا تو تب میسوخت.بی حالی وضعف شدیدم داشت.اولش فکر کردم لواشک خورده بعد گفتم تبش ماله زیر کولر خوابیدنه ولی بازم شک داشتم چرا تمام علایم باهم هست وقتی دیدم بدنش دونه زد گفتم این دیگه چه مدلشه.یکم شک داشتم کرونا باشه ولی دلم نمیخواست بپذیرم.
دونه هاش مثله جای نیش پشه تپلی وباد کرده بود ولی تعداد زیاد کنار هم روی ساعدش وبعدم روی رونهاش ولی بعد از یه روز سریع از بین رفت.
بردمش دکتر شرح حال دادم تا گلوشودید انگار فهمید ولی اسم بیماری رو نگفت.
گفت خیلی مراقب باشید اب بدنش تموم نشه واگر دیدید نفسش به شماره افتاد سریع برسونید درمانگاه.
بعد از دو روز بازم علایمش خوب نشد منم بردمش بهترین دکتری که میشناسمش(دکترخدایی) وتا گلوشو دید گفت علایم کروناست.هری دلم ریخت😰.ولی خیلی اروم بهم گفت بچه متوجه نشه نباید بترسه واسترس بگیره قرنطینه نداریم اتاقشو جدا کردن و...نداریم . بهش استرس میده فقط وسایلشو مراقب باش جدا باشه .اگر قرار باشه شماهم بگیرید تا الان الوده شدید.گفتم دکتررر ببرمش تست بده،با خونسردی گفت تست بده چی بشه من دارم میگم کروناست
اگر کسی بگیره که خدا بهش رحم کنه اگرم نگرفته که خدابهش رحم کرده همین.میبری تست بده اونجا به شدت الوده است این تا الان گوارشی بوده یه تنفسی هم اضافه میشه.
خلاصه پنج روز با استرس ودلهره من سپری شد به پسرم وشوهرمم نگفتم تا اونام استرس نگیرن.بعد از پنج روز که گفتم اینطوری شدن😱😱بعدم گفتن دیدیم کلافه ای ونگران خوب زودتر میگفتی .خلاصه شب تا صبح اون مدت حواسم به تنفسش بود چون شنیده بودم بعضیا سریع ریه شون در گیر میشه و دچارافت اکسیژن میشن.بعد از پنج روز خدا روشکر رو به بهبودی رفت هر چند هنوز بعد از یکماه گاهی احساس پیشونی درد رو داره وخیلی ضعیف شده.الانم خودش کش ماسکو گره میزنه تا محکم کاری بشه.
چون احتمال ابتلای مجدد هست.
اینا رو گفتم که حواستون باشه ما که حواسمون بود این شد .
چون من خیلیا رو میبینم پدرومادر ماسک میزنن ودستکش ولی بچه ها بی ماسک راه میرن ودستشونو همه جا میمالن وفکر میکنن که بچه ها اصلا نمیگیرن.
...
سلام
رامتین
رامتین
۱۸۲

سلام

۴ هفته پیش
دوستای گلم ممنون از اینکه به یادم بودید.
مدتی بود که به فضای مجازی سر نمیزدم.
چشمام ضعیف شده وباید عینک بزنم نوشته ها رو تار میبینم.
فردا عینکم حاضر میشه.وبیشتر میام سرگوشی.
پیج اینستام که برنگشت یه پیج جدید بهم داد بدون پست وفالور فقط باهمون اسم قبلی.
اونجا شبی یه قسمت ادامه یگانه رو میزارم.
@maryam.Poorbiazar
اونطرف یگانه تموم بشه داستان بعدیو شروع کنم اینجام میزارم،ان شاءالله
...
پاستا
رامتین
رامتین
۲۴۸

پاستا

۲ ماه پیش
به سن بلوغ رسیده بودم،حتی وسیله بهداشتی مناسب برای هر ماهم نداشتم،عمه خانم یه رویه بالشی کهنه آورد ودرزاشو جر داد ودوتیکه اش کرد وگفت استفاده کن.در حالیکه تو صندوقش که همیشه کلیدشو مینداخت گردنش کلی پارچه تمیزداشت ولی دلش نمیومد از اونا بده نگهش داشته بود برا آخرتش،زمستان شده بود یکی از اون پارچه هارو میشستم واونیکی رو استفاده میکردم،عمه خانم وسواس داشت واجازه نمیداد رو بخاری خشکش کنم،بیرون خشک نمیشدوهمونطور خیس استفاده میکردم،از سرما ونمش دل وکمرم درد میگرفت.یه روز خانم ناهید متوجه حال وروزم شد،خدا خیرش بده برام همه چی فراهم کرد.
من ارتباطمو با خانم معلم مهربونم که فرشته زندگیم بود حفظ کرده بودم اغلب عصرا می رفتم دیدنش،یه خونه با صفا داشتن نقلی وتمیز ومرتب یه حیاط با صفا با درخت مو که براش داربست زده بودنو تابستونا خوشه های انگورش آویزون میشد،دوتا اتاق تو در تو داشتن ویه مهمونخونه وآشپزخونه بی نهایت تمیز،با پرده های چهار خونه قرمز که پایینشو چین داده بودن.دلم میخواست از وقتی می رفتم خونشون تا برمیگردم همش تو اون آشپزخونه بشینم ودکور چوبی که پراز چینیای پر گل وزیبا بود رو نگاه کنم،مادر خانم ناهید کلکسیون قوری داشت،هر کس سفر می رفت براش یه قوری می آورد.خانم ناهید که اسم کوچیکشم ناهید بود وبه قول خودش ناهید به توان دو بود،پیر دختر بود بخاطر خواهر وبرادر معلولش ازدواج نکرده بود،البته هر دوشون شش سال پیش فوت شده بودن ولی یه زمانی تامین مخارجشون به عهده اش بوده ونمیخواسته رهاشون کنه و بعدشم دیگه سنش رفته بود بالا ودیگه موردی برای ازدواج نبوده وبا مادر مسنش زندگی می کرد.دو خواهر ویک برادر بزرگتر داشت که سر خونه زندگیشون بودن.
ناهید خانم که دیگه بهش خاله میگفتم ،خیلی هنرمند بود تمام لباساشو خودش می دوخت ومی بافت،گلدوزی وقلاب بافی وهمه کاری بلد بود،کلا خانواده هنرمندی بودن وروشنفکر،برادرش تئاتر کار میکرد،یکی از خواهراش آرایشگر بود،یکیشونم مترجم سفارت انگلیس بود.برای اون زمان این خانواده خیلی متجدد بودن ومن خیلی خوش شانس بودم که با هاشون آشنا شده بودم.هر روز عصر چای وشیرینیشون آماده بود،خاله همیشه موهاش مرتب بود یه رژلب ملیح میزد با لباس مرتب وعطر زده با مادرش که اونم بسیار تمیز وخوش صحبت بود، درمورد مسایل روز اجتماع وسیاست ومد و....وراههای پیشرفت خانمهاحرف میزدن،چیزایی که برام جدید وجذاب بود.
خونشون برام بهشت بود ساعتی رو از دنیای خودم فارغ میشدم تا بتونم جهنم زندگی با عمه خانم خسیس و وسواسی رو تحمل کنم...
پونزده ساله شده بودم،زندگیم بسیار سخت می گذشت،چه از لحاظ مالی وچه عاطفی.عمه خانم خسیس تر از همیشه شده بود،همش در حاله ورد خوندن بود و دستور دادن به شستن وآبکشیدن،مدام باید صدای آب میومد تا آروم میشد.
به خاله ناهید پناه بردمو گفتم وضعمو که میبینی تا کی میتونم گرسنگی بکشم به امید چای وشیرینی عصرانه منزل شما.دستامم پوستش رفته وبه گوشت رسیده از بس لباسا رو ده بار ده بار شستم وآب کشیدم.برم سر یه کاری که کمتر تو خونه باشم.
همکلاسام اغلبشون ازدواج کرده بودن،اوناییم که درس میخوندن هدفاشون کاملا مشخص بود میخواستن تحصیلات عالیه داشته باشن.من دلم نمیخواست ازدواج کنم ،در واقع خواستگاریم نداشتم،فقط یه بار پسره تقی بقال یه ابراز احساسات نصفه ونیمه کرد وبعدم یادش رفت.
دلم میخواست درس بخونم ولی شرایطم سخت بود.به خاله ناهید گفتم میخوام درسو رها کنم.گفت به هیچ وجه نمیشه. درستو بخون تا آینده ای روشن داشته باشی،کارم درکنارش انجام بده خودم یه کاری برات پیدا میکنم.
فرداش بهم گفت بعد از مدرسه برو پیش خواهرم زهره که آرایشگره.اونجا هم کار میکنی وهم کار یاد می گیری.فقط به کسی نگو.اونزمان اغلب خانواده ها آرایشگری رو یه هنر نمیدونستن ودید خوبی نداشتن.
هر چند خیلیا دوست داشتن خانماشون موها وصورت مرتب وزیبایی داشته باشن ومدام برن آرایشگاه ولی طالب آرایشگر شدن زن ودختراشون نبودن.
پذیرفتمو ،به عمه خانم گفتم بعد از مدرسه باید برای آمادگی مسابقه هنر که با حضوره وزیره عصرا مدرسه بمونم خاله ناهیدم هست.
بعد از کلی غر غر کردن که بی صاحب وصلاحی که اصلا مدرسه میری من عمری گفتم لازم نیست بره ولی کسی گوش نداد .الانم دیگه خاله ناهیدت همه کارت شده وزبونت دراز شده ودیگه تا غروب میخوای تو کوچه ول باشی و...رضایت داد.
هر چند قول گرفت وقتی بر میگردم حتما ظرفا ولباسا رو چندبار آبکشی کنم.
فردا ظهرش رفتم سر کار،زهره خانم خیلی جدی بود ،با اینکه بگو وبخند بود ولی تو کار اصلا شوخی نداشت وحسابی از شاگرداش کار می کشبد.غیر از من سه تا شاگرد داشت که اونا سالها براش کار کرده بودن وحسابی وارد شده بودن.
محیط اونجا برام خیلی جالب بود،خواننده ها،هنر پیشه ها،زنای پولدار رفت وامد داشتن.طرز لباس پوشیدناشون،حرف زدنشون وتجربیاتشون از سفرهاشون و...همگی برام جذاب بود.
روزا وماههای اول کارم جارو کردن کف سالن وگردگیری میز وآیینه ها بود.ونگاه کردن به دست زهره خانم وبقیه دستیاراش بود.
حقوق کمی بهم میداد ولی همونم برام خیلی خوب بود میتونستم یه وعده غذا بخورم وهزینه رفت وآمدم تامین میشد...
#داستان_یگانه❤❤
...
کوکی اسمارتیز
رامتین
رامتین
۱۴۲

