عکس دورچین
رامتین
رامتین
۳۷۲
۲k

دورچین

۱۷ اردیبهشت ۹۸

باورم نمیشد کل مبلغو ریخت به کارت مهشید وفردا صبح سه تا کارگرورزیده سیاهپوست اومدن.شروع کردن به تمیزکردن وبیرون ریختن اشغالاوشستن وروفتن،منم رفتم بالا کیسه کیسه لباسای کوچیک شده بچه ها ولباسا چرک مرده دخترو دامادم رو پرمیکردم وپرت میکردم پایین تا بزارن دم در دقیقا ده ساعت یه نفس پنجتایی کارکردیم .مدام مدیریت میکردم اینکار بکنن واونکارو نکنن،تا بالاخره خونه مرتب شد وبوی تمیزی گرفت.احمد رفت بچه ها رواوردهمه خوشحال بودیم با اینکه داشتم میمردم از خستگی یه کته وکباب ماهیتابه ای درست کردم وخوردیم مدام دخترا میگفتن وای مثل ایران یاد غذاهای ایران میفتیم،گفتم تا بودین فقط میخواستین بروید وفرار کنید حالا که اینجایید همش میگین وای ایران ویادش بخیر.فردا هم دو نفر اومدن کابینتارو سمپاشی کردن گفتن بچه ها وزن حامله نبایدتا فردا تو خونه بیاد بقیه هم بهتره نیان ولی خطرناک نیست،منم تو این مدت رفتم یکم خوراکی و وسایل برا بچه ها خریدم واومدم ،بچه ها گفتن بیا خونه مهشید گفتم از بس خستم میخوام تا فردا بخوابم وافتادم رو کاناپه تا فردا صبح که همگی اومدن ومرتب وتمیز نشستیم تا بازرس بیاد،بازرس اومدو باورش نمیشد همون خونس وگفت پول تمیز کار از کجا اوردین گفتن پدر مادرم دادن وفرمو پر کرد وگفت مشکلی نیست فقط درمانها رو باید انجام بدین ،وای یه نفس راحت کشیدم .یه سه هفته ای موندم خداراشکر احمد یه کارخوب پیدا کرد وراضی بود وارامتر شده بود ماهرخم داروهاشو میخورد کلی نصیحتش کردم سیگار نکشه .بچه هارو مدام میبردم پارک تا کمتر یه جا بشینن یکم اوضاع همشون بهتر شد،به مهشید سپردم حواسش بهشون باشه مدام سرکشی کنه به منم خبر بده منم سعی میکنم زود زود بیام.اون روز تمیز کاری بوی مواد شوینده خیلی حالمو بد کرد وبالا اوردم،دو سه بار دیگه هم حالم بد شد حس میکردم از استرس زیادیه که بهم وارد شده،همش میخواستم خودمو نبازم وتو خودم میریختم.از بچه ها خداحافظی کردمو برگشتم وقول دادم شش ماه یه بار میام،تو هواپیما دوباره حالم بد شد،وقتی رسیدم ایران یکدفعه گفتم نکنه حاملم،نکنه این حالت تهوع ها از اونه،رسیدم خونه وسریع ازمایش دادم ،اره مثبت بود،نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت،هنوز سی وچهار سالم نشده بود، ولی خوب دوتا نوه داشتم،شب به شوهرم خبرو دادم خیلی خوشحال شد فکر نمیکردم براششمین بچه انقدر ذوق کنه،مادرشوهرمم خوشحال شد گفت این خونه دیگه خیلی سوت وکور بود،براهممون خوبه.به دخترام خبر دادم گفتن برووومامان با این سنت🤔گفتم من سنی ندارم،دخترای حاجی ولی خیلی خوشحال شدن برا باباشون 😀که هنوز جووونه همه دلشون پسر میخواست....
حاجی خیلی ذوق داشت مدام بهم میرسید هرچی نوبرانه میومد برام میخرید،مثل یه ملکه باهام رفتار میشد،چقدر همه چی با گذشته فرق داشت،کارگر برام گرفته بود تمام وقت که چیزی بلند نکنم وخودمو خسته نکنم مادرشوهرم میگفت قبلا هم سر تک تک بچه هاش همینکارا رو میکرد عاشق بچه است.