
^_^پــــیراشـکــی^_^
۳۱ فروردین ۹۹
#عشق_به_سبک_خدمتکار
#پارت53
زهرا که تو راهرو دیده بود منو پشتم اومد تو کلبه
زهرا-چیه چرا گریه میکنی
-کامیارر
-کامیار چی
-کامیار موهامو کشید و تهدیدم کرد
-چرا درست تعریف کن
-کامیار به من علاقه داشت و دفعه قبل که بی روسری بودم بهم گفت بار اخرت باشه
-خب
-منم اینبار گفتم حالا که بهم علاقه ای نداره بدون شال برم
-خب
-بعد داشتم اتاقشو تمیز میکردم که کش موهامو باز کرد و گفت مگه بهت نگفتم بدون شال نباش منم گفتم چرا گفت پس چرا بدون شالی گفتم چون دوس داشتم
-خب
-بعد موهامو دور دستش حلقه کرد و کشید و گفت بار دیگه اگه رو حرفم حرف بزنی بد میبینی و تا وقتی تکرارش نکردم موهامو ولنکرد
-عیب نداره الان اون از دستت عصبانیه میخواد یجوری خودشو خالی کنه پس بزار اروم شه بعد دوباره برو سمتش
-اما..
-ناستیا لج نکن بهترین راهه
-باشه
-افرین حالا من اتاق شایانو تمیز میکنم احتمالا سرت درد میکنه تو استراحت کن
-مرسی زهرا نمیدونم چجوری جبران کنم
-کاری نمیکنم عزیزم تو استراحت کن
-باشه
لبخندی زد و رفت
#عشق_با_سبک_خدمتکار
#پارت54
موهامو شونه کردم و بعدش بافتم خیلی سرم درد میکرد تا روی تخت دراز کشیدم و چشمام رو روی هم گذاشتم در اتاق با ضربه باز شد و شهرام اومد تو کلبه سر جام نشستم
شهرام-چیه ناستیا چرا گریه میکردی
-مهم نیست
-بگو
گفتم، مهم نیست
-باشه تو نگو خودم میفهمم
رفت و در اتاق محکم کوبید
چقدر من بدبختم چرا اخه
نیم ساعت گذشت بیتا اومد
-ناستیا بیداری
-اره بیتا بیدارم
-بیا برات ناهار اوردم
-مرسی نمیخورم
-شهرام گفت حتما باید بخوری وگرنه خودش میاد
-اوفف
-ناستیاا
-باشه
-افرین
ناهارو خوردم و بعد سینی رو بردم عمارت
رفتم توی اشپزخونه دحترا داشتن ظرفا رو جا به جا میکردن منم کمک کردم
بعدش اونا رفتم کلبه هاشون استراحت کنن منم تو عمارت موندم و عمارت رو تمیز کنم
#عشق_به_سبک_خدمتکار
#پارت55
داشتم توی پذیرایی رو تمیز میکردم که ایدا اومد
ایدا-به خانم ملکه چیشد ما شمارو دیدیم
جوابشو ندادم
-من با تو نیستم
بازم جوابشو ندادم
اومد و دستمو کشید
-با تو نیستم
-خب
-درست جوابمو بده
-چیزی نگفتی جواب بدم
-حرف دهنتو بفهم
-باشه
-افرین
-حالا فرمایشت
-دور کامیار نپلک
-من علاقه ای به کامیارتوندارم
-کارات که اینو نمیگن
-هرچی میخوای فکر کن
اومذ جلو تر و انگشت اشارشو بالا برد
-ببین دختره.....
کامیار اومد
کامیار-بس کن ایدا
ایدا-من چیزی نگفتم عشقم
کامیار-لازم نیست چیزی بگی خودم شنیدم
ایدا رنگش پرید منم لبخند رو لبام بود
کامیار-ایدا برو تو اتاقم ناستیا توهم کارتو کن
ایدا-باش
کامیار-خوبه
ایدا رفت و کامیار بهم نگاه کرد
کامیار-شالتو بزار روی سرت
انگار موقع بحث با ایدا شالم افتاده بود.
#عشق_به_سبک_خدمتکار
#پارت56
بد بهش نگاه کردم
-باششش
شالو گذاشتم روی کشم
-درست سرت کن
-اوففف نمیخوام به تو چه
-هوششش حرف دهنتو بفهم
-دوست ندارم
-ناستیاااااا
-چیه
-درست حرف بزن
-نزنم چی میشه
خواست بزنه تو گوشم
دستشو اورد بالا خواست بزنه مشت کرد
-بزن راحت باش
عصبی بهم نگاه کرد و رفت تو اتاقش
منم رفتم تو کلبه
اگه کامیار دوستم ندار چرا روم غیرتی میشه
یا چرا با ایدا بد حرف زد
کلی فکر تو ذهنم بود خودمو با تمیژ کردن کلبه مشغول کردم
***دوستان بخاطر کلمات غلط املایی در این چندیدن پارت قبل معذرت میخام مدتی بار پارت نوشتن رو روی دوش یک نفر ازدوستانم بودکه نتونست ازپسش بربیاد تصمیم میگیرم خودم ادامه ای رمان روبنویسم***
***تمام شخصیتهای رمان وکاراهای انجام شده توسط ذهن نویسندهfatemeh goliنوشته شده***
کاراهای رمان رو تکرار یا انجام ندید
***تشکر***
#پارت53