کوکی اسمارتیز

۲ ماه پیش
پدر بزرگم بعد از اینکه گفت بتول خودشو کشت یه سکوت کرد وبعد شروع کرد گریه کردن،دیگه دلم نمیسوخت واسه سوز گریه اش،خودمم بغض داشت خفه ام میکرد ولی اشکم نمیومد.
دوباره پدربزرگ گفت بعد از اینکه بتول مرد تازه فهمیدم چه جواهری رو از دست دادم،من دنباله چی بودم؟بتول همه چی داشت،مهربونی،آرامش،نجابت،اصل ونسب.
هر چی مال داشتم همه اش ماله بتول بود.
برگشتم خونه ،عزه گفت چی شده چرا رنگت مثله میته،همه چیو گفتم،عزه یه نفس عمیق کشیدو گفت من کی گفتم سه طلاقش کن و بسپارش به کارگر مغازه.من فقط گفتم تو خونه هوو نمیخوام،شنیده بودم دختره حاج منصوره وکلی مال ومنال داره،فکر کردم بفرستیش بره،خودش با مال ومکنتی که داره میتونه شاهانه گذران کنه.
ازش عصبانی شدم ،گفتم دروغ نگو اینطوری خودتو تبرئه نکن.خودتو داری به موش مردگی میزنی که چی بشه،تو نبودی انقدر ناز وکرشمه اومدی؟
انقدر قر دادی وراه رفتی که از راه بدرم کردی.برام شرط گذاشتی.گفت ولی شرط من این نبود خودتم خوب میدونی.
پربزرگ گفت از اون شب تا حالا دارم میسوزم وتوبه میکنم از غلطی که کردم.از اینکه با حاج منصور اون دنیا روبرو شم میترسم چی بهش بگم.کاش میشد نمیرم وهر روز تو این دنیا شلاقم بزنن ولی اون دنیا حاج منصوروبتولو نبینم.
سالها گذشت عزه باردار میشد ونه ماه به شکم میکشید وبچه ها سر زا میرفتن.سه تا بچه رو اینطوری از دست داد.
تا آخرش همایون وجیران برامون موند.
دوتا بچه هام از بتول بچه های خلفی بودن،آروم ومهربون ،هر چند هیچوقت منو دوست نداشتن.
الانم کارایی که همایون وجیران کردن ،چوب خدا بود،میدونم هنوزم مونده هنوزم مونده بکشم.
حرفای پدر بزرگ تموم شد.عمه خانم وپدربزرگ خوابیدن.
ولی من زیر نور مهتاب گریه کردم ملافه رو گرفته بودم جلو دهنم وگاز میگرفتم که صدای هق هقم بلند نشه.از همه بدم میومد،چرا تمام آدمای اطرافم انقدر بد بودن .چرا همشون دیو بودن.یاده روزی افتادم که یه فاخته لب دیوار لونه کرده بود رفتم آشیونشو برداشتم ،عزه گفت نکن آشیونه هیچ موجودیو خراب نکن ،بخصوص اگر بچه داشته باشه.ولی خودش آشیونه یکی دیگه رو با بچه هاش خراب کرده بود .خیلی تضاد داشت همه چی تضاد داشت عزه برام همیشه آدم خوبه بود،نمیدونم شایدم واقعا خوب بود ولی پدر بزرگ داشت بد وصفش میکرد برای کم کردن باره عذاب وجدانش.شاید الکی میگفت عزه این شرطو گذاشته ویا ناز وکرشمه میومد.بچه تر ازاونی بودم که برم وازپدربزرگ بخوام اصل مطلبو بگه.دیگه خودشونو خداشون .فرداش دلم نمیخواست بیداربشم...
ممنون که لایک میکنید❤
روزام میگذشت یکنواخت وکسل کننده مدرسه ها باز شد،تنها پناهم تو زندگی مدرسه بود،دلم میخواست میشد شبانه روزی همونجا بمونم وخونه نیام از اون دوتا هیولا خوشم نمیومد دلم نمیخواست باهاشون هم سفره بشم.
نزدیکای عید بود،یه عید غمبار وسوت وکور دیگه.صدای در زدن اومد،رفتم درو باز کردم جیران خودشو انداخت تو خونه،با شکم بالا اومده ،شش ماهه بود.گفتم جیران چه عجب بیا تو ،رفتیم تو بابا بزرگ وعمه خانم اصلا تحویلش نگرفتن حتی جواب سلامشم ندادن.
براش چای آوردم،گفتم جیران چقدر ضعیف شدی زیر چشمات گود افتاده،چیزی نگفت ،رو به پدر بزرگم گفت من دیگه برنمیگردم،پدر بزرگم گفت غلط میکنی،من دنبال دردسر نیستم باید بری.
خستگی در کردی برمیگردی.گفت نمیرم ،من برنمیگردم.پدر بزرگم پره لباسشو گرفت وبردش دم در وگفت برو همونجا که ازش اومدی دیگه نیا منو با جمال چشم تو چشم نکن،تو بی آبروم کردی اونم لختم کرد ،بسه دیگه.طوری حرف میزد انگار خودش عمری ابرو داری کرده بود.
تو نگاه جیران یه نا امیدی عمیقی بود،گفت بابا پناهم بده ولی پدر بزرگم عین سنگ سخت بود،جیران نا امید رفت.چند روز بعد خبر آوردن که اونم همون کاره بتولو کرده،اونم به آخر خط رسیده بود.جمال روزگارشو سیاه کرده بود اونم تحملش تموم شده بود.بعد از اینکه خبر جیرانو آوردن برا بابا بزرگ پاهاشو دراز کرد رو به قبله وسه روز تمام نه چیزی خورد نه حرفی زد نه تکونی خورد وبعدم مرد.همسایه ها بردن خاکش کردن.
من بچه ای بودم که طی چندسال از یه زندگی شاد وسالم وبی دغدغه ومرفه ،که همه اطرافیاشو سالم ومهربون میدید،رسیدم به یه زندگی فقیرانه وکسل کننده با اطرافیانی که هیچ اعتمادی بهشون نبود.در دنیایی بودم که همه چی نا امید کننده بود وبه هیچ کس امیدی نبود.
از عرش به فرش رسیده بودم.
بعد از تمام اون اتفاقا وحرفا روحیه منم بهم ریخته بود،افسرده شده بودمو مدام گریه میکردم.یه بار سر کلاس موقع خوندن انشایی که موضوعش این بود که «از زندگی خود بنویسید»زدم زیر گریه،معلممون زن فهمیده ای بود انشا رو گرفت وخوند،بعد از کلاس با من حرف زد،تمام جریان زندگیمو براش گفتم،آرومم کرد،بعد از کلاس اغلب برام وقت میزاشت وبا من حرف میزد وبهم روحیه میداد،کم کم از اون حالتا دراومدم،به زندگی امیدوارتر شدم.چند سال دبستانو با توجه ویژه همون معلم که فامیلش ناهید بود سر کردم.
زندگیمون سخت میگذشت ،پس انداز عمه خانم هم تمام شد،خونه رو فروخت ورفتیم منزل یکی از همسایه ها مستاجری.
وارد دبیرستان شدم،احتیاجات وخواسته هایی داشتم که تامین نمیشد...#داستان_یگانه❤❤
...
کیک ساده
رامتین
رامتین
۱۳۵

کیک ساده

۲ ماه پیش
شعبون(کارگرم)اومد وبقچه و وسایله بتولو جمع کرد وزد زیر بغلش،بعدم دختر کوچیکمو از زنم که نای راه رفتنم نداشت چه برسه بچه بغل کردن گرفتو گفت بیا ، بیا بریم،بیا غصه نخور خدا رو داری،بیا خودم پناهت میشم بیا بریم.
بجای اینکه نجاست از روده حاجی خارج بشه همش جمع شده تو کله اش.تو کله اش بجای مغز پره نجاسته،وشروع کرد به خندیدن.
گفتم مردک حرف دهنتو بفهم ،بدون که به کی حرف میزنی،بدون که با کی درافتادیا.
گفت برو بابا،تو بدون که با کی درافتادی،تو با خود خدا درافتادی وبازم خندید.
یه لحظه بتول برگشت،یه نگاهی به من کرد وگفت الهی خیر نبینی،الهی کاسه چه کنم چه کنم تا عمر داری از دستت نیفته،الهی بی آبرو بشی.عمه خانمم گفت آره ،یادمه،با اون نگاهش که هر روز وهر ثانیه جلو چشممه به منم گفت الهی سیاه بخت بشی،الهی کورشی که بی دلیل چشم دیدن منو نداشتی.پدربزرگ گفت اره،تموم اون حرفاش،آهی که کشید،لحظه به لحظه تو گوشم میپیچه،سالهاست اون حرفا کابوس روز وشبمه.هر چند اون لحظه اصلا متوجه نبودم فقط دنبال هوی وهوس بودم.از در که رفتن برگشتم برم تو اتاق پسر ودخترمو دیدم که دم در اتاق بی صدا اشک می ریختن ،نگاشون کردم یه تنفری تو چشمشون بودکه هنوزم که هنوزه نگام نمیکنن اگر هم نگاهم کنن اون تنفره مثله همون روزه ،هنوز تازه است.
گفتم گم شید تو اتاق،رفتن ومنم لباس مرتب تنم کردم،رفتم به سمت خونه اون کاسب خرده پا .رفتمو پیروزمندانه گفتم زنمو طلاق دادم والان اومدم که با دخترت ازدواج کنم،اونم سریع فرستاد دنبال عاقد وعزه سلطان خانمو عقدم کرد.گفتم من جهاز وهیچی نمیخوام فقط زنمو بده ببرم.همون شب عزه سلطان وآوردم خونه وعروسم شد.از خوشحالی تو پوستم نمیگنجیدم انگار اولین باره عروسی کردم،سرخوش ومست از وصال یار بودم.به کارگرا گفتم هر کس منو خواست بگو گفته مزاحم نشید واصلا به منم اطلاع ندین ،نمیخوام عیشم منقص بشه.یک هفته تمام جز برای مستراح رفتن از اتاق بیرون نیامدم.عزه برعکس بتول حراف وخوش صحبت بود،از حرف زدن وقربان صدقه ابایی نداشت.بسیار راحت بود انگار سالهاست همو میشناسیم.سرمو روی پاش میزاشتم،برام غزل عاشقانه میخوند،افسانه عشاق تعریف میکرد ومنو از خود بیخود میکرد.بعد از یک هفته رفتم دم حجره،نزدیک ظهر بود که شعبون اومد یه ملافه رو دستش بود،اومد گذاشت روپام گفت بیا بگیر خودت ببر خاکش کن،گفتم چیه،ملافه رو کنار زدم دخترکم بود.یکه خوردم،گفتم چرا مرد ،فقط تب داشت.گفت از خودت بپرس با اون کاری که کردی مادرش شیره قهره داد بهش اونم دل ورودش ریخت بهم،دو روز تمام اومدم دم خونت نامسلمون،فریاد زدم بیا کمک...

