ساندویج مرغ
۳ هفته پیش
سرگذشت ۱۸ قسمت بیست وچهارم
اخه چرا چنین بلایی سر خانوادم بیاد.چراباید همه به یکباره تنهامون بزارن.پسر محمدرو میتونم بزرگ کنم یانه.تا یاد پدرو مادرمم میوفتادم اشکام سرازیر میشد...صبح روز بعد نمیدونم سلیمه چرا غیبش زد نبود.توی مدرسه روگشتم نبود.علی ورضا هم سراغشو گرفتن ازم اما منم بیخبر بودم ازش.تا ظهر پیداش نشد.اون روز ارتشی ها بهمون غذا دادن اما ی لقمه هم نتونستم بخورم همش دلواپس سلیمه بودم.صدای انفحار وتیراندازی دوباره شروع شد و مردم توهیاهوبودن.مدرسه شلوغتراز قبل شده بود.که قبل از غروب سلیمه خاکی و کثیف برگشت.دستاشم خونی بود.ی کیسه هم دستش بود.نفس نفس میزد.
علی گفت کجا بودی ننه...
گفت جمیل مادر ی لیوان اب بده دستم...کلی راه رفتم...
ی لیوان اب از دبه ریختم وبهش دادم.یکم خورد و گفت رفتم خونه...یادم اومد پول وطلا ومدارکو از تو خونه برنداشتم.دار وندارم اونجابود.مجبورشدم برم و برگردم...
علی گفت الان دیگه مدارک وسند وپول چه به دردمون میخوره...
گفت ننه اینجور نگو هرجابریم پول به کارمون میاد.طلا وسندم باید داشته باشیم فرداروز جنگ تموم شد نشون بدیم اینجا خونمون بوده واینجا مغازه بستنی فروشی بابات بوده...
فتم پس چرا دستتا خونی...
گفت کلی بار ریخته بود روی زمین مجبور شدم بتدست بردارم دستام زخمی شد.همه چیز ریخته بود رو زمین به سختی بلند کرد و رسیدم به کف خونه تا بتونم موزاییک روبردارم و وسایلو بردارم از اونجا...راستی این مال تو نیست جمیل...
زنجیر من که عبد برام گرفته بود تودستش بود.
گفتم اره مال منه...عبد برام گرفته بود.دلم گرفت برداشتم ونگاش کردم.چهره ی عبد با لبخند همیشگیش اومد جلو چشمم...سلیمه بقدری خسته بودچون پیاده رفته بود وبرگشته بود شام نخورده خواب رفت...تا دم دمای صبح اما بازم من خواب نرفتم...
روز بعدتو مدرسه موندیم و سلیمه ی دکتر پیدا کرد و اورد بالا سر رضا.اونم اجازه داد میتونید ببریدش ابادان...اما علی میگفت نه باید دکترخودش اجازه بده من داداشمو تکون نمیدم توراه ادیت میشه وخدای نکرده براش اتفاقی میوفته.خلاصه صبح روز دوم حرکت کردیم ورفتیم سمت بیمارستان.شهر هنوزم پراز هیاهو بود.دود وخاک وصدای انفجار میومد.رسیدیم بیمارستان.دکتر اومد و رضا رومعاینه کرد.اجازه داد ببریمش ابادان اما خیلی با احتیاط وباید استراحت کنه...سلیمه هم گفت اروم میرم.با مزدا حرکت کردیم که چشمم به ی تلفن خونه افتاد به سلیمه گفتم وایسا تا برم زنگ بزنم به اهواز و ابادان.سلیمه ایستاد.پیاده رو شلوغ و پراز ارتشی و نطامی با لباس رنگهای مختلف.رفتم داخل تلفن خونه.خیلی شلوغ بود.شماره رو بهش دادم و زنگ زد به اهواز خونه ی پدربزرگم بوق اشغال میخورد وشماره ی ابادانم بعداز کلی تماس گرفتن جواب دادن.همسایه مادربزرگم گفت مادربزرگ سه روز پیش همون موقع که شنید به خرمشهرحمله کردن راهی خرمشهرشده و هنوزم برنگشته...خداحافظی کردمو اومدم بیرون.سلیمه پیاده شد و پرسید چی شده علی هم از پشت مزدا صدازد.
