Mahnaz
Mahnaz

دستور پختی یافت نشد

کیک شکلاتی
Mahnaz
۱۵

کیک شکلاتی

۲ بهمن ۹۹
💛کیک شکلاتی با گاناش💛
...
حلوا
Mahnaz
۶۷

حلوا

۱۴ آذر ۹۹
...
بستنی زعفرونی
Mahnaz
۴۵۰

بستنی زعفرونی

۱۹ خرداد ۹۹
بستنی زعفرونی برای قرار گروهی
گلاب قسمت آخر.....
روزها گذشتن،خانوم بزرگ برگشت عمارت، اصلا من و مادرمو نگاه نميكرد...يه روز كه ارباب از سر زمينا برگشت عمارت همه رو جمع كرد تو حياط و اعلام كرد براي اخر هفته جشن عروسي من و گلاب برگزار ميشه. كل روستا دعوتن، غذاهاي رنگارنگ درست كنيد، نوشيدني و شراب ناب بذاريد، مطرب و رقاص بياريد.همه دست زدن و كِل كشيدن.خيلي خوشحال بودم اما همش يه استرسي ته قلبم بود..خانوم جانم از ذوق اشك ميريخت..ارباب اومد سمتم گفت اگه اتاقمون چيزي كم و كسر داره بگو تا تهيه كنم، گفتم نه همه چي عاليه فقط اون قاب عكسهاي خالي بايد پر بشن،گفت انشالله با عكسهاي عروسيمون پر ميشن،گفتم انشالله. در اتاقو بست و گفت گلاب ميخوام بعده عروسي ببرمت مشهد اما به كسي فعلا چيزي نگو..مخصوصا خانوم بزرگ..گفتم پس مادرم چي ميشه؟من مادرمو اينجا تنها نميذارم..گفت نگران نباش ميفرستمش يه جايي كه كسي نفهمه.گفتم باشه..گفت من برم مُلا صادقو بيارم فعلا محرم بشيم تا روز عروسي كه عقد ميشيم، گفتم چه عجله ايه اخه؟ گفت من ديگه طاقت ندارم،همين الانشم دير شده.خنديد و رفت..يه ربع بعد ثريا اومد تو اتاق،دستش يه لباس خوشگل بود گفت گلاب جان پاشو اينو بپوش موهاتم يكم درست كنم، اقا گفته تا برميگرده اماده باشي.ثريا صورتمو اصلاح كرد،لباسمو پوشيدم موهامو شونه كردم ،يه سنجاق خوشگلم زدم،يكم سرمه و رژ زدم و اماده شدم، خانوم جانم وقتي منو ديد اشكش ريخت، خودمم از نبوده اقاجانم بغض داشتم..خلاصه ارباب با مُلاصادق اومد.ثريا روي منو با يه پارچه ي توري پوشونده بود،خانوم بزرگ عصباني و پر از حرص يه گوشه نشسته بود..قرار بود تا روز عروسي صيغه بشيم اما ارباب تصميم گرفت عقد كنيم كه براي عروسي از صبح درگير عقد نباشيم كه خسته بشيم..
وقتي بله رو گفتم ابراهيم تور صورتمو زد بالا، وقتي منو ديد اروم گفت چطور اينهمه زيبايي تو اخه گلابم...بعداز عقد مادرم رفت خونه ي خالم،طيبه و طاهره هم رفتن شهر كه براي عروسيمون لباس اماده كنن، خانوم بزرگ انقد از من متنفر بود كه نميتونست منو ببينه،بخاطر همين با دختراش رفت.اون شب من تو اتاق مامانم خوابيدم..نصف شب احساس كردم يكي بالاسرمه،با ترس از خواب بيدار شدم ديدم ابراهيم كنارمه..ترسيدم گفتم اتفاقي افتاده؟گفت نه اومدم زنمو نگاه كنم،گلاب من خيلي خوشحالم كه تو مال من شدي،خيلي سختي كشيدي اما بهت قول ميدم ديگه ارامشت بهم نريزه،بغلش كردم،موهامو نوازش كرد و كم كم شد اون چيزي كه نبايد ميشد و ما تو دوران عقدمون با هم رابطه برقرار كرديم،بهترين حس دنيا بود زمانيكه بغلش بودم،درسته من دختر نبودم اما اونشب يه جوري برام گذشت كه انگار اولين بارم بود،همش قربون صدقم ميرفت و من از خدام بود كه اون شب هيچوقت صبح نشه..قبل از روشن شدن هوا رفت تو اتاقش و من با ارامش خوابيدم..صبح قبل از صبحانه حمام كردم و وقتي رفتم تو اتاق خجالت ميكشيدم نگاهش كنم،اونم كه ديد خجالت ميكشم گفت قربون اون شرم و حياي خانومم برم،بيا بشين كنارم،كاري كه قرار بود چند روز ديگه انجام بشه ما به پيشوازش رفتيم..هردوتامون خنديديم و صبحانه خورديم..غروب خياط اومد لباسمو اندازه گرفت و رفت،همه مشغول كار بودن،ابراهيم بدون توجه به كسي رفت اسبشو اورد با هم سوار شديم و رفتيم سمت جنگل و كلبه..به كلبه كه رسيديم منو بغل كرد برد تو كلبه، بهش گفتم واجب بود تو اين تاريكي هوا بيايم اينجا؟ گفت تو زن شرعي مني، من اربابم ،كسي نميتونه از كار من ايراد بگيره.. بعد اومد جلو دستاشو گذاشت دو طرف صورتمو گفت گلاب من طاقت ندارم،از ديشب كه با هم بوديم دلم ميخواد هرلحظه باهات باشم،اروم منو بوسيد و موهامو نوازش كرد،ديشبمون دوباره تكرار شد منم بدون هيچ اعتراضي وبا عشق همراهيش ميكردم،خيس عرق شده بوديم اما از هم سير نميشديم،كاش رو اون روزهاي خوش ميمونديم،كاش هيچوقت زمان سپري نميشد، كاش من و ابراهيم تا ابد تك و تنها تو اون كلبه زندگي ميكرديم.وقتي با هم تنها بوديم من از ذوق نفسم بند ميومد، خداروشكر ميكردم كه عمر غم و غصه هام سر اومده و خوشي بهم رو كرده.رسيدن به ابراهيم براي من ارزوي محال بود كه بهش رسيدم..اونشب ديروقت برگشتيم خونه و خوابيديم...صبح با صداي ثريا بيدار شدم كه منو صدا ميكرد..در زد و وارد شد، گفت گلاب جان بيا ارباب كارت داره، گفتم باشه شما برو منم ميام....
رفتم تو اتاق، گفت ببخش بيدارت كردم،من بايد برم سر زميناي بالا،براي ابياريشون به مشكل خوردن،تا غروب برميگردم،خياط كه لباستو اورد نپوش تا من برگردم.گفتم باشه منم تا اون موقع ميرم مامانمو ميارم.رفت و رفت و رفت،همه ي وجود من رفت و ديگه نيومد..اون روز من به كارام رسيدم، مادرم اومد غروب خياط اومد اما ابراهيم نيومد،شب شد بازم نيومد دلم اشوب بود،اكبرو فرستادم دنبالش،شب رفت و صبح برگشت اما خبري نشد،نزديك ظهر بود كه يكي از اهالي روستا جنازه ي عشق منو گذاشته بود رو گاري و اورد تو عمارت.گفت صبح رفتم از پشت خونمون هيزم بيارم جنازه ي اقا رو كنار درخت ديدم.بهش تيراندازي شده بود. من باورم نشد فكر كردم داره شوخي ميكنه منو بترسونه،رفتم جلو،يه كيسه روش بود زدم كنار،اما ازچيزي كه ديدم فقط جيغ زدم،صورتش سفيد و بي روح بود،كل لباسش خوني شده بود.تمام موهامو ميكشيدم،انقد صورتمو چنگ زدم خون اومده بود..صداش كردم گفتم مگه قول ندادي از اين به بعد تو ارامش باشم؟اين بود قولت؟اونروز تا غروب من تو حياط بالا سر ابراهيم گريه كردم،تمام زندگيم رفته بود ديگه هيچ دلخوشي نداشتم،كل عمارت خون گريه ميكردن،اهالي روستا جمع شده بودن و گريه ميكردن..شب طيبه و طاهره و خانوم بزرگ اومدن..خانوم بزرگ تا منو ديد شروع كرد به كشيدن موهام،ميگفت بدقدم پسرمو ازم گرفتي..من يه مرده ي متحرك بودم كه توان دفاع كردن از خودمو نداشتم..سه روز از مرگ ابراهيم گذشت،دقيقا روزي كه قرار بود عروسيمون باشه،كه خانوم بزرگم دچار ايست قلبي شد و فوت كرد.ديگه بدتر از اين نميشد.انقد اشك ريخته بوديم كه هيچ اشكي از چشمامون نميومد،من كه فقط با لباساي ابراهيم زندگي ميكردم،قاب عكساي خالي كه قرار بود عكس عروسيمون توش بذاريم با عكسهاي ابراهيم كه ربان مشكي بهش وصل بود پر شده بودن.تمام مدت تو اتاق كارش بودمو گريه ميكردم.چقد عمر خوشيهام كوتاه بود. نميدونم چجوري حالمو براتون توصيف كنم اما واقعا اونروزا زندگي نميكردم،فقط نفس ميكشيدم.دوماه بعد از فوت ابراهيم فهميدم باردارم،خدا ميدونه كه چقدر خوشحال بودم كه ثمره ي عشقم تو وجودمه،اما مردم بد نگاهم ميكردن چون من هنوز عروسي نكرده بودم.پسرم بدنيا اومد اسمشو گذاشتم صابر،چون ابراهيم خيلي اين اسمو دوست داشت..بهار و صابر كه بزرگتر شدن براي مدرسشون رفتيم شهر،مادرمم با خودم بردم
بچه ها درسشونو خوندن،بهار معلم و صابر حسابدار شد،ازدواج كردن و هركدوم دوتا بچه دارن و خوشبختن،درسته من هيچوقت عروس نشدم اما خوشحالم كه حتي براي سه روز زنِ عشقم بودمو ازش يه بچه دارم. طيبه چهار سال پيش مريض شد و فوت كرد ، با طاهره هنوز در ارتباطم، مادرم خداروشكر هنوز زنده ست اما خيلي حالش خوب نيست. صابر و بهار خيلي هواي منو دارن، اين داستانو ستاره دختره صابر براتون نوشته.منم همچنان با پيراهن ابراهيم و يادش زندگي ميكنم و ذره اي از عشقش تو قلبم كمرنگ نشده. ❤️
دوستان امیدوارم خوشتون اومده باشه.لطفا واسه حاجت دل منم دعا کنید🙏
...
مینی الویه
Mahnaz
۳۸

مینی الویه

۱۸ خرداد ۹۹
الویه های تک نفره که تولد واسه تولد یکی از فامیلا بود....

گلاب ۱۷
رفت از تو كلبه يكم هيزم اورد اتيش روشن كرد.. يكم گرم شدم، گفت بذار برم يه چيز بيارم بخوريم بعد حرفاتو بزن..گفتم من گرسنه نيستم.. گفت ولي من گشنمه...دوباره رفت تو كلبه..يهوصداي پاي اسب اومد.هركي وضع لباسمو ميديد شك ميكرد،ترسيدم..

تو افكار خودم بودم كه خانوم بزرگ بهم نزديك شد،يعني خون تنم خشك شد،از شدت استرس كم مونده بود نفسم بند بياد،خيلي عصباني بود، چشمش موند روي بازوم كه مشخص بود، يهو با چوب دستيش بهم حمله كرد،داد ميزدم،ارباب صدامونو شنيد، وسيله هارو پرت كرد روي زمين و دوييد سمتمون،خانوم بزرگم موهامو ميكشيد و با چوب كتكم ميزد،ميگفت دختره ي خراب براي پسرم نقشه كشيدي؟دريده ي فاحشه من جنازه ي پسرمم به تو نميدم...ارباب رسيد خانوم بزرگو گرفت،منم با صداي بلند گريه ميكردم، استخوناي بدنم درد گرفته بودن..ارباب خانوم بزرگو نشوند رو زمين و اومد بغلم كرد بعدم رو كرد به خانوم بزرگو گفت حيف كه مادرمي و احترامت واجبه، اينجا چيكار ميكني؟؟ خانوم بزرگ با حرص گفت چيه؟ حرصت گرفت وسط عشق بازي و دريدگي اين گدازاده مزاحمت شدم؟ ارباب گفت خانوم بزرگ خجالت بكش،اين حرفا چيه؟ گلاب زمين خورد خواست بلند شه لباسش گير كرد به چوب و پاره شد..گفت اره مشخصه،همون لحظه كه جمشيد(دوست شهري ارباب) گفت يه رعيت خوشگل با ارباب كار خصوصي داشت فهميدم اين جادوگر اومده اينجا و واست نقشه كشيده..از اينهمه غرغر خسته شده بودم گفتم خانوم بزرگ من نيومدم پسرتونو از راه بدر كنم اومدم بهش بگم نميخوام باهاش ازدواج كنم..گفت اره از سرووضعت مشخصه، تف تو قبر پدرت كه بلد نبود يه دختر تربيت كنه..اينو كه گفت قاطي كردم داد زدم گفتم راجع به پدرم اينجوري حرف نزنيد،بعد رو كردم به ارباب با فرياد گفتم اصلا ميدوني چيه؟ همه ي اينا نقشه ي مادرته.. اون منو تهديد كرد كه خانوادمو ميكشه، منو از روستا فراري داد، منو به زور زن محمد كرد، منو به زور اورد عمارت كه بهت بگم ازدواج كردم، اقا من هيچوقت به ميل خودم از عمارت نرفتم، من از تمام جونم و احساسم گذشتم كه از عمارت رفتم، چندسال دلتنگي رو تحمل كردم، چند سال دوري و غربتو تحمل كردم، اين همه عذاب كشيدم، رو احساسم به شما پا گذاشتم فقط بخاطر اينكه مادرتون جون خانوادمو نگيره، الانم بخاطر مادرتون جوابم به شما منفيه، چون من دوبار داغ ديدم تحمل سومي رو ندارم،ارباب چشماش گرد شد، گفتم اره من نميخوام اين زن جون مادرمو بگيره وگرنه من جونمم برات ميره اما نميتونم از مادرم بگذرم، ميترسم، ميترسم زنت بشمو اين زن مادرمو ازم بگيره،ارباب رو كرد به مادرشو گفت گلاب راست ميگه؟ هيچي نگفت. ارباب داد زد:پرسيدم گلاب راست ميگه؟ داد زد گفت اره اما من بخاطر تو همه ي اينكارارو كردم، نميخوام اربابِ روستا با يه رعيتزاده ازدواج كنه، اين دختر كنيز تو بود،حالا بياد زنت بشه؟!من نميذارم....