گفتن مزاحم نشو ،داماد گفته مزاحمم نشید،با کمک همسایه ها بردیمش مریض خونه ،ولی خوب نشد،حالا بیا داماد ببر بچه طفل معصومو خاک کن.
بعدم رفت.فکر اینشو نمیکردم،بردم بچه رو خاک کردم.وبه کسی چیزی نگفتم.حوصله اینکه مورد سرزنش قرار بگیرمو نداشتم.
به خودم می قبولوندم که بچه ی ضعیفی بود بخاطر کار من نمرد،به هر حال ناتوان وبی بنیه بود،ممکن بود تو خونه منم همین اتفاق براش بیفته،حالا اگر خودمم میبردمش مریض خونه هم زیاد فرقی نداشت.بالاخره منکه طبابت بلد نیستم.
دو هفته از وصال یار گذشت،عزه مهربان بود رفتارش با بچه ها وخدم وحشم خوب بود.خوب بلد بود که چطور وکجا حرف بزنه ودخالت کنه،بهش گفتم زنم خودش طلاق گرفت .اونم پرس وجو نمیکرد ،از اینکه باهوو سر نمیکرد راضی بود.
کم کم بعد از یکماه دلم خواست بدونم از بتول چه خبر ،اون باد شهوت از سرم داشت میرفت،عقلم داشت کار می کرد.
شعبون دیگه حجره نمیومد،پرس وجو کردم،گفتن تمام یکماه رو شعبون رو سکوی پشت درخونه بتول سر کرده،رفته براش خرید کرده در زده وداده بهش ولی تو نرفته.
برام جالب بود،شعبونی که بدنام بود چطور ادم شده وحد وحدود رو رعایت میکنه.
شبا رو تا صبح دم در خونه خوابیده گفته این زن تنهاست ،من اینجا میمونم کسی اذیتش نکنه.شعبون یکماه از هوسرانیش گذشته بود واز زن من مراقبت کرده بود،خیلیا میگفتن تمام این مدت درمورد شعبون بد قضاوت کردن.
به کنایه بهم میگفتن شعبون انگاری از خیلی از به ظاهر مردا مردتر وبا غیرت تره.
یه روز رفتم خونه چشمم به بچه هام افتاد،چقدر مظلوم واروم شده بودن،دلم براشون سوخت،با خودم گفتم اینا چه گناهی کردن.
دلمو عقلم انگار داشتن کار می کردن،انگار داشتم کم کم از خواب بیدار میشدم.
فرداش رفتم حجره گفتم بهتره شعبونو ردش کنم ،بتولو خودم زیر بال وپرشو بگیرم بچه هارو بهش بدم.باهاش زندگی نمیکنم ولی ازشم غافل نمیشم.بعد گفتم اصلا با عزه حرف میزنم میگم میخوام رجوع کنم.چکار میخواد بکنه نمیتونه که برگرده،یکماهه عروس که برنمیگرده ،کی دیگه باهاش ازدواج میکنه،هم اینو دارم هم اونو.یکی اروم ومهربون،یکی زبوندار وجسور.
اون روزا داشتم دل ودل میکردم که برم با بتول حرف بزنم که رجوع کنیم،که یه روز خبر آوردن بتول درو باز نمیکنه وشعبون از دیوار رفته بالا ،خودمو رسوندم دم خونش دیدم جمعیت زیادی اونجان.با گریه ها وفریادهای شعبون فهمیدم بتول خودشو حلق آویز کرده.
شعبوون گریه میکرد ومیگفت آبجیم مرد،مثله آبجیم بود،منو حاج منصور از تو کوچه پس کوچه ها اورد ونگهم داشت،منو بزرگ کرد ،نمک پروردش شدم،بتول مثله آبجیم بود....#داستان_یگانه❤❤
...
دلبرانه
رامتین
رامتین
۱۵۲

