سَـــــلویٰ
سَـــــلویٰ
کیک قهوه ...
متشکریم پاپیون عزیز..
سَـــــلویٰ
۶۱
خاطره ماندگار خلبانِ فقیدِ زنِ نیروی دریایی آمریکا، کارا هولتگرین جمعی ناو هواپیمابر آبراهام لینکن...:

سال ۱۹۹۱ در جنگ اول خلیج فارس درگیری در اوج خودش بود که دستور ماموریت برام صادر شد، خیلی سریع با کابین دومم سرگرد توماس مسئول رادار هواپیما به سمت هواپیمای خودمون روی عرشه رفتیم و اف ۱۴ دی به شماره ۳۲۶۵ (سرگرد هولتگرین خلبانِ زنِ فقيد، بعدها در همین هواپیما کشته شد) رفتیم.
سریع تیک آف کردیم به سمت بصره هدایت شدیم و بعد از یک درگیری مختصر به سمت ناو برمی گشتیم که صدای آژیرهای اخطارِ هیدرولیک هواپيماي تامکتمون بلندشد؛ دقایق زیادی با مهندسان و کارشناسان مستقر در ناو به رایزنی از پشت بیسیم و در ارتفاع ۱۲۰۰۰ پایی پرداختیم؛ هر یک از اونها سعی خودشون رو دادن راهکار برای برطرف کردن نقص فنی هواپیما کردند ولي ما همچنان بدون نتیجه و مستاصل به حر فهای مختلف روی فرکانس اورژانسی بیسیم گوش می دادیم. حتی خلبان های قدیمی مستقر در پایگاه عربستان که تجربه ای در پرواز با تامکت داشتن با نگرانی انواع راهنمایی های ناکارآمد رو کردند ولی با دیدن عقربه سوخت و نداشتن هیدرولیک، جهت نزدیک شدن به تانکر آماده بودیم که دستور اجکت رو در یک منطقه امن بِهِمون بدن. صداها یکی یکی قطع شد اما در همین حین صدایی آرام و متین با لهجه تگزاسی!!به من وقت به خیرگفت. جناب سرگرد، خلبانِ تامکت به گوشی؟
گفتم بله.
خیلی آرام گفت حواست رو به من جمع کن؛ چه قدر سوخت داری؟
گفتم حدودا تا ۱۱ دقیقه.
گفت دو موتور در حالت آوانسن و... تک تک چک لیست رو مرور کرد و در آخر حرف عجیبی زد که در هیچ کتابی نوشته نشده بود. اون گفت چرخ هات رو باز کن و موتورهات رو روی ساسات کامل بذار.
من و توماس این پیشنهاد برامون عجیب بود ولي چون چاره ای نداشتیم و دیگه هواپیما رو از دست رفته می دونستیم مو به مو بهش گوش دادیم. رادار ناو هم که صدامون رو می شنید منتظر بود که این تلاش هم تموم بشه و دستور ترک هواپیما رو بده...
دوباره اون صدای آروم گفت: حالا با توکل به خدا با حداکثر سرعت به پایین شیرجه بزن!!!
من كه در حال اجرای فرمان بودم باهاش شمردم یک دو سه چهار ارتفاع ۱۰، ۹، ۸ و در ارتفاع ۴۰۰۰ پایی ناگهان گفت به حالت ایستا و مانور دکا کج بشو... کردم، بعد آروم گفت عقربه هیدرولیکت رو نگاه کن.
سرگرد!!! خدای من!!! روی حداکثر توان بود!!! انگاراین هواپیما هیچ مشکلی نداشت.
سریعا با ناباوری به رادار ناو گفتم من میام برای نشستن و اونم درحیرت گفت راجرررر... و نشستم.
خدمه همگي دورم جمع شدن... بعد از لختی آرامش به مسئول هدایت عملیات گفتم اون مهندس یاخلبان جادوگری که من روهدایت کرد کیه؟ الان کجاست؟ در عربستانه یا ناو خودمون یا از مرکز (آمریکا) هدایتم کرد؟
سرهنگ برایان با خیره شدن به زمین و صدای لرزان به شمال و افق دریا اشاره کرد و گفت نمیتونی ازش تشکرکنی!!!
من بجات ازش تشكر کردم؛ چون اون الان اونجاست!!!
من به شمال خلیج فارس در امتداد انگشت اشاره سرهنگ نگاه کردم و گفتم کجا؟!؟ و سرهنگ گفت ایران!!!
من که هنوز متوجه منظور سرهنگ نشده بودم، دوباره گفتم اون تو ایران چکار می کنه؟ اون کیه؟ و سرهنگ نفسی کشید و گفت آخه ایرانیه!!!
او خلبان تامکته که از پايگاه بوشهر در حال گشت زني بر روي جزيره خارك است صدای بيسيم تو رو شنید و اومد روی خط تا کمکت کنه!!!
دوباره با ناباوری پرسیدم آخه لهجه اش تگزاسی بود!!!
گفت آره، ۲۱ سال قبل در پایگاه آموزا تگزاس با هم بودیم؛ اسمش اسدالله عادلیه. کاپیتان خلبان، اسداله عادلی و من با صدای لرزان تکرار کردم کاپتان عادلی...
چند روز بعد نیروی دریایی ایالات متحده به صورت غیررسمی از نیروی هوایی ایران و سرهنگ شجاع خلبان و قهرمان جنگ ایران و عراق، تیمسار عادلی فعلی، مراتب تشکر و قدردانیش رو اعلام کرد.
اما امریکایی ها هیچ وقت عیب تامکت ۳۲۶۵ رو که عادلی در هوا و از فاصله ۴۰۰ میلی تشخیص داده بود، اون هم فقط با شنود بیسیم، نفهمیدند، تا نهایتاً در يك ﮔردﺵ مرگبار به چپ، موجب مرگ خانم سرگرد شد.
درحال حاضر تیمسار عادلی در کانادا زندگی می کنه و مادر خانم خلبان کارا هولتگرين، سال ۲۰۱۱، چندین سال پس از مرگ دخترش به دیدار عادلی رفت و از قول دخترش کارا به عادلی گفت: کاپتان! دخترم می گفت زیباترین، زندگی بخش ترین، مطمئن ترین صدای عمرم رو تو اون چند دقیقه ای که با اون خلبان دلاور ایرانی حرف می زدم، شنیدم. ای کاش روزی بشه حتی به صورت غیررسمی باهاش پروازکنم !!!

تیمسار اسدالله عادلی استاد پرواز اف-14 در پروازی عملیاتی با یک موشک فینیکس ،سه فروند جنگنده عراقی را منهدم نمود

. ( ايرانى شريف است ، ايرانى با هوش است ، ايرانى با وجدان است ، ايرانى با مرام است ، ايرانى متمدن است..


💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖
سلام عزیزان همراه..ممنونم از تون که همیشه بامحبتید ومایه دلگرمی...این کیکی که توی پست دیدید اولین کیک قهوه ای هست که من تو عمرم درست کردم. چون تاحالا کیک قهوه نخورده بودم همش فکر میکردم روزی که درستش کنم حتما تجربه ی جدیدی خواهم داشت..ولی کاملا مزش شبیه کیک کاکائویی،نسکافه ای،کافی میکسی...بود..دو روز بود درستش کرده بودم وقت نمیکردم براش گاناشی ،روکشی درست کنم..تا اینکه اونروز بچشمم چالش مامان ستاره وسارای عزیز خورد..بلند شدم یه شابلون از طرح آقای پاپی درست کردم وروشو تزئینیدم وگفتم بهانه ای باشه تا از اونیکه اسباب دوستیهای خوب شده تشکررررر کنم..

سپاس پاپیون..🌹🌹🌹🌹

وسپاس پاپیونیای مهربون وبامحبت
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹


وسپاس مامان ستاره وسارای عزیز،بخاطر این یادآوری زیبا
💌🌹🌹🌹🌹🌹💌
عکس اول رو هم فقط بخاطر نور بهتری که داشت اول فرستادم..دوست داشتید ورق بزنید عمودی آقای پاپی رو هم ببینین..


کیک قهوه
https://sarashpazpapion.com/recipe/ebc879b4d1871d2775e472631dd5588f


👆👆👆👆👆👆👆👆

دستور کیک قهوه با دستور ساهره بانو...🌹🌹
البته من با یک سوم مواد درستیدم🤗
...
افطاری تک نفره..
سَـــــلویٰ
۱۰۶

افطاری تک نفره..

۲ روز پیش
وفات مادرِسقای آب وادب تسلیت باد..نامش فاطمه بود. از آن دخترهایی که شمشیرزنی و نیزه داری را به خوبی می دانست و در جنگ آوری، هم پای پسران قبیله بود. اولین مربی شمشیر زنی و تیراندازی پسرش ابالفضل عباس (علیه السلام) و برادرانش هم خود او بود! نه اینکه تنها او اینچنین باشد، تمام قبیله اش در شجاعت و دلیری زبانزد بودند؛ اما چیزی که او را متمایز می کرد، حجب و حیای مثال زدنی و زیبایی و ملاحت خاص زنانه بود که در کنار جنگ آوری، او را به یک دختر کم نظیر تبدیل کرده بود. کمتر مردی جرأت خواستگاری از او را داشت و آنهایی هم که پا پیش می گذاشتند، همگی از بزرگان و اشخاص مطرح بودند؛ اما جز جواب رد چیزی حاصلشان نمی شد. وقتی از او می پرسیدند که چرا ازدواج نمی کنی، می گفت: «مردی نمی بینم، اگر مردی به خواستگاری ام بیاید، ازدواج می کنم.!»


