سَـــــلویٰ
سَـــــلویٰ
هزاروصدونودمین تولد
سَـــــلویٰ
۵۸
شیخ علی حلاوی، مردی عابد و زاهد بود که همواره منتظر بوده است. آن جناب در مناجات هایش به مولایمان می گفت: «مولا جان، دیگر دوران غیبت تو به سر آمده و هنگامه ظهور فرار رسیده است. یاوران مخلص تو به تعداد برگ درختان و قطره های باران در گوشه و کنار جهان پراکنده اند. اینک بیا و بنگر که در همین شهر کوچک حله یاوران پا به رکاب تو بیش از هزار نفرند. آقا جان، پس چرا ظهور نمی کنی تا دنیا را لبریز از عدل و داد نمایی؟»

شیخ علی حلاوی، عاقبت روزی از رنج فراق سر به بیابان می گذارد و ناله کنان به امام زمان (عج) می گوید: «غیبت تو دیگر ضرورتی ندارد. همه آماده ظهورند. پس چرا نمی ایی؟»

در این هنگام، مردی بیابان گرد را می بیند که از او می پرسد: «جناب شیخ، روی عتاب و خطابت با کیست؟»

او پاسخ می دهد: «روی سخنم با امام زمان(عج) حجت وقت است که با این همه یار و یاور که بیش از هزار نفر آنان در حله زندگی می کنند و با وجود این همه ظلم که عالم را فراگرفته است، ظهور نمی کند.»

مرد می گوید: «ای شیخ، منم صاحب الزمان(عج)! با من این همه عتاب مکن! حقیقت چنین نیست که تو می پنداری. اگر در جهان 313 نفر از یاران مخلص من پا به عرصه گذارند، ظهور می کنم، اما در شهر حله که می پنداری بیش از هزار نفر از یاوران من حاضرند، جز تو و مرد قصاب، احدی در ادعای محبت و معرفت ما صادق نیست. اگر می خواهی حقیقت بر تو آشکار شود، به حله بازگرد و خالص ترین مردانی را که می شناسی، به همراه همان مرد قصاب، در شب جمعه به منزلت دعوت و برای ایشان در حیاط خانه خویش مجلسی آماده کن. پیش از ورود مهمانان، دو بزغاله به بالای بام خانه ات ببر و آن گاه منتظر ورود من باش تا حقیقت را دریابی!»

شیخ علی حلاوی، با شادی و سرور فراوان، بلافاصله به حله باز می گردد و یک راست به خانه مرد قصاب می رود و ماجرای تشرفش را می گوید. این دو نفر، پس از بحث و بررسی فراوان، از میان بیش از هزار نفر که همه از عاشقان و منتظران حقیقی مهدی موعود (عج) بودند، چهل نفر را انتخاب و برای شب جمعه به منزل شیخ دعوت می کنند تا به فیض دیدار مولایشان نایل شوند.


شب موعود فرا رسید و چهل مرد برگزیده پس از وضو و غسل زیارت، در صحن خانه شیخ جمع شدند و ذکر و صلوات فرستادند و دعا برای تعجیل فرج خواندند، چون شب از نیمه گذشت، به یک باره تمام حاضران نوری درخشان دیدند که بر پشت بام خانه شیخ فرود آمد.

قدری نگذشت که صدایی از پشت بام بلند شد. حضرت مرد قصاب را به بالا بام فرا خواند. مرد قصاب بلافاصله به پشت بام رفت و به دیدار مولای خویش نایل گشت. پس از دقایقی امام زمان(عج) به مرد قصاب دستور داد که یکی از آن دو بزغاله روی بام را در نزدیکی ناودان سر ببرد، به گونه ای که خون آن در میان صحن جاری شود.

وقتی آن چهل نفر خون جاری شده از ناودان را دیدند، گمان کردند حضرت سر قصاب را از بدن جدا کرده است. در همان هنگام، حضرت جناب شیخ را فرا خواند. جناب شیخ بلافاصله به سوی بام شتافت و ضمن دیدار مولایش، دریافت خونی که از ناودان سرازیر شده، خون بزغاله بوده است، نه خون قصاب. امام زمان (عج) بار دیگر به مرد قصاب امر فرمود تا بزغاله دوم را در حضور شیخ ذبح کند.

قصاب نیز طبق دستور بزغاله دوم را نزدیک ناودان ذبح کرد. هنگامی که خون بزغاله دوم از ناودان به داخل حیاط خانه سرازیر شد، چهل نفری که در صحن حیاط حاضر بودند، دریافتند که حضرت گردن جناب شیخ علی را زده و قرار است گردن تک تک آن ها را بزند. با این پندار، همه از خانه شیخ بیرون آمدند و به سوی خانه هایشان شتافتند.

در آن حال، امام زمان (عج) به شیخ علی حلاوی گفت: «اینک به صحن خانه برو و به این جماعت بگو تا بالا بیایند و امام زمانشان را زیارت کنند!»

