عکس کیک جادویی با فیلینگ موز
zeinab
۱۰
۳۷۸

کیک جادویی با فیلینگ موز

۱۹ تیر ۰۱
بالاخره بعد از مدت ها مجدد با خامه کار کرد، خیلی ذوق داشتم، اونم با شرکت توی کلاس های خانم سراجی
واقعا عالی و درجه یک بود😌👌🏻💫
'بسم‌رب‌مہدےزهرا ۜ ..♥️🌱'
#رویای_من
#فصل_دوم
#پارت_93
زبون بند اومده‌ام کم کم به حرف اومد...شوک بزرگ و بدی بود...میخواستم اسمش رو صدا بزنم اما نمیتونستم:
_مــ...مـــن داااارم خــواب میبینم..‌.
بی اختیار زانو زدم و نشستم..
بهت زده همدیگه رو نگاه میکردیم...اشک تو چشمام حلقه بست...نمی‌دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت...اشک بریزم یا بخندم...چون بودنش مایه دلگرمی و اطمینان بود و از طرفی اینجا بودنش اوضاع رو خراب تر از چیزی که فکر میکردم نشون میداد..
کیان به پشت سرم اومد...در اتاق رو با کلید خودش باز کرد و بعد از یقه لباسم گرفت و محکم به سمت داخل پرتم کرد..
پخش زمین شده‌ بودم...خودم رو به سمت دیوار کشیدم و بهش تکیه دادم...انقدر حواسم پرت بود که حتی نمی‌دونستم باید چجوری از خودم دفاع کنم..
یکی از افرادی که همراهشون بود اومد و دست فرزاد رو از تخت باز کرد و به همراه یکی دیگه به سمت بیرون کشیدنش..
کیان دست ارمیا رو کشید و آوردش داخل...بعد هم دست و پای من رو به صندلی بست و بیرون رفت و در رو محکم پشت سرش بست..
نگاهی به ارمیا انداختم...چقدر پیر و شکسته شده بود...تمام سر و صورتش کبود بود...بی جون به دیوار تکیه داده بود و بهم نگاه میکرد..
چند لحظه‌ای سکوت بینمون برقرار بود...تا اینکه سکوت رو شکست و گفت: زینب خودتی! یا من..
_خودمم ارمیا...خودمم زینبم..
سرفه‌‌ای کرد و گفت: برای چی آوردنت؟ اصلا چجوری سر از اینجا درآوردی؟!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: اومده بودم تبریز برای یه پروژه پزشکی...چند روزی موندگار شدم...شب بود...رفته بودم لابی هتل...ظاهراً یکی پایین کارم داشته...رفتم دنبال کسی که بیرون منتظرم بود...که یهو دو نفر اومدن سراغم و با سرنگ بیهوشم کردن...تا اینکه حدودا یک ساعتی میشه بهوش اومدم..
سری به نشونه ناراحتی تکون داد..
_ارمیا چجوری لو رفتی!! از کجا فهمیدن مأموری!!
انگار که رمقی براش نمونده باشه، با صدایی آروم گفت: خبر بهتون رسیده بود؟؟
_اره ولی به ما گفتن کارت تموم شده...گفتن دیگه برای هیچ وقت بر نمی‌گردی
_خودمم فکر نمی‌کردم از اون جهنم زنده بیرون بیام...اینا معلوم نیست چی تو سرشون میگذره...اول انقدر شکنجه‌ات میدن که می‌میری بعد هم میان ازت مراقبت میکنن تا سرپا بشی...که صد البته همش برنامه ریزی شده‌ است...ولی میترسم زینب
_از چی!!
_از.......
@Roiayeman
...