عکس کاپوچینو
رامتین
رامتین
۶۷
۱.۶k

کاپوچینو

۲ ماه پیش
☕من یکمی پودر خامه هم به کاپوچینو اضافه کردم وگرنه کف نمیکنه.☕
واز داخل ماشین داد میزدن دوتا نوشابه،وپدرم سریع براشون درشو باز میکرد ومن می برد دم ماشین واونام اضافه پولو نمی گرفتن وبصورت انعام میدادن ومن ذوق میکردم،وقتاییم که بی کار میشدم با یه میخ می افتادم به جون در نوشابه ها وپلاستیک کف تشتک در نوشابه رو میکندم بعضیاشون جایزه داشت ،تو روغن نباتیایی که داداشم میخرید که سکه طلا بود یا یه چهارم از یه بشقاب کوچیک ملامین که وقتی چهارتیکه رو جور میکردیم بهمون همون شکل بشقاب یا دیس یا کاسه ملامین رو میدادن،تو خونمون پر بود از ظروف ملامین جایزه وقتی مهمان داشتیم اینا رو میچیدیم رنگارنگ با انواع گلها ،خیلی احساس میکردم ما خوشبختیم که انقدر بشقابای با مدلهای مختلف داریم،همه هم خوششون میومد از این ظروفی که زمین میخورد ولی نمی شکست .بعضی وقتا مادرم شش تاشو جمع میکرد کادو میداد به مهمونا موقع خداحافظی.خلاصه من هر شب با ارزوی پیدا کردن جایزه میخوابیدم .وروزایی که جایزه بیشتری پیدا میکردم خوشبختیم کامل میشد.بچگیم انقدر شاد وپرتحرک بود که نگو.اغلب آخر هفته ها با خواهرام میرفتیم پیش عموهام،اونا تعدادشون خیلی زیاد بود هر عموم سه چهارتا زن داشت وهر زنی ده دوازده تا بچه تقریبا همیشه یا عروسی داشتن یا بچه جدید متولد میشد .تازه خیلی وقتا دختر میدادن اونطرف ،یعنی به همزبانای خودشون درکشور عراق یا از اونطرف دختر میگرفتن.هر دو طرف از لحاظ اقتصادی هم داد وستد داشتیم.اغلب عروسیامون ظهر بود .پذیراییام ساده بود با قهوه وخرماولی تا دلتون بخوادپایکوبی وشادی داشتیم ونهار رو که میخوردن عروسو با دست وکل کشیدن وترانه های محلی ودف ودایره راهی منزل داماد میکردن.بماند که چقدر دلم میخواست از اون نقش ونگار حنا که رو دست دخترا میزدن برا منم میزدن ولی مادرم چشم غره میرفت ونیشگونم میگرفت که تو پسری زشته.ولی ام خالد حمایتم میکرد ومیزاشت یه گل کوچیک کف دستم بکشن ومن خیلی از حمایت ام خالد کیف میکردم.قوم وعشیره ما رسم نداشتن به دختر جهاز بدن برعکس خیلی از شهرهای ایران و دخترا رو هم زود شوهر میدادن ، دخترای ما بخصوص دختر عموهام از لحاظ هیکل خیلی درشت بودن .پسرها هم زود ازدواج میکردن برادرام همگی شانزده هفده سالگی ازدواج کرده بودن....قسمت سوم
ما تو اغلب شهرا وروستاهای اطراف فک وفامیل داشتیم بس که عمو وعمه زاده داشتیم،تو اغلب روستاهای اهواز،شوشتر،مسجد سلیمان،حتی بوشهر وشیراز.یکی از دخترای ام خالد از شوهر اولش شیراز بود وقتی زایمان داشت بابام منو ام خالدو سوار اتوبوس میکرد وراهی میشدیم.با اتوبوسهایی که صندلیاش روکش مخمل داشت وبعضیاش یه رویه سفیدم داشت که روش یه گل رز گلدوزی بود ،فاصله صندلیا انقدر کم بود که زانو به پشت صندلی جلویی میرسید ،یه جا کیفی هم اون بالا سرمون بود که یه توری لبش بود وخیلی وقتا کیف ووسایلا اون بالا سقوط میکرد روسر بقیه وداد وبیداد مصدوم وفحش ولعنتش به هوا بلند میشد و وای از وقتی که دوتا عصبی بهم می افتادن وبا مشت ولگد وفحشای آبدار از خجالت هم در میومدن وبه زور وبا وساطت مسافرا وشاگرد راننده ختم به خیر میشد وبا فرستادن صلوات اوضاع آروم میشد.بعدم یه لیوان آب خنک از تو کلمن کنار راننده به طرفین میدادن.شب تا صبحم مسافرا درحال رفت وامد وسط راهرو اتوبوس بودن برای اینکه شاگرد راننده بهشون آب بده یا چای. چراغا وسط اتوبوس رو که خاموش میکردن مسافرا میخوابیدن ومیشد صدای چهچه خواننده رو از رادیوی اتوبوس شنید.در عجبم اون سالها تو اون گرمای هوا چطور با اتوبوسهای بی کولر که به زور یه باریکه پنجرش باز میشد اونم با فشار دادن قفلش بین دو انگشت که اغلبم یکی از انگشتیاش خراب بود وباز نمیشد سفر میرفتیم اونم یه سفر لذت بخش. بعضی وقتا کمک راننده دوتا دریچه رو سقفم برا راحتی مسافرا هول میداد روبه بالا تا هواجریان پیدا کنه وخنک بشیم وصدای زوزه باد کر کننده میشد ولی همونشم لذت بخش بود.من همیشه از ام خالد میخواستم بزاره دم پنجره بشینم واونم قربون صدقم میرفت و به عربی میگفت تمام زندگیم فدات،جانم فدات تو مرد منی هر چی تو بخوای.انقدر که بهش وابسته بودم به مادرم نبودم.شیراز که میرفتیم دامادش میومد دنبالمون اونم با شورلت کولر دار اوستاش.اونزمانا این داماد ام خالد برا من آخر خوشتیپی وشیک پوشی وامروزی بودن بود.یه پایه ریش داشت تا نزدیکی چونش،لباسا چهارخونه درشت ،کفشا چرم و...تو یه قنادی کار میکردتقریبا هر چی داشتن میخوردن ومیپوشیدن وخیلی شاد زندگی میکردن.دختر ام خالد (جمیله) خیلی زن با نمک وشادی بود صدای شلیک خندش همیشه شنیده میشد هر چی تعریف میکرد اول خودش میخندید بعد بقیه به وجد میومدن ومیخندیدن، برعکس مادرش که هیچوقت خندشو ندیدم.شیراز برام بهشت بود باهوای عالی خونه کوچیکی داشتن ولی باصفا یه درخت نارنج داشتن با عطر مست کننده.وقتی نارنجا میرسید نمی چیدنشون ..قسمت چهارم
...
نظرات دستور پخت

