عکس دسـ ِِ ِـرمـشـکوفـی
fatemeh goli
۱۱۰
۱.۲k

دسـ ِِ ِـرمـشـکوفـی

۱۱ اردیبهشت ۹۹
عشق_به_سبک_خدمتکاری
#پارت60

_حسش نیست سوگند جونم خواهش میکنم اذیت نکن
سوگند خانوم رو کرد به بچها_تقصیر شماست دیگه رو میدیدمیشن این چقد گفتم انقد باخدمها مهربون نباشید دیگه چه کنم دل پاکی دارید فداتون بشم
_ایییش سوگند جون بسه حسودیم شد
_حسود خانومممم
شالمو انداختم با کش موم موهامو گوجه ای بستم وشالمو سر کردم
چشم کامیار رو موهام قفل شده بود چندثانیه همینجوری بود که شالمو تا جلو کشیدم
که نگاهش برداشته شد
شهرام_بچها میدونم اتفاقی بود ولی یادتونه که بچه بودیم من همیشه بازهرا بازی میکردم
شایان_من چقدراذیتش کردم ببخش منو زهرا
شایان قهقه ای سرداد
زهرا_بله یادمه هی تل توموهامو میکشیدی
شهرام_بلههه خلاصه اینکه وقتی پدرزهرا برشکست شد وازمحلمون رفتن اونروز یادتونه چقدر گریه کردم
شایان_اونا که فسقل بیش نبودن وهیچی یادشون نی ولی من یادمه
شهرام_فکرمیکردم دیگه پیداش نمیکنم ولی کردم
زهرالبخندی زد وسرشو انداخت پایین
_بمونین برای هم
شهرام_ممنون
_فقط ازاین به بعد ازاون عکسا برا داداشت نفرست که فکربدی کنه
شهرام_هان؟ چه عکسی؟
_خبرنداری یعنی؟
شهرام_نه
_خب یکی تو رستوران عکس گرفته بود وبدبختی این بود که منو تو زودتراز بچها سرمیزبودیم یا اون روز که اسب کامیار وحشی شده بود ودنبالم کردترسیده بودم وتومنو بغل کردی اون عکسارو کی گرفته؟
شهرام_کی همچین غلطی کرده که عکس ازاین خانواده گرفته
برگشتم سمت کامیار که به میز نگاه میکرد وهیچی نمیگفت
_خب آقاکامیار بپا واسه من میزاری؟
کامیار سرشو آورد بالا وهیچی نگفت
عصبی محکم صندلیوکشیدم عقب که صداش گوش همه رو پرکردپاشدم ورفتم تو آشپزخونه
آبی خوردم که کامیار اومد
کامیار_ببین من...
بدون توجه به حرفش ازآشپزخونه اومدم بیرون ونشستم باز سرمیز صبحانه کامیار هم نشست
مهران_بچها بعد صبحانه بریم اسب سواری
مهراب_من اوکیم
ماهان_منم
شایان_منم همینجور
شهرام_من زهرارو میارم
مهران_عه اینجوریاست پس منم بیتارو میارم
ماهان_توچی ناستیا
_من نمیام
ماهان_چرا تو که دیروز دوست داشتی اسب سواری کنی
_ولی الان حالشو ندارم
آیدا_پس منم با کامیار میام
شهرام_حله پاشین بریم
زهرا_اما باید کمک سوگند خانوم کنیم
_من هستم شما برید
زهرا_نمیشه که اینجوری
_عزیزم تعارف نداریم که منو تو پس برو خوش بگذرونین
زهرا_مرسی عزیزم طلبت
_قربونت

#عشق_به_سبک_خدمتکاری
#پارت61

یکی یکی جلو جلو رفتن
وکامیار آروم آروم رفت
کمک سوگند خانوم همه میزو جمع کردم وظرفارو گذاشتم ماشین ظرف شویی بشوره
سوگند_عزیزم برو دیگه ظرفا که شسته شد خودم میچینم
_نه آخه کاری ندارم که
سوگند_یکم برو بیرون هوا بخور
_مرسی توازمامانمم مهربونتری سوگندجونم
لپشو بوسیدم و زدم بیرون
صدای پاهای اسب نشون میداد دارن نزدیک میشن
پس سریع پاتند کردم بیرون عمارت تا یکم راه برم هوا بخورم منو نبینن
آروم آروم قدم برمیداشتم و تو فکر بودم که قراره آینده من چجوری بشه چه اتفاقی بیوفته
خواستم آهنگ بزارم که فهمیدم گوشیمو اصلا نیاوردم
بیخیال همینجوری قدم زدم چشمه ای دیدم که خیلی خوشگل بودرفتم سمتش وکنارش نشستم میخواستم پاهامو بزارم تو آب ولی ترسیدم نکنه یچیزی توش باشه
همینجور رو زمین نشستم وسنگ مینداختم تو چشمه سرمو رو پاهام گذاشتم وبه فکر فرو رفتم
فکرای عجیبی هی میومد تو سرم
_پاشو از زمین
باوحشت برگشتم کامیار رو دیدم که افسار کاکان دستش بود
_این چشمه وحشته نباید انقدر نزدیکش بشینی
_به توچه که کجا میشینم
_ببین نیومدم بحث کنم باهات
_خب خداروشکر پس برگرد به کارت برس
_دارم به کارم میرسم بیا برگردیم
_برو هروقت خواستم برمیگردم
_عصبی نباش من هیچ قصدی نداشتم همه اینکه یه نفرو گذاشتم عکس بگیره بخاطر این بود که اونروز شهرام تو کلبت بود
_خب که چی خودتو توجیه نکن
_نمیکنم میخای ببخش میخای نبخش
_اها اگه خواستنیه پس نمیبخشم
_هرجور راحتی بیابریم
_نمیخام
_لج نکن سوار کاکان بشو ببرمت
_من سوار اسب وحشیت نمیشم
_کاکان اونروزی که تو دیدی وحشی شده مریض بوده میبینی که الان ارومه
نگاهی به کاکان کردم راس میگفت آروم بود برای اینکه کلکل نکنم خواستم سوار بشم
که در آنی کامیار کمرمو گرفت ومنو گذاشت رو اسب
وخودشم اومدپشت سرم نشست
_نیاز بود خودتم سواربشی؟
_اره ازاونجایی که دستو پاچلفتی هستی میترسم بیفتی
سرمو چرخوندم عقب طوری که صورتامون میلی متری هم بود
_من دستو پاچلفتیممم؟؟؟
کامیار ساکت نگاهش بهم بود
سریع سرمو باز برگردوندم جلو
_خب بریم
یکی ازدستاشو دور کمرم گرفت واون یکی افسار کاکان رو
_ولکن کمرمو نمیفتم
_مطمعنی؟
_اره
کمرمو ول کرد وپاشو به شکم کاکان زد که به حرکت افتاد ازترس جیغ کشیدم
صدای قهقه ای کامیار رو شنیدم
دوباره دستشو حلقه کرد دور شکمم حرکت کرد سمت عمارت
_نمیخام برگردم عمارت
_پس کجا میخای بری
_نمیدونممم منو پیاده کن
افسار کاکان رو کشید که باعث شد کاکان وایسته
_ببرمت یجایی
...