کوبیده با همکاری همسرم
۸ آبان ۰۰
ناخوانده ۲۵
چند ماه از آشنایی من و مهرداد گذشت..مهرداد طبق قولی که داده بود امتحان کنکور داد و تو یک رشته مهندسی قبول شد و بعد هم وارد دانشگاه شد .
تلاشهام برای راضی کردن مادرم برای فروش یکی از زمینهاش بی نتیجه موند.حسین برادرم خیلی کمک کرد ولی حریف مادرم نشدیم .
بهونه همیشگی رو داشت که ما میخوایم سر پیری آواره اش کنیم ..هرچند حامد هم این وسط خیلی چوب لای چرخ میکرد و اگر یک درصد مادرم راضی میشد راحت رای اونو میزد.
به حمیده پناه بردم ازش خواستم با شوهرش صحبت کنه اگه میتونه از حسابش برام وام بگیره تا بتونم لااقل یه خونه اجاره کنم و وسایل رو هم عوض کنم و بعد هم هرجور شده مادرمو ببرم اونجا زندگی کنیم ..
دلم میخواست وقتی مهرداد میاد خواستگاری خجالت نکشم..خونه و وسایل جدید و شیک باشن..
از این تصمیمم فقط حمیده و هنگامه خبر داشتن..حمیده بی چون و چرا با من موافق بود و هنگامه هم حرفی نداشت ..
شوهر حمیده با اعتبار بانکی که داشت تونست وام برام جور کنه..حمیده و شوهرش اصرار داشتن این پول رو بهم قرض بدن تا هر وقت تونستم برگردونم..
ولی من مخالفت کردم ،و خواستم تمام قسط هاشو خودم پرداخت کنم ..به زودی باید طرح میگدروندم و حقوق ماهیانه داشتم و خیالم راحت بود میتونم از پس قسط بانک بر بیام ..
حتی حسین هم نمیخواستم از تصمیمی که گرفتم چیزی بدونه چرا که یقین داشتم مخالفت میکنه..دلایل خودش رو داشت میدونستم منطقش اینه که مادرمون وقتی میتونه خونه بخره چرا باید اجاره نشین بشه اونهم جلو فامیل و یک عده که منتظر نشستن پشت سرش لغز بخونن..
درسته ..حق داشت ولی من هم حق داشتم جلو خانواده همسرم سرافراز باشم و جز این تصمیم کاری از دستم بر نمیومد..
همون موقع ها بود که هنگامه برای چندمین بار حرف از جدایی از شوهرش زده بود .قبلا خواهرام و حسین تلاش کرده بودن برای منصرف کردنش چرا که شوهرش از آقایی چیزی کم نداشت و بهونه هنگامه مشکل نازایی شوهرش بود.
همه صد در صد یقین داشتیم اینها همش بهانه دست هنگامه است ..هنگامه هیچ علاقه ای از ابتدا به بچه نداشت و اصلا سمت خواهر زاده و برادرزاده هاش حتی وقتی مجرد بود نمی رفت و حتی یکبار هم نشده بود اونها و ببوسه..
شخصیت راحت طلب و تنبلی داشت و همیشه حتی برای کارهای خونه و پخت و پز هم هرطوری بود زیر کار در میرفت ..همه می گفتیم تو چطور میخوای مسولیت بچه و سختیهاشو قبول کنی و اون تا این حرفها رو می شنید میگفت من با شوهرم شرط میذارم هیچ وقت اسم بچه نیاره که آدمی نیستم خودمو بند بچه و دردسر هاش بکنم ..
میون همه فقط هنگامه بود که هیچ وقت حوصله کار نداشت و فقط و فقط خوشگذرونی و گشتن با دوستاش تو اولویتش بود..
ناخوانده ۲۶
شوهرش هیچ وقت گله گذاری خواهرمو نمیکرد و سعی داشت باهاش راه بیاد..ولی هنگامه بیشتر سو استفاده میکرد و متاسفانه چند سال بعد از ازدواجش،با دوستهای نابابی که پیدا کرده بود کم کم با شوهرش اختلاف پیدا کرد چرا که بعدها خودش اعتراف کرد هرچی ضربه خورده زیر سر دوستهاش بوده و اونها انقدر در گوشش خوندن که تو هنوز جوونی و به بهونه نازایی از شوهرت جدا شو و تنها زندگی کن و از زندگیت لذت واقعی رو ببر ..
و هنگامه ساده لوح روی همین حرف های نارفیقهاش هر چند وقت یکبار سر یک موضوع کوچیک قهر و دعوا راه مینداخت و هربار هم خب خانواده ام به زور برش گردونده بودن سر خونه اش..
