
ڪیڪ به مناسبتــ روز دانش آموز،میلادپیامبر (ص)
۱۴ آبان ۹۹
#اندکی_تفکر ...
یه بنده خدایی از روستا گوسفندی برای فروش به شهر می برد ..
به گردن قوچ زنگوله ای آویزان کرد و با طنابی گردن قوچ را به دم خرش بست و حرکت کرد..
بین راه دزدان زنگوله را باز کردند و به دم خر بستند و قوچ را بردند..
خر هم با چرخاندن دمش و صدای زنگوله خرکیف شده بود..
بعد از چند متر یکی از دزدان جلوی مرد روستایی را گرفت و گفت :
چرا زنگوله به دم خر بستی کدام عاقل این کار را میکند..
روستایی ساده پیاده شد دید ان مرد درست می گوید..
گفت : من زنگوله را به گردن قوچ بسته بودم..
دزد گفت : درست میگویی قوچی را در دست یک نفر دیدم به ان سوی می برد
خر را به من بسپار و برو به دنبال گوسفندت...
مرد روستایی خر را به دزد سپرد و مدتی را به دنبال گوسفند گشت
اما خسته و نا امید به جایی که خر را به دزد داده بود برگشت دید اثری از خر و ان مرد نیست
با دلی شکسته و خسته به سمت روستا حرکت کرد
بعد از طی مسافتی چند نفر را در حال استراحت در کنار چاهی دید
داستانش را برای انها بازگو کرد
یکی از انها گفت :
ان شاالله جبران میشود و ادامه داد ما چند نفر تاجریم و تمام سکه های ما در کیسه ای بود که افتاده در چاه
چنانچه شنا بلد باشی در چاه برو و کیسه را بیرون بیاور ما هم در عوض پول قوچ و خر را به تو میدهیم..
روستایی ساده دل بار سوم هم گول دزدان را خورد و لباس خود را به دزدان داد و به ته چاه رفت بعد از کمی جستجو بیرون امد
ولی نه اثری از دزدان بود نه از لباسهایش
حکایت حکایت ماست که همیشه گول میخوریم
یه بنده خدایی از روستا گوسفندی برای فروش به شهر می برد ..
به گردن قوچ زنگوله ای آویزان کرد و با طنابی گردن قوچ را به دم خرش بست و حرکت کرد..
بین راه دزدان زنگوله را باز کردند و به دم خر بستند و قوچ را بردند..
خر هم با چرخاندن دمش و صدای زنگوله خرکیف شده بود..
بعد از چند متر یکی از دزدان جلوی مرد روستایی را گرفت و گفت :
چرا زنگوله به دم خر بستی کدام عاقل این کار را میکند..
روستایی ساده پیاده شد دید ان مرد درست می گوید..
گفت : من زنگوله را به گردن قوچ بسته بودم..
دزد گفت : درست میگویی قوچی را در دست یک نفر دیدم به ان سوی می برد
خر را به من بسپار و برو به دنبال گوسفندت...
مرد روستایی خر را به دزد سپرد و مدتی را به دنبال گوسفند گشت
اما خسته و نا امید به جایی که خر را به دزد داده بود برگشت دید اثری از خر و ان مرد نیست
با دلی شکسته و خسته به سمت روستا حرکت کرد
بعد از طی مسافتی چند نفر را در حال استراحت در کنار چاهی دید
داستانش را برای انها بازگو کرد
یکی از انها گفت :
ان شاالله جبران میشود و ادامه داد ما چند نفر تاجریم و تمام سکه های ما در کیسه ای بود که افتاده در چاه
چنانچه شنا بلد باشی در چاه برو و کیسه را بیرون بیاور ما هم در عوض پول قوچ و خر را به تو میدهیم..
روستایی ساده دل بار سوم هم گول دزدان را خورد و لباس خود را به دزدان داد و به ته چاه رفت بعد از کمی جستجو بیرون امد
ولی نه اثری از دزدان بود نه از لباسهایش
حکایت حکایت ماست که همیشه گول میخوریم
...
طرز تهیه و دستور پخت های مرتبط

پارفه موز

دسر شیر موز

دسر موز

کوکی جو دوسر نارگیلی

کیک شکلاتی نوستالژی
