رامتین
رامتین
روکش کردن کیک با ژله بستنی

روکش کردن کیک با ژله بستنی

۱۱.۵k
۲۱۱
۱۸۰'
پنه مرغ با سس آلفردو
خیلی غذای سریع وراحتی بود هر چند که من نه قارچ داشتم ونه جعفری .فقط چندتا جوانه کوچولو گشنیز داشتم .
آیا شماهام مثل من دلتنگ میشید،وقتی میروید یه پیجی میبینید یکساله،دوساله که اون کاربر رفته ودیگه کار نمیزاره؟من که دلم میگیره بخصوص اونایی که یه زمانی خیلی فعال بودن وکلی کار میزاشتن😞
چند سالی میگذره وپدرم نهایت تلاششو میکنه که یه تنه کارای زمین وباغ رو انجام بده ودشمن شاد نشه.عموها وخانواده پدری هم کاری بهشون نداشتن وهیچ کمکی نمیکردن،همونایی که به دروغ میگفتن میخوان یتیم داری برادرشونو کنن عمدا رهاشون کرده بودن تا ببینن کی از نفس می افتن تا بیان مثل کفتار بیفتن رو زمیناشون.دراین بین دهشون یه معلم داشته که مرد با ایمانی بوده وخودشم در بچگی از نعمت پدر ومادر محروم شده بوده وخیلی دربه دری کشیده بوده میاد به کمک پدرم. معلم با زن وبچه هاش توی تنها مدرسه ده زندگی میکرده.
وهر روز بعد از مدرسه میومده کمکش از وجین علف تا چیدن میوه ها همه کاری میکرده.درعوضش بابامم چون پولی نداشته از محصولا یه سهم بهش میداده.معلمم عیالوار بوده ونیاز به این کمک خرجی داشته.تا اینکه پدرم هفده ساله شده وعموهامم بزرگتر شدن وکمکش میکردن.اون سال زمستان سردی بوده ومردم برای گرم نگه داشتن خودشون از هر وسیله ای استفاده میکردن از کرسی تا آلادین(علاءالدین) وبخاری هیزمی. یه روز صبح که بچه ها میرن مدرسه میبینن در قفله وبرعکس همیشه آقای معلم دم در نایستاده میان بزرگترا رو خبر میکنن و در مدرسه رو میشکنن ومیرن تو اتاق معلم مهربون ومتوجه میشن که خودش وبچه هاشو گاز گرفته.همه جسدا رو خارج میکنن.ولی دختر بزرگه معلم بینشون نبوده،میگردن میبینن پشت مدرسه دم دستشویی افتاده ولی زنده است.پدرم ومادربزرگم چون آقای معلم خیلی بهشون لطف داشته دخترشو میبرن خونه وازش مراقبت میکنن تا خوب شه وتمام خانوادش را اهالی به خاک میسپارن.گویا دختر آقای معلم نصفه شب میره دستشویی ولی از گاز آلادین سرش گیج بوده وهمونجا می افته واینطوری از هوش میره وبر نمیگرده تو اتاق وگرنه اونم فوت میشده.
دخترک چشم آبی دل پدرمو میبره.ومادر بزرگمم پیشنهاد میده باهم ازدواج کنن چون مردم داشتن حرف وحدیث درست میکردن که این دختره تو خونه پسر دار حکم پنبه وآتیش رو داره.دخترک هم چون کس وکاری چندانی نداشته اوناییم که داشته زیر بارش نمیرن قبول میکنه وازدواج میکنن یه پسر هفده ساله ویه دختر سیزده ساله (پدر ومادرم).بدون هیچ سر وصدایی فقط به قول مادرم ،مادر بزرگم یه تشت خمیر درست میکنه ودومشت کشمش میریزه توش وبه اصطلاح کلوچه درست میکنه وپخش میکنه بین در وهمسایه تا همه بفهمن عروس آورده.واز فرداش زندگی ساده پدر ومادرم شروع میشه .البته بقیه عموها وعمه هامم به همین سادگی عروس وداماد شدن ورفتن پی زندگیاشون.
اولین بچه پدر ومادرم دختر میشه،پدرم چون آقای معلمو خیلی دوست داشته وهنوز حرفاش تو ذهنش بوده میگه دختر چراغ خونس ...3
بچه دوم وسوم وچهارم تااا هشتم هم دختر میشه وهر دفعه پدرم میگه نور خونه است،گرمای خونس ،برکت خونه است و...که البته برای یه روستا زاده در دهه سی وچهل خیلی بوده وخیلی صبوری کرده به خیال خودش. تا اینکه مادرم هشتمین دخترم بدنیا آورد وپدر دیگه شاکی شد که بسه دیگه خونمون چراغون شد بسه ،پسر میخوام که پشتم باشه وکمک حالم.
مادرمم به توصیه مادر بزرگم که معتقد بود دعا جادوش کردن رفت پیش دعا نویس و دعا گرفت وخدا رو شکر بعد از هشت تا دختر اولین برادرم بدنیا اومد ودیگه خیال پدر ومادرم راحت شد واز دست بحثهای هر روزشون نجات پیدا کردیم.
خونمون بزرگ بود وجا برای همه بود، حیاطمونم بزرگ بود با دیوارای کاهگلی از در (که همیشه خدا چهار طاق باز بود بجز شبا )وارد میشدیم سمت راست آغل گوسفندا بود که بیست تایی میشدن وسمت چپ درحیاطم، طویله گاوا بود که دوتا ماده گاو شیری داشتیم.
وسط حیاط چاه آب بود وتنور وهاون سنگی و آسیاب دستی .
خونمونم کاهگلی بود.چهارتا اتاق داشتیم که یکیش حکم آشپزخونه رو داشت،یکی انبار و یکی مهمون خونه که مادربزرگم وما بچه ها درش میخوابیدیم ویه اتاق که ماله پدر ومادرم بود.ونصفش رو رختخواب تا سقف پر کرده بود.
مادرم زن زحمت کشی بود از اول صبح باید حیاط رو آب وجارو میکرد ودم کوچه رو آبپاشی میکرد که ملائک به خونه نظر کنن،بعدم شیر میدوشید وگوسفندا رو با چوپون راهی میکرد وبعد به بقیه کارا میرسید.از دادن صبحانه ماها تا شستن رخت ولباس وبعدم اگر فصل میوه بود که سینی سینی پر زرد الو و...خشک میکرد یا پوست سبز گردو میکند یا ماست وکشک ودوغ درست میکرد.هر سالم یا میزایید یا بچه شیر میداد.تازه میون اینهمه کار مادر بزرگمم یاد آوری میکرد که برو خدا رو شکر کن ،اصغر خیلی خاطرتو میخواد که نمیگه بیای باغ میوه چینی و...
البته من وخواهرامم همیشه درحال کمک کردن بهش بودیم.دوتا خواهر بزرگام وقتی بچه بودم ازدواج کرده بودن ورفته بودن اونور ده وگاه گاهی به ماسر میزدن.تازه اگر بابام میومد ومیدیدشون که میگفت مگه شما کار وزندگی وصاحب صلاح ندارید اومدین.زود برگردید مثل آدما بی کار راه نیفتید تو کوچه ها ول ول.
پدرم خیلی وقتا میون روز میومد خونه وفکر کنم همه میدونستن برای چی میاد.
خود من اولین باری که شاهد رابطه پدر ومادرم بودم چهار پنج ساله بودم . پام خورده بود به ظرف شیر وخیلیش ریخته بود واز ترسم رفته بودم پشت رختخوابا قایم شده بودم که کسی پیدام نکنه ودعوام نکنه.که پدر ومادرم اومدن تو اتاق ....4
...
دنت شکلاتی

دنت شکلاتی

۳ روز پیش
سلام دوستان انگار حالاحالاها قرنطینه ایم ودورهم😁
😘😘😘
روزی یک پست میزارم.زمان نمایش با پاپیونه.به مرور دستمون میاد کی پست نمایش داده میشه🌷
سال چهل تو فصل گلابگیری دریه آبادی واقعا آباد بدنیا اومدم.اسممو یه مهندسی که اومده بود روکار کارگرایی که جاده نزدیک دهمون میکشیدن نظارت کنه انتخاب کرده بود.اتفاقی فردای اونروز که من بدنیا اومده بودم مهندس اومده بوده از مادرم نون بخره.میبینه مادرم کلی نون پخته ومنم تو قنداق کنار دستشم،میگه بچه چند وقتشه مادرم میگه یه روزشه،مهندس با تعجب میگه چه زود بلند شدی مادرم میگه این ششمین دخترمه بلند نشم ونون نپزم بقیه بچه ها گرسنه میمونن،مهندس میگه اسمشو چی گذاشتین مادرمم میگه نمیدونم یه چیزی میزاریم .مهندسم یه نگاهی به گل محمدیای تو بقچه کنار حیاط که برا گلاب گیری اماده بودن میکنه ومیگه خوب بزارین گلاب ،مادرمم خوشش میاد میگه به باباش میگم وبابامم خوشش میاد واسمم میشه گلاب .آبادیمون واقعا آباد بود وپرمحصول.تمام باغا پربود از درختای گردو ،انگور،انواع آلو و سیب وآلبالو گیلاس،زالزالک وبه.زمینهای زراعیم زیر کشت گندم وجو ،ذرت،انواع صیفی جات وسبزی می رفت.وقتیم که غذا زیاد باشه،موجودات زنده به حکم غریزه انرژی رو میندازن توکار تولید مثل .مردم ده ماهم از لحاظ زاد و ولد بسیار فعال بودن.اغلب ده پونزده تا بچه رو داشتن.حالا از یه زن یا گاهی از دو،سه یا چهار تا. اونام که کم بچه بودن هفت،هشت تا بچه داشتن که به یه دلیلی ادامه نداده بودن مثلا مرگ پدر خانواده یا علیل شدنش و...
با اینکه بچه ها زیاد بودن ولی کسی گرسنه یا بی کار نبود انقدر کار بود که از بچه چهارساله تا پیرزن پیرمرده هشتاد وچهار ساله باید کار میکردن.حالا نه کارای سخت ولی کارایی مثل جمع کردن تخم مرغ ومیوه های پای درختا ونگهداری از بچه های کوچیکتر.
ده ما بزرگ وپرجمعیت بود وبر عکس خیلی از ده ها که همه اهالی همو میشناسن اغلب اینور ده اونور ده رو نمیشناختن.
اسامی اهالی اغلب تکراری بود وهیچ تنوعی دراسما نبود .از اون بدتر فامیلیا بود که چهار پنج تا بیشتر نبود مثلا تو یه کلاس ممکن بود چهار تا اکبر اکبری باشه،یا مثلا پنج تا فاطمه زمانی.
انگار پدر مادرا فرصت پیدا کردن اسم جدید رو نداشتن،چون تا این بدنیا میومد باید بعدی رو تولید میکردن .درضمن اسمم زیاد کاریرد نداشت اغلب پدر مادرا با هوووی بچه هارو صدا میزدن .هووی بچه مرغا رو بفرست تو لونه،هووی دختر نونا رو پختی ،هوووی پسر نکن.البته شاید الان عجیب باشه یا حتی بی ادبی محسوب بشه ولی واقعا اونزمانا برا ما عادی بود همینطور که الان عزیزم وجونم عادیه...
من مادری صبور وسخت کوش داشتم،که سفید وقد کوتاه ونسبتاچاق بود، با چشمای ریز آبی رنگ،که تمام ما دخترا این رنگ چشم رو به ارث بردیم.تقریبا تو ده ما بجز ما خواهرا کسی چشم آبی نبود.تو ده ما خیلی از اهالی شبیه افغانها بودن میگفتن چندین نسل قبل زمانی که افغانها حمله کردن تمام مردا وپسرا رو کشتن وبه زنا ودخترا تجاوز کردن وخیلیا ازنسل بچه هایی بودن که از اون تجاوزا بدنیا اومده بودن.پدرم برعکس مادرم قد بلند وباریک بود ،با صورتی آفتاب سوخته ودستهای پینه بسته وپاهایی پراز ترکهای عمیق.اهالی به پدرم اصغر خله میگفتن،خل نبود ولی خیلی زود دعوا راه می انداخت وکسی جرات نداشت باهاش دو کلمه حرف بزنه.پدرم مردی بداخلاق وزود جوش بود یه چشمش کوربود،گویا وقتی بچه بوده در باغ بازی میکرده ویه شاخه نازک درخت میره تو چشمش .طبیب ده میگه ببرینش شهر شاید بشه درستش کنن من شنیدم عمل میکنن خوب میشه، ولی پدر بزرگم میگه درست نمیشه کی بره شهر وبیاد، کجا برم جایی رو بلد نیستم .پدرم هر چی به پدرش التماس میکنه ولی پدرش قبول نمیکنه ومیگه هنوز یه چشم داری با همونم میتونی زندگی کنی.وپدرم بخاطر سهل انگاری پدرش از یه چشم نابینا میشه.
میگفتن که بابام یه مدت گوشه خونه افتاده بوده وفقط گریه میکرده وآه میکشیده .تا بالاخره انقدر معلم ده میاد وباهاش حرف میزنه که به زندگی عادی برمیگرده.
سال بعدشم پدر بزرگم فوت میشه به دردی نامعلوم .از اونجا که پدرم پسر بزرگ بوده وشش تا برادر وخواهرکوچکتر داشته،فوری عموش میاد ومیگه من باید بالای سرتون باشم ومیخواد با مادر بزرگم ازدواج کنه که بابام نمیزاره وشب تا صبح با مادرش حرف میزنه که عمو میخواد بیاد زمینامونو ماله خودش کنه وچشم خیر نداره،خودش سه تا زن داره وبیست تا بچه، مارو برا بیگاری میخواد بیا وازدواج نکن ومن خودم به کارا میرسم.مادرشم که دل خوشی از عموم وزناش نداشته قبول میکنه وفرداش به عموش جواب رد میدن واونم داد وبی داد میکنه ومیگه نمیشه زن جوان بی مرد بمونه وبی غیرتی برای من محسوب میشه ولی وقتی میبینه اینا سفت وسخت رو حرفشونن چوب بر میداره که مادر بزرگمو بزنه تا راضی بشه، ولی بابام نمیزاره و با بیل بهش حمله میکنه وتا جایی که میخوره میزنش .واهالی تعجب میکنن که چطور یه پسر دوازده سیزده ساله انقدر جسور وقویه ومیان عمومو جمع میکنن ومیبرنش ومیگن ول کن اینا رو این پسره خله.هر چند که تا مدتی بازم عموم مزاحمت ایجاد میکنه تا بالاخره کدخدا میاد وساطت تا دیگه عموم دست برداره وبابام ومادرشو اذیت نکنه.
ودیگه هیچ مردی جرات نمیکنه به مادر بزرگم نزدیک بشه.2
...
کوکی شکلاتی
رامتین
رامتین
۳۰۵