ولی بار آخر قضیه رو جدی تر از هربار کرده بود ..بعدها متوجه شدم اون روزهایی که من تصمیم گرفته بودم خونه اجاره کنم ،و صد البته دلایل خودمو داشتم ،هنگامه هم به هوای اینکه اون هم میتونه تنها زندگی کنه و باید از شوهرش جدا بشه ،عزمش رو جزم کرده بود برای طلاق ..
خب اون موقع من واقعا نمیدونستم تصمیمم برای اجاره خونه ،میتونه مسیر زندگی هنگامه رو هم عوض کنه و پافشاری اش رو برای جدایی بیشتر ...
انگار دل شیر پیدا کرده بود.. خودش میگفت :هانیه وقتی تو گفتی میخوای برای حفظ آبرو جلو مهرداد خونه بگیری و وسیله خونه بخری ،با خودم گفتم چرا من این کارو نکنم وقتی هانیه میتونه !خیلی احمق بودم و دوستهام به جلو هُلم میدادن که الان وقتشه هیچ رقم کوتاه نیای و از شوهرت جدا بشی و مثل خواهرت با مهریه ای که میگیری خونه بگیری و تنها زندگی کنی ..میگفت چقدر ساده بودم که فکر میکردم شوهرم میتونه یه پول قلمبه برای مهریه ام بده و ...اینکه هیچکی اجازه تنها زندگی کردن بهم نمیده خصوصا حسین که چقدر غیرتی بود..همه چیز رو الکی گرفته بودم و تو رویای دست نیافتنی بودم ..
خلاصه تصمیمم برای دور کردن مادرم از خونه و زندگیش ،فقط برای اینکه پیش خانواده شوهرم کم نیارم ،یا شاید هم از سر خودخواهی ...آره..خودشه ...خودخواهی ...واقعا خودخواهی من بود و تفکرات مسخره ام و خودکم بینی احمقانه ام ..که باعث خیلی مشکلات دیگه برام شد!!یکیش تلاش هنگامه برای جدایی و دردسرهای که هم خودش و هم بقیه کشیدیم..هرچند اینها رو اون موقع نمیفهمیدم و اگر کسی هم حرفی میزد به شدت موضع میگرفتم ..
چند ماه از آشنایی من و مهرداد گذشت..مهرداد طبق قولی که داده بود امتحان کنکور داد و تو یک رشته مهندسی قبول شد و بعد هم وارد دانشگاه شد .
تلاشهام برای راضی کردن مادرم برای فروش یکی از زمینهاش بی نتیجه موند.حسین برادرم خیلی کمک کرد ولی حریف مادرم نشدیم .
بهونه همیشگی رو داشت که ما میخوایم سر پیری آواره اش کنیم ..هرچند حامد هم این وسط خیلی چوب لای چرخ میکرد و اگر یک درصد مادرم راضی میشد راحت رای اونو میزد.
به حمیده پناه بردم ازش خواستم با شوهرش صحبت کنه اگه میتونه از حسابش برام وام بگیره تا بتونم لااقل یه خونه اجاره کنم و وسایل رو هم عوض کنم و بعد هم هرجور شده مادرمو ببرم اونجا زندگی کنیم ..
دلم میخواست وقتی مهرداد میاد خواستگاری خجالت نکشم..خونه و وسایل جدید و شیک باشن..
از این تصمیمم فقط حمیده و هنگامه خبر داشتن..حمیده بی چون و چرا با من موافق بود و هنگامه هم حرفی نداشت ..
شوهر حمیده با اعتبار بانکی که داشت تونست وام برام جور کنه..حمیده و شوهرش اصرار داشتن این پول رو بهم قرض بدن تا هر وقت تونستم برگردونم..
ولی من مخالفت کردم ،و خواستم تمام قسط هاشو خودم پرداخت کنم ..به زودی باید طرح میگدروندم و حقوق ماهیانه داشتم و خیالم راحت بود میتونم از پس قسط بانک بر بیام ..
حتی حسین هم نمیخواستم از تصمیمی که گرفتم چیزی بدونه چرا که یقین داشتم مخالفت میکنه..دلایل خودش رو داشت میدونستم منطقش اینه که مادرمون وقتی میتونه خونه بخره چرا باید اجاره نشین بشه اونهم جلو فامیل و یک عده که منتظر نشستن پشت سرش لغز بخونن..
