عکس کاپوچینو خانگی
khanoome
۱۹
۳۱۷

کاپوچینو خانگی

۶ اردیبهشت ۹۹
یه نکته جاداره بگم.این عکس هنر دوستم فاطمه سادات عزیز هست که عکاسی کار میکنه.
آن روز فرزانه از برادرش گفت انگار کیوان مخش را حسابی شست و شو داده بود.
بعد از پرو کلی لباس بالاخره لباس شب عروسیش رو انتخاب کرد .
اما من با شنیدن حرفهای فرزانه به دوران دیگری رفتم.آن روزها کیوان با وحید هم دانشگاهی بودوبه هر بهانه به دیدن وحید می آمد واز او کتاب و جزوه می گرفت تا اینکه متوجه علاقه اش به خودم شدم.او پسر سر سنگین و چشم پاکی بود.
ما عاشق هم بودیم اما نه مثل جوان های امروزی.عشق ما در نگاهمان دیده می شد و در قلبمان می تپید.
من تازه ترم اول دانشگاه بودم ،کیوان همراه خانواده اش به خواستگاری من آمدند .آن سالها کیوان پزشکی می خواند و به دلیل ورشکستگی پدرش ،قید درس خواندن را زدو به شغل آزاد روی آورد و مجبور بود خرج خانواده اش را بدهد.
حالا که فرزانه حرف دل برادرش را زده بود،جور دیگری شده بودم.یعنی....می ترسیدم و هراس برم داشته بود
من احسان را از روی عقل و منطق برای زندگی مشترک پذیرفته بودم،اما عاقبت.......
نتوانسته بودم از ذهنم بیرونش کنم اسم و شماره اش و تمام پیام هایی که آن شب برایم فرستاده بود هنوز داخل گوشی داشتمش وهر روز براندازش می کردم.بعضی وقتها به یاد گذشته به دیدن مادر احسان میرفتم.بعداز رفتن مریم بیشتر پکر شده بود .در یکی از آن دیدارها گردن آویز هدیه احسان را به من برگرداند.
مامان می گفت:بادیدن این گردنبند دلم ریش میشه برای اون روزها ،چقدر زود گذشت.پسرم خطا کرد وتاوانش رو بدجور داد.زندگیش رفت جوونیش رفت و حالا خودش زیر خلوار خاک خوابیده.
نتونستم دست رد به در خواست مامان بزنم.خودم که چشمم به گردن آویز افتاد ،انگار همه دنیا روسرم خراب شد.ای کاش هیچ وقت نمیزاشتم وارد شراکت می شد ای کاش به حرف دلم گوش میدادم،ای کاش.
غروب همان روز به زیارت امام زاده صالح رفتم و هدیه احسان را داخل ضریح انداختم واز خدا خواستم احسان رو ببخشِ وبه دل نا آرام مادرش آرامش عطا کنه.
روزگار به روال همیشگی اش می گذشت.
چند باری فرزانه را درهمان جلسه های قرآنی دیدم.بیشتر از قبل با من جور شده بود.
راغب مطرح شدن خواستگاری از طرف آنها نبودم.کیوان همان پسر مجرد بود .اما من آن دختر کم سن و سال مجرد نبودم.
به خواهر کیوان درباره این قضیه چیزی نگفتم .تا اینکه ازم خواست به اجازه خودم شماره همراهم رو به کیوان بده و شنونده حرفهای برادرش باشم.
ترجیح دادم اول با پدرم این مسئله رو در میون بذارم تا اینکه بی گدار به آب بزنم.
مامان رو واسطه قرار دادم تا با پدر حرف بزنه.اونها مشکلی نداشتند .
چند روز بعد که هوا حسابی گرم بود و آفتاب دامن پرچینش را داخل اتاق پهن کرده بود.گوشی ام به صدا درآمد.شماره ناشناسی بود
حدس میزدم کیوان باشد.
با کمی مکث و بعد ازاینکه نفس عمیقی کشیدم وهوی محکمی کشیدم.
گوشی را جواب دادم
الو....بفرمائید
سلام خانوم آقایی.کیوان هستم ...کیوان سرمد.
خلاصه این تماس شروعی شد برای آشنایی دوباره من با کیوان.از شرایطش که در این چند سال عوض شده بود گفت.اومی گفت بعد از سبک شدن مشکلات خانواده اش و ازدواج هرسه خواهرش، تحصیل دست وپا شکسته اش را به اتمام رسانده و حالا پزشک عمومی یکی از مناطق محروم شده.همه شرایطش را گفت و منتظر شنیدن حرفهای من ماند.میدانستم شرایط من دلیل محکمی برای منصرف شدنش است.قبل ازپیش کشیدن هر حرف دیگری .ازدواج قبلی ام را مطرح کردم.
بهش گفتم:من با شرایط شما هیچ مشکلی ندارم اما مشکل شرایط من هست که میتونه مشکل ساز باشه.
من شش سال پیش ازدواج کردم وبه خاطر تصادف سختی که همسرم داشت اون رو ازدست دادم.شما شرایط خوبی دارید ومیتونید با کیس مناسب تری ازدواج کنید...
تو جواب حرفام بهم گفت:بعداز خواستگاری از شما هیچ وقت شرایط برای ازدواج من مساعد نبود.تا اینکه شمارو کنار خواهرم فرزانه دیدم.اومشتاق بود و هنوز عشق گذشته را در سر داشت و حرفهای من تاثیری روی درخواست او نزاشته بود.
حرفهای آن روز ما به اتمام رسید.
چند روزی گذشته بود.حرف کیوان وخواستگاری اش از من، به خانه مان کشیده شد.
پدر با ادامه صحبت های من با کیوان مشکلی نداشت.
تا اینکه چند باری باهم حرف زدیم و این صحبت ها به دیدارمان بعد از سالهای دور کشیده شد.....
...
نظرات