کوکی شکلاتی

۲ هفته پیش
من وبهمن وقتی میرفتیم باغ یا خونه خاله یا اونا میومدن خونمون کلی با بچه ها سرگرم میشدیم.همه بهمون پیشنهاد فرزند خواندگی میدادن.تو فکرشم بودیم که متاسفانه اوضاع ریه بهمن بدتر شد اوایل فکر کردیم سرفه های مداومش رد همون شیمیایی شدنه ولی تو بررسیا مشخص شد که مشکل جدی تره البته پایه واساسش همون شیمیایی شدن بود که با اسیبهایی که زده بود کلی از ظرفیت ریه از بین رفته بود.دیدن ذره ذره آب شدن مردی که با تمام وجودم دوستش داشتم وزندگیمو متحول کرده بودوپا به پام باعث پیشرفتم بود بسیار سخت بود.بعضی از دکترا پیشنهاد دادن ببریمش آلمان ولی قبل از اینکه سفارت بهمون وقت بده کار از کار گذشت .سال نود بهمنم پر کشید ومثل یه فرشته سبکبال به بهشت رفت.روزهای تلخی رو میگذروندم.خیلی خیلی سخت بود .کار هر روزم گریه وآه کشیدن بود هر روز سر مزار میرفتم وتا دم غروب اونجا مینشستم..تک تک روزا وخاطرات وحرفهامونو مرور میکردم.
تمام مدت غنچه تنهام نزاشت.مدام بهم سر میزد.گاهی بچه هاشو میاورد تا باهاشون سرگرم بشم وبتونم اون روزای سخت وطولانی رو بگذرونم.هفته شد ماه وماه شد سال .کم کم اروم شدم ،اوضاع بوجود اومده رو پذیرفتم.سر خودمو با کار وکتاب گرم میکردم وگاهی با بچه های غنچه که خیلی دوستشون داشتم.
سال نود ودو بود که غنچه بهم گفت که یه غده درسینه اش حس کرده ولی ازم خواست به کسی نگم که کسی پریشون نشه،فکرم شدید مشغولش بود.ماموگرافی وازمابش و...بله همونی شد که نباید بشه،شروع کرد به درمان خیلی بدخیم بود.
مجبور شدن سینه ها رو تخلیه کنن حال وروز همه دوباره بهم ریخته بود کسی باورش نمیشد تو این سن درگیر بشه.همه میگفتن خانم دکترام مگه درگیر میشن خودش چرا زودتر نفهمیده و...تمام مراحل شیمی درمانیاش همراهش بودم دلداریش میدادم وامیدوارش میکردم.بچه هاشو میبردم گردش.دلم براشون کباب بود.با سرعت زیادی کبدشم درگیرشد روزای آخر عمرش چیزی گفت که شوکه شدم.دستمو گرفت باهمون صورت زرد وضعیف بهم گفت شکوفه با هادی ازدواج کن،بعد از من تو مراقب بچه هام باش،من بخاطرشون دستم از خاک بیرون میمونه.یه زمانی من بی توجه به عشقت باهادی ازدواج کردم .حالا فرصتش پیش اومده تو باهاش ازدواج کن نزار بچه هام زیر دست نامادری برن خودت که اخلاق حاج خانمو میدونی فوری میگه مرد نباید تنها باشه وبراش یکیو پیدا میکنه.تو زنش بشی من خیالم از بچه هام راحته.خواهش میکنم.خواهش.
به غنچه گفتم خیلی تصمیم سختیه،من با بهمن بهترین دوران رو تجربه کردم اینکار مثل دهن کجی به روزای خوشیه که با بهمن داشتم،غنچه گفت پس من چی ،فکر میکنی برای من سخت نیست که برای شوهرم خواستگاری کنم یا برای پاره های تنم دنبال مادربگردم.من هنوز زنده ام هنوز نفس میکشم هنوز احساس دارم.
انقدر ضعیف بود که کمی که حرف میزد خسته میشد ومیخوابید.
اونشب مثل اکثر شبها من پیشش موندم تو بیمارستان.
تا صبح تو اتاق راه رفتم وفکر کردم،به گذشته،حال ،آینده.
دلم برا گذشته تنگ شده بود برای زمان بچگی که تنها دغدغه ام داشتن لباس بهتر وخوردن خوراکیای خوشمزه تر بود دلم تنگ شده بود برای کسایی که تو این سالها از دست دادم،
دم دمای صبح غنچه چشماشو باز کرد ازم آب خواست بهش دادم،بهم گفت قبول میکنی.گفتم اگه تو میخوای حتما.اون چشمای بی فروغش درخشید وپلکای بی مژه اش رو روی هم گذاشت ویه نفس عمق کشید وبرای همیشه خاموش شد.
شکوفه رفت ودوتا بچه سه چهار ساله رو جا گذاشت.در مراسمش به وضوح شکستن عمو وخاله ام رو دیدم.هادی چنان غریبانه وسوزناک گریه کرد که دل سنگ براش آب میشد.مراسما تمام شد درتمام مدت شبا بچه ها پیش خودم بودن.از کارم مرخصی گرفتم ،قبول مسولیت دوتا بچه، بچه هایی که مادر ندارن ونگهداریشون کار سختیه.
اونا خیای زودمنو مامان خطاب کردن،بعد از حدود شش ماه یه روز حاج خانم لنگ لنگان اومد پیش من ومامانم.گفت شکوفه جان ازت خواهش میکنم بیای وبا هادی ازدواج کنی وبرا بچه هاش مادری کنی،غنچه هم از من وهم از هادی اینو خواسته،شش ماه به احترامش صبر کردیم ولی دیگه قبول کن که بچه ها احتیاج به یه سکون وقراری دارن اینطوری آلاخون والاخون نمیشه،نه میدونن اینجا باشن نه خونه خودشون.خالتم که افسردگی شدید گرفته وحال خوشی نداره،منم که بعد ازحاج آقا زانو درد امانمو بریده وکاری ازم برنمیاد .دختر جان بروبا هادی زیر یه سقف نه اینکه نگرانش باشم که تو این سن گول کسی رو میخوره نه ولی دور وبرش زنا ودخترای سواستفاده کن زیادن که بخوان خودشونو آوار کنن روسرش.
قبول کردمو عصر همون روز عقد کردیم ودر سن سی وهشت سالگی دوباره ازدواج کردم.اوایل باهادی حس غریبگی داشتم.روابطمون درحد سلام،خسته نباشی وخداحافظ بود،حتی تا هشت ماه رابطه زناشویی نداشتیم من حس گناه داشتم حس میکردم بهمن داره نگاهم میکنه،حس میکردم دارم بهش خیانت میکنم.دست به دامان مشاور شدم بهم کمک کرد تا این حس بد رو از خودم دور کنم...

کم کم زندگیمون شکل وروال عادی گرفت.
خالم افسردگی داشت مدام ارامبخش استفاده میکرد.
خیلی تو حالت عادی نبود گاهی بچه هارو میبردم ببینتشون.خالم خیلی عاطفی بود وغنچه رو هم به طرز عجیبی دوست داشت ،بارها میگفت که غنچه نباشه منم نیستم.چرخشی شش ماه میرفت پیش هاله وخانوادش شش ماه مهتاب وخانوادش.دوسالی بعد از غنچه موند ولی ام اس هم پیدا کرده بود ومغزش تحلیل رفت وسرانجام رفت پیش غنچه.
من وبچه ها به عموم پیشنهاد دادیم بیاد پیش ما ولی نپذیرفت خونه خودش مونده و هفته ای دوبار یه خانم مسن میاد کاراشو میکنه وبراش غذا میپزه ومیره.مادرم همچنان با دیابت دست وپنجه نرم میکنه وتنها زندگی میکنه. روابطمونم با حامد وهمسرش براساس احترام متقابله.
ومن در چهل سالگی بار دار شدم وصاحب یه پسر شدم واسمشو امیرمحمد گذاشتم.زندگی خوب وشادی داریم ،بچه ها مدرسه میرن،هیچ تبعیضی بین بچه ها نمیذارم چه بسا به یاسمین وامیر علی بیشتر توجه ومحبت میکنم.هادی مرد اروم ومهربونیه.
همه چی خداروشکر خوب پیش میره،تنها موردی که گاه گاهی منو کمی ناراحت میکنه وقتاییه که برای هادی غذای مورد علاقشو درست میکنم واون درحالتیکه از غذاش لذت میبره وحرف میزنه میون حرفش میگه راستی غنچه اینطوری شد اونطوری شد یا تو خواب به من میگه غنچه خیلی دوست دارم.واین به من یاد اوری میکنه که هنوزم پس ذهنش غنچه هست.ولی جای گلایه نیست چون هنوزم پس ذهن منم بهمن هست.وغیر ممکنه بشه اونهمه خاطرات رو از ذهنامون پاک کنیم،فقط میتونیم دعای خیردر حقشون کنیم برای تشکر از روزهای خوبی که باهم داشتیم وبرامون ساختن.
🌷🌷🌷🌷🌷 پایان🌷🌷🌷🌷🌷

...
نان شیرمال ساده
رامتین
رامتین
۱۱۰

نان شیرمال ساده

۳ هفته پیش
حقیقتشو بگم قبل از آشنایی با بهمن هزاران بار به گذشته فکر کردم وبه رفتارم با حامد وبه اینکه چرا بی جهت دلشو شکستم.بسیار حسرت خوردم از اینکه از دستش دادم،بارها به این فکر کردم که یه جوری به گوش حاج خانم برسونم که پشیمونم،یه جوری به گوش حامد برسونم که یه فرصت دیگه بهم بده ،من تجدید نظر کردم ،من دراونزمان که آشفته بودم توان مدیریت رفتار وگفتارمو نداشتم.ولی بعد از گذشت یه مدت که اروم شدم فهمیدم حس وحرکاتم نپخته وعجولانه بوده.
با یکی از دوستام که پخته تر از من بود،پشیمونیام وحسرتهامو درمیون گذاشتم ،بهم گفت دیگه فکرشو از سرت دور کن وقبول کن گذشته ها گذشته وآب رفته به جوی باز نمی گرده،تو با حرفایی که زدی قانعش کردی که دوسش نداری واگرم بری تو خانوادشون چشمت دنبال برادرشه.حتی اگر بهت برگرده همین موضوع همیشه یه نکرانی ته ذهنش باقی میزاره.
بعد از این حسرتها وپشیمونیا خداروشکر بهمن سر راهم قرار گرفت وزندگیمو متحول کرد.منو بهمن سال هشتاد وقتی بیست وپنج ساله بودم عقد کردیم یه عقد ساده ومحضری.کم کم انقدر حرفا وحرکات ورفتاراش رو من تاثیر گذاشت که دیدمو نسبت به اطرافم تغییر داد(به نظرم همه به یه همچین منجی احتیاج داریم که حرفا وحرکاتش کمکمون کنه از پیله هامون بیرون بیایم وچشمامونو به زیباییهای اطراف باز کنه ومطمئنم بالخره هر کس در زمان مناسبش این منجیشو پیدا میکنه ،حالا ممکنه یه دوست یه فامیل همکار یاهمسر ادم باشه)حتی حرفاش رو مادرمم تاثیر داشت مادرم کم کم با خاله ها وداییام تماس گرفت ورابطه شون رو از سر گرفتن اونم بعد از سالها. مادرم با خالم تماس گرفت وبهش گفت که خواهر وبرادراشون بعد از گذشت سالها دیگه اون رفتارا وبرخوردای بد سابق رو ندارن وخالمم تشویق شد که اونم بیاد وآشتی کنن،روزای خیلی خوبی رو داشتیم روابط با خانواده پدری رو هم از سر گرفتیم کدورتهای گذشته رو که یک عمر پدرم تلمبار کرده بود کنار گذاشته شد البته نه با خانواده مادری ونه با پدری انقدر قاطی نشدیم که دوباره کدورتی جدید بوجود بیاد وجدایی جدید.درحد سلام واحوالپرسی وگاهی به مناسبتی همدیگه رو دیدن نه رفت و امد مداوم ومستمر.
به بهمن جریان هادی وغنچه رو گفتم. وگفتم بعد از این سالها فهمیدم که یک سوتفاهم برای من پیش اومده بود ولی هنوزم نمیتونم غنچه رو ببخشم.کلی باهام حرف زد وگفت نبخشیدن تو زمانو به عقب برنمیگردونه ،با بخشش یا بی بخشش تو اون داره از زندگیش لذت میبره وتنها تویی که هر روز به خودت وروحت آسیب میزنی، ببخش تاخودتم سبک بشی...
سخت بود ولی بخاطر بهمن بخشیدم .بهمن درست میگفت درتمام سالهایی که من خودمو بخاطر کاری که کرده بود عذاب میدادم اونا خوش وخرم زندگی کرده بودن.بچه نداشتن وتصمیم داشتن تا درس غنچه تمام نشده بچه دارنشن.
بعد از مدتی ما عروسی کردیم وتمام اقوام دوطرف بودن واین برای من مراسم ساده مونو بسیار پرشکوه کرده بود.
زندگی من وبهمن بسیار شاد بود سبک زندگیم ودیدم تغییر کرده بود .دیگه اون حالت منزوی رو نداشتم مدام درحال گردش بودیم تا زمانی پیدا میکردیم به مادرم سر میزدیم یا باهم پیاده روی وخرید می رفتیم.
تشویقم کرد که باهم ادامه تحصیل بدیم اون خوند برای پرستاری ومن برای لیسانس من قبول شدم ولی اون نه.بدون اینکه ناراحت باشه از پیشرفت من بعد از پایان لیسانسم بازم حمایتم کرد برای فوق.صبحها باهم میرفتیم سرکارظهرا اون زودتر برمیگشت ونهار رو یا گرم میکرد یا یه غذی ساده میپخت ومیخوردیم هردومون خیلی اهل شکم نبودیم وبه غذاهای ساده راضی بودیم.مادرم از داشتن همچین دامادی خیلی خوشحال بود ومیگفت به آرزوم رسیدم که تو درکنار کسی باشی که باهاش ارامش داشته باشی.
فوق لیسانسمم گرفتم .حتی یکبار حس نکردم بهمن مانعیه برای پیشرفتم بلکه بالی بود برای پروازم..
بعد از پنج سال که از زندگی مشترکمون گذشته بود هنوز بچه دارنشده بودیم با اینکه از اول ازدواج هردو طالب بچه بودیم چند باری من دکتر رفتم ولی پیگیر نبودم.تا اینکه مصمم رفتم پیش دکتر وگفت هردوباید ازمایشات ومعاینه های لازم رو انجام بدین،من کاملا سالم بودم ولی قدرت باروری بهمن صفر بود دکتر از گذشتش جویا شد ومتوجه شد که در زمان جنگ دوسال در منطقه جنگی سرباز بوده وشیمیایی هم شده.من اینو میدونستم خودش بارها برام از خاطرات وحشتناک اون دوران گفته بود وهنوز ریه هاش درگیر بود وسرفه هایی میزد ومداوا میکرد وکنترل میکرد .ما فکر نمیکردیم که روی قدرت باروریشم تاثیر داشته باشه ولی دکتر گفت صد درصد تاثیر داشته.
به هرحال بهمنم مرد بود ومثل بقیه این قضیه خیلی ذهنشو درگیر کرد من بهش اطمینان دادم که با بچه یا بدون بچه علاقم ذره ای بهش کم نمیشه وهمچنان درکنارش کاملا خوشبختم.بعد از شنیدنش اروم شد وکم کم زندگیمون روال قبل رو گرفت.
خاله ام اینا باغ خریده بودن وگاهی میرفتیم وخیلی خوش میگذشت.بهمن وهادی باهم درمورد مسایل مختلف حرف میزدن منو غنچه وهاله ومهتابم میگفتیم ومیخندیدیم.بهار سال هشتاد وهشت غنچه پسرش امیر علی رو دنیا اورد وبا فاصله یازده ماه یاسمین زهرا متولد شد.
...
کااااکولی