معاویه از خواستگاران پروپا قرصش بود، ولی هربار دست خالی باز می گشت. تا اینکه یک شب خوابی دید. صبح فردا، وقتی «عقیل»، برادر و فرستاده ی علی بن ابیطالب (علیه السلام)، که مردی نسب شناس بود، برای خواستگاری آمد، فاطمه لبخند معنا داری زد؛ فهمید که رویایش صادقه بوده است. از فرط شادمانی و رضایت، گریست و گفت: «خدا را سپاس! من به «مرد» راضی بودم ولی او «مرد مردان» را نصیب من کرد.» و بی درنگ، پس از موافقت پدر و مادرش، موافقت خود را اعلام کرد و شد همسر علی بن ابیطالب (ع)، جانشین رسول خدا (صل الله علیه و آله).

بارزترین ویژگی اش، ادب بود. به جا و به موقع حرف می زد، حد خودش را می دانست و رفتارش، هرگز نشانی از خطا نداشت. روزی که پا در خانه ی امیرالمونین (ع) گذاشت، اولین جمله اش به فرزندان ایشان این بود: «نیامده ام جای مادرتان را بگیرم، من کجا و فرزندان زهرا (س) کجا؟ من آمده ام تا کنیزتان باشم.» و به حق نشان داد که راست می گفت؛ همان روز اول، حسن و حسین (علیهما السلام) بیمار بودند. فاطمه، بلافاصله به بالین آنها رفت و با محبت تمام، به آنها رسیدگی کرد و چند روز اول زندگی مشترکش، به پرستاری از فرزندان زهرا (سلام الله علیها) گذشت؛ کاری که آن را افتخاری برای خود می دانست. می گویند تا وقتی که فرزندان امام علی (ع) خردسال بودند، بچه دار نشد تا مبادا به خاطر مادر شدن، در حق آنها کوتاهی کند.

از امام (ع) هم خواسته بود تا او را «فاطمه» خطاب نکند تا مبادا دل بچه ها از شنیدن نام مادرشان در خانه، بشکند.

تا زمانی که فرزند دار نشد، برای فرزندان امامش، یک مادر تمام عیار بود و پس از بچه دار شدن، همیشه و در هر شرایطی، فرزندان زهرا (س) را به فرزندان خود ترجیح داد.
وقتی عباس (علیه السلام)، نوزاد شیرین ام البنین به دنیا آمد، بچه های زهرا (س) را جمع کرد، آنها را نزدیک به هم نشاند و نوزاد یک روزه اش را در آغوش گرفت؛ بلند شد و عباسش را دور سر فرزندان فاطمه (س) چرخاند تا به همه بگوید که فرزندان ام البنین، بلا گردان فرزندان فاطمه (س) اند.

همیشه و همه جا به فرزندانش یادآوری می کرد که «مبادا حسن و حسین (علیهما السلام) را برادر و همتای خود بدانید، آنها تافته ی جدا بافته اند، آسمانی اند، نوادگان پیامبر (ص) اند.» و همین تربیت بود که نتیجه اش را در کربلا نشان داد...

او همان مادری است که وقتی کاروان کربلا را راهی می کرد، با وجود اینکه چهار جوان خودش همراه کاروان بودند، به تمام کاروان اینطور سفارش می کرد: «چشم و دل مولایم امام حسین (ع) و فرمان بردار او باشید.»

ام البنین، از حضرت علی (ع)، صاحب چهار ستاره ی نورانی به نامهای عباس، عبدالله، جعفر و عثمان شد که همگی در کربلا به شهادت رسیدند. درود و رحمت خدا بر آنها ومادر پاک طینتشان باد..



شب‌ها بیشتر دعا کنید
این وقت‌ها خدا خیلی تنهاست..
و دلخوشی‌اش چراغ روشنِ اتاق شماست
بی ‌صدا می‌آید، می‌بیند
به وقتش مستجاب می‌کند
روی همچون ماهتان را می‌بوسد
و آرام می‌رود ...
امشب بیاد ام البنین ،دعا کنید...
...
باران وآش و برف وکپشن
سَـــــلویٰ
۱۰۴
سلام گلابتونا..خوبید ..الحمدلله قطره های بارون شهرمون تبدیل به برف شدن وکلی ما خوشحال شدیم..برا ماکه سالی دوسه بار برف میبینیم نیومدن برف خود افسردگیه...اما خب خدارو هزاران بار شکر که هوای بنده هاشو بهتر از همه داره و دل زمین وآدماشو ،دوباره شاد کرد..
آشی هم که در تصویر میبینید همون آشی هست که تو استوری یه روز پیش گفتم..البته نه همش!!!یه کاسش که از شب بارانی به صبح برفی رسید...عکس برف هم مربوط به دیروز هست ...ممنون از عزیزانیکه استوریامم دیدن والانم اینجان🌹🌹💌🌹🌹

ایشونم کپشن👇👇👇👇

از تابستان سال ۱۳۸۹ بود. در حال رانندگی بودم حواسم نبود. یه دفعه یک ماشین با سرعت از کنارم رد شد و با بوق ممتد داد زد و گفت هی الاغ حواست کجاست. همانطور با سرعت رفت پشت چراغ قرمز ایستاد. چون خیابان خلوت بود منم رفتم کنارش ایستادم. شیشه‌های هر دو تامون پائین بود.
□یواشکی از کنار چشماش به من نگاه میکرد. منم مستقیم بهش نگاه میکردم. گفتم، آقا میدونستی الاغ ماده هست و خرها، نر هستند. تو باید به من میگفتی خر. دوم اینکه اگه من الاغم، حتما تو هم حضرت سلیمان هستی چون الان داری زبان الاغ‌ها رو میفهمی که باهات صحبت میکنم. سوم اینکه اصلا حواسم به تو نبود تو عالم خودم بودم...

●یک لبخندی زد و سه بار گفت معذرت میخوام. منم تو ماشین شکلات داشتم براش پرت کردم تو ماشینش. با اشاره اون، هر دو تا کناری ایستادیم و الان که با هم دوستیم یادمون نمیره که یک الاغ ما رو با هم آشنا کرد.

○این ماجرا میخواد بگه که کلمه ای در زبان انگلیسی هست به نام reactive یعنی واکنش و کلمه دیگری هست به نام creative یعنی خلاقیت. اگر دقت کنیم با جابجایی حرف c یک واکنش تبدیل میشه به یک خلاقیت. یعنی میشد این موضوع تبدیل شه به یک دعوای خیابانی که آخرش هم منجر میشد به آشتی. هم وقتمون رو میگرفت هم هزینه ساز بود.

پدرم میگفت وقتی آخرش تو کلانتری با هم آشتی میکنیم چرا الان آشتی نکنیم. میلیونها انسان در جنگ جهانی دوم کشته شدن ولی امروز کل اروپا هوای هم رو دارن و متحد هستند....
▪︎گاهنامه مدیر
●پس:
۱- آخر هر جنگی صلحه.
۲- عاقل کسی است که از تهدید فرصت میسازه، ما هر دو تامون عاقل بودیم.
۳- فحش دادن دلیل کسانی است که حق با آنها نیست.
۴- وقتی کسی عصبانیت میکنه یعنی تونسته بر تو چیره بشه

○این داستان رو تو هر ترم واسه دانشجوهام تعریف میکنم و کلی با هم، لحظه الاغ شدنم رو میخندیم.

خاطره ی آقای مرتضی علوی👆👆👆
...
مارمالاد کامکوات
سَـــــلویٰ
۹۸
چند سال پيش در مهدكودكي با بچه های ٤ ساله کار می کردم
می خواستم چکمه های یه بچه ای رو پاش کنم ولی چکمه ها به پای بچه نمی رفت. بعد از کلی فشار و خم و راست شدن، بچه رو بغل كردم و گذاشتم روی میز، بعد روی زمین... و بالاخره با هزار جابجایی و فشار چکمه ها رو پای بچه كردم و یه نفس راحت كشيدم که...
هنوز آخیش گفتنم تموم نشده بود که بچه گفت :این چکمه ها لنگه به لنگه است!🤨

ناچار با هزار زور و اینور و اونور شدن و در حالی که مواظب بودم که بچه نیفته تا بالاخره پوتین های تنگ رو یکی یکی از پای بچه درآوردم و باز با همان زحمت زیاد پوتین ها رو این بار دقیق و درست پای بچه كردم که لنگه به لنگه نباشه.
در این لحظه بچه گفت: خانم، این پوتین ها مال من نیستن ها!😱
من با یه بازدم طولانی و سر تکان دادن که انگار یک مصیبتی گریبان گیرم شده، با خستگی تمام نگاهی به بچه انداختم و بهش گفتم آخه چی بهت بگم؟😕
دوباره با زحمت بیشتر این پوتین های بسیار تنگ رو در آوردم
وقتی کار تمام شد از بچه پرسيدم :خوب، حالا پوتین های تو کدومه؟
بچه گفت: این ها پوتین های برادرمه ولی مامانم گفته اشکالی نداره می تونم پام کنم... صبح با همینا آمدم 😄
من که دیگه خونم به جوش اومده بود، سعی كردم خونسردی خودم رو حفظ کنم و دوباره این پوتین هایی رو که به پای بچه نمی رفت به پای اون بکنم...
بعد از اتمام کار یک آه طولانی كشيدم و پرسيدم :خوب، حالا دستکش هات کجا هستند؟ توی جیبت که نیستن...

