سَـــــلویٰ
سَـــــلویٰ
وامروز در ادامه ی عید غدیر است..
سَـــــلویٰ
۴۶
می رسد قصه به آنجا که جهان زیبا شد
با جهاز شتران کوه احد برپا شد

و از آن آینه با آینه بالا می رفت
دست در دست خودش یک تنه بالا می رفت

تا که از غار حرا بعثت دیگر آرد
پیش چشم همه از دامنه بالا می رفت

تا شهادت بدهد عشق ولی الله است
پله در پله از آن ماذنه بالا می رفت

پیش چشم همه دست پسر بنت اسد
بین دست پسر آمنه بالا می رفت

گفت: اینبار به پایان سفر می گویم "
بارها گفته ام و بار دگر می گویم"

راز خلقت همه پنهان شده در عین علی است
کهکشان ها نخی از وصلهء نعلین علی است

گفت ساقی من این مرد و سبویم دستش
بگذارید که یک شمه بگویم دستش _

هر چه در عالم بالاست تصرف کرده
شب معراج به من سیب تعارف کرده

واژه در واژه شنیدند صدارا اما...
گفتنی ها همگی گفته شد آنجا اما

سوخت در آتش و بر آتش خود دامن زد
آنکه فهمید و خودش را به نفهمیدن زد

می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام..

شعر از حمید رضا برقعی..

🌹🌼🌹🌼🌹🌼🌹🌼🌹🌼🌹🌼🌹🌼🌹




غم با انسان چه می کند ؟!

حضرت علی (ع):قوی ترین و سخت ترین مخلوقات خدا ده چیز میباشند:

_کوه ها
_اهن،که کوه را میتراشد و از کوه قوی تر است
_اتش از اهن قوی تر است زیرا اتش اهن را اب میکند.
_اب از اتش قوی تر است اب اتش را خاموش میکند.
_ابر از اب قوی تر است زیرا ابر اب ها را حمل میکند و منتقل میکند.
_باد از ابر قوی تر است باد ابرها را جابجا میکند.
_انسان از باد قوی تر است هرچقدر باد شدید باشد
دستش را جلوی صورتش قرار میدهد و رد میشود.
_مستی از انسان قوی تراست و بر انسان غلبه میکند.
_خواب از مستی قوی تر است چون انسان میخوابد و مستی اش از بین میرود.

_ غم از خواب قوی تر است چرا که انسانی که ناراحتی و غم دارد نمی تواند بخوابد پس هم و غم بر خواب غلبه میکند.

پس سخت ترین و شدیدترین مخلوق خدا هم و غم است .
هم و غم از کوه ها و اتش و اهن و..قوی تر است
و بدن ضعیف انسان را نابود میکند.
انسانی که زیاد غصه میخوردباعث پیری زودرسش میشود.
برای هر موضوع بیخودی روح ورانت را از بین نبر

علامه_حکیم
...
اطعام عید غدیر
سَـــــلویٰ
۱۰۷

اطعام عید غدیر

۱ روز پیش
در زمان دانش آموزی معلمی داشتیم به نام آقای سید مهدی موسوی كه در آمریكا تحصیل كرده و تازه به وطن بازگشته بود و از همین روی گاه و بیگاه خاطرات و تجربه هایی از سالهای زندگی در ایالت اوهایو نقل می كرد و این گفته ها به اقتضای دوره نوجوانی به دقت در ذهن ما ثبت و ضبط می شد.
ایشان می گفت: “یك روز در دانشگاه اعلام شد كه در ترم آینده مشاور اقتصادی رییس جمهوری سابق آمریكا -گمان می كنم *ریچارد نیكسون* - قرار است درسی را در این دانشگاه ارائه كند و حضور آن شخصیت نامدار و مشهور چنان اهمیتی داشت كه همه دانشجویان برای شركت در كلاس او صف بستند و ثبت نام كردند و اولین بار بود كه من دیدم برای چیزی صف تشكیل شده است.
به دلیل كثرت دانشجویان كلاس ها در آمفی تئاتر برگزار می شد و استاد كه هر هفته با هواپیما از واشنگتن می آمد دیگر فرصت آشنایی با یكایك دانشجویان را نداشت اما گاهی به طور اتفاقی و بر حسب مورد نام و مشخصات برخی را می پرسید.
در یكی از همان جلسات نخست به من خیره شد و چون از رنگ و روی من پیدا بود كه شرقی هستم از نام و زادگاهم پرسید و بعد برای این كه معلومات خود را به رخ دانشجویان بكشد قدری در باره شیعیان سخن گفت و البته در آن روزگار كه كمتر كسی با اسلام علوی آشنا بود همین اندازه هم اهمیت داشت، ولی در سخن خود قدری از علی علیه السلام با لحن نامهربانانه و نادرستی یاد كرد.
این موضوع بر من گران آمد و برای آگاه كردن او ترجمه انگلیسی نهج البلاغه را تهیه كردم و هفته های بعد به منشی دفتر اساتید سپردم تا هدیه مرا او برساند.
در جلسات بعد دیگر فرصت گفت و گویی پیش نیامد و من هم تصور می كردم كه یا كتاب به دست او نرسیده و یا از كار من ناراحت شده و به همین دلیل تقریبا موضوع را فراموش كردم.
روزی از روزهای آخر ترم در كافه دانشگاه مشغول گفتگو با دوستانم بودم كه نام من برای مراجعه به دفتر اساتید و ملاقات با همان شخصیت مهم و مشهور از بلندگو اعلام شد، با دلهره و نگرانی به دفتر اساتید رفتم و هنگامی كه وارد اتاقش شدم با دیدن ناراحتی و چهره درهم رفته اش بیشتر ترسیدم.
با دیدن من روزنامه ای كه در دست داشت به طرف من گرفت و گفت می بینی؟ نگاه كن! وقتی به تیتر درشت روزنامه نگاه كردم خبر و تصویر دردناك خودسوزی یك جوان را در وسط خیابان دیدم.
او در حالی كه با عصبانیت قدم می زد گفت: می دانی علت درماندگی و بیچارگی این جوانان آمریكایی چیست؟ بعد به جریانات اجتماعی رایج و فعال آن روزها مانند هیپی گری و موسیقی های اعتراضی و آسیب های اخلاقی اشاره كرد و سپس ادامه داد: همه اینها به خاطر تقصیر و كوتاهی شماست!
من با اضطراب سخن او را می شنیدم و با خود می گفتم: خدایا، چه چیزی در این كتاب دیده و خوانده كه چنین برافروخته و آشفته است؟
او سپس از نهج البلاغه یاد كرد و گفت: از وقتی هدیه تو به دستم رسیده در حال مطالعه آن هستم و مخصوصا فرمان علی بن ابیطالب به مالك اشتر را كپی گرفته ام و هر روز می خوانم و عبارات آن را هنگام نوشیدن قهوه صبحانه مرور می كنم تا جایی كه همسرم كنجكاو شده و می پرسد این چه چیزی است كه این قدر تو را به خود مشغول كرده است؟
بعد هم شگفتی و اعجاب خود را بیان كرد و گفت: من معتقدم اگر امروز همه نخبگان سیاسی و حقوقدانان و مدیران جمع شوند تا نظام نامه ای برای اداره حكومت بنویسند، نمی توانند چنین منشوری را تدوین كنند كه قرنها پیش نگاشته شده است!
دوباره به روزنامه روی میز اشاره كرد و گفت: می دانی درد امثال این جوان كه زندگی شان به نابودی می رسد چیست؟ آنها نهج البلاغه را نمی شناسند!
آری، *تقصیر شماست كه علی را برای خود نگهداشته اید و پیام علی را به این جوانان نرسانده اید!*
دلیل آشوب و پریشانی در خیابانهای آمریكا، محرومیت این مردم از پیام جهان ساز و انسان پرور نهج البلاغه است.”