کااااکولی

۳ هفته پیش
پدرم بیمارستان موند ومجبور شدن عملش کنن دوهفته ای درگیر بیمارستان بودیم،روزای بدی داشتیم که به روز کسی نیاد،پدرم بین مرگ وزندگی بود ،عمه ها وعموهام میخواستن بیان عیادتش ولی مامانم به عموم گفت بهشون بگه نیان بیشتر بابام ناراحت میشه وبراش ضرر داره.
بعد از دوهفته مرخص شد با حال وروز زار ونزار،دکتر توصیه اکید کرد که استرس وهیجان بهش وارد نشه وخونه باید ساکت باشه تا استراحت کنه.
اومدیم خونه طی دوهفته ای که گذشت نه رضا ونه پدر ومادرش نیومدن ملاقات حتی تلفنی هم احوالپرسی نکردن ،به شنیدن جریان از همسایه ها بسنده کرده بودن.
فقط روزی که برگشتیم مادرش تماس گرفت وگفت که بخاطر شرایط موجود یه مدت مراسمو عقب انداختیم.درضمن شوهرمم میگه داریم خونه ها رو تخریب میکنیم امیدوارم حال آقای بهاری زودتر خوب بشه وشمام زودتر تخلیه کنید تا به فصل سرما نخوردیم بتن ریزی کنن و پی وریخته باشیم عقب نمیونیم از برنامه.
مادرم چیزی به بابام نگفت که منقلب بشه.هر روز صدای پتک از خونه های بغل وپشتی مون میومد وارامشو ازمون گرفته بودن.پدرم حالش خوش نبود به مادرم گفت زنگ بزن بگو حالا یه چند روزی کارنکنن سرمون رفت.مادرم تماس گرفت ولی گفتن نمیشه که کار عقب میفته.پدرم که شنید ناراحت شد وگفت مگه منم یکی از شرکا نیستم اینا که الان براشون حال وروز من و زنده ومرده من فرق نداره دوروز دیگه که پروژه تموم بشه هم براشون هیچی فرق نمیکنه ومیخوان مال منو بالا بکشن ،اینقدر بی وجدانن من شراکتمو لغو میکنم.هر چی مادرم میگفت حرص نخور قبول نمیکرد عمومو خبر کردن وبا بسم الله بسم الله بردنش دم محضر و وکالت داد به عموم که پیگیر کارا بشه.
چون روز اول برای لغو قرار داد یه مبلغ هنگفتی گذاشته بودن،پدرم مجبور به پرداخت خسارت سنگینی شد ولی بازم راضی بود که زود شرکاش رو شناخته وحداقل خونه رو از چنگش درنیاوردن.
طبعا با توجه به اتفاقات پیش اومده قول وقرار بین ماهم برا ازدواج بهم خورد ودیگه رضارو هیچوقت ندیدم.
مادرم شاکر وراضی بود ومدام میگفت حکمتی تو این دزدی بود همش از دعاها واشکای شبانه روزی من بود، حداقل چشماتو باز کرد،فقط ایکاش پدرت دنبالش نمیدوید،ماشینو میبرد ومی رفت، جان عزیز تر از ماله، باباتم به این روز نمی افتاد.ولی بازم راضیم به رضای خدا همینکه تو خودتو بدبخت نکردی جای شکر داره.ان شاءالله باباتم روز به روز بهتر میشه .
ولی نشد وبابا روز به روز بدتر شد،هزینه مداوا سنگین بود پدرم یکبار دیگه عمل کرد ،شش ماه تمام کارمون دکتر ودوا وبیمارستان رفتن بود،..
بالاخره بابا دوام نیاورد وفوت شد .در مراسمش عمه ها وعموهام شرکت کردن،هیچ حسی بهشون نداشتم.عین غریبه ها بودن برام.اون شش ماهه مداوا وحرفهایی که قبلا دکتر برامون زده بود وگفته بود زیاد دوام نمیاره باعث شد وقتی رفت امادگیشو داشته باشیم.همه چی تموم شد وپس انداز بابا هم تو این مدت ته کشید،من ومامان موندیم.مستمری پدرم بود ومنم کار میکردم.در ضمن ماشینیم که دزد برد هیچوقت پیدا نشدحتی لاشه اش.
بالاخره جای خالی بابا حس میشدبخصوص برا مامانم که بیشتر ساعات روز تو خونه تنهابود.
یکسال گذشت البته تو این مدت مادرم وحاج خانم کماکان رفت وآمد داشتن خودخواهی بود اگه به مامانم میگفتم نرو چون تنها دلخوشیش همون جلسات قران بود وتنها رفت وآمدش همین.
به مراتب اوضاع خورد وخوراک ورخت ولباسمون بسیار بهتر ازقبل شده بود چون پدرم نبود که نگران پیری وکوریش باشه وقسمت عمده پولشو پس انداز کنه.
مدام خودم ومامان براش خیرات میکردیم چون در زمان حیاتش نخورد وچیزیم نبرد حداقل دلمون می خواست دعای خیر از طرف ما بدرقه راهش باشه.
یکسال گذشت ومن ومامان که تو خونه تنها بودیم وبا توجه به اینکه محله مون اغلب درحال ساخت وساز بودن وپراز کارگر وآدمای غریبه ودزدی از منازلم زیااد شده بودویه جورایی نا امن تصمیم گرفتیم خونه رو بفروشیم وبریم تو یه مجتمع که نگهبان داشته باشه وجای امن تری باشه.روزی که میخواستیم اسباب کشی کنیم مامانم خیلی دلتنگی کرد دلش برا باغچه ودار ودرختاش وتمام خاطراتش با پدر تنگ شد ولی من خوشحال بودم چون دیگه نگران امنیتمون نبودم.
دوبار امتحان دادم برای لیسانس ولی موفق نشدم کارم زیاد بود وتمرکزم کم.
دراین گیر ودار مامانم دچار دیابت شد ودردسرای خاص خوددش.مدام برای چک آپ میرفتیم درمانگاه ،اونجا با یه بهیار اشنا شدیم که خیلی کمکمون میکرد وراهنماییمون.کم کم علاقه ای بین من وبهمن شکل گرفت.هردو تقریبا از یه سطح بودیم ،بهمن پسر خود ساخته وپرتلاشی بود.ده سال از من بزرگتر بود چون خودش به تنهایی از مادرش سرپرستی میکرده تا اون سن ازدواج نکرده بود. البته مادر اونم به تازگی یعنی قبل آشنایی مافوت شده بود.
ایندفعه من برا ازدواج عجله ای نداشتم سر صبر پیش رفتم زمان دادم برای آشنایی وقتی دیدم تو مسایل اساسی تفاهم داریم
تصمیم گرفتیم عقد کنیم ،بهمن پنج خواهر وبرادر مهربون داشت که خیلی باهم یکرنگ بودن،کلا یه نکته ای که منو شدیدا جذبش کرد رابطه خوبی بود که با اقوامش داشت درست برعکس ما.مادرم بسیار ازش خوشش اومده بود،بخاطر صداقت ومهربونیش واینکه بسیار اهل کمک کردن به دیگران بود.44
...
پاپس کیک

پاپس کیک

۳ هفته پیش
این حرفا رو تندتند به ارایشگره میزد درحضور من انگار نه انگار من اونجام.تو دلم گفتم شکوفه تو همه جا نامرئی هستی
هیچ جا دیده نمیشی.
بعد از حرفای مادر رضا ارایشگره گفت خوب مهری جون تو وپدر رضا که این بچه رو بزرگ کردین نتونستین درست تربیتش کنین چطور این دختر جوون از راه نیومده همه چیو درست کنه.بنظرم فکرتون اشتباهه البته ببخشیدا.حالا اگر رضا از اون پسرا بود که هیچ چی ندیده بود وتجربه نکرده بود میگفتیم خوب اره شاید این سرکشیاش ماله نیازا جنسیشه فروکش میکنه خوب میشه مثل پدر وپدر بزرگا خودمون ولی آخه ماشالله رضا هر هفته بایکیه اونم چه زن ودخترایی که کار وحرفه شون همینه.اونوقت این دختر سر وساده چطور میتونه این اسب سرکشو رام کنه.مامانش با بی حوصلگی گفت چمیدونم،کی چکار میخواد بکنه همینکه خودش انتخابش کرد دیگه از گردن ما افتاد.خودشون میدونن به ماچه تا ابد که نمیتونیم خودمونو درگیر بچه ها کنیم.
کار ارایشگر تموم شد وبرگشتیم قرار شد آخر هفته رضا بیاد دنبالم بریم براحلقه وگل ماشین ویه سرم مثلا بریم تالار رو ببینیم.اصلا حوصله این کارا رو نداشتم،اصلا حوصله هیچ کاریو نداشتم،عین ماشین کوکی یکسری حرکاتیو میکردم یه سری حرفا رو میزدم که هیچ عقل وفکری پشتش نبود انگار یکی منو هل میده رو به جلو ومن بی اراده میرم.
پنجشنبه شد رضا بعد از ظهراومد دنبالم ورفتیم دنبال کارامون انگارهمونقدر که تمام کارا برا من بی اهمیت بود برا اونم همینطور بود.اولین مدل گل رو انتخاب کردیم،اولین حلقه بعدم اولین مدل سفره عقد تالار ،اولین مدل کیک،اولین مدل شام،حتی به خودمون زحمت ندادیم پیشنهادها رو گوش کنیم.
رضا پسر جذاب وخوش هیکل وشیکی بود بخاطر همین به قول مامانش اینهمه دختر میخواستنش.
رفتیم دم یه بستنی فروشی گفت من میخوام معجون بخورم تو هم میخوای گفتم نه.زیر لب گفت به جهنم.
رفت خرید وبرگشت یکمی خورد بقیشو گذاشت رو داشبور که یکمیش ریخت یه دستمال برداشتم بهش دادم.
از دستم کشید وگفت ببین دختره ی از خود راضی اینطوری واس من قیافه نگیر در حالت عادی ادم حالش ازت بهم میخوره بس که خشکی دیگه مثل برج زهر مار لازم نیست بشی. من یه چیزیو همین الان میخوام برات روشن کنم.فکر نکن من ازت خوشم میادا،یا دوستت دارم، نه دوست داشتنی هستی ونه به نظر من قابل تحمل،بابام تهدیدم کرد که اگه زن نگیرم از ارث محرومم میکنه،درعوضش اگر زن بگیرم اونم زن پیشنهادیش توپروژه جدیدش سهیمم میکنه.نمیدونم دیگه امروز پست داریم یا نه اگر داشتیم ده شب میزارم😘زیادم نروید تو عمق داستان راحتتر بگیرید
رضا اینا رو گفت وراه افتاد.برگشتم خونه طبق معمول یکهفته گذشته مامانم سر سجاده نشسته بود ودعا میکرد وگریه میکرد ،تو این یکهفته چقدرر پیر وشکسته شده بود.
رفتم تو اتاقم ویکراست رفتم رو تخت وخوابیدم.صبح با صدای پدرم بیدارشدم،داشت چندتا کارتن از وسایلو میزاشت پشت ماشین.یه خونه اجاره کرده بود دو کوچه پایینتر ،خودش کم کم وسایلو جمع میکرد ودوکارتن دو کارتن میبرد.ماشینشو تازه خریده بود وخیلی با احتیاط رفتار میکرد،تمام پلاستیکاش روش بود حتی تلق روی آیینه هارو برنداشته بودهمینطور پلاستیک دور فرمون تا کثیف نشه.
از لای پرده نگاش میکردم،به حرفای دیروز رضا فکر کردم.خوب که فکر کردم دیدم برام مهم نیست چرا میخواد با من ازدواج کنه،نه تصمیم داشتم عوضش کنم نه برام مهم بود که چکار میکنه یا خواهد کرد.
فقط میخواستم برم از اون خونه ،برم وهمه چیو پشت سر بزارم.روبروم چی خواهد بود اصلا برام مهم نبود.
به آینده اصلا نمیخواستم فکر کنم وهیچ تصوری ازش نداشتم.به خودم میگفتم هر چه باداباد.
دوباره بابام اومد که یکسری دیگه وسایل ببره.جمعه بود وکوچه خلوت وزودتر میتونست مسیر رو بره وبرگرده.
گرسنه بودم رفتم تو آشپزخونه تا یه چیزی بخورم که صدای فریاد پدرم بلند شد آی دزد آی دزد.منو مامانم خودمونو رسوندیم تو کوچه یکی داشت ماشینو میبرد وبابامم پشت سرش باسرعت میدویدوفریاد میزد.همسایه ها ریختن تو کوچه .یکی دوتا از قدیمیا گفتن بریم ببینیم میتونیم بگیریمش تا ماشینو روشن کنن وبرن یکم طول کشید.تنمون داشت میلرزید.هم ناراحت مال بودیم هم میترسیدیم بلایی سرپدرم بیاد هم به شدت ترسیده بودیم فقط کسایی که دزد اموالشونو برده میتونن درک کنن چی میگم.
یه عده رفتن خونه هاشون منو مامانم همونطور حیرون تو کوچه مونده بودیم.
منتظر بودیم همگی برگردن.دعا میکردیم بتونن ماشینو پس بگیرن.برگشتنشون طولانی شد.
مامانم رفت به عموم زنگ زد وجریانو گفت سریع خودشو رسوند.
خانمای همسایه هم نگران بودن که شوهراشون برنگشتن.بیشتر از دوساعت شد،عموم گفت من برم کلانتری ببینم شاید اونجا باشن.همون موقع یکی از همسایه ها گفت شوهرم الان زنگ زد گفت بیاین بیمارستان ،حال آقای بهاری خوب نیست .
با عموم رفتیم بیمارستان ،بابام علاوه براینکه بهش فشار روحی اومده بود، از بس تند دویده بود درحالیکه اصلا عادت به دویدن وتحرک نداشت یکدفعه به قلبش فشار اومده بوده.وسر چهار راه افتاده بود رو زمین خوشبختانه همسایه ها رسیده بودن ورسونده بودنش بیمارستان اولش همسایه ها فکر میکردن مرخص میشه وباهم برمیگردن ولی دکترا گفته بودن باید بمونه

