عکس سفارشی

سفارشی

۱ ماه پیش
میگفت: آخرای همین روستا، امتداد دریارو که بگیری
میرسی به آرامگاهِ ‌یه پسر جَوون 🌊
محلی نیست و محلی ها هم نمیشناختنش . روزی که برای شناسایی و تحویل جسمش، با یکی از بزرگای همین آبادی رفتیم، فهمیدیم اونقدری مهمون آب بوده که دریا خودش جسمِ بی‌جونشو به نزدیکای همین ساحل سپُرده؛ تنها و بی‌هیچ نام و نشونی ..
میگفت: تشخیص چهرش با وجود کبودی‌های عمیق و رنگِ پریدش اصلا کار راحتی نبود اما صورتش هنوز اونقدری شاداب و جوون بود که نشون بده این مهمون تازه از راه رسیده، واسه تحمل اینهمه تنهایی، عجیب کم طاقت و کم سن و ساله
میگفت: تن زخمیشو خودم غُسل دادم و بدن سردشو خودم به خاک سپُردم. داستانشو نمیدونم اما اینهمه تنهاییش عجیب بود واسم
اینکه از روز خاکسپاریش تا خود الان هیشکی سراغش نیومده ..
میگفت: بعدِ خاک سپاریش، آخرای همین روستا، شد یه آرامگاهِ‌ کوچیک واسه خودش و تمام کسایی که اینجوری مثل خودش بی‌خبر و بی‌نام و نشون با تن‌هایی کبود و خسته از بی‌رحمی موج‌های دریا، مهمون روستامون میشدن 🌊
میگفت: نمیدونم مادری چشم به راهش هست یا نه
اگه هست که دلم میخواد بهش بگم خیالت جمع؛
نور چشمیت یه جایی، دور از شما و نزدیک به دریا، آروم خوابیده
مزارش بوی نیلوفرای آبی رو میده و تنش عطر دریا🌊
آخرای صُحبتش بود که به آرامگاهش رسیدیم
سنگش تازه بود و تمیز
پیرمرد محلی راست میگفت
یه جورایی انگار هنوزم بوی دریا میداد
نگامو دادم به نوشته‌های حک شده روی سنگ قبر
“جوان ناکام، بی‌نام و نشان، علت مرگ: غرق شدگی در دریای انزلی”
از این مقبره، تنهایی بود که به سمت دریا سرازیر میشد ..
پیرمرد دوباره چشماش خیس بود؛ واسم عجیب بود اینهمه غم برای رهگُذری که هیچی درموردش نمیدونست
با بغض لب زد: نه میدونم اسمش چیه نه میدونم اهل کجاست !
من خیلی وقته که صداش میکنم اهلِ دریا !
آخه از دریا اومده این شاه پسر
آخه عجیب بوی تنهایی میداد بدن سردش
بوی دلتنگی، بوی غربت، یه بوی آشنای قدیمی ..
شاید مثل بوی تنها نورِدیده‌ی من که یه روز عصر به همین دریا زد
و دیگه هیچ‌وقت برنگشت :)
اونجا بود که فهمیدم که تمام پدرای داغ دیده‌ی دنیا، با خبر مرگ هربچه‌ای داغشون دوباره تازه میشه
آخه تمام پدرا، میدونن داغ اولاد کمر خم میکنه
اخه درد مشترک میتونه ادمارو خیلی بهم نزدیک کنه ..
...