این داستان را در سن دوازده سالگی از معلم خود شنیدم، اما سالها بعد از آن وقتی كه برای جشنواره “باران غدیر” در تهران میزبان مرحوم پروفسور دهرمندرنات نویسنده و شاعر برجسته هندی بودیم چیزی گفت كه حاضران در جلسه را به گریه آورد و مرا به آن خاطره دوران نوجوانی برد.
پیرمرد هندو در حالی كه بغض كرده بود و قطرات اشك در چشمانش حلقه زده بود از مظلومیت علی بن ابی طالب یاد كرد و با اشاره به مشكلات گوناگون اجتماعی در كشورهای مختلف جهان گفت: “شما در معرفی امام علی و نهج البلاغه موفق نبوده اید! *باید پیام های امام علی را چون سیم كشی برق و لوله كشی آب به دسترس یكایك انسانها در كشورها و جوامع مختلف رساند !*
🌷🌷🌷🌷🌷
...
فردا عید غدیر است..
سَـــــلویٰ
۷۳
از حضرت علی (ع) سوال کردند:
▫️سنگین‌تر از آسمان چیست؟
فرمود: تهمت به انسان بی گناه.

▪️از زمین پهناورتر چیست؟
فرمود: دامنه حق که خدا همه جا هست و بر همه چیز مسلط است.

▫️از دریا پهناورتر چیست؟
فرمود: قلب انسان قانع.

▪️از سنگ سخت‌تر چیست؟
فرمود: قلب مردم منافق.

▫️از آتش سوزان‌تر چیست؟
فرمود: رؤسای ستمکاری که ملت را به خود وا می گذارند و هیچ فکر تربیت آنها نیستند.

▪️از زمهریر سردتر چیست؟
فرمود: حاجت بردن پیش مردم بخیل.

▫️از زهر تلخ‌تر چیست؟
فرمود: صبر در برابر نادان‌ها.

ارشاد القلوب ترجمه مسترحمی ج۲ ص۲۷۰



فردا عید غدیر است🌹🌹
...
شکلات پاستیلی
سَـــــلویٰ
۷۶

شکلات پاستیلی

۵ روز پیش
اگر خداوند همه جا هست پس چرا هنگام دعا دست به سوى آسمان بلند می کنیم؟

✍این سؤال براى مردم مطرح است که در عین اینکه خداوند، مکان و محلى ندارد چرا هنگام دعا کردن دست به سوى آسمان بلند میکنیم؟بلند کردن دست سوی آسمان، به این جهت نیست که خداوند مکان خاصی دارد، کما اینکه رو به قبله ایستادن به هنگام نماز ، هم به معنای این نیست که خداوند جهت معینی دارد، بلکه این رفتارها، هر یک حکمت خاص خود را دارد...

امام علی (علیه السلام) می‌فرماید:«هر وقت از نماز فارغ شدید دست‌هاى خود را به سوى آسمان بلند نمایید براى دعا کردن»شخصی از آن‌حضرت پرسید: اى مولاى من! آیا خداوند در هر مکان و جهتى نیست؟ امام(علیه السلام) فرمود:«بله» پرسید: پس چرا باید دست‌هاى خود را به طرف آسمان بلند کنیم؟

امام(علیه السلام) فرمود: «مگر آیه “وَ فِی السَّماءِ رِزْقُکُمْ وَ ما تُوعَدُونَ” را قرائت نکرده‌اى! روزى باید از محلش طلب شود و محل آن آسمان است که خداوند بیان فرموده؛ چون باران از آسمان نازل می‌شودو به سبب آن از زمین قوت خلایق روئیده و بیرون می‌آید...

🌺امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«هیچ بنده‌اى دست به درگاه خداى عزیز جبار نگشاید جز این‌که خداى عزّوجلّ شرم کند که آن‌را تهى بازگرداند تا این‌که به مصلحت خود چیزی از فضل رحمتش در آن بنهد... پس مستحب است هرگاه یکى از شماها دعا کرد تا دستش را به سر و روى خود نکشیده، آن را پس نکشد...


📘بحار جلد 3 صفحه 330


🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌹🌹🌹🌹🌹🌺🌺🌺🌺🌺🌺


یا امام هادی:
چراغ گرفتنتان برای شیعه به یک طرف!
اذنی که به عبدالعظیم علیه‌السلام دادید برای رسانیدن رازی سَر به مُهر به رِی ... به یک طرف!
هدایتی که در پسِ این راز نهفته است؛
چراغ نیست ...
آفتابی است که نور هدایت شما را، تام و تمام، در تمام عالَم به تکامل خواهد رساند.


ولادت امام_هادی علیه السلام بر شما عزیزان مبارک باد.




شکلات پاستیلی
https://sarashpazpapion.com/recipe/d7e4f723a8f2e3d56ec9fe3cf445f6b7


👆👆👆👆👆
...
کیک مرغ تابه ای
سَـــــلویٰ
۸۱

کیک مرغ تابه ای

۶ روز پیش
سرباز ايراني كه زمانی ركورددار جهاني شد
مي‌گويد: در اون سال‌ها سرباز بگيري بود و من رو بردند به سرباز خونه‌اي در مشهد…
هنوز 45 روز نگذشته بود، که دلم براي خانواده‌ام تنگ شد.
اما مرخصي ندادن، منم بدون مرخصي و پاي پياده، از مشهد تا طرقبه (18 کيلومتر) دويدم و بعد از ديدن خانواده، دوباره از طرقبه تا مشهد را دويدم و رفتم پادگان …
پادگان، که رسيدم ديدم گروهبان متوجه غيبت من و چند نفر ديگه شده، که همه رو به خط کرد و گفت دور پادگان رو بايد بدويد …
شروع به دويدن که کرديم بعد از 1000 متر سرباز‌هاي ديگه خسته شدند، اما من دور کامل دويدم و ايستادم…!
فرمانده گروهان که دويدن من رو نديده بود، گفت: مگه نگفتم دور کامل بايد بدوي؟!
خلاصه، دو دور ديگه به مسافت 8 کيلومتر دويدم و سر حال، جلوي فرمانده ايستادم و همين باعث شد مسير زندگي‌ام تغيير کند…!