جناب شیخ، غرق شادی و سرور، برای دعوت حاضران پایان آمد، ولی اثری از آن چهل نفر نبود. پس با ناامیدی و شرمندگی نزد امام بازگشت و فرار آن جماعت را به عرض آن حضرت رساند. امام زمان(عج) فرمود: «جناب شیخ، این شهر حله بود که می پنداشتی بیش از هزار نفر از یاوران مخلص ما در آن هستند. چه شد که تنها تو و این مرد قصاب ماندند؟ پس شهرها و سرزمین های دیگر را نیز به همین سان قیاس کن.»

حضرت این جمله را فرمود و ناپدید شد. اینک در خانه جناب شیخ علی حلاوی، بقعه ای موسوم به مقام صاحب الزمان (عج) ساخته شده که روی سر در ورودی آن، زیارت مختصری از امام زمان(عج) نگاشته شده است. مردمان آن سامان، از دور و نزدیک برای دعا و تضرع به بارگاه الهی به سوی این مکان می شتابند.

📚منابع:
➖نهاوندی، شیخ علی اکبر، العبقری الحسان فی احوال مولانا صاحب الزمان علیه السلام،  ج 2، ص 77-78.
➖تاریخ مقام الامام المهدی فی الحله، ص ۶۲
➖کتاب پیام امام زمان، سید جمال الدین حجازی





روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود.
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم
و من آن روز را انتظار می‌کشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم ...

💚💚💚

تولدت مبارک آقای امام زمان
به رسم هر سال خانه ی ما..
...
سوپ گشنیز تبریزی
سَـــــلویٰ
۱۱۹

سوپ گشنیز تبریزی

۲ هفته پیش
نام فامیلشان تحریریان بود و اصالتا اصفهانی بودند ولی ساکن تهران.
شغل پدرش هم فروش لوازم التحریر در بازار بود.
او فرزند چهارم خانواده تحریریان بود و نور چشمی پدر.

همین که دبستان را تمام کرد به حجره پدرش رفت و مشغول کار شد؛
شبانه درس میخواند و روزها کار میکرد. عاشق مکالمه به زبان انگلیسی بود و ول کن هم نبود.

کلاس زبان میرفت و جوری شده بود که مثل بلبل انگلیسی حرف میزد.
از سربازی که آمد، زن گرفت و باز به حجره پدرش برگشت.

فامیلشان را از تحریریان به رفوگران تغییر دادند.
اولین درخشش او زمانی بود که یک محموله مداد از ژاپن به ایران رسید و او کولاک کرد! چون همسرش برای مدادها منگوله های رنگی میساخت و ایده میداد تا فروش بهتر شود و با این کار سودشان چند برابر شده بود!
این بود که علی اکبر به فکر تجارت افتاد. چون خانواده ای مذهبی بودند و به حقشان قانع بودند، پدرش محافظه کار بود و بلند پروازی علی اکبر را که میدید میگفت آخر تو، کار دست من میدهی!

علی اکبر گوشش بدهکار این حرفها نبود. کم کم کارخانه علی اکبر رفوگران و برادران را تاسیس کرد و عکس برگردان و برچسب آیه های قرآن را چاپ زدند و دعای "وان یکاد" و طرح "فالله خیرحافظا و هو ارحم الرحمین" در ایران غوغا کرد.
از ماشین عروس تا ویترین مغازه ها جایی نبود که برچسب ها نباشد!
این شد که سرمایه ای دست و پا کرد.
کم کم به فکر تولید قلم خودنویس افتاد ولی هرچه تلاش کرد موفق نشد.

تا اینکه در يك روز تابستانی، آقايی به نام بهنام، به مغازه شان آمد و لای كاغذی كه در دست داشت، سه عدد قلم بود. علی اکبر شروع به نوشتن کرد و ديد چه چيز خوبی است!
پدرش آمد و علی اکبر گفت آقای بهنام اين قلم ها را آورده.

پدر نگاه كرد و نوشت و گفت علی اكبر اينها چطوری جوهر ميخورند؟
گفتم اينها جوهر نميخورد، "خودكار" است!
اين كلمه "خودكار" را او اولین بار در ایران به کار برد و رویش ماند.

یک روز نماینده همان شرکت خودکار فرانسوی به نام آقای لوک به ایران آمده بود و توی بازار با علی اکبر میگشتند تا بازار را نشانش بدهد.

آقای لوک به علی اکبر گفت اگر نماینده این خودکار بودید چقدر میفروختید؟ علی اکبر گفت سالی ۲ میلیون خودکار!!! این عدد ۴ برابر فروش لوازم التحریر مغازه بود.

فردای آن روز تلگرافی از فرانسه رسید و او "نماینده فروش خودکار بیک" شد!!! قول ۲ میلیون فروش خودکار داده بود ولی ۵ میلیون خودکار فروخت!!

کم کم فکری به ذهنش رسید.
به پدرش گفت بيا برويم كارخانه خودکار بیک را خودمان راه بيندازيم!!
پدرش گفت: باز به كله ات زده يك كار ديگر بكنی؟
جواب داد ما اگر توليد كنيم هم به مملكت خودمان خدمت می كنيم و هم يك عده شاغل می شوند و نان می خورند و با این حرف ها پدرش قبول کرد.

