سَـــــلویٰ
سَـــــلویٰ
ژله محلبی
سَـــــلویٰ
۷۱

ژله محلبی

۴ روز پیش
درحالی که ما مشغول جمع کردن آخرین سفره ی افطار ماه رمضان بودیم، مردان مراکشی، الجزایری و تونسی درگیر آماده کردن کادوی روز عید فطر به نام حق نمک یا "حق الملح" برای همسران شان، خانم های خانه و صاحبان اصلی سفره های سحر و افطار هستند
حق نمک، یک رسم صبح عید فطر، با قدمتی 500 ساله، در شمال آفریقاست. در این رسم خانم خانه صبح عید و بعد از نماز عید فطر، یک فنجان قهوه و بشقابی شیرینی به آقای خانه تعارف می کند. آقا قهوه را می نوشد و بر اساس توان مالی خودش انگشتر، طلا یا نقره ای در کنار فنجان قرار می دهد و آن را بر می گرداند. رسم "حق الملح" قدردانی از کسانی است که روزه گرفتن ها در گرو کار آن ها بوده.



یکی بیاید واین رسم زیبا را به مردان کوچک این سرزمین بیاموزد...

مردتان نیستم اما از صمیم قلب میگویم
خانم های عزیز خانه، خدا قوت به همت عااالی شما. طاعاتتون قبول حق❤️
پستم‌را بنشان احترام وتشکر بپذیرید ☺️🌹🌹



این هم عید در خوزستان ایران 👇👇

در میان اقوام عرب خوزستان؛  2 روز قبل از عید را «ام الوسخ» و یک روز مانده به عید را «ام الحلس» نام دارد.
«ام الوسخ» در واقع همان خانه تکانی است؛ خانه تکانی فقط در نظافت خلاصه نمی‌شود؛ در واقع آنها اجناس جدید برای منزل خریداری می‌کنند و خانه را برای فرارسیدن عید و اکرام مهمان تمیز و آماده نگه می‌دارند.
خوزستانی‌ها روز پایانی رمضان را به نظافت شخصی خود اختصاص می‌دهند؛ آنها این روز را «ام الحلس» می‌نامند.
"عیدکم مبارک" و "ایامکم سعیده"


✅محلبی با ژله هم برا پذیرایی از دوستی مهربان بود که بعد شش سال ،فرصت دیدار باهاش ودخملای گلش پیش اومد..
ممنون از فاطمه قادری عزیز برا این دستور 🌹🌹
...
فرنی پفکی
سَـــــلویٰ
۸۲

فرنی پفکی

۱ هفته پیش
در آئین «دوست، دوست» گروهی از کودکان که تعداد آنها از سه تا چندین نفر متغیر است، در محله‌های مختلف به درب منازل مردم رفته و با خواندن اشعاری در مدح حضرت علی (ع) برای صاحبِ خانه دعا می کنند و از او طلب خوراکی و … می‌ نمایند.

مراسم سنتی «دوست، دوست» یکی از آئین هایی است که در شب بیست و هفتم ماه مبارک رمضان در اکثر مناطق استان #یزد و از جمله شهرستان #بافق برگزار می‌شود و به رغم گذشت سالیان طولانی از برگزاری آن، این آیین هنوز به دست فراموشی سپرده نشده است.
از این آیین عد‌ه‌ای با عنوان «دوست دوست» و عده دیگری به عنوان «دوست علی» از آن یاد می‌کنند.
گرچه قدمت این آیین در استان یزد مشخص نیست اما برخی از پژوهشگران فرهنگ عامه معتقدند این آئین از زمان شهادت حضرت علی (ع) توسط یتیمان کوفه برگزار شده و نسل به نسل با تغییراتی تداوم یافته و به ایران نیز راه یافته است.
اگرچه سند معتبری برای تایید این ادعا وجود ندارد اما حداقل می‌توان گفت که وجه تسمیه این مراسم، برگرفته از جمع‌آوری شیر و نان در کوچه‌های کوفه پس از شهادت حضرت علی (ع) توسط ایتام این شهر بوده است.
آیین “دوست دوست علی” مراسمی برای زنده نگه داشتن فرهنگ کمک به یتیمان و کودکان بی سرپرست است.
آیین ” دوست، دوست علی” در شب 27 ماه رمضان پس از تاریک شدن هوا برگزار می‌شود و بیشتر دختران و پسران خردسال و نوجوانان این آیین را اجرا می‌کنند.
در گذشته اغلب دختران و پسرانی که در این مراسم شرکت می‌کردند، چهره خود را می‌پوشانیدند تا شناخته نشوند اما اکنون دیگر این کار انجام نمی‌شود.
طلب خوراکی از صاحب‌خانه با خواندن اشعاری در حق صاحب‌خانه.
صاحب‌خانه‌ها نیز که اغلب با این رسم آشنایی دارند، با خوراکی‌هایی که از قبل آماده کرده‌اند، از کودکان استقبال می‌کنند.
اشعاری که معمولا کودکان در این آیین می‌خوانند عبارتند از: «دوست دوست، دوست علی، امام اول علی» که این شعر در واقع اعلام حضور گروه در مقابل درب خانه است و بعد از آن کودکان می خوانند.
دوست؛ دوست؛ دوست علی” این خونه؛ شربت و قنده الهی؛ امام علی درشو نبنده » یا «من درویشم، کلاه ریشم، تا نگیرم رد نمی‌شم» از دیگر اشعاری است که توسط کودکان این گروه خوانده می‌شود.
صاحب‌خانه‌ها با توجه به اینکه اغلب از برگزاری این آیین اطلاع دارند، از قبل برای این مراسم آماده شده‌اند و تنقلات و خوراکی‌هایی مثل شکلات، آجیل، نبات و … آماده می‌کنند و به کودکان می‌دهند و کودکان با خواندن اشعار دعاگونه برای صاحب‌خانه، منزل را ترک کرده و به سراغ منزل همسایه می‌روند و معمولا همین کار را تا چندین خانه تکرار می‌کنند..