زهرا که تو راهرو دیده بود منو پشتم اومد تو کلبه
زهرا-چیه چرا گریه میکنی
-کامیارر
-کامیار چی
-کامیار موهامو کشید و تهدیدم کرد
-چرا درست تعریف کن
-کامیار به من علاقه داشت و دفعه قبل که بی روسری بودم بهم گفت بار اخرت باشه
-خب
-منم اینبار گفتم حالا که بهم علاقه ای نداره بدون شال برم
-خب
-بعد داشتم اتاقشو تمیز میکردم که کش موهامو باز کرد و گفت مگه بهت نگفتم بدون شال نباش منم گفتم چرا گفت پس چرا بدون شالی گفتم چون دوس داشتم
-خب
-بعد موهامو دور دستش حلقه کرد و کشید و گفت بار دیگه اگه رو حرفم حرف بزنی بد میبینی و تا وقتی تکرارش نکردم موهامو ولنکرد
-عیب نداره الان اون از دستت عصبانیه میخواد یجوری خودشو خالی کنه پس بزار اروم شه بعد دوباره برو سمتش
-اما..
-ناستیا لج نکن بهترین راهه
-باشه
-افرین حالا من اتاق شایانو تمیز میکنم احتمالا سرت درد میکنه تو استراحت کن
-مرسی زهرا نمیدونم چجوری جبران کنم
-کاری نمیکنم عزیزم تو استراحت کن
-باشه
لبخندی زد و رفت
#عشق_با_سبک_خدمتکار
#پارت54
موهامو شونه کردم و بعدش بافتم خیلی سرم درد میکرد تا روی تخت دراز کشیدم و چشمام رو روی هم گذاشتم در اتاق با ضربه باز شد و شهرام اومد تو کلبه سر جام نشستم
شهرام-چیه ناستیا چرا گریه میکردی
-مهم نیست
-بگو
گفتم، مهم نیست
-باشه تو نگو خودم میفهمم
رفت و در اتاق محکم کوبید
چقدر من بدبختم چرا اخه
نیم ساعت گذشت بیتا اومد
-ناستیا بیداری
-اره بیتا بیدارم
-بیا برات ناهار اوردم
-مرسی نمیخورم
-شهرام گفت حتما باید بخوری وگرنه خودش میاد
-اوفف
-ناستیاا
-باشه
-افرین
ناهارو خوردم و بعد سینی رو بردم عمارت
رفتم توی اشپزخونه دحترا داشتن ظرفا رو جا به جا میکردن منم کمک کردم
بعدش اونا رفتم کلبه هاشون استراحت کنن منم تو عمارت موندم و عمارت رو تمیز کنم
#عشق_به_سبک_خدمتکار
#پارت55
داشتم توی پذیرایی رو تمیز میکردم که ایدا اومد
ایدا-به خانم ملکه چیشد ما شمارو دیدیم
جوابشو ندادم
-من با تو نیستم
بازم جوابشو ندادم
اومد و دستمو کشید
-با تو نیستم
-خب
-درست جوابمو بده
-چیزی نگفتی جواب بدم
-حرف دهنتو بفهم
-باشه
-افرین
-حالا فرمایشت
-دور کامیار نپلک
-من علاقه ای به کامیارتوندارم
-کارات که اینو نمیگن
-هرچی میخوای فکر کن
اومذ جلو تر و انگشت اشارشو بالا برد
-ببین دختره.....
کامیار اومد
کامیار-بس کن ایدا
ایدا-من چیزی نگفتم عشقم
کامیار-لازم نیست چیزی بگی خودم شنیدم
ایدا رنگش پرید منم لبخند رو لبام بود
کامیار-ایدا برو تو اتاقم ناستیا توهم کارتو کن
ایدا-باش
کامیار-خوبه
ایدا رفت و کامیار بهم نگاه کرد
کامیار-شالتو بزار روی سرت
انگار موقع بحث با ایدا شالم افتاده بود.
#عشق_به_سبک_خدمتکار
#پارت56
بد بهش نگاه کردم
-باششش
شالو گذاشتم روی کشم
-درست سرت کن
-اوففف نمیخوام به تو چه
-هوششش حرف دهنتو بفهم
-دوست ندارم
-ناستیاااااا
-چیه
-درست حرف بزن
-نزنم چی میشه
خواست بزنه تو گوشم
دستشو اورد بالا خواست بزنه مشت کرد
-بزن راحت باش
عصبی بهم نگاه کرد و رفت تو اتاقش
منم رفتم تو کلبه
اگه کامیار دوستم ندار چرا روم غیرتی میشه
یا چرا با ایدا بد حرف زد
کلی فکر تو ذهنم بود خودمو با تمیژ کردن کلبه مشغول کردم
***دوستان بخاطر کلمات غلط املایی در این چندیدن پارت قبل معذرت میخام مدتی بار پارت نوشتن رو روی دوش یک نفر ازدوستانم بودکه نتونست ازپسش بربیاد تصمیم میگیرم خودم ادامه ای رمان روبنویسم***
***تمام شخصیتهای رمان وکاراهای انجام شده توسط ذهن نویسندهfatemeh goliنوشته شده***
کاراهای رمان رو تکرار یا انجام ندید
***تشکر***
...
طرز تهیه و دستور پخت های مرتبط

نان پوآچا

مرغ اسفناج پهلو

کیک یزدی بیدردسر

ترشی لیته گل کلمی

پاناکوتا سه رنگ