حالا راضی کردن آقای بیک دردسر بود. آقای بیک گفت بشرطی اجازه میدهم که بتوانی خودکاری مثل این خودکار تولید کنی و یک نمونه داد.
رفوگران خودکار را تولید کرد و به فرانسه فرستاد!

خودکار آنقدر خوب بود که تلگراف از فرانسه رسید که شما سريعاً به پاريس بيا.
رفت.
مدیر بیک به او گفت من به تو اجازه ساخت ميدهم، فقط يك شرط دارد.
به من بگو با چه موادی، اين خودکار را توليد كردی؟!
اینطور شد که شروع كردند و موفق شدند به طوری كه در سال دويست ميليون عدد خودکار فروخت و اين عااالی بود.

با کمک پدرش یک قطعه زمین ۱۱ هزار متری در تهران نو خریدند و کارخانه ای بنا کردند و ماشین آلات را از فرانسه به تهران آوردند.
تعداد پرسنل در آغاز کار ۹۶ نفر بود اما کم کم بیشتر و بیشتر شدد.

مداد سوسماری هم آن زمان رو به ورشکستگی بود.
کارخانه زیان ده مدادِ سوسماری را از فرمانفرمایان خریدند و در فروش مداد سوسماری هم رکورد زدند.
بعد در سال ۱۳۷۵ عطر بیک (عطر جوانی) را به خط تولیدشان اضافه کردند و باز رکورد زدند!..
اما آیا الان هم ذائقه ی تحریری ایرانیان ، بیک‌را در اولویت انتخابهایش قرار میدهد؟؟!!!!

گاهی در فراز
گاهی در فرود..
این بازی روزگار ماست..
اما اصالت هیچگاه فراموش نمیشود..

رفوگران این روزها با بیش از ۸۴ سال سن و با وجود بیماری در لواسان به دور از هیاهوی شهر، شعر می نویسد
شاید با همان خودکار بیک


...
کیک یک تخم مرغی
سَـــــلویٰ
۶۴

کیک یک تخم مرغی

۳ هفته پیش
یک موقع من به ذهنم می آمد که چرا دائما می گوییم «بِأَبِي أَنْتَ‏ وَ أُمِّي‏»؟
این چه حرفی است؟! خب از کیسه خودت خرج کن!
چرا میگویی پدرم و مادرم به فدای تو؟! اهل و عیالم به فدای تو؟!

بعد یک آقایی، یک داستانی را نقل کرد و متوجه شدم اصلا مسئله چی است. نقل میکرد که شخصی هر روز زیارت عاشورا میخواند و در زیارتش عرضه می داشت: «بِأَبِي أَنْتَ‏ وَ أُمِّي». یک روز این زیارت را نخواند؛ پدر و مادرش در خواب آمدند و از او گلایه کردند که چرا برای ما دعا نکردی.

این دعاست؛ بهترین دعا برای پدر و مادر این است که فدای امام حسین بشوند. ما اگر فدای امام حسین نشویم فدای دنیا می شویم. اگر کسی با امام حسین همراه نشود، فدای دستگاه شیطان خواهد شد.
آنهایی که خودشان را به امام حسین رساندند بهشتی شدند. جاودانه شدند. این بهترین دعاست. در زیارت جامعه کبیره از معصومین (ع) چنین میخواهیم «بِأَبِی أَنْتُمْ وَ أُمِّی وَ نَفْسِی وَ أَهْلِی وَ مَالِی» یک کاری بکن پدر و مادر من، اهل و عیال من، مالم و همه هستی ام را فدای تو کنم.

🌟جبهه سیدالشهداء تماما نفع است و هیچ ضرری در آن نیست! جبهه دشمن هم تماما ضرر است. مگر اصحاب عاشورا ضرر کردند؟ بله، غنایم طرف دشمن بود؛ به حسب ظاهر فتوحات و پیروزی ها آن طرف بود، ولی واقعا کدام ضرر کردند؟

👈 جبهه حق همیشه همینطور بوده! الان هم سختی و عسر هست، ولی «إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً» خدای متعال در در دل همین سختیها، برای مومنین گشایش می کند. آنهایی که از وسط این سختی رد نمی شوند، برای همیشه در عسر می مانند؛ اما آنهایی که با حضرت راه می روند، از وسط این سختی به یسر میرسند.

برای خودمان وپدران ومادرانمان
بأبی أنت وأمی...



♡••
خبر دهید بھ عالَمـ ڪھ عید،عیدِخُداسٺ
ادب ڪنید ڪھ میلادِ سیـدالشھـــداسٺ..


میلاد عزیز دل زهرا مبارک همتون باشه♥️
...
ترشک لاکچری
سَـــــلویٰ
۴۵

ترشک لاکچری

۴ هفته پیش
در کالجی که تدریس میکردم٬ روزی از من خواسته شد که یکی دو روزی جای معلمی که زبان انگلیسی برای تازه واردان به آمریکا (دانش آموزان بزرگسال از سراسر دنیا در آن کلاس حضور داشتند) را پر کنم. کلاس نیمه پیشرفته و برای بزرگسالان بود٬ تقریبا همه یکدیگر را میشناختند.....دانش آموزان قادر بنوشتن بودند و من هم همان برنامه از پیش تعیین شده را دنبال کردم٬ یعنی «انشا نویسی»!
از دانش آموزانش خواستم که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند.
سپس از آنها خواستم که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .
بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به من تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .
روز شنبه ، من نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشتم ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را هم در زیر اسم آنها نوشتم .
روز دوشنبه ، برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل دادم .
شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .
این زمزمه ها را از کلاس شنیدم " واقعا ؟ "
"من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! "
"من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . "
دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد.