سلام به همه ی همراهان عزیز پیج سلویٰ..
ممنون حضور ونگاه ومحبت کلام تکتکتون عزیزان..♥️
سفره ی افطار ساده ی ما
فرنی و
یه آش رشته ی بی تزئین 🥴
...
اسنک موز و خرما

اسنک موز و خرما

۲ هفته پیش
از بچگی بهم یاد داده بودن دعا رو باید با حضور قلب خوند تا قبول بشه، در نهایت توجه...

امشب با خودم فکر میکردم چرا هیچ وقت بهم یاد ندادن چطور با حضور بچه ها به حضور قلب برسم؟

وضو میگیری رو به قبله می نشینی و کتاب خدا رو رو به روی صورتت باز میکنی و میخونی، االهم انی اسئلک به کتابک المنزل...

دلت داره کم کم اماده میشه...
مصحف رو می بندی و بر سر میگذاری و میخونی، اللهم به حق هذا القران...
بک یا الله
بک یاالله

مامان من دستشویی دارم!!

یه نگاه به بچه که این پا و اون پا میکنه، یه نگاه به در خروجی مسجد و دستشویی که حتی نمیدونی کجاست، یه نگاه به نوزاد توی بغلت و دخترکی که سرش رو به بازوت تکیه داده،
همه توجه و حضور قلبت رو میپرونه.
حضور قلب که هیچ حتی همون چهارتا خواسته و حاجت دنیاییت هم از ذهنت پاک میشه
تجربه بهت یاد داده اگر الان قرآن سر نگرفتی ممکنه دیگه تا سحر فرصتش پیش نیاد

حاج آقا داره پشت بلندگو هنوز بک یا الله میگه اما تو تصمیم میگیری خودت تند تند همه قسم ها رو بخونی و بعد بچه رو ببری ...
با سرعت نور داری اسامی ائمه رو هر کدوم ده مرتبه صدا میزنی و وسطش چند بار سر تکون میدی برای بچه ات که باشه، الان میریم و همزمان این فکر به ذهنت میاد که در مقدمه غالب ادعیه نوشته با حضور قلب خوانده شود و تلاش کنید اشکتون جاری بشه، شده حتی قد بال مگسی...

حضور قلب؟ اشک؟
تو ته تهش بتونی حواست رو جمع کنی، ترتیب امام ها رو جا به جا نگی و همزمان باهاش فکر کنی نوزاد رو با خودت ببری یا بگذاری بمونه؟ کجا بگذاریش که زیر پا نیاد، به کی بسپری بچه ها رو، کیف چکار کنی؟ راستی کفش های پسرت کجاست چون که وقت ورود با پدرش بوده و هزار فکر و خیال دیگه.( دکتر ارنست امشب کشیک بودن و نمیشد که ما رو کامل همراهی کنن)

بزرگش میکنم؟
نه به قرآن
این داستان زندگی آشنای غالب ما مادران چند فرزندیه

میخوام غر بزنم یا منت بگذارم؟
نه به والله، که داشتن این بچه ها آرزو و تصمیم خودمون بوده و خوب می دونیم برای لحظه لحظه این ها چقدر خدا اجر برامون مینویسه، برای همین بک یالله های از ته قلب اما بدون حضور قلبمون❤