...
نان قندی

نان قندی

۳ هفته پیش
گفتم هیچی،رضا گفت خیلیم عالی درست مثل من.کلا بدم میاد از دخترایی که میپرسن قرمه دوست دارید یا قیمه وباید ازشون بپرسی رنگ وگل وعطرمورد علاقت چیه وهزارتا چرت وپرت دیگه.خوب پس بریم بگیم به توافق رسیدیم بی اهمیت گفتم بریم.همه گفتن چه زود اومدین گفتیم کاملا توافق داریم قرار شد یه عقدوعروسی همزمان بگیریم،پدرم گفت چون میخوایم خونه رو خراب کنیم وبریم مستاجری پولی برام نمیمونه بابت جهاز پدر رضا گفت بله درک میکنم ما یه خونه مبله دراختیارشون میزاریم.پدر رضا قبلا رییس بانک بود بعد از باز نشستگی چندسالی بود که درکارساخت وساز بود و وضعشون خیلی بهتر از قبل شده بود.پدرم بسیار راضی بود که جهاز نمیده درضمن مجبور نبود به قول خودش بایه دختر جوون بره مستاجری تو خونه مردم.
مادرم ولی عز وجز میکرد وبالا وپایین میرفت که نکن دختر با زندگیت اینطور بازی نکن خودتو بدبخت نکن آیندتو تباه نکن .من اشتباه کردم همه اشتباه کردیم تو اینطوری منو عذاب نده چکار کنم فراموش کنی اصلا با حامد نه باهر کی دوست داری ازدواج کن اصلا تا ابد ازدواج نکن ولی انقدر عجله نکن.تو دلم خوشحال بودم دارم مامانمو متوجه اشتباهش میکنم.مامانم میگفت چرا اینا جهاز نخواستن چرا تمام مخارجو خودشون قبول کردن نکنه ریگی به کفششونه.بابام گفت همچی میگی اینا فلان وبهمانن انگار از فضا اومدن سالهاست میشناسیمشون پسره هم اوایل مثل خیلی از جوونها شیطنتایی داشت ولی الان که سربه راهه.زنم بگیره بهتر میشه بعدشم که دیگه ماشریک مال همم شدیم.حالا چه بهتر که فامیلم بشیم.
مامانم میگفت بعدا نشه سرکوفت دخترم اینمدل ازدواج.بابام میگفت غلط میکنن دختر باشعور وسر به راه ودستشم تو جیب خودشه،چی میخوان دیگه.
تاریخ عقدوعروسی خیلی نزدیک بود،فقط دو هفته فرصت داشتیم برای خرید و...
شنبه صبح رضا اومد دنبالم بریم آزمایشگاه کسل وخواب الود گفت چه مسخره بازیه آزمایش اونم صبح زود.حالا کی خواست بچه داربشه که ازمایش بدیم.چیزی نگفتم اصلا برام هیچی مهم نبود.
بعدش من رفتم سر کار فرداش قرار بود بریم خرید عصرش مامانش اومد دنبالم
شیک وپیک کرده بودمامانش از مامانم بزرگتر بود ولی جوونتر میزد،حسابی به خودش میرسید مهمونی ودوره اش به جا بود سفره ونذر ونیازشم به جا .رفتیم یه مجتمع که همه چی داشت برای مراسم از طبقه پایین شروع کردیم برا طلا اصلا حوصله گشتن نداشتم.(قسمت بعدی دو)#داستان_واقعی #رمان_آنلاین
اولین طلافروشی ست پیشنهادی مامانشو برداشتیم،یه ست ظریف ،بعدم رفتیم طبقه بالا برا لباس عروس وهمونی که مامانش پیشنهاد دادوتاج وتور رو انتخاب کرد.بعدم لوازم آرایش وچندتا لباس خواب تور توری و....
مامانش خیلی راحت خرید میکرد حتی قیمتم نمیپرسید ،خیلیم البته نظر منو نمی پرسید هر چند میپرسیدم من نظری نداشتم.
بعدم چند دست لباس براتو خونه وبیرون.اونموقع کارت بانکی نبود ومامانش دسته چک داشت برام جالب بود تند وتند چک میکشید .حقیقتش از اینکه انقدر راحته تو خرج کردن خیلی خوشم اومد.خریدامون تموم شد وبرگشتیم،مامانش گفت تو همیشه انقدر راحت خرید میکنی وخیلی مغازه هارو نمیگردی، گفتم بله.گفت خوبه ولی ببین منو این پسره رو باید رام کنی ،باید مثل موم تو دستت نرمش کنی،ما کلی دختر بهش پیشنهاد دادیم،حاااالا یا دختره نمیخواست یا خیلیاشم رضا نمیخواست ولی اتفاقی تا باباش اسم تو رو گفت قبول کرد وگفت بیایم خواستگاری.نمیدونم جوونورچی تو فکرشه.شما باهم قبلا دوست بودین؟گفتم نه،چطور؟گفت همین که زود قبول کردین وتو اتاقم زیاد نموندین حرف بزنین گفتم لابد قبلا حرفاتونو زدین هر چند نه به تو میاد نه به رضا که یه همچین دختر سر وساده ای دوستش باشه.خدا به خیر کنه.اگه باباش انقدر اصرار نداشت که ازدواج کنه بهتر بود.میگه ازدواج کنه دست از دوست ورفیقاش برداره.ببین منو یه کاری کن اینا که دور وبرشن بپرن .گفتم کیا گفت این پسرا ودخترا که مثل زالو افتادن به جونش وهی براش خرج میتراشن.
ببین منو نزاری تو خونتون پارتی و...راه بندازه ها باغ واستخر وشب نشینیم ممنوع.خلاصه جمع وجورش کن هر چند نمیدونم از پسش بر میای یانه.
گفت فردام میام بریم ارایشگاه اصلاح وابرو که اگر صورتت جوشی چیزی زد تا هفته دیگه خوب بشه.گفتم باشه ممنون.
پیاده شدم وتشکر کردم.
فرداش رفتیم ارایشگاه،ارایشگره تا منو دید رو کرد به مامان رضا وگفت مهری اینه عروست.گفت آره،گفت عزیزم چه نازه صورتش مثل نقاشیای مینیاتوری میمونه چشما درشت بینی کوچیک لب ودهن کوچولو.چه دختر ساده ایم هست من گفتم حتما یکی از اون دختر خیابونیا خودشو میندازه به رضا.ای جانم باید بزاری عکسشو وقتی ارایشش کردم بزنم تو سالن .مامان رضا گفت باشه،حالا ابروشو بردار این حالت پیوستگیشو درست کن ابرو پیوسته دیگه قدیمی شده.
تند تند مامانش با ارایشگره حرف میزد ومیگفت ببین منو باباش دیگه از دستش عاصی شده بود ،گفت من دیگه تحمل ندارم همش نگران این باشم که دیر اومد زود رفت،کمیته گرفتش و...40
...
کیک چای سبز