من نیز ندانستم که آیا آنها بعد از کلاس با خانواده هایشان و یا همکلاسان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه؟!
آن تکلیف هدف من معلم موقت را بر آورده کرده بود .دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند. یک سالی گذشت و من از آنها دورافتادم. یکی از دانش آموزان درجنگ کشته شد . و من هم در مراسم خاکسپاری او شرکت کردم .
پسر کشته شده ، جوان خوش قیافه وبرازنده ای به نظر می رسید .کلیسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنار تابوت وی ، مراسم وداع را بجا آوردند . من و سایر معلمان آخرین نفرات در این مراسم تودیع بودیم .
به محض اینکه من در کنار تابوت قرار گرفتم، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود ، به سویم آمد و پرسید : " آیا شما معلم انشای مارک نبودید؟ "
با تکان دادن سر پاسخ دادم : چرا ولی فقط برای ۲ روز!

سرباز ادامه داد : " مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد . "پس از مراسم تدفین ، اکثر همکلاسی های سابقش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدربزرگ و مادر بزرگ مارک نیز که در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با من هستند.
پدر بزرگ مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، به من ( با انگلیسی شکسته - بسته) گفت :"ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد . "او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد .
با یک نگاه آنها را شناختم . آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود .
مادر بزرگ مارک گفت : " از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . "
همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .یکی با کمرویی لبخند زد و گفت : " من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم .
همسر دیگری گفت : " چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . "
دیگری گفت : " من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام . "
دیگری ، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچه هایش نشان داد و گفت :" این همیشه با منه . . . . " . " من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه نداشته باشد.

با شنیدن حرف های شاگردان سابقم (با اینکه ۲ روزی بیشتر با هم نبودیم) گفتم:
سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد.
بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند ، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد...

ممنون محبت همگیتون..
ترشکمونم تو این اوضاع واحوال میشه گفت لاکچری بود☺️
چون
توش آلبالو..سس انار..آلوچه ..تمر هندی..لواشک آلو..لواشک انار..ویکم نمک وشکر داشت
...
کیک شکلاتی محشر
سَـــــلویٰ
۶۹

کیک شکلاتی محشر

۴ هفته پیش
روزی استاد روانشناسی وارد کلاس شد و به دانشجویان گفت:" امروز می خواهیم بازی کنیم! "
سپس از آنان خواست که فردی به صورت داوطلبانه به سمت تخته برود. خانمی داوطلب این کار شد. استاد از او خواست اسامی سی نفر از مهمترین افراد زندگی اش را روی تخته بنویسد. آن خانم اسامی اعضای خانواده، بستگان؟، دوستان، همکلاسی ها و همسایگانش را نوشت. سپس استاد از او خواست نام سه نفری را پاک کند که کمتر از بقیه مهم بودند. زن اسامی همکلاسی ها یش را پاک کرد. سپس استاد دوباره از او خواست نام پنج نفر پاک کند. زن اسامی همسایگانش را پاک کرد. این ادامه داشت تا اینکه فقط اسم چهار نفر بر روی تخته باقی ماند:نام مادر، پدر، همسر و تنها پسرش.

کلاس را سکوتی مطلق فرا گرفته بود چون حالا همه می دانستند این دیگر برای آن خانم صرفاً یک بازی نبود. استاد از وی خواست نام دو نفر دیگر را حذف کند. کار بسیار دشواری برای آن خانم بود. او با بی میلی تمام نام پدر و مادرش را پاک کرد. استاد گفت:"لطفاً یک اسم دیگر را هم حذف کنید. "زن مضطرب و نگران شده بود و با دستانی لرزان و چشمانی اشکبار نام پسرش را پاک کرد. و بعد بغضش ترکید و هق هق گریست ...

استاد از او خواست سرجايش بنشیند و بعد از چند دقیقه از او پرسید:"چرا اسم همسرتان را باقی گذاشتید؟ والدین تان بودند که شما را بزرگ کردند. و شما پسرتان را به دنیا آوردید. شما همیشه می توانید همسر دیگری داشته باشید! "
دوباره کلاس در سکوت مطلق فرو رفت. همه کنجکاو بودند تا پاسخ زن را بشنوند. زن به آرامی و لحنی نجوا مانند پاسخ داد:"روزی والدینم از دنیا خواهند رفت. پسرم هم وقتی بزرگ شود برای کار یا ادامه تحصیل یا هر علت دیگری ترکم خواهد کرد.
پس تنها فردی که واقعاً کل زندگی اش را با من تقسیم می کند، همسرم است! "
همه ی دانشجویان از جای خود بلند شدند و برای آن که زن حقیقت زندگی را با آنان در میان گذاشته بود، برایش کف زدند.