بالاخره پسرم بدنیا اومد البته خیلی سخت بچه درشت بود حدود چهارکیلو ونیم بس که خورده وخوابیده بودم هردومون چاق شده بودیم،چه پسری زیبا ودرشت با موهای پر روشن ،پرستارا میگفتن بچه به این خوشگلی کم پیدا میشه ،مادرشوهرم مدام وان یکاد میخوند براش،حاجی کلی پول وشیرینی به پرستارای بخش داد،دخترا از مشهد اومدن چه روزایی بود حاجی قربونی کرد ولیمه داد،دختراشاد بودن برا اسمشم هرکس یه پیشنهادی میداد من وحاجی دلمون علی میخواست،مادرشوهرم میگفت این پسر بس که خوشگله یوسف زهراست مهدی بزارید،دخترا اسمای مختلف پیشنهاد میدادن،قرارشد بزاریم یوسف ولی حاجی رفت واومد به احترام مادرش مهدی گذاشته بود،با یه گردن آویز بزرگ طلا به اسم مهدی برای من،منم خوشحال شدم چون حاج خانومو خیلی دوست داشتم.اونموقع شبکه های مجازی نبود دخترا چپ وراست ازش عکس می گرفتن برا ماهرخ ومهشید پست میکردن،اونام میگفتن مامان چرا این یکی به تو رفته ما نرفتیم.تصمیم گرفتیم پسرمونو لوس وننر بار نیاریم،خداروشکر پسر با اراده ومتینیه.داره فوق مکانیک میگیره .دخترای حاجی هم مثل بچه های خودمن میان وما میریم دیدنشون،هانیه هجده سال بچه دارنشد ولی خدارو شکر الان چهارقلو داره جبران تمام سالهایی که اشک ریخت چهار دختر،محبوبه مثل دوسته برام شوهرشم که نمونه است.ماهرخ وقتی بچه هاش رفتن مدرسه دوره دید ومربی مهد شد،کریم دوسالیه فوت شده،،شوهرم الان هشتاد ودو سالشه وخداروشکر رو پاست وهمراهمه وتاتی تاتی روزگارمیگذرونیم،مهشیدم که الان چهل وچهارسالشه واستاد دانشگاهه وازدواجم نکرده میگه مثل خاله اعظم میخوام خانم وآقای خودم باشم.اعظمم که ماشالله وضعش توپه تولیدی لباس بچه داره ،کارافرینه دست خیر داره،بارها ورشکست شد ولی بازم ازصفر به صد رسید بخاطر همتش،دست به خاک میزنه طلا میشه،یه ماشین شاسی بلند به اصرار خواهر زاده هاش خرید دوماه نشد فروخت گفت ماشینه سوارمن میشه نه من،پولشو برا آزادی مادران زندانی جرایم غیر عمد داد،میگه ماشین میخواد منو از نقطه الف به ب ببره همین ،قیمتش برام مهم نیست من با پرایدم میتونم مسیرمو برم.چند روز پیش اومده بود اصفهان ...52
دوتایی نشستیم تو بالکن جلو گلای شمعدونی،آخه من عاشق شمعدونیم وکلی گلدون دارم،گفت ماهی میدونی خیلی داغونی خندم گرفت گفتم اره مثل تو ،گفت اره من ظاهرم سالمه از داخل داغونم بس که تو زندگیم ستم دیدم واز نامردا نارو خوردم،ولی تو ظاهرتم تعریفی نیستا،دیسک گردنت مشکل داره چون یه عمر سرتوانداختی پایین جلو چرخ بافندگی تا بتونی زندگیتو بچرخونی دستات کج وکوله است بخاطر کار زیاد انگشتات ورم داره بخاطر ارتروز و...میخوام بپرسم اگر برمیگشتی عقب بازم با کریم ازدواج میکردی،آهی کشیدمو گفتم من ازدواج کردم چون یه حامی میخواستم،گفت چقدرم حامی شد برات تو یه عمره داری از همه حمایت میکنی،گفتم نمیدونم چی بگم فقط خداروشکر میکنم دیگه هیچوقت به عقب بر نمیگردم وچیزایی که کشیدم برام تکرار نمیشه الان خوشحالم وخوشبخت بخاطر همه تجربیاتی که پیدا کردم بخاطر تمام عزیزایی که دارم میتونست بدتر از این بشه ولی سرانجامش راضی کننده بود،خدا خیلی دوستم داشت بخاطر دخترای سالمم،بخاطر حاجی،بخاطر تو،ودوباره ساعتها به شمعدونی خیره شدیم ورفتیم تو گذشته....
💙پایان💙
امیدوارم روایت داستان زندگی ماهروبراتون مفید بوده باشه، از همه ی شماهمراهان صمیمی سپاسگزارم🙏🙏🙏التماس دعا
دوستان لطفا کامنت بزارید اگر کار جدید دارید بیام ببینم
...
نظرات دستور پخت