کیک چای سبز

۳ هفته پیش
بعدم مامانم دست پیشو گرفت وگفت من خودمم از روز اول از حامد خوشم میومد،اون بیشتر به تو میاد تو کم رو وخجالتی اون پر رو وحراف همو تکمیل میکنید.بعدم تو دیگه خیلی جدی گرفتی خوب چهار تا تیکه سوغاتی آورده برا همه میاورد برا دختر خاله ودختر عموهای خودشم میاورده اصلا حالشون همینه همشون دست ودلبازن تو ندیدی، دور وبرت کسی نبوده محبت کنه. کتاباشم که به همه قرض میداد،به غنچه هم میداد.
گفتم آره راست میگی کاش اینارو زودتر میگفتی کاش زودتر چشمامو باز میکردی
من سادم من ندیدید بدیدم،کاش زودتر گفته بودی اینطور دل نمیبستم کاش زودتر جریان حامدو میگفتی تا زودتر دل میکندم .خداییش رابطه من وتو اسمش چیه ،چرا یه عمر نتونستیم بشینیم دو کلمه با هم حرف بزنیم اصا یه عمرو ولش کن چرا همین یکی دوسال چشمامو باز نکردی.لابد گفتی بزار بچم دلش خوش باشه خودشو گول بزنه بعدم مثل تمام چیزایی که تو زندگیش دلش خواست وبهش ندادیم یا بهش نرسید یا نزاشتیم برسه یکی دوروز اشک میریزه وفراموش میکنه و پیشنهاد ما رو از سر ناچاری قبول میکنه.من برای همتون بازیچه ام سرگرمیم .چی بگم به کی بگم از دست کی بنالم ،بزرگترین ضربه هامو تو وبابا بهم زدین اون از کنکورم اینم از عشقم.
بعدها وبه تجربه فهمیدم حق با مادرم بود من زیادی جدی گرفتم هادی ذاتن مهربون بود وبه همه کمک میکرد من ندیده بودم وفکر میکردم عاشقمه اصولا دخترایی مثل من که راهنمایی در خانواده ندارن وتو محیط بسته بزرگ میشن با کمترین محبتی فکر میکنن طرف عاشقشونه .من پدر ومادر دلسوزی نداشتم شایدم تقصیر خودشون نبود خودشونم تجربه همراهی ودلسوزی از طرف پدر ومادرشون نداشتن.منو فقط تر وخشک میکردن وبزرگ میکردن اصلا قابل نمیدونستن باهام حرف بزنن یا نصیحتم کنن ،فقط بکن نکن.از همه بدتر پنهان کاری مادرم اذیتم کرد آدم همیشه توقع داره مادرش حمایتش کنه مادرش راهنماییش کنه ولی من صرفا مایه سرگرمیشون بودم تعداد بچه ها مهم نیست مهم ارتباط والدینه با بچه ها من تک فرزندی بودم که نه تامین مالی میشد ونه روحی،بعدها فهمیدم نباید رازتو به هیچکس بگی .غنچه ازهموم روزی که براش تعریف کردم توجهش به هادی جلب شده بود البته بهتر ازهادی دورش زیاد بودن ولی حسابی دوراشو زده بود وساده تر از هادی وبی حاشیه تر از هادی پیدا نکرده بود اون با چشمای باز ازدواج کرد ومن با چشمای بسته عشق بچه گانه برا خودم ساختم.
شب تا صبح بیدار موندم پلک نزدم خودمو واطرافیانمو نمیتونستم ببخشم.دلم مثل سنگ شده بود با زمین وزمان لج کرده بودم .
فرداش دوباره حاج خانم اومد وخواستگاری رو مطرح کرد ...
منم آب پاکی رو ریختم رو دستش وگفتم مایل نیستم با حامد ازدواج کنم دلم نمیخواد هر روز غنچه وهادیو با هم ببینم من هادیو دوست داشتم اینو انگار همتون خوب میدونستین ولی براتون مهم نبوددلم نمیخواد شوهرم همیشه حس کنه چشمم دنبال برادرشه.
اونروز فکر کردم جواب دندان شکنی بهش دادم تلافی همه چیو سرش درآوردم ودلم خنک شد.الان که سالها از اون روز میگذره با خودم میگم کاش بزرگترا با عقل بیشتری عمل میکردن من یه دختر بیست ساله بودم انقدر داغون وناراحت بودم که میخواستم همه رو تنبیه کنم حتی با ضربه زدن به خودم.ای کاش حاج خانم ومادرم کمی بهم فرصت میدادن تا اون بحران رو بگذرونم آروم بشم کنار بیام با مسئله،اون حس نارو خوردن ومظلوم واقع شدنم کنار بره بعد بحث حامد رو پیش میکشیدن،من به حامد جواب رد دادم وقتی التماس کنان ازم میخواست به حرفاش گوش بدم ودرخواستشو بپذیرم،یه حصار کشیده بودم دور خودم که تنها باشم بیرون حصار همه بد وبی رحم بودن اجازه ورود به هیچکس رو نمیدادم.
شاید اگر بزرگترا بزرگتری میکردن وبهم زمان میدادن برا التیام زخمهای غرور یه دختر بیست ساله جواب رد دادن اونروزم به حامد برام حسرت فردا نمیشد.
حامد با چشمان گریان رفت.کلا از شهرمون رفت.رفت مشهد ودکتراشو گرفت بعدها با یه دختر بسیار مهربون وبا اخلاق ازدواج کرد ماندگار شد وخوشبخته.
اسم مشهد رو آوردم اونزمان حتی با امام رضا هم قهر بودم گفتم چقدر دعا کردم هادی داماد خانواده بهاری(فامیلمون بهاریه) بشه ،خانوادحاج خانم وخانواده بهاری یکی بشیم.ولی دعامو رد کردی .
بعدها فهمیدم نحوه دعا کردنم اشتباه بوده هادی داماد خانواده بهاری شد ولی شوهر من نشد وصلت بین دو خانواده صورت گرفت ولی با من نه.آدم باید وقتی دعامی کنه موردی وبا ذکر دعا کنه نه کلی ودرهم برهم.
تو اون دوران وحشتناک که با زمین وزمان وحتی خودم درگیر بودم وتنها راه فراموش کردن همه چی غرق کردن خودم در کار بود وروزی دوشیفت کار میکردم تاهم قرض حاج خانمو زود بدم وهم خونه نباشم
ومامان بابام عاملای نرسیدنم به خواسته هامو ببینم .پدر رضا بابامو راضی کرد به اینکه مشارکت کنن خونه ما واونا ودوتا همسایه ها رو خراب کنن ویه مجتمع بسازن هر کس چند واحد نوساز به تناسب ملک وسهمی که گذاشته ببره.پدرم راضی شده بود ورفتن وبا شرط وشروط فراوان موضوع رو محضری کردن.بعدم برای رضا اومدن خواستگاری.برام هیچی مهم نبود فقط میخواستم تو اون خونه نباشم.
اومدن وگفتن حرف بزنید رفتیم تو اتاق گفت خوب بگو گفتم چیو گفت شرط وشروط ..#رمان_ایرانی #داستان_واقعی
...
دسر فنجانی
رامتین
رامتین
۱۲۰

دسر فنجانی

۳ هفته پیش
گفتم خدا خیرش بده.نشست لب تخت کنارمو گفت شیرینیم اورده گفتم دستش درد نکنه،مامانم همینطور با گوشه رو تختیم بازی میکرد ومیپیچوندش ،گفتم مامان چیزی شده روتختی همش لول شد دیگه رسیدی به آخرش.مامانم گفت والا اومده بود اجازه بگیره بیاد خواستگاری برا حامد.سرمو به دیوار تکیه دادم گفتم شما چی گفتی،گفت من که فعلا چیزی نگفتم ولی حامد پسر فوق العاده ایه با اخلاقه زرنگه الانم فوق لیسانس داره و تو یه شرکت مشغول شده،اهل رفیق ودود ودمم که نیست ،خانوادشم که کامل میشناسیم،عاشقتم هست .بنظرم دیگه حرفی نمیمونه،گفتم مامان تو یعنی یه ذره هم دردت نیومد یه ذره هم ناراحت نشدی اینهمه رفتی واومدی با حاج خانم ،حاج خانمی که انقدر تو کار ما فضولی میکنه که خبر داره ما امروز عدس پلومونو با کشمش میخوریم یا خرما،الان چی خریدیم چی خوردیم چی گفتیم کجا رفتیم کی خوابیدیم کی بیدار میشیم،حتی میدونه من وتو چند تا لباس زیر داریم ،ولی یک کلمه نگفت قراره خواهر زادتو بگیرم برا پسرم،حتی تا اون موقع که رفتیم تو تالار نمیدونستیم هادی داماده ،اینا ناراحتت نکرد از این همه تو داری یکه نخوردی.
شایدم خبر داشتی وبه من نگفتی.مامانم گفت من اگر بخوام ناراحت بشم باید از خواهر خودم ناراحت باشم که دوروز به عقد مونده خبرم کرد ،حاج خانم که غریبه است.درضمن میدونستیم یا نمیدونستیمش چه فرقی داشت بعضیا رسمشونه میگن نباید گفت تا دم آخر خوب حاج خانمم لابد گفته خواهرم بهم میگه دیگه.گفتم قربونت برم که انقدر ساده ای وزود میبخشی وفراموش میکنی وتازه کارا اشتباه بقیه رو توجیه میکنی اینجوری نبودی که نمیتونستی بابامو اینهمه سال تحمل کنی.
ولی مامان من دیگه نیستم دیگه نمیکشم تحمل ندارم یه عمر زیر سایه غنچه بودمو دیده نشدم دیگه نمیخوام بعنوان عروس دومم دیده نشم وبرم تو حاشیه که چیه غنچه فلانه وبهمانه وجهازش چنین وچنانه ودرامدش فلانه و...حامد خیلی گل وخیلی آقا ست دخترم براش فراووونه من نمیخوامش من مادرشوهر پنهان کار نمیخوام چقدر باید دورو باشه هم با تو بوده هم با خواهرت بدون اینکه توبفهمی .
مامانم گفت نه اینطوری نگو تهمت نزن گفتم پس چطوریه تو بگو تا تهمت نزنم.
دوباره مامانم شروع کرد من ومن کردن وپیچوندن لب رو تختی گفتم مامان بیا تمامشو من برات لول کردم بگو جون به سر شدم.گفت والا من خبر داشتم البته نه از طرف خواهر نامردم که خیلیم دلم ازش پره از طرف حاج خانم.یه لحطه هنگ کردم مغزم کار نمیکرد.گفتم مامان من درست نشنیدم چی گفتی،دوباره حرفشو زد.
فقط خیره مونده بودم به دهنش....
مامانم وحشت زده شد وبلند شد وایساد گفت وای چرا اینطوری شدی عین برق گرفته ها.
یکدفعه شروع کردم به سکسکه،سکسکه های عجیب وبلند چنان محکم که قفسه سینم میکوبید،ناخوداگاه هی نفس عمیق میکشیدم.یه مدت طول کشید تا خوب شدم.
هوشیار بودم هوشیار تر از هر زمان.گفتم مامان تو خبر داشتی خبر داشتی وبه من نگفتی آخه چراااا من چقدر غریبه ام تو این خونه.چراشو بگوو تا خودمو نکشتم.
گفت وای زبونتو گاز بگیر خوب از کجا بگم گفتم بگو جاش مهم نیست فقط بگو ،انگار من تو گوش فیل خوابیدم از هیچی خبر ندارم گفت چه میدونم یادم نیس از کی بود که حاج خانم غنچه روزیر سر داشت .چند بارم رفته بودن واومده بودن ولی این وسط خواهرم به من هیچی نگفته بود خواهرم حاج خانمم قسم داده بود به من نگه ولی خوب قسمشو خورد وگفت.گفتم نه نه اینا رو نمیخوام بگی قسم رو ول کن خورد ونخوردو ول کن،بگو چرا الان باید بهم بگی.مامان هی دستپاچه بود ودستاشو بهم میمالید گفت چه میدونم.گفتم یعنی نمیدونی
گفت حالا اینا رو ول کن نظرت درباره حامد چیه طفلی عاشقته از چشماش معلومه وقتی میبینتت دست وپاشو گم میکنه.گفتم آخی.تو تو چشمای پسر مردم عشقو میبینی ومتوجه میشی ،حواست به دست وپاش هست که گم میشه وپیدا میشه،اونوقت تو که منو زاییدی وبزرگ کردی متوجه نشدی که من عاشق هادیم،متوجه نشدی وقتی میبینمش انقدر دستپاچه میشم که میخواد انگشت پام بره تو چشمم.تو اینا رو ندیدی،گیرم غنچه خیلی عوضی وپست،اصلا طبق معمول که همه چیزای منو میخواد مال خودش کنه عشقمم دزدید، گیریم حاج خانم نفهمید من چرا میرم مثل خر براشون حمالی میکنم،اصا هادیم جادو شده بود که با تمام مشغله اش بهم درس میداد، وقت وبی وقت برام سوغات میاورد بلند شد از محل طرحش تا اینجا اومد برا تعیین رشته من.تو بگو چرا اینا رو تو که مادرمی اینهمه مدت ازم قایم کردی.تو منو چی فرض کردی یه هالو یه احمق.
مامانم گفت وای نه این چه حرفیه ببین حقیقتشو بخوای اوایلش هادی خیلی تو رو میخواست حتی تا همین چند مدت پیشم خیلی میخواستت.گویا دیگه یه روز جدی حرف میزنن که پا پیش بزارن ولی حامد مانع میشه ومیگه من از روز اول شکوفه رو میخواستم حق ندارین اونو برا هادی بگیرین اگه بروید خواستگاری خودمو آتیش میزنم وفلان وبهمان.اونام منصرف میشن وهادی همگفته من فقط ازش خوشم میاد عاشقش که نیستم درضمن نمیتونم با دختری که داداشم اینطووری سینه چاکشه خوشبخت بشم وتمام زندگیم همش حس میکنم داداشم چشمش دنبال زنمه.
وبهتره که اصلا من یه زن دکتر بگیرم تا سختیای کارمم درک کنه...
...
نان بربری