يک روز، من رو با يک جيپ ارتشي به ميدان سعدآباد مشهد بردند، براي مسابقه…
رئيس تربيت بدني تا من رو ديد، گفت: چرا کفش و لباس ورزشي نپوشيدي؟
گفتم: ندارم …!
گفت: خوب برو سر خط الان مسابقه شروع مي‌شه ببينم چند مرده حلاجي؟
خلاصه با پوتين و لباس سربازي دويدم و دور اخر همه داد مي‌زدن باريکلا سرباز …
برنده که شدم ديدم همه مي‌گن سرباز رکورد ايران رو شکستي …!

من اون روز با پوتين و لباس سربازي رکورد ايران رو شکستم و بهم کاپ نقره‌اي دادن…!
خبر رکورد شکني من خيلي زود، به مرکز رسيد و بهم امريه دادن تا برم تهران …
با اتوبوس به تهران رفتم و پرسان پرسان، خودم رو به دژباني مرکز رسوندم و با فرمانده لشگر که روبرو شدم، گفت: تو همون سربازي هستي که با پوتين رکورد شکستي؟
گفتم: بله قربان …
گفت: چرا اين قدر دير آمدي و سريع من رو سوار ماشين کردند و به استاديوم امجديه بردن، که قرار بود مسابقه بزرگي انجام بشه.
مسابقه دو 5000 متر بود و من کفش و لباسي رو که رئيس تربيت بدني مشهد داده بود، پوشيدم و رفتم لب خط…!
يک دفعه صداي تيري شنيدم و هراسناک اين طرف اون طرف رو نگاه کردم ببينم چه خبره؟ که ديدم رئيس تربيت بدني با عصبانيت مي‌گه چرا نميدوي؟ بدو..!

من نگاه کردم، ديدم، که اون 17 نفر ديگه، مسافتي از من دور شدن و من تازه فهميدم، که صداي شليک تير براي اغاز مسابقه بوده و من چون در مشهد فقط با صداي حاضر رو ) مسابقه رو شروع مي‌کردم اينجا هم منتظر همون کلمه بودم،نه صداي تير …
خلاصه شروع کردم به دويدن و يه عده هم من رو هو مي‌کردن و مي‌گفتن:
مشهدي تو از اخر اولي …!
دور سوم رو که دويدم تازه به نفر اخر رسيدم و تازه گرم شده بودم …!
در دور بعد متوجه شدم، که نفر چهارم هستم و با خودم گفتم:
خدا رو شکر لااقل چهارم مي‌شم…!
سه دور تا اخر مسابقه مانده بود، که ديدم فقط يک نفر با فاصله از من جلوتره…!
دور اخر خودم رو به پشت سرش رسوندم…
به خط پايان نزديک مي‌شديم که جلو زدم و اول شدم …!
باز هم رکورد ايران رو شکسته بودم و از عزيز منفرد، که سال‌ها قهرمان ايران بود جلو زده بودم…!
اين‌ها حرف‌هاي استاد علي باغبان باشي، قهرمان دو ايران است، که 29 سال متوالي بدون حتي يک باخت، مقام نخست مسابقات را در ايران داراست و جالب است، بدانيد که تا به حال اين رکورد در هيچ رشته ورزشي در دنيا شکسته نشده…!
باغبان باشي 219 مدال اسيايي و جهاني دارد و در 4 مسابقه المپيک شرکت کرده !!!!





کیک مرغ تابه ای
https://sarashpazpapion.com/recipe/6d4c2faa8a9ba546d8298e35b7909f0f


این دستور پخت هم رکورد خاصی رو نزده ودر هیچ المپپیکی مقام نیاورده🥴😐😅 ..اما تو المپیک آشپزخونه سلوی رتبه عالی کسب کرده...دوست داشتین امتحانش کنین ..

تو عکس دوم ،یه گوشه از تابه آلومینیومی که کیک مرغو توش پختم میتونین ببینین..

یدنیا ممنون از همراهیاتون...🌹🌹❤️🌹🌹
...
فراپه
سَـــــلویٰ
۱۰۷

فراپه

۶ روز پیش
«۱۸ سالم بود که عمه ام متوجه شد شوهرش با یک زن دیگه رابطه داره آبروریزی به پا کرد بعد فهمید فقط رابطه نیست زنک را عقد هم کرده و حامله است. مدتی دعوا و جار و جنجال کرد. ۲۰ سالم که بود از هم جدا شدند. عمه ام ۵۶ ساله بود در آستانه بازنشستگی با سه بچه نوجوان و جوان.
۲۲ سالم بود که عمه ام بعد از بازنشستگی کلاس نقاشی ثبت نام کرد. نقاشی های که می کشید در حد بچه های دبستانی بود. در نظرم یک آدم داغون و شکست خورده بود به قول فرنگی ها یک لوزر به تمام معنا که حالا سر پیری یادش اومده بود با یک مشت بچه کم سن و سال همشاگردی بشه و نقاشی یاد بگیره
پدرم در نظرم قهرمان بود. یکسال اختلاف سنی داشتند. همه چیز زندگی پدرم مرتب و منظم بود. بچه هاش درس خون بودند. کار و بارش منظم بود و کار و زندگی مرتبی داشت و کم کم آماده میشد برای بازنشستگی و استراحت.
در مقابل عمه ام همه چیز زندگیش روی هوا بود و حالا تازه رفته بود نقاشی یاد بگیره
ده سال از اون زمان گذشت. ۳۲ ساله بودم. درسم تمام شده بود در شرکتی کار می کردم و داشتم زندگیم را کم کم می ساختم. اتفاقی با خواهرم تلفنی حرف می زدم گفت الان گالری هستیم رفتیم خونه بهت زنگ می زنیم. پرسیدم گالری چی؟ گفت نقاشی های عمه دیگه!
عمه؟ نقاشی؟
گفت آره دیگه الان خیلی وقته اینکار رو می کنه. نقاشی هاش رو می فروشه یکی دو جا هم تدریس می کنه. خیلی معروف شده.
داشتم شاخ در می آوردم.
حالا بعد از چند سال که نگاه می کنم می بینم آدم لوزر من بودم که چنین دیدگاهی به زندگی داشتم و فکر می کردم از یه جای به بعد پیر هستی و نمیشه چیز جدید یاد گرفت و زندگی را تغییر داد و بعضی کارها را باید از بچگی شروع کرد و گرنه دیگه خیلی دیره.
عمه ام را که مقایسه می کنم با پدرم می بینم عمه ام بعد از بازنشستگی زندگی جدید برای خودش شروع کرد و آدم متفاوتی شد. پدرم یاد گرفت چطور با کامپیوتر ورق بازی کنه و سرخودش را با ورق بازی کردن و شکستن رکوردهای پیاپی خودش گرم کنه که چیز بدی هم نیست و قابل مقایسه با کار عمه ام نیست.
عمه ام تبدیل شده به الگوی خانواده. دو تا از خواهر هام بعد از لیسانس رشته هاشون رو عوض کردند و رفتند سراغ چیزی که دوست داشتند. یکی شون کامپیوتر را ول کرد رفت مترجمی زبان یاد گرفت که کتاب ترجمه کنه. دومی علوم سیاسی را ول کرد رفت سراغ معماری که ازبچگی بهش علاقه داشت.
می خوام بگم زندگی مثل بازی والیبال می مونه مثل فوتبال نیست که اگر نیمه اول خیلی عقب باشید نیمه دوم کار خیلی سختی برای جبران دارید. مثل والیبال می مونه. هر ست که تمام میشه شروع ست جدید یک موقعیت تازه است و همه چیز از اول شروع میشه. مهم نیست تا حالا جلو بودی یا عقب. یه مسابقه جدیده.»