منم بهشون گفتم مادربزرگ اومده خرمشهر...علی میگفت مادربزرگ حتما برمیگرده خونش توابادان بهتره بریم اونم برمیگرده...اما من دلم میخواست بمونم.نمیخواستم از بابام و مامانم وبرادرام دوربشم....اما چیزی نگفتم که
سلیمه گفت بچه ها قبل از رفتن بریم بهشت زهرابعدبریم ابادان.علی و رضا قبول کردن.پسرمحمدم که کناردوقلوها پشت پزدابود.ماشین راه افتاد که تودلم گفتم کاش عبد روببینم کلی حرف دارم باهاش.ندیدمش درست اصلا چرابرگشته خرمشهر،مادرش چطوره...
توهمین فکرا بودم که توماشین کناری عبد رو دیدم اما صدای زیاد ماشینهای مردمو وتیراندازی ها صدامو نشنید.دست تکون دادم اما متوجه من نشد وماشینشونم زودحرکت کرد.سلیمه گفت
عبدبود
گفتم اره...
گفت حالا میریم سمت بهشت زهرا حتما میبینمیش.برات پیداش میکنم...
رفتیم سمت بهشت زهرا.از روی شماره ی که داشتیم رفتیم تا رسیدیم سر خاک پدرومادرم وبرادرام.ی بغض سنگین روی سینم بود.رصا به سختی پیاده شد و اومد سرخاکشون زار زاربا علی گریه کردن.پسرمحمد هم فقط خیره بود به قبرها ونگاه میکرد...منم بغصم ترکید وگریه کردم...سلیمه رفت وبایکم اب برگشت.بهمون آب داد و یکم دلداریمون داد.
گفت من که هستم شماها تنها نیستین.شما امانتهای صادق وصنم هستین دست من.خودم مراقبتونم.تا من هستم غصه نخورید.دست به دست هم میدیم بازم زندگیمونو میسازیم پسر محمدم باهم بزرگ میکنیم که باعث افتخار محمد وزنش باشه...
نگام به اطراف رفت ،عرض همین دوسه روزه چقدر زن ومرد و کوچیک وبزرگ رو دفن کرده بودن و مردم عزیزشون رواز دست داده بودن.
اهی کشیدم که سلیمه گفت باید عبدم پیدا کنیم...
علی گفت اخه از کجا پیداش کنیم...
گفت میریم میگردیم پیداش میکنیم.بهش میگیم داریم میریم ابادان...
اخه چرا چنین بلایی سر خانوادم بیاد.چراباید همه به یکباره تنهامون بزارن.پسر محمدرو میتونم بزرگ کنم یانه.تا یاد پدرو مادرمم میوفتادم اشکام سرازیر میشد...صبح روز بعد نمیدونم سلیمه چرا غیبش زد نبود.توی مدرسه روگشتم نبود.علی ورضا هم سراغشو گرفتن ازم اما منم بیخبر بودم ازش.تا ظهر پیداش نشد.اون روز ارتشی ها بهمون غذا دادن اما ی لقمه هم نتونستم بخورم همش دلواپس سلیمه بودم.صدای انفحار وتیراندازی دوباره شروع شد و مردم توهیاهوبودن.مدرسه شلوغتراز قبل شده بود.که قبل از غروب سلیمه خاکی و کثیف برگشت.دستاشم خونی بود.ی کیسه هم دستش بود.نفس نفس میزد.
علی گفت کجا بودی ننه...
گفت جمیل مادر ی لیوان اب بده دستم...کلی راه رفتم...
ی لیوان اب از دبه ریختم وبهش دادم.یکم خورد و گفت رفتم خونه...یادم اومد پول وطلا ومدارکو از تو خونه برنداشتم.دار وندارم اونجابود.مجبورشدم برم و برگردم...
علی گفت الان دیگه مدارک وسند وپول چه به دردمون میخوره...
گفت ننه اینجور نگو هرجابریم پول به کارمون میاد.طلا وسندم باید داشته باشیم فرداروز جنگ تموم شد نشون بدیم اینجا خونمون بوده واینجا مغازه بستنی فروشی بابات بوده...
فتم پس چرا دستتا خونی...
گفت کلی بار ریخته بود روی زمین مجبور شدم بتدست بردارم دستام زخمی شد.همه چیز ریخته بود رو زمین به سختی بلند کرد و رسیدم به کف خونه تا بتونم موزاییک روبردارم و وسایلو بردارم از اونجا...راستی این مال تو نیست جمیل...
زنجیر من که عبد برام گرفته بود تودستش بود.