بچه گفت:
توی پوتین هام بودن دیگه!!!
😂😭😭🤣🥴🥴🥴🥴



مارمالاد کامکوات در سرآشپز پاپیون

https://sarashpazpapion.com/recipe/fad927205375d644ff332da00a8485d9

مواد لازم برای ۱۰ نفر
کامکوات ۱ کیلوگرم
شکر ۱ کیلوگرم
پودر ژلاتین ۱ قاشق مربا خوری

طرز تهیه
۱- کامکواتها رو بشورید وبا حوصله ورقه ورقه برش بزنین وهسته هاشو در بیارید..
۲- هسته های کامکوات رو توی یه لیوان بریزین وروش آب داغ بریزین ..وروشو با یه نلعبکی بپوشونین..این هسته ها حاوی پکتین هستن و اگه مدت زمان زیادی (مثلا هشت ساعت) خیس بخورن کاملا حالت ژله ای بخودشون میگیرن..مثل هسته های به...
۳- یه قابلمه رو آب کنید وبذارید بجوشه..وقتی جوشید کامکواتهای ورقه ای بریزین تو آب جوش وپنج دقیقه فرصت بدین تا بجوشه..وبعد بریزین تو ابکش تا آبش بره وبریزین توی یه ظرف پر از آب سرد (میتونین تو آب، یخ بریزین تا کاملا سرد باشه )این کار رو دوبار انجام بدید...اینکار برا گرفتن تلخی کامکواتها هست..
۴- حالا توی یه قابلمه که بهتره لعابی یا پیرکس باشه شکر رو با مقداری آب بذارید رو حرارت تا شکر کامل حل بشه..ودر این مدت ،کامکواتها رو با خرد کن ،بشکل پوره دربیارید وقتی شکر حل شد به قابلمه اضاف کنید..اول حرارتو‌زیاد کنید تا بجوشه...بعد حرارتو کمش کنید ونیم ساعت بهش فرصت پخت بدید..اگه دیدید غلظت مارمالادتون زیاده یکم آبجوش اضافه کنین..
۵- پودر ژلاتین رو روی نصف فنجان آب سرد بپاشین رو بخار آب بذارین تا ژلاتین کاملا حل بشه..حالا به مارمالادتون اضافه کنید..همچنین آب هسته هایی که توی لیوان گذاشته بودین...
۶- 🌱اگه میخواین هم مربا وهم مارمالاد درست کنین..بعد از گرفتن تلخی کامکوات ها همشونو بریزین تو شهد وبذارین تا کاملا بپزه..حالا نصفش کنید ونصفشو بعنوان مربا بردارید..نصف دیگه رو توی مخلوط کن ،پوره کنین وبه قابلمه برگردونین وژلاتین بنماری شده رو اضاف کنین وچند جوش بزنه کار شما بعنوان یه کدبانوی مربا ومارمالاد پز تمام شد..

سایر نکات
درسته کامکوات تلخه ولی دوبار جوشوندن برا گرفتن تلخیش کافیه..یکم مزه ی اصلیش بعد از خوردن تو دهن حس بشه عالیه..
حلقه کردن کامکواتها برا راحت در اوردن هسته ها هست،وگرنه اگه با یه برش راحت در آوردین نیازه به حلقه حلقه کردن نیست..
اگه کامکوات گرفتید حتما نصفشو مربا ونصفشو مارمالاد درست کنید.. بنظرم مارمالادش فوقالعادس..
چون کامکوات خودش ترش هست مربا ومارمالادش نیازی به آبلیمو یا جوهر لیمو نداره..چون شکرک نمیزنه ..
بعضیا هل وزعفرانم میزنن..ولی بنظرم عطر وطعم طبیعی خودش عالیه...

منبع :‌سرآشپز پاپیون
وبسایت :‌
https://sarashpazpapion.com
...
خاگینه شکلاتی
سَـــــلویٰ
۲۳۶

خاگینه شکلاتی

۵ روز پیش
وقتى جوان‌هاى امروز از ما مى‌پرسند:
شما چطور می‌توانستید زندگی کنید قبلا؟!
بدون تکنولوژی
بدون اینترنت
بدون کامپیوتر
بدون تلفن همراه
بدون ایمیل
بدون شبکه‌های مجازی؟!
🤔🤔🤔🤔🤔🤔🤔
بايد پاسخ بدهيم:
همان طور که نسل شما امروز می‌تواند
گاهی بدون دلسوزی
گاهی بدون خجالت
گاهی بدون احترام
گاهی بدون عشق واقعی
گاهی بدون فروتنی
زندگی کند.
😞😟
ما بعد از مدرسه مشق‌هايمان را می‌نوشتیم و تا آخر شب مشغول بازی بودیم؛ بازی واقعی!
ما با دوستان واقعی بازی می‌کردیم نه دوستان مجازی
ما خودمان با دست‌هايمان بازی‌هایی مثل یویو و بادبادک و فرفره می‌ساختیم
ما تلفن همراه و دی وی دی و پلی استیشن و کامپیوتر شخصی و اینترنت نداشتیم
ولی دوستان واقعی داشتیم که وقتى با يک نفرشان همراه مى‌شديم، در روزهایِ بارانی با هم زير یک چتر به مدرسه می‌رفتیم و در روزهاى گرم کیم دوقلويمان را با هم نصف می‌کردیم.
💕💕💕💕💕💕💕
نسل ما در مغازه‌هايش با خط درشت ننوشته بود: «لطفا فقط با کارت‌خوان خرید کنید»!
سر هر کوچه یک بقّالی بود که یک دفتر نسیه داشت برای آنهايى که دستشان تنگ بود و بالای سرش درشت نوشته بود: «پول نداری صلوات بفرست»!
👌🏼👌🏼👌🏼👌🏼👌🏼👌🏼👌🏼
زمان ما تخت‌خواب مُد نبود ولى خوابیدن تویِ رخت‌خواب‌های گُل گُلی و در بهارخواب، ایوان و پشتِ بام، از هر خوابی شیرین‌تر بود!
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
ما مُبایل نداشتیم ولی در عوض، درِ خانۀ همسایه و فامیل باز بود تا هر وقت به هرجا که می‌خواستیم، تلفن کنيم و احوال بپرسيم و خبر بگيريم!
☎️☎️
خانواده‌هايمان به علت ترافیک سنگین و ... دیر به مهمانی‌ها نمی‌رسیدند
زودتر می‌رفتند تا با کمک هم سبزی پاک کنند و برنج را آبکش کنند و ...

ما لایک کردن بلد نبودیم ولی در عوض، نسلِ ما نسل مهربانی و دلجویی بود ...
💞💞💞💞💞💞💞
ما نسل آلاسکای دو تا یک تومن و شیرِ شیشه‌ایِ یک تومنى هستیم ...

ما بلاک کردن نمی‌دانستیم چیست؛ نسلِ ما نسل دل‌هاى بی‌کینه بود؛ در مرام ما قهر و کینه جايى نداشت ...
🤍🤍🤍💚🤍🤍🤍
در زمان ما کسی پیتزا برايمان نمی‌آورد دمِ در؛ اما طعمِ نون و کبابی را که بابايمان لای یک روزنامه از بازار می‌خرید و برايمان مى‌آورد، با هزار تا پیتزا عوض نمی‌کنيم!
در نسل ما فست فود معنی نداشت ولى غاذىِ نون و پنير و سبزى يا لقمۀ کوکو و کتلت يا حداکثر ساندویچ تخم مرغ و خيارشور و گوجه فرنگى با کانادایِ شیشه‌ای لذتی داشت که هنوز هم مزه‌اش زير دندانمان است ...

ما نسلی بودیم که در مراممان کمتر نامردی و آدم‌فروشی بود ...
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
ما سِتِ تولد نداشتیم ولى در عوض، جشن‌هاى سنّتيمان پر بود از کاغذکشی‌های رنگارنگ و دل‌هاى واقعا شاد و لب‌هاى واقعا خندان ...
ما عروسی را به جای هتل و تالار و سالن در خانۀ همسایه و در حیاط چراغانی برگزار می‌کردیم و خيلى هم خوش مى‌گذشت ...
🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳
ما نذری‌هايمان را در ظروف یک‌بارمصرف نمی‌دادیم
تویِ چینی گل سرخی پخش می‌کردیم و همسایه‌مان هم توى ظرفِ خالی‌اش نقل و نبات مى‌ريخت
🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬
ما چراغ مطالعه نداشتیم ولى در عوض، مشق‌هايمان را زیر نور چراغ گردسوز و در کنار علاءالدینی که همیشه رويش یک کتری همراه با قورى چایی خوش‌عطر بود، می‌نوشتیم ...
💐💐💐💐💐💐💐
ما مبل روکش شده نداشتیم ولى پُشتی و پتویِ ملافه سفید دورتا دور اتاق بود تا هر وقت مهمان سر رسيد، احساس راحتی کند!