هرگز
نا امید
نشوید..



فراپه با دستور لیلای عزیز..🌹🌹
فقط من خامه فرم گرفته نداشتم جاش بستنی استفاده کردم..اونم که در دریای مایعات لیوان ناپدید شد وجز اندک نشانی ،ازش پیدا نبود😐

خوشمزس..امتحان کنین..


فراپه
https://sarashpazpapion.com/recipe/7cdbb3726bd2a85f4205a20eb3326075


...
کیک یزدی کج وکوله
سَـــــلویٰ
۱۱۴
عاقبت پدرم بعد از ماه ها اقامت در تبريز، با زن عقدي خويش به تهران باز مي گردد . بعد از ورود به خانه ، خطاب به طلعت خانم با صداي نيمه بلند مي گويد:
طلعت ... طلعت كجايي ...؟ سلام آقا ..خوش آمديد ... برو طبقه دوم .... يكي از اطاق ها را آماده كن . از اين به بعد ايشون با ما زندگي مي كنه . طلعت هم بلافاصله اطاعت امر مي كنه و يكي از اطاق هاي بزرگ آفتاب گير را براي اين تازه عروس آماده مي كند .
مادر به خاطر فضاي مرد سالاري ، هرگز جرآت نمي كند از پدر در مورد اين تصميمش بپرسد .
اما در طول سال ها زندگي مشترك ، عروس خانم فرزندي پسر به دنيا مي آورد كه سرخ و سفيد و تپلي است . ولي مادر من در آن زمان هر چه نوزاد به دنيا آورده بود ، يا سر زا رفته بودند و يا در همان كودكي فوت كرده بودند . و از اين كه هووي تازه وارد صاحب فرزندي سالم و سفيد و تپلي است ، غصه مي خورد . اما به خاطر اعتقادات خيلي محكمي كه داشت ، هرگز حسودي نمي كند .
بله ، همان طور كه اشاره كردم ، مادر من واقعآ زني معتقد و مومن بي ريا بود . به اعتقاد مادر ، تنها گناه كبيره اي كه انجام داده بود و به خاطر آن مدام رو به درگاه خدا گريه وزاري و توبه مي كرد ، اين بوده كه در كودكي براي عبور از خيابان ، پاسباني دست او را گرفته و از خيابان عبورش داده بود .
با اين طرز تفكر و اعتقاداتش بود ، كه يك روز رو به در گاه خداوند مي كند و خطاب به او مي گويد :
خدايا .... پروردگارا ... خودت شاهدي كه هرگز ( جز يك بار ) قصور از فرمان تو نكرده ام. و شب روز به عبادت مشغول بودم . آيا اين عدالت است كه هووي من نيامده صاحب يك فرزند كاكل زري بشه ، اما من تمام نوزادانم را از دست بدم ؟

خدايا تنها خواهشم از تو اين است كه تنها يك پسر به من بدي پسري كه:
سياه باشه... زشت باشه... اما سالم باشه...

و بدين سان خدا دعاي اين زن مومن را پذيرفت و بعد از سال ها عاقبت فرزندي سياه ، زشت و سالم به نام خسرو به او اعطاء كرد... پسري كه در فاميل شكيبايي، تنها اوست كه پوستي تيره دارد!

✍ خاطره خسرو شکیبایی از زبان خودش.






و
عاقبت ‌بعد از یک سرگرمی یک ساعته در آشپزخانه ،کیک یزدیهای سلوی هم کج وکوله شدن تا یادآوری کنن همیشه نتیجه چیزی که تصورش را داری نمیشود..🥴😣


یدنیا ممنون بابت همراهیاتون🌹🌹❤️🌹🌹

...
اسموتی آلبالو
سَـــــلویٰ
۷۲

اسموتی آلبالو

۱ هفته پیش
گویند: شبی ابراهیم ادهم همۂ تاج و تخت و پادشاهی‌اش را برای رسیدن به خدا از دست داد و درویشی بیابان‌نشین شد. تابستانی روزی گرم به میدان شهر رفت تا او را شاید کسی برای لقمه‌ای نان به کارگری برد. آنقدر گرسنگی بر تن خود داده بود که بسیار لاغر و نحیف شده بود و کسی او را برای کارگری هم نمی‌برد. جوانی دلش به حال او سوخت او را با خود به مزرعه‌اش برد و بیل به دستش داد تا زمین را شخم زند، ابراهیم از فرط گرسنگی و ضعف زمین خورد ولی از خدای خود شرم کرد که لقمه‌ای نان از او بخواهد. جوان گرسنگی او را چون دید، لقمه‌ای نان به او داد و چون ابراهیم قوّت گرفت به سرعت کار کرد.

نزدیک غروب، جوان دستمزد او حاضر کرد اما ابراهیم نگرفت و گفت: دستمزد من لقمه‌ای نان بود که خوردم و تا دو روز مرا سرپا نگه می‌دارد. جوان گفت: با این حال نحیف در شگفتم در حسرت این باغ من نیستی؟ ابراهیم گفت: به یاد داری بیست سال پیش این باغ را چه کسی به تو هدیه داد؟ آن کس امیر لشگر من و تو سرباز او بودی و این باغ یکی از ده‌ها هزار باغ‌های ابراهیم ادهم بود و من ابراهیم ادهم هستم.

بدان! زمانی پادشاهی داشتم ولی خدا را نداشتم، هر چه سرزمین فتح می‌کردم سیر نمی‌شدم چون می‌دانستم برای من نیست و روزی کسی که مرا سرنگون می‌کند همۂ آن‌ها را از من خواهد گرفت. نفس‌ام هرگز سیر نمی‌شد. اکنون که همۂ باغ و ملک و تاج و تخت را رها کرده‌ام و خدا را یافته‌ام، هر باغ و کوهی را که می‌نگرم آن را از آنِ خود می‌دانم.

💢بدان! هر کس خدا را داشته باشد هر چه خدا هم دارد از برایِ اوست و هر کس خدا را در زندگی‌اش ندارد، اگر دنیا را هم فتح کند سوزنی از آن، مال او نیست.
...
عیدتون مبارک...
سَـــــلویٰ
۲۲۸

عیدتون مبارک...

