عکس کباب تابه ای
مامان ارسلان
۴۱
۴۳۳

کباب تابه ای

۱ ماه پیش
۱۵ دی ۱۴۰۴
سرگذشت ۱۸ قسمت بیست وسوم
علی خودشو رسوند به ماو پرید بغل عبد انگار ی آغوش اشنا ارومتر میکرد.عبد گفت پس رضا کو
علی دستشو گرفت سمت رضا که روی زمین بی هوش شده بود دوباره و گفت تیرخورده...
عبد اشکاشو پاک کرد و گفت من با جیپ اومدم میبریمش بیمارستان..
سلیمه گفت پس جمیل مادرتوبرو دنبالش من صنم وصادقو بچه هامو تنهانمیزارم اینجا...
عبد گفت نا امنه نمیشه باید بریم...
سلیمه گفت نه من نمیام برید...اخرشم پشت جیپ ی پتو پهن کردیم و مادرمو بابامو ومحمد و بقیه رو کنارهم خوابوندیم وباهرکدوم گریه وزاری کردم.رضا روهم سوار مزدای بابام کردیم علی روهم سوارکردیم منو سلیمه هم جلو نشستیم و حرکت کردیم سمت بیمارستان...بابام چندماه قبل به منو مادرمو سلیمه رانندگی یاد میداد اما سلیمه ازهمه مون رانندگیش بهتربود.نشست پشت فرمون از خونه اومدم بیرون.کوچه ،دیگه اون کوچه باصفای قبل نبود...پربود از دود و همه جا اجر ریخته بود.درختای بزرگ کوچه شکسته و بعصی تو اتیش میسوختن.اشکام میومد و پسر محمد توی بغلم محکم چسبیده بود و بیرونو نگا میکرد.دستی به سرش کشیدم و اشکام میریختن...
سلیمه هم هی عراقی هارو نفرین میکرد.گریه میکرد اما اهسته...کم کم اومدیم سمت بیمارستان بیمارستان شلوغ بود اما تا شرایط رصا رو دیدن فوری بردن اتاق عمل وعلی روبردن قسمت سرپایی و پاشو وبازشو جراحی کردن وپسر محمدم همین طور که بغلم بود گردنشو باند پیچی کردن وبخیه زدن.بیمارستان خیلی شلوغ بود.عبد رو گم کردم نمیدونستم کجاست.با سلیمه برگشتیم سمت مزدای بابام و باهم رفتیم نشستیم داخلش.ماشین عبد روهم دیدیم.که سلیمه گفت باید بریم بهشت زهرا میت گناه داره روزمین بمونه...
بازم گریه کردم...اتفاقی که عرض چند دقیقه از سرمون گذشته بود سرنوشتمون روبه کل عوض کرد...
غم دنیاتودل داشتم اما بخاطر پسر محمد که چسبیده بود بهم نمیتونستم زار زار گریه کنم.دوباره باسلیمه رفتیم پشت دراتاق عمل که علی اومد.بازو وپاشو باند پیچی کرده بودن .لنگان لنگان اومد.کنارمون نشست ی ساعت بعد دکتراز اتاق عمل اومد بیرون.گفت عملش خوب بوده...باید فعلا تکونش ندیدن.چون سلیمه گفت میخوایم بریم ابادان .
دکترگفت فعلا نه...دویا سه روز دیگه...که رصا رو که بی هوش بود از اتاق عمل اوردن بیرون.کنارش راه رفتیم وبردنش تواتاق که بزارنش اما اتاق خالی نبود.چند ساعت دنبال جای خالی گشتیم اما نبود حتی راهروهم پربود از مریض و زخمی و مردم.
اخرشم مجبور شدیم رصا رو ببریم تو پشت مزدا.اما دکتر گفت همین جا بمونید تا تحت نظرمون باشه.کنارش نشسته بودیم که سلیمه گفت باید بریم ...
علی گفت کجا...
سلیمه با گریه گفت برادرات و صنم وصادقو دفن کنیم...
علی زد زیر گریه و گفت باشه...اما نمیشد رضا رو تنهابزاریم....
اخرشم مجبورشدیم با رضا بریم.همون جور بیهوش با مزدا اروم اروم رفتیم سمت بهشت زهرا.اما بیشتر شبیه قتلگاه بود.پر بود از ادم.فضای غمباری که هیچ وقت ازتو ذهنم پاک نمیشه...هر وقت به اون لحظه فکر میکنم غمی میاد تودلم که تو زندگیم دردناکتراز اون رو ندیدم ونداشتم.
دلم زیاد از حد گرفته بود.جیپ ایستاد و سلیمه  هم ایستاد پیاده شد و رفتن سمت غسالخونه.اما به قدر شلوغ و درهم برهم بود که منو سلیمه مجبور شدیم زن داداشام و مادرمو کفن پوش کنیم.خیلی درد داره ها.خیلی...هیچ زنی هم نبود اما سلیمه بلد بود و خودش بدنشو شست و کفن پوش کرد.بعدم همون مرده و علی بابامو محمد وحسن وحسین رو شستن وکفن پوش کردن.دوباره سوار جیپ شون کردیم وکمی رفتیم جلو تر.دم غروب بود.یکم رفتیم جلوتر که جیپ ایستاد گفت باید اینجا دفنشون کنیم.چندتا مرد زمین رو تندتند میکندن ومردم جنازه ی عزیزشونو میسپردن به خاک و میرفتن...سلیمه گفت
جمیل بیا کمک بده.پسر محمد رو دادم به علی و خودمون با کمک دوست عبد پدرمو گداشتیم توخاک گریم امونم نداد و زار زار گریه کردم.عبد رسید.اومد کمکمون.اونم گریه میکرد وعلی هم کنار روی زمین نشسته و گریه میکرد.همه رو کنارهم گذاشتیم و کم کم روشون خاک میریختیم یکم گریه میکردیم یکم خاک میریختیم.شرایطمون واقعا سخت وبد بود...بعدم عبدرفت و ی مردی رو اورد و توی دفتر اسامی رونوشتن و گفتن بعدها میایم برای گداشتن سنگ وعلامت.اما عبد اصرار کرد که مرده مجبور شد از تو گونیش چندتا پلاک فلزی دربیاره بهش بده.عبدم گفت پس شمارهاشو ثبت کن...هر پلاک رو زد بالای سر پدرو مادرم و محمد وحین وحسین وزناشون...
گفت اینجوری دیگه بین بقیه گم نمیشن...شب شده بود.به رصا سر زدیم هنوز بیهوش بود.
پسر محمدو بغل کردم و کنار خاک پدرم نشستم.عبد ی چندتا فانوس توی دستش بود اورد وگذاشت بالای سر قبرها.صدای انفجار و تیراندازی ومنورهای گاه وبیگاه میومد.پسر محمدم از منورها ها خوشش میومد وبا دست به من نشون میداد...
دست به سرش کشیدم وگفتم مراقب پسرتم محمد خیالت راحت...
علی هم گفت اره داداش منو رضام مراقبشیم...
اما سلیمه بین پدر ومادرم نشسته بود و گفت قول میدم مراقب بچه هامون باشم.صنم خیالت راحت من هستم مثل کوه پشتشونم...مواظبشون...اروم گریه کرد...
عبد اسلحه به دست کنارم نشسته بود.فقط نگام میکرد...
یک دفعه بلند شد ورفت سرخاک پدرم...
گفت اقا صادق عبدم...راستش من چندساله جمیلو میخوام...عاشقشم...میدونم الان وقتش نیست اما هر وقت خواستم بیام حرف دلمو بهتون بزنم نشده...اما ایندفعه میدونم هیچ اتفاقی نمیوفته...شما به حرفم گوش میدین...من جمیلو میخوام.خاطرشو میخوام...اگه شما منو لایق دامادیتون میدونید من نوکر جمیلم هستم...
گریه کرد...