دلبرانه

۲ ماه پیش
برام این حرفا مهم نبود که میشه سه طلاقه را یکباره کرد یا سه بار طلاق داد ورجوع کرد.من فقط میخواستم بتول رو از سر خودم باز کنم وزودتر به عشق وحال برسم.گفتم من اصلا شیعه نیستم اصلا دین و مذهب ندارم .من این زن رو سه طلاقه کردم وتمام.یکی از بازاریا گفت پس یکباره بگو خدا رو هم قبول نداری،ادم اگر خدا ترس باشه اینطور عمل نمیکنه،همه دیدیم چطور حاج منصور ازخاک بلندت کرد،چطور دارو ندارشو دراختیارت گذاشت،الانم زنت انسانه،شریفه،پاکه، نجیبه ،خبط وخلافی هم نکرده که.تو داری ظلم میکنی،فقط خدایی که فراموشش کردی به فریادت برسه.کاش حاج منصور میدونست چه ماری تو آستینش پرورش داده،کاش میدونست چه بی چشم ورویی هستی،تا یادمونه باباتم مرد با ایمانی بود وحلال وحرام سرش میشد،نون حلال داده خوردی،چرا اینطوری شدی نمیدونم.بعد هرسه نفر معتمد بلند شدن ورفتن.
برگشتم تو اتاق زنم افتاد به پام وشروع کرد گریه وزاری والتماس که این چه کاری بود بزار بمونم بالا سر بچه هام اگر میخواستی یه زن دیگه بگیری به من میگفتی ،من همیشه رضایت وراحتی تو برام مهم بود ،قبول میکردم.
یه نگاه بهش کردم از دیشب چقدر لاغر وتکیده شده بود،دلم براش نسوخت .اصلا انگار نمیشناختمش مثل یه دیو شده بودم.
یه لحظه یه فکر شیطانی به سرم زد،گفتم ببین بتول حالا که راضی شدی من یه زن دیگه بگیرم یه راه داره،بتول اشکاشو پاک کرد وگفت هر راهی باشه قبول فقط بزار بالا سربچه هام باشم.گفتم منو تو الان بهم حرامیم،برا اینکه بتونم دوباره عقدت کنم باید یه محلل پیدا کنم تو عقدش بشی بعد طلاقت بده تا بتونم دوباره عقدت کنم وبه من حلال بشی.بیچاره بتول قبول کرد،گفت هر چی تو بگی.رفتم دم حجره یه شاگرد داشتم ،هیکل گنده ای داشت وآبله رو بود،ادم خوش نامی نبود چشمش دنبال زنا ودخترا مردم بود،هر شب سر از خونه های بدنام درمیورد،فقط نگهش داشته بودم چون قل چماق بود،خیلی زور داشت وبه راحتی میتونست دریه چشم بهم زدن بارا رو جابجا کنه ،سنگینترین بارا رو بقیه حمالا به زور میبردن این با یه دست بلند میکرد.در عین حال بی عقل بود هر چی بهش میگفتم بی چون وچرا قبول میکرد.
صداش کردم ،بهش گفتم ببین میخوام یه کاری بکنی .گفت امر بفرما گفتم ،من زنمو طلاق دادم،برا اینکه بی کسه تو بیا وعقدش کن.از تعجب چشماش گشاد شد،
گفت آقا چی داری میگی این آخر بی ناموسیه که مردی زنشو به یکی دیگه پیشنهاد بده،اون با تمام بی عقلی از منه بی ناموس عاقل تر بود...
گفتم ،همین که میگم .یه خونه کوچیک داشتم سر گذر که تاجرا شهرا دیگه که میومدن دراختیاشون میذاشتم،همه جور وسیله هم توش بود،گفتم بروید همونجا زندگی کنید،حقوقتم دو برابر میکنم.گفت اوستا حاتم بخشی میکنیا،اون خونه که ماله حاج منصور بود ،برا مهموناش گذاشته بود.گفتم تو رو من وایسی از نون خوردن میندازمت زود برو دیگه.
انقدر عجله داشتم که دودمان خودمو به باد بدم که نگو.میخواستم هر طور شده سریعتر بتولو بیرون کنم وزن جدیدو بیارم.ظهر شد رفتم دم خونه ودیدم عاقد وداماد منتظرن.
دعوتشون کردم تو،بتولو صدا زدمو به عاقد گفتم خطبه رو بخون.من رذل ترین موجودی شده بودم که وجود داشت،خوده خوده شیطان شده بودم.عاقد گفت کی طلاقش دادی،گفتم دیشب گفت صیغه جاری شده،گفتم نه،گفت برادر من هر کاری قاعده وقانون داره،اول باید صیغه طلاقو جاری کنم بعدش عده زنت بگذره بعد ،خطبه عقد بخونم هر دم بیل که نمیشه.گفتم پس زودتر،گفت خوب مهر زنتو دادی راضی شده،به بتول اشاره کردم که بگه اره،مستاصل نگاهم کرد وبعدگفت بله ،گفت بسیار خوب فردا بیایید دم منزل من تا صیغه رو جاری کنم.،تا فردا بازم فکراتو بکن ورفت.کلافه شده بودم ،عجله داشتم .بتول رفت تو اتاق رفتم پشت سرش گفتم چادرتو سرکن و بقچه تو جمع کن وبرو گفت کجا برم،گفتم خونه شوهرت،گفت خونم همینجاست .مگه نگفتی بعد از طلاق دوباره عقدم میکنی .گفتم هر چی گفتم باد هوا بود،تو الان در نظر من شوهر داری شوهرتم شعبونه الانم دم درمنتظرته ،کاری به اینکه عده بگذره وطلاق جاری بشه و...ندارم،برو فقط برو.گفت نکن تو رو خدا نکن،این بی آبرویی رو نکن.من نمیرم من آخه با اون غول بیابونی کجا برم.بزار همینجا بمونم اصلا طلاقم دادی من یه گوشه تو همین خونه مثله کلفتات زندگی میکنم بزار بالا سر بچه هام باشم منو از بچه هام دور نکن.
گفتم حرف مفت نزن اونا بچه های منن.التماس میکرد من نمیرم .زیر بغلشو گرفتم وکشون کشون بردمش تو ایوان.گفتم بیا برو خودت بری قشنگتره.
خیس عرق شده بود ومی لرزید ،دیگه حتی حرفم نمیتونست بزنه.
هولش دادم وسط حیاط.
عمه خانم گفت منه آتیش به جون گرفته هم چادر وبقچه لباساشو پرت کردم وسط حیاط ،این وسط منم همدستت بودم.
پدربزرگم ادامه داد ،اون بیچاره به زور برگشت وگفت باشه میرم فقط یه شرط دارم دختر کوچیکه رو بده ببرم اون هنوز شیر خواره ،مریض احواله بدونه من میمیره.گفتم باشه اون همینطوریشم مدام مریضه ومردنیه،اونو ببر ...
دوستان فردا ظهر دو قسمت پشت سرهم میزارم،امشب دیگه پارت نداریم،شب بخیر😘
#داستان_یگانه❤❤ #داستانهای_پندآموز
...
دونات بدون تخم مرغ
حاج منصور کم از پدر برام نبود خیلی خیلی کمکم کرد ومدیونش بودم.تو زندگیش سهم دخترشو کامل داد گفت تا زنده ام بخورید واستفاده کنید لزومی نداره بزارم بعد از مرگم بهتون برسه وارثمو بخورید.
بقیه چیزاییم که ازش موند ماله زنش بود که تنها بود وبچه نداشت.
بچه هام کم کم بزرگ میشدن من بزرگ شدنشونو یادم نیست همیشه درسفر بودم وهمش تو فکر پول جمع کردن،تنها محبتی که میکردم چه به زنم وچه به بچه هام سوغاتیایی بود که براشون میاوردم،زنم هم از بچه ها خوب نگه داری میکرد هم از تو آبجی.
به اینجا که رسید عمه خانم گفت آره واقعا با اینکه خیلی اذیتش میکردم وچشم دیدنشو نداشتم ،بازم باهام مهربون بود ومیگفت تو مثله خواهر نداشته ام هستی.یادمه روزایی که از سفر میومدی عمدا غذارو شور میکردم تا مجبور باشه بمونه تو آشپزخونه ورسیدگی کنه که دوباره غذا درست بشه،یا پارچه هایی که براش میاوردی رو می رفتم قیچی میکردم تا نتونه بدوزه .ولی هیچوقت گلایه منو پیش تو نکرد،من حسود بودم وبه خوشبختیش حسادت میکردم حتی به مهربون بودنش وبی کینه بودنشم حسادت میکردم،همیشه با خودم میگفتم آخه چرا هر چی اذیتش میکنم خم به ابرو نمیاره.
دوباره پدربزرگ رشته کلامو بدست گرفت وگفت عجب واقعا اذیتش میکردی،چه فرشته ای بود که هیچوقت شکایت نکرد وتازه همیشه ازت تعریف میکردکه چقدرخوبی ومهربان وکمک حالشی.
عجب عجب.
بچه ها شش هفت ساله شده بودن منم اوضاعم رو به راه شده بود .به لطف پدر زن نامدارم از سالها پیش با خیلی از تجار شهرهای دیگه اشنا شده بودم.خونه ی بزرگی خریدم،حجره وتجارتخونه رو وسعت دادم وبه خیال خودم سری تو سرا دراورده بودم. خدا یه دختر دیگه هم بهمون داد.
کم کم تومبونم دوتا شده بود وزنم جلو چشمم نمیومد،هوابرم داشته بود .دیگه دلم حوری بهشت میخواست ،یادم رفته بود که زنم با خوب وبدم ساخته،نجیبه،اصیله ،بزرگ زاده است.
یه روز که منزل یکی از کاسبای خرده پای طرف حسابم بودم دخترش ازم پذیرایی کرد،قدوبالا وچشم وابروش دلمو برد.
دیگه تو خواب وبیداری چشماشو میدیدم.
با دلیل وبی دلیل میرفتم خونه شون.یه روز گفتم منکه وضعم خوبه چه عیب داره دوتا زن داشته باشم.مگه زن نور و چراغ خونه نیست پس خونمو نورانی تر میکنم.اصلا یه خونه دیگه برا زن جدید میگیرم،زن اول وبچه هامم تو همون خونه قبلی باشن.
رفتم وبا پدر دختره حرف زدم ،حرف از دهنم درنیومده قبول کرد،دو روز بعد موقع برگشتن از حجره دختره سر راهم سبز شد گفت من خاطرتو میخوام ولی دلم نمیخواد هوو داشته باشم،وقتی جوابم آره است که زنتو طلاق بدی...
مسخ شده بودم حال خودمو نمی فهمیدم تمام مدت به اون دختر و وصالش فکر میکردم.یه روز که مونده بودم چکار کنم داشتم از حجره برمی گشتم که دوباره دختری که هوش از سرم برده بود رو دیدم،روبنده رو کنار زد وقر وقمیشی اومد وبا ناز وادا گفت چکار کردی منم بی تابتم وچشم به راهت.آب از لب ولوچه منه بی اراده راه افتاده بود ،با بیچارگی گفتم چکار کنم زنمه مادر بچه هامه نه پدر داره ونه برادر ونه کس وکار طلاقش بدم چکار کنه،کجا بره به کی پناه ببره.
دختره گفت ،به خدا پناه ببره ،بسپارش به خدا.به من فکر کن که شب وروز برات اشک میریزم ومنتظرتم ،اگر به وصالت نرسم یه بلایی سر خودم میارم .
بعدم با ناز وعشوه راه افتاد ورفت.
شهوت به عقلم غلبه کرده بود،تو راه برگشت تصمیم خودمو گرفتم.گفتم کاری میکنم که راه برگشتی نباشه،منکه نباید عمری این زنمو تحمل کنم،میسپارمش به خدا اونم خدایی داره یکی پیدا میشه باهاش ازدواج کنه.من دیگه نمیخوامش من همه چیز دارم اسم ورسم ومال ومنال،تازه جوانم وسرحال ،مردم چندتا چندتا زن میگیرن وطلاق میدن ،حالا من یکبار میخوام اینکارو کنم،باید از زندگیم لذت ببرم وکام دل بگیرم.
رسیدم خونه،دختر کوچیکم داشت گریه میکرد تب دار بود ومریض احوال،زنم داشت بهش دارو میداد ،دختر وپسر بزرگترم سر یه چیزی داشتن دعوا میکردن،غذا رو آوردن کمی شور بود .
منم منتظر فرصت بودم شروع کردم داد وهوار که این چه زندگیه،نه به غذا می رسی نه نظارتی میکنی،نه به بچه ها که انقدر قیل وقال نکنن،اون کوچیکه هم سالی به دوازده ماه مریضه پس تو چکاره ای .طلاقت دادم،طلاقت دادم،طلاقت دادم.
بیچاره زنم همونطور که دختر تب دارم تو بغلش بود زد تو سر خودش ونشست وسط قالی.گفت یعنی چی یعنی الان سه طلاقه شدم.
گفتم اره اره من دیگه تو رو نمیخوام ،تموم تموم ،خلاص شدم.شاهدم دارم که سه طلاقت کردم وبه حیاط اشاره کردم به نوکرا وبقیه کارگرا که از عربده کشی من ترسیده بودنو تو حیاط جمع شده بودن.
رفتم تو اتاق یه حس غریبی داشتم خوشحال بودم ،راحتتر از اونی بود که فکرشو میکردم ،از گردن خودم بازش کرده بودم.تموم شده بود.من به وصال یار می رسم واین عطشم ارضا میشه.
فرداش بلند شدم ومتوجه شدم زنم نوکرا رو صبح زود فرستاده دنبال پیش نماز ودوتا از بازاریامعتمد واومده بودن که با من حرف بزنن.اصلا از کارش خوشم نیومد به کسی ربطی نداشت زندگی خودم بود.تا ظهر با من حرف زدن ونصیحتم کردن که کار درستی نکردم.روحانی محل گفت درشیعه سه طلاقه در یک مجلس نداریم ،مگه سه بار پیاپی طلاقش بدی ورجوع کنی...
...
ترشی بامیه

ترشی بامیه

۲ ماه پیش
دوستان حتما این ترشیو امتحان کنید طعمش خیلی خوبه👌👌
یه روز یکی از حجره دارای بازار که ادم سرشناسیم بود اومد و ضامن دامادش شد ودامادش مبلغ هنگفتی از پدر قرض کرد.پدرهم قبول کرد چون ضامن معتبر بود،خیلیا گفتن نکن این مبلغ اگر برنگرده به خاک سیاه میشینی ولی بازم رو خوش قلبی پولو داد.
پول رفت ودیگه برنگشت داماد اون بازاری بخار شد ورفت آسمون هیچ اثری ازش نموند.پدر رفت پیش اون بازاری آشنا که ضامن بود ولی اونم اظهار بی اطلاعی کرد وگفت که دامادم یه روز اومد دخترمو گذاشت خونمون ورفت که شب بیاد با بچه هاش ببرشون خونه ولی رفت ونیومد ،معلوم نیست کجاست زنده است یامرده.پدرم گفته بود ولی تو ضامنش بودی تو باید پولو تامین کنی،اونم دبه کرده بود که به من چه برو پیداش کن بیارش هم پولتو بگیر وهم من طلاق دخترمو بگیرم.حالا که اینطور شد من اصلا دامادی به این نام ونشان ندارم وپولیم بابت بدهیش حاضرنیستم بدم.
جلسه های متعدد با بقیه بازاریا ومعتمدا وشکایت بردن به دولت و...هیچ اثری نداشت دامادی وجود نداشت که پولی وجود داشته باشه.
پدرم رو اعتماد بیجا تمام اموالشو به باد داد.همه تعجب میکردن یه تاجر، یه بازاری چرا باید انقدر ساده لوح باشه،چرا طی اینهمه سال فعالیت وبرخورد با ادمای هفت خط بازم مار گزیده بشه.
پدر سرمایشو به باد داد وزندگی ماهم به فنا رفت.تنها چیزی که برامون مونده بود یه خونه اعیانی بود اونو فروخت ورفتیم تو دوتا اتاق اجاره ای ،مقداری از پولو برا خرجی خونه گذاشت وراه افتاد به سفر،گفت باید اشتباها رو جبران کنم وگرنه رو سیاه زن وبچه میشم گذشته ها گذشته .از این به بعد دیگه به احدی اطمینان نمی کنم.اون سفر منم باهاش راهی شدم،خوشحال بودم که اگر چه همه چیو از دست دادیم ولی بالاخره پدر متوجه اشتباهش شد،غافل از اینکه زندگی هزار چهره داره وهربار که قراره روی ارامش رو نشوونمون بده ،پشتش یه نا ارامی وتلاطمی درانتظارمونه.اغلب پدرم وقتی به هند سفر میکرد ازیکی از بنادر جنوبی حرکت میکرد سرعت بیشتری داشت وخستگی کمتر،اما اون سفر پدرم میخواست کمتر هزینه کنه و از راه زمینی با یه کاروان عبوری راه افتادیم.در بین راه پدرم حالش بهم خورد،فکر میکردیم چون بدموقع سفر کردیم گرما زده شده ولی هر چه استراحت میکردیم وهرچه بلد بودیم بکار بستیم درمان نشد که نشد.خواستیم برگردیم ولی قبول نکرد وگفت ادامه میدیم .من روی برگشت اونم با دست خالی رو ندارم.چند ین روز در راه بودیم تا به پاکستان رسیدیم.اونجا حال پدر بسیار بدشد من وپدر موندیم وبقیه حرکت کردن از اونجایی که من فقط جوان بودم ونابلد یکی از تجار که مرد شریفی بود لطف کرد وبا ما موند...