ما اگر کاسۀ گل مرغی سر طاقچه را در شیطنت‌ها و بازی‌هایِ کودکانه می‌شکستیم، خانم جون دعوامون نمی‌کرد؛ تازه برامون اسفند دود می‌کرد، تخم مرغ می‌شکست و می‌گفت قضا بلا بوده، خدا رو شکر که به کاسه گرفت و خودت چیزیت نشد!
🔴🟠🟡🟢🔵🟣🟤
ما هزار جور پزشک متخصص و داروخانه نداشتیم؛ چایی نبات و عرق نعنای بی بی جون دوایِ هر دردی بود ...

ما از ذوقِ یک پاک‌کُنِ عطری، یک مداد سوسمارنشان، یک جعبۀ مداد رنگی، و یک دفترچۀ نقاشی تا صبح خوابمان نمی‌بُرد!
🥰🥰🥰😍🥰🥰🥰
ما نسلی منحصر به فرد بودیم؛ چون آخرین نسلی بودیم که مطيع پدر و مادر بودیم
تاریخ ديگر مثل ما را نخواهد دید ...‌‌



خاگینه شکلاتی
https://sarashpazpapion.com/recipe/c7c271d141baa24dc89ecedfdace9973


👆👆👆👆👆👆👆
...
کباب تابه ای ساده
سَـــــلویٰ
۹۰

کباب تابه ای ساده

۱ هفته پیش
آلکسی_تایمیا چیست؟
✅ زن نگران شوهرشه؛ اما موقعی که دیر میاد، طوری‌ با او حرف میزند انگار که خونه زن دیگه اش بوده.

✅ مرد نگران بیش از حد کار کردن خانمشه؛ اما موقعی که میاد خونه طوری برخورد می کنه که خستگی تو تنش می مونه.
روانشناسان به این حالات *آلکسی تایمیا* یعنی : *"فقر کلمات در بیان احساسات"* یا *"کمبود کلمات در ابراز احساسات"* می ‌گویند.
✳️ آلکسی تایمیا alexithymia یا نارسایی هیجانی، نوعی ساختار شخصیتی است که مشخصه اصلی آن، *ناتوانی در تشخیص و تحویل احساسات خود به دیگران* است.
✅ در فرهنگ ما این مریضی یک رسم شده، ولی ناپسند است که: احساساتت را پنهان کن و نشان نده. و در جواب تعجب ما می گویند: لوس می شود.

✅ از یک طرف در خلوت ، دل مان برای این و آن می‌سوزد و تنگ می‌شود، از طرفی وقتی به هم می‌رسیم انگار لال‌ می شویم. انگار یک نیروی نامرئی، فراتر از ما وجود دارد که دهان مان را می بندد تا مبادا چیزی در مورد دل تنگی‌مان بگوییم !

*یکدیگر را دوست داریم اما آن قدر شهامت نداریم که دوست داشتن‌مان را ابراز کنیم !*

✅ ما ، بله ما یعنی من و جناب عالی، آدم‌های فقیری هستیم ! فقیری که در کلماتش ، احساساتش را پنهان می‌کند.

✅ ان قدر در بیان احساسات مان ، آلکسی تایمیک (فقیر در بیان احساسات و ابراز علاقه)، هستیم که صبر می‌کنیم تا وقتی عزیزی از دست رفت، آن‌ وقت برایش شعر بگوییم و نوحه بخوانیم.

✅ باید این سکوت خطرناک و طولانی را بشکنیم.
✅باید پدر به فرزندش بگوید که چقدر دوستش دارد.
✅ باید فرزند، دست پدر و مادر را بگیرد و با هم قدم بزنند و شوخی کنند و بخندند. و ... بخندند.
✅ باید مادر فرزندش را به یک شام دونفره در خانه یا جای دیگری دعوت کند.
✅ زن باید به همسرش بگوید: عزیزم از این که دیر کردی، نگرانت شدم. دلم برایت تنگ شده بود.
✅ مرد باید به همسرش بگوید: عزیزم روز پر کاری داشتی. خدا قوت. من از تو متشکرم.
✅باید فرزندان در گوش مادرشان بگویند: چقدر خوب است که تو را داریم مامان.

✅ باید کسی که دوستش داریم بداند که چقدر با بودنش حال ما را خوب کرده و دوستش داریم.
و بداند که دوستش داریم ....
بیاییم در بیان احساساتمان فقیر ، ناتوان، بخیل و خسیس نباشیم. محبت را باید ابراز کنیم و الا در دلمان می پوسد.

ابراز محبت سلامت روان را تضمین می کند ، فقط یکبار امتحان کنید..

بقلم نسترن ابراهیمی ✅


کباب تابه ای ساده
https://sarashpazpapion.com/recipe/d3e845758af24d52372c040fb33ef4cb



با دستور پخت خودم جان😳😌👆👆👆
...
شکلات ماستی
سَـــــلویٰ
۵۷

شکلات ماستی

۱ هفته پیش
در یکی از روزها دوستان ملا نصر الدینی با عجله در خانه ی ملا را زدند و با او گفتند : حاکم شهر عوض شده و حاکم جدیدی آمده . ملا گفت : حاکم عوض شده که شده ؟ به من چه ؟ دوستانش گفتند ، یعنی چه ؟ این چه حرفی است ؟ باید هر چه زودتر هدیه ای تهیه کنی و برای حاکم جدید ببری . ملا گفت : آها ؛ حال فهمیدم پس من باید هدیه ای تهیه کنم و ببرم پیش حاکم جدید تا اگر فردا برای شما گرفتاری پیش آمد ، واسطه بشوم و از حاکم بخواهم کمک تان کند ؟ دوستانش گفتند : بله همین طور است . ملا گفت : این وسط به من چه می رسد ؟ دوستانش گفتند : بابا تو ریش سفیدی ، تو بزرگی . یکی از دوستان ملا ، گفت : ناراحت نباش ، هدیه را خودمان تهیه می کنیم . یک مرغ چاق و گنده می پزیم تا تو آن را به خانه ی حاکم ببری . ملا گفت : دو تا بپزید . یکی هم برای من و زن و بچه ام . چون من باید فردا ریش گرو بگذارم آنها قبول کردند و فردا با دو مرغ بریان به خانه ی ملا آمدند . ملا یک مرغ را به زنش داد و مرغ بریان دیگر را در سینی گذاشت تا نزد حاکم ببرد .
ملا به راه افتاد اما در مسیر رفتن بوی مرغ اشتهای او را حسابی بر انگیخت و او دیگر نتوانست مقاومت کند، در ظرف را باز کرد و یکی از ران های مرغ را خورد و سپس در ظرف را سر جایش بر گرداند.
چند دقیقه ای گذشت، ملا با خود فکر کرد حالا که قسمتی از مرغ را خورده چه طور آن را پیش حاکم ببرد اما بعد به این نتیجه رسید که اشکالی ندارد و هر طور شده بهانه ای برای مرغ یک پا پیدا می کند.
پس از طی مسافتی ملا به خانه ی حاکم رسید و اجازه ی ورود خواست و سپس وارد خانه شد، او ابتدا ورود حاکم به شهرشان را تبریک گفته و سپس ظرف مرغ را تقدیم حاکم کرد بعد با لحنی مهربانانه گفت: جناب حاکم همسرم برای شما مرغ خوشمزه ای تدارک دیده، لطفا میل بفرمایید.

حاکم از محبت ملا و همسرش تشکر کرد و ظرف را گرفت سپس در آن را باز کرد تا کمی از مرغ بخورد که دید مرغ درون ظرف یک پا دارد، رو به ملا کرد و با خنده گفت: ملا این مرغ که یک پا دارد… حتما همسر شما یک لنگ مرغ را خورده که از خوش مزه بودن غذا مطمئن شود.

ملا نصر الدین کمی فکر کرد و گفت: جناب حاکم، همسر من آشپز خوبی ست و نیازی به چشیدن غذا ندارد موضوع این است که تمام مرغ های خوب شهر ما یک پا دارند.

حاکم از حاضر جوابی و زرنگی ملا خوشش آمد و دانست که هر چه بگوید نمی تواند از پس زبان ملا نصر الدین بر آید پس او را دعوت کرد تا ناهار را با هم میل کنند.
از‌ آن به بعد هر کسی که روی حرف نادرست خود پافشاری کند می گویند : مرغ ایشان یک پا دارد .