دوسه ساعتی گذشت
صدای انفجار میومد ،عبد گفت بهتره از اینجابریم برای رضا این هواخوب نیست نه علی واین بچه...
بلندشدیم وبرگشتیم سمت بیمارستان که راه شلوغ شد و نشد برگردیم بیمارستان.عبد رو تو ترافیک وشلوغی ها گم کردیم.با کمک وراهنمای ارتشی ها رفتیم توی مدرسه.مدرسه م شلوغ بود.سلیمه ی گوشه ایستاد ودنده عقبی رفت و کنار دیوار مدرسه ایستاد.از ماشین پیاده شدیم و یکم کنار ماشین رو نگا کردیم دوتا اقا اومدن واسممون روپرسیدن.واجازه دادن اونجا بمونیم اما کلاس خالی نبود و مجبور شدیم همونجا تو مزدابمونیم....
پسر محمدعلامت داد که گرسنمه.سلیمه گفت این طفل معصوم از دیشب چیزی نخورده بیایید بریم ی چیزی توماشین داریم بهش بدم.رفتیم پشت ماشین.که رضا داشت کم کم به هوش میومد.علی هی باهاش حرف میزد اونم کم کم هوشیارشو به دست میورد.همون دوتا اقا برامون یکم کمپوت وکنسرو و چندتا پتو دادن و رفتن.سلیمه از همون نونای که پخته بودیم اورد و با کنسرو ها خوردیم.اما عبد دیگه نیومد.احتمالا گممون کرده بود ونمیدونست ماکجاییم...علی ورضا به خواب رفتن و سلیمه هم تکیه داد به باربند مزدا وخوابید اما من خواب به چشمم نیومد وهی تا چشممو میبستم اتفاقای این چندساعت برای مثل فیلم ازجلو چشمم میگذشت.
نتونستم تا صبح بخوابم.پسر محمد روی پام به ی خواب قشنگ رفته بود.توخواب ی لبخند قشنگ میزد...اما دلم پر از غم بود.

...