پس چرا دارم این ها رو می نویسم؟

من و بقیه مادران این قصه ها رو کامل از بریم، غالبمون حتی لحظات بسیار پیچیده تر و سخت تری رو هم با بچه هامون تجربه کردیم و دم نزدیم🤐

مخاطب این نوشته ها اتفاقا بیشتر آقایون هستن.
اون آقایونی که وقت ساختن مسجد سالن بزرگ و دلباز طبقه همکف رو با سقف بلندش رو میکنن مردونه و ما خانومها و مادران رو با چند تا بچه قد و نیم قد و کلی ساک و وسیله میفرستن تو یک سالن کوچک و قناس تو طبقات بالاتر گاهی حتی بدون آسانسور!!😔

مخاطب این نوشته ها اون دسته از آقایونی هستن که تو صف خرید ابمیوه و بستنی وقتی میبینن یه خانومی بچه به دست با فاصله از نفر جلویی ایستاده تا تنه نخوره خودشون رو بدون کوچکترین عذاب وجدانی جلوی اون خانوم جا میزنن و یه تنه هم روش.😤

مخاطب این خاطرات اتفاقا آقایونی هستن که موقع رانندگی و پارک کردن تو خیابون و راه گرفتن وسط بلوار تا میبینن راننده ماشین کناریشون خانومه یه بوق بلند و یه ناسزا آبدار حوالش می کنند، بهش راه نمیدن یا جای پارکش رو میگیرن😕


مخاطب این پیام ها آقایونی هستن که تو خونه به قدری که لازمه به همسرشون، مادر فرزندانشون کمک نمیکنن و صدای دو تا بشقاب جا به جا کردنشون گوش فلک رو پر میکنه و غبغبشون رو پر باد.

و بی شمار مثال دیگه...


کاش قبل تمام ادعیه مینوشتن شرط قبولی دعا، حضور قلب و نداشتن شاکی خصوصی است...

با تشکر از همه آقایونی که اهل مراعات اند.

نوشته ی دکتر_موتا ..دکتر دندانپزشکی که در آلمان زندگی میکنن
...
میلاداولین تجلی زهرا
سَـــــلویٰ
۷۰
*خاطرهُ یک آدم‌ فنّی ۶٧ساله*
روز اول ماه مبارک رمضان، نوه ام عینک عیال را برداشت و پرت کرد
شیشه اش در آمد.
عیال گفت ببر عینک سازی شیشه اش را جا بیندازند،
گفتم نیازی به عینک سازی نیست
من هواپیما به آن مدرنی را تعمیر میکنم
آنوقت نمی توانم شیشه ی عینک را بیندازم؟
با پیچ گوشتی پیچ عینک را شل کردم، فریم عینک حالت فنری داشت، پیچ پرید هوا و افتاد روی فرش.
عینک را گذاشتم کنار و دو زانو دنبال پیچ گشتم، در حال چرخش رفتم روی عینک و فریم له شد.
عیال را برداشتم بردم عینک سازی و جریان را گفتم، ایشان گفتند باید دکتر مشخصات فریم را بنویسد تا نقطه ی کانونی شیشه ها درست باشد.
رفتیم چشم پزشک و صد و پنجاه پول ویزیت دادم.
اومدیم عینک انتخاب کنیم، فریم هشتصد تومان و شیشه ها چهارصد هزارتومان.
با عصبانیت اومدم بیرون، نشستم پشت فرمان تا خواستم حرکت کنم زدم به یک ماشین عبوری، گلگیر جلو و دو تا از درب ها له شد، دو تا جوان پیاده شدند، با بد و بیراه گلاویز شدیم، چند تا مشت و لگد خوردم، مردم جدا کردند، زنگ زدیم پلیس راهنمایی، مقصر شناخته شدم.
با اینکه بیمه داشتم دو میلیون و پانصد هزار تومان خسارت دادم، به افسر گفتم اینها مرا کتک زدند، لطفا بگویید افسر نیروی انتظامی بیاید.
افسر نیروی انتظامی که اومد آن دو نفر مدعی شدند ما بخاطر تصادف کتک کاری نکردیم، چون ایشان روزه خواری میکرد ما اعتراض کردیم و به همان خاطر کتک کاری کردیم.
افسر نیروی انتظامی سیگار را که دستم دید مورد را تایید و صورتجلسه کرد، گفت فردا باید بیایی و بری دادسرا، هر چه خواهش کردم قبول نکرد.
روزه خواری در ملا عام مجازات دارد، در دادسرا محکوم شدم، وقتی رفتم عینک را بگیرم، از عینک سازی پرسیدم، اگر عینک را میاوردم شیشه اش را جا بیندازی
چقدر دست مزد میگرفتی

گفت این کارها را مجانی انجام میدیم..🤪😅



♡••
ســـَــــلامـ بـَــر
اقیانوسِ ڪرامت‌وسخاوتۍ
ڪہ‌از دامـــــــانِ
«ڪوثر»و«ابوتراب» برخاست...