ارباب خيلي از كاراي مادرش عصباني بود،بهش گفت: تو كي انقد بدجنس شدي؟ تو ديدي كه من بعد از رفتن گلاب چقدر زجر كشيدم چقدر عذاب ديدم اما به روي خودت نياوردي! تو چه جور مادري هستي كه پا روي دل پسرت ميذاري؟ چرا انقد اين دخترو اذيت كردي؟ تو ميخواستي جون خانوادشو بگيري؟ مگه ميتوني؟ جون چند نفرو گرفتي؟ تو كي ياد گرفتي كه اينجوري ادمارو تهديد به مرگ كني؟ باورم نميشه اينهمه سال عذابِ من دليلش تو باشي! يه كاري كردي كه بچه ي من داره بي مادر بزرگ ميشه در صورتيكه بچه هاي من و گلاب الان ميتونستن كنار ما لذت ببرن..حالا الانم طوري نيست هنوز دير نشده، گلاب زن من ميشه،مادرشم مياد تو عمارت كنار خودمون،به خداوندي خدا اگه كوچيكترين اسيبي بهشون بزني نگاه نميكنم كه مادرمي،ميفرستمت تو كلبه چوبي تنها زندگي كني،خانوم بزرگ عصباني شد گفت؛ بخاطر اين دختره ي خراب با مادرت اينجوري حرف ميزني؟ ارباب گفت با زن من درست حرف بزن، قراره عروست بشه، اينهمه عذابش دادي كابوسش شدي بس نبود.. بعدم اومد دست منو گرفت،تمام بدنم درد ميكرد،جلوي مادرش سرمو بوسيد،گفت گلاب من بخاطر همه ي اين سالها ازت معذرت ميخوام،هم از طرف خودم هم ازطرف مادرم،بعدم بي توجه به مادرش راه افتاديم سمت كلبه،از داخل كلبه يه پارچه بهم داد گذاشتم روم كه دستم مشخص نباشه، بعدم منو با اسب تا نزديكي روستا رسوند،رفتم خونه،خداروشكر مادرم نبود،زودي تنمو موهامو شستم و لباسمو عوض كردم،خيلي خسته بودم،دراز كشيدم خوابم برد،با صداي ثريا از خواب بيدار شدم..گفت خانوم بزرگ حالش بد شده بردنش شهر،ارباب منو فرستاد بيام بهت بگم با مادرت لوازمتونو جمع كنيد بريم عمارت..گفتم باشه تو برو ما هم ميايم.. وقتي ثريا رفت با خودم فكر كردم يعني اين ازدواج واقعا ارزششو داره كه جون مادرم به خطر بيفته و خانوم بزرگ راهي دواخونه بشه؟تو فكر بودم كه مادرم وارد شد، يكم كه گذشت جريانو براش تعريف كردم،گريه كرد گفت بالاخره حرفاتو به ارباب زدي دخترم؟ تورو خدا به فكر من نباش، مرگ و زندگي دست خداست، تا خدا نخواد اتفاقي برام نميفته، دخترم تو يكبار زوري ازدواج كردي اما ديگه پا روي دلت نذار، من مطمئنم ارباب مراقبته...دو روز بعد منو مادرم رفتيم عمارت، همه از ديدن ما خوشحال شدن، عطيه دوييد سمتم بغلم كرد گفت بيا ببين ارباب چه اتاقي براتون اماده كرده..يه اتاق بزرگ براي مادرم كه تخت هم داشت و بزرگترين اتاق عمارت براي من و خودش،يه تخت دونفره ي خوشگل،يه دست مبل شيك، با فرش و پرده هاي بلند و قشنگ، يه ميز چوبي كه روش دكوري و قاب عكس بود..

اونروز غروب ارباب برگشت عمارت اما بدونِ خانوم بزرگ..وقتي منو تو اتاق ديد بغلم كرد گفت ممنون كه اومدي و به من اعتماد كردي.گفتم حال خانوم بزرگ چطوره؟ چرا نياوردينش خونه؟ گفت متاسفانه حالش اصلا خوب نيست،بايد بمونه، دكتر ميگه فشار عصبي بهش وارد شده.گفتم: همش بخاطر من و شماست،كاش اينجوري نميشد..گفت تو نگران نباش من درستش ميكنم،مشغول حرف زدن بوديم كه بهار وارد شد و رفت بغل ارباب..خيلي بچه ي شيريني بود، ارباب بهش گفت بهارجان ببين اين خانوم مادرته، از اين به بعد بهش بگو مادرجان،باشه دخترم؟؟ هيچي نگفت البته از يه بچه دو سه ساله بيشتر از اين انتظار نميرفت..
...
پیتزا گوشت و قارچ
Mahnaz
۳۶

پیتزا گوشت و قارچ

۱۷ خرداد ۹۹
گلاب ۱۶
بعد از فوت محمد خيلي حالم بد بود، انگار يه چيزي كم داشتم، تازه ميفهميدم چه گوهري رو از دست دادم، كاش قدرشو ميدونستم، با وجودش هيچ كمبودي نداشتم، انقدر بهم محبت ميكرد كه وقتي رفت عين يه بچه كه مادرشو از دست ميده، بهانه گير شده بودم.هرروز يكي دو ساعت ميرفتم خونه مادرشوهرم،تو اتاق خودمو محمد با قاب عكسش حرف ميزدم. وضعيت مادرشوهرمم بهتراز من نبود.... سال پدرم گذشت، سال محمدم گذشت اما داغ دل من كم نشد، هرروز براي محمد بيقرارتر بودم.. كلا گوشه گير و اروم شده بودم... يه روز رفتم رودخونه لباس بشورم، وقتي ميخواستم برگردم اربابو ديدم كه سوار بر اسبش دور ميزد، اما منو نديد.. خيلي وقت بود نميديدمش، انگار حسي بهش نداشتم، نميدونم چرا انقد محمد تو ذهنم پررنگ شده بود، شايدم حسم به ارباب همون عشق بود اما بخاطر عذاب وجدان از نبوده محمد، حسمو سركوب ميكردم.. بدون اينكه خودمو بهش نشون بدم راه افتادم سمت خونمون.. دو سه هفته بعد تو حياط ظرف ميشستم كه صداي در حياط بلند شد.. درو باز كردم ثريا پشت در بود.. بغلش كردم تعارفش كردم بياد داخل..گفت گلاب جان من عجله دارم تا خانوم بزرگ نفهميده بايد برگردم..ارباب منو فرستاده بهت بگم هنوزم با جون و دل عاشقته و منتظرته تا عروس عمارت بشي، منو فرستاد تا نظرتو بدونم، فكراتو بكن فردا ميام ازت جواب بگيرم،بعد صورتمو بوسيد و گفت اخ كه چه خوب ميشه تو خانومِ عمارت بشي،بعدم خدافظي كرد و رفت.. گيج بودم، نميدونستم چي بايد بگم.. اون شب تا صبح فكر كردم، فردا وقتي ثريا اومد جواب بگيره بهش گفتم برو به ارباب بگو تمام احساس من مُرده، من بعد از اقاجانمو محمد يه مرده ي متحركم،زندگي با من بد تا كرد، من ديگه حوصله ي غرغر و تهديد خانوم بزرگو ندارم، از دار دنيا فقط خانوم جانم مونده كه همه زندگي منه.. ثريا از حرفام تعجب كرد،يكم ديگه اصرار كرد اما وقتي ديد من رو جوابم اصرار دارم، رفت..ارباب چند بار ديگه هم ادم فرستاد اما جواب من يك كلمه بود:نه... يه روز ثريا و عطيه اومدن خونمون و بهم گفتن ميخوان برن سمت كوههاي بالا و از من خواستن باهاشون برم..اونجا خيلي خلوت بود، در طول سال بيشتر از دو بار ادم نميرفت اونجا..تعجب كردم گفتم اونجا واسه چي؟ ثريا گفت ميخوايم بريم گياه دارويي بچينيم.. قبول كردم و راه افتاديم..وقتي رسيديم يه پارچه اي پهن كرديم و نشستيم.. يكم انگور و نون شيريني خورديم.. بعد از نيم ساعت ثريا رفت كه گياه بچينه.. من و عطيه مونديم و مشغول صحبت شديم...

ثريا يكم از ما دور شده بود،عطيه بحثو كشوند به من و ارباب..گفت گلاب يه چيز بهت ميگم اما از من نشنيده بگير..ديروز احسان داشت با خانوم بزرگ و ارباب راجع به تو حرف ميزد، ميگفت تورو دوست داره، خانوم بزرگم از حرفش استقبال كرد اما ارباب گفت احسان من و گلاب قراره با هم ازدواج كنيم،فقط منتظريم يكم شرايط روحي گلاب بهتر بشه، احسانم عذرخواهي كرد و گفت نميدونسته.. ولي گلاب نميدوني خانوم بزرگ چه اشوبي به پا كرد،انقد جيغ و داد كرد كه ارباب از عمارت زد بيرون..به عطيه گفتم واقعا اينهمه اصرار ارباب براي چيه؟ وقتي مادرش راضي نيست من باهاش ازدواج نميكنم اخه عطيه جان تو كه ميدوني من تو دنيا فقط خانوم جانمو دارم، طاقت يه غم ديگه رو ندارم.. من اگه زن ارباب بشم خانوم بزرگ منو مادرمو راحت نميذاره..گفت حق داري گلاب جان اما دلم براي ارباب ميسوزه، تمام دلخوشيش اينه كه تو برگردي عمارت و زنش بشي.. يكم ديگه حرف زديم و برگشتيم خونه..حرفاي عطيه ترس انداخت تو جونم، ميترسيدم ارباب دستور بده كه به زور زنش بشم و براي خانوم جانم اتفاقي بيفته.. واسه همين تصميم گرفتم باهاش حرف بزنم و بهش الكي بگم دوسش ندارم بلكه دست از سرم برداره.. ميدونستم هميشه اخر هفته ها ميره سمت جنگل و رودخونه براي شكار،دقيقا همونجايي كه عاشقش شده بودم بايد ازش جدا ميشدم..راه افتادم سمت رودخونه.. يه كلبه ي كوچيك اونجا ساخته بود كه براي استراحت بين شكار ميرفت اونجا..رفتم دم در كلبه نشستم تا بياد..دو سه ساعتي گذشت اما خبري نشد، هوا باروني بود، ديگه داشتم ميترسيدم، فكر كردم نمياد، بلند شدم برم،هنوز چندتا قدم دور نشده بودم كه صداي پاي اسبش اومد.رفتم نشستم سرجام..اومد اما تنها نبود، لعنت به اين شانس..اوني كه همراهش بود و نميشناختم،انگار شهري بود،حدس زدم از دوستاي شهريش باشه..بارون شديد تر شد..وقتي از اسبش اومد پايين رفتم جلو اما سرم پايين بود، اصلا نگاهش نميكردم، منو كه ديد گفت گلاب خير باشه اينجا چيكار ميكني؟ گفتم اقاجان من يه مشكلي داشتم كه ميخواستم خصوصي باهاتون حرف بزنم بخاطر همين نيومدم عمارت..فهميد ميخوام راجع به خودمون حرف بزنم به اون دوستش گفت تو برو عمارت،بارونم شديد شد شكار فايده نداره، منم ببينم اين رعيت مشكلش چيه؟دوستش گفت ميخواي بمونم؟اين رعيت بعضي وقتا خطرناك ميشن.ارباب گفت اين گلاب زير دست خودم بزرگ شده نامردي تو كارش نيست برو خيالت راحت..فهميدم داره به من كنايه ميزنه.. خلاصه دوستش رفت..من همچنان سرم پايين بود.. بارونم همچنان ميباريد اما به شدت قبل نبود..استرس داشتم انگار نبضم نميزد...

اومد جلو،اصلا نگاهش نميكردم. سرم پايين بود، نزديكم شد و گفت بيا بريم توي كلبه يخ زدي.. باهاش رفتم،يه پارچه ضخيم گذاشت روي سرم،با دوتا دستش صورتمو اورد بالا تازه باهاش چشم تو چشم شدم. دونه دونه اجزاي صورتشو ديد زدم، تازه يادم اومد من يه روزي به حدّ مرگ عاشق اين مرد بودم،با خودم فكر ميكردم كه ايا هنوزم براي من خواستنيه؟يه قطره اشك از چشماش ريخت،همون چشمي كه يه روزي براي من جذابترين بودن..اره من عاشق اين مرد بودم و هنوزم برام خواستني بود، نميتونستم ازش دل بكنم،اين همونيه كه باهاش به ارامش ميرسم، اين همونيه كه ميتونه مراقب من باشه..من نميتونم ازش دل بكنم،كف دستاش روي دو طرف صورتم بود، تا چند دقيقه فقط همو نگاه ميكرديم،بي اختيار دستامو حلقه كردم دور كمرش،داشتم به چند تار موي سفيد روي شقيقه هاش نگاه ميكردم كه يهو لبشو گذاشت رو لبم.........
يهو به خودم اومد فهميدم دارم چيكار ميكنم زودي خودمو كشيدم كنار تند تند لبمو پاك كردم.. اونم متعجب از كاري كه كرد پشت سرهم عذرخواهي كرد و از كلبه رفت بيرون..باورم نميشد همچين كاري كردم اما فهميدم كه نميتونم از اين ادم دل بكنم، عشقش هيچوقت كمرنگ نشد،فقط بخاطر ترسي كه براي از دست دادن مادرم داشتم ، ميخواستم احساسمو سركوب كنم،اما من به اين ادم احتياج داشتم،ازش ارامش میگرفتم..
.رفتم بيرون ديدم كنار رودخونه نشسته و داره تفنگشو تميز ميكنه، بارون بند اومده بود،داشتم ميرفتم پايين كه برم كنارش بشينم باهاش حرف بزنم يهو پاهام ليز خورد و افتادم روي زمين،بارون زده بود همه جا خيس و گِلي بود..دوييد سمتم دستمو گرفت،خواستم بلند شم كه صداي پارگي لباسم به گوشم خورد، وقتي زمين خوردم قسمت بالاي استينم به يه تيكه چوب گير كرده بود وقتي ارباب خواست منو بلند كنه استينم كشيده و پاره شد..بازوهام مشخص شدن خجالت كشيدم، كل لباسمو موهام گلي شده بودن، رفتيم كنار رودخونه دست و صورتمو شستم، گفت پاشو برو خونه سرما ميخوري، گفتم من امروز اومدم اينجا حرف بزنم تا حرفامو نزنم از اينجا نميرم..

...
بیسکوییت باب اسفنجی
Mahnaz
۶۲
بیسکوییت باب اسفنجی
رویال آیسینگ
ببخشید اگه عکس زیاد جالب نیست آخه پسرم عجله داشت اصلا نزاشت عکس بگیرم

گلاب ۱۵
گفتم خب الان اينارو ميگي كه چي؟ ميخواي طلاقم بدي؟ گفت اره، يه نگاه به زندگيمون بنداز، تو زن شرعي مني ولي جلوي من حجاب ميذاري،رختخوابت از من جداست، ما حتي عين خواهر و برادرم نيستيم.. تو اصلا منو نميبيني.. نگران نباش حالا كه ارباب خودش زن گرفته و داره بچه دار ميشه، خانوم بزرگ ديگه كاري به تو و خانوادت نداره.. گفتم يعني اگه من عين زناي ديگه باهات رفتار ميكردم الان منو طلاق نميدادي؟ هيچي نگفت و از اتاق رفت بيرون.. مغزم كار نميكرد، نميدونستم بايد چيكار كنم.. مطمئن بودم اگه محمد منو طلاق ميداد و خانوم بزرگ ميفهميد حتما يه بلايي سر من و محمد و خانواده هامون مياورد، چون زن ارباب قرار نبود دائمي باشه و خانوم بزرگ حتما از طلاقِ من عصباني ميشد.. اون شب براي اولين بار رفتم تو اتاق خودمون و براي خودمو محمد كنار هم رختخواب پهن كردم.. محمد اومد از تو اتاق براي خودش تشك برداره وقتي رختخوابو ديد تعجب كرد، يه نگاه به من انداخت، گفتم هيچ زني دلش نميخواد مهر طلاق رو پيشونيش بخوره و مطلقه باشه، از امشب من و تو زن و شوهر ميشيم، محمد انگاري خوشحال شده بود گفت مطمئني؟ در اتاقو بستم و گفتم اره..اون شب من بالاخره زن محمد شدم و از دنياي دخترانه خدافظي كردم، فردا صبح كه بيدار شديم محمد كنارم بود، بعد از صبح بخير بهم گفت گلاب من عاشق هيچ دختري نيستم، تو اين يك سال و چندماهي كه ميگذره من عاشقت شدم..ديشب اون حرفارو زدم كه بلكه يه تغييري تو زندگيمون به وجود بياد، گلاب من خيلي دوست دارم، ميدونم طول ميكشه تا عاشقم بشي شايدم نشي اما من سعي خودمو ميكنم.. هيچي نگفتم، چون براي من فقط پدر و مادرم مهم بودن..خانوم بزرگ ادمايي داشت كه به راحتي اب خوردن ادم ميكشتن، بخاطر همين ازش ميترسيدم.. از اون روز سعي كردم زندگي با محمدو قبول كنم و به ارباب فكر نكنم هرچند كه خيلي سخت بود...
ماهها گذشت، منو محمد يه زندگي معمولي داشتيم، اون عاشق من بود اما من فقط بهش احترام ميذاشتم.. دختر ارباب به دنيا اومد و ارباب صيغه رو باطل كرد، به اون زن پول داد، اون زنم رفت و پشت سرشو نگاه نكرد.