هر چی به اون تاجر با اخلاق وانسان اصرار کردیم که با کاروان بره قبول نکرد وگفت وجدانم اجازه نمیده یه پسر نابلد ویه مرد بیمار رو در غربت رها کنم،موندن ما دوماه به طول انجامید،مدام پزشکا رو بر بالینش میاوردیم وبه زبان بی زبانی دردشو میگفتیم،ولی درحال وروز پدر تاثیری نداشت،ودرنهایت پدرو در غربت از دست دادیم وهمونجا به خاک سپردیم،اگر اون تاجر نیکوکار که اسمش حاج منصور بود پیش من نبود واقعا تو اون شرایط دست وپامو گم میکردم ولی اون بزرگوار خیلی کمکم کرد تا غم از دست دادن پدر تو غربتو تحمل کنم،موندنمون چون طولانی بود وبالاخره دوا ودرمان واقامت وخورد وخوراک هم هزینه داشت مقدار زیادی از سرمایمونو از دست دادیم.کاروانی که رفته بود هند با دست پر برگشت ولی من وحاج منصور دستمون خالی بود،با درایتش وکمک وهم فکریش ما از همون پاکستان چیزایی خریدیم که در برگشت به ایران بتونیم بفروشیم وسود کنیم.
بالاخره با کاروان برگشتیم،بازم حاج منصور درفروش بارها بسیار کمکم کرد وزیر بال وپرمو گرفت.مدام بهمون سرکشی میکرد،کمک کرد خواهرام ازدواج کنن وابرومندانه به خانه بخت برن،در سفرهای بعدی منو همراه خودش برد،راه وچاه رو یادم داد،حتی پول بهم قرض داد تا خرید بیشتری کنم وسود بیشتری ببرم.بعدم توصیه کرد که سهم الارث خواهرا وبرادرا رو از مال پدر بدم وراضیشون کنم ،تا برکت مالم بیشتر بشه ومنم همین کار رو کردم.
حاج منصور یه دختر داشت ،در واقع از دار دنیا فقط همین تک دختر رو داشت وزنش سر زا رفته بود وبعدها با زن دیگری ازدواج کرده بود ولی بچه دارنشده بودن،من حدودای بیست وپنج ساله شده بودم که خودش پیشنهاد داد با دخترش ازدواج کنم،از اونجایی که چند سالی بود مادرمونم به رحمت خدا رفته بودوتمام خواهر وبرادرا هم ازدواج کرده بودن( البته بجز تو آبجی که از همه کوچکتربودی)منم تصمیم گرفتم ازدواج کنم وچه کسی بهتر از دختر حاج منصور .حتی به خوابم نمیدیدم که حاجی تک دختر ناز پروردشو به عقد من دربیاره.حاجی دیگه نعمتو درحقم تمام کرد وما ازدواج کردیم ،برامون منزلی خرید ،جهاز چید وتمام مخارج عروسی رو برخلاف عرف تقبل کرد.چون من سهم خواهر برادرا رو داده بودم پول زیادی برام نمونده بود ،دوباره حاجی بهم پول داد ومن زیر سایش مدام ترقی میکردم وکار وبارم هرسال سکه میشد،دختر حاجی هم یه زن تمام عیار بود با بد وخوب وکم وزیادم سر میکرد ،مهربان بود وبا گذشت.
دوتا بچه داشتیم یه دختر ویه پسر که حاج منصور فوت شد ...
...
اردور تخم مرغ

اردور تخم مرغ

۲ ماه پیش
گفتم من اینهمه حرفو چطوری ازخودم بلد باشمو بگم،درضمن دختر آفتاب مهتاب ندیده یعنی چی،یعنی خلیل دنباله یه دختر نابینا میگرده که هیچیو نبینه؟
منتظر جواب جیران بودم ولی جیران مات مونده بود به یه نقطه،چندبارهم صداش کردم ولی چیزی نگفت.
چند روز دیگه آقا جمال وخواهرش خونمون موندن تا تمام اموالو بگیرن،پدربزرگم فقط قوله مردونه ازش گرفت که هیچوقت جیرانو طلاق نده اونم قول داد.
جیران از اونروز که جوابه خلیلو گرفت دیگه حالت عادی نشد نه درست غذا میخورد نه حرف میزد.البته هیچ کس هم باهاش حرف نمیزد ومحلشو نمیزاشتن ،باهاش مثله یه تیکه نجاست رفتار میشد.تنها کسی که یکم دلش براش میسوخت من بودم .ولی دیگه با منم حرف نمیزد.بالاخره کارا انتقال داراییا تموم شد وجمال یکشبه صاحب تمام اموالی شد که پدر بزرگم عمری براشون زحمت کشیده بود.
یه مقدار لباسا و وسایل جیرانو، کارگرمون براش جمع کرد وتو دوتا چمدون ودوتا صندوق گذاشت .جمالم کارگر گرفت وهمه رو بردن وبدون اینکه کسی به جیران حتی نگاه کنه، چه برسه به روبوسی وخداحافظی وآرزوی خوشبختی،راه افتادنو رفتن.
غروبی که رفت خیلی دلگیر بود تنها کسی که تا دم در دنبالشون رفت وبدرقشون کرد من بودم،که اونم با داد پدربزرگ که بیا تو درم ببند زود تمام شد.
دوروزی اون خونه موندیم سمسار اومد وبه مفت تمام صندلیای خوش تراش وبلورا وکاسه بشقابای چینی ودیگ ودیگبر مسی ولحاف وتشکا که تعدادشون بسیار زیاد بود رو خرید وبرد ،بعدم یه فرش فروش اومد وکلی قالی نفیس جمع کرد وبا منت وبه اسم دست دوم وبه دردنخور اونم صورت قسطی به ناچیزخرید. .پدر بزرگم حتی از اتاق بیرون نمیومد که با خریدارا حرف بزنه چه برسه چونه بزنه هر چی میدادن کارگرمون میگرفت وبعد به عمه خانم که کاملا نابینا شده بود میداد.خودم چند باری دیدم کارگرمون از پولا چندتا اسکناس برمیداره ومیزاره تو سینش برا خودش.ولی حالشو نداشتم برم به عمه خانم بگم،اگر میگفتم دیگه مدام وادارم میکرد حواسم بهش باشه منم دل ودماغشو نداشتم.
بعد از اینکه خونه از همه چی خالی شد درارو بستیمو کارگرمون دم درحیاط آخرین حقوقشو گرفت وخداحافظی کرد ورفت.
ماهم با یکی یه چمدان وبقچه راهی منزل عمه خانم شدیم.
یه خونه کوچیک که از شوهر مرحومش بهش رسیده بود.
تمام راه گریه کردم وجیرانو لعنت کردم که بخاطر اشتباه اون منم بدبخت شدمو از اون محله ودوستام کنده شدم .
خونه عمه خانم اندازه کف دست بود،ولی تمیز ومرتب ،از در که وارد میشدیم یه دالان بود وارد حیاط میشدیم دوتا اتاق روبرو بود ویه اشپزخانه سمت راست ویه حوضم وسط حیاط کوچیکش بود...
تو خونه عمه خانم حوصله ام سر می رفت نه حیاط بزرگی داشت که دورش بدوم وبازی کنم ،نه اتاقای بزرگ وزیاد با وسایل جورواجور برای سرگرمی.روزام به زور شب میشد،غذامونم اغلب نون وماست ویا پنیر بود،گاهی یه کته بود که عمه خانم یادم داده بود چطور برنجو تمیز کنم وبشویم وچقدر آب بریزم.
چون هم پدر بزرگ هم عمه خانم ناتوان بودن نون خریدن ورفتن به بقالی با من بود.کارایی که به عمرم نکرده بودم،ولی کم کم یاد گرفتم.البته هر دو تاش خیلی نزدیک بود به خونه.
گاهی هم جارویی میکردم ویا حیاطو میشستم.خلاصه کارای نکرده رو تجربه می کردم ولی بازم کم بود.
چند ماهی گذشت به مهر نزدیک میشدیم با وجود مخالفتای عمه خانم که می گفت لازم نیست بره مدرسه کم مونده بود از تنها دلخوشیمم محروم بشم.
ولی خداروشکر دوباره روح اموات به کمکم اومدن وپدربزرگ وعمه خانم راضی شدن برم مدرسه.
تقریبا اخرای شهریور بود از ذوق اینکه دوباره میرم مدرسه وبجای این پیرزن وپیرمرد که مدام درحال چرت زدن بودن یه عده بچه همسن وسالمو میدیدم خوابم نمیبرد وستاره های اسمونو نگاه میکردم،که صدای حرف زدن عمه خانم وپدربزرگو شنیدم.اونا فکر می کردن من خوابم وراحت حرف میزدن.
منم گوش دادم به حرفاشون.پدربزرگ داشت از گذشته حرف میزد،به عمه خانم گفت آبجی یادته گذشته ها زندگیمون چطور بود.یادته پدرمون تاجر بود وضعمون نسبت به بقیه اطرافیانمون خیلی حوب بود،غذای خوب میخوردیم لباسای خوب میپوشیدیم،هفت تا خواهر برادر بودیم.من از چهارده پونزده سالگی با پدرمون میرفتم سفر تا فوت وفن تجارتو یاد بگیرم،پدر مرد خوش قلبی بود ،خوش قلب وبا ایمان.
خیلی اهل دستگیری از فقرا بود،کسی میومد دم خونه دست خالی ونا امید بر نمی گشت.هر کس میخواست ازدواج کنه پدرو بعنوان بزرگتر میبردن ،اینمدلی خانواده دختر صد درصد رضایت میدادن چون میگفتن کسیو که حاجی معرفی کنه مطمئنه. دعوایی مرافه ای میشد پدرم بعنوان واسطه میرفت وحل میشد.ماهم بعنوان بچه های حاجی مورد تایید واحترام بودیمو همیشه سرمون بالا بود.
البته پدر یه بدی داشت فکر میکرد همه مثله خودش خوش قلبن،با اینکه بارها از اعتماد به دیگران ضربه خورده بود ،بازم اعتماد می کرد قرض الحسنه میداد،خیلی وقتا طرف پولشو دیر میداد یا نصفه میداد.بازم می گفت من با خدا معامله میکنم خدا بهم کمک میکنه.
این کمک کردنهای مداوم وبی چشمداشت کم کم باعث شد افراد سواستفاده کن دورش زیاد بشن مثل مگسای دور شیرینی...
...
کیک
رامتین
رامتین
۱۹۳