میلاد کریم آل طاها آقا امام حسن مجتبی علیه السلام هزاران بار بر شما مبارک♥️

یه حلوا نخودچی با شیره که دستورش تو ستون دستور پختام هست..
ممنون از عزیزانیکه محبت نگاهشونو دریغ نمیکنند
...
هفت سین
سَـــــلویٰ
۱۰۲

هفت سین

۳ هفته پیش
موضوع نر و ماده بودن آب‌ها و نیز قنات که ماندگاری است از مراسم دوران ستایش آناهیتا و تیشتر، ما را به عروسی قنات رهنمود می‌کند که در بسیاری از نقاط ایران، از جمله روستاهای گلپایگان، اراک،تفرش،ملایر، تویسرکان،محلات، خمین، دلیجان، چهارمحال، اصفهان، دامغان،شاهرود، یزد و شهر کرد متداول بوده‌است.

احتمال دارد که در دوران باستان عروسی چشمه، رودخانه و... نیز وجود داشته‌است. بررسی‌های انجام شده در مورد این موضوع نشان می‌دهد که در مناطق کم باران و تقریباً کم آب و نیز در حاشیه کویر ایران اجرا می‌شود و هرگاه در اثر نیامدن باران آب قنات کم می‌شده، این مراسم اجرا می‌شده‌است.

آنچه در این مراسم نیز متداول است، شادی و دادن طعام و برکت به نماد برکت و نعمت خواهی از طبیعت است و شاید عروس قنات بازمانده‌ای از رسم کهن قربانی دادن برای آب باشد. «زن» نماد زایش و زایندگی در ارتباط با آب قرار می‌گیرد و آب را نیز به زایندگی و آفرینش وا می دارد

مراسم عروسی قنات در گلپایگان در زمانهای دور برگزار می‌شده‌است. در روستاها وقتی آب قنات کم یا خشک می‌شد، برایش عروسی می‌گرفتند. این جشن هم اوایل بهار و تقریباً اواخر اسفند وقتی که اهالی دیگر از آمدن آب قنات ناامید می‌شدند صورت می‌گرفت.

برای این جشن یک زن بیوه را که جوان است و شوهرش مرد خوبی بوده و از هم طلاق نگرفته بوده‌اند در آن روز به خصوص که ۴ یا ۵ روز قبل از عید نوروز است به هیأت عروس در می‌آوردند و شادی و هلهله و پای‌کوبی می‌کردند.

هم‌چنین خوراک‌های مخصوص عروس به مادر چاه می‌بردند و او داخل قنات می‌شد. می‌بایست شب را در قنات بگذراند. به اصطلاح می‌گویند قنات نر شده و باید به آن زن داد.

فردای آن روز زن از قنات بیرون می‌آمد و تمام روستا به او احترام می‌گذاشتند و او از آب و محصول سهم می‌برد. اما از آن پس نمی‌بایست ازدواج کند، چرا که مردم معتقد بودند او زن قنات است و قنات هم زنش را هیچ وقت طلاق نمی‌دهد.

همچنین در زمانهای مشخصی زن قنات باید به داخل قنات میرفت و در جایی که از دید دیگران پنهان بود برهنه میشد و در آب میرفت و به اصطلاح با قنات هم بستر میشد. مردم معتقد بودند که بلافاصله قنات پر آبتر میشد.
آخرین عروس قنات ظاهر تا چند سال پس از انقلاب ایران هم زنده بوده و در مرکز ایران زندگی میکرده است. همچنین عروس قنات به دلیل اینکه اجازه ازدواج نداشته مردم آبادیهای مرتبط با آن قنات نفقه ای را به طور مرتب به عروس قنات میداده اند و جالب است که بدانید هر چند وقت یکبار عروس با قنات قهر میکرده و با آن همبستر نمیشده و مردم برای اینکه آنها را آشتی دهند میزان نفقه را بیشتر میکردند تا عروس آشتی کند.

این رسم به نوعی از #میترائیسم گرفته شده‌است. خیلی از معابد میترائیسم در مراغه و نقاط دیگر دارای سردابه‌هایی است که میترا درون آن‌ها زندگی می‌کند و این رسم شاید از آن منشعب شده باشد.