 اسم بچه رو گذاشتن بهار(تو فصل بهار به دنيا اومد)دو سه سالي گذشت، تو اون چندسال اتفاق خاصي نيفتاد،ارباب هنوزم راضي نشده بود ازدواج كنه.. محمد فعلا بچه نميخواست، ميگفت بذار يكم كار كنم بريم شهر اونجا بچه دار بشيم. منم از خدا خواسته ميگفتم باشه.. مرد خوبي بود خيلي احتراممو داشت، هميشه حواسش به من بود، خانوادشم خيلي منو ميخواستن.. روزهامون عادي ميگذشت تا اينكه اون روز نحس رسيد.. صبح زود بود كه صداي داد و فرياد از تو كوچه ميومد، يكي در حياطو محكم ميكوبيد. محمد رفت دم در ، يكي از اهالي ده بود.. حرفاشو زد و رفت.. محمد دوييد تو خونه. گفتم اقامحمد چي شده؟ به پدرش گفت اقاجان لباس بپوش بريم. مادرش گفت خير باشه پسر! محمد گفت اهالي ده بالا اومدن تو زمينامون دارن حصار ميزنن(زمين اقاجانم و محمد و پدرش و كلي از اهالي روستامون تو مرزِ يه روستاي ديگه و روستاي ما بود،اونا ادعا داشتن اون زمينا واسه اوناست و ماهم ادعا داشتيم كه واسه ماست و بخاطر همين بين دوتا روستا دشمني شكل گرفت)محمد گفت ارباب اعلام كرده بريم از زمينامون دفاع كنيم..اسم ارباب ميومد دلم ميلرزيد.محمد و پدرش رفتن دنبال اقا جانم و با هم رفتن سمت زمينا..چند ساعت گذشت هيچ خبري ازشون نشد، مادرمم اومده بود خونه ي ما، من و مادرم و مادرشوهرم فقط دعا ميكرديم اتفاقي براشون نيفته..تقريبا از ظهر گذشته بود كه حسين(يكي از اهالي ده) اومد بهمون خبر داد اهالي روستاي بالا با چوب حمله كردن به اهالي روستاي ما و كلي ادم زخمي شدن.اينو كه گفت ديگه نشنيدم چي ميگه،با مادرو مادرشوهرم فقط دوييديم. تو راه فقط دعا ميكردم سالم باشن، بدبختيهاي من تمومي نداشت..وقتي رسيديم اونجا اربابو ديدم، مادر و مادرشوهرم رفتن دنبال مردامون بگردن. ارباب اومد جلو بهم گفت گلاب خواهش ميكنم تو جلو نرو من خودم درستش ميكنم،با گريه ميگفتم اقاجانم كجاست؟ محمد چي شد؟ با دستش بازوهامو گرفت و گفت اروم باش گلاب خواهش ميكنم اروم باش..دلم ميخواست خودمو پرت كنم تو بغلش اما نميشد

دستاشو پس زدمو دوييدم سمت زمينا، يهو صداي جيغ مادرمو شنيدم، اروم اروم رفتم سمتش، نميخواستم باور كنم واسه اقاجانم اتفاقي افتاده، رفتم جلو ديدم جنازه ي اقاجانم پرت شده تو يه چاله ي بزرگ كه چهار پنج متر از زمين فاصله داشت ... انگاري كسي هولش داده بود.. صورتش كبود شده بود.. خانوم جانم از بالا فقط جيغ ميزد، منم وقتي فهميدم واقعا اقاجانمه فقط جيغ ميزدم. ارباب و اكبر دوييدن سمت من، ارباب هركاري كرد ارومم كنه نتونست...ادماش اقاجانمو اوردن بيرون،تمام زندگي من اقاجانِ مهربونم سرش يه شكاف بزرگ برداشته بود و كل سر و صورتش خوني شده بودن..دلم خون بود، از حال اون زمانم چيزي ندارم بگم چون خودمم زياد يادم نمياد، پهلوي محمد خورده بود به تيزي سنگ و پاره شده بود، زخمش عميق بود، پدرشم دستش شكسته بود.. اونارو بردن شهر پيش طبيب.. من موندم و مادرمو جنازه ي اقاجانم.. حالمون خيلي بد بود، من كه فقط جيغ و فرياد و اشك بودم..ادما ميومدن و ميرفتن اما كسي نتونست داغ دلمو كم كنه..ارباب چند بار باهام حرف زد اما ازش خواهش كردم جلوي مادرشوهرم ابروريزي نكنه..هفتم اقاجانم كه تموم شد محمد و پدرشو از شهر اوردن... دست پدرشوهرم بسته بود و محمدم با كمك راه ميرفت.. ما نتونستيم با شكايت كاري از پيش ببريم چون دعوا گروهي بود و اصلا مشخص نبود كي از كي شاكيه.. منم به مادرم گفتم خانوم جان مهم اقاجانم بود كه رفت،ما واگذارشون ميكنيم به خدا.... حال روحي خوبي نداشتم، هرروز از صبح ميرفتم سرمزار اقاجانم باهاش حرف ميزدم و قبل از تاريك شدن هوا برميگشتم خونه.. محمد از كار افتاده شده بود، رسما خونه نشين بود، هرروز از درد ناله ميكرد، چند بار زخمش عفونت كرد برديمش شهر بهتر شد برگشتيم خونه تا اينكه بعد از شش ماه محمد حالش بدتر شد، همش بالا مياورد، زخمش چركي شده بود، غذا نميتونست بخوره، برديمش دواخونه توي شهر، چندوقتي بستري شد اما حالش بدتر شد،شكمش ورم كرده بود، صورتش سياه شده بود، سفيدي چشمش به زرد و نارنجي ميزد، دو سه روز اخر ديگه اجابت مزاجم نميكرد، تا اينكه روز سوم محمدم منو تنها گذاشت و رفت، عفونت توي خونش رفته بود و نميشد كاري براش كرد(لعنت به امكانات ضعيف قديما) در عرض شش ماه پدرمو شوهرمو از دست داده بودم.. خيلي براي محمد گريه كردم، هركي اونجا بود و منو ميديد به حالم زار ميزد،درسته من عاشقش نبودم اما محرمم بود، بهش عادت كرده بودم، تكيه گاه زندگيم بود، از همه لحاظ مرد خوبي بود..
...
کیک تولد
Mahnaz
۲۷

کیک تولد

۱۵ خرداد ۹۹
گلاب ۱۴
خانوم بزرگ بهش گفت شما خودت فرار كردي اما ارباب باور نكرد، تورو خدا اينارو از من نشنيده بگير، خانوم بزرگ اگه بفهمه منو زنده نميذاره...يكسال گذشت، تو اين يكسال هروقت بهادر(همون ادم خانوم بزرگ) برامون خرجي مياورد، بهم از عمارت گزارش ميداد، ارباب همچنان دنبال من بود، خانوم بزرگ خيلي اصرار داشت ارباب ازدواج كنه اما قبول نميكرد.منم كه همدمم فقط يه قاب عكس بود..يه روز از طرف خانِ روستا دعوت شديم براي به دنيا اومدنه اولين نوه ي پسريشون..وقتي اونجا بودم يه خانومي منو از خانوم جانم خواستگاري كرد..خانوم جانم خيلي خوشحال شد و بدون اينكه چيزي به من بگه باهاشون قرار گذاشت كه بيان خونمون..فردا عصر اون خانوم با دوتا خانوم ديگه و پسرش اومدن خونمون،من وقتي فهميدم ماجرا چيه خيلي عصباني شدم، يه خانوم كه بعدا فهميدم خاله ي پسره بود،قيافه ي منو كه ديد بهم گفت: چته دخترجان؟ نيامديم كه تورو براي بردگي ببريم!نكنه ارث باباتو از ما طلب داري؟ خانوم جانم شوكه شد،بهشون گفت شما هنوز هيچي نشده دختر منو سياست ميكني واي بحال روزيكه عروستون بشه، پاشيد از خونه ي من بريد بيرون..بعد از اينكه رفتن خانوم جانمو بغل كردمو گفتم: شما كه ميدوني من دلم گيره خانوم جان، شما رو بخدا ديگه اجازه ندين كسي بياد خواستگاريم.گفت دخترم منم مادرم ارزومه تورو تو رخت عروسي ببينم، تا كي ميخواي به پاي اين عشق پوچ بسوزي؟گفتم تا وقتي كه بهادر خبر بياره ارباب عروسي كرده..اونوقت با هركسي كه شما بگي ازدواج ميكنم..چند ماه گذشت،تا اينكه يه روز بهادر وقتي اومد كه خرجيمونو بهمون بده، گفت خانوم بزرگ براتون پيغام فرستاده،گفت به گلاب بگو اگه انجام نده فاتحه خانوادشو بخونه..

از شنيدن حرفاي بهادر قلبم به تپش افتاد..گفتم خب بگو ميشنوم..بهادر گفت: خانوم بزرگ خيلي اصرار كردن ارباب ازدواج كنه اما ارباب تمام كار و زندگيشو ول كرده و دنبال تو ميگرده..خانوم بزرگم پيغام فرستاد بهت بگم فرداشب پسره قاسم بنا مياد خواستگاريت،وقتي عقد كردين بياين روستاي خودمون كه ارباب ببينه شما ازدواج كردين بلكه بيخيال تو بشه و ازدواج كنه..از چيزي كه شنيدم حالم بد شد و اشكم ريخت، دوييدم تو اتاق عكس اربابو بغل كردم و زار زار اشك ريختم..بهادر كه رفت اقاجانم اومد تو اتاق و بهم گفت: گلاب دخترجان من از روي تو شرمنده هستم تو بخاطر ما داري عذاب ميكشي.. هيچي نگفتم فقط تو بغلش زار زدم.. بايد قبول ميكردم چاره اي نداشتم..قبلا از خانوم بزرگ يه چيزايي ديده و شنيده بودم كه مطمئنم ميكرد اگه كاري كه گفته رو انجام ندم،حتما خانوادمو از دست ميدم.. فردا شب محمد(پسر قاسم بنا) با مادر و پدرش اومدن خونه ي ما... وقتي مارو ديدن خيلي گريه كردن، دلشون به حال ما و خودشون ميسوخت.. حرفي براي زدن نداشتيم، راضي يا ناراضي بايد اينكار انجام ميشد.. من و محمد اصلا خوشحال نبوديم، اون كسي رو دوست نداشت اما اينكه ميدونست من عاشق اربابم ازارش ميداد، ولي اونم مثل من مجبور بود اين ازدواجو قبول كنه.در عرض يكهفته عقد انجام شد، روز عقدم روز مرگم بود، روح و جسمم تو عذاب بود. همش اربابو كنارم تصور ميكردم.. در اخر با هق هق گريه يه بله ي اروم گفتم و زن رسمي و شرعي محمد شدم.. تمام روياهام نابود شدن..سختترين لحظه براي من برگشتن به روستاي خودمون بود..اينم شرط خانوم بزرگ بود..روزي كه برگشتيم روستا تمام خاطراتم تبديل به اشك شدن و از چشمام ريختن..چه روزهاي پر از عشقي تو اين روستا داشتم كه حالا بايد خاطراتشو با خودم به گور ميبردم.. زندگي مشترك من و محمد تو يكي از اتاقهاي خونه ي پدرش شروع شد.. هيچ رابطه اي با هم نداشتيم و من هنوز دختر بودم.. من نميذاشتم بهم دست بزنه اونم هيچ ميلي به من نداشت.. دو هفته از برگشتن ما به روستا گذشت كه يه روز ثريا اومد خونه ي ما..وقتي ديدمش تا نيم ساعت نتونستم باهاش حرف بزنم فقط و فقط گريه ميكرديم..دلم خيلي براش تنگ شده بود.. بهم گفت گلاب جان نميدوني وقتي نبودي چي به ارباب گذشت، بعضي شبا صداي گريه هاش دل سنگو اب ميكرد اما اون زن بدجنس دلش به رحم نيومد..به ارباب گفت تو با ميل خودت فرار كردي اما ارباب باور نكرد..كلي دنبالت گشت تا اينكه خانوم بزرگ بهش گفت تو ازدواج كردي..

ثريا ادامه داد: گلاب جان ارباب باور نكرده كه تو ازدواج كردي..حالا خانوم بزرگ گفته بهت بگم بياي عمارت و خودت بهش بگي كه ازدواج كردي، اقا محمدم با خودت بيار..گفتم چييييي؟ نه ثوري خانوم من ديگه تحمل اينكارو ندارم،نميام..ثريا گفت اما خانوم بزرگ گفت اگه نياي خودش مياد اينجا، گلاب جان بيا بريم از اين عجوزه همه كار برمياد، تورو خدا بهانه دستش نده.. اون روز محمد كه اومد جريانو بهش گفتم بدون هيچ حرفي قبول كرد،تا برسيم عمارت هزار بار پشيمون شدم اما از خانوم بزرگ ميترسيدم، جان پدر و مادرم تو دستاي من بود، بايد به حرفاش گوش ميدادم..رسيديم عمارت.. اكبر تا مارو ديد رفت خانوم بزرگ و صدا كرد..تمام اهالي عمارت ريختن تو حياط.. من سرم پايين بود و فقط اشك ميريختم..خانوم بزرگ كه اومد پايين رفتيم جلو دستشو بوسيديم، به اكبر گفت برو به ارباب بگو بياد...زماني كه ارباب اومد روي ايوان، خانوم بزرگ گفت: بيا ابراهيم خان بيا ببين چجوري دختري كه سنگشو به سينه ميزدي دست تو دست با شوهرش اومده عمارت..قلبم داشت اتيش ميگرفت از حرفاش، خواستم داد بزنم بگم اخه عفريته اين نونيه كه خودت گذاشتي تو دامنم اما خودمو كنترل كردم..رو كرد به من و گفت انگار امده بودي يه چيزي بگي؟ با تته پته گفتم بله خانوم جان امدم بگم ازدواج كردم، ارباب بعد از شنيدن اين حرفم رفت تو اتاقو درو محكم بست..منم بدون توجه به بقيه و محمد با گريه دوييدم سمت خونه.. دلم ميخواست بميرم اما ارباب راجع به من و عشقم بد فكر نكنه.. از ته دلم خانوم بزرگو نفرين كردم و واگذارش كردم به خدا.. يكسال گذشت، من همچنان دختر بودم، هيچ رابطه اي با محمد نداشتم. بيشتر شبيه خواهر برادر بوديم، تمام حرف بين ما فقط سلام و خداحافظ بود..هيچ كدوممون اعتراضي به اين رابطه نداشتيم..خانوادشم با من كاري نداشتن ادماي خوبي بودن. روزهامون تكراري سپري ميشد تا اينكه يه روز كه رفتم رودخونه لباس بشورم زينت(يكي از خدمه عمارت) ديدم.. خودش اومد جلو بغلم كرد، گفت گلاب جان ارباب اصلا حال خوشي نداره، از روزيكه تو و شوهرتو با هم ديده عصبي شده.. بخدا كه هنوزم باورش نميشه تو به ميل خودت رفتي و ازدواج كردي.. الانم چند روزه با اصرار خانوم بزرگ يه زن طلاق گرفته رو صيغه كرده و شرط كرده كه فقط يه شب كنارش ميخوابه، اگه بچه دار شد بعد از زايمان بچه رو ميگيره و صيغه رو باطل ميكنه و اگه بچه دار نشد ديگه با هيچ زني عقد يا صيغه نميشه

وقتي فهميدم ارباب زن صيغه كرده ناراحت شدم اما بازم خوشحال بودم كه بعد از زايمان صيغه رو باطل ميكنه.. يه مدت گذشت خبر دادن كه زن ارباب بارداره..تو عمارت جشن گرفته بودن و همه اهالي روستارو دعوت كرده بودن اما من و محمد و خانواده هامون نرفتيم.. چند وقت بعد يه شب محمد اومد خونه براي اولين بار گفت بيا كارت دارم.. رفتيم تو اتاق خودمون..گفت ببين گلاب خودت ميدوني كه من قرباني كاراي تو شدم و هيچ عشق و علاقه اي بين ما نيست..كاملا از احوالت مشخصه كه عاشق اربابي هنوز..من چند ماهه عاشق يه دختري شدم و ميخوام باهاش ازدواج كنم اما اون حاضر نيست زن دوم من بشه..گفته بايد زنتو طلاق بدي.
...
تهچین مرغ
Mahnaz
۱۴

تهچین مرغ

۱۵ خرداد ۹۹
گلاب ۱۳
محض رضاي خدا كوتاه بيااا.. حرفاشو زد و وقتي داشت برميگشت تو عمارت حالش بد شد و افتاد روي زمين.. همه دوييدن سمتش.. ارباب به من گفت تو برو تو اتاقت..بعدشم رفت سمت مادرش.. رفتم تو اتاقم، نميدونستم واسه دردِ قلبم گريه كنم يا دردِ دستم. دو سه روز گذشت، من از اتاقم بيرون نميرفتم.. يه روز غروب طيبه و طاهره اومدن پيشم.. خيلي مهربون بودن.. به من گفتن ما تورو دوست داريم، هم خوشگلي هم مورد پسند داداشمون هستي اما اينو بدون تا خانوم بزرگ نخواد، نميشه عقد كنيد..اون حالش بده، اگه خدايي نكرده بخاطر تو اتفاقي براش بيفته، ميتوني با عذاب وجدانش زندگي كني؟ گفتم بخدا من نميخوام كسي رو ناراحت كنم، من اگه دنبال منفعت خودم بودم قبل از اينكه مهتاب خدابيامرز به دنيا بياد، عروس عمارت شده بودم.. طاهره گفت يعني عشقتون قديميه؟ گفتم خيلي هم قديمي نيست اما زماني كه ارباب به من ابرازش كرد، رباب خانوم حامله بود، من نميخواستم زندگي رباب خانومو خراب كنم وگرنه همون موقع هووي خانوم ميشدم..

