Mɾ. Aʅι
1360
Mɾ. Aʅι 1360

دستور پختی یافت نشد

رشته پلو
Mɾ. Aʅι 1360
۲k

رشته پلو

۳ آذر ۰۲
#رشته #پلو #گوشت
------------------------------
💜⁦❤️⁩💜⁦❤️⁩💜⁦❤️⁩💜

پیرمردی تو محله هر روز پسرکی رو با پای برهنه میدید که با توپ پلاستیکی فوتبال بازی میکرد.
روزی رفت و یه کفش کتونی خرید
اومد به پسرک گفت بیا این کفشها رو بپوش
پسرک کفشها رو پوشید و خوشحال رو به پیرمرد کرد و گفت
شما خدایید ....؟

پیرمرد لبش را گزید و گفت:
نه پسرجان
پسرک گفت:
پس دوست خدایی
چون من دیشب فقط به خدا گفتم کفش ندارم

دوست خدا بودن سخت نيست
©$®£¢£©®$٪π
🌻⁦🏵️⁩🌸🌺🌻⁦🏵️⁩🌸🌺🌻
...
سوپ
Mɾ. Aʅι 1360
۷۹۴

سوپ

۱۵ آبان ۰۲
#سوپ #ورمیشل🦋
ـــــــــــــــــــــــ
⁦🍃⁦❤️⁩🍃⁦❤️⁩🍃⁦❤️⁩🍃
⁦🍃⁦❤️⁩
⁦❤️⁩
#خانم تهمینه میلانی
در دلنوشته هاشون آوردن

ته پیاز و رنده رو پرت کردم توی سینک ، اشک از چشمم جاری بود در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت و بعد اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف ماهیتابه که زنگ در را زدند
پدرم بود بازم نون تازه آورده بود من و شوهرم حس و حال صف نونوایی رو نداشتیم بابام میگفت: من که بازنشسته ام کاری هم که ندارم هر وقت برای خودمون نون گرفتم برای شما هم میگیرم در میزد و نون رو همون دم در میداد و میرفت هیچ وقت هم بالا نمی اومد اون شب شوهرم در را باز کرد و دوید توی راه پله پدرم را خیلی دوست داشت صدای شوهرم از توی راه پله میومد که به اصرار پدر و مادرم را برای شام دعوت میکرد داخل خونه برای یک لحظه خشکم زد ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم همدیگه رو نمیبوسیم ، بغل نمیکنیم ، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت هم جایی نمیریم خانوادی شوهرم اینجوری نبودن اهل معاشرت و رفت و آمد بودند روزی هفت بار با هم تلفنی حرف میزدند قربون صدقه هم میرفتند برای همین هم شوهرم فکر نمیکرد کاری که داشت میکرد باب دل من نبود
آخر سر در باز شد و پدر و مادرم وارد شدند ، من اصلا خوشحال نشدم خونه نا مرتب بود ، خسته بودم تازه از سر کار برگشته بودم توی یخچال میوه نداشتیم چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اون روز خیلی برام مهم بود
شوهرم اومد توی آشپزخونه تا برای مهمان ها چای بریزه که اخم های درهم رفته ی من رو دید
پرسیدم برای چی این قدر اصرار کردی؟
گفت خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم
گفتم ولی من این کتلت ها رو برای فردا درست کردم
گفت حالا مگه چی شده؟
در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم پدرم سرش رو کرد توی آشپزخونه و گفت دخترم ببخشید که مزاحم شدیم میخوای نون ها رو برات ببرم
تازه یادم افتاد حتی بهشون سلام هم نکردم
پدر و مادرم تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده و ساکت بودند وقت شام پدرم یک کتلت بیشتر برنداشت مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت پدر و مادرم هردو فوت کردند
چند روز پیش برای خودم کتلت درست میکردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت ، نکنه وقتی با شوهرم حرف میزدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟
نکنه برای همین شام نخورد؟
از تصورش مهره های پشتم تیر میکشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟
واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت حقیقت مثل یک تکه آجر میخورد توی صورتم "من آدم زمختی هستم" زمختی یعنی ندانستن قدر لحظه ها یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها ، حالا دیگه چه اهمیتی داشت وسط آشپزخانه ی خالی چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت میداد آه بکشم
چقدر دلم براشون تنگ شده ، اگر الان پدر و مادرم از در میامدند تو دیگه هیچ اهمیتی نداشت خونه تمیز هست یا نه ، میوه داریم یا نه من بودم و بوی عطر روسری مادرم و نون سنگک که در دست پدرم بود
من این روزها هر قدر بخوام میتونم کتلت درست کنم اما دیگه کسی زنگ در را نخواهد زد
کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی میداد چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیتش را میفهمی