شکلات ماستی
https://sarashpazpapion.com/recipe/3bb97d2c82d5a413b27ae6b11425e80e



👆👆👆🌹🌹🌹👆👆👆

با دستور سمانه جان🌹🌹
...
خورشت سنتی (ارومیه)
سَـــــلویٰ
۵۹
آرزو داشتم تنها پسرم با دختر خواهرم ازدواج کند، اما او در دوران دانشجویی به دختری از خانواده ای مستضعف که با هم همکلاسی بودند علاقه مند شد و دختر مورد علاقه اش را به عقد خود درآورد. زن ۶۵ ساله با لهجه جنوبی خود در دایره اجتماعی کلانتری امام رضا(ع) مشهد افزود: سلیم از ازدواج با سکینه خیلی خوشحال بود اما هر موقع نامزد او به خانه ما می آمد سردرد می شدم و احساس می کردم این عروس یک لاقبا در شأن خانوادگی ما نیست. من هرچه با خودم کلنجار رفتم تا مهر و محبت این دختر را در دلم جای دهم فایده ای نداشت و خواهرم نیز با نیش و کنایه هایش آتش بیار این معرکه شده بود. متاسفانه پس از گذشت مدتی، نقشه شومی کشیدم و با کمک پسر خواهرم فردی را اجیر کردیم تا ادعا کند قبلا با عروسم آشنایی و رابطه داشته است. ما با این تهمت های ناروا توانستیم سلیم را نسبت به همسرش بدبین کنیم و او نامزدش را طلاق داد. من بلافاصله دختر خواهرم را به عقد پسرم درآوردم اما سلیم و دخترخاله اش خیری از زندگیشان ندیدند چون آن ها صاحب دو فرزند معلول شدند و عروسم که تاب و تحمل مشکلات زندگی و جمع و جور کردن این دو طفل بی گناه را نداشت پس از گذشت ۱۵ سال به پسرم خیانت کرد و دنبال سرنوشت خودش رفت.از آن به بعد من و پسرم خودمان را به پرستاری از این دو بچه معلول سرگرم کردیم. ولی هر روز که می گذشت من به خاطر ظلم و خیانتی که در حق عروس قبلی ام کرده بودم عذاب وجدان بیشتری پیدا می کردم و خیلی دنبال سکینه گشتم تا او را پیدا کنم و حلالیت بطلبم. ولی هیچ آدرس و نشانی از او پیدا نکردم. تا این که برای سفر زیارتی به مشهد آمدیم.
در این جا هنگام عبور از خیابان با یک موتورسیکلت تصادف کردم و وقتی که برای مداوا به بیمارستان انتقال یافتم باورم نمی شد پرستار مرکز درمانی همان کسی باشد که سال ها دنبالش می گشتم. سکینه با مهربانی از من پرستاری و مراقبت کرد و زمانی که دست هایش را محکم گرفتم و با شرمندگی برایش تعریف کردم مرتکب چه گناه بزرگی شده ام، او با لبخندی معصومانه دستم را بوسید و گفت: مادرجان حتما قسمت این طوری بوده است و من از شما هیچ دلخوری و ناراحتی به دل ندارم و همین جا شما را بخشیدم. زن ۶۵ ساله گفت: از این که می بینم سکینه با فردی شایسته ازدواج کرده است و ۲ دختر زیبا و دوست داشتنی دارد خیلی خوشحالم و برایشان دعا می کنم خوشبخت و سعادتمند بشوند. امیدوارم خدا هم از خطاهایم بگذرد.

برگرفته از روزنامه_خراسان

خورشت سنتی (ارومیه)
https://sarashpazpapion.com/recipe/af04f15a223d716815b8e32e855cb7ba


👆👆👆🌹🌹👆👆👆👆
...
ترشک انار
سَـــــلویٰ
۵۵

ترشک انار

۲ هفته پیش
فاطيما، فاتيما: 👈 فاتیما (Fátima) یا فاطیما نام یکی از شهرهای کشور پرتغال است. شهرت آن به خاطر داستان «بانوی ما فاتیما» است که در سال ۱۹۱۷ روی داد.
سه کودک چوپان روستایی در آن سال گفتند حضرت مریم (س) در دشتی بیرون این شهر بر آنان آشکار شد. از آن پس هر ساله هزاران تن از شهر کوچک فاتیما ديدن می‌کنند.
برخی گفته‌اند که حضرت فاطمه (س) دختر پيامبر اسلام (ص) بر آن سه کودک چوپان آشکار شده است.
اين شهر پيش از اين ماجرا فاتيما نام داشته است. نام فاتيما از نام عربی فاطمه برگرفته شده است. در زمانی که پرتغال در تصرّف مسلمانان بود فرمانده سوارکاران شهر فاطیما که در آن زمان «عبدجاس» بود دلباختۀ دختر امیر عرب می‌شود و این دختر همنام دختر پیامبر اسلام (ص) حضرت فاطمه (س) بود. فاطمه غسل تعمید می‌گیرد و مسیحی می‌شود و با شاهزادۀ پرتغالی کاتولیک ازدواج می‌کند و شوهرش نيز به افتخارش نام شهر را از «عبدجاس» به «فاطیما» تغییر می‌دهد.

#منبع: دانشنامه نام‌ها و واژه‌ها. انتشارات مدرسه. عادل اشکبوس.



ترشک انار
https://sarashpazpapion.com/recipe/1e0a8094cbdeecc1415557019ca2d06e



🌹🌹🌹👆👆🌹🌹🌹🌹
...
حلوای ویفر
سَـــــلویٰ
۶۸

حلوای ویفر

۲ هفته پیش
اقای سید علی اکبر کوثری ( از روضه خوان های قدیم قم و از پیرغلام های مخلص اباعبدلله علیه السلام) در ظهر عاشورای یک سالی به یکی از مساجد قم برای روضه خوانی تشریف میبرند.

بچه های آن محله به رسم کودکانه ی خود بازی میکردند و به جهت تقلید از بزرگترها، باچادرهای مشکی و مقنعه های مشکی مادرانشان حسینیه و تکیه ی کودکانه و کوچکی در عالم کودکی،در گوشه ای از محله برای خودشان درست کرده بودند.

مرحوم سید علی اکبر میگه بعد از اتمام جلسه اومدم از درب مسجد بیام بیرون یکی از دختر بچه های محله اومد جلوم و گفت اقای کوثری برای ماهم روضه میخونی؟

گفتم: دخترم روز عاشوراست و من تا شب مجالس مختلفی وعده کردم و چون قول دادم باید عجله کنم که تاخیری در حضورم نداشته باشم. میگه هر چه اصرار کرد توجهی نکردم تا عبای منو گرفت و با چشمان گریان گفت مگه ما دل نداریم!؟

چه فرقی بین مجلس ما و بزرگترها هست؟

میگه پیش خودم گفتم دل این کودک رو نشکنم و قبول کردم و به دنبالش باعجله رفتم تا رسیدیم. حسینیه ی کوچک و محقری بود که به اندازه سه تا چهار نفر بچه بیشتر داخلش جا نمیشدند.

سر خم کردم و وارد حسینیه ی کوچک روی خاکهای محله نشستم و بچه های قد و نیم قد روی خاک دور و اطرافم نشستند. سلامی محضر ارباب عالم حضرت سیدالشهدا عرضه کردم
السلام علیک یاابا عبدالله...

دو جمله روضه خوندم و یک بیت شعر از آب هم مضایقه کردند کوفیان...

دعایی کردم و اومدم بلند بشم باعجله برم که یکی از بچه ها گفت تا چای روضه رو نخوری امکان نداره بزاریم بری
رفت و تو یکی از استکانهای پلاستیکی بچه گانشون برام چای ریخت، چایی سرد که رنگ خوبی هم نداشت
با بی میلی و اکراه استکان رو اوردم بالا و برای اینکه بچه ها ناراحت نشن بی سر و صدا از پشت سر ریختم روی زمین و بلند شدم و رفتم...

شام عاشورا (شب شام غریبان امام حسین) خسته و کوفته اومدم منزل و از شدت خستگی فورا به خواب رفتم.


وجود نازنین حضرت زهرا صدیقه ی کبری در عالم رویا بالای سرم امدند طوری که متوجه حضور ایشان شدم

به من فرمود: آسید علی اکبر مجالس روضه ی امروز قبول نیست. گفتم چرا خانوم جان فرمود:

نیتت خالص برای ما نبود. برای احترام به صاحبان مجالس و نیات دیگری روضه خواندی فقط یک مجلس بود که از تو قبول شد و ما خودمون در اونجا حضور داشتیم، و اون روضه ای بود که برای اون چند تا بچه ی کوچک دور از ریا و خالص گوشه ی محله خواندی....

آسید علی اکبر ما از تو گله و خورده ای داریم!

گفتم جانم خانوم، بفرمایید چه خطایی ازم سر زده؟


خانوم حضرت زهرا با اشاره فرمودند اون چای من بادست خودم ریخته بودم چرا روی زمین ریختی!!؟


میگه از خواب بیدار شدم و از ان روز فهمیدم که توجه و عنایت اونها به مجالس بااخلاص و بی ریاست و بعد از اون هر مجلس کوچک و بی بضاعتی بود قبول میکردم و اندک صله و پاکتی که از اونها عاید و حاصلم میشد برکتی فراوان داشت و برای همه ی گرفتاری ها و مخارجم کافی بود.