کیک

۲ ماه پیش
دوست پدربزرگم گفت،میخوای کسی قیم نوه ات باشه یا حساب اموالتو داشته باشه به پسرت بسپار.پدر بزرگم گفت اون که منو تنها گذاشت ورفت وپشتمو خالی کرد بهش اعتماد ندارم.
دوست بابابزرگ گفت حاجی مگه این دامادتو چند ماهه میشناسی ،نکن.ولی پدربزرگم که مجبور بود گفت نه مطمئنه مطمئنه،میخوام به نامش بزنم ،حواسش به همه چی هست.
بالاخره دوست پدربزرگمم با اکراه راضی شد وقرار شد فرداش برن دفتر خونه برای انتقال اموال واملاک.
جمال اونشبم خونمون موند دم اتاق جیران رختخواب تو ایوان انداخت وخوابید.
صبح رفتن وهمه چیو به نام جمال کردن حتی پولی که برا من کنار گذاشته بودن.
خواهر جمال خونه مونده بود تا مراقب جیران باشه،جیران منو صدا زد وگفت بیا این نامه رو ببربرا خلیل،تا منو نجات بده وفرار کنیم،گفتم جیران بابا بزرگ همه چیو داد به جمال دیگه حتی خونه نداریم ولی تو هنوز به فکر خلیل کفتر بازی. مثل همیشه گفت خفه شو بچه تو کارا من دخالت نکن نامه رو ببر بهش بده زود باش،منم لج کردم گفتم مگه نمی گی بچه ام منم نمی برم.گفت خوبه خوبه خودتو لوس نکن،گفتم نمی برم که نمی برم،رفت سر وسایلش یه شونه وقاب اینه خوشگل داشت بهم داد ولی من راضی نشدم،یه جفت گوشواره هم بهم داد،خوشم اومد چیزایی که به جونش بسته بود رو بهم داد،گفتم باید گل سینه نگین دارتم بدی با یه جفت النگو،با حرص اونام برداشت وبهم داد،منم با شیطنت گفتم حالا میبرم.گفت آفرین بدو از پله ها پشت بوم ببر بهش بده.گفتم نوچ من پشت بوم نمیرم بلا ملا سرم میاد مثل تو بی آبرو میشم،یه نیشگونم گرفت وگفت حرف مفت نزن برو از هر راهی که گیر نمیفتی ببر بده.
رفتم تو حیاط عمه خانم وخواهر جمال داشتن تو اتاق حرف میزدن،کارگرمونم داشت یکی از شاهکاراشو خلق میکرد وبوی سوختگی غذا حیاطو برداشته بود.
اروم رفتمو درو باز کردم ویه سنگ گذاشتم پای در که بسته نشه ،یه نگاه تو کوچه کردم دوتا از زنای همسایه داشتن حرف میزدن باید صبر میکردم تا برن،برگشتم تو دالان پشت در فضولیم گل کرد لا کاغذو باز کردم وخوندم ببینم چی نوشته.
بعد از کلی قربون صدقه نوشته بود که بیا ونجاتم بده ،مگه نمیگفتی مردتم ونمیزارم خاری به پات بره وپاهاتو نباید رو زمین بزاری باید بزاری رو چشمای من،خلیل تو همیشه میگفتی پای من می ایستی وجلو همه بخاطر من سینه سپر میکنی.حتی شده خودتو به آب وآتیش میزنی که دست جمال به من نرسه ،دیروز هر چی منتظر بودم بیای نیومدی.مجبور شدم به عقدش تن بدم ولی تو روش گفتم که با تو بودم وهمه چیو تقدیم تو کردم،گفتم تو مرد منی...
خلیل جان عشقم ،مرد من ،دیروز کلی کتک خوردم ولی فقط وفقط فکر کردن به تو بهم نیرو میداد،میدونم تو هم مثله من بی قراری ومنتظر یه فرصت تا همیشه پیش هم باشیم .به قول خودت عقد وازدواجای رسمی فقط چند کلمه بیخودی رو کاغذه ولی عشق من وتو، تو دلمونه وبا قلبمون پیمان بستیم وجاودانه است.
منتظرتم که تا ظهر آقا جونم اینا نیومدن بهم اشاره کنی وبا هم پر بکشیم به آسمونه خوشبختی وبه قول خودت یه کلبه وسط بیابون بسازیمو با عشق تا ابد هر روز شاد زندگی کنیم.من وتو زیر یه چادر ،زیر سقف یه کلبه کوچیک هم تا ابد شادیم.
قربانت جیران

با اینکه بچه بودم ولی نامه به نظرم خنده دار میومد،جیران عقلشو از دست داده بود،کلبه وسط بیابون وزیر چادر چیه،تو فقط خرج حمام رفتنت هر هفته کلی میشه
اونوقت وسط بیابون میخوای زندگی کنی.
شونه هامو بالا انداختم وبه خودم گفتم به من چه منکه النگو وچیزایی که دوست داشتمو ازش گرفتم.
رفتم تو کوچه خداروشکر خلوت بود فقط چندتا پسر بچه داشتن بازی میکردن،به یکیشون یه مشت آبنبات قیچی که تو جیبم بود دادم وگفتم برو دراون خونه رو بزن وبگو که خلیل بیاد دم در.رفت وگفتن نیست وبیرونه.گفتم بهتر داشتم برمیگشتم که دیدم خلیل کتشو انداخته رو دوشش و از سرکوچه سوت زنان وبی خیال داره میاد.
رفتم جلو ونامه رو بهش دادم ،اونم خوند وبعدم یه پوزخندی زد وگفت عمت خوله ها.دیگه شوهر کردی گمشو برو ،چرانامه برامن می نویسی،بروبهش بگو من تو رو میخوام چکار ،تو که با داشتن نامزد با من میای رو پشت بوم وبند وبه آب میدی دو روز دیگه هم با داشتن من معلوم نیست با کیا میری،من ننه مو میفرستم دنبال یه دختر آفتاب مهتاب ندیده چشم وگوش بسته برام بگرده که به عمرا پاشو رو هیچ پشت بومی نذاشته.
وبه کسی پانداده.
گفتم آقا خلیل ولی جیران خیلی بخاطر شما کتک خورده ها.
اونم گفت به جهنم،تازه شوهرش خیلی بی غیرت بوده که تا حالا نکشتش.درضمن منم کتک خوردم،نگاه کن دندونمم شکسته،من به خاطر اون هرزه کتک خوردم،من دلم نمیخواد دیگه بخاطرش حتی نوک ناخنمم بشکنه.چه برسه تو دردسر جدید بیفتم.
برو بهش بگو دور منو خط بکشه حاله دردسر جدیدو ندارم.الانم اومدم لباسامو جمع کنم، میخوام با رفقا برم شمال یه آب وهوایی عوض کنم ویه تنی به آب بزنم.
بعدم سوت زنان راه افتاد طرف خونشون.
منم سریع برگشتمو اروم درو بستم ورفتم سراغه جیران وهمه چیو بهش گفتم.
جیران باورش نمیشد ،چند بار پرسید راست میگی ،از خودت نمی گی،گفتم نه به جون بابا بزرگ ...
...
نهار
رامتین
رامتین
۲۷۴

نهار

۲ ماه پیش
دوستان من دراینستا این سوالو پرسیدم اینجام میپرسم.
لطفا پاسخ بدید🙏 تا ببینم نظرای بقیه چیه.🌹
امسال دخترم قراره بره پیش دبستانی،دو دلم که بزارمش یا نه، منم مثله خیلیا از کرونا میترسم،بعضیام انگار نمی ترسن ومیگن باید باهاش زندگی کرد.
خیلی از مادرام که رعایت نمیکنن وفقط میخوان بچشونو از سرباز کنن وبرن سر کار یا خرید و...حتما کسایی که بچه بزرگتر دارن مثله من تجربشو دارن و دیدن که خیلی راحت مادرای بی مبالات بچه بی حال وتب دار رو هم میفرستن مدرسه ولابد میگن بچه من که گرفت خوب بقیه هم بگیرن😱
اگر انلاین باشه هم نمیدونم بچه پیش دبستانی میشینه یا نه،واصلا اموزش انلاین برا پیش دبستانیا جواب میده.
تازه بحث پولشم هست هرسال پولی که میگرفتن برا کلاسا اضافه مثل موسیقی یا ژیمناستیک یا قرآن و..بود،امسال دقیقا همونو میخوان بگیرن تازه میگن تا ابان باید تسویه کنید ،که خیالشون راحت باشه اگر کلا بسته بود پولو کامل گرفته باشن.
من از چندتا کاربرای فرهنگی از جمله محبوبه خدمتی عزیز پرسیدم گفتن که پیش دبستانی اجباری نیست.
حالا میخوام بدونم شماهایی که بچه پیش دبستانی دارید چکار میکنید ،ثبت نام میکنید یانه.
اوناییم که پارسال بچه پیش دبستانی داشتن راضی بودن از اموزش انلاین.؟
...
کیک آلبالو
رامتین
رامتین
۱۱۷