خانوم بزرگ هرروز ميرفت و ميومد رو ايوان منو نفرين ميكرد و فحش ميداد..اربابم بخاطر حال خانوم بزرگ فعلا چيزي نميگفت اما همچنان مصمم بود.. يه روز احسان اومد عمارت و به ارباب گفت زميناي تهران كه براي فروش گذاشته بودن به مشكل خورده و بايد بره تهران، كارشون به عدليه( دادگاه) كشيده بود.. روزي كه ميخواست بره قبلش به من گفت: گلاب مراقب خودت باش، بهت قول ميدم وقتي برگشتم بدون توجه به كسي عقدت كنم.. تو اين مدت سعي كن زياد جلو چشم خانوم بزرگ نباشي.. نگران نباش طيبه و طاهره مراقبت هستن..بعداز كلي اشك و اه از هم جدا شديم و رفت..قبل از اينكه بره ازش اجازه گرفتم چندروزي رو برم خونه خودمون..گفت اره اينجوري بهتره برو سه چهار روز خونتون بمون..به پدر و مادرتم راجع به تصميم من بگو..بنابراين وقتي رفت همزمان باهاش منم رفتم خونمون..اقاجان و خانوم جانم خيلي خوشحال شدن از ديدنم.. اون روز حرفي بهشون نزدم اما فرداش وقتي از تصميم ارباب و عكس العمل خانوم بزرگ بهشون گفتم، خانوم جانم گريه ميكرد و ميگفت گلاب جان اين كارو نكن، خانوم بزرگ تورو راحت نميذاره دخترجان، بخدا اگه تو چيزيت بشه من دق ميكنم.. گفتم نگران نباش ارباب حواسش به من هست..چهار روز مثل برق و باد گذشت و برگشتم عمارت.از همون لحظه شكنجه هاي خانوم بزرگ شروع شدن.فرشهاي دستبافت سنگينو تنها بلند ميكردم تو حياط عمارت تنهايي ميشستم..طويله به اون بزرگي رو خودم تنهايي بايد تميز ميكردم..لحافهاي سنگين ميداد ببرم تو اب سرد رودخونه بشورم..اما وقتي كارم تموم ميشد از هيچ كدوم از كارهام راضي نبود، هميشه يا موهامو ميكشيد يا با چوب دستيش و كفشاش منو ميزد..يه روز منو كشوند تو اتاقشو گفت خوب گوش كن ببين چي ميگم: يه خونه تو شهر(يه شهري كه با شهرِروستاي ما خيلي فاصله داشت اما تو همون مازندران بود) براتون ميگيرم، تو و پدر مادرت بريد اونجا براي زندگي، هرماه هم يكيو ميفرستم كه براتون خرجي(پول) بياره.دو روز بهت فرصت ميدم كه فكراتو بكني،اگه قبول كردي كه هيچ وگرنه ميدم يا خونتونو با پدر و مادرت اتيش بزنن يا تمام زمينا و گاو و گوسفنداي پدرتو خونه زندگيشو ازش ميگيرم كه گرسنه و اواره بشن..من هنوز نمردم كه تو بخواي عروسم بشي رعيت زاده..الانم گمشو برو انباري رو تميز كن(انباري خيلي بزرگ و پر از وسيله بود) رفتم بيرون، بغض لعنتي داشت خفه م ميكرد، ثريا رو كه تو حياط ديدم خودمو پرت كردم تو بغلشو زار زدم..

براي ثريا از شرط خانوم بزرگ گفتم، خيلي ناراحت شد اما خب اون بنده خدا هم نميتونست كاري از پيش ببره... دو روز مهلتم تموم شده بود، خانوم بزرگ صدام كرد.. گفت تصميمتو گرفتي؟ گفتم بله خانوم جان، از اينجا ميرم. گفت خوبه خوشم اومد دختر عاقلي هستي،من الان يكيو ميفرستم خونتون به پدر و مادرت خبر بده كه لوازمشونو جمع كنن،خونه اي كه براتون گرفتم وسيله ي زندگي هم داره، خونه خودتون و زميناتون اينجا بمونن تا چندسال ديگه كه ازدواج كني و برگردي... حالا هم برو لوازمتو جمع كن كه صبح راهي بشين..بدون هيچ حرف و پراز بغض برگشتم پايين. چيزي واسه جمع كردن نداشتم،سه چهارتا تيكه لباس بود كه توي پارچه بستم.. ثريا و عطيه اومدن تو اتاق، عطيه گفت واقعا ميخواي بري؟ گفتم مگه چاره ي ديگه هم دارم؟ بمونم كه اقاجان و خانوم جانمو اتيش بزنه يا اواره كنه؟ نميتونم بخاطر عشق خودم اونارو قرباني كنم.. من اگه زن اربابم ميشدم خانوم بزرگ زندگي رو به كامم جهنم ميكرد.. همون بهتر كه برم.. سه تايي همديگرو بغل كرديم و اشك ريختيم..اونروز غروب به بهانه ي گردگيري رفتم تو اتاق ارباب..لباساشو بو كردم و زار زدم.. دلم براش تنگ شده بود.. گفتم خدايا اين چه عشقيه كه نميتونم ازش دل بكنم؟ چرا منو اينجور اسيرش كردي؟ چشمم افتاد به يه قاب عكس، زودي گرفتمش زير دامنم قايمش كردم.. ميخواستم با خودم ببرمش تا وقتي دلتنگش ميشم به عكسش نگاه كنم.. اون شب تا صبح با ثريا و عطيه بيدار بوديم و حرف زديم، از خاطراتمون،خرابكاريهامون، نقشه كشيدنامون و.... حرف زديم.. خنديديم و اشك ريختيم..صبح با صداي اكبر از اتاق رفتم بيرون،بهم گفت دخترجان وقتِ رفتنه، اقاجانت بيرونه عمارت منتظرته.همه تو حياط جمع شدن.خانوم بزرگم بود، رفتم جلو به زور دستشو بوسيدم،بغلم كرد و گفت از من حلال كن،اين كار به نفع خودته، هركسي بايد همونجايي باشه كه لياقتشو داره... همه برام اشك ميريختن، يكي يكي باهاشون خداحافظي كردم، وقتي رسيدم به ثريا و عطيه به هق هق افتادم،به زور از هم جدا شديم و بالاخره من از عمارت خارج شدم.. اقاجان و خانوم جانم پشت در عمارت گريه ميكردن، خانوم جانم ميگفت غصه نخور دخترم اينجوري براي همه بهتره... راه افتاديم سمت شهر و خونه ي جديد.. اما وقتي رسيديم فهميديم خانوم بزرگ دروغ گفته بود، خونه اي كه برامون گرفته بود تو يه روستاي كوچيك و دورافتاده ي اون شهر بود، جايي كه عقل جن هم نميرسيد همچين روستايي وجود داشته باشه.....

همه ي اميدم اين بود كه ارباب بالاخره تو اون شهر منو پيدا ميكنه اما با ديدنه اون روستا فهميدم كه خانوم بزرگ حسابي محكم كاري كرده و هيچ اميدي نيست..رسيديم و مستقر شديم.. روزهاي كسالت باري رو ميگذروندم.. بعد از يك هفته اقاجانم تو خونه طاقت نياورد و رفت تو روستا يه چرخي زد و وقتي برگشت گفت يه زمين اجاره كردم،نصفش گندم و نصفش باغِ..خيلي خوشحال شديم.. منو خانوم جانم به باغچه ي بزرگي كه توي حياطمون بود رسيديمو توش كلي گل و سبزي و صيفيجات كاشتيم.. روزهامون يكي پس از ديگري طي ميشد و من هرروز دلتنگتر و بيقرارتر از ديروز بودم تا اينكه سرماه يه اقايي از طرف خانوم بزرگ اومد يكم پول و سكه بهمون داد و وقتي داشت ميرفت تا دم در باهاش رفتم و گفتم چه خبر از عمارت؟ گفت ارباب وقتي ديد شما نيستي عصباني شد و در به در دنبال شما ميگرده..
...
دلمه...
Mahnaz
۶۹

دلمه...

۱۳ خرداد ۹۹
گلاب ۱۲

يهو صداي جيغ رباب بلند شد،هممون ترسيديم،من فوري دوييدم بالا،همزمان با من اربابم دوييد سمت اتاقِ خانوم بزرگ،از چيزي كه ميديدم دلم به درد اومد..خانوم بزرگ تنها بود و بي اختيار شده بود و زيرشو خيس كرده بود،يكم تشك مهتاب نم گرفته بود و رباب عصباني شد و داشت خانوم بزرگو ميزد..من رفتم جلوشو بگيرم اما پرتم كرد محكم خوردم به در..ارباب رفت جلو ربابو گرفت و با صداي بلند بهش گفت تو چه غلطي كردي؟ربابم با داد و فرياد ميگفت اقا مگه نميبيني زيرِ بچمو نجس كرده..ارباب محكم خوابوند زيرِ گوشش و گفت كوري مگه نميبيني مريضه؟رباب بار اخرت باشه دست روش بلند ميكني..همه تو اتاق جمع شده بودن و به حال خانوم بزرگ اشك ميريختن..ثريا كمك كرد بلند شدم و با هم رفتيم سراغ خانوم بزرگ كه تميزش كنيم..رباب كه حالا مهتابو يه پشتوانه واسه خودش ميديد برگشت به ارباب گفت من مادرِ مهتابم،من به شما يه بچه دادم حق ندارين با من اينجوري حرف بزنين اونم جلوي همه..ارباب گفت فقط از جلوي چشمام دور شو.. ربابم مهتابو برداشت و رفت تو اتاقش...ثريا و عطيه و دو سه تا از مرداي عمارت كمك كردن خانوم بزرگ بردن پايين كه ثريا تنشو بشوره..منم موندم كه فرش اتاق خانوم بزرگو جمع كنم..بقيه هم رفتن سركارشون،من موندم و ارباب..خيلي ناراحت بود..رفتم كنارش گفتم غصه نخوريد اقا..به خانوم حق بديد..بعد از چندسال بچه دار شده يكم حساسه..گفت نه گلاب بحثِ حساسيت نيست،رباب از اولم ذاتش همين بود اما من نميخواستم باور كنم.. وقتي اين چندسال رفتارشو تغيير داد فكر كردم درست شده خيلي خوشحال شدم اما اشتباه ميكردم،رباب همون ادمِ سابقه

چند وقتي از اون ماجراها گذشت، رباب روز به روز رفتارش با بقيه بدتر ميشد،حال خانوم بزرگ بهتر شده بود،حرف ميزد اما براي راه رفتن از يه چوب استفاده ميكرد..يه چندروزي بود كه مهتاب درست حسابي شير نميخورد و تب ميكرد،گاهي وقتا هم بالا مياورد..طبيب يكم دارو گياهي داد اما تاثير نداشت..تااينكه يه شب تو مطبخ داشتيم پياز خرد ميكرديم كه صداي داد و بيداد ارباب اومد..همه دوييديم سمت اتاقش..ربابم از تو حياط خودشو سريع رسوند بالا..از اونطرفم خانوم بزرگ لنگان لنگان اومد تو اتاق..ارباب زار زار گريه ميكرد،تو يه دستش مهتاب و با يه دستش ميكوبيد تو سرش..متاسفانه مهتاب كوچولو نتونست با مريضيش بجنگه و رفت پيش خدا(قديما چقدر بچه هاي بي گناه بخاطر ضعف درمان و پزشكي و نااگاهي والدين ميمردن)رباب اومد جلو بچه رو از ارباب گرفت نه گريه ميكرد نه جيغ ميزد فقط بچه رو گذاشت رو پاهاش داد ميزد بريد بيرون مهتابم خوابش مياد..همه به حالش گريه ميكردن..متاسفانه شوكي كه به رباب وارد شد باعث شد تبديل به يه بيمار رواني بشه..واسه دفن مهتاب نرفته بود،يه عروسك پارچه اي رو گرفته بود تو بغلش و باهاش زندگي ميكرد..ارباب چندبار طبيب اورد،چند بارم ربابو برد بيمارستان،حتي چندهفته بستريش كردن اما خوب نشد،مجبور شدن تو دارالمجانين بستريش كنن..تمام زندگي رباب شده بود همون عروسك پارچه اي،به زور سينشو درمياورد كه بهش شير بده و وقتي عكس العملي از عروسك نميديد شروع ميكرد به كتك زدنش..خلاصه اينجوري شد كه رباب تو دارالمجانين موندگار شد..از حال و روز ارباب بهتون بگم كه به شدت عصبي شده بود،گاهي وقتا انقد با من بد حرف ميزد كه بعدش پشيمون ميشد و عذرخواهي ميكرد..من بهش حق ميدادم، از دست دادن بچه اي كه بعد از كلي انتظار خدا بهش داد،خيلي سخت بود،مخصوصا حالا كه ربابم به اون وضعيت افتاده بود..حال خانوم بزرگم خيلي خوب نبود بيشتر براي ارباب غصه ميخورد.. عمارت رنگ غم گرفته بود، هيچ كسي رمقي براي كار نداشت..ارباب انگار براش مهم نبود بقيه چيكار ميكنن..اگه اكبر نبود حتما هرج و مرج ميشد..از حال و هواي اونروزها اگه بخوام بنويسم خيلي طولاني ميشه واسه همين خلاصه نوشتم..شش ماه از فوت مهتاب گذشت و وضعيت رباب تغييري نكرد..ارباب حالش بهتر از قبل شده بود..خانوم بزرگ اصرار داشت ربابو طلاق بده و دوباره ازدواج كنه اما ارباب قبول نميكرد..تا اينكه يكسال از فوت مهتاب گذشت و اصرار خانوم بزرگ بيشتر شد..همش ميگفت تو اربابي بايد بچه داشته باشي بايد خانواده داشته باشي،اربابم تصميم گرفت بره ديدن رباب..