۱ هفته پیش
مردی داشت گوسفندی را از کامیون پایین می آورد تا آن را برای روز عید قربانی کند . گوسفند ازدست مرد جدا شد و فرار کرد.مردشروع کردبه دنبال کردن گوسفند تا اینکه گوسفند وارد خانه یتیمان فقیری شد .
عادت مادرشان این بود که هر روز کنار در می ایستاد و منتظر می ماند تا کسی غذا و صدقه ای را برایشان بگذارد و او هم بردارد. همسایه ها هم به آن عادت کرده بودند.
هنگامی که گوسفند وارد حیاط شد مادر یتیمان بیرون آمد و نگاه کرد .ناگهان همسای شان ابو محمد را دید که خسته و کوفته کنار در ایستاده .
زن گفت ای ابو محمد خداوند صدقه ات را قبول کند .او خیال کرد که مرد گوسفند را به عنوان صدقه برای یتیمان آورده .مرد هم نتوانست چیزی بگوید جز اینکه گفت :خدا قبول می کند .
ای خواهرم مرا به خاطر کمکاری و کوتاهی در حق یتیمانت ببخش.
بعدا مرد رو به قبله کرد و گفت خدایا ازم قبول کن.
روز بعد مرد بیرون رفت تا گوسفند دیگری را بخرد و قربانی کند. کامیونی پر از گوسفند دید که ایستاده . گوسفندی چاق و چنبه تر از گوسفند قبلی انتخاب کرد. فروشنده گفت بگیر و قبول کن و دیگه با هم منازعه نکنیم. مرد گوسفند را برد وسوار ماشین کرد. برگشت تا قیمتش را حساب کند .فروشنده گفت این گوسفند مجانی است و دلیلش هم این است که امسال خداوند بچه گوسفندان زیادی به من ارزانی نمود و نذر کردم که اگر گوسفندان زیادی داشتم به اولین مشتری که به او گوسفند بفروشم هدیه باشد .
پس این نصیب توست ...

صدقه را بنگر که چه چیزیست! !!
صدقه دهید چونکه کفن بدون جیب است..



شیرینی بازیافتی

با دستور زهرا جان🌹🌹
https://sarashpazpapion.com/recipe/fc2bb8a5ccaef394bbfe0891631f10e5

...
چای آلبالو
سَـــــلویٰ
۱۵۰

چای آلبالو

۲ هفته پیش
‍ آیا میدانستید فیروز تنها کارخانه در ایران است که ۸۰ درصد از کارکنان خط تولید آن را معلولان تشکیل می­دهند.

از مجموع کارکنان این کارخانه، ۹ نفر نابینا و کم بینا ، ۴۲ نفر معلول جسمی و حرکتی ، دو نفر با ویلچر و ۴۴ نفر ناشنوا می باشند که به تولید لوازم بهداشتی برای کودکان می پردازند.

( این مطلب صرفا برای یاد آوری است که هم از افراد کم توان جامعه غافل نباشیم و هم اینکه با شناسایی مراکزی که این عزیزان فعالیت میکنن و با خرید از محصولاتی که تولید می کنند به رفاه اونها کمک کنیم)

برای تصدیق مطلب بالا ،میتوانید توضیحات گروه بهداشتی فیروز در ویکی پدیا را ببینید..


اینم یه متن خوندنی👇

🌹تفاوت آدمها و انسانها


آدم‌ها زندگی می‌کنند
انسان‌ها زیبا زندگی می‌کنند!

آدم‌ها می‌شنوند
انسان‌ها گوش می‌دهند!

آدم‌ها می‌بینند
انسان‌ها عاشقانه نگاه می‌کنند!

آدم‌ها در فکر خودشان هستند
انسان‌ها به دیگران هم فکر می‌کنند!

آدم‌ها می‌خواهند شاد باشند
انسان‌ها می‌خواهند شاد کنند!

آدم‌ها،اسم اشرف مخلوقات را دارند
انسان‌ها اعمال اشرف مخلوقات را انجام می‌دهند!

آدم‌ها انتخاب کرده‌اند که آدم بمانند
انسان‌ها تغییر کردن را پذیرفته‌اند، تا انسان شدند!

آدم‌ها می‌توانند انسان شوند
انسان‌ها در ابتدا آدم بودند!

آدم‌ها آدم‌اند انسان‌ها انسان!
اما آدم‌ها و انسان‌ها هر دو انتخاب دارند
اینکه آدم باشند یا انسان، انتخاب با خودشان است
نیازنیست انسان بزرگی باشیم،انسان بودن خود نهایت بزرگی ست.
...
قلیه ی تن ماهی
سَـــــلویٰ
۲۴۰

قلیه ی تن ماهی

۲ هفته پیش
در کالجی که تدریس میکردم٬ روزی از من خواسته شد که یکی دو روزی جای معلمی که زبان انگلیسی برای تازه واردان به آمریکا (دانش آموزان بزرگسال از سراسر دنیا در آن کلاس حضور داشتند) را پر کنم. کلاس نیمه پیشرفته و برای بزرگسالان بود٬ تقریبا همه یکدیگر را میشناختند.....دانش آموزان قادر بنوشتن بودند و من هم همان برنامه از پیش تعیین شده را دنبال کردم٬ یعنی «انشا نویسی»!
از دانش آموزانش خواستم که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند.
سپس از آنها خواستم که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .
بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به من تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .
روز شنبه ، من نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشتم ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را هم در زیر اسم آنها نوشتم .
روز دوشنبه ، برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل دادم .
شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .
این زمزمه ها را از کلاس شنیدم " واقعا ؟ "
"من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! "
"من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . "
دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد.

من نیز ندانستم که آیا آنها بعد از کلاس با خانواده هایشان و یا همکلاسان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه؟!
آن تکلیف هدف من معلم موقت را بر آورده کرده بود .دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند. یک سالی گذشت و من از آنها دورافتادم. یکی از دانش آموزان درجنگ افغانستان کشته شد . و من هم در مراسم خاکسپاری او شرکت کردم .
پسر کشته شده ، جوان خوش قیافه وبرازنده ای به نظر می رسید .کلیسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنار تابوت وی ، مراسم وداع را بجا آوردند . من و سایر معلمان آخرین نفرات در این مراسم تودیع بودیم .
به محض اینکه من در کنار تابوت قرار گرفتم، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود ، به سویم آمد و پرسید : " آیا شما معلم انشای مارک نبودید؟ "
با تکان دادن سر پاسخ دادم : چرا ولی فقط برای ۲ روز!

سرباز ادامه داد : " مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد . "پس از مراسم تدفین ، اکثر همکلاسی های سابقش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدربزرگ و مادر بزرگ مارک نیز که در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با من هستند.
پدر بزرگ مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، به من ( با انگلیسی شکسته - بسته) گفت :"ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد . "او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد .
با یک نگاه آنها را شناختم . آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود .
مادر بزرگ مارک گفت : " از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . "
همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .یکی با کمرویی لبخند زد و گفت : " من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم .
همسر دیگری گفت : " چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . "
دیگری گفت : " من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام . "
دیگری ، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچه هایش نشان داد و گفت :" این همیشه با منه . . . . " . " من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه نداشته باشد.