💌



معلم انشا پرسیده بود چه شغلی؟
همه داد زدیم خلبان آقا
و از پرواز نوشتیم
رضا اما عاشق بود
گفت کار می‌کنم آقا
نان می‌برم خانه برای ملیحه
النگو می‌خرم آقا
ملیحه قشنگ می‌خندد

امروز
بعد از سال‌ها
دفتری پیدا کردم
که از پریدن نوشته بود
حالا من نان می‌برم خانه
و فکر می‌کنم
فقط رضا می‌دانست
پرواز واقعا چه شکلی دارد!

امیرمهدی_زمانی


سلام عزیزان همراه..
طبق معمول من ویه جا مانده از قافله ی مناسبتی تقویم
یه کیک ساده..یه دسر ساده ..ویه میز پر از عشق فقط به عشق مرد بزرگ وکوچک خانه امان..

در خانه ،به عشق هم زندگی کنید ولبخند بزنید انشاءالله

کیک شکلاتی محشر با دستور حدیث جان سلطان عکسهای دوست داشتنی ..♥️

ممنون نگاه ومحبت حضور تکتکتون🌱♥️♥️
...
کیک بهار نارنج
سَـــــلویٰ
۵۰

کیک بهار نارنج

۴ هفته پیش
کاروان تجاری ابوطالب، از دروازه شام وارد حجاز شده. شتران بسیار، زنجیر شده برهم با خمره‌های بزرگ مملو از عطر. ابوطالب عطر آورده.
بوی عطر، می‌دود توی پس‌کوچه‌های تنگِ مکه. پنجره‌ خانه‌ها یکی‌یکی باز می‌شود به استشمام. محمد از بدو تولد یتیم شده. ابوطالب کفیل اوست؛ عزیزش می‌دارد. عزیزتر از پسران خود، عقیل و جعفر و طالب. او را  پشت کمر خود، روی شتر نشانده. محمد میگوید «مکه بوی عطر گرفته». ابوطالب سینه‌اش را پر میکند از بوی عطر. «ها؛ عطرهای مرغوبی آورده‌ایم». پسرک لبخند می‌زند که بوی عطرهای شامی فرسخ‌ها همراه‌ماست.
عطر امروز مکه، چیزی ورای عطرهای کاروان است. ابوطالب اصیل‌ترین و گران‌ترین عطر خود را برای همسرش‌ می‌برد. بوی عطرها در هم میپیچد فاطمه میگوید می‌بینی ابوطالب؛: تو کاروان‌سالار عطرهایی، آن‌وقت عطر خانه‌من بر عطور کاروان تو غالب شده.ابوطالب تازه می‌فهمد محمد از چه سخن می‌گفت. می‌بینی ابوطالب!!! این تعبیر رویای نوجوانی من است. که تو همسر بهترین اشراف عرب خواهی شد و از این وصلت عطری فراگیر عالم خواهد شد. عطری خوشبو و معجزه‌وار که قبیله پشت قبیله، شهر پشت شهر، بر جهان غالب شود. رایحه‌ای که غبار وزنگار از قلب‌های شرک‌آلوده‌ی مردم خواهد زدود و لطافت و نور برجای‌ خواهدنهاد. دوست‌داران او، در میان جمع‌های تاریک ، این عطر را از قلب‌های یکدیگر استمشام می‌کنند و به هم وصل می‌شوند؛ هرچند مشام دیگران از بوییدن زیبایی عاجز باشد!
می‌بینی ابوطالب، مکه باید به این عطر عادت کند. عطر علی؛ پسر ابوطالب؛ کاروان‌سالار عطرهای قیمتی حجاز.