بنازم به بزم محبت که در آن
گدایی و شاهی برابر نشیند...

(برگرفته از خاطرات آن مرحوم)


حلوای ویفر
https://sarashpazpapion.com/recipe/eef92c3f008920c4c55feff1e772c1bb


👆👆👆🖤👆👆👆👆
...
سالاد شلغم وهویج
سَـــــلویٰ
۵۵

سالاد شلغم وهویج

۲ هفته پیش
در زمان کریمخان زند مرد سیه چرده و قوی هیکلی در شیراز زندگی میکرد که در میان
مردم به سیاه خان شهرت داشت
وقتی که کریمخان میخواست بازار وکیل شیراز را بسازد
او جزئ یکی از بهترین کارگران آن دوران بود
در آن زمان چرخ نقاله و وسایل مدرن امروزی برای بالا بردن مصالح ساختمانی به طبقات فوقانی وجود نداشت
بنابرین استادان معماری به کارگران
تنومند و قوی و با استقامت نیاز
داشتند تا مصالح را به دوش بکشند
و بالا ببرند
وقتی کار ساخت بازار وکیل شروع شد
و نوبت به چیدن آجرهای سقف رسید
سیاه خان تنها کسی بود که میتوانست
آجر را به ارتفاع ده متری پرت کند
و استاد معمار و ور دستانش آجرها
را در هوا می قاپیدند و سقف را تکمیل میکردند
روزی کریمخان برای بازدید از پیشرفت کار سری به بازار زد و متوجه شد که از هر ده آجری که سیاه خان به بالا پرت
میکند شش یا هفت آجر به دست معمار نمی رسید و می افتد و می شکند
کریمخان از سیاه پرسید
چه شده نکنه نون نخوردی؟؟!!
قبلا حتی یک آجر هم به هدر نمی رفت
و همه به بالا میرسید!
سیاه خان ساکت ماند و چیزی نگفت
اما استاد معمار پایین آمد و یواشکی
بیخ گوش کریمخان گفت
قربان تمام زور و قدرت سیاه خان و دلگرمی او زنش بود
چند روزست که زن سیاه خان قهر کرده
و به خانه ی پدرش رفته
سیاه خان هم دست و دل کار کردن ندارد
اگر چاره ای نیاندیشید کار ساخت بازار
یک سال عقب می افتد
او تنها کسی است که میتواند آجر را تا ارتفاع ده متری پرت کند
کریمخان فورا به خانه پدر زن او رفت
و زنش را به خانه آورد
بعد فرستاد دنبال سیاه خان و وقتی او به خانه رسید با دیدن همسرش از شدت خوشحالی مثل بچه ها شروع به گریه کرد
کریمخان مقدار پول به آنها داد و گفت
امروز که گذشت اما فردا میخواهم همان سیاه خان همیشگی باشی
این را گفت و زن و شوهر را تنها گذاشت
فردا کریمخان مجددا به بازار رفت
و دید سیاه خان طوری آجر را به بالا
پرت میکند که از سر معمار هم رد میشود
بعد رو به همراهان کرد و گفت
ببینید عشق چه قدرتی دارد
آنکه آجرها را پرت میکرد عشق بود نه سیاه خان

آدم برای هرچیزی باید انگیزه داشته باشه..



سالاد شلغم وهویج
https://sarashpazpapion.com/recipe/3bfada6f95718103097e281cbedc916b


👆👆🌹🌹👆👆🌹🌹👆👆🌹🌹
...
شیر ایرانی ،کرمانی ما رفت ولی..
سَـــــلویٰ
۸۸
سردار سلیمانی قاعده مذاکره را خوب بلد بود👇
«اشرار حدود ۹۰ نفر از نیروهای آموزشی نیروی انتظامی‌مان را گروگان گرفته، قصد داشتند از طریق پاکستان یا افغانستان، آن‌ها را به آن ‌سوی مرز ببرند. آن‌ها در ملک «سیاه‌کوه» مستقر شده بودند.

سردار سلیمانی با کسب تکلیف از مقام معظم رهبری، این اجازه را گرفته بود که اگر حتی متحمل یک جنگ هشت ساله دیگر شویم، گروگان‌ها باید آزاد شوند. یعنی می‌توانستیم با نفوذ در خاک پاکستان و افغانستان، اشرار را محاصره کنیم؛ که این کار به سرعت انجام شد.

توسط بی‌سیم راکال با بیت حضرت آقا ارتباط داشتیم و حضرت آقا نیز، هر لحظه نتیجه را می‌پرسیدند.

بعد از این‌که سردار از محاصره کامل اطمینان پیدا کردند، دستور حمله را صادر نمودند. ابتدا نیروهایی که از آن‌طرف مرز برای کمک به اشرار از طریق رباط افغانستان در حرکت بودند، با اجرای آتش حجیم و دقیق، یا کشته شدند یا فرار کردند.

قبل از اجرای آتش، فردی به‌نام «خلیفه» که خود را حاکم رباط می‌خواند، می‌خواست میانجی‌گری کند؛ اما سردار قبول نکرد.

حاج‌قاسم عمداً از جایی دستور حرکت داد که کاملاً در دید دشمن قرار بگیریم. بعد از اجرای آتش و حرکت ما، اشرار راضی به مذاکره شدند؛ که سردار پس از کسب تکلیف از حضرت آقا و بهم خوردن تعادل روحی دشمن، به‌واسطه «خلیفه» راضی به مذاکره شد.

سردار قاعدة مذاکره را بلد بود. آن‌ها وقت می‌خواستند؛ اما سردار قبول نکرد و پیام داد: «ما جنگ هشت‌ساله را پشت سر گذاشته‌ایم. اگر فکر می‌کنید گروگان‌ها مانعی برای اجرای عملیات هستند، در اشتباه هستید. برای حفظ کشور و انقلاب هیچ ابایی از تقدیم شهید نداریم. من قاسم سلیمانی هستم؛ خوب بدانید با چه کسی طرف هستید. ده دقیقه دیگر ملک‌سیاه را به آتش می‌کشم و نسلی از شما باقی نخواهم گذاشت.»

دشمن حسابی ترسیده بود و پیشنهاد کرد: «شما یک راه را باز بگذارید تا ما برویم و گروگان‌ها هم در اختیار شما باشند.» سردار با هیبت و قاطع فرمود: «تا گروگان‌ها آزاد نشوند، حرف از مذاکره نزنید. منتظر باشید که من دستور حمله را صادر کردم.» بعد با بی‌سیم شروع حمله را اعلام کردند.

وقتی دشمن قاطعیت حاج‌قاسم را دید، پرسید چه ضمانتی هست که «بعد از آزادی گروگان‌ها حمله نکنید؟» سردار گفت: «من قاسم سلیمانی هستم و باید به قول و عهدی که می‌دهم، اطمینان کنید.»

نمی‌دانم در این پیام چه بود که اشرار راضی شدند و بدون هیچ پیش‌‌شرطی، گروگان‌ها را آزاد کردند.

بعد هرچه بچه‌ها اصرار بر ادامه عملیات کردند، سردار قبول نکرد و گفت: «قطعاً حضرت آقا هم راضی نخواهند شد.» وقتی از آقا پرسیدند، ایشان هم فرمودند: «به قول خودتان وفا کنید!»

🔹راوی: سردار مرتضی عفتی (هم‌رزم شهید سپهبد قاسم سلیمانی)

برشی از کتاب- سال نامه 450 صفحه ای رزمندگان شمال که بهمن ماه منتشر خواهد شد..



🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
شیر ایرانی کرمانی ما رفت ولی...
بچه شیران وطن پای علم می مانند
"حاج قاسم" شده هر کس که بود عاشق تو
رهروان ره حق قدر تو را می دانند!
عاصی


نام ویاد ناجی آمرلیها،سید شهیدان مقاومت ویاران شهید همرزمش گرامی باد...





یه شله زرد فوق فوری با یه تزئین خیلی فوری..🥴

...
آبگوشت زمستانی
سَـــــلویٰ
۱۴۸

آبگوشت زمستانی

۲ هفته پیش
می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟…گفت: مردم چه می گویند؟!…می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟…مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!…به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: …فقط ریاضی! گفتم: چرا؟…گفت: مردم چه می گویند؟!…با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟…گفت: مردم چه می گویند؟!…

می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟…گفتند:مردم چه می گویند؟!…می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟…گفت: مردم چه می گویند؟!…

اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!…گفتم: چرا؟… گفت:مردم چه می گویند؟!…می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟… گفت: مردم چه می گویند؟!…

 
بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. گفتم: چرا؟…گفت: مردم چه می گویند؟!…بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند… می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید.
 

دخترم گفت: چه شده؟…گفت: مردم چه می گویند؟!…مُردم. برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!…از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!…

خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند. حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه کرده ام و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نیست: مردم چه می گویند؟!… مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، لحظه ای نگران من نیستند...