ارباب رفت و برگشت..همه دلشون ميخواست بدونن سرنوشت رباب چي ميشه اما جرات نميكردن ازش بپرسن.. تا اينكه دو سه روز بعد وقتي داشتم اتاقشو تميز ميكردم يهو وارد شد و وقتي منو ديد بغلم كرد و گفت: اخ گلابم،عزيزم،منو ببخش اين چند وقت زياد سراغتو نگرفتم..گفتم اين چه حرفيه شما حق دارين،هركي جاي شما باشه همينجوري رفتار ميكنه..سرمو بوسيد گفت بيا بشين ببينم.نشستم كنارش،موهامو نوازش كرد گفت گلاب من بايد ربابو طلاق بدم..وقتي رفتم ديدنش تا منو ديد شروع كرد به كتك زدنم..دكترش ميگفت حالش بهتر نشده كه بدترم شده..ميگفت كلا با اون عروسك سر ميكنه با اينكه چندجاي عروسك پاره شده...هر چند وقت يكبارم عروسكو ميزنه و ميگه پدرت ميخواد تورو بكشه چون تو پسر نشدي..خلاصه كه دكترش هيچ اميدي به خوب شدنش نداره..منم رفتم كاراشو انجام دادم فردا بايد برم شهر كه طلاقشو بدم...خيلي ناراحت شدم گفتم يعني واقعا هيچ راهي نداره؟ گفت نه، دكتر هيچ اميدي نداشت..تازه من رفتم پيش پدر و مادر رباب كه بهشون سر بزنم،منو تو خونشون راه ندادن،از من انتظار دارن ربابو با اين وضعيت تو عمارت نگه دارم..فردا همه چي تموم ميشه و يه مدت كه بگذره اعلام ميكنم كه ميخوام با تو ازدواج كنم..اون لحظه نميتونستم خوشحال باشم چون از ته قلبم براي رباب و سرنوشتش ناراحت شدم...
فرداش رفت شهر و به زندگيش با رباب پايان داد،البته زندگي كه چه عرض كنم.. وقتي برگشت گرفته بود، بهش حق ميدادم بالاخره رباب زنش بود، يه زماني عشقش بود..يكي دو هفته طول كشيد تا ارومتر بشه، حالا ديگه واسه عقد كردنِ من مصمم شده بود

يه روز كه طيبه و طاهره اومدن عمارت،ارباب بهم گفت حالا كه خواهرام اومدن ميخوام به همه اعلام كنم كه ميخوام با تو ازدواج كنم..شب همه تو حياط جمع شده بودن.. من از استرس فقط عرق ميريختم.. از عكس العمل خانوم بزرگ ميترسيدم..ارباب گفت همتون از زندگي من خبر دارين. متاسفانه بخاطر مرگ مهتاب رباب نتونست به زندگي عاديش ادامه بده و ما از هم جدا شديم.. خانوم بزرگ شما خيلي اصرار داري كه من زودتر ازدواج كنم..خانوم بزرگ بهش لبخند زد،طيبه گفت قربون قد و بالات بشم من يكي يه دونه ي خواهر...ارباب ادامه داد: من چندوقته از يكي خوشم مياد، امشب همتونو اينجا جمع كردم كه زن ايندمو بهتون معرفي كنم، بعدم رو كرد به من و گفت گلاب بيا كنارم.. با زانوهاي لرزان رفتم پيشش، دستمو گرفت و رو به مادر و خواهراش گفت،ميدونم همتون تعجب ميكنيد اما گلاب انتخاب منه، عشق منه.. از اين به بعد كسي حق نداره به گلاب دستور بده.. گلاب خانومِ عمارته..اينو كه گفت خانوم بزرگ با چوبش حمله كرد به من و محكم زد به بازوم..دردش تا عمق وجودم رفت.. طيبه و طاهره سعي كردن جلوشو بگيرن اما نتونستن.. بهم فحش ميداد ميگفت، دختره ي پاپَتي بي همه چيز نقشه كشيدي واسه پسرم؟ چشم سفيدِ غربتي،دريده، عفريته، توي نيم وجبيِ گدازاده ميخواي عروسِ عمارت بشي؟ مگر اينكه از روي جنازه من رد بشي.. بعدم رو كرد به ارباب و گفت ابراهيم خان شيرموحلالت نميكنم اگه اين حروم لقمه رو عقدش كني، اون دنيا هم ازت نميگذرم.. ربابو به زور و خواسته ي خودت عقد كردي چي شد؟
...
ماکارونی برای قرار گروهی
Mahnaz
۱۸
#قرارگروهی
گلاب ۱۱
ارباب بهش گفت تو هم بيا اينجا بشين كارت دارم..خلاصه علي هم حرفاشو زد و نامزدشم گفت اقا بخدا من و علي سه ساله نشون كرده ايم و خيلي همو ميخوايم،من ميدونم علي همچينكاري نميكنه..اربابم علي و نامزدشو فرستاد رفتن..بعد رو كرد به رشيد گفت مگه تو نيومدي گلابو از من خواستگاري نكردي؟مگه من بهت نگفتم شما به درد هم نميخورين؟ حالا ديگه كارت به جايي رسيده كه در غيابِ من به خانوم بزرگ متوسل ميشي؟ تو به چه حقي رفتي تو طويله اين دخترو كتك زدي؟ بعدم رو كرد به همه و داد زد گفت: مگه اين عمارت ارباب نداره كه هر كي به خودش اجازه ميده هر كسي رو كه خواست تنبيه كنه؟ به اكبر گفت اين بي همه چيزو فلك كن تا براي بقيه عبرت بشه كه رو حرف من حرف نزنن و بيخودي هم كسي رو كتك نزنن..رشيد افتاد به التماس اما ارباب بهش توجهي نكرد..اربابم به اكبر گفت وقتي حسابي ادبش كردي بفرستينش عمارتِ داخل شهر اونجا اب حوض خالي كنه و همونجا بمونه..بعدم راه افتاد سمت پله ها كه بره تو اتاقش..چندتا پله رو بالا نرفته بود كه برگشت به خانوم بزرگ گفت واقعا نميدونم دليلتون چي بود كه اين دخترو بي گناه فلكش كردين،اونم دوبار، خواهش ميكنم ايندفعه كه خواستين كسي رو فلك كنيد و من نبودم،صبر كنيد تا برگردم..بعدم به ثريا گفت گلابو بفرست دو روز بره خونه مادرش بهش برسه بعد برگرده.. رباب گفت چييييي؟ برگرده؟؟ مگه اين ديگه تو عمارت جايي هم داره با اين همه اشوبي كه به پا كرد؟ ارباب يه نگاه بهش كرد و به ثريا گفت كاري كه بهت گفتمو انجام بده..رباب با حرص رفت تو اتاقش........

رفتم خونه ي خودمون..دو روز موندم.. پدر و مادرم خيلي خوشحال شدن..خانوم جانم انقد ازم پرستاري كرد كه زخمام خيلي بهتر شدن،انقد غذا بهم ميداد كه بالا مياوردم..روزي كه بايد برميگشتم عمارت اقاجانم بهم گفت گلاب جان بيا با مادرت از اينجا فرار كنيم،ميريم مشهد خونه ي عموزاده م بعدشم خدا بزرگه..گفتم اقاجان نگران من نباش حالا كه ارباب برگشته كسي منو اذيت نميكنه..خاطرشونو راحت كردم و برگشتم عمارت..رفتم تو مطبخ ثريا و عطيه خيلي خوشحال شدن..چند ماه گذشت..مثل سابق ارباب گاهي اوقات منو به بهانه ي حساب كتاب ميبرد تو اتاقش و يكم با هم حرف ميزديم..خانوم بزرگ ديگه چشم ديدنه منو نداشت.ربابم كه كلا با همه بد شده بود..يه روز منو صدا كرد كه برم اتاقشو تميز كنم.وارد اتاق كه شدم اربابم اونجا بود..دست به كار شدم و وقتي كارم تموم شد به رباب گفتم خانوم جان من كارم تموم شد با اجازتون..گفت وايسا ببينم،بعد رفت دست كشيد زير پايه هاي تختش و اومد موهامو كشيد گفت اي چشم سفيد داري منو گول ميزني؟ اينجوري تميز ميكني؟ همينجور پشت سر هم موهامو ميكشيد و غرغر ميكرد..ارباب بلند شد دستشو گرفت گفت چته رباب؟تو چرا جديدا اينجوري شدي؟ گفت چجوري شدم؟ اقا من بچه ي شمارو تو شكمم دارم بخاطر اين رعيت زاده با من اينجوري رفتار نكنيد..ارباب يه نگاهي به من انداخت و گفت تو برو تو اتاق كارم تا بيام..من كه اومدم بيرون شنيدم كه ميگفت چرا جلوي اين دختره ي كنيز با من اينجوري حرف ميزني اقا؟ديگه نشنيدم ارباب چي جوابشو داد چون رفتم تو اتاق كار..سرم به شدت درد گرفته بود..يه ربع بعد ارباب اومد داخل ديد دارم گريه ميكنم بغلم كرد،گفت گلابم منو ببخش كه نميتونم مراقبت باشم.تورو خدا گريه نكن،نميدونم اين زن چرا بعد از حاملگيش انقد حساس و عصبي شده.. وقتي بغلم كرد تمام دردام از بين رفتن..بهش گفتم اشكالي نداره من همه ي اينارو بخاطر شما تحمل ميكنم..يكم كنارش موندم و رفتم تو اتاقم جريانو براي ثريا تعريف كردم،گفتم نميدونم چرا رباب انقد بداخلاق شده..گفت من ميدونم بيا بشين برات تعريف كنم..نشستم..گفت رباب از خانواده ي متوسط بود،ارباب خدابيامرز و خانوم بزرگ راضي نبودن ابراهيم خان با رباب ازدواج كنه اما وقتي ديدن ارباب عاشقشه كوتاه اومدن..رباب وقتي زن ارباب شد خيلي در حق همه ظلم ميكرد، تمام خدمه ازش ميترسيدن،زرق و برق عمارت و عروسِ ارباب شدن وجدانشو از بين برده بود،به همه زور ميگفت تا اينكه سه بار حامله شد و بچه هاش سقط شدن و طبيب گفت ديگه نبايد بچه بياره..

ثريا ادامه داد:بعد از اينكه طبيب اون حرفارو به رباب زد اونم تصميم گرفت خودشو به مظلوميت بزنه تا ارباب سرش هوو نياره.كم كم ميونه ش با همه خوب شد و سعي ميكرد دل همه رو به دست بياره..انقد محبت كرد كه ارباب اگه ميخواست هم دلش نميومد زن دوم بگيره..اين وسط خانوم بزرگ گاهي وقتا به ارباب ميگفت زن بگيره اما ارباب گوش نميداد..الانم كه رباب دوباره حامله شده شخصيت واقعي خودشو داره نشون ميده...گفتم اين الان اينجوريه واي به حال روزيكه پسر به دنيا بياره،هممونو بيچاره ميكنه..روز ها گذشتن ارباب هنوزم اصرار داشت بريم شهر به هم محرم بشيم اما من قبول نميكردم،دلم براي رباب ميسوخت حالا كه داشت بچه دار ميشد نبايد زندگيشو خراب ميكردم..يه روز صبح نزديك اذان با صداي فرياد رباب بيدار شدم،دوييدم سمت اتاقش ديدم ارباب و خانوم بزرگم اونجان..رباب تا منو ديد گفت گلاب برو دنبال خاله فكر كنم وقته زايمانمه..بدون هيچ حرفي بدو بدو رفتم خاله رو اوردم..زايمان رباب انقد سخت بود كه من و ارباب و ثريا پشت در اتاق زار زار گريه ميكرديم..يهو صداي گريه ي بچه اومد و صداي رباب قطع شد..از زور زياد بيهوش شده بود..محترم(يكي از خدمه) اومد بيرون به ارباب گفت اقا مشتلق بدين، دخترتون به دنيا امد صحيح و سالم..ارباب بهش چشم روشني داد و گفت خوش خبر باشي دختر..من گفتم محترم حال خانوم جان چطوره؟ گفت بنده خدا از زور زياد بيهوش شده ولي ماما ميگه خوب ميشه.در اتاقو باز كرد و به ارباب گفت بفرماييد اقا..اسمشو گذاشتن مهتاب ..خيلي خوشحال بودم يعني كل عمارت خوشحال بودن، ارباب به كل روستا غذا داد و يه جشن بزرگ گرفت.. خانوم بزرگ از اينكه بچه پسر نشد يكم حالش گرفته شد اما خوشحال بود كه بالاخره صداي بچه ي ارباب تو عمارت ميپيچيد..حال رباب روز به روز بدتر ميشد..حتي تكون نميتونست بخوره.. از شهر طبيب اوردن گفت منكه بهتون گفتم زايمان براش خطرناكه،خلاصه دو سه ماه بعد يكم حالش بهتر شد اما اخلاقش افتضاح شد.. ديگه حتي با اربابم يجوري رفتار ميكرد..شنيده بود يه خانومي تو شهر از فرنگ لباس مياره، فرستاد دنبالش اوردنش،براي خودشو بچش كلي لباساي فرنگي ميخريد كسي هم اگه اعتراضي ميكرد ميگفت من مادرِ مهتابم،دختره ارباب ابراهيم خاااان..بايد مثل فرنگيا بپوشم....

ارباب چند بار گفت بريم شهر محرم بشيم اما من يجوري كه شك نكنه هربار از زيرش در ميرفتم، چون اگه ميخواست ميتونست منو به زور و دستور هم كه شده ببره..ولي من دلم نميخواست هووي رباب بشم و همينطور دلم نميخواست زنِ مخفيِ ارباب باشم..

.يه شب خانوم بزرگ تو خواب حالش بد شد..البته من متوجه نشدم چون خواب بودم اما وقتي بيدار شدم فهميدم ارباب خانوم بزرگو برده شهر پيش طبيب و تنها برگشت.رفتم تو اتاقش كه حال خودشو خانوم بزرگو بپرسم،گفت پاهاش از كار افتادن و نميتونه صحبت كنه فعلا بايد دواخونه بمونه،طيبه و طاهره نوبتي ميرن پيشش..خلاصه بعد از يك هفته خانوم بزرگ برگشت عمارت اما پاهاش هنوز حركت نداشتن،حرف زدنشم خيلي تغييري نكرده بود..يه روز ارباب مهتابو برد تو اتاق خانوم بزرگ كه ببيندش و يكم روحيه ش عوض بشه و خودش رفت تو اتاق كارش..
...
خوراک لوبیا با قارچ
Mahnaz
۳۸
گلاب ۱۰
گفت اكبر ميگه ارباب فردا عصر مياد حالا ديگه من راست و دروغشو نميدونم.گفتم خداكنه زودتر بياد تكليفم معلوم بشه،من شبا خيلي ميترسم..ناراحت شد گفت خدا ازت نگذره رشيد..يكم تحمل كن گلاب جان اينروزا ميگذرن..من برم تا كسي شك نكرد..ثريا رفت و من يه دل سير نون و خرما و گردو خوردم..نزديكاي ظهر بود خانوم بزرگ دستور داد منو بردن تو حياط،ربابم كنارش بود..منو بستن به فلك و دوباره ضربه ها شروع شدن.. همه به حالم اشك ميريختن..رباب خنده به لب منو نگاه ميكرد،انگار حالش جا ميومد من كتك ميخوردم.. خانوم بزرگ رو كرد به بقيه و گفت: چه مرگتونه؟ واسه اين مارموز نمك نشناس ابغوره گرفتين؟همتون خوب نگاه كنيد، اين سزاي كسيه كه رو حرف من حرف بزنه.بعدم وقتي خودشو عروسش سير شدن از كتك خوردنه من،دوباره پرتم كردن تو طويله