منبع: افاضلی اکبر، «توشه‌ای از تاریخ گلپایگان و مردم آن» انتشارات ابجد، ۱۳۷۷

سال نو..مطالعه ای نو😍

عید همتون مبارک..نماز روزه هاتونم قبول..
اونقدر هفتسینای خوشگل و عااالی دیدم تو پاپیون، تو ارسال هفت سین خودم مردد بودم..🥺☺️
هزار ماشاءالله... انشاءالله همیشه همینطور دلخوش ودلگرم ودل آرام باشین..
دوستتون دارم وممنون حضور تکتکتون هستم..

قلبای پایین هفت سیناتونو با نیت عاقبت بخیری وسلامتیتون قرمز کردم..پر از شور عشق بمانید ..
...
«رمضان مبارک»
سَـــــلویٰ
۲۶۱

«رمضان مبارک»

۴ هفته پیش
صابِئین یا مندائیان گروهی مذهبی و پیرو حضرت یحیی هستند که به زبان محلی اهواز به انها صبی ها گفته میشود. آنها دو هزار سال پیش بخاطر ازار و اذیت یهودیان تند رو از بیت المقدس فلسطین به جنوب عراق واقلیم اهواز(خوزستان) مهاجرت کردند و امروزه مرکزیت و رهبری معنوی صابئیان دنیا در شهر اهواز است. در قران در سوره بقره هم از صابئیان به عنوان یک دین اسمانی یاد کرده و این چنین امده:
«ان الذین آمنوا و الذین هادوا و النصاری و الصابئین من آمن بالله و الیوم الآخر و عمل صالحا فلهم اجرهم عند ربهم و لا خوف علیهم و لاهم یحزنون
محققا کسانى که ایمان آوردند و آنها که یهودی شدند و مسیحیان و صابئیان، هر کدام از روى حقیقت به خدا و روز قیامت ایمان آوردند و عمل صالح کردند، پاداش آنها نزد پروردگارشان محفوظ است و نه خوفى بر آنهاست و نه غمگین شوند.
بعضی از احکام صابئیها:
انها هم روزه میگیرند ولی به جای سی روز، روزه ماه رمضان، سی و شش روز غیر متوالی روزه می گیرند و در طول روز هم سه بار نماز می خوانند. آنها برای دینشان تبلیغ نمی کنند و عجیب آنکه، اجازه ورود به آیین شان را نیز نمی دهند. غسل تعمید در آب روان از مهمترین اصول آیینهای آنان به شمار می آید برای همین امروزه بیشتر انها در کنار ساحل کارون زندگی میکنند تا به اب روان دسترسی داشته باشند.کتاب مقدس انها کنزربا نام دارد.سال نو مندائیان، سالروز تولد آدم است و تاکنون 445,358 سال از ان میگذرد.
جمعیت صابئین امروزه در کل دنیا حدود هفتادو پنج هزار نفر تخمین زده میشود که بیست هزار نفر انها در خوزستان _اهواز زندگی میکنند.شغل اکثر صابئیان در اقلیم طلاکاری و میناکاری است.انها در اقلیم در ازادی کامل مراسم های دینی خود را اجرا میکنند و هیچ محدودیت و یا ازار و اذیت به انها نمیشود و به قول رهبر معنوی انها مرحوم شیخ جبار طاووسی که فرموده بود سرزمینی امن تر از اهواز برای صابئیان وجود ندارد.و این گفته او نشان از فرهنگ بالای مردم این سرزمین دارد.شیخ جبار طاووسی در هفتم دی ماه سال نود سه در گذشت..

از جالب‌ترين و زيباترين اصول زندگی اين قوم آن است كه مندائیان، ازدواج دارند اما طلاق ندارند و عروس و داماد قبل از محرم شدن بايد غسل تعميد شوند و يكى از قسمتهاى جالب عروسى آنها اين است كه روحانى سر عروس و داماد را سه بار به آهستگى به هم متصل می كند كه نمادى از وصل روحانى آنهاست. لباس مراسم تعميد همگى سفيد و از جنس كتان است و در حين تعميد روحانى تعميد كننده بايد عصايى از درخت زيتون در دست داشته باشد. معبد يا مسجد آنها "مندى" نام دارد كه به معناى عقل و عرفان است و از نى و حصير تهيه می‌شود و بايد به سمت "شمال‌آسمانى" باشد. نام كتاب مقدس مندائيان "گنزا ربا" به معناى گنج بزرگ است.

💦زبان مندايى شاخه‌اى از زبان ارامى قديمى است و خط مندايى هم شايد بتوان گفت تركيبى از خط عبرى و مانوى است. مندایان به خاطر آيين غسل، در كنار رودخانه‌هاى منطقه گرمسيرى مانند فرات و كارون زندگى می كنند. صابئين به سياست هيچ علاقه‌اى ندارند و تبليغ و تبشير و عضو‌گيرى در اين دين وجود ندارد يعنى ورود ممنوع و خروج آزاد است.