با شنیدن حرف های شاگردان سابقم (با اینکه ۲ روزی بیشتر با هم نبودیم) گفتم:
سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد.
بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند ، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد...




قلیه ی تن ماهی
https://sarashpazpapion.com/recipe/29c790c2f2fbe51929cc722a133b08db


اینم دستور پخت این قلیه ساده وخوشمزه
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
...
کیک بهار نارنج
سَـــــلویٰ
۸۸۶

کیک بهار نارنج

۲ هفته پیش
از قدیم گفتن با هر کسی سفر نرو. ولی اگه کسی رو خواستی بشناسی حتما باهاش همسفر شوید

با یکی از دوستام تازه آشنا شده بودم یه روز بهم گفت فردا میخوام برم شیراز. گفتم: منم کار دارم باهات میام.
🔻سر وعده اومد در خونه مون، سوئیچ ماشینشو دو دستی تعارف کرد؛ گفت بفرما شما رانندگی کن. گفتم ممنون؛ حالا خسته شدی من میشینم. معرفت اول
🔻رسیدیم سر فلکه خروجی شهر خواستیم از دکه یه چیز خوردنی برا تو راه بگیریم. من رفتم از دکه اولی بخرم گفت بیا از اون یکی بخریم. گفتم: چه فرقی داره؟! گفت: اون مشتریهاش کمتره، تا کسب اونم بگرده...
🔻ایستگاه خروجی شهر گفتم صبر کن دو تا مسافر سوار کنیم هزینه بنزین در بیاد. گفت: این مسافرکش ها منتظر مسافرن، گناه دارن، روزیشون کم میشه.
🔻بین راه یه مسافر فقیری دست بلند کرد. اونو سوار کرد. مسیرش کوتاه بود؛ پول که ازش نگرفت، 5 هزار تومن هم بهش داد. گفتم رفیق معتاد بود ها! گفت: باشه اینها قربانی دنیاطلبان روزگار هستن. مهم اینه که من به نیّت خشنودی خدا این کار را کردم.
🔻رسیدیم کنار قبرستان شهر، یه آدم حدود چهل ساله یه مشما قارچ کوهی دستش بود. بهش گفت: همش چند؟ گفت: ۱۳هزار تومن. ازش خرید. گفتم: رفیق اینقدر ارزش نداشتا. گفت میدونم میخواستم روزیش تامین بشه.
🔻رسیدیم شيراز، پشت چراغ قرمز یه بچه ده ساله چندتا دستمال کاغذی داشبوردی دستش بود. گفت۴ تا ۵ هزارتومن. ۴ تا ازش خرید. گفتم رفیق اینقد نمی‌ارزید! گفت: میدونم. گناه داره تو آفتاب وایساده!
🔻از روی یک پل هوایی رد میشدیم، یه پیرمرد دستگاه وزنه (ترازو) جلوش بود. یه کم رد شدیم، یه دفعه برگشت گفت میای خودمونو وزن کنیم؟ گفتم: من وزنمو میدونم چقدره. گفت باشه منم میدونم اگه همه مثل من و تو اینجوری باشن این پیرمرد روزیش از کجا تامین بشه؟! گفتم باشه یه پولی بهش بده بریم. گفت نه، غرورش میشکنه، میشه گدایی! اینجوری میگه کاسبی کردم.
🔻یه گدایی دست دراز کرد. یه پول خورد بهش داد. گفتم: رفیق اینها حقه بازنا. گفت: ما هیچ حاجتمندی را رد نمیکنم. مبادا نیازمندی را رد کرده باشیم.
🔻 اگه میخواستم در مورد یکی حرف بزنم بحث رو عوض میکرد، میگفت شاید اون شخص راضی نباشه در موردش حرف بزنیم و غیبتش رو کنیم...
🔻 یکی بهش زنگ زد گفت پول واریز نکردی؟! گفتم: رفیق، بچه هات بودن؟ گفت: نه، یه بچه فقیر از مهدیه رو حمایت مالی کردم. اون بود زنگ زد. گفتم: چند بهش میدی؟! گفت سه مرحله در یک سال ۹۰۰ هزار تومن. اولِ مهر، عید و تابستان سه تا سیصدتومن.
🔻 تو راه برگشت هم از سه تا کودک آویشن کوهی خرید. گفت اگر فقط از یکیشون بخرم اون یکی دلش میشکنه.
👈میدونین من تو این سفر چقد خرج کردم؟!۳هزار تومن! یه بستنی برا رفیقم خریدم چون همینقدر بیشتر پول تو جیبم نبود. من کارت داشتم رفیقم پول نقد تو جیبش گذاشته بود.‌ به من اجازه نمیداد حساب کنم.
👈میدونین شغل رفیق من چه بود؟! برق کش، لوله کش، تعمیرکارِ یخچال و کولر و آبگرمکن بود و یه مغازه کوچک داشت.
👈میدونین چه ماشینی داشت؟! پرایدِ۸۵
👈میدونین چن سالش بود؟! ۳۳سال
👈میدونین من چه کاره بودم؟! کارمند بودم، باغ هم داشتم.
👈میدونین چه ماشینی داشتم؟ 206 صندوق دار؛ اول راه کلک زدم و گفتم ماشینم خرابه که اون ماشینشو بیاره!
🔴دوستم یه جمله گفت که به دلم نشست: بنده مخلص خدا بودن به حرکته نه ادعا بعضیها بزرگوار به دنیا اومدن تا دیگران هم ازشون چیزایی یاد بگیرند، راستی چند تا از ماها بنده مخلص خداییم؟



کیک بهار نارنج
https://sarashpazpapion.com/recipe/37298a6165a9620722185639cf446674




انشاءالله فرصت کنم در اولین موقعیت،کامنتای پرمهرتونو پاسخ خواهم داد


✨✨✨✨🥀🥀✨✨✨✨✨✨🥀🥀✨✨✨
...
خیار ماست مجلسی

خیار ماست مجلسی

۲ هفته پیش
بانک زمان در سوئیس
یک دانشجوی خارجی که برای ادامه تحصیل به سوئیس رفته می‌نویسد:
در زمان تحصیل نزدیک دانشگاه یک خانه اجاره کردم.
صاحبخانه یک خانم 67 ساله بود
که با شغل معلمی بازنشست شده بود.
طرح های بازنشستگی در سوئیس آنقدر قوی هستند
که بازنشستگان هیچ نگرانی برای خورد و خوراک ندارند.

به این جهت یک روز از اینکه متوجه شدم او کار
پیدا کرده متعجب شدم!
کار او مراقبت از یک پیرمرد 87 ساله بود!
از او پرسیدم آیا برای نیاز به پول این کار را می کند
پاسخش من را متحیر کرد!
من برای پول کار نمی کنم بلکه " زمان " خودم را
در " بانک زمان " سپرده می کنم
تا در زمانی که [ مثل این پیرمرد ] توان حرکت ندارم
آنرا از بانک بیرون بکشم!