آبگوشت زمستانی
https://sarashpazpapion.com/recipe/45e0ea04151f5cd93003ea71260f7383



تا زمستونه یبار درستش کنین👆👆
...
شکلات آجیلی

شکلات آجیلی

۲ هفته پیش
یادم هست اولین باری که به او نزدیک شدم و گفتم احساس خوبی نسبت به او دارم، واکنش او برایم خیلی جالب بود. فقط یک کلمه پرسید:چرا؟در جواب گفتم شاید چون چشمانش زیباترین تصویری است که در این بیست سال دیده ام!لبخندی زد و با همان لحن شیوا گفت:شروع خوبی بود! و این آغاز دوستی من با سوزان بود. دوستی که هر دوی ما خوب میدانستیم قرار نیست به با هم بودنمون ختم بشه
سوزان ارمنی بود و پدر و مادری مسیحی و بسیار مذهبی داشت. من هم مسلمان بودم و در خانواده ای با اعتقادات مذهبی سفت و سخت بزرگ شده بودم
ما سال 70 در دانشگاه اصفهان باهم، هم دانشگاهی بودیم، اون ساکن اصفهان بود و ادبیات میخوند و من هم اصالتاً رشتی بودم دانشجوی حسابداری
اون روز هم مثل همه دوشنبه ها هیچی از کلاس مالیه عمومی نفهمیدم! طبق معمول تمام هفته های گذشته منتظر بودم ده دقیقه قبل از پایان کلاس بیاد دم در و از قسمت شیشه ای برام دست تکون بده که یعنی کلاسش تموم شده بعدشم دوتایی بریم همون کافه همیشگی و گپ بزنیم و برام کتاب بخونه
همیشه آرزوش این بود که یک کتابفروشی بزرگ داشته باشه بهش می گفتم اگه یک روزی کتاب‌فروشی رویاهات به واقعیت بدل شد، اسمش رو بزار «کتاب‌فروشی باران‌های نقره ای». این جوری هر وقت وارد کتابفروشیت بشی یاد شهرمن و خودم میفتی!
سوزان عاشق ادبیات و کتاب بود و منم عاشق هر چیزی که اون عاشقشون بود وقتی دانشگاهمون تمام شد با خانواده ها صحبت کردیم. واکنش ها دقیقاً همونی بود که انتظارش رو داشتیم. یک "نه" قاطع به دلایل کاملاً مذهبی. ما واقعاً احساس می کردیم که عاشق همیم اماعاشق خونواده هامونم بودیم. اون زمان مثل الان نبود که خانواده ها کمی منطقی تر با این گونه مسائل برخورد کنند. روزهای قشنگ من و سوزان آذر ماه ۱۳۷۰شروع شد و بهار۱۳۷۵که من رفتم سربازی تموم شد بعد از کلی آرزوی قشنگ برای هم از هم خداحافظی کردیم. بعد از اون هیچ وقت به اصفهان برنگشتم. اما وقتی سال گذشته همسرم مقصد سفر برای تعطیلات عید رو اصفهان اعلام کرد نمیدونم چرا از این پیشنهاد استقبال کردم

حس غریبی داشتم. چیزی در حدود حدود 30 سال از اون روزا گذشته بود، اما یه ترس ناشناخته ای روحمو ازار میداد وقتی دلیل این ترس را فهمیدم که دست تو دست همسر و پسرم داشتیم مرکز شهر قدم می زدیم. یه ساختمان بسیار بزرگ و مجلل که این تابلوی بزرگ روی درش خودنمایی میکرد: "کتابفروشی باران های نقره ای" با اینکه می ترسیدم داخل کتابفروشی بروم ... با وجود اینکه می ترسیدم دوباره سوزان را ببینم ... با وجود ترس از این که ممکنه توی 50 سالگی، با دیدن زنی به غیر از همسرم ضربان قلبم شدید بشه
اما نیرویی ناشناخته مرا به یک کتابفروشی کشید توی اون ساعت از روز خیلی شلوغ نبود.
همسر و پسرم به بخش رمان ها رفتن و من درست وسط کتاب فروشی خشکم زده بود دختر جوونی که داشت راهنمایی شون می کرد به نظرم آشنا اومد وقتی که لبخند زد مطمئن شدم اون چشم ها اون لبخند اون کمان گوشه لب ها موقع خندیدن اون دختر بدون شک دختر سوزان بود درست لحظه ای که خواستم صداش کنم و درباره صاحب کتاب فروشی ازش سوال کنم چشمم به یک قاب عکس بالای میزی که دختر جوون از پشتش بلند شده بود افتاد عکس سوزان بود مسن تر شکسته تر و شاید جذاب تر گوشه قاب عکس یک نوار مشکی زده شده بود و در کنار اون هم یه تخته سیاه چوبی کوچیک که روی اون به خطی زیبا نوشته شده بود
عشق زیبا ترین دین دنیاست
سوزان گروسیان
۱۲ژوئن ۱۹۶۸
۳۱ژانویه ۲۰۱۹
کار از فشار دادن نوک بینی و لب ورچیدن گذشته بود اشکام سرعت عملشون خیلی از من بیشتر بود همسرم با نگرانی به سمتم اومد و پرسید چی شده و من به سختی لبخندی مصنوعی زدم و گفتم چیزی نیست یاد خاطرات دوران دانشگاهم افتادم فقط دلم برای اون روزا تنگ شد و بغض کردم همین...!
آدم ها آنقدر ها که جدی می‌نویسند خشک و عبوس نیستند، آنقدر ها که بذله گویی میکنند شاد و خندان نیستند، آنقدر ها که در نوشته ها قربان صدقه هم میروند دل بسته نیستند، آنقدر ها که شکایت میکنند ناراضی نیستند.
آدم ها انقدرها که پرت و پلا میگویند کم شعور نیستند، انقدرها که حرف‌های زیبا میزنند پاک و منزه نیستند، آنقدر ها که دشمنانشان میگویند پلید نیستند، آنقدر ها که دوستانشان تعریف میکنند دوست داشتنی نیستند. کار دارد
شناختن آدم ها، به این آسانیها نیست.
امیرعلی بنی اسدی




شکلات آجیلی
https://sarashpazpapion.com/recipe/b57fe0f0be4c3eb93643b87089ea8787



واقعاً خوشمزست امتحان کنین👆👆👆👆
...
کیک نارنگی
سَـــــلویٰ
۱۴۵

کیک نارنگی

۳ هفته پیش
"اِﭘﻴﻜﻮر"، ﻓﻴﻠﺴﻮف ﻣﺸﻬﻮر ﻳﻮﻧﺎنی، دهﻫﺎ ﺳﺎل ﭘﻴﺶ از ﻣﻴﻼد ﻣﺴﻴﺢ می‌زﻳﺴﺖ. "اﭘﻴﻜﻮر" ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮد ﻫﺪف زﻧﺪگی، ﺧﻮش ﺑـﻮدن اﺳﺖ ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ اﮔﺮ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﻧﺘﻮاﻧﺪ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﻮد در زﻧﺪگی ﺧﻮش ﺑﮕﺬراﻧﻴﻢ، به ﻫﻴﭻ دردی نمیﺧﻮرد!

🎈 ﺑﺎ اﻳﻦ وﺻﻒ، ﻣﺮدم «آﺗﻦ» ﺗﺼﻮر میﻛﺮدﻧﺪ اﭘﻴﻜـﻮر در ﻛـﺎﺧﻲ زﻳﺒـﺎ زﻧﺪگی می‌ﻛﻨﺪ و از ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺧﻮردنیﻫﺎ و ﻧﻮﺷﻴﺪنیﻫﺎ ﺗﻐﺬﻳﻪ می‌کند. ﺗﺼﻮر میﻛﺮدﻧﺪ اﭘﻴﻜﻮر، ﻟﺒﺎسﻫﺎی ﮔﺮان ﻗﻴﻤﺖ می‌ﭘﻮﺷﺪ و اصطبلی ﭘﺮ از اﺳﺐﻫﺎی اﺻﻴﻞ دارد. ﺑﺮداﺷﺖ ﻣﺮدم از ﮔﻔﺘﻪ‌ﻫﺎی «اﭘﻴﻜﻮر»، اﻳﻦ ﺑﻮد ﻛﻪ ﺑﺎﻳﺪ زﻧﺪگی را ﺻﺮف ﻋﻴﺶ و ﻧﻮش ﻛﺮد. «اﭘﻴﻜﻮر» در ﺣﻮﻣﻪی آﺗﻦ زﻧﺪگی می‌ﻛﺮد. ﺑﺮخی از ﻣﺮدم آﺗﻦ، ﺳﺮاﻧﺠﺎم ﻛﻨﺠﻜﺎو ﺷﺪﻧﺪ ﺑﻪ ﻣﺤﻞ ﺳﻜﻮﻧﺖ اﭘﻴﻜﻮر ﺑﺮوﻧﺪ و زﻧﺪگی ﭘـﺮ ﺗﺠﻤـﻞ او را ﺑﺒﻴﻨﻨـﺪ.