👤 تهمینه میلانی
🧡🧡🧡🧡🧡🧡
...
آش رشته
Mɾ. Aʅι 1360
۳k

آش رشته

۱۲ مهر ۰۲
#آش
#نذری
#آش رشته
خجسته میلاد با سعادت ختمی مرتبت حضرت محمد(ص) و میلاد با سعادت سلاله آل احمد امام جعفر صادق (ع) رو بهتون تبریک میگم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
⁦❤️⁩💛⁦❤️⁩💛⁦❤️⁩💛⁦❤️⁩💛⁦❤️⁩💛⁦❤️⁩💛⁦❤️⁩💛⁦❤️⁩💛⁦❤️⁩💛⁦❤️⁩
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روزی سلطانی به وزیر خود گفت از تو سه سوال میپرسم اگر تا فردا جواب آنها را دادی هستی و گرنه عزل میشوی

سوال اول: خدا چه میخورد
سوال دوم: خدا چه میپوشد
سوال سوم: خدا چه کار میکند

وزیر خود جواب سوالها را نمیدانست ولی غلامی فهمیده و زیرک داشت ، غلام را احضار و به او گفت:
سلطان سه سوال کرده اگر جواب ندهم برکنار میشوم

اینکه :
خدا چه میخورد ، چه میپوشد و چه کار میکند

غلام پاسخ داد جواب هرسه را میدانم دو جواب را الان میگویم و سومی را فردا

اینکه خدا چه میخورد
خدا غم بنده هایش را میخورد

اما خدا چه میپوشد
خدا عیبهای بنده های خود را میپوشاند
پاسخ سوم را هم اجازه دهید فردا میگویم

فردا وزیر و غلام نزد سلطان رفتند
وزیر دو سوال اول را جواب داد ، سلطان گفت درست است ولی بگو جوابها را خودت گفتی یا از کسی پرسیدی ، وزیرگفت این غلام من انسان فهمیده ایست جوابها را او میدانست

سپس سلطان گفت پس لباس وزارت را دربیاور
و به این غلام بده ، غلام هم لباس نوکری را درآورده و به وزیر دهد
وزیر به غلام گفت جواب سوال سوم چه بود

غلام گفت: آیا هنوز نفهمیدی خدا چکار میکند ، خدا در یک لحظه غلام را وزیر میکند و وزیر را غلام میکند

بار خدایا توئی که فرمانفرمائی،هرآنکس را که خواهی فرمانروائی بخشی و از هر که خواهی فرمانروائی را بازستانی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🧡🍃🧡🍃🧡🍃🧡🍃🧡🍃🧡🍃
...
رول دارچینی
Mɾ. Aʅι 1360
۱.۳k

رول دارچینی

۱۹ تیر ۰۲
#شیرینی
#نان شیرینی
#رول دارچینی
🌷🌷🌷

با دستور بی‌نظیر
https://sarashpazpapion.com/recipe/0e4d61d61b8182ace6e0ba38d6e85a40

نگذار زندگی از مقابل چشمانت بگذرد
و تو فقط نظاره‌گرش باشی
زندگی را زندگی کن💕💕💕
...
کیک
Mɾ. Aʅι 1360
۱۳۵

کیک

۱۳ تیر ۰۲
#عصرانه
#کیک و چای

🧡🧡🧡
🧡🧡
مــن دل بہ دل سیاه مستـت دادم
خورشید بـِ چشم شب پرستت دادم
گفتی ڪہ سراب را بـه تصویر بکش
خندیــــدم وآیینه بـه دستت دادم
...