میلاد_پر برکت امام‌علی‌علیه‌السلام مبارکتون 🌸
هر چند دیر وخیلی دیر 🥺🥺🥺

بختش بلند هرکه گرفتار حیدر است..🌱
...
مرغ شکم پر بدون فر
سَـــــلویٰ
۹۱
سالها قبل در شهری کار میکردم که از شهر زادگاهم فاصله داشت و هیچ قوم و خویشی در آن نداشتم .
تقریبا بیشتر همکارانم وضعیت من را داشتند .
برای اینکه در روزهای کوتاه پاییز و زمستان که هیچ وسیله سرگرمی نداشتیم حوصله امان سر نرود و تمدد اعصابی بکنیم .قرار گذاشتیم هفته ای یکبار به صرف عصرانه در منزل یک نفر دور هم‌جمع شویم .این برنامه عصرانه یک قانون داشت و آن این بود که یک عصرانه بسیار ساده با یک نوع میوه و چای .
و هر کسی از این قانون پیروی نمی کرد جریمه میشد .جریمه اش این بود که دو نوبت پشت سرهم از حضور در مهمانی محروم میشد .
دور همی ها عالی بود .میگفتیم و می خندیدیم.
آنقدر بهمان خوش می گذشت
که گذشت زمان را احساس نمی کردیم.
تا اینکه روزی رسید که قانون شکسته شد
در خانه یکی از همکاران
کنار سینی چای یک ظرف بزرگ شیرینی تر خود نمایی کرد .البته میزبان گفت که دیشب مهمان داشته و آنها برایش آورده اند .و خودش تهیه نکرده است .اماطعم شیرینی تر بدجوری زیر دندانمان رفت خصوصا اینکه در ظرف زیبا و مخصوصی چیده شده بود .
دور همی بعدی که شد شیرینی بیشتری در یک ظرف زیباتر همراه یک ظرف آجیل در خانه همکار دیگر سرو شد .
قانونی را که خودمان وضع کرده بودیم را شکستیم .
کم کم تعداد خوراکیها در ظرفهای شکیل بیشتر و بیشتر شد .
بعد عصرانه جای خود را به ناهار داد و ناهارهای ساده به تدریج با انواع سالاد و دسر و چندین نوع خورشت و کباب مزین شد .
هر چقدر غذاها متنوع تر شد .رفت و آمدها سخت تر شد هرکس میخواست روی دست نفر قبلی بلند شود و دست پخت و سلیقه اش را به رخ همه بکشد .
و این آغاز شروع چشم و هم‌چشمی ها شد
دیگر به غذا بسنده نکردیم
و رفتیم سراغ وسایل خانه
اما بعد از مدتی
تغییر دکوراسیون هم راضی‌مان نکرد و
شروع کردیم به بزرگتر کردن خانه ها
خانه هایی بزرگ با وسایل لوکس

دور همی های هفتگی جای خودش را به دیدارهای چند ماهه یکبار داده بود .
آنقدر سرگرم‌ بزک کردن خانه هایمان شدیم
که گذر عمر را متوجه نشدیم .
زمانی به خودمان آمدیم
که کمی دیر شده بود
........
این را زمانی فهمیدیم که
خانه هایمان بزرگ و شیک بود اما خالی از مهمان

دیگر روابطمان در حد تماسهای تلفنی و حضور در تلگرام و واتساپ شد .
.........

اما برای از بین بردن این فاصله ها باید فکری میکردیم

یک نفر یک جا میبایست کاری میکرد
بعد با خودم‌گفتم‌
چرا آن یک نفر من نباشم.
پس دست به کار شدم .
یک روز همه را به یک رستوران دعوت کردم
اما یکی کار داشت
آن یکی وقت دکتر داشت
دیگری با دونفر قهر بود نمی خواست با آنها روبرو شود
و خلاصه هر کس برای نیامدن بهانه ای تراشید
خیلی دلخور شدم .
ولی نباید نا امید میشدم
چند هفته ای که گذشت
به یکی از همکاران زنگ زدم و گفتم بیمار شده ام و در فلان بیمارستان بستری هستم
ساعتی نگذشت که سیل تماسها و پیامها روانه شد .
منم با حال زار گفتم دلم میخواهد همه شما را با هم ببینم
گفتم شاید فرصت دیگری نباشد
بعد هم زدم زیر گریه
بعد ساعتی را تعیین کردم تا همگی در زمان مقرر آنجا باشند .
درست روبروی بیمارستانی که نام برده بودم یک پارک بزرگ بود .
نقشه ام کار خودش را کرد و حسابی کلکم گرفت .

روز موعود که رسید
یک آش رشته جانانه درست کردم
یک فلاسک بزرگ چای .و یک زیر انداز
این همه چیزی بود که همراه خودم برده بودم .

همه سر ساعت آمدند برای عیادت از بیمار ی
که من باشم .
اما من همه را سوپرایز کردم ......
.......صورتهای مهربان همکارانم که بعضی از خوشحالی گریه می کردند دیدنی بود .
حالا عیادت از یک بیمار در محیط بیمارستان تبدیل شده بود به یک دور همی صمیمانه در یک پارک با صفا.
.........
حال و هوای همان سالهای قبل به همه ما دست داده بود .
مثل آن زمان از هر دری گفتیم و شنیدیم وخندیدیم .

.........الان مدتهاست که این برنامه دور همی را داریم هر هفته همان پارک همان ساعت .
(خانه ها و وسایل قیمتی اش را هم گذاشتیم به حال خودشان باشند و اصلا اجازه نمی دهیم وارد دور همی هایمان شوند )
البته چند وقت یکبار چند نفری به جمع مان اضافه میشوند.
آنقدر لحظات خوبی را در کنار هم داریم که هرگز راضی به از دست دادنش نیستیم.

زندگی و لحظه لحظه اش را غنیمت میدانیم .و از کنار هم بودن ها لذت میبریم .
...
دسر هویج ساده
سَـــــلویٰ
۱۴۶

دسر هویج ساده

۲ ماه پیش
چند سال پيش در مهدكودكي با بچه های ٤ ساله کار می کردم
می خواستم چکمه های یه بچه ای رو پاش کنم ولی چکمه ها به پای بچه نمی رفت. بعد از کلی فشار و خم و راست شدن، بچه رو بغل كردم و گذاشتم روی میز، بعد روی زمین... و بالاخره با هزار جابجایی و فشار چکمه ها رو پای بچه كردم و یه نفس راحت كشيدم که...
هنوز آخیش گفتنم تموم نشده بود که بچه گفت :این چکمه ها لنگه به لنگه است!!!