نان بربری

۳ هفته پیش


رفتم تو اتاقم انگار بدنم هنوز گرم بود یا شایدم تاثیر ارامبخشا بود خیلی راحت لباسامو دراوردمو مرتب گذاشتم تو کمد ورو تختم دراز کشیدم،مامانم داروهامو اورد وخوردم وگفتم میخوام بخوابم.راحت خوابیدم دم دمای صبح چشمام باز شد وشروع کردم به مرور دیشب یه حس عجیبی داشتم بین خواب وبیداری نمیدونستم کابوس دیدم یا واقعی بود.
یه لحظه مامانم لای درو باز کرد گفتم مامان ما دیشب مهمونی بودیم گفت اره قربونت برم عقد هادی وغنچه بود دیگه تو هم حالت بد شد رفتیم بیمارستان.تازه یادم اومد چه مصیبتی سرم اومده گفت گرسنه ای چای بزارم گفتم نه میخوام باز بخوابم.واااای خدا چرا با من اینکار رو کردی مگه من چه گناهی کردم.چرااا آخه چرا.اشکم نمیومد فقط ذهنم رفت از روز اولی که حاج خانم اینا اومدن وتک تک اتفاقا تو ذهنم ناخوداگاه مرور میشد عین فیلم سینمایی پشت سرهم .روز اول که هادی اومد درسم داد و....بعد یاد غنچه افتادم از روزی که اولین بار بهش گفتم عاشق هادیم وقتی بهم گفت خدا به داد دلت برسه که عاشق شدی و...
تمام روز اینا جلو چشمم دوره میشد،مامانم صبحانه ونهار وشام اورد هیچی نمیتونستم بخورم فقط یه مایع تلخی بالا میاوردم فکر کنم صفرا بود.مامانم گفت بریم بیمارستان گفتم نه خوب میشم.دلم میخواست هیچکیو نبینم.حالت عادی نداشتم یه لحظه مینشستم،یه لحظه حس میکردم گر گرفتم داغ میشدم راه میرفتم ،میرفتم دستشویی آب یخ میزدم صورتم وآب میخوردم .ولی خنک نمیشدم از داخل داشتم میسوختم،داشتم ذوب میشدم،جیگرم داشت میسوخت.
تو حالی بودم که اگه یه آه میکشیدم همه چیو میسوزوند از شدت حرارت.
نمیدونستم کیم ،کجام ،فقط میسوختم.
من حس میکردم هوشیارم ولی نیودم گویا همون شب انقدر حالم بد بوده با امبولانس میبرنم بیمارستان سه روز تو تب میسوختم همه جور ازمایشم ازم گرفتن ولی میگفتن عفونت نیست فشار عصبیه.بعد از سه روز مرخص شدم.منگ بودم.تا یه هفته فقط داروها رو میخوردم ومیخوابیدم دلم میخواست بخوابم ودیگه بیدار نشم دنیام به آخر رسیده بود.
بعد از یکهفته بلند شدم ونشستم .نشستم که فکر کنم ببینم چکار کنم ولی هیچ فکری تو سرم نمیومد .مامانم گفت از ازمایشگاه زنگ زدن گفتن از شنبه میای یانه.تازه یادم افتاد قبلاسرکار میرفتم ومسولیتی داشتم .گفتم اره میرم.شنبه رفتم ولی انگار شهر غریبه بود انگار موقع راه رفتن تلو تلو میخوردم .انگار همه چپ چپ نگام میکردن.تو ازمایشگاه نمیدونستم باید چکار کنم مثل اینکه حافظه ام پاک شده بود.33
اونزمانا خیلی از آزمایشات هنوز دستی بود وبا کمک دستگاه نبود وکیت داشت. برگه ها رو که دادم برای تایپ،دوستم صدام کرد گفت اینا چیه نوشتی این اعداد وارقامو از کجا دراوردی،دارم شاخ درمیارم خوبه من امروز مسولشم اگر از بچه های تازه کار بود که حتما دکتر بیرونت میکرد.تو انگار هنوز رو براه نیستیا.میخوای بگم به دکتر بازم بهت مرخصی بده..گفتم نمیدونم .سریع رفت پیش دکتر وبعد دکتر صدام کرد گفت بهتره بری یه دوهفته ای مرخصی رو به راه بشی برگردی نمیدونم مشکلت چیه ولی بخاطر اینکه کارت خوبه بی حاشیه ای ومدتهاست برام کار میکنی بهت اینقدر مرخصی میدم وگرنه میدونی اینجا از این خبرا نیست سریع تسویه میکنیم ویکیو جایگزین.تشکر کردمو اومدم بیرون دوستم گفت حالا دکتر چه منتیم میزاره خوبه بدون حقوق مرخصی میده. برگشتم خونه.از دم خونه همسایه که رد شدم یاد هادی افتادم یکدفعه بغض یکهفته ایم ترکید ونشستم کنار جوی آب وگریه کردم چنان زار میزدم که نگو ونپرس خدا رو شکر اونموقع از روز کوچه خلوت بود وقو پر نمیزد واقعا خدا کمکم کرد اگر بغضم سر نمیکرد انقدر فشار بهم میومد که مشاعرمم از دست میدادم.نمیدونم چقدر طول کشید ولی یکم که سبک شدم برگشتم خونه مامانم گفت چی شده الان اومدی چرا چشمات پف کرده گفتم هیچی دوهفته مرخصی گرفتم مامانم گفت جدی میگی؟ نکنه بیرونت کردن که گریه هم کردی،غصه نخوریا کار برات زیاده گفتم نه مامان گفتم که مرخصی گرفتم.گفت خیلی خوبه خوب کاری کردی.برام نهار آورد برعکس روزا قبل با اشتها خوردم.بعد دوباره گریه کردم وچندین روز از کنج اتاق تکون نخوردم وگریه کردم تا اشکام خشک شد.نمیدونم مامانم میدونست چه مرگمه یا نه ،ولی نمیگفت چرا گریه کردی یا گریه نکن اروم در رو میبست وتنهام میزاشت تا راحت باشم.
روز چهارم شال وکلاه کردم ورفتم بیرون راه رفتم بی هدف راه رفتم.انقدر راه رفتم که پاهام دنبالم کشیده میشد.با تاکسی برگشتم.درو که باز کردم دیدم حاج خانم توهال نشسته با یه جعبه بزرگ شیرینی چادرشو از سرش انداخت ودستاشو باز کرد اومد طرفم گفت خوبی عروس خوشگلم.جاخالی دادم وگفتم ممنون ببخشید لباسام نجسه یه وقت شمام نماز روزتون باطل میشه لب ودهنش چهار گوش شد نمیدونست بخنده نخنده چی بگه،یه با اجازه گفتم ورفتم تو اتاقم.
بعد ازیه مدت صدای دراومد انگار رفت.مامانم اومد تو اتاقم گفت دختر چرا اینطوری رفتار میکنی حاج خانم برا تو اومده بود...
...
کاپ کیک
رامتین
رامتین
۱۵۷

کاپ کیک

۳ هفته پیش
بار اولم بود میرفتم تالار در واقع بار اولم بود جشن میرفتم بوی خوش اسفندمیومد همراه با صدای موسقی.از ته قلبم آرزو کردم منم به زودی جشن ازدواجمو بگیرم.رفتیم تو سالن گل بارون بود خیلی خیلی زیبا خالم دم در بود روبوسی کردیم وکلی قربون صدقم رفت همون دم در بودیم که یکدفعه شلوغ شد وگلی لی لی ومبارک باد وعروس وداماد اومدن.غنچه تو یه لباس فوق العاده خوشگل ماه شده بودیه لحظه نگام به داماد افتاد قلبم وایساد ریه هام باز نمیشد نفس بکشم،فکر میکردم دارم خواب میبینم.هادی بود ،خون به مغزم نمیرسید بدترین حالت عمرمو داشتم تجربه میکردم بین مرگ وزندگی بودم اصلا ما رو ندیدن وفقط از جلومون رد شدن وتقریبا همه پشت سرشون رفتن تو سالن ،یه آن صورت مامانمو دیدم که داشت یه چیزایی میگفت صداش گنگ وبم بود وتو سرم میپیچید ،دیگه نفهمیدم چی شد.یه لحظه حس کردم رو صورتم بارون میاد چشمامو باز کردم مامانم با چشمای نگران بالا سرم وایساده بود.صدای خالمو حاج خانمم میشنیدم.مامانم داشت توضیح میداد که امروز صبح زود رفت سرکار نمیدونم نهارم نخورده رفتیم ارایشگاه فکر کنم از خستگی وگرسنگی قندش افتاده،حاج خانم تند تند چهار قل میخوند وبه صورتم فوت میکرد میگفت چشمش کردن بس که ماشالله خوشگل شده،خالم میگفت الهی بگردم خاله انگاری خودم چشمت کردم آخه مثل عروسک شدی کورشم الهی.نای حرف زدن نداشتم به زور سرمو بلند کردن یه قطره آب قند دادن نمیتونستم بخورم معده ام مثل یه تیکه سنگ شده بود سرم شدید درد میکرد.
یکدفعه غنچه اومد بالا سرم گفت وای عزیزم شکوفه جونم یهو چی شدی گلم،خواهر خوشگلم.
حالم ازش بهم میخورد لبام خشک بود وزبونم تکون نمیخورد وگرنه بهش میگفتم عوضی یعنی نمیدونی چی شدم یعنی از عشق من به هادی خبر نداشتی ،نمیدونستی براش میمیرم،نگفته بودم برات یا حافظتو از دست دادی،تو که اینهمه پسر دور ورت بود، تو که هر روز با یکی میگشتی ،گشتی وگشتی صاف هادی منو قاپ زدی ،از پشت بهم خنجر زدی .تازه ادا بی گناها رو درمیاری،ولی هیچی نمیتونستم بگم.
شما اگه جای شکوفه بودین چی به غنچه میگفتین🙏🙏31
مامانم گفت کاش ببرمش بیمارستان سرم بزنه شمام برید خوب نیست مهمونا منتظرن الانم عاقد میاد خطبه بخونه ببخشید نگرانتون کردیم.دوتا از خانما که اونجا پذیرایی میکردن کمکم کردن وبا مامانم رفتیم بالا حاج خانمم سریع حامدو از بخش مردا صدا زده بود و اونم ماشینشو آورده بود دم دم پله ها تا زیاد راه نرم.سرم رو تنم سنگین بود پشت سرم انگار مشت میکوبیدن.خیلی حالم بد بود.نمیدونم کی رسیدیم تو بیمارستان واصلا یادم نیست چطور خودمو رسوندم رو تخت.وقتی چشمامو باز کردم دیدم آخرای سرممه ومامانم کنارم وایساده .
یه نگاه بهش کردم همون موقع یه پرستار خوش اخلاق اومد وگفت دختر چطوری مامانتو کشتی از نگرانی،شما دخترا کی بزرگ میشین تا مامانتون خیالش راحت بشه،هر چند حالا مونده برا حاملگیت برا زایمانات همش دلش باید بلرزه.خودت مادر میشی میفهمی.
مادرم گفت ان شاءالله.سرمم رو دراورد گفت ضعیفی یکم باید تقویت بشی چندتا تقویتی زدیم با یه آرامبخش.داروهاتم مرتب بخور.خودتم خیلی برا کار خسته نکن فشار کار ادمو ازا درمیاره.فقط عجله نکن برا از تخت پایین اومدن.به مامانم یه برگه داد گفت اینام دکتر جدید نوشت برین داروخانه بگیرین تا دخترتون اروم اروم بشینه لب تخت وبا هم بروید.مامانم رفت،پرستاره گفت این پسر خوشتیپه کیه گفتم کی،گفت همینی که بیرون وایساده اومدین فکر کردم عروس دامادین خودشو کشت برات بال بال میزد برات هزار بار گفت تو رو خدا هر کار لازمه بکنید زود خوب بشه ،گفتم اروم باش فشارش افتاده عمل قلب باز که نمیخوایم بکنیم انقدر نگرانی .یادم اومد با حامد اومدیم با بی حالی گفتم نه شوهرم نیست پسر همسایمونه.پرستار گفت در هر صورت خدا شانس بده .بد نیست دریابیش ویه چشمکی بهم زد.موقع رفتنم گفت راستی لباستم خیلی نازه مثل خودت.
مامانم اومد گفتم مامان حامد هنوز اینجاست،مامانم گفت آره بنده خدا مثلا عروسی داداششه یکساعته اینجا یه لنگه پا وایساده ،خدا حفظش کنه پسر خوش قلبیه.بهش گفتم خوب میگفتی بره بنده خدا مامانم گفت خیلی گفتم اصرار کرد که بمونه.رفتیم بیرون دیدمش تو سالن نشسته تا ما رو دید دوید وگفت بهترید گفتم ممنون از لطف شما،شرمنده مزاحم شدم تو رو خدا بروید ما خودمون با تاکسیای دم بیمارستان میریم.گفت چه حرفیه مگه من مردم.مامانم گفت وای خدا نکنه پسرم خدا حفظت کنه الهی .ولی برو عروسی داداشته .گفت خوب با هم میریم.مامانم گفت نه دخترم حال نداره ما میریم خونه.گفت پس میرسونمتون بعد میرم ،رسیدیم خونه....32
...
پیراشکی فلفل
رامتین
رامتین
۶۲