از درد نفسم بالا نميومد،همش فكر ميكردم شايد اه رباب دامنمو گرفته اما باز با خودم ميگفتم منكه زن ارباب نشدم،منكه باهاش نرفتم شهر،منكه گذاشتم بچشون به دنيا بياد بلكه ارباب بيخياله من بشه..منكه به بودنِ ارباب و ديدنش راضي بودم،اينهمه به رباب خدمت كردم،رازشو تو سينه نگه داشتم،پس چرا اينهمه بلا سرم مياد؟ چرا رباب انقد باهام بد شد اخه؟؟... پاهام ميسوختن،ديگه حتي قدرت گريه كردنم نداشتم..يكم كه گذشت ثريا اومد پيشم، يكم زردچوبه و كره با پارچه داد بهم،گفت گلاب جان اينارو بمال به پاهات بعدم با اين پارچه ببند،زخمات زودتر خوب ميشن..يه ليوان شربتم برام اورده بود گفت بخور تا فشارت نيفتاده..چجوري ميتونستم اون همه محبت اين زنو جبران كنم؟ گفتم چرا اينارو اوردي؟ اگه خانوم بزرگ ببينه چي؟برات دردسر ميشه..گفت فعلا كه خوابه،بعدشم ميخواد بره امامزاده،تا برگرده طول ميكشه..تو اين ضماد به پات بمال تا غروبم بمونه كافيه،بلند شد گفت من برم تا كسي نفهميد،ازش تشكر كردمو رفت..زردچوبه و كره رو قاطي كردم زدم به پامو با پارچه بستم..پاهامو زير دامن چيندارم قايم كردمو دراز كشيدم.. اونروز گذشت و تا فردا عصر ديگه كسي سراغي از من نگرفت فقط عطيه يبار برام اب و چندتا تيكه مرغ اورد البته يواشكي..تا اينكه عصر صداي اكبر بلند شد..خانوم بزززرررگ...خانوم جاااان ...تشريف بياريد اقا دارن ميان..واااي از ذوق نميدونستم چيكار كنم،بالاخره نجات پيدا ميكردم..خودمو به زور كشوندم پشت در طويله و از لاي درز چوب بيرونو نگاه ميكردم..تمام خدم و حشم به صف تو حياط بودن...وقتي صداي ماشينش اومد يه نفس راحت كشيدم..پياده شد خيلي جدي و با سياست..تو دلم قربون صدقش ميرفتم. اين جدايي باعث شد بيشتر از قبل عاشقش بشم، اما به خودم قول دادم زندگي ربابو خراب نكنم،مگر اينكه ارباب خودش اين قضيه رو علني كنه و به بقيه حتي خانوم بزرگ و رباب اعلام كنه كه ميخواد منو به عنوان زن دومش عقد كنه.چون اون زمان عادي بود كه ارباب چندتا زن داشته باشه...جلوي پاش گوسفند قربوني كردن..دست خانوم بزرگ و پيشوني ربابو بوسيد،بعدم تك تك تمام كاركنان عمارت از زن و مرد رفتن جلو دستشو بوسيدن.با چشماي خودم ديدم كه سرش اينور و اونور دنبال من ميچرخه اما نميتونست سراغمو بگيره..اون لحظه كسي چيزي بهش نگفت.اون شبم گذشت و من تو طويله بي صدا و اروم شبمو صبح كردم..صبح كه بيدار شدم يكم كه گذشت،رشيد اومد توي طويله

رشيد وارد شد،تنم به رعشه افتاد، ناخوداگاه جيغ زدم،اومد جلو محكم زد تو دهنم،گوشه لبم پاره شد و خون اومد..گفت اينو زدم كه بدوني بخاطر كاري كه با من كردي بايد تاوان پس بدي..يه لگد به پهلوم زد كه صدام رفت تا اسمون..ترسيد زودي گاو و گوسفندارو از طويله برد بيرون كه ببره چرا..ثريا و اكبر و عطيه زودي اومدن تو طويله اما من از درد فقط داد ميزدم..يهو رباب اومد موهامو كشيد و گفت دختره ي سليته چه مرگته؟مگه نميبيني بچه تو شكم دارم،اينجوري داد و فرياد ميكني نميگي من ميترسم؟..همينجور كه موهامو ميكشيد ارباب وارد شد..بخدا كه تمام دردام از بين رفتن..بلند داد زد اينجا چه خبره؟رباب رفت كنار،وقتي ارباب چشمش به من افتاد خشكش زد..باورش نميشد اين منم كه روبه روش با اين حال نشستم..صورت كبود،موهاي اشفته..رنگ و روي زرد..رباب سريع دوييد كنارش و گفت،اقاجان شما نبودي نميدوني اين كنيز رعيت زاده چجوري خون به جگر كرد مارو.مار تو استين پرورش ميداديم..ارباب داد زد رباب اصل ماجرارو بگو..ربابم از اول تا اخر ماجرا رو براش تعريف كرد..ارباب گفت همتون بريد بيرون..ثريا رفت كنار ارباب گفت اقاجان خدا شاهده كه گلاب بي گناهه..ارباب گفت ميگم همتون بريد بيرون..همه رفتن و رباب موند..ارباب نگاهش كرد و گفت برو بيرون..گفت اقاجان بگم اكبر فلكو بياره؟ ارباب گفت برو تو اتاقت تا نگفتم بيرون نيا..يهو صداي خانوم بزرگ از روي ايوان اومد كه بلند داد ميزد و به ارباب ميگفت بهش رحم نكنيااا خيلي دم دراورده..رباب رفت بيرون و ارباب در طويله رو بست...جايي كه من نشسته بودم از بيرون ديد نداشت..اومد جلو محكم بغلم كرد و گفت گلابم اين جماعت چي به سرت اوردن؟تعجب كردم!گفتم اقاجان شما نميخواي منو تنبيه كني؟گفت اولا اقا نه و ابراهيم بعدشم من چجوري دلم مياد تورو تنبيه كنم.. من كه از روي حرف نميتونم تورو قضاوت كنم،در ضمن تو مگه منو دور ميزني و ميري با يكي ديگه؟ تو كه چشمات از عشق به من برق ميزنه! فقط واسه اينكه دهن اينا بسته بشه بايد علي رو بيارم و جلوي خانوم بزرگ و بقيه يكم نقش بازي كنم..تو يكم اينجا رو تحمل كن من زود ميارمت بيرون..بغلم كرد چشممو سرمو بوسيد..گفت لبت چرا خون اومده؟ گفتم كار اون رشيد بي شرفه...گفت به وقتش به حساب اونم ميرسم..گلاب اگه باهام ميومدي اينهمه بلا سرت نميومد،حالا ببين وضعيتتو..بعد كلافه يه دستي به صورتش كشيد و بلند شد گفت تحمل كن زود ميارمت بيرون، انقدم گريه نكن چشمات خراب ميشن..

علي و نامزدشو اوردن..همه تو حياط عمارت جمع شدن.خانوم بزرگ و رباب هم بودن..عطيه اومد دنبالم گفت گلاب جان بيا بيرون اقا كارت داره..رفتم بيرون ارباب تا منو ديد گفت بيا برو اونجا بشين تا ببينم تو اين عمارت چه خبر بوده؟مگه اينجا بي صاحبه هركي هر كاري دلش ميخواد ميكنه؟گفتم اقا بخدا تقصير من نبود.. گفت حرف نباشه بيا بشين ببينم.. ( نقشش بود،جلوي بقيه منو سياست ميكرد كه كسي شك نكنه)رفتم يه گوشه نشستم.پاهامو ديد كه بهش پارچه بستم.. گفت اينا چيه بستي به پاهات؟ قبل از اينكه من جوابشو بدم خانوم بزرگ گفت دادم فلكش كردن تا ادب بشه...ارباب خيلي ناراحت ناراحت شد اما نميتونست فعلا چيزي بگه..گفت گلاب تعريف كن ببينم چيكار كردي كه اينجوري ادبت كردن؟گفتم اقا بخدا من فقط نميخواستم زنِ رشيد بشم..خواستم فرار كنم كه علي رو توي راه ديدمو ازش خواهش كردم منو تا جاده ببره اما متاسفانه خانوم بزرگ حرف منو باور نكردن.. تو همين حين رشيد رسيد
...
پیراشکی گوشت و قارچ
Mahnaz
۱۷
دوستان شرمنده از دیروز چند بار عکس فرستادم ولی حذف شد انشالله امروز دوتا پارت میفرستم جبران دیروز😉
گلاب ۸
.خانوم بزرگ رو كرد به من و گفت دختره ي چشم سفيد ورپريده تو مگه از قوانين عمارت خبر نداري كه اينجوري كولي بازي درمياري و عمارتو گذاشتي رو سرت؟ يه نگاه به ارباب كردم داشت ريز ريز ميخنديد

من همچنان اروم اشك ميريختم،صورت اربابو كه ميديدم دلم اشوب ميشد از اينكه قراره يك هفته نبينمش..ارباب رو كرد به خانوم بزرگ و گفت بذاريد گلاب بره دو روز پيش خانوادش بمونه..خانوم بزرگ عصبي گفت اخه ارباب اگه امروز اينو بفرستيم فردا بايد بقيه رو هم بفرستيم ديگه كسي تو عمارت بند نميشه..ارباب گفت مگه محبورين به همه خبر بدين؟ بگين گلاب بايد بره خونه ي طيبه و طاهره رو تميز كنه..بعدم منو نگاه كرد و گفت تو هم تو اين دوروزي از خونتون بيرون نيا..خيلي خوشحال شدم گفتم خيلي ممنون اقا خدا از بزرگي كمتون نكنه..خانوم بزرگ همينجوري كه از اتاق ميرفت بيرون به منم چشم غره رفت و گفت بيشتر از دوروز بموني ميدم تو حياط فلكت كنن،درو محكم بست و رفت.من و ارباب همو نگاه كرديم و زديم زير خنده،دوييدم بغلش كردم گفتم توروخدا مراقب خودتون باشين، من چشم انتظارتونم..گفت تو هم همينطور،سربه سر رشيدم نذار كه بره پيش خانوم بزرگ و برامون دردسر درست كنه.ميري خونتون روتو بپوشون كسي نبيندت..بعدم پيشونيمو چشمامو بوسيد و گفت حالا برو.. با كلي دلتنگي از اتاقش اومدم بيرون و رفتم توي اتاقم يه دل سير گريه كردم...يك ساعت بعد شنيدم كه ارباب داره رانندشو صدا ميكنه كه ماشينشو بياره.. فهميدم كه ميخواد بره، رباب و خانوم بزرگ و كل خدمه تو حياط جمع بودن.. از پنجره ديدم كه ارباب همش اينور و اونور نگاه ميكنه و دنبال من ميگرده،اولش نميخواستم برم بيرون ميترسيدم گريه كنم و سوتي بدم اما دلم طاقت نياورد و رفتم..وقتي منو ديد اخماش باز شدن..رفتم جلو گفتم ببخشيد دير امدم اقاجان متوجه نشدم كه دارين ميرين،سرتون سلامت به سلامتي برگردين.من كنار رباب وايساده بودم..ارباب اومد جلو و گفت مراقب خانوم باش،گفتم چشم اقا خيالتون راحت.بعدم رو كرد به همه و گفت مراقب خودتون و عمارت باشين..نكنه برگردم خانوم بزرگ ازتون شاكي باشه هااا... دست خانوم بزرگ و ربابو بوسيد ، سوار ماشين شد رفت و قلب منم با خودش برد،كاش ميتونستم باهاش برم، كاش رعيت بود و مجبور نميشد بخاطر كاراش اينهمه از من دور بشه... هنوز نرفته دلم براش پر ميكشيد.. اونروز غروب اماده شدمو رفتم خونمون..خانوم جانمو كه ديدم خودمو پرت كردم بغلشو بغضِ دلتنگيمو با گريه خالي كردم.. وقتي كنارشون بودم حالم بهتر بود اما دو روز عين برق و باد گذشت و...

روزي كه برگشتم عمارت خانوم بزرگ خيلي باهام بد برخورد كرد و از اون به بعد باهام بد شده بود..يه عالمه كاراي سنگين بهم ميداد..يه روز داشتم طويله رو تميز ميكردم كارم كه تموم شد اومدم داخل حياط ديدم كه رشيد از اتاق خانوم بزرگ اومد بيرون 

،فوري خودشو رسوند به من و گفت چطوري عروس خانوووم؟؟ يك لحظه احساس كردم خون تو رگم جريان نداره،باورم نميشد كه بالاخره زهرِ خودشو ريخت.. زودي رفتم تو مطبخ كه خانوم بزرگ منو تو حياط نبينه و صدام نكنه..غافل از اينكه خانوم بزرگ ادم فرستاده دنبالم...با استرس زياد رفتم سمت اتاقش،در زدم و وارد شدم..گفتم سلام خانوم جان با من امري داشتين؟ گفت رشيد اومده گفته تورو ميخواد،حتما خبر داري كه نميتوني با كسي بيرون از عمارت ازدواج كني،پس رشيد گزينه ي خوبيه.به خانوادت خبر ميديم،عاقدم خبر ميكنيم براي فردا غروب بيان عمارت. برو تنتو بشور،به ثريا هم بگو لباس عروس دخترشو بده تنت كني.گفتم خانوم جان توروخدا رحم كنيد بخدا من رشيد دوست ندارم..به اربابم گفتم،ايشونم گفتن من و رشيد بهم نميايم..گفت خوشم باشه حالا كارت به جايي رسيده كه پيش ارباب راجع به ازدواجت نظر ميدي؟ نكنه منتظري شاهزاده با اسب سفيد بياد دنبالت؟ تو رعيت زاده اي دختر، بهتر از رشيد كسي براي تو نيست، انقدم رو حرف من حرف نزن،برو كارايي كه گفتمو انجام بده... اشكم دراومد، گفتم خانوم جان توروخدا به من رحم كنيد،بخدا رشيد به درد من نميخوره، زار زدم،التماس كردم، به پاهاش افتادم اما اعتنا نكرد،اخرم گفت گمشو بيرون اتاقم بوي گند پِهِن گرفت..زودي رفتم تو اتاقمو تا شب فقط زار زدمو گريه كردم.نه تنمو شستم نه از ثريا لباس گرفتم...عطيه و ثريا كه وارد شدنو منو ديدن ترسيدن، ثريا گفت چته دخترجان؟ قضيه رو براشون تعريف كردم، اونا هم برام اشك ريختن..عطيه گفت پس بالاخره اين پسره مارموز كار خودشو كرد..به ثريا گفتم ثوري خانوم جان تورو خدا كمكم كنيد،منو فراري بدين، بخدا من نميخوام زن رشيد بشم..گفت وقتي خانوم بزرگ حرفي بزنه كسي نبايد مخالفت كنه،از فكر فرار بيا بيرون كه اگه گير بيفتي خدا هم نميتونه كمكت كنه،حتما خانوم بزرگ تنبيه بدي برات در نظر ميگيره،الان اروم باش بگير بخواب فردا رشيدو ميارم تو اتاق باهاش حرف ميزنيم، نگران نباش من سعي ميكنم قانعش كنم...دستشو بوسيدمو گفت تو اين لطفو در حقم بكن منم تا اخر عمرم كنيزيتو ميكنم،بخدا هر كاري بگي برات انجام ميدم..عطيه گفت بسه دختر هنوز كه اتفاقي نيفتاده انقد زار ميزني، به اميد خدا فردا ثريا باهاش حرف ميزنه و حل ميشه....