ناچار با هزار زور و اینور و اونور شدن و در حالی که مواظب بودم که بچه نیفته تا بالاخره پوتین های تنگ رو یکی یکی از پای بچه درآوردم و باز با همان زحمت زیاد پوتین ها رو این بار دقیق و درست پای بچه كردم که لنگه به لنگه نباشه.
در این لحظه بچه گفت: خانم، این پوتین ها مال من نیستن ها!
من با یه بازدم طولانی و سر تکان دادن که انگار یک مصیبتی گریبان گیرم شده، با خستگی تمام نگاهی به بچه انداختم و بهش گفتم آخه چی بهت بگم؟
دوباره با زحمت بیشتر این پوتین های بسیار تنگ رو در آوردم
وقتی کار تمام شد از بچه پرسيدم :خوب، حالا پوتین های تو کدومه؟
بچه گفت: این ها پوتین های برادرمه ولی مامانم گفته اشکالی نداره می تونم پام کنم... صبح با همینا آمدم
من که دیگه خونم به جوش اومده بود، سعی كردم خونسردی خودم رو حفظ کنم و دوباره این پوتین هایی رو که به پای بچه نمی رفت به پای اون بکنم...
بعد از اتمام کار یک آه طولانی كشيدم و پرسيدم :خوب، حالا دستکش هات کجا هستند؟ توی جیبت که نیستن...

بچه گفت:
توی پوتین هام بودن دیگه!!!😳🙄☺️🥴


دستور پخت این خوشمزه جان تو دستور پختام هست..

حلول ماه رجب مبارکتون عزیزان 🌹🌱
...
حلوا زنجبیلی
سَـــــلویٰ
۶۹

حلوا زنجبیلی

۲ ماه پیش
حدودا پنج ساله  بودم که همراه خانواده رفته بودیم قم برای زیارت و در مسافرخانه ای نزدیک حرم مستقر شدیم.

بچه اول خانواده بودم و حرفم و نازم خریدار داشت. عصر یکی از روزها، من و مادرم با هم راه افتادیم به طرف حرم و دیدن بازارچه های اطراف که خیلی هم شلوغ و درهم و برهم بود.

او جلوتر از من حرکت می کرد و من گوشه چادرش را گرفته بودم و در حالیکه با دست راستم بستنی قیفی می خوردم، دنبال او راه می رفتم. آن  زمان چادر مشکی فراگیر نشده بود و اغلب زنانی که برای زیارت می آمدند از چادرهای رنگی با گل بوته های ریز استفاده می کردند.

در عالم کودکی و بازی گوشی، گاه حواسم پرت می شد و از مادر عقب می ماندم و چادرش را ول می کردم و بعد دوباره می دویدم و می گرفتم و ادامه می دادم. چند باری این اتفاق افتاد تا اینکه دفعه آخر به اشتباه چادر دیگری را گرفتم و از آن محل دور شدم.

یادم نیست که من چادر را کشیدم یا آن زن  مسیرش را کج کرد که ناگهان ایستاد و برگشت و به من خیره شد. دیدم که ای دل غافل، چادر همان چادر است اما این زن، مادر من نیست. بند دلم پاره شد.

شروع کردم به فریاد زدن و گریستن و دویدن. زبان حرف زدن نداشتم و بچه روستا هم بودم و اولین بار بود که این همه آدم غریبه درو و اطرافم را گرفته بودند. قلبم مثل، قلب بچه گنجشک اسیر شده ای، می تپید.

ما را از بچه دزد و این حکایت های شهری هم ترسانده بودند و اجازه نمی دادم که کسی به من نزدیک شود و کمک کند. بالاخره یک آقایی من را به زور گرفت و روی دست بلند کرد که اگر کسی دنبالم می گردد، ببیند و پیدا کند.

چند دقیقه بعد، مادرم گریان و هراسان از راه رسید. صورتش مثل گچ سفید شده بود و چشمانش به قرمزی آهن گداخته بود. دستهایش می لرزید و دندان هایش بی اختیار به هم می خورد. خلاصه مثل  مرغ سر کنده بود. من را در درآغوش گرفت و همانجا  نشست. برایش آب آوردن تا حالش بهتر شود

این حادثه تا آن تاریخ، یکی از تلخ ترین و هولناک ترین، رویدادهای عمر من بود. گم کردن مادر تبدیل به کابوس شبانه من شده بود. شب ها خواب می دیدم که در جایی دور و در خیابانی شلوغ  و غریب، گوشه چادر گلدار مادرم از دستم رها شده و یا صاحب آن چادر گلدار، مادر من نیست.
روزگار گذشت وگذشت ویک‌روز صبح واقعا مادرم را گم کردم..

دست نوشته ی یک فرزند☝️


بیاد مادرانی که حسرت بودنشان در دل کودکانشان مانده است..خدا کند هیچ مادری از کودکش گم نشود..
تسلیت به خانواده های داغدار روزهای اندوه دی..🖤

سلام عزیزان همراه ..
ممنونم از همراهیتون..
انشاءالله عمر مادرانتون پربرکت باشه..واگه آسمانی شدن دعاشون روشنا بخشه زندگیاتون..