کاپوچینو

۰
بانو
مرس بابت داستان عالیههه
۱ ماه پیش
۰
nazgool
نوش جان گلم🌹
داستانهات عالین اصلا حس نمیکنم دارم داستان میخونم مثل خاطره تعریف کردنه
من خودم خوزستانی هستم اهل همون آبادان
با این داستان منو ب بچگی هام کشوندی وقتی میرفتیم خونه دایی هام سوار همین اتوبوسها میشدیم جالب اینجاست ک من کل مسیرو ایستاده و در حال شمردن دکلهای برق میگذروندم😅😂😂
۱ ماه پیش
۰
رامتین
اره من همیشه نگران اون بچه هایی بودم که اون وسط میخوابیدن کسی پا روشون نزاره
۱ ماه پیش
۰
رامتین
اره واقعا الان با این اتوبوس vip ها که صندلیش مثل یونیت دندانپزشکیه میریم خسته میشیم تمام راه هم کولر روشنه
۱ ماه پیش
۰
رامتین
اره درست میگی سطل قرمزا قبلا بود وبچه ها که وسط اتوبوس میخوابیدن ومسافرا که با لیوان آب از بین دست وپاشون باید راه میرفتن
۱ ماه پیش
۰
رامتین
اره خیلی از بچه ها حالت تهوع پیدا میکردن
۱ ماه پیش
۰
مبینا
فقط توصیف اتوبوسو عشقه
رفت به بچگی و سفر با اون اتوبوسا
و من ک همیشه تو اون اتوبوسا حالت تهوع داشتم و مامانم پلاستیک به دست و برادرم کوچیکم همیشه در حال دستشویی رفتن
۲ ماه پیش
۰
زینب جون
عالیه نوش جان
۲ ماه پیش
۰
امیرعلی&رایان
نوش جانتون عزیزم،داستانت مثل همیشه عالیه😍😙
۲ ماه پیش
۰
هانا
👁👁
۲ ماه پیش
سایر کاربران
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
یامقلب القلوب...
آرامش یعنی ردپای خدا در زندگی♥♥♥
......
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
کاربر فعال سرآشپز پاپیون