گفتم اره مال منه...عبد برام گرفته بود.دلم گرفت برداشتم ونگاش کردم.چهره ی عبد با لبخند همیشگیش اومد جلو چشمم...سلیمه بقدری خسته بودچون پیاده رفته بود وبرگشته بود شام نخورده خواب رفت...تا دم دمای صبح اما بازم من خواب نرفتم...
روز بعدتو مدرسه موندیم و سلیمه ی دکتر پیدا کرد و اورد بالا سر رضا.اونم اجازه داد میتونید ببریدش ابادان...اما علی میگفت نه باید دکترخودش اجازه بده من داداشمو تکون نمیدم توراه ادیت میشه وخدای نکرده براش اتفاقی میوفته.خلاصه صبح روز دوم حرکت کردیم ورفتیم سمت بیمارستان.شهر هنوزم پراز هیاهو بود.دود وخاک وصدای انفجار میومد.رسیدیم بیمارستان.دکتر اومد و رضا رومعاینه کرد.اجازه داد ببریمش ابادان اما خیلی با احتیاط وباید استراحت کنه...سلیمه هم گفت اروم میرم.با مزدا حرکت کردیم که چشمم به ی تلفن خونه افتاد به سلیمه گفتم وایسا تا برم زنگ بزنم به اهواز و ابادان.سلیمه ایستاد.پیاده رو شلوغ و پراز ارتشی و نطامی با لباس رنگهای مختلف.رفتم داخل تلفن خونه.خیلی شلوغ بود.شماره رو بهش دادم و زنگ زد به اهواز خونه ی پدربزرگم بوق اشغال میخورد وشماره ی ابادانم بعداز کلی تماس گرفتن جواب دادن.همسایه مادربزرگم گفت مادربزرگ سه روز پیش همون موقع که شنید به خرمشهرحمله کردن راهی خرمشهرشده و هنوزم برنگشته...خداحافظی کردمو اومدم بیرون.سلیمه پیاده شد و پرسید چی شده علی هم از پشت مزدا صدازد.
منم بهشون گفتم مادربزرگ اومده خرمشهر...علی میگفت مادربزرگ حتما برمیگرده خونش توابادان بهتره بریم اونم برمیگرده...اما من دلم میخواست بمونم.نمیخواستم از بابام و مامانم وبرادرام دوربشم....اما چیزی نگفتم که
سلیمه گفت بچه ها قبل از رفتن بریم بهشت زهرابعدبریم ابادان.علی و رضا قبول کردن.پسرمحمدم که کناردوقلوها پشت پزدابود.ماشین راه افتاد که تودلم گفتم کاش عبد روببینم کلی حرف دارم باهاش.ندیدمش درست اصلا چرابرگشته خرمشهر،مادرش چطوره...
توهمین فکرا بودم که توماشین کناری عبد رو دیدم اما صدای زیاد ماشینهای مردمو وتیراندازی ها صدامو نشنید.دست تکون دادم اما متوجه من نشد وماشینشونم زودحرکت کرد.سلیمه گفت
عبدبود
گفتم اره...
گفت حالا میریم سمت بهشت زهرا حتما میبینمیش.برات پیداش میکنم...
رفتیم سمت بهشت زهرا.از روی شماره ی که داشتیم رفتیم تا رسیدیم سر خاک پدرومادرم وبرادرام.ی بغض سنگین روی سینم بود.رصا به سختی پیاده شد و اومد سرخاکشون زار زاربا علی گریه کردن.پسرمحمد هم فقط خیره بود به قبرها ونگاه میکرد...منم بغصم ترکید وگریه کردم...سلیمه رفت وبایکم اب برگشت.بهمون آب داد و یکم دلداریمون داد.
گفت من که هستم شماها تنها نیستین.شما امانتهای صادق وصنم هستین دست من.خودم مراقبتونم.تا من هستم غصه نخورید.دست به دست هم میدیم بازم زندگیمونو میسازیم پسر محمدم باهم بزرگ میکنیم که باعث افتخار محمد وزنش باشه...
نگام به اطراف رفت ،عرض همین دوسه روزه چقدر زن ومرد و کوچیک وبزرگ رو دفن کرده بودن و مردم عزیزشون رواز دست داده بودن.
اهی کشیدم که سلیمه گفت باید عبدم پیدا کنیم...
علی گفت اخه از کجا پیداش کنیم...
گفت میریم میگردیم پیداش میکنیم.بهش میگیم داریم میریم ابادان...
...
طرز تهیه و دستور پخت های مرتبط