این حلواها حلوا زنجبیلی هستند که برا چهلم خواهر همسری درست کردم..
دو تا دیس عین همینی که تو تصویر هست..


حلوا زنجبیلی برای ۳۰۰ نفر
https://sarashpazpapion.com/recipe/20dbe5f9bd16ac74441fea4cf997253d


مال من نصف دستور بود حدودا ۱۲۰تایی شد..چون قالبم بزرگتر بود..

...
سفره ی یلدا
سَـــــلویٰ
۱۶۲

سفره ی یلدا

۹ دی ۰۲
ژاپنی ها عاشق ماهی تازه هستند. اما آبهای اطراف ژاپن سال هاست که ماهی تازه ندارد.
بنابر این برای غذا رساندن به جمعیت ژاپن قایق های ماهی گیری، بزرگتر شدند و مسافت های دورتری را پیمودند.
ماهی گیران هر چه مسافت طولانی تری را طی می کردند به همان میزان برای بازگشت زمان بیشتری لازم بود .اگر بازگشت بیش از چند روز طول می کشید ماهی ها، دیگر تازه نبودند وژاپنی ها مزه این ماهی را نمی پسندیدند ..
برای حل این مسئله ، شرکتهای ماهی گیری فریزرهایی در قایق هایشان تعبیه کردند. آنها ماهی ها را گرفته وروی دریا منجمد می کردند. فریزرها این امکان را برای قایقها و ماهی گیران ایجاد کردند که دورتر بروند و مدت زمان طولانی تری را روی آب بمانند.
اما ژاپنی ها مزه ماهی تازه و منجمد را متوجه می شدند و مزه ماهی یخ زده را دوست نداشتند.
بنابر این شرکتهای ماهیگیری مخزنهایی را در قایقها کارگذاشتند و ماهی را در مخازن آب نگهداری می کردند .ماهی ها پس از کمی تقلا آرام می شدند و حرکت نمی کردند. آنها خسته و بی رمق ، اما زنده بودند.
متاسفانه ژاپنی ها مزه ماهی تازه را نسبت به ماهی بی حال و تنبل ترجیح می دادند. زیرا ماهیها روزها حرکت نکرده و مزه ماهی تازه را از دست داده بودند.
پس شرکتهای ماهیگیری باید این مسئله را بگونه ای حل می کردند.
آنها چطور می توانستند ماهی تازه بگیرند؟
اگر شما مشاور صنایع ماهیگیری بودید ، چه پیشنهادی می دادید؟
رون هوبارد در اوایل سالهای ۱۹۵۰دریافت:
" بشر تنها در مواجهه با محیط چالش انگیز به صورت غریبی پیشرفت می کند "
برای نگه داشتن ماهی تازه شرکتهای ماهیگیری ژاپن هنوز هم از مخازن نگهداری ماهی در قایقها استفاده می کنند اما حالا آنها یک کوسه کوچک به داخل هر مخزن می اندازند.
کوسه چندتائی از ماهی ها را می خورد اما بیشتر ماهیها با وضعیتی بسیار سرزنده به مقصد می رسند، زیرا برای فرار از کوسه تلاش میکنند.
منافع و مزیتهای رقابت:
شما هر چه با هوش تر ، مصرتر و با کفایت تر باشید از حل یک مسئله بیشتر لذت می برید .اگر به اندازه کافی مبارزه کنید و اگر به طور پیوسته در چالشها پیروز شوید ، خوشبخت و خوشحال خواهید بود.
گاهی وقتها کوسه ها برای پیشرفت و توسعه لازمند .


توصیه :
به جای دوری جستن از مشکلات به میان آنها شیرجه بزنید .
از بازی لذت ببرید.
اگر مشکلات و تلاشهایتان بیش از حد بزرگ و بیشمار هستند تسلیم نشوید ، ضعف شما را خسته می کند، به جای آن مشکل را تشخیص دهید .
"اگر به اهدافتان دست یافتید، اهداف بزرگتری را برای خود تعیین کنید "



🌱♥️
سلام..ممنونم از همراهیتون..
اینکه کپشن چه ربطی به سفره ی یلدا داره هنوز خودمم نمیدونم..کپشنو خیلی دوست داشتم گفتم برا شما عزیزان هم بفرستم..سفره ی یلدایی هم که میبینین نه تو روز یلدا..نه تو شب یلدا..نه فرداش ...بلکه شش روز بعدش فقط برای بهتر کردن روحیه ی خودم چیدم ویه عکس گرفتم وجمعش کردم..قرار گذاشتم یه کیک ساده درست کنم وبعد مدتها لذت یه کیک خونگی رو تجربه کنم که اونم حوصلم نکشید..بجاش یه دسر ساده درست کردم که انشاءالله دستورشو براتون میفرستم..

سفره های یلداوهنرای قشنگ شماها رو هم دیدم ولذت بردم ویه قلب قرمز یادگاری گذاشتم..اگه عزیزی جا مونده برام کامنت بذاره حتما میام میبینم
انشاءالله همیشه برا دلخوشیاتون آشپزی وهنرنمایی کنین..
...