عکس برشتوک
رامتین
۰
۱.۸k

برشتوک

۵ آذر ۹۹
تو یکسال گذشته که حسین مرده بود،یه حس عجیبی داشتم،یه حس تنهایی، بی پناهی،شاید چون همیشه حواسش بهم بود، چون محدودم میکرد ،همیشه بهم میگفت بدون من هیچی ،یه حس خلا داشتم.انگار دست وپا نداشتم یه جوری بودم،بیشتر از لحاظ روحی حس آسیب پذیری داشتم.
کسی یا چیزی بهم آسیب نمیزد حتی تهدیدمم نمیکرد ولی تو روح وروانم اینطور حس میکردم .
یه روز که دیگه به تنگ اومده بودم جریانو با محسن درمیون گذاشتم.
گفتم محسن بهم نخندیا،ولی من یه جوریم هر روز که میرم بیرون حس میکنم انگار لباس تنم نیست همه میخوان بهم نگاه کنن وزل بزنن یا بهم تجاوز کنن.نمیدونم چکار کنم تا این حس بد از بین بره‌.
گفت من یه پرس وجو میکنم بهت خبر میدم.
گفتم تو روخدا مشاور منو نفرستی،یه بار رفتم هرگز نمیرم.
یه روز اومد وگفت طبقه پایین بیمارستان کلنیک اعصاب وروان داریم .فردابرو اونجا پیش فلانی وبگو منو محسن فرستاده بامن دوسته وسریع میفرستت پیش دکتر .
ایشون دکتر حاذقیه وبا وجدان ،لازم باشه دارو میده وگرنه باهات حرف میزنه.
فرداش رفتم گوش تاگوش آدمای دردمند نشسته بودن،چون بیمارستانم دولتی بود واقعا شلوغتر از حد معمول بود.با اینکه آشنا داشتم سه ساعت منتظر موندم.
رفتم پیش دکتر تند تند حرف زدم.دکتر گفت چرا انقدر عجله داری آرومتر.
گفتم آخه خیلیا بیرون منتظرن.گفت باشن منم اینجا منتظرشونم حالاحالاها هم هستم.
آروم وشمرده بگو،منم همه چیو گفتم،گفت در درجه اول یه حس سرخوردگی داری چون سالها در بند بودی وسرکوب شدی وبهت تلقین شده هیچی نبودی و نیستی به همراه اضطراب شدید.
باید اول اینا رو درمان کنیم درمان دارویی لازم داری.
بعد کم کم به بقیه زخمهای روحیتم رسیدگی میونیم.
گفتم دکتر شما میدونید چرا شوهرم اینطورشده بود ،گفت یه چیزایی میدونم خیلی چیزا رو هم نمیدونم چون خودش نیست ازش یه چیزایی بپرسم.
خیلی زمینه ها داره،ولی یکیشو بخوام بگم ممکنه خیانت دیده باشه.
برگشتم خونه از اون روز داروهامو شروع کردم،آبی بود بر آتش،دیگه اضطراب ونگرانی نداشتم.
هر چند هنوز خیلی موارد دیگه رو داشتم.
باید دوباره کار پیدا میکردم،ماشین تصادفیمو به بهایی ناچیز فروختم.
خودمم دقیق نمیدونستم باید چکار کنم.به برادرام رو انداختم برام کاری جور کنن،ولی ای کاش ننداخته بودم،نمیدونم بعضیا که میگن برادر پشت آدمه‌ برای خنده و جک میگن یا حقیقتا برادرای حامی هم پیدا میشن.
دلم گرفته بود دلو به دریا زدمو رفتم سر مزار بابام کلی گریه کردم ولی سبک نشده بودم.رفتم از دفتر اونجا آدرس قبر حسینو پیدا کردم.رفتم دیدم یه خانمی کنار قبر نشسته ...۶۵
نمیدونستم کیه فاصله زیاد بود ،جرات نداشتم جلو برم میترسیدم از فامیلای حسین باشه،باخودم فکر کردم ،شایدم از فک وفامیل قبر مجاور باشه،گفتم یکم صبر میکنم به هر حال میره.نشستم رو یه نیمکت یه بند خدایی حلوا خیر میکرد.گرفتم وداشتم حلوا میخوردم که یکی گفت روشنک،یه متر پریدم بالا،برگشتم دیدم حسناست.
چشام از تعجب داشت از حدقه درمیومد.
منتظر بودم الان یه حرف گنده بارم کنه.
ولی اومد جلو وروبوسی کرد.
گفت بالاخره اومدی سر به حسین بزنی؟
گفتم آره چطور مگه،چطور تو میگی بالاخره اومدی.مگه میدونی قبلا اومدم یا نه؟
گفت میدونم نیومدی دیگه.
من اکثر روزا اینجام میفهمم کسی اومده یانه.گفتم جدی یعنی اینقدر حسینو دوس داشتی؟
گفت دوست داشتم ولی دلیل اومدنم دخترمه.دخترمم یکم بعد از حسین خودکشی کرد وقبرش کنار داییشه،میام پیش هردوشون.گفتم حسنا چی میگی،وقتی ما ازدواج کردیم دخترت راهنمایی بود دختر زیبا وباهوشی بود چرا خودکشی کرد جریان عشقی بود؟
گفت آره اونزمان بچه بود،الان جوان شده بود.باباش خیلی بهش گیر میداد اینو بپوش اونو نپوش،اینجا برو اونجا نرو،نذاشت بره دانشگاه ،سر کار که هیچی ،رانندگی نمیزاشت بکنه وخیلی گیرای دیگه،انقدر عرصه رو بهش تنگ کرده بود که آخرش عاصی شد وخودکشی کرد.گفتم خیلی ناراحت شدم حیف بود دختر به این نازنینی.گفتم منم با حسین این محدودیتا رو تجربه کردم.گفت میدونم عزیزم،شوهر منم منو محدود میکرد وای نه زیاد ،ولی دخترمو محدودیتاش عاصی کرده بود.
میدونم چی میگی.با تعجب گفتم میدونی چی میگم؟یعنی میدونستی حسین شکاکه،یعنی مادرت اونروز که براش گفتم کاراشو وبهم خندید میدونست؟
گفت چی بگم والا،یه چیزاییش رو میدونستیم ولی شدت وحدتشو نه.
گفتم چی شد چرا اینطور شد از کی اینطور شکاک بود.گفت والا حسین پسر شاد وخوشحالی بود حراف ومجلس گرم کن.تا رفت سربازی شانس بدش افتاد یه بازداشتگاه اونجا خیلی از زنای فاسد وخائن رو میگرفتن ومیبردن.اوایل تو مرخصیاش برام تعریف میکرد میگفت ازتازه عروس میارن تا پیرزن.آدم چندشش میشه چرا اینا اینکارا رو میکنن.
کم کم رفت توخودش،بعضی وقتا یه حرفایی میزد که ازش تعجب میکردم. میگفت باید مردا یه اثر ونشونه رو بدن زنشون بزارن تا کسی نتونه به شوهرش خیانت کنه.بعد از سربازی یکم بهتر شده بود، دوماه بعدش من ازدواج کردم وگیر شوهر هیز وهوسرانم افتادم.
چند بار سرقضیه ی هرز رفتنای شوهرم باهاش دست به یقه شد.میگفت مردی که ازدواج کنه وهرز بره مرد نیست ،غیرت نداره و...
یه سال بعدش حسین نامزدکرد...۶۶
...