کیک آلبالو

۲ ماه پیش
تو کامنتا پست قبلی جریانه یه پزشکیو نوشتم که زنش بهش خیانت کرده بود ودر انتهاش به تمسخر نوشتم چقدررر گذشت و...بعضیا که باسبک نوشتنم ،یا سبک نوشتاری در دنیای مجازی آشنا نیستن ،فکر کردن تایید میکنم ومیگم زنه گذشت وفداکاری داشته،نه خیر وقتی کشیده نوشته میشه یعنی تمسخر میکنید اون عمل رو.👌👌
پدر بزرگم رفته بود و لب تختش نشسته بود و میزد تو پیشونیشو میگفت خدایا منو بکش واز این بدنامی راحتم کن.خدایا چطور دیگه سر بلند کنم،اون از ننگی که پسرم بالا اورد واینم از بی حیثیتی دخترم.
خدایا کمرم شکست .حال وروز همه خراب بود .از همه بدتر اقا جمال مثل مار زخمی دور خودش می پیچید.
سیگارشو باسیگار روشن میکرد وچنان پکی میزد که کم مونده بود خود سیگارم بکشه تو دهنش.عمه خانم مثلا اومد درستش کنه گفت شاید جیران کاری نکرده باشه،اقا جمال گفت عمه خانم کیو گول میزنی،من بچه وندید بدید ونابلد نیستما،درضمن خودش اعتراف ،با کمال پر رویی تو چشمام نگاه کرد وهمه چیو گفت،میخواهید بروید از خودشم بپرسید.از سکوت جیران معلوم بود که همه چی حقیقت داره وگرنه از خودش دفاع میکرد.
یکساعتی خونه ماتم کده بود هر کس یه گوشه افتاده بود ورفته بود تو فکر فقط اقا جمال بود که طول حیاطو می رفت ومیومد.آخرش رفت دم اتاق بابا بزرگم که همچنان گریه میکرد وخدا خدا میکرد.گفت حاجی میخوام باهات یه معامله کنم یا قبول میکنی که من دخترتو بعنوان زنم قبول میکنم وبا وجود اینکه وجودشو کثافت گرفته میبرمش .یا قبول نمیکنی وهمین الان میرم در خونه تک تک همسایه ها ومیگم بیان به این موجود کثیف سنگ بزنن وتف ولعنتش کنن.
پدر بزرگم گفت باشه بگو چه معامله ای.
جمال گفت هر چی از پولات مونده رو به من میدی حق السکوت. پولا رو بده من جای خسارتی که به ابرو وحیثیت وغیرتم زدید.
بابا بزرگم گفت من سهم جیرانو میدم به تو چشم چشم ولی باقیش ماله اون دوتا بچه دیگرمه ویگانه است.
جمال با پوزخندی گفت نه تو رو خدا حاجی زحمت کشیدی پولا جیرانو میدی من،اونکه اول وآخر ماله منه ،من خسارتی که بهم زدید رو میخوام.این لکه ننگی که گذاشتی رو پیشونیمو باید با پول پاک کنی،پدر بزرگم گفت نه نه من نمیتونم پولا اونا رو بدم بخاطر خبط جیران .
آقا جمالم گفت باشه پس خودت خواستی رفت وسط کوچه وشروع کرد داد کشیدن،که اهای همسایه ها جمع بشید بیایید حیاط حاجی ،حاجی کارتون داره ،بیایید خونه حاجی که امروز عروسی دختر کوچیکش بود،منم دامادشم.
تشریف بیارید داخل حیاط .حاجی میخواد یه چیزی بگه.
در کمتر از پنج دقیقه کلی ادم جمع شد وسط حیاط ،من هیچوقت فکر نمیکردم اینهمه ادم تو خونه های این کوچه هست،چطوری اینهمه ادم تو یه محل جاشدن.
تقریبا حیاط جای سوزن انداختن نبود ،جمال رفت دم اتاق بابا بزرگو آرام گفت حاجی تشریف بیارید وخودتون اعلام کنید دخترتون چکاره است از زبان خودتون بشنون قشنگتره،بابا بزرگم التماس میکرد وگریه میکرد...
بابابزرگ یه لحظه از پشت پرده جمعیتو دید و دستشو گذاشت رو قلبش،به جمال التماس میکرد که نکنه ،ولی جمال ول کن نبود،بین جمعیت ولوله افتاده بود یکی میگفت یعنی حاجی چی میخواد بگه اونیکی میگفت حتما خیلی مهمه که دامادش اینطوری عربده میکشید و...
جمال گفت حاجی قبول میکنی یا برم بگم شما خانوادگی این کاره اید.
پدر بزرگم مدام قلبشو میمالید،آخرش گفت باشه باشه هر چی دارم ماله تو ولی باید زنتو ببری من نمیتونم جمعش کنم،نمیخوام دیگه تو روش نگاه کنم،جمال گفت آفرین حالا شد،پس حالا بیاین جلو جمع بگین که دارین از این خونه می روید به هر حال منم تمایلی ندارم این خونه رو نگه دارم میفروشمش.
پدر بزرگم دیگه چاره نداشت جمال زیر بغلشو گرفت وبردش تو ایوان دقیقا مثل کسی بود که داشتن میبرنش اعدامش کنن.دیگه دهنش خشک شده بود ونمیتونست حرف بزنه،خیس عرق بود ،رو کرد به جمال.فقط نگاش کرد.جمال گفت باشه خودم میگم وبلند رو به جمعیت گفت حاجی خواست جمع بشید تا از تون حلالیت بگیره هر خوبی ،بدی دیدید حلال کنید،چون حاجی دیگه قراره این خونه رو بفروشه،خونه به این بزرگی برای به پیرزن وپیرمرد ودختر بچه ،اداره اش خیلی سخته .میخوان برن یه جای کوچبک،که در ودیوارشم خاطرات گذشته رو زنده نکنه ومایه دلتنگی نشه،تا اخر عمری فقط به استراحت وعبادتشون برسن.همهمه راه افتاد همسایه ها میگفتن حلاله ما که همش خوبی دیدیم،میگفتن حیفه دارید میروید،یکی از میون جمع گفت خوب کاری میکنید تنهایید وامنیت ندارید،خلاصه همه متفق القول شدن که به هر حال زندگی همینه وهمگی گفتن بدی ندیدیم که حلال کنیم،یکی یکی اومدن وتبریک عروسی گفتن وحلالیت خواستن و خداحافظی کردن،بعضیام گله میکردن چرا عروسی بی سر وصدا گرفتیم وهمسایه های چندین وچندساله رو دعوت نکردیم.
پدر بزرگمم فقط سر تکون میداد ودست میداد وروبوسی میکرد.
موقع رفتن بعضیا میگفتن بنده خدا چه افتاده وشکسته شده، به چه روزی افتاده،یه زمانی چه برو وبیایی داشتن،چه جلال وجبروتی داشتن حالا خونشون متروکفه وسوت وکوره خودشم که داغونه.خدا عاقبت همه رو به خیر کنه.
دو ساعتی این مراسم خداحافظی طول کشید،بابا بزرگم فرستاد پی دوستش که وصیتنامش پیشش بود، اومد وگفت همه چیو میخوام به اسم جمال کنم من بهش اعتماد دارم بالا سر اموالم هست.
دوست بابابزرگم شک کرده بود میگفت حاجی انگار حالت خوب نیست یکم صبر کن عجولانه تصمیم نگیر،تو خودت پسر بزرگ داری ...
...
کیک دارچینی
رامتین
رامتین
۱۸۷