✅ دكتر مسعود فروزنده – نویسنده، محقق و پژوهشگر تاريخ


این متن رو توی یه کانال معتبر دیدم وبرام‌جالب اومد ..
گفتم شما هم بدونید وبخونید ♥️🌱


اگر عزیزی پیرو این دین هست و مطالب متن رو مغایر با عقایدشون دونست خوشحال میشم کامنت بذاره و درستترین رو بنویسه..

رمضان مبارکتون 🌱🌹🌹
...
آش کشک آذربایجان
سَـــــلویٰ
۱۵۸
در سال 1998 که به کشور تایلند رفته بودم از معبد طلایی بازدید کردم. آنچه می‌خوانید سرگذشت مجسمه‌ی بودای طلایی است :
در سال 1957 گروهی از راهبان باید یک مجسمه‌ی بودای گلی را به محل جدیدی انتقال می‌دادند. به علت ساخت بزرگراه به سوی بانکوک محل معبد باید تغییر می‌کرد. هنگام حمل تندیس با جرثقیل، به دلیلی سنگینی آن، مجسمه ترک خورد. نکته‌ی مهم‌تر این که بارش باران آغاز شد. راهب ارشد که تصور می‌کرد ممکن است بودای مقدس آسیب بببیند، دستور داد مجسمه را بر زمین بگذارند و برای حفظش از باران، روی آن را با چادری بزرگ بپوشانند.
پاسی از شب نگذشته بود که راهب ارشد برای بازدید مجسمه به سراغ‌اش رفت. او چراغ قوه‌ی خود را به زیر چادر برد تا از خشک بودن مجسمه اطمینان حاصل کند. همین که نور چراغ‌قوه به ترک‌ها تابید، او درخشش ضعیفی را دید. به معبد رفت و یک قلم و چکش آورد و به کندن گل‌ها پرداخت. هر تکه گل خشک‌شده را که برمیداشت روشنایی بیشتر می‌شد. چندین ساعت طول کشید تا او خود را با بودای طلایی فوق‌العاده‌ای مواجه دید.
تاریخ‌شناسان معتقدند که سال‌ها پیش قرار بود ارتش برمه به تایلند حمله کند. راهبان که گمان می‌کردند کشورشان به زودی مورد حمله قرار می‌گیرد بودای طلایی و پرارزش خود را با گِل پوشاندند تا گنجینه‌ی خویش را از تصرف برمه‌ای‌ها مصون دارند. به نظر می‌رسید که برمه‌ای‌ها تمام راهبان را قتل‌عام کردند و راز بودای طلایی تا آن روز در سال 1957 ناگفته باقی ماند.
در بازگشت از تایلند، پیش خودم فکر می‌کردم که همه‌ی ما مانند بودای گلی هستیم که با پوششی از ترس پوشیده شده‌ایم. ما در مسیر زندگی، بین دو تا سه سالگی به پوشاندن «اصل طلایی» خویش می‌پردازیم. وظیفه‌ی کنونی ما این است که مانند آن راهب، قلم و چکش به دست، بار دیگر خود واقعی خویش را کشف کنیم.

جک_کانفیلد



یدنیا ممنونم از همراهی قشنگتون♥️
...
هزاروصدونودمین تولد
شیخ علی حلاوی، مردی عابد و زاهد بود که همواره منتظر بوده است. آن جناب در مناجات هایش به مولایمان می گفت: «مولا جان، دیگر دوران غیبت تو به سر آمده و هنگامه ظهور فرار رسیده است. یاوران مخلص تو به تعداد برگ درختان و قطره های باران در گوشه و کنار جهان پراکنده اند. اینک بیا و بنگر که در همین شهر کوچک حله یاوران پا به رکاب تو بیش از هزار نفرند. آقا جان، پس چرا ظهور نمی کنی تا دنیا را لبریز از عدل و داد نمایی؟»

شیخ علی حلاوی، عاقبت روزی از رنج فراق سر به بیابان می گذارد و ناله کنان به امام زمان (عج) می گوید: «غیبت تو دیگر ضرورتی ندارد. همه آماده ظهورند. پس چرا نمی ایی؟»

در این هنگام، مردی بیابان گرد را می بیند که از او می پرسد: «جناب شیخ، روی عتاب و خطابت با کیست؟»

او پاسخ می دهد: «روی سخنم با امام زمان(عج) حجت وقت است که با این همه یار و یاور که بیش از هزار نفر آنان در حله زندگی می کنند و با وجود این همه ظلم که عالم را فراگرفته است، ظهور نمی کند.»