🎈 اﻳـﻦ اﻓﺮاد ﭘﺲ از ﻳﺎﻓﺘﻦ ﻣﺤﻞ ﺳﻜﻮﻧﺖ اﭘﻴﻜﻮر، ﺷﮕﻔﺖ‌زده ﺷﺪﻧﺪ ﭼﺮا ﻛـﻪ در ﻛﻠﺒﻪی ﺳﺎده و کوچکی ﺑـﺎ ﭼﻨـﺪ ﺗـﻦ از دوﺳـﺘﺎن ﺧـﻮد زﻧﺪگی می‌ﻛﺮد و اﻏﻠﺐ ﻏﺬای آﻧﺎن ﻣﺤﺪود ﺑﻪ ﻧﺎن و ﺳﺒﺰی و ﻛـﻮزه‌ای آب ﺑﻮد! اﻳﻦ اﻓﺮاد از «اﭘﻴﻜﻮر» اﻳﺮاد ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺧﻮدت ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻪ‌ﻫﺎﻳﺖ ﻋﻤﻞ نمی‌کنی، ﺑﻪ اﻳﻦ ﺳﺎدگی و ﻗﻨﺎﻋﺖ زﻧﺪگی می‌کنی و می‌گویی ﻫﺪف از زﻧﺪگی، ﺧﻮش ﺑـﻮدن اﺳـﺖ؟!

🎈 «اﭘﻴﻜـﻮر» ﻓﻬﻤﻴـﺪ ﻛـﻪ ﻣـﺮدم، ﺑﺮداﺷﺖ درستی از ﮔﻔﺘﻪﻫﺎی او ﻧﺪاشته اند. او ﺑﺮایشان ﺗﻮﺿﻴﺢ داد ﻛـﻪ ﺧﻮش ﺑﻮدن، یک وﺿﻌﻴﺖ روانی اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺎ زﻧﺪگی در ﻛﺎخﻫـﺎی زﻳﺒـﺎ، ﺧﻮردن ﻏﺬاﻫﺎی رﻧﮕﺎرﻧﮓ و داﺷﺘﻦ اصطبلی ﭘﺮ از اﺳـﺐﻫـﺎی اﺻـﻴﻞ ﻓﺮاﻫﻢ نمیﺷﻮد. ﺑﺪن ﻣﺎ ﻧﻴﺎزﻫـﺎیی دارد. ﺑـﺮای داﺷـﺘﻦ ﺑـﺪنی ﺳـﺎﻟﻢ، ﺧﻮردن ﻏﺬاﻫﺎی ﺳـﺎﻟﻢ و ﺳـﺎده، زﻧـﺪگی در ﺧﺎﻧـﻪ‌ای ﺗﻤﻴـﺰ و اﻣـﻦ و ﻓﻌﺎﻟﻴﺖ ﺑﺪنی ﻣﻨﺎﺳﺐ، ﻛﺎفی اﺳﺖ. ﺑﻴﺶ از اﻳﻦ، ﻫﺮﭼـﻪ را ﺻـﺮف ﺑـﺪن ﺧﻮد ﻛﻨﻴﻢ، ﺑﺮ ﺧﻮشی ﻣﺎ اﻓﺰوده نمیﺷﻮد.

🎈 ﺧﻮشﺑﻮدن، زﻣـﺎنی ﻣﺤﻘـﻖ میﺷﻮد ﻛﻪ ﻣﺎ ﻋﻼوه ﺑﺮ ﻧﻴﺎزﻫﺎی ﺑﺪنﻣﺎن، ﺑﻪ ﻧﻴﺎزﻫﺎی روانیﻣـﺎن ﻫـﻢ رﺳﻴﺪگی ﻛﻨﻴﻢ . "اﭘﻴﻜﻮر" ﺳﻪ ﻧﻴﺎز اﺳﺎسی را ﻧـﺎم ﺑـﺮد ﻛـﻪ ﺑـﺴﻴﺎری از ﻣﺮدم، ﺑﻪ دﻟﻴﻞ اﻳﻦ ﻛﻪ از آنﻫـﺎ ﺑﺮﺧـﻮردار ﻧﻴـﺴﺘﻨﺪ، اﺣـﺴﺎس ﺧﻮشی نمیﻛﻨﻨﺪ:
۱) یکی از آن‌ﻫﺎ، ﻧﻴﺎز ﺑﻪ دوﺳﺘﺎن ﻫﻢ رﻧﮓ و ﻣﻮاﻓﻖ اﺳﺖ؛ ﻛﺴﺎنی ﻛﻪ از ﻣﻌﺎﺷﺮت ﺑﺎ آﻧﺎن ﻟﺬت ﺑﺒﺮﻳﻢ، ﺑﺮای‌ﺷﺎن ﻧﻘﺶ ﺑﺎزی ﻧﻜﻨﻴﻢ و ﺑﺪاﻧﻴﻢ که آﻧﺎن ﻫﻢ ﺑﺮای ﻣﺎ ﻧﻘﺶ ﺑﺎزی نمیﻛﻨﻨﺪ.
۲) ﻧﻴﺎز دﻳﮕﺮ ﻣﺎ ﺑﺮای ﺧﻮش ﺑﻮدن، ﻏﻮﻃﻪور ﺷﺪن و ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ و ﺗﺤﻘﻴﻖ در آﻓﺎق اﺳﺖ. از ﻧﻈﺮ«اﭘﻴﻜﻮر» داﻧﺶ، ﻏﺬای روح اﺳﺖ و کسی ﻛـﻪ در روز، وقتی را ﺑﺮای ﻛﺴﺐ ﻣﻌﻠﻮﻣﺎت ﺻﺮف نمیﻛﻨﺪ، نمیﺗﻮاﻧﺪ از زﻧﺪگی ﻟﺬت ﺑﺒﺮد.
۳) ﺳﻮﻣﻴﻦ ﻧﻴﺎز اﺳﺎسی روح و روان ﻣﺎ، ﻧﻴﺎز ﺑـﻪ «آزادگی» اﺳـﺖ. از ﻧﻈﺮ «اﭘﻴﻜﻮر»، ﺗﻨﻬﺎ ﻓﺮدی میﺗﻮاﻧﺪ اﻳﻦ ﻧﻴﺎز روح ﺧﻮد را ﺑﺮآورده ﻛﻨﺪ و «ﺧﻮش ﺑﮕﺬراﻧﺪ» ﻛﻪ ﻗﻨﺎﻋﺖ و ﺳﺎدگی ﭘﻴﺸﻪ ﻛﻨﺪ؛ ﭼﺮا ﻛـﻪ اﻓـﺮادی ﻛـﻪ میﺧﻮاﻫﻨﺪ از ﻛﺎخ‌ﻫﺎی زﻳﺒﺎ، ﻏﺬاﻫﺎی رﻧﮕﺎرﻧـﮓ و اﺳـﺐﻫـﺎی اﺻـﻴﻞ ﺑﺮﺧﻮردار ﺑﺎﺷﻨﺪ، ﭼﺎره‌ای ﺟﺰ اﻳﻦ ﻧﺪارﻧﺪ ﻛﻪ ﮔﺎهی ﭘـﺎ روی ارزشﻫـﺎی اﺧﻼقی ﺧﻮد ﺑﮕﺬارﻧﺪ. اﻓﺮادی ﻛﻪ ﻗﻨﺎﻋﺖ ﭘﻴﺸﻪ ﻧﻜﻨﻨﺪ، ﮔﺎهی ﺑﺎﻳـﺪ ﺑـﻪ ﺧﺪﻣﺖ زورﻣﻨﺪان و ﺳﺘﻤﮕﺮان درآﻳﻨﺪ و ﻳﺎ ﺑﻪ ﺳﻴـﺴﺘﻢ‌ﻫـﺎ و ﻧﻬﺎدﻫـﺎیی ﺧﺪﻣﺖ ﻛﻨﻨﺪ ﻛﻪ اﻫﺪاف و ﻋﻤﻠﻜﺮد آﻧﺎن، ﻏﻴﺮ اﺧﻼقی اﺳـﺖ و ﻣـﺮدم را اﺑﺰاری ﺑﺮای اﻧﺒﺎﺷﺘﻦ ﻗﺪرت و ﺛﺮوت ﺧﻮد می‌داﻧﻨﺪ.

🎈 از ﻧﻈﺮ«اﭘﻴﻜﻮر»، کسی ﻛﻪ آزادگی ﺧﻮد را زﻳﺮ ﭘﺎ میﮔﺬارد، نمیﺗﻮاﻧـﺪ ﺧﻮش ﺑﺎﺷﺪ و از زﻧﺪگی ﻟﺬت ﺑﺒﺮد، ﭼﻴﺰی در درون او ﺑﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﺑﺎ او ﺑﺮمیﺧﻴﺰد و او در راﺣـﺖﺗـﺮﻳﻦ ﺑـﺴﺘﺮﻫﺎ ﻧﻴـﺰ ﺧـﻮاب راﺣـﺖ ﻧـﺪارد و ﻟﺬﻳﺬﺗﺮﻳﻦ ﻏﺬاﻫﺎ ﻧﻴﺰ ﺑﺮای او ﺳﻮء ﻫﺎﺿﻤﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﺮاه می‌آورد!!!!


کیک نارنگی
https://sarashpazpapion.com/recipe/d8a79d1f12877e48a72b24c545c6b0a6



با دستور لیلی بانوی شیراز🌹🌹👆👆
...
مشاهده موارد بیشتر