کیک دارچینی

۲ ماه پیش
اینم پست شب پیش پیش به درخواست دوستان😘😘آقا جمال نشست لب ایوان ویه سیگار کشید.کارگرمونم یه لیوان شربت بیدمشک براش آورد وزیر بغل جیرانو گرفت وبردش تو اتاق که سر وصورتشو تمیز کنه ولباساشو عوض کنه.
منم رفتم تو اتاق حسابی کتک خورده بود بازواش پاهاش پر از جای مشت ولگد بود.
انگار شوکه بود نه حرفی میزد ونه گریه ای فقط موقع عوض کردن لباساش از درد می نالید.ولی اقا جمال خیلی حرفه ای عمل کرده بود واصلا به صورتش نزده بود وکمترین خراشی رو صورتش نبود.
تو دلم گفتم حقته حتی منم میدونستم اینکارا زشته وبد .
بعد از حدودای یکی دوساعت دوتا خواهر اقا جمال که زنای بزرگی بودن اومدن.اقا جمال گفت قراره من فردا جیرانو عقد کنم وعصرم ببرمش شهرستان.یکیشون گفت وا داداش چه سریع ،چرا انقدر هول هولکی.آقا جمال گفت من دیگه طاقت ندارم میخوام زنمو ببرم پیش خودم.هر چه سریعتر بهتر.
دوتا خواهراش گفتن وای الهی قربون داداش بریم.باشه به سلامتی.یکیشون با شیطنت گفت خوب داداش حاجی یکروزه که نمیتونه جهازشو کامل کنه.پدر بزرگم که برای تعارف بهشون اومده بود گفت والا یه مقدار وسیله جورشده باقیشم من پول میدم اقا جلال خودش زحمتشو بکشه.خواهراش گل از گلشون شکفت وگفتن وای راضی به زحمتتون نیستیم و...
اقا جمال گفت یکییتون امشب پیش جیران بمونید وکنارش بخوابید وحواستون بهش باشه بالاخره اونم از عجله من شوکه شده وناراحته که قراره از پدرش جدا بشه .یکیتونم بروید به خواهر برادرام بگید بیان ،عمه وخاله و...رو لازم نیست بگید.
هر چی خواهرا گفتن ما ارزو داریم وکدورت میشه ،اقا جمال گفت جشن بمونه برا بعد هر وقت بچه دارشدیم میایم همه فامیلو شیرینی میدیم.خواهراشم لب ولوچه شون آویزون شد ولی چاره نداشتن وقبول کردن.
پدر بزرگم فرستاد دنبال اکبر کبابی که تو محلمون معروف بود.از تو صندوق آهنبش پول داد بهش وگفت برا صد نفر چلو کباب بیاره وسنگ تموم بذاره اونم دوان دوان رفت تا سفارشا رو انجام بده.
صدنفر فقط تعداد خواهر وبرادرا وبچه ها ونوها وفامیلا نزدیک اقا جمال بود.ماهم که بی کس وکارتر از همیشه بودیم نه فامیل عزه بعد از جریان بابام، باهامون رفت وامد میکردن ونه فامیل پدربزرگ رو عمرا دیده بودیم.
تا شب پدر بزرگم سفارش میوه وشیرینی و...رو داد،اونشب دوتا کارگر کمکی هم از خونه یکی از همسایه ها اومدن وبه همراه چندتا از جوانهای فامیل اقا جمال شب تاصبح کارکردن وصندلی چیدن و...تا همه چی اماده شد برای یه عروسیه سریع وعجله ای.
خواهرا اقا جمال گفتن بهتره یکی از اتاقا رو حجله کنیم ودست به کارشدن...
ممنون که لایک میکنید❤
خواهرا جمال یه دست رختخواب با لحاف ساتن قرمز پهن کردن از باغچه کلی گل آوردن و پر پر کردن دور رختخواب ورو لحاف.از کارشون خوشم اومد،چرا به فکر خودم نرسیده بود هر شب رختخوابمو قشنگ کنم وگلبارون،گفتم از فردا منم برا خودم از اینکارا میکنم.
بعدم یه لباس عروس که ماله دختر خواهر جمال بود اوردن کردن تنه جیران ویکمی ارایشش کردن.
جیران از صبح مثله گچ رنگش پریده بود ودلشوره تو صورتش ونگاهش بود.
گاهگاهی حس میکردم زیر چشمی یه نگاهی به پشت بوم میکنه همونجایی که اغلب خلیل میومد.ولی خب خبری نبود ازش ،فکر کنم روز قبل اونم حسابی از جمال کتک خورده بود.
نزدیکا ظهر بود که همه مهمونا اومدن وبعدم عاقد اومد،سفره عقد پهن شده بود روش شیرینی ونقل ونبات وکاسه آب بود،نمیدونم آیبنه شمعدون ماله کی بود ولی هر طور بود همه چی مرتب بود.عاقد خطبه رو خوند وعروس با چشم غره داماد، بله رو گفت.
شاگردای چلوکبابی طبق طبق غذا رو سرشون بود وآوردن وهمه مشغول خوردن شدن،منم یه دلی از عزا دراوردم مدتها بود غذای خوب نخورده بودم،کارگرمون دستپختش خوب نبود وغذاهامون همیشه یا شله بود یا سوخته.
یه نگاه به پدربزرگمو جمال انداختم انگار اومدن مراسم ختم .
بعد از غذا همه تبریک گفتن ورفتن،خواهرای جمال خواستن بمونن ولی جمال گفت نه بروید ،ماهم تاشب نشده میریم شهرستان.
ولی یکیشون با اصرار موند.عروس وداماد رفتن تو حجله.خواهر جمالو عمه خانم که دیگه سوی چشمشو کامل از دست داده بود دم ایوان نشسته بودن وحرف میزدن.منم که شکمم سیر شده بود رفتم تو اتاق که یه چرتی بزنم.تو دلم گفتم آخیش از امشب جیران نیست منم اون لحاف مروارید دوزیشو برا خودم برمیدارم .
تازه تمام لباساشو که نمی بره بیشترشو من صاحب میشم.
با همین افکار خوابیدم دقیقا متوجه نشدم چقدر خوابیدم ولی یکدفعه با صدای داد وبیداد جمال از خواب پریدم .رفتم تو ایوان دیدم یکی از چراغ لاله های سر طاقچه پرت شده وسط حیاطو شکسته.عمه خانم صورتشو چنگ زده وخواهر جمال انگشت به دهان وایساده یه نگاه به جمال یکی به عمه وپدر بزرگ میکنه.
جمال گفت دیگه کوس رسواییت افتاد،آدمت میکنم تو محل میگردونمت تا همه بدونن چه ...ای هستی.
صدای گریه های سوزناک جیران میومد.دلم براش نمی سوخت.حتی منه بچه که شش سال ازش کوچکتر بودم میدونستم کارایی که میکرد زشته منم درمورد باکره بودم شنیده بودم ،اون چطور مغز خر خورده بود و همه چیو به باد داده بود.
یه نگاه از لای در به جیران کردم ایندفعه درست وحسابی کتک خورده بود.
رفتم دم اتاق پدربزرگم...
#داستان_یگانه❤❤
...
پیراشکی سیب زمینی
داخلش سیب زمینی وجعفریه مثله سمبوسه.
دوستان قسمت قبلی یعنی شانزدهمو حتما بخونید 🌹.یه شب خودمو به خواب زدم رفت بیرون رفتم پشت پنجره دیدم داره میره رو پشت بوم.منتظرش موندم وقتی برگشت یواش رفت زیر لحاف بلند شدم بهش گفتم عمه جیران اخه چرا شبا میری رو پشت بوم اینکارا بده،گفت به تو چه ،به کارایی که به تو مربوط نیست کار نداشته باش.حالام که انقدر پر رویی میکنی دیگه نمی برمت گردش وسینما بمون ور دل عمه خانم تا بپوسی.
منم از لجم گفتم خوب نبر به جهنم،خودمم خسته شدم از بس شما دوتا حرف میزنید ومیخندید ومنم مثله سگ دنبال خودتون اینور واونور میبرید.
از فرداش عمه باهام سر سنگین شد وخودش تنها می رفت بیرون ومیومد.منم خودمو تو خونه سرگرم میکردم،کلاس سوم دبستانم تمام شد،یه روز عصر کشدار وبلند تیر ماه بود وجیران طبق معمول کلی به خودش رسید وکلی عطر رو خودش خالی کرد و درجواب عمه خانم که پرسید کجا میری گفت برم ببینم پارچه قشنگ پیدا میکنم برا لحاف بدم لحاف جهازمو بدوزن،شما که نمیتونید حداقل خودم یه فکری کنم و در میان غر غر های عمه خانم که می گفت ماشالله جهاز دختر شاه پریانم انقدر بروبیا وبخر وببر نداره که تو هر روز برا یه چیزی میری بیرون تازه هر روزم نمیپسندی وبرمیگردی،امید بخدا ببینیم یه لحاف چند ماه رفت وامد میخواد،رفت بیرون.منم تو اتاق با سریش وکاغذ ونخ داشتم بادبادک درست میکردم که ببرمش تو حیاط و بدوم تادنبالم تو هوا پرواز کنه.مشغول حلقه کردن کاغذا تو هم بودم تا گوشواره ها ودم بادبادکمو درست کنم که شنیدم یکی پشت سرهم ومدام داره درو میکوبه ،من ترسیدم ودویدم تو ایوان تنها کارگر خونه هم داشت میدوید طرف در که باز کنه ودرهمون حال داد میزد اومدم اومدم درو از جا کندی ارومتر مگه سر آوردی،عمه خانمم به زور وچهار دست وپا خودشو رسوند تو ایوان و گفت خدا به خیر کنه.من رفتم دم اتاق پدر بزرگم ودیدم مشغوله نماز وگریه است،گفتم اقاجون بیاین،اون بنده خدا هم نمازشو شکستو بلند شد.
یکدفعه در باز شد وعمه تلو تلو خوران با سر و وضع ژولیده وموهای پریشون ولباسایی که پاره شده بود، پرت شد وسط حیاط.پدر بزرگم گفت یا خدا چی شده.
همون موقع آقا جمال با کت وشلوار مشکی راه راهش که خاکی وشده بود ولب خونینش ، مثله جلاد اومد بالا سر عمه وموهاشو کشید واورد دم ایوان وانداخت زمین.
پدر بزرگم که کلا شرایط روحیش مساعد نبود شروع کرد گریه کردن وبا صدای لرزان گفت که آقا جمال چی شده چرا اینطوری میکنید...#داستان_یگانه❤❤ #خیانت#نامزد#حس_خوب
اقا جمالم از گوشه لبش که پاره شده بود خون میزد بیرون ودهنش کف کرده بود ،گفت حاجی انقدر سجده نکنید وتوبه ،یکم بلندبشید ودور وبرتونو نگاه کنید کلاهتونو بالاتر بزارید ببینید چه خبره.
دخترتون کجا میره وبا کی میره.پدر بزرگم دستپاچه شد وگفت جایی نرفته، رفته بود پارچه لحافی بگیره،آقا جمال گفت جدی اونوقت با پسر کفتر باز همسایه باید بره اونم دست دردست.
پدربزرگم که اینو شنیدتکیه داد به ستون ایوان وگفت خدایا نه نه حقیقت نداره.
اقا جمال گفت چرا حاجی حقیقت داره ،مدتهاست این دوتا کفتر عاشق با هم میرن گشت وگذار هم شما هم ما ادمای سرشناسی هستیم ،یه بار یکی از پسر عمه هام بهم خبر داد که بیا نامزدتو جمع کن از خیابونا،من اونموقع غیرتی شدمو زدم دهن مهنشو خونی کردم .دوباره یکی از دوستام اینو گفت بازم گفتم شما اشتباه دیدین غیر ممکنه.تا اینکه ایندفعه خواهرم وشوهرش که رفته بودن سینما این دوتا رو باهم دیدن .منم خودمو رسوندم امروز دور ونزدیک وایسادمو دیدمشون .حالام من از اون ادما نیستم که نشونو پس بدم وجلو این کفتر باز کوتاه بیامو نامزدمو تقدیمش کنم ،یه غلطی جیران کرده ونکرده هر چی بوده تموم شده تقصیر خودم بود قبول کردم بمونه وبا خودم نبردمش البته تقصیر شمام بود حاجی با گریه وزاری گفتی بمونه موند ولی نتونستی جمعش کنیا .حالاهم باید زود عقد وعروسی بگیرید وزنمو ببرم جهاز مهازم نمیخواد.پدر بزرگم از خوشحالی کم مونده بود دست وپای جمالو ببوسه گفت راست میگی اقا جمال باشه هر چی شما بگی رو چشم.
اقا جمال گفت فردا صبح عاقد میارم وبعدم عصر عروسمو با خودم میبرم ومیرم شهرستان.
پدر بزرگم گفت خوبه باشه ،شما سایت بالا سرش باشه خیاله منم راحتتره.
اقا جمال گفت اگر اجازه بدین امشب خواهرمو بفرستم اینجا تا شب پیش جیران باشه .عمه خانم که تا حالا ساکت بود گفت قدمش به روی چشم تشریف بیاره.
اقا جمال رفت دم در وبه پسری که انگار از فامیلاشون بود گفت برو خواهرامو بگو بیان،بعدم اومد لب ایوان نشست عمه همچنان کف حیاط نشسته بود واز خجالت سرشو بالا نمی آورد،احتمالا عقل نداشته اش به اینجا قد نمیداد که اینمدلی رسوا بشه،فکر میکرد همه چی در پرده میمونه واقا جمالم کر وکوره وبی غیرت،چون دورم هست نمیفهمه عمه درحال گشت وگذار وسینما وکافه رفتنه.اقا جمال گفت گمشو برو سر و وضعتو درست کن الان خواهرام میان نمیخوام بفهمن چی شده. بخدا به حرمت حاجی تیکه پارت نکردم
وگرنه باید قیمه قیمه میشدی.
ولی درستت میکنم،یادت میدم با ابروی من بازی کردن یعنی چه.#داستان_یگانه❤❤
...
مشاهده موارد بیشتر
سایر کاربران
ثمین هستم .متولد ۷۱.فوق لیسانس حسابداری.اشپزی و شیرینی پزی دنیای دوست داشتنی من.
حرفه ای نیستم ولی عاشق آشپزیم🤗 پیج اینستاگرام من:khoshmazehaye_nika
ب عشق همسرم❤ و2تاپسرای❤❤ گلم آشپزی میکنم..
Samaneh.h3894 پیج اینستاگرام 🎂۲/۲۷🎂 👰۹/۲۸🤵
۲۶ ساله ساکن خوزستان
سلام ممنون از حضورتون مازندران