دورچین

۰
f@teme
داستان ترنج و ماهرو خیلی قشنگ و جالب بود..چه زندگی پرماجرایی داشتن
۱ ماه پیش
۰
قندعسل
چقدراین داستان جذاب وپرازدردبود.خداروشکرکه آخرش خوب وخوش بود.امیدوارم که ماهروخانم هرجاهستن تنشون سالم ودلشون شادباشه....شماهم فوق العاده ای عزیزم.موفق باشی
۱ ماه پیش
۰
"Fatemeh"
سلام مریم جووووووووون،خیلی خیلی ممنـــــــونم بابت داستانای زیبات،خیلی قشنگن،ادامه بده عزیــــــزم حتما حتما،خیلی ماهی دوست دارم😘 به خاطر ماهرو هم گریه کردم😢،التماس دعا
۱ ماه پیش
۰
mahsa.68
عزیزم داستانت خیلی قشنگ و عبرت انگیز بود بعضی قسمتهاش واقعا موهای تنم سیخ میشد.ماهور واقعا زن قهرمانی بوده و ازین زنا خیلی کم پیدا میشه واقعا خوشحالم که زندگیش خوب شده بود
۱ ماه پیش
۰
Eli
وای داستانای شما واقعا عالیه خسته نباشید منکه از وقتی با پیجتون اشنا شدم از پای گوشی بلد نمیشم فقط داستاناتونو میخونم🌹🌹🌹🌹
۴ خرداد ۹۸
۰
♡آشپز خلاق♡
عاالیه دوستم😘خوشحال میشم به کارام سربزنید😊
۲۷ اردیبهشت ۹۸
۰
p.m
عالی بود گلم مرسی
۲۵ اردیبهشت ۹۸
۰
♡(بانو)♡ ☆
مرسی ازجوابتون🌷🌷🌷❤
۲۴ اردیبهشت ۹۸
۰
زهرا مامان حدیث'
داره گلم توراهه
من از اینستا زودتر میخونم
۲۴ اردیبهشت ۹۸
۰
زهرا مامان حدیث'
وای داستان ترنج هم قشنگه از اینستا خوندم
خیلی جالبه
ممنونم ازت گلم
۲۴ اردیبهشت ۹۸
سایر کاربران
زندگی در گذرحادثه عاشق شدن است زندگی وصل ووفا واله وشیدا شدن است زندگی یک سفر از اوج خدا تا به خداست زندگی قصه ی ماست عشق وایمان وصفاست.
..عاشق تزیین غذا.مامان نازنین زهرا😘😙😙
متولد63.مامان دوتاگل پسر .با افتخار خوزستانی وساکن شوش دانیال (ع).عاشق کیک پختنم واز دوستای گلم ممنونم از همراهیتون💖💖تاریخ ورود96/3/2😊
live in bnd ⚓⛵🚢 vahideh-cake آدرس اینستا کپشن هارو حتما بخونید دوستان 😊
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
کاربر فعال سرآشپز پاپیون