عکس ناهار
رامتین
رامتین
۲۶
۲k

ناهار

۱ هفته پیش
بعد لوطی یه نگاهی به زری انداخت یه نگاهی انداخت که تا عمر دارم یادم نمیره انقدر قشنگ بود اون نگاه انقدر دلنشین بود اون نگاه که نگو ونپرس وگفت ناموسمه ،زندگیمه معلومه که حواسم هست.وای اونجا برای اولین بار حس حسادتو کاملا تجربه کردم.من وسایلای خوب وزندگیای خوب وآدمای خوب دور وبرم زیاد دیده بودم ولی هیچوقت به صاحباشون یا اطرافیاشون حسادت نمیکردم،چون همیشه خودمو پایینترازاونا میدونستم،میگفتم حقشونه،لایقشن،خدا خودش بهتر میدونه چیو به کی بده،ولی ایندفعه چون زری همسن وهم سطح خودم بود از این که شوهری گیرش اومده بود انقدر آقا حسودیم میشد.
لوطی جلوتر رفت تو کوچه دم دهنه در مش سکینه محکم زریو بغل کرد گفت ان شالله که سفید بخت بشی وخوشیاتو ببینم.حواست به لوطی وبچه هاش یا بهتر بگم بچه هات باشه مادر ندارن خیلی مواظبشون باش خدمتشونو بکن اجرت با بی بی دوعالم.کاری کن که چشم خیر مادرشون دنبال زندگیت باشه.من میدونم دست مادرشون الان از قبر بیرونه ودلنگران بچه هاشه ،کاری کن روحش تو ارامش باشه.زریم گفت چشم.مش سکینه گفت یه چند روز دیگه میام خونت ببینمت.برو برو خیر پیش برو دست علی به همراهت.بعدم زری با بقچه لباساش رفت ومش سکینه تند تند لا حول ولا قوه... براشون خوند وفوت کرد پشت سرشون.بعدم درو بست ودستشو رو به آسمون کرد وگفت خدایا شکرت خدایا ممنون رومو زمین نزدی قربون بزرگیت برم که هیچوقت خواستمو رد نمیکنی.
یه لحظه رو به من کرد وگفت ان شاءالله یه روزیم،روزی تو بشه ومردتو پیدا کنی.
سرمو انداختم پایین فکر کنم از چشمام حسادت و نا امیدی داشت میبارید ومش سکینه هم متوجه شده بود.
نشست دم حوض ودست نماز(وضو) گرفت
وگفت تا من نمازمو میخونم برو برام یه کاسه ماست وخیار درست کن بیار بخورم،انگار کوه کندم،خسته وگرسنه ام.
منم رفتم سریع یه خیار خرد کردم تو کاسه سفالی وخوش نمکش کردم با پونه وگلسرخ ونون آوردم بالامش سکینه همیشه میگفت باید ماستو خوش نمک خورد وگرنه شکم نفخ میکنه.
دلم میخواست به مش سکینه بیشتر از قبل خوش خدمتی کنم چون به قول آشپز اگر هفت تا دختر کچلم داشته باشه بهترین شوهرا روبراشون پیدا میکنه.
کاش برا منم پیدا کنه،کاش.
اون شب تا نصفه شب خوابم نبرد ومدام این شونه اون شونه میشدم،تک تک لحظه های اونروز میومد جلو نظرم،اون برق شمایل گردن زری،اون چادر نماز خوشگل،اون لپای گل انداخته زری موقع بله گفتن،همشون چقدر قشنگ بودن.
چند روزی گذشت خانم بد اخلاق بود بعد ازاتفاقای اخیر بدترم شده بود،به زمین زمان دستور میداد وبد وبیراه میگفت...
یه هفته ای گذشت یه روز مش سکینه گفت که برم یه سر به زری بزنم قابلمه رو هم ازش بگیرم.منم گفتم منم ببرین دلم براش تنگ شده،رفتیم پشت مغازه یه خونه نقلی وخوشگل داشتن با حیاط کوچیک وچندتا مرغ وخروس ودوتا اتاق،معلوم بود تو این مدت حسابی زری خونه روتمیز ومرتب کرده همه جا جرینگ جیرینگ برق میزد،چهارتا بچه قد ونیم قد اونجا مرتب وتمیز ردیف شده بودن از شش ساله تا یک ساله.خود زریم حسابی تر گل و ورگل شده بود .معلوم بود راضیه ،بعد از پذیرایی واینکه خیال مش سکینه کاملا راحت شد برگشتیم،خداروشکر زری آخر به خیر شد.آق باجی رو رد کردن ،خودشم دیگه خسته شده بود از بس آقا بهش میگفت تقصیر تو بود تو باید مواظب نادر میبودی تا نیفته،حالا انگار چه تحفه ایم بود که بمونه،یه مریض متجاوز، ادم وحشت میکرد میدیدش،صد رحمت به روح وجن.
کم کم زندگی حالت عادی رو گرفت البته آقا کمی بی تابی میکرد هم برا نادر هم برا اون دوتای دیگه که سر پول و...خیلی بهشون سخت گرفته بود.
دوباره همه توجه ها معطوف شهناز خانم شده بود سه تا پسرا فوت شده بودن،همه نوه ها دختر بودن.وتنها هوشنگ خان مونده بود که یه پسر به این فامیل بده برا زنده نگه داشتن اسمشون واداره مال واموالشون درآینده.
چون من خدمتکار مخصوص شهناز خانم بودم،میشنیدم ومیدیدم چه فشاری رو شهناز خانم هست.هر روز یه دکترویه قابله ویه دستور و یه دارو.
هوشنگ خان بخاطر کارش مدام درمسافرت بود به شهرهای دیگه وبه خارج .هر دفعه شهناز خانم باردار میشد نوری تو چشماش میدرخشید،ولی بازم همون جریان تکراری سقطا،هوشنگ خان هربار میرفت سفر میگفت امیدوارم وقتی برمیگردم همچنان باردار باشی وبچه از بین نره.انگار هردو استرس داشتن.بماند که هر بارهم یه خاله خان باجی پیدا میشد ونظر میداد که اینا هر کدوم باید جدا بشن وبا یکی ازدواج کنن واونوقت هر کدوم جداگانه بچه دار میشن،یا هوشنگ خان یه زن دیگه بگیره تا نسلشون نخشکه و...
شهناز خانم گریه میکرد وناراحت میشد ولی هوشنگ خان میگفت من مثل کوه پشتتم،تو تمام زندگیم هستی غیر ممکنه من به زن دیگه ای حتی نگاه کنم چه برسه ازدواج کنم.بهش فکر نکن همه چی درست میشه.خانمم آروم میشد.واقعا هوشنگ خان از مردای ناب روزگار بود که کم پیدا میشد.
...
نظرات دستور پخت