این اولین بار بود که درباره مفهوم " بانک زمان "
می شنیدم! وقتی بیشتر درباره آن تحقیق کردم
متوجه شدم " بانک زمان " یک طرح بازنشستگی برای
مراقبت از سالمندان است
که توسط وزارت تامین اجتماعی فدرال سوئیس
تدوین و توسعه داده شده است

داوطلبان زمان مراقبت از سالمندان را در حساب شخصی شان در " سیستم امنیت اجتماعی " پس انداز کرده
تا وقتی خود پیر ناتوان شدند
یا نیاز به مراقبت داشته باشند از آن برداشت کنند!
طبق قرارداد یک سال بعد از انقضای خدمات متقاضی
[ سپرده گذاری زمان ] بانک زمان میزان ساعات
خدمات را محاسبه کرده
و به او یک " کارت بانک زمان " می دهد!
وقتی او هم نیاز به کمک یک نفر دیگر دارد
می تواند با استفاده از آن کارت "زمان و بهره" آنرا برداشت کند.
بعد از تایید، بانک زمان داوطلبانی را برای مراقبت
از او در بیمارستان و یا منزل تعیین می کند!

در ضمن متقاضیان سپرده گذاری " زمان " باید سالم
و تندرست دارای مهارت های ارتباطی خوب و پر از عشق
و علاقه به همنوعان باشند!

صاحبخانه ام هفته ای دو بار برای مراقبت از پیرمرد سرکار می‌رفت و هر بار هم دو ساعت وقت برای خرید
تمیز کردن اتاق آفتاب گرفتن پیرمرد و گپ زدن
با او سرمایه گذاری می کرد!

اتفاقا یک روز دانشگاه بودم که تماس گرفت و گفت
در حالی که شیشه اتاق منزل خودش را تمیز می کرده
از چهارپایه افتاده!
من فورا مرخصی گرفتم و او را به بیمارستان رساندم.
مچ پای او شکسته بود و برای مدتی نیاز داشت روی تخت بماند.
داشتم کارهای تقاضا برای مرخصی جهت مراقبت خانگی را انجام می دادم که به من گفت جای نگرانی نیست
چرا که برای برداشت از بانک زمان درخواست داده است!

ظرف کمتر از دو ساعت بانک زمان یک داوطلب فرستاد
که به مدت یک ماه هر روز با گپ زدن و پختن غذاهای لذیذ از او مراقبت می کرد.
او به محض بهبودی دوباره مشغول کار مراقبت از دیگران شد و گفت که می خواهد برای روزهای پیری زمان سپرده گذاری کند!

مسلما پیاده شدن چنین ایده ای در کشورمان که جمعیت سالمند آن نزدیک 10 درصد بوده و با شتاب به سمت 30 درصد شدن در حال حرکت است!
نه تنها هزینه‌های بیمه و مراقبت در دوران سالمندی را کاهش می‌دهد
بلکه موجب تقویت اتحاد و همبستگی میان نسل‌ها شده که در سایر طرح های پولی موجود نظیر خانه سالمندان و پرستار خانگی کمتر دیده می شود!

ایده " بانک زمان " یا " بانک مراقبت از سالمندان "
اولین بار در سال 2012 و در شهر اس‌تی‌گلن سوئیس
که جوانترین جمعیت را دارد مطرح و پیاده شد
و طبق گزارش دولتی که قصد دارد
" فرهنگ زیبای روستایی مراقبت از یکدیگر "
را به شهرهای مدرن بیاورد
بیش از نیمی از جوانان از این طرح استقبال کرده اند!
استقبال جوانان از چنین طرحی و همجواری همزبانی و همدلی با سالمندان یعنی ترکیب خامی و پختگی و کسب تجربه فراوان برای جوانان زنده ماندن اخلاق و احترام به اصل و ریشه در جامعه و همچنین روشن شدن چراغ امید در دل سالمندان





خیار ماست مجلسی
https://sarashpazpapion.com/recipe/eabc1659ad2925908e80108770d4d889


✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
...
روز عشق در خانه کوچک سلوایی..
سَـــــلویٰ
۲۴۲
همیشه باید یکی باشد که وقتی دوران گره خوردن انگشت هایتان به هم توی جیب پالتوهای زمستانی
و سر گذاشتن های یواشکی روی شانه اش داخل تاکسی گذشت
بیاید توی اشپزخانه و بعد از اینکه که پنج دقیقه تمام، بیخود و بی جهت به محتوای یخچال نگاه کرد
با گفتن «ناهار چی داریم» و
ناخنک زدن به سیب زمینی های سرخ کرده بگوید که دوستت دارم.
همیشه باید یکی باشد
که گاهی تاریخ های مهم را فراموش کند
با دسته گل های پژمرده خودش را به تو برساند
و یاهدیه هایش را میان پرونده های کاری جا بگذارد و ان وقت
با لبخندی نادمانه و از روی شرمندگی، بگوید که دوستت دارم...
همیشه باید یکی باشد
که اگر کتاب های زیادی نخوانده، درام های عاشقانه نمی بیند و با شعر هم رابطه ی خوبی ندارد
عوضش املت های خوشمزه شام را به گردن بگیرد...
شیر های خراب آب را خوب سفت کند
و زمانی که از سفرهای چند روزه برمیگردی
پوست تخمه های اطراف مبل را که وقت دیدن برنامه ی ن تلویزیونی پخش و پلا کرده است را با وسواس تمام
به خورد جاروبرقی بدهد
و با تمام این کارها بگوید که دوستت دارم...
همیشه باید یکی باشد
که با همه ی فراموشکاری هایش
که با همه ی بی نظمی ها و دردسرهایش
بگوید دوستت دارم ♥️

یا یکی باشد مثل همسری ما که در اوج مشغله ها روز عشق ومِشق یادش برود..وتو بخواهی سورپرایزش کنی ونمیدانی بعد از یک روز کاری خسته ی کار است ومیخواهد چای بنوشد یا آشفته از گرماست ودلش آبمیوه خنک بخواهد؟؟؟؟..وآخرش هیچکدام..چون او همچنان سرگرم کار است وبزنگاه نمیرسد وتو ترجیح میدهی عکسی بگیری وچایها را روانه سینک کنی 🥴 وژله مثلا رمانتیکت را در یخچال بگذاری چون باید بساط شام را حاضر کنی...

اما این از زیبایی روز عشق کم نمیکند..تصمیم دیگری میگیری نامه ای را ضمیمه عکس میز میکنی ودر واتساپ برایش ارسال میکنی...چه میشود کرد..گاهی ،آنی نمیشود که تو میخواهی...وزندگی با همین شوقها وگاهی بیخیالیهایش ،زندگی میشود..

کلبه هاتون پر از عشق وشور وزندگی💞💞




ایشونم متن نامه 👇👇
خواستین شمام پیوی همسرانتون بفرستین..هم حال دل اونو خوب میکنین...هم حال خوب نصیبت خودتون میشه..وهم روز عشقی میشه که تو خاطره هاتون ثبت میشه...