اون شب من از استرس زياد تب كردم و تا صبح تو تب سوختم،ثريا و عطيه هم مراقبم بودن،بالاخره دم دماي صبح حالم بهتر شد و خوابم برد..صبح با صداي داد و بيداد خانوم بزرگ بيدار شدم كه ميگفت اين دختره ي گوربه گوري چشم سفيد هنوز خوابه؟ گلااااااب مگه نگفتم اون تن لشتو بشور ،ثرياااااا لباس دخترتو بيار ببينم..خلاصه كه عمارتو گذاشته بود رو سرش..زودي بلندشدم رفتم بيرون بهش سلام كردم گفتم چشم خانوم جان الان همه ي كارارو انجام ميدم...يكم ديگه غر زد و رفت تو اتاقش..ثريا زودي اومد پيشمو گفت اصلا نگران نباش الان ميرم با رشيد حرف ميزنم،اگه قبول نكرد ظهر كه خانوم بزرگ خوابيد يجوري رشيد دست به سر ميكنيم و تورو فراري ميدم، وسيله هاتو جمع كن كه همه چي اماده باشه...گفتم اخه من كجا برم؟ جايي رو بلد نيستم.اقاجان و خانوم جانم چي ميشن؟ گفت حالا فعلا بذار برم با اين مرتيكه صحبت كنم شايد با سكه و پول راضي بشه...ثريا رفت و من دست به دامن خدا و ائمه شدم،دعا ميكردم كه معجزه بشه ارباب برگرده و منو از دست رشيد و خانوم بزرگ نجات بده،دعا ميكردم رشيد با پول راضي بشه و كوتاه بياد،دعا ميكردم خدا خودش يه راهي بهم نشون بده...ثريا كه اومد از چهرش فهميدم نتوست رشيدو راضي كنه. بهش گفتم قبول نكرد؟ گفت گلاب جان اين رشيد خيلي عاشقه،با وعده ي كلي پول و سكه و طلا هم راضي نشد...فعلا بيا برو تنتو بشور تا دوباره صداي خانوم بزرگ درنيومد،وقتي خوابيد فراريت ميدم..گفتم ثوري خانم جان من برم تو شهر چيكار كنم اخه؟كجا برم؟گفت پسرخاله ي شوهرِ خدابيامرزم تو شهر خونه داره،به هركي بگي جعفرقصاب كيه ميشناسه.ادرسشو بهت ميدم راحت پيدا ميكني،ادماي خوبي هستن،دو روز اونجا بمون تا من به پدر و مادرت خبر بدم بيان دنبالت...رفتم تنمو شستم،وقتي داشتم برميگشتم تو اتاقم رشيد اومد جلو و گفت به به بوي خوشِ گلاب مياد،عروس خانوم زودي حاضر شو كه امشب ديگه مال خودمي.. 
...
کروسان شکلاتی
Mahnaz
۱۸

کروسان شکلاتی

۱۱ خرداد ۹۹
گلاب ۹
يه تف انداختم جلوي پاش و رفتم تو اتاقم،گوله گوله اشك ميريختم، دلم براي ارباب تنگ شده بود، هزار بار خودمو لعنت كردم كه چرا باهاش نرفتم..همه وسايلمو تو يه روسري بستمو منتظر موندم تا ثريا بياد خبرم كنه..عطيه برام غذا اورد اما از گلوم پايين نرفت..يكي دوساعت كه گذشت ثريا اومد و گفت گلاب جان بجنب دخترجان،خانوم بزرگ خوابيد، گفتم رشيد كجاست؟گفت هيچي ديدم تو حياط نشسته تا غروب بشه و عاقد بياد بهش گفتم مگه تو قرار نيست داماد بشي؟پاشو برو اسماعيل(يكي از خدمه) موهاتو اصلاح كنه و حمام كن يكم تميز بشي،به زور قبول كرد...

ثريا يكم نون شيريني و گردو بهم داد،يكم پولم گذاشت كف دستم كه همه رو گذاشتم لاي لباسام..عطيه هم اومد تو اتاق،هر سه تا چشمامون اشكي بودن،به سختي از بغلِ هم جدا شديم. به ثريا گفتم زودتر يكيو بفرست به خانوادم خبر بدن.گفت باشه برو گلاب جان الان خانوم بزرگ بيدار ميشه...خلاصه با كلي اشك و دلتنگي ازشون جدا شدم و راه افتادم سمتِ جاده.روي صورتمو پوشوندم كه كسي منو نشناسه،يكم كه از عمارت دور شدم ديدم يه اسب كه گاري بهش وصله داره ميره سمت جاده.يكم كه جلوتر اومد ديدم اشناست..علي بود پسر عباس نجار ..براش دست تكون دادم،وايساد،گفتم ميري سمت جاده؟ گفت اره،گفتم ميشه من رو گاري بشينم تا جاده باهات بيام؟ گفت تو كي هستي؟(صورتم پوشيده بود) گفتم يه زهگذر.گفت باشه اما من فقط تا جاده ميرمااا،گفتم اشكالي نداره منم تا همونجا ميخوام برم.نشستم رو گاري و راه افتاد،تا جاده راه زياد بود،گرسنه م شده بود از صبح هيچي نخورده بودم، يكم نون شيريني دراوردمو همونجوري كه نون ميخوردم به سرنوشتم فكر ميكردم،به اينكه الان تو عمارت چه خبره،خانوم بزرگ و رشيد در چه حالن؟ارباب كجاست؟كاش هيچوقت سواد نداشتمو كارم به عمارت نميكشيد..كم كم چشمام سنگين شدن و خوابم برد،همون پشت روي گاري خوابيدم اما يهو با صداي فرياد بيدار شدم.چشم باز كردم ديدم اكبر با دوتا ديگه از ادماي عمارت مارو پيدا كردن...از ترس داشتم سكته ميكردم، اكبر اومد جلو و گفت اين چه كاري بود كردي اخه دخترجان؟با دستاي خودت گورتو كندي!هرچي بهش التماس كردم بذاره برم قبول نكرد و گفت خانوم بزرگ گفته اگه تورو پيدا نكنم منو از عمارت ميندازه بيرون..من و علي رو بردن عمارت..همه تو حياط منتظر ما بودن..از چشماي خانوم بزرگ خون ميچكيد بس كه عصبي بود.تا منو ديد اومد جلو محكم زد زير گوشم بعدش موهامو كشيد و گفت حالا ديگه با معشوقت نقشه فرار ميريزي؟ از فرمان من سرپيچي ميكني؟ اكبر فلكو اماده كن...گفتم خانوم جان بخدا اين پسره معشوقه ي من نيست.هرچقدر منو علي التماسشون كرديم گريه كرديم كه داريد اشتباه ميكنيد ما با هم رابطه نداريم به حرفمون گوش ندادن.. رشيد اومد جلوي پام يه تف انداخت و گفت حيفه من كه ميخواستم با توي خراب ازدواج كنم.اونروز التماساي من و علي فايده نداشت،خانوم بزرگ به بدترين وضع مارو فلك كرد و انداخت توي طويله و به اكبر گفت فردا صبح عاقد بيار اين دوتا رو(من و علي) رو عقد كنه بعدم از عمارت پرتشون كن بيرون،نميخوام اين لكه ي ننگ تو عمارت بمونه...

اون شب تا صبح علي منو نفرين كرد و فحش داد..ميگفت من و دخترخالم نشون كرده ي هم بوديم،حالا به خاطر كاراي تو منم تو دردسر افتادم،خدا لعنتت كنه...من جز شرمندگي و اشك چيزي نداشتم كه بگم.اون شب فكر كنم كلا يك ساعت خوابيدم..صبح اكبر اومد در طويله رو باز كرد و گفت بياين بيرون...خواستم بلند شم اما انقدر تمام بدنم درد ميكرد نميتونستم،ثريا و عطيه اومدن كمكم كردن..وقتي رفتيم تو حياط خانواده ي منو علي هم بودن،پدرومادر علي يكسره با گريه منو نفرين ميكردن...پدر و مادر خودمم فقط اشك ميريختن...خانوم بزرگ گفت بگيد عاقد بياد...ربابم كنار خانوم بزرگ وايساده بود و با تنفر بهم نگاه ميكرد..انگار همه باورشون شده بود من و علي باهم رابطه داريم.هرچي علي و خانوادش التماس كردن فايده نداشت..منو علي رو روي زمين كنار هم نشوندن،تو حياط فقط صداي گريه هاي من و علي و خانواده هامون شنيده ميشد..عاقد شروع كرد به خوندن و وقتي از من اجازه گرفت ،من با صداي بلند گفتم نه نه نننننننهههههه...همه تعجب كردن،سكوت شد، خانوم بزرگو چاقو ميزدي خونش درنميومد...رباب گفت اي چشم سفيدِ نمك نشناس،حالا كه خانوم بزرگ داره لطف ميكنه بهت،تو ناز ميكني؟نميدونم اون همه جرات از كجا اوردم،رو كردم به خانوم بزرگ و گفتم:خانوم جان من علي رو دوست ندارم،اين بدبخت خودش با دخترخالش نشون كرده ست، من فقط بخاطر اينكه زن رشيد نشم ميخواستم فرار كنم،تو راه ديدم كه علي داره ميره سمت جاده ازش خواستم منم تا يه جايي ببره..يعني هرزني سوار گاري هر مردي بشه باهاش رابطه داره؟ خانوم جان شما كه اول و اخرش منو از عمارت ميندازين بيرون پس چه فرقي داره براتون كه من زن كي ميشم اخه؟ بذاريد علي و خانوادش برن بعدشم منو پرت كنيد بيرون،ولي به خداوندي خدا اگه عاقد به زور منو به علي محرم كنه تا شب نشده خودمو خلاص ميكنم،اونوقت براي شما بد ميشه، من هيچكار بدي نكردم،بخدا من با علي رابطه ندارم..يهو دخترخاله ي علي كه خبر بهش رسيد با گريه وارد عمارت شد.بنده خدا از هولش حتي كفش هم نپوشيده بود..تا رسيد،رو كرد به علي و گفت علي جان چي شده؟ بگو كه دروغه،بخدا اگه واقعيت باشه من دق ميكنم...دلم به حالش سوخت، باعث و باني حال بدشون من بودم بايد خودمم درستش ميكردم..گفتم ببينيد خانوم جان اينم نامزد علي...به جانِ اقاجانم كه ميخوام دنياش نباشه من دارم به شما راستشو ميگم..شمارو به خدا خانوم جان اجازه بدين علي بره، بخدا باور كنيد بيگناهه....

خانوم بزرگ ظاهرا اروم شده بود اما انقد مغرور بود كه به روي خودش نياورد...خلاصه خانواده علي رو فرستاد رفتن،پدر و مادر منم فرستاد خونشون،بدبختا با اشك و اه رفتن..بعدم منو انداخت توي طويله و گفت همينجا بمون تا ارباب بياد تكليفتو روشن كنه،حالا ديگه كارت به جايي رسيده كه رو حرف من حرف ميزني،ارررره؟؟؟؟بدبختِ بيچاره يه كاري كردي كه ديگه همين رشيدم تورو نميگيره..بعدم رو كرد به بقيه خدمه و گفت:خوب گوشاتونو باز كنيد ببينيد چي ميگم،هر كسي به اين حروم لقمه غذا بده با من طرفه..حتي يه لقمه نون هم براش حرومه.فقط صبح و شب يه ليوان اب بذاريد جلوش كه تلف نشه تا ارباب بياد خودش به حساب اين سليته برسه،حالا هم بريد سركارتون..اون شب كسي خبري از من نگرفت..طويله تاريك و ترسناك بود..اون شبي كه علي كنارم بود نترسيدم اما حالا تنها بودم...فقط دعا دعا ميكردم ارباب زود برگرده و منو نجات بده..خوشحال بودم كه علي بخاطر من اسير نشد...اون شب با حال بد و كلي ترس خوابيدم،صبح با صداي اكبر بيدار شدم كه يه ليوان اب گذاشت جلوي پامو رفت..يكي دوساعت كه گذشت ثريا به بهانه ي دوشيدن شير اومد توي طويله..از زير چادرش كه به كمرش بسته بود،يه پارچه دراورد كه توش نون و گردو و خرما بود...گفت گلاب جان اينو بذار زير دامنت هروقت گرسنت شد بخور فقط مراقب باش كسي نبينه و نفهمه،فعلا تا شب با اينا سر كن، فردا هم به يه بهانه ميام و برات خوراكي ميارم..ازش تشكر كردم، بهش گفتم ثوري خانوم جان تو كه مادري رو در حق من كامل كردي تورو بخدا قسم يكي رو بفرست خونمون به اقاجان و خانوم جانم بگه من حالم خوبه،بخدا از ناراحتي و بيخبري دق ميكنن.گفت باشه گلاب جان نگران نباش..دستشو بوسيدمو گفتم نميدوني ارباب كي مياد...
...
حلوا رولی
Mahnaz
۵۹

حلوا رولی

۹ خرداد ۹۹
گلاب ۷

ارباب حرف ميزد و من اشك ميريختم، دلم ميخواست بهش بگم منم عاشقتم،منم ميخوامت اما ميترسيدم اگه از منم مطمئن بشه،ربابو طلاق بده ، اونوقت عذاب وجدان نميداشت زندگي كنم..گفتم اقاجان بخدا اگه اين حرفا به گوش رباب خانوم يا خانوم بزرگ برسه ميدونيد چه بلايي سر من ميارن؟ گفت تو كاريت نباشه من نميذارم كسي بفهمه و واسه تو بد بشه. تو فقط همينجا باش تا ببينم چه ميكنم..الانم برو برام يه چاي بيار كه يه بهونه اي بشه واسه دوباره ديدنت....اون روز غروب دوباره ما رفتيم خونه خاله كه رباب بفهمه شكم دردش از چيه، از شانس خوبم مادرم اونجا بود، كلي با هم حرف زديم، دلم ميخواست اقاجانمم ببينم اما رفته بود شهر..خاله به رباب گفت جفتِت پايينه خانوم جان بخاطر همين درد داري، بايد استراحت كني، تا مجبور نشدي زياد بلند نشو،براي اجابت مزاج مراقب باشين، روم به ديوار خانوم جان براي همخوابي با اربابم رعايت كنيد،بعدم يه چيز گياهي داد و برگشتيم عمارت...روزها و ماهها گذشتن، محبت ارباب به من ادامه داشت،حالا ديگه لباسارو من نميشستم و با خيال راحت ميرفتم خونمون...رباب حالا پنج ماهه بود و از اونجايي كه قبل ازبارداريش به شدت لاغر بود حالا همه فكر ميكردن چاق شده...يه روز كه تو اتاقش بودم حالش بد شد براش دمنوش بردم و بهش گفتم خانوم جان بخدا اين كارتون خطرناكه،حداقل به ارباب بگيد كه اگه خدايي نكرده يه وقت حالتون بد شد طبيب خبر كنن..خانوم جان بخدا اگه زبانم لال چيزيتون بشه ارباب بيشتر عصباني و دلخور ميشناااا... يكم فكر كرد و گفت اره راست ميگي گلاب من بايد بهش بگم.تصميم بر اين شد كه شب به ارباب بگه..اون شب بعد از چندماه دوباره صداي دادوبيداد ارباب و گريه هاي رباب تو عمارت پيچيد.. يهو ديدم ارباب داره صدام ميكنه، يعني از ترس كم مونده بود خودمو خيس كنم. لباسمو پوشيدمو رفتم تو اتاقشون.گفتم جانم ارباب! گفت اخه اين چه نقشه ايه كه شما دوتا كشيدين؟ طبيب گفته اين زن اگه زايمان كنه ميميره،عقلتون كجا رفته؟ بعدم رو كرد به رباب و گفت مگه نگفتم بچه نميخوام چرا اينكارو ميكني؟ يهو نميدونم اين جراتو از كجا اوردم كه گفتم ببخشيد اقا اما مرگ و زندگي دست خداست، خاله ي من خانوم جانو معاينه كردن گفتن وضعيتشون خيلي خوبه، فقط كار سنگين نبايد انجام بدن..گفت يعني خاله ي تو كه يه ماماي محليه از طبيب داخل شهر بيشتر ميدونه؟گفتم نميدونم ولي من به حرفاي خاله اعتماد دارم. گفت خيلي خوب باشه پس تمام مسئوليت زايمان اين بچه با شما دوتا. گفتم اقاجان شما فقط براي خانوم دعا كنيد بقيشو بسپاريد دست خدا....