پیراشکی فلفل

۳ هفته پیش
قیمتا رو لباسا و وسایلو میدیدم وبا خودم برنامه ریزی میکردم که هر ماه یه تیکه رخت ولباس و وسیله برا خودم ومامانم بخرم.سر کوچه که رسیدم رفتم از باجه بلیط اتوبوس ده برگ بیست تایی بلیط خریدم.گرفتن اونهمه بلیط تو دستام کم از گرفتن سند ماشین شخصی برام نبود.دیگه راحت شدم از جیره بندی روزی دوتا بلیط.
اومدم خونه وخبر اولین حقوقموبه مامانم دادم خیلی خوشحال شد وسجده شکر کرد گفت الهی شکر راحت شدی از زیر فشارا بابات.بابامم که شنید خوشحال شد گفت خوبه بارت از رو دوش من برداشته شد یه خرج کمتر زندگیو راحتتر میکنه،بس که خرج میکرد حق داشت بالاخره.
یواشکی کیف وجورابا مامانمو دادم کلی خوشحال شد گفت ایشالله خدا بهت برکت بده ممنون خیلی احتیاج داشتم .
بعدم نصف حقوقمو دادم بهش کلی تعارف کرد که نمیخوامو بزار برا خودت،گفتم مدرکمم بگیرم حقوقم بیشتر میشه بهت پول میدم دیگه کار نکنی.گفت نه امیدوارم تو حقوقت هر ماه بیشتر وبیشتر بشه من دوست دارم کار کنم سرگرمم حالا یه سبزی پاک میکنم یا یه حلوایی میپزم برا سفره نذری ثواب داره.گفتم بی خیال دوزار درمیاری تازه تا پولم میگیری بابا بالا سرت وایمیسه که نصف پول آبو بده چون سبزی شستی ،سه چهارم پول گازو بده چون حلوا درست کردی وشله زرد پختی.
گفت مهم نیست بزار سرم گرم باشه.
آرزو میکردم انقدر وضعم خوب بشه بتونم یه خونه بگیرم بریم از دست بابام راحت بشیم روز به روز اذیتاش بیشتر میشد.دیگه همون چهار تا گلم نمیکاشت یا آب نمیداد که پول آب نیاد میگفت فقط درختا چون محصول میدادن آب میخوردن،میگفت گل وگیاه تو پارک زیاده ،چه کاریه گل بخرم وکود بدم وهزینه بزارم.
مدام دفترچه های بانکیش دورش بود وحساب میکرد هر ماه چقدر بهره میگیره وبهره اون بهره ماه بعد چقدر میشه.
یه روز خالم زنگ زد مامانم داشت باهاش حرف میزد که گفت به سلامتی مبارکه خوب چرازودتر نگفتین،مگه ما غریبه ایم ،باشه زحمت میدیم وخدا نگه دار.
گفتم چه خبر تولد دعوت شدیم.گفت نه جشن عقد غنچه است.گفتم کی گفت همین شب جمعه سه روز دیگه گفتم چرا الان میگن،چرا انقدر دیر.گفت چی بگم والا خوبه از دو طرفم فامیلیم .جای شکرش باقیه صبح پنجشنبه نگفتن شب بیاین.
گفتم نگفت داماد کیه و...گفت نه والا فقط ادرس تالار رو داد.شک نداشتم یکی از سال بالاییاشونه چند بار باهم دیده بودمشون یه بارم که رودر رو شدیم منو معرفی کرد وگفت دخترخالمه،چند وقت بعدم غنچه نظرمو درموردش پرسید وگفت چند وقته ازم خواستگاری کرده،منم گفتم بنظر پسرخوبی میاد
به مامانم گفتم خوب بیافردا یه لباس درست حسابی بخریم یه وقتم از ارایشگاه بگیر موهاتو رنگ کن منم دلم میخواد موهامو سشواربکشمو مرتب باشم.مامانمم گفت اره حتما بخصوص که عمه هاتم هستن دلم میخواد حسابی زیبا باشی.
بلندشدیم رفتیم چندتا مغازه سر زدیم لباسا قیمتاش برای ما خیلی زیاد بود ولی من مصمم بودم که حتما شیک باشیم لباسامون بدرد مجلس عقد نمیخورد همه رنگ ورو رفته بودن.
به مامانم گفتم ببین از حاج خانم میتونی قرض بگیری من هر ماه قسطی پسش میدم.گفت روم نمیشه گفتم مامان چاره نداریم بابام که به هیچ وجه نمیده اعصابمونوبیخودی خرد نکنیم خاله هم خودش انقدر الان سرش شلوغه نمیشه بریم سراغش.
گفت باشه از باجه تلفن عمومی زنگ زد حامد برداشت وگفت مامانش وهادی رفتن بیرون ممکنه تا شب نیان.قطع
کردیم.به مامان گفتم مامان خوب به حامد میگفتی مگه اینا نمیگن ما حرف خصوصی نداریم وهمه چیو بهم میگیم.چاره هم نداریم فقط دوروز وقت داریم باید بخریم دیگه بگو تا بریم دم خونشون اگه دارن بگیریم یا حداقل فردا صبح بریم بگیرم.
دوباره زنگ زدیم وحامد گفت اتفاقا الان حاج آقا خونس میگیرم ومیارم براتون.مامانم گفت بیرونیم خودمون میایم،گفت نه ادرس بدین میارم براتون خودمم کار دارم
ربع ساعت نشد با پول اومد وسریع رفت.
ماهم دوتا لباس شیک خریدیم من یه لباس ماکسی صورتی برداشتم مامانم تند تند میگفت ان شاءالله لباس عروسیتو بپوشی،واقعا چقدر لباس رو زیبایی آدم تاثیر داره دلم نمیخواست از اتاق پرو بیام بیرون دوست داشتم همش خودمو ببینم.
بابام که گفت منکه نمیام داداشم قابل ندونست تا دو روز قبل عقد منو با خبر کنه منم نمیام.کلا بابام خونه رو زیاد خالی نمیزاشت میترسید دزد بهمون بزنه اینم دیگه مزید برعلت شده بود.حتی من ومامان تا سر کوچه میخواستیم بریم میگفت صبر کنید من بیام خونه بعد شما بروید بیرون.
صبح پنجشنبه طبق معمول ساعت شش رفتم سرکار برا خون گیری و...تا بعد از ظهر کار کردم واومدم خونه وسریع با مامانم رفتیم ارایشگاه مامانم موهاشو رنگ کرد وسشوار کشید منم فقط موهامو مرتب کردمو یه ارایش ملایم کردم،من ومامانم کلا خیلی فرق کرده بودیم وذوق همو میکردیم.گفتم خداروشکر یه عقد دعوت شدیم ظاهرمون از یکنواختی دراومد.تاکسی تلفنی گرفتیم ورفتیم،من گواهینامه نداشتم چون به دردم نمیخورد بابام اجازه نمیداد هیچکس به ماشینش دست بزنه.خلاصه رسیدیم دم تالار هاله ومهتاب دوتا لباس عروسکی خوشگل تنشون بود،از پله های تالار رفتیم پایین...
سلام دوستان،از خوبیای آنلاین نوشتن اینه که سوالای مختلف همراها رو میتونی درغالب یه پست جواب بدی.لازم دیدم چند خط درمورد پدر شکوفه بنویسم که انقدر حرص نخورید از دستش وخونتون به جوش نیاد.
ودست به قتلش نزنید.
زندگی پدرش خودش یه داستانیه واگر میخواستم بنویسمش حداقل بیست سی قسمتی میشد وکلا داستان منحرف میشد .بنابراین اینجا کوتاه میگم که پدرش وسواس پولی داشته دست خودش نبوده حرکات اغلب وسواسیها وبیمارهای روحی خود به خود درمان نمیشه نیاز به مشاوره وحتی درمان دارویی داره،درمان نشه با یکسری فشارها وتنشها بدتر وشدید تر میشه.خودشون نمیپذیرن که مشکل دارن به نظرشون خودشون سالمن وبقیه هستن که مشکل دارن و فقط اطرافیانو اذیت میکنن.اغلبم ریشه درشرایط سخت دوران کودکی داره پدرشم خیلی سختی کشیده تازه در دوران جوانی از برادر وخواهراش رو دست خورده وباعث شده قطع رابطه کنه باهمه البته بجز پدر غنچه که بهتر از بقیه بوده.
مادرش چاره نداشته باید تحمل میکرده چون هم شوهرشو بچشو دوست داشته وهم جایی برای رفتن نداشته،بالاخره همه شجاعت طلاق رو ندارن یا حامی ندارن ومیگن بد رو بدتر نکنیم ومجبورن بسوزن وبسازن.درمورد مشهدم که دوهفته موندن مهمانسرای شرکتشون رفتن که رایگان بوده وخورد وخوراکشونم همونی بوده که درخانه بوده حالا فکر نکنید شیشلیک وچلو گردن خوردن وشاندیز وطرقبه رفتن.فقط یکهفته از مرخصیای تلمبار شده استفاده کرده.تمام سختیا رو مادر ودختر بخاطر شخصیت وذات پاکشون وپایبندیشون به اخلاق تحمل کردن،خیلیا با کمتر از این تنگناها شرافتشونو به باد میدن کم نیستن دخترایی که برای تجربه رخت ولباسوعطرولوازم ارایش وسوارشدن تو یه ماشین جدید ازهمه چیشون مایه میزارن.
بخاطر همینه که مشاورا میگن درمورد بچه ها درحد توانتون یه حداقلهایی رو فراهم کنیدتا به انحراف کشیده نشن.امروزه هم که شوگر ددی ومامی(پدر ومادر شیرین وپولدار)زیاد شده پیرمردای پولداری که دخترای همسن نوه ی خودشون و تور میکنن چون پولدارن ومیخوان حال کنن وپیرزنایی که با پسرای بیست سی ساله رابطه دارن در عوضش براشون امکانات فراهم میکنن.
امیدوارم ابهامات برطرف شده باشه.
...
نان لواش خانگی

نان لواش خانگی

۳ هفته پیش
بیشترین فشاری که روم بود ظهرایی بود که بچه ها قرار میزاشتن برن بیرون غذا بخورن وبه منم اصرار میکردن برم باهاشون منم باید یه دروغی سرهم میکردم که نه میخوام برم کتابخونه،یا برم دختر خالمو ببینم یا برم ساختمون اداری و...چون خداشاهده یک سکه یک تومنی هم نداشتم.خیلی وقتا پیش میومد که صبحها یکی از بچه ها رو تو اتوبوس ببینم ورو حساب دوستی تعارف کنم وبلیطشو من بدم اونوقت عصر باید کل مسیر تا خونه که خیلیم زیاد بود رو پیاده برگردم.بارها از شدت خستگی دیگه نای راه رفتنو نداشتم و وسوسه میشدم سوار ماشین پسرایی که بوق میزنن بشم ولی بازم غرورم وشخصیتم اجازه نمیداد.هر چند بعضی از بچه ها اینکار رو میکردن
البته بیشتر برا هیجانش واینکه با یکی آشنا بشن.
ترم سه تموم شد یه روز غنچه گریان اومد پیشم گفت بریم بشینیم حرف بزنیم حرفاشو که زد فهمیدم با اون پسره بهم زده چون اتفاقی شنیده به یکی از دخترا میگفته غنچه برام اسباب بازیه ،دختر کوچولوی بامزه،از اینا ده تا ده تا دورم میچرخن،طفلی خیلی جدی گرفته .
غنچه گریه میکرد وبهش فحش میداد پسره ی لجن فکر کرده کیه زردمبوی بی نمک ،دراز بی قواره.بعد که اروم شد بغلم کرد وگفت ممنونم شکوفه مهربونم تو همیشه سنگ صبور منی ،تو از خواهرامم عزیزتری.میدونستم الان اینو میگه فردا کلا شکوفه یادش میره ولی چیزی نگفتم وفقط محکم بغلش کردم.
ترم چهارم وآخر بودم که دیگه فوق دیپلممو میگرفتم پول زیراکس نداشتم با استادم حرف زدم وگفت معرفیت میکنم ازمایشگاه دوستم برا کار.
رفتم وگفتن سه ماه ازمایشی باید بیایی بدون حقوق بعدم تا زمانیکه مدرک نداری با حقوق دیپلم .یه جور به نظرم بی گاری بود ولی راضی بودم.مامانمم از اونطرف کار میکرد کارایی مثل قند شکستن وسبزی پاک کردن ودوختن چادر نماز ومقنعه برا مغازه سر خیابون .واقعا چاره نداشتیم بابام دیگه عرصه رو تنگ کرده بود.
هم درس میخوندم هم کار میکردم شبا تا میرسیدم خونه هشت ونه شب بود.تمام کوچه رو میدویدم کسی مزاحمم نشه.
یه شب اتفاقی رضا رو دیدم با باباش سلام علیک کردم .ظاهرش چقدر تغییر کرده بود موهاشو که همیشه بلند بود ومی بست کوتاه کرده بود ،اون لباسای جلف دیگه تنش نبود پیراهن وشلوار معمولی تنش بود با کفش چرم.شنیده بودم چند وقت پیش با ماشین باباش چپ میکنه وفقط خدا بهش رحم کرده بوده که پرت شده بیرون وزنده مونده.انگار بعدش متنبه شده بود ،برام جالب بود.
از هادی خبری میرسید که سخت مشغول کار وخدمت رسانیه ودرعین حال برا تخصص میخونه تا قبول بشه..27

هادی یه بار برام از صنایع دستی زنا اون منطقه ای که خدمت میکرد یه جلیقه خوشگل آورد مامانش میگفت فقط دوتا آورده یکی برا من یکیم تو..هر روز تنم بود.البته هربار میومد یه چیزی برای ما میاورد،هر زمانم کتابی چیزی لازم داشتم حتی اگر آخرشب بود سریع برام میاورد ویه سلام وحال واحوالی میکرد وهر چی مامانم تعارف میکرد تو نمیومد ومیگفت وقت بسیاره بعدا مزاحم میشیم ومیرفت. بعضی وقتا مامانم میگفت حاج خانم هی آمار میگیره ومیگه شکوفه خواستگار داره یا نه،منم میگم حالا که شدیدا درس داره به ازدواج فکر نمیکنه اونم میگه خوب کاری میکنه.این حرفا برام دل گرمی بود.حاج خانم ومامانم یار گرمابه وگلستان شده بودن.هر جا میرفت برا مامانم سوغاتی میاورد.یه بار رفت کیش کلی سوغاتی برامون خریده بود که یه روز داد حامد با ماشین آورد برامون.
مامانم تعارفش کرد بیاد تو اونم بی تعارف اومد وکلی من شرمنده شدم هیچی نداشتیم یعنی اون روزا طوری بود وضعمون که یخچالم خاموش کرده بودیم ون خالی بودومامانم یه قوطی کبریت گذاشته بود لای درش که بسته نشه و بو بگیره،بابام واقعا تبدیل شده بود به یه بیمار روانی که به همه کس مشکوک شده بود که میخوان اموالشو بدزدن کافی بود یه موتوری دوبار از کوچه ما رد بشه میگفت اومدن ببینن خونه ایم یا نه تا اموالمونو بار کنن.
زیر بار دکتر ودوا هم نمیرفت.فقط فشار روانی وکمبوداشو ما باید تحمل میکردیم .خلاصه اونروز فقط چای داشتیم ویه بسته شکلاتی که خود حاج خانم فرستاده بود باز کردیم.ولی انگارحامد براش مهم نبود تند تند حرف میزد از دانشگاهش ورسوم مردم شهری که درش درس میخوند واز دانشگاه وکار من میپرسید..آدم اصلا احساس غریبی باهاش نداشت،هر چی هادی خجالتی وکم حرف بود حامد نقطه مقابلش بود.
همزمان با تموم شدن درسم اولین حقوق ازمایشگاهمو گرفتم البته با تاخیر وحق خوری ولی چاره نبود.چه حس فوق العاده ای داشتم ،حس میکردم قدرتمند ترین وپولدارترین ادم شهرم.رفتم برا مامانم وخودم چند جفت جوراب خریدم .بادوتا کیف، کیفم دیگه داغون بود بندشو با سنجاق قفلی به کیف وصل کرده بودم ،مامانمم با کاموا مشکی براخودش یه کیف قلاب بافی درست کرده بود،جورابم که دیگه نگو پاشنه هامون از جوراب زده بود بیرون جا وصله نداشت،یه جعبه نون خامه ایم خریدم واز فروشنده خواستم نوار دور جعبه اش نبنده ،دم در قنادی بازش کردم ودوتا نون خامه ایی خوردم.یادم نمی اومد آخرین بار کی وکجا خوردم ولی عاشقش بودم.ویترین مغازه ها برام رنگی شده بود همیشه خاکستری بودن ،اغلب نگاه نمیکردم وسریع رد میشدم تانبینم و دلم نخواد...28
...
خرما وگردو ودارچین
دوستان من کامنتا تک تکتونو میخونم ببخشید که نمیرسم تک تک جواب بدم،از کامنتا ودعاهای خیرتون انرژی میگیرم، ممنون که هستید😘😘😘🙏