درسته ..حق داشت ولی من هم حق داشتم جلو خانواده همسرم سرافراز باشم و جز این تصمیم کاری از دستم بر نمیومد..
همون موقع ها بود که هنگامه برای چندمین بار حرف از جدایی از شوهرش زده بود .قبلا خواهرام و حسین تلاش کرده بودن برای منصرف کردنش چرا که شوهرش از آقایی چیزی کم نداشت و بهونه هنگامه مشکل نازایی شوهرش بود.
همه صد در صد یقین داشتیم اینها همش بهانه دست هنگامه است ..هنگامه هیچ علاقه ای از ابتدا به بچه نداشت و اصلا سمت خواهر زاده و برادرزاده هاش حتی وقتی مجرد بود نمی رفت و حتی یکبار هم نشده بود اونها و ببوسه..
شخصیت راحت طلب و تنبلی داشت و همیشه حتی برای کارهای خونه و پخت و پز هم هرطوری بود زیر کار در میرفت ..همه می گفتیم تو چطور میخوای مسولیت بچه و سختیهاشو قبول کنی و اون تا این حرفها رو می شنید میگفت من با شوهرم شرط میذارم هیچ وقت اسم بچه نیاره که آدمی نیستم خودمو بند بچه و دردسر هاش بکنم ..
میون همه فقط هنگامه بود که هیچ وقت حوصله کار نداشت و فقط و فقط خوشگذرونی و گشتن با دوستاش تو اولویتش بود..
ناخوانده ۲۶
شوهرش هیچ وقت گله گذاری خواهرمو نمیکرد و سعی داشت باهاش راه بیاد..ولی هنگامه بیشتر سو استفاده میکرد و متاسفانه چند سال بعد از ازدواجش،با دوستهای نابابی که پیدا کرده بود کم کم با شوهرش اختلاف پیدا کرد چرا که بعدها خودش اعتراف کرد هرچی ضربه خورده زیر سر دوستهاش بوده و اونها انقدر در گوشش خوندن که تو هنوز جوونی و به بهونه نازایی از شوهرت جدا شو و تنها زندگی کن و از زندگیت لذت واقعی رو ببر ..
و هنگامه ساده لوح روی همین حرف های نارفیقهاش هر چند وقت یکبار سر یک موضوع کوچیک قهر و دعوا راه مینداخت و هربار هم خب خانواده ام به زور برش گردونده بودن سر خونه اش..
ولی بار آخر قضیه رو جدی تر از هربار کرده بود ..بعدها متوجه شدم اون روزهایی که من تصمیم گرفته بودم خونه اجاره کنم ،و صد البته دلایل خودمو داشتم ،هنگامه هم به هوای اینکه اون هم میتونه تنها زندگی کنه و باید از شوهرش جدا بشه ،عزمش رو جزم کرده بود برای طلاق ..
خب اون موقع من واقعا نمیدونستم تصمیمم برای اجاره خونه ،میتونه مسیر زندگی هنگامه رو هم عوض کنه و پافشاری اش رو برای جدایی بیشتر ...
انگار دل شیر پیدا کرده بود.. خودش میگفت :هانیه وقتی تو گفتی میخوای برای حفظ آبرو جلو مهرداد خونه بگیری و وسیله خونه بخری ،با خودم گفتم چرا من این کارو نکنم وقتی هانیه میتونه !خیلی احمق بودم و دوستهام به جلو هُلم میدادن که الان وقتشه هیچ رقم کوتاه نیای و از شوهرت جدا بشی و مثل خواهرت با مهریه ای که میگیری خونه بگیری و تنها زندگی کنی ..میگفت چقدر ساده بودم که فکر میکردم شوهرم میتونه یه پول قلمبه برای مهریه ام بده و ...اینکه هیچکی اجازه تنها زندگی کردن بهم نمیده خصوصا حسین که چقدر غیرتی بود..همه چیز رو الکی گرفته بودم و تو رویای دست نیافتنی بودم ..
خلاصه تصمیمم برای دور کردن مادرم از خونه و زندگیش ،فقط برای اینکه پیش خانواده شوهرم کم نیارم ،یا شاید هم از سر خودخواهی ...آره..خودشه ...خودخواهی ...واقعا خودخواهی من بود و تفکرات مسخره ام و خودکم بینی احمقانه ام ..که باعث خیلی مشکلات دیگه برام شد!!یکیش تلاش هنگامه برای جدایی و دردسرهای که هم خودش و هم بقیه کشیدیم..هرچند اینها رو اون موقع نمیفهمیدم و اگر کسی هم حرفی میزد به شدت موضع میگرفتم ..
...