اون شب ارباب تو اتاق كارش خوابيد و منم موندم كنار رباب..خيلي گريه كرده بود دلم نيومد تنهاش بذارم...فردا تو عمارت همه جريان بارداري ربابو فهميدن، خانوم بزرگ خيلي خوشحال بود همش ميگفت طبيب مگه خداست؟ عروسم به اميد خدا يه پسر كاكل زري به دنيا مياره.دستور داد غذا درست كنن و تو كل روستا پخش كنن..تو عمارت برو بيايي بود ...هركي مشغول يه كاري بود،منم دمنوش رباب دادم ،يكم كمرشو پاهاشو ماساژ دادمو از اتاق اومدم بيرون كه اربابو دم در اتاقش ديدم، يه لبخند كوچولو بهم زد.يهو يكي از خدمه از كنار من رد شد. ارباب گفت دختر برو يه پارچه بردار بيا اتاقمو تميز كن..گفتم چشم ارباب..رفتم پارچه برداشتم يكم اب روش پاشيدم..وارد اتاق شدم درو كه بستم يهو ارباب اومد جلو و بغلم كرد.. قلبم تند ميزد، هم خوشحال بودم كه تو اغوش عشقم هستم هم ترس و اضطراب داشتم كسي وارد اتاق بشه. گفتم اقاجان بخدا الان يكي مياد داخل اتاق ابرومون ميره..منو از خودش جدا كرد و گفت گلاب من ديگه طاقت ندارم دلم ميخواد مال خودم باشي، اره قرار بود فقط تو عمارت بموني تا من اروم باشم اما ديگه نميتونم تحمل كنم. دلم ميخواد وقتي خسته ام تو كنارم بشيني سرمو بذارم رو پاهاتو بخوابم، دلم ميخواد بدون ترس و استرس باهات حرف بزنم، دستاتو بگيرم، عطرتو بو بكشم، چشماتو ببوسم..گفتم اقاجان بخدا اخر برامون دردسر درست ميشه، الان كه خداروشكر رباب خانوم باردار شدن ديگه چيزي تو زندگيتون كم نيست.. گفت عشق اين حرفا حاليش نميشه، من فكر ميكردم عاشق ربابم اما از وقتي تورو ديدم تازه فهميدم عاشقي يعني چي! گلاب بيا ببرمت شهر بهم محرم بشيم خانوادتم ميارم كنارت باشن،كسي هم اينجا چيزي نميفهمه..گفتم اقا بخدا من ميترسم، گفت من اربابم كسي جرات نداره به من حرف بزنه تو فقط بسپار به من.. گفتم باشه اما من شرط دارم..خنديد و گفت نيم وجبي واسه ارباب شرط ميذاري بگو ببينم شرطت چيه؟ گفتم اجازه بديد خانوم جان به سلامتي زايمان كنن بعد اگه خواستين بهم محرم بشيم..(با خودم ميگفتم اگه رباب يه پسر براي ارباب بياره ديگه سرشون به بچشون گرم ميشه و ارباب منو فراموش ميكنه)يكم فكر كرد و گفت باشه قبوله،پيشونيمو بوسيد و گفت برو به كارت برس.. رفتم تو اتاقم لباسم بوي عطرشو ميداد، كاش ميشد تا ابد تو اغوشش بمونم.. يكماهي گذشت و از اين ديدارها و بوسه هاي يواشكي، تا اينكه يه روز كه تو اتاقش و كنارش بودم بهم گفت يك هفته اي ميخوام برم تهران كار دارم مراقب خودت باش...
روزي كه قرار بود ارباب بره، يه چاي ريختم براش بردم تو اتاقش اما از شانس بدم رباب كنارش بود...خودش كه فهميد واسه خدافظي رفته بودم بهم گفت بعد از ناهار بيا يكم حساب كتاب هست قبل از رفتن بايد انجام بدم.. رباب گفت مگه احسان نمياد؟ ارباب گفت نه ديگه احسان داره كاراي تو شهر انجام ميده،دوباره رو كرد به من و گفت بعده ناهار برو اتاق كارم تا بيام..گفتم چشم ارباب..رفتم تو اتاقم موهامو شونه كردم،لباسمو عوض كردم و عطر زدم..بعدم تو مطبخ غذامو خوردم و رفتم تو اتاق كار..يه ربعي نشستم تا ارباب اومد،تا وارد شد بغلم كرد گفت قربون اون چشما كه واسه خدافطي اومده بودن.گفتم اقا نكنه خانوم جان يهو بيان اينجا..گفت خيالت راحت،خانوم بزرگ و رباب هردو خوابن، بيا اينجا بشين كنارم اين برگه هارو بذار جلوت كه اگه كسي وارد شد شك نكنه...انقدم به من نگو اقا و ارباب..تو خلوتمون منو ابراهيم صدام كن..گفتم نميتونم عادت كردم،گفت از اين به بعدم عادت كن بگي ابراهيم،گفتم چشم...خيلي احساساتي بود،بر خلاف ظاهر جدي و باسياستش قلبش عين يه بچه با احساس بود، يه جوري برام حرف ميزد كه دلم ميخواست ساعتها نگاهش كنمو برام حرف بزنه...بهم گفت گلاب بخدا اگه قبول كني همين امروز ميبرمت شهر بهم محرم بشيم بعدشم با خودم ميبرمت تهران..گفتم شرطمون كه يادتون نرفته.. سري تكون داد و گفت حيف كه عاشقتم و نميخوام اذيتت كنم وگرنه ميدوني كه من هركاري كه بخوام ميتونم انجام بدم..نيم ساعتي كنارش نشستم..گفت گلاب تو اصلا هيچ حسي به من داري؟سرمو انداختم پايين، گفت قربون اون شرم و خجالتت گلابم..وقتي اسممو اونجوري ميگفت قند تو دلم اب ميشد...گفتم من همونروزي كه كنار رودخونه ديدمتون بهتون دلبستم..خوشحال شد گفت پس تو هم منو دوست داري!گفتم حتي بيشتر از جونم...دوتا دستمو با دستاش گرفت و گفت يه كاري ميكنم اب تو دلت تكون نخوره تو فقط كنارم باش..يكم ديگه حرف زديم و بلند شدم برم گفت گلاب...گفتم جانم..گفت دارم ميرمااا نميخواي بغلم كني؟ديگه طاقت نياوردم خودمو پرت كردم تو بغلش و زار زار گريه كردم..صدام انقد بلند بود كه خانوم بزرگ شنيد و اومد تو اتاق...قبل از اينكه وارد بشه اربابو صدا كرد و منم فوري رفتم يه كنار وايسادم...گفت چه خبره؟ ارباب گفت چيزي نيست ميخواد بره خانوادشو ببينه دلش تنگ شده ....
...
نان خرمایی
Mahnaz
۶۳

نان خرمایی

۸ خرداد ۹۹
گلاب ۶
گفتم اقا جان بخدا امده بودم لباس بشورم بعدم اشاره كردم به تشت لباسا و گفتم ايناهاش ببينيد. فقط نگاهم ميكرد جدي و با سياست، فهميدم كه از جوابم راضي نشد و منتظره تا واقعيتو بهش بگم.با كلي ترس و دلهره سرمو انداختم پايينو گفتم به من رحم كنيد اقاجان امده بودم خانوادمو ببينم، منو ببخشيد بخدا ديگه تكرار نميشه، ديگه بدون اجازه شما اب نميخورم.( اون زمان اگه كسي اربابو ميپيچوند و بدون اجازه ميرفت ديدنه خانوادش، تنبيه بدي براش درنظر ميگرفتن)سرمو اوردم بالا نگاهش كنم اخه حرف نميزد،يهو يه دونه زد زير گوشم كه پرت شدم روي زمين.از شدت ضربه صورتم انگار لمس و داغ شده بود،پهلومم درد گرفته بود.. چند ثانيه تو همون وضعيت بودم كه يهو ارباب اومد جلو سرمو گرفت تو دستاش ،گفت منو ببخش گلاب بعدم پشت سر هم دست ميكشيد رو صورتم.منكه از اين رفتارش تعجب كرده بودم دردمو فراموش كردم،منو كشوند سمت درخت و گفت: گلاب به خدا نفهميدم چي شد كه زدمت، لطفا منو ببخش، گفتم اقاجان شما اربابي اين حرفا چيه؟ شما منو عفو كنيد كه بي اجازه رفتم خونمون.داشتم همينجوري حرف ميزدم كه يهو چشمامو بوسيد بعدم فوري بلند شد و خيلي كلافه گفت پاشو برو عمارت، منكه همونجوري خشكم زده بود اصلا نميتونستم تكون بخورم، اومد از زيربغلم گرفت بلندم كرد،گفت گلاب خوب گوش كن ببين چي ميگم، امروز هيچ اتفاقي نيفتاده، نه تو منو ديدي نه من تورو.حالا هم برو تا كار دست خودمو تو ندادم برو دختر...بدون هيچ حرفي تشت لباسارو گرفتمو راه افتادم.هنوز چندقدم نرفته بودم كه دوباره صدام كرد،همونجا ايستادم اومد جلو دست كشيد رو صورتم گفت خواهش ميكنم منو ببخش، از اين به بعدم خواستي خانوادتو ببيني به خودم بگو..احتياجي نيست تشت به اين سنگيني رو بهانه كني.. حالا برو...رفتم عمارت اما حرفي به كسي نزدم حتي ثريا..حالا من هم دو تا راز از ارباب و رباب تو سينه داشتم. خستگي رو بهونه كردمو رفتم تو اتاق. همش به خودم ميگفتم يعني اربابم عاشق من شده؟ نه اون عاشقِ ربابِ ، منو ميخواد چيكار؟ خب به هرحال من دختر جوونم صورتم قشنگه،حتما يهو وسوسه شد...اونروز تا غروب واسه خودم تجزيه و تحليل ميكردم و اخر به اين نتيجه رسيدم كه ارباب هيچوقت عاشق رعيت نميشه و اونلحظه فقط وسوسه شده بود. اما حالا بعد از اون بوسه چجوري بايد تو چشم ارباب نگاه ميكردم؟يه ترسي افتاده بود به جونم. دلم ميخواست به ثريا بگم اما ميترسيدم، تصميم گرفتم كلا اون ماجرا رو فراموش كنم

فردا غروب ارباب و داماداش برگشتن، من اصلا خودمو بهش نشون ندادم اما دلم پرميكشيد واسه ديدنش.طيبه و طاهره بعد از دو سه روز با شوهراشون برگشتن شهر و دوباره تو عمارت همه چي به روال عادي برگشت...يه روز احسان(حسابدار ارباب) اومده بود عمارت و تو اتاق كار منتظر بود تا ارباب از سركشي زمينا برگرده. ثريا يه سيني شربت و خرما و شيريني داد براش ببرم. رفتم در زدم وارد اتاق شدم اما كسي نبود،سيني رو گذاشتم روي ميز و خواستم برم بيرون، وقتي درو باز كردم محكم رفتم تو سينه ي احسان..فوري خودمو كنار كشيدم گفتم ببخشيد براتون شربت اوردم، گفت تو كي هستي؟گفتم گلاب هستم.گفت تو چقدر خوشگلي دختر، چشمات چقدر نازن، تو واقعا اينجا كار ميكني؟ ادم فكر ميكنه تو اربابزاده اي انقد كه زيبايي...خودشم فوق العاده پسر خوشگل و جذابي بود اما من فقط عاشق ارباب بودمو به نظرم از اون زيباتر وجود نداشت.تمام مدت كه داشت ازم تعريف ميكرد سرم پايين. يهو از پشت سرش ارباب با صداي بلند و عصبي گفت خوش امدي احسان...وااااي من ديگه داشتم سكته ميكرد، سريع به ارباب سلام كردمو از اونجا دوييدم سمت اتاقم...ناخوداگاه اشكم ريخت اگه ارباب حرفاي احسانو شنيده بود چي؟ نكنه فكر كنه منو احسان با هم در ارتباطيم.واااي اگه منو تنبيه كنه چي؟ خدايا يعني الان دارن چيكار ميكنن؟تصميم گرفتم وقتي احسان رفت برم پيش ارباب و همه چي رو براش توضيح بدم...داشتم با خودم حرف ميزدم كه عطيه وارد شد،گفت كجايي تو گلاب جان؟ اين رباب خانوم كارت داره...گفتم باشه الان ميام.. از اتاق كه رفتم بيرون رشيدو ديدم.. اي خدا امروز گرفتاري من تمومي نداره، اين از كجا پيداش شد! خنديد از همون خنده هاي چندشش،گفت به به گلاب جان چطوري؟اصلا جوابشو ندادم راهمو كج كردم برم كه گفت همين زوديا ميخوام با خانوم بزرگ صحبت كنم تورو برام بگيره... سر جام ميخكوب شدم...ادامه داد: ميدوني كه خانوم بزرگ ديگه نگاه نميكنه تو به من مياي يا نه،حتما زودي بساط عقد برپا ميكنه...ته دلم خالي شد..گفتم من جنازمم به عقد تو در نمياد...نذاشتم ديگه چيزي بگه دوييدم سمت اتاق رباب.در زدم وارد شدم گفتم سلام خانوم جان با من كاري داشتين؟ گفت شكمم درد ميكنه،اماده باش غروب بريم پيش خاله ت..گفتم چشم خانوم جان...گفت اگه كسي پرسيد بگو ميريم امامزاده،الانم برو از اون دمنوش يكي ديگه برام درست كن كه خيلي حالت تهوع دارم... از در اتاق كه اومدم بيرون ارباب و احسانو ديدم...

از در اومدم بيرون ارباب و احسانو ديدم، احسان يه جوري كه ارباب متوجه نشه يه چشمك بهم زد و رفت..منم از جلوي ارباب داشتم رد ميشدم كه اروم بهم گفت بيا تو اتاقم كارت دارم..گفتم خانوم جان دمنوش ميخوان..گفت برو براش ببر بيا تو اتاقم ..زودي رفتم تو مطبخ دمنوش اماده كردم دادم به رباب..بعدم رفتم تو اتاقم يه دستي به موهام كشيدم،يكم عطر گلاب به لباسم زدم، دوتا نيشگونم از لپم گرفتم كه سرخ بشه بعدم رفتم پيش ارباب..وارد كه شدم همونجا كنار در ايستادم..گفت بيا جلوتر..دست و پام ميلرزيدن،رفتم جلو سرم پايين بود.گفت به من نگاه كن، نگاهش كردم، گفت لااله الاالله من با تو چيكار كنم دختر؟گفتم اقاجان كار اشتباهي كردم؟گفت گلاب يه چيزي بهت ميگم كه اگه نگم اين دل صاحب مرده ي من طاقت نمياره ولي تو نشنيده بگير..از استرس روي پيشونيم عرق سرد نشسته بود.گفتم بفرماييد اقاجان،چشم من كر و كور و لال ميشم. گفت چشمات منو جادو كردن، خاطرخواهت شدم، نميتونم از اين چشما بگذرم... يك لحظه از استرس زياد تعادلمو از دست دادم زانوهام شل شدن خوردم زمين،فوري بلند شد اومد زيربغلمو گرفت بلندم كرد،وقتي وايسادم صورتش خيلي بهم نزديك بود، يه لحظه ديدم كه چشماشو بسته و داره منو بو ميكشه...از ترس اينكه خانوم بزرگ يا رباب بيان داخل گفتم بااجازتون من برم اقاجان الان يكي مياد خوبيت نداره من اينجا باشم...رفت نشست بدون مقدمه گفت زمانيكه ربابو ديدم و عاشقش شدم حتي دختراي شهر هم به چشمم نميومدن، سه ساله ازدواج كرديم و اولاد نداريم اما من انقدر عاشقش بودم كه اصلا برام مهم نبود كه نميتونه برام بچه بياره، مادرم همش زير گوشم ميخوند كه زن بگير اما من زيربار نرفتم... نميدونم چرا وقتي تورو ديدم نتونستم با قلبم مبارزه كنم، همون روز اول كه همراه خانوادت اومدي عمارت به دلم نشستي، سعي كردم احساسمو سركوب كنم اما نشد، تو با دل من چه كردي دختر؟ كنار رودخونه نتونستم خودمو كنترل كنم كه نبوسمت...گلاب من ربابو دوست دارم نميخوام عذابش بدمو سرش هوو بيارم اما تو هم بهم قول بده ازدواج نكني،همينجا تو عمارت نفس بكشي واسه من كافيه.فقط باش، به اين احسانم زياد نزديك نشو،خوش ندارم ببينم كسي بهت توجه ميكنه.. بهت قول ميدم اجازه بدم هروقت خواستي بري خانوادتو ببيني اما هيچوقت از عمارت نرو، اين چشماتو هيچوقت از من دريغ نكن..تو نميدوني چقدر حالم خوب ميشه وقتي ميبينمت، بمون شايد يه روزي مال من شدي،سهم من شدي...
...
مشاهده موارد بیشتر