غنچه گفت جاپارک نیست تو برو بخر یه آن تو ذهنم دو دوتا چهارتا کردم ریالی پول نداشتم فقط یه بلیط کاغذی اتوبوس داشتم صبحها بابام دوتا بلیط بهم میداد برا رفت وآمد نمیدونم مثلا اگر چهارتا میداد ممکن بود باهاش برم خارج از کشور یا مثلا مواد بزنم یا...
تو کسری از ثانیه با خودم گفتم چی بگم حالا،که غنچه گفت کیفمو ببر.گفتم مهمون من گفت ابدا شیرینی ماشینه من میگیرم کیفشو داد یه کیف چاق وپر پول اندازه خرجی یکسال من توش بود.بستنیارو خریدم وبرگشتم گفت بیا بریمتو راه میخوریم یه کورسیم میزاریم.گفتم کورس چیه گفت عصرا دختر وپسرا فلان خیابون که خلوته میرن کورس میزارن.(اینو نوشتم جوونا بدونن ما دهه پنجاهیام از این کارا میکردیم فکر نکنن مبدا تاریخ زمان تولد خودشونه😀)
رفتیم چندتا پسر ودختر با ماشینای خوشگلشون با سرعت باهم کورس میزاشتن ومیپیچیدن جلو هم ودست فرمونشونو به رخ میکشیدن.من وحشت کرده بودم میگفتم غنچه بس کن الان تصادف میکنیم ولی ول کن نبود.بعد از نیم ساعت حرکات نمایشی جیغ کشیدم نگه دار حالم بده وایساد ومنم پیاده شدم وتمام بستنا رو بالا اوردم.گفتم آخه این دیگه چه کاریه میکنین.گفت واای خیلی باحاله خیلی هیجان داره.گفتم به نظر من مسخره وخطرناکه.همون موقع یه ماشین که دوتا پسر توش بودن وایساد کنارمون وگفت افتخار بدین بریم یه جایی بستنی بخوریم .غنه گفت ممنون تازه خوردیم بعد پسره شمارشو رو کاغذ نوشت وگرفت طرف غنچه که گفت نه اهلش نیستم،ورد شدیم.اونام رفتن دنبال یه ماشین دیگه.
یکم دیگه تو خیابونا بی هدف چرخیدیم گفت بستنیا که تو دلت نموند بریم پیتزا بخوریم با اینکه هنوز سرم گیج میرفت قبول کردم.از همه دری حرف زدیم گفتم خواستگارت چی شد گفت ردش کردم از اونا بود که میگفت نمیخواد درس بخونی بشین خونه بابامم بدش اومد گفت چرا حرف اول رو آخر زدید وردشون کردیم.
گفتم حیف بودا شرایطش خوب بود شاید اونم شرط تو رو قبول میکرد.گفت برو بابا انقدر پسر تو دانشگاه ریخته که نگو پسرا سال بالایمون خیلی خوبن.تازه استادمون گفته بعضی از کتابا رو نخریم از اونا فعلا قرض کنیم تا بعد خودش عمده بخره به همه با قیمت مناسب بده.
منم با چندتاشون تلفنی درارتباطم ولی از یکیشون خیلی خوشم میاد بور وقد بلنده و...

اونروز منم یکم از هادی گفتمو بعدم رسوندم خونه.تا پیاده شدم صدای بلند موسیقی اومد وطبق معمول رضا رو دیدم،هر روز با یه ماشین میومد ومیرفت هر بار با یه دختر بود یا وقتایی که مامانش اینا نبودن با چهار پنج تا پسر جمع میشدن تو خونه ومشروب میخوردن حیاط خلوت ما چسبیده بود به خونشون وسر وصدای خنده ها ی مستانه شون میومد.کلا رضا وجهه خوبی تو محل نداشت.
کمابیش حاج خانم اینا رو میدیدم مامانم که مدام جلسه قرآنشونو می رفت.ازش سوال میپرسیدم درمورد هادی میگفت میره ومیاد اتفاقا چند باریم درمورد دانشگاه تو پرسید واینکه راضی هستی یانه،حامدم فوق قبول شده رفته یه شهر دیگه سر حاج خانم دیگه خیلی خلوت شده .
تو دلم گفتم پس هادیم بهم فکر میکنه که حالمو میپرسه.ولی هیچ خبری از خواستگاری نبود .به خودم اطمینان میادم که وقتی طرحش تموم بشه پاپیش میزارن.من مامانمو خیلی دوست داشتم ولی با اینکه تک فرزندم بودم انقدر با مامانم راحت نبودم که حرف دلمو بزنم.
دلم میخواست بگم هادیو دوست دارم ومنتظرم بیان یا بپرسم پس چرا حاج خانم چیزی نمیگه.
تو دانشگاه وقتی روپوش سفید آزمایشگاه رو میپوشیدم حس خوبی بهم میداد،اغلب از پنجره ازمایشگاه ساختمون دانشکده پزشکیو میدیدم وآه میکشیدم.گاهیم میرفتم پیش غنچه ،برعکس من که مثل چوب خشک بودم خیلی خوب بلد بود با پسرا حرف بزنه ودلبری کنه اغلب محور توجه بود همیشه چندتا پسر ودختر دورش بودن حتی سال بالاییا.چند باریم اون پسر بوره رو دیدم واقعا جذاب بود البته همه انگار دوستش داشتن ویه سر داشت وهزار سودا.
هر روزمو به این امید میگذروندم که یه خبری اشاره ای چیزی از طرف هادی بشه که نمیشد.البته چندبار گویا حاج خانم به مامانم گفته بود که به عروس گلم سلام برسونید.
سال دوم شروع شده بود ومن واقعا درمضیقه مالی بودم .یه روز کیف بابامو زده بودن واز اون روز بابام خیلی بهم ریخته بود حتی مامانمو مجبور کرده بود داخل جیباش دگمه مخفی بدوزه یه وقت کسی دست نکنه تو جیبش مثلا برا جیب پشت شلوارش سه تا دکمه دوخته بود هر وقت میرفت خرید رب ساعت به خودش ور میرفت تا دکمه ها رو باز کنه وچندر غاز پول ماست رو مثلا بده.
تلافی پول دزدیده شده رو هم باید سر ما درمیاورد.قبلا به من بجز دوتا بلیط پول ژتون غذامم میداد ولی دیگه از نیمه ترم سوم اونم قطع شد کلاسا سنگین از صبح تا عصر تو آزمایشگاه سرپا بودیم نهارم نداشتم .گاهی یه لقمه از خونه میاوردم که ده صبح از گرسنگی میخوردمش وتا عصر گرسنه میموندم.بچه ها همون غذای سلفم نمیخوردن میگفتن آشغاله ومیرفتن بیرون ساندویچ میخوردن.26
...
قطاب روسی

قطاب روسی

۳ هفته پیش
تا منو دید خودش اومد طرفمو سلام احوالپرسی کردیم وگفت چه خبر گفتم اینطوری شده وکل جریانو گفتم گفت بیشتر بود.من وا رفتم گفتم همین الان پست کردم اتفاقا ماشین پستم همونجا بود وتمام سبدا وبسته ها رو برد.گفت ای دل غافل کاش صبر میکردی حالا که دو روز فرصت داشتی تمام راه داشتم به این فکر میکردم که ببینم کجا رو زدی .حالا که دیگه کار از کار گذشته ،امیدوارباش همه چی درست میشه.گفتم ممنون رفتم تو اتاقم هم غمگین بودم هم شاد،داشتم غصه میخوردم چرا رفتم پست ،ولی از اونطرف خوشحال بودم از اینکه گفته بود کل راه رو تو فکر من بوده اصلا شاید بخاطر من اومده.
جلسات قران خونشون همچنان پابرجا بود ومن در رفت وامدها به وضوح میدیم که حاج خانم ریز میشه تو حرکات ورفتارم.روزی که مشخص شد کی کجا قبول شده رو هیچوقت یادم نمیره من پزشکی شهرمونو نیاوردم وبعدها فهمیدم فقط با اختلاف دونفر رد شدم.
تمام روز اشکام بند نمیومد ،مامان وبابام کلی دلداریم میدادن.خاله زنگ زد برا فضولی وخبردادن اینکه غنچه پزشکی آورده.بابام گفت عیبی نداره بشین برا سال دیگه بخون،دیگه منفجرشدم گفتم اونوقت چه فرقی داره ده سال دیگه هم بخونم حاضری یه ریال خرج کنی،حاضری برا انتخاب رشته وراهنمایی خرج کنی،پولت به جونت بسته ،میدادی وقتی دستم رفت تو جیبم ده برابر پس میدادم.چرا چرانذاشتی یه شهر دیگه بزنم اصلا من صبح میرفتم شب میومدم دیگه دوزار ده شاهی پول اتوبوس ومینی بوس فقیرت میکرد،اینهمه دخترا میرن خوابگاه همه معتاد وفاسدن. نزاشتی حداقل به اون چیزی که خودت میخواستی وآرزشو داشتم برسم.
پدرم توقع این حرفا رو از من نداشتم هیچوقت دربرابرش هیچ مخالفتی نکرده بودم.بلند شد ورفت..مادرم دلداریم میداد.دوروز لب به آب وغذا نزدم فقط یه گوشه افتاده بودم.حاج خانم اومد کلی بامن حرف زد شونه ها وپشتمو میمالید ودلداریم میداد .میگفت بخون براسال دیگه.همه زندگیت که درس نیست دوروز دیگه ازدواج میکنی شاید کلا شوهرت تمایلی نداشت کار کنی وتوافق کردین نری سرکار.
وقتی رفت تو دلم گفتم شاید واقعا هادی دوست نداره برم سر کار.ولی من دلم میخواست دستم تو جیب خودم باشه وسختیای مامانمو نکشم هر چند تیپ زندگی حاج خانم اینا مشخص بود خیلی دست ودلبازن.
کم کم خودموجمع وجور کردم،رشته دومم علوم آزمایشگاهی بود.تو شهر خودمون با بابام رفتیم ثبت نام.ی دوریم تو محوطه دانشگاه زدیم دانشکده علوم پزشکی رو دیدم قلبم فشرده شد،دانشکده ما تقریبا بهش نزدیک بود.23
حال وروزم کلا خوش نبود ولی بخاطر مامانم که کلی نگرانم بود وهمش تو چشمام نگاه میکرد وغصه میخورد سعی میکردم رو به راه بشم.
گاهیم میرفتم تو فکر که بهتره به خودم برسم صورتم لاغر شده بود وزیر چشمام از غصه گود افتاده بود .حاج خانم میگفت همیشه راضی باش به رضای خدا شاید حکمتی تو کار بوده.باخودم میگفتم کدوم حکمت من در یکقدمی آرزوم بودم ،بابام چندتا ده هزارتومنی خرج نکرد تا بهش برسم.
روز اول دانشگاه اتفاقی غنچه رو دیدم که با یه دختری میگفتن ومیخندیدن واز ماشینش که تازه عمو بعنوان کادو قبولی براش خریده بود پیاده میشدن.سرمو برگردوندم نبینن منو .اونا انقدر گرم حرف زدن بودن که اصلا متوجه من نشدن.
رفتم سرکلاس با بچه ها اشنا شدم استاد اومد وتبریک گفت که سراسری قبول شدیم وگفت امیدواره ادامه بدیم تا دکترا واز مزایای رشتمون گفت.یکم حال دلم بهتر شد روزا میگذشت.یه روز مامان گفت حاج خانم اینا دارن خونشونو میفروشن میخوان برن جایی که پله نداشته باشه چون زانوی حاج آقا ساییده شده وخونشونم سواره پیاده است واذیت میشن.میرن یه خیابون بالاتر.ناراحت شدم ولی سریع سرمو انداختم پایین مامانم متوجه نشه.گفتم پس تو جلسه قرآنی که خیلیم بهش علاقه داری رو چکار میکنی.گفت نمیرن که اونطرف شهر یه خیابون دورتر میشن من ادامه میدم.دلم یکم اروم شد .
حاج خانم اینا خیلی سریع خونه رو زیر قیمت بازار فروختن ورفتن البته حاج خانم اومد وضمن خداحافظی با یه لبخند معنی دار گفت درسته دور میشیم ولی دلامون اینجاست ان شاءالله بعدها بیشتر همو میبینیم.
ترم یک تموم شد قبلا به خودم قول داده بودم که همزمان برا کنکور بخونم ولی انقدر درسا زیاد بود که فرصت نمیکردم،بعداز ترم یک دیگه بیخیال کنکور شدم وکتابا رو جمع کردم.
گاه گاهی غنچه اینا میومدن خونمون ،گاهیم تو دانشگاه همو میدیدیم.یه روز که تو ایستگاه اتوبوس
بودم یه ماشین وایساد وبوق زد سرم پایین بود ونگاه نمیکردم خیلی اتفاق می افتاد پسرا بوق میزدن ولی من نگاهشونم نمیکردم یه لحظه سرمو اوردم بالا غنچه بود گفت بیا بالا هر چی بوق میزنم چرا سرتو بالا نمیاری .سوار شدم گفتم فکر کردم مزاحمه.ماشینش جدید بود گفتم عوض کردی گفت اره اونیکی رو کوبیدم تو درخت بابام جاش اینو خرید گفتم آهان مبارکه گفت بریم بستنی بخوریم.گفتم مامان نگران میشه،موبایلشو دراورد گفت زنگ بزن موبایلش همرنگ ماشینش بود.شماره رو بدون پیش شماره گرفتم خندید گفت نه اینمدلی باید بگیری خجالت کشیدم که هیچی بلد نیستم.خبر دادیم ورفتیم ..24
...
مشاهده موارد بیشتر
سایر کاربران
شیرین عباسی نژاد از کامنتهای پرمهرتون بینهایت ممنونم🙏❤ insta: ashpazi.shayli
یه مامان شاغل علاقمند به آشپزی ..(۱۰ آبان...۱۹ اردیبهشت) ممنون بخاطر لایکاتون وکامنتای پرمهرتون⚘⚘⚘⚘
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
اینستا : i.samaneh69
💖💖💖عاشق شهرم دزفولم💖💖💖
تعریف از خود نباشه بچه ابادانم