متشکرم:
برای همه وقت هایی که مرا به خنده واداشتی.
برای همه وقت هایی که به حر ف هایم گوش کردی.
برای همه وقت هایی که به من شهامت و جرأت دادی.
برای همه وقت هایی که با من شریک شدی.
برای همه وقت هایی که با من به گردش آمدی.
برای همه وقت هایی که خواستی در کنارم باشی.
برای همه وقت هایی که به من اعتماد کردی.
برای همه وقت هایی که مرا تحسین کردی.
برای همه وقت هایی که باعث راحتی و آسایش من هستی.
برای همه وقت هایی که گفتی "دوستت دارم".
برای همه وقت هایی که در فکر من بودی.
برای همه وقت هایی که برایم شادی آوردی.
برای همه وقت هایی که به تو احتیاج داشتم و تو با من بودی.
برای همه وقت هایی که دلتنگم بودی.
برای همه وقت هایی که به من دلداری دادی.
 برای همه وقت هایی که در چشمانم نگریستی و صدای قلبم را شنیدی.
به خاطرهمه این ها، هیچ وقت فراموش نکن که:
همیشه برای گوش دادن به حرف هایت آمادگی دارم.
همیشه پشتیبانت هستم.
من مثل کتابی گشوده برایت خواهم بود.
فقط کافی است چیزی از من بخواهی، بلافاصله از آن تو خواهد شد.
می خواهم اوقاتم را در کنار تو باشم.
من کاملاً به تو اطمینان دارم و تو امین من هستی.
در دنیا تو از هر چیزی برایم مهمتر هستی.
همیشه دوستت دارم، چه به زبان بیاورم چه نیاورم.
همین الان در فکر تو هستم.
تو همیشه برای من شادی می آوری به خصوص وقتی که لبخند بر لب داری.
من همیشه برای تو این جا هستم و دلم برایت تنگ است.
هر وقت که احتیاج به درد و دل داشتی روی من حساب کن.
تو در تمام ضربان های قلبم حضور داری...
...
بنازم ماه ذی الحجه،چه آغازی نکو دارد
سَـــــلویٰ
۱۶۱
نامه‌ی عاشقانه‌ی بسیار خواندنی از کتاب پریدخت آقای حامد عسکری

بسم المعطّرٌ الحبیب

تصدقت گردم،
دردت به جانم،
من که مُردم و زنده شدم تا کاغذتان برسد، این فراقِ لاکردار هم مصیبتی شده، زن جماعت را کارِ خانه و طبخ و رُفت و روب و وردار و بگذار نکُشد، همین بی‌همدمی و فراق می‌کُشد.

مرقوم فرموده بودید به حبس گرفتار بودید، در دلمان انار پاره شد.

پری‌دُخت تو را بمیرد که مَردش اسیر امنیه‌‌چی‌ها بوده و او بی‌خبر، در اتاق شانهٔ نقره به زلف می‌کشیده!

حیّ لایموت به سر شاهد است که حال و احوال دل ما هم کم از غرفهٔ حبس شما نبوده است.

اوضاع مملکت خوب نیست؛
کوچه به کوچه مشروطه‌‌چی چنان نارنج‌‌هایی چروک و از شاخه جدا بر اشجار و الوار در شهر آویزانند و جواب آزادی‌خواهی، داغ و درفش است و تبعید و چوب و فلک!

دلمان این روزها به همین شیشهٔ عطری خوش است که از فرنگ مرسول داشته‌اید و شب به شب بر گیس می‌مالیم!

سَیّدمحمودجان،
مادیان یاغی و طغیان‌گری شده‌ام که نه شلاق و توپ و تشر آقاجانمان راممان می‌کند و نه قند و نوازش بیگم‌باجی.

عرق همه را درآورده‌ام و رکاب نمی‌دهم، بماند که عرق خودم هم درآمده.

می‌دانید سَیّدجان،
زن جماعت بلوغاتی که شد، دلش باید به یک‌ جا قُرص باشد، صاحب داشته باشد.
دلِ بی‌صاحاب، زود نخ‌کش می‌شود،
چروک می‌شود،
بوی نا می‌گیرد،
بید می‌زند.
دلْ ابریشم است.

نه دست و دلم به دارچین‌نویسی روی حلوا و شُله‌زرد می‌رود، نه شوق وَسمه و سرخاب و سفیدآب داریم.

دیروزِ روز بیگم‌باجی، ابروهایمان را گفت پاچهٔ بُز.
حق هم دارد، وقتی آن که باید باشد و نیست، چه فرق دارد، پاچهٔ بُز بالای چشم‌مان باشد یا دُم موش و قیطانِ زر.
به قول آقاجانمان، دیده را فایده آن است که دلبر بیند.

شما که نیستید و خمرهٔ سکنجبین قزوینی که باب میلتان بود بماند در زیرزمین مطبخ و زهرماری نشود کار خداست.
چلّه‌ها بر او گذشته،
بر دل ما نیز.

عمرم روی عمرتان آقا سَیّد،
به جدّتان که قصد جسارت و غُر زدن ندارم، ولی به واللّه بس است،
به گمانم آن‌قدری در فالکوتهٔ طب پاریس طبابت آموخته‌اید که به علاج بیماری فراق حاذق شده باشید، بس کنید.

به یزد مراجعت فرمایید و به داد دل ما برسید،
تیمارش کنید و بعد دوباره برگردید.
دلخوشکُنکِ ما همین مراسلات بود که مدّتی تأخیر افتاد و شیشهٔ عطری که رو به اتمام است.

زن را که می‌گویند ناقص‌العقل است،
درست هم هست؛
عقل داشتیم که پیرهن‌تان را روی بالش نمی‌کشیدیم و گره از زلف واکنیم و بر آن بخُسبیم.

شما که مَردید،
شما که عقل‌تان اَتّم و اَکمل است،
شما که فرنگ‌دیده‌اید و درس طبابت خوانده‌اید،
مرسوله مرقوم دارید و بفرمایید این ضعیفهٔ ناقص‌العقل چه کند؟

تصدّقت پری‌دُخت
بوسه به پیوست است...


این کپشن رو تو پیج قبلیم فرستاده بودم..اما خودم دوستش دارم وگاهی وقتا میخونم..امروز بخاطر روز عشق گفتم تو این پیجم هم یادگاری بمونه....ممنون محبت نگاهاتون وهمراهیاتون💞💞



♥️



عاقد خدا ...
و مهریه
آب و سکوتِ محض

آری شدند
هم نفس روزگار هم ...

چشمی ندیده در زمین در هر زمان مانندشان
خورشید و مه تبریک گو بر وصلت و پیوندشان
شادی زهرا و علی پیداست از لبخندشان
لبخندشان دارد نشان از خاطر خرسندشان . . .


❤️❤️❤️

پیوند_آب_و_آیینه عیدتون_مبــــارک
...
مشاهده موارد بیشتر