ناهار

۰
m.n
عالی
۵ روز پیش
۰
خدا
👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍
۵ روز پیش
۰
آژوان و آردا
عالیه مهربوونم
۶ روز پیش
۰
طاهر
😜😀😊
۷ روز پیش
۰
ساداتی
داستان خییلی جالبه ممنون
۱ هفته پیش
۰
محدثه ۱۲ساله?
بانوان یک کمکی به من کنید🌹
من هرچی عکس می گذارم بعد از اینکه از پاپیون بیرون میام پاک می شود‌.
باید چیکار کنم تا پاک نشه؟. اگر بگید ممنون می شوم🌹
۱ هفته پیش
۰
مهناز۴۴
عالیه عزیزم روزتون مبارک 😍😍😍😛😍
۱ هفته پیش
۱
الهام
آخی حقم داشته حسادت کنه، واقعا چقدر زندگیشون سخت بوده، بدون مهر و محبت پدر و مادر بزرگ بشی، باز خوبه مش سکینه زن خوبی بوده، واقعا توی این دنیا هر کی خوب کنه به خودش کرده ،
۱ هفته پیش
۰
hastii_banoo
بسیار عالی ❤❤❤
۱ هفته پیش
۰
narges
عالبیییی
۱ هفته پیش
سایر کاربران
آشپزی از دل و جان باسرآشپز فریبرز اینستاگرام chef_fariborz تماس ۰۹۱۹۲۰۴۹۷۴۰ مشاوره وراه اندازی رستوران تلگرام ۰۹۳۷۴۶۱۳۰۶۵
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
سپاسگزار محبت دوستانی که همیشه به من لطف دارند 🙏🙏🌹🌹🌹💝💝💝
❤ عاششششقتم نرمین ❤
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
سلام به همه دوستان عزیزم از همه شما خواهش میکنم برای مادربزرگم فاتحه بخونید مادربزرگم فوت کرده😢😢😢😢 از لطفت همه شما دوستان عزیزم تشکر میکنم که همیشه در شادی وغم در کنار ما بودید