مرد می گوید: «ای شیخ، منم صاحب الزمان(عج)! با من این همه عتاب مکن! حقیقت چنین نیست که تو می پنداری. اگر در جهان 313 نفر از یاران مخلص من پا به عرصه گذارند، ظهور می کنم، اما در شهر حله که می پنداری بیش از هزار نفر از یاوران من حاضرند، جز تو و مرد قصاب، احدی در ادعای محبت و معرفت ما صادق نیست. اگر می خواهی حقیقت بر تو آشکار شود، به حله بازگرد و خالص ترین مردانی را که می شناسی، به همراه همان مرد قصاب، در شب جمعه به منزلت دعوت و برای ایشان در حیاط خانه خویش مجلسی آماده کن. پیش از ورود مهمانان، دو بزغاله به بالای بام خانه ات ببر و آن گاه منتظر ورود من باش تا حقیقت را دریابی!»

شیخ علی حلاوی، با شادی و سرور فراوان، بلافاصله به حله باز می گردد و یک راست به خانه مرد قصاب می رود و ماجرای تشرفش را می گوید. این دو نفر، پس از بحث و بررسی فراوان، از میان بیش از هزار نفر که همه از عاشقان و منتظران حقیقی مهدی موعود (عج) بودند، چهل نفر را انتخاب و برای شب جمعه به منزل شیخ دعوت می کنند تا به فیض دیدار مولایشان نایل شوند.


شب موعود فرا رسید و چهل مرد برگزیده پس از وضو و غسل زیارت، در صحن خانه شیخ جمع شدند و ذکر و صلوات فرستادند و دعا برای تعجیل فرج خواندند، چون شب از نیمه گذشت، به یک باره تمام حاضران نوری درخشان دیدند که بر پشت بام خانه شیخ فرود آمد.

قدری نگذشت که صدایی از پشت بام بلند شد. حضرت مرد قصاب را به بالا بام فرا خواند. مرد قصاب بلافاصله به پشت بام رفت و به دیدار مولای خویش نایل گشت. پس از دقایقی امام زمان(عج) به مرد قصاب دستور داد که یکی از آن دو بزغاله روی بام را در نزدیکی ناودان سر ببرد، به گونه ای که خون آن در میان صحن جاری شود.

وقتی آن چهل نفر خون جاری شده از ناودان را دیدند، گمان کردند حضرت سر قصاب را از بدن جدا کرده است. در همان هنگام، حضرت جناب شیخ را فرا خواند. جناب شیخ بلافاصله به سوی بام شتافت و ضمن دیدار مولایش، دریافت خونی که از ناودان سرازیر شده، خون بزغاله بوده است، نه خون قصاب. امام زمان (عج) بار دیگر به مرد قصاب امر فرمود تا بزغاله دوم را در حضور شیخ ذبح کند.

قصاب نیز طبق دستور بزغاله دوم را نزدیک ناودان ذبح کرد. هنگامی که خون بزغاله دوم از ناودان به داخل حیاط خانه سرازیر شد، چهل نفری که در صحن حیاط حاضر بودند، دریافتند که حضرت گردن جناب شیخ علی را زده و قرار است گردن تک تک آن ها را بزند. با این پندار، همه از خانه شیخ بیرون آمدند و به سوی خانه هایشان شتافتند.

در آن حال، امام زمان (عج) به شیخ علی حلاوی گفت: «اینک به صحن خانه برو و به این جماعت بگو تا بالا بیایند و امام زمانشان را زیارت کنند!»

جناب شیخ، غرق شادی و سرور، برای دعوت حاضران پایان آمد، ولی اثری از آن چهل نفر نبود. پس با ناامیدی و شرمندگی نزد امام بازگشت و فرار آن جماعت را به عرض آن حضرت رساند. امام زمان(عج) فرمود: «جناب شیخ، این شهر حله بود که می پنداشتی بیش از هزار نفر از یاوران مخلص ما در آن هستند. چه شد که تنها تو و این مرد قصاب ماندند؟ پس شهرها و سرزمین های دیگر را نیز به همین سان قیاس کن.»

حضرت این جمله را فرمود و ناپدید شد. اینک در خانه جناب شیخ علی حلاوی، بقعه ای موسوم به مقام صاحب الزمان (عج) ساخته شده که روی سر در ورودی آن، زیارت مختصری از امام زمان(عج) نگاشته شده است. مردمان آن سامان، از دور و نزدیک برای دعا و تضرع به بارگاه الهی به سوی این مکان می شتابند.

📚منابع:
➖نهاوندی، شیخ علی اکبر، العبقری الحسان فی احوال مولانا صاحب الزمان علیه السلام،  ج 2، ص 77-78.
➖تاریخ مقام الامام المهدی فی الحله، ص ۶۲
➖کتاب پیام امام زمان، سید جمال الدین حجازی





روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود.
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم
و من آن روز را انتظار می‌کشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم ...

💚💚💚

تولدت مبارک آقای امام زمان
به رسم هر سال خانه ی ما..
...
سوپ گشنیز تبریزی
سَـــــلویٰ
۱۱۹
نام فامیلشان تحریریان بود و اصالتا اصفهانی بودند ولی ساکن تهران.
شغل پدرش هم فروش لوازم التحریر در بازار بود.
او فرزند چهارم خانواده تحریریان بود و نور چشمی پدر.

همین که دبستان را تمام کرد به حجره پدرش رفت و مشغول کار شد؛
شبانه درس میخواند و روزها کار میکرد. عاشق مکالمه به زبان انگلیسی بود و ول کن هم نبود.

کلاس زبان میرفت و جوری شده بود که مثل بلبل انگلیسی حرف میزد.
از سربازی که آمد، زن گرفت و باز به حجره پدرش برگشت.

فامیلشان را از تحریریان به رفوگران تغییر دادند.
اولین درخشش او زمانی بود که یک محموله مداد از ژاپن به ایران رسید و او کولاک کرد! چون همسرش برای مدادها منگوله های رنگی میساخت و ایده میداد تا فروش بهتر شود و با این کار سودشان چند برابر شده بود!
این بود که علی اکبر به فکر تجارت افتاد. چون خانواده ای مذهبی بودند و به حقشان قانع بودند، پدرش محافظه کار بود و بلند پروازی علی اکبر را که میدید میگفت آخر تو، کار دست من میدهی!

علی اکبر گوشش بدهکار این حرفها نبود. کم کم کارخانه علی اکبر رفوگران و برادران را تاسیس کرد و عکس برگردان و برچسب آیه های قرآن را چاپ زدند و دعای "وان یکاد" و طرح "فالله خیرحافظا و هو ارحم الرحمین" در ایران غوغا کرد.
از ماشین عروس تا ویترین مغازه ها جایی نبود که برچسب ها نباشد!
این شد که سرمایه ای دست و پا کرد.
کم کم به فکر تولید قلم خودنویس افتاد ولی هرچه تلاش کرد موفق نشد.

تا اینکه در يك روز تابستانی، آقايی به نام بهنام، به مغازه شان آمد و لای كاغذی كه در دست داشت، سه عدد قلم بود. علی اکبر شروع به نوشتن کرد و ديد چه چيز خوبی است!
پدرش آمد و علی اکبر گفت آقای بهنام اين قلم ها را آورده.

پدر نگاه كرد و نوشت و گفت علی اكبر اينها چطوری جوهر ميخورند؟
گفتم اينها جوهر نميخورد، "خودكار" است!
اين كلمه "خودكار" را او اولین بار در ایران به کار برد و رویش ماند.

یک روز نماینده همان شرکت خودکار فرانسوی به نام آقای لوک به ایران آمده بود و توی بازار با علی اکبر میگشتند تا بازار را نشانش بدهد.

آقای لوک به علی اکبر گفت اگر نماینده این خودکار بودید چقدر میفروختید؟ علی اکبر گفت سالی ۲ میلیون خودکار!!! این عدد ۴ برابر فروش لوازم التحریر مغازه بود.

فردای آن روز تلگرافی از فرانسه رسید و او "نماینده فروش خودکار بیک" شد!!! قول ۲ میلیون فروش خودکار داده بود ولی ۵ میلیون خودکار فروخت!!

کم کم فکری به ذهنش رسید.
به پدرش گفت بيا برويم كارخانه خودکار بیک را خودمان راه بيندازيم!!
پدرش گفت: باز به كله ات زده يك كار ديگر بكنی؟
جواب داد ما اگر توليد كنيم هم به مملكت خودمان خدمت می كنيم و هم يك عده شاغل می شوند و نان می خورند و با این حرف ها پدرش قبول کرد.

حالا راضی کردن آقای بیک دردسر بود. آقای بیک گفت بشرطی اجازه میدهم که بتوانی خودکاری مثل این خودکار تولید کنی و یک نمونه داد.
رفوگران خودکار را تولید کرد و به فرانسه فرستاد!

خودکار آنقدر خوب بود که تلگراف از فرانسه رسید که شما سريعاً به پاريس بيا.
رفت.
مدیر بیک به او گفت من به تو اجازه ساخت ميدهم، فقط يك شرط دارد.
به من بگو با چه موادی، اين خودکار را توليد كردی؟!
اینطور شد که شروع كردند و موفق شدند به طوری كه در سال دويست ميليون عدد خودکار فروخت و اين عااالی بود.

با کمک پدرش یک قطعه زمین ۱۱ هزار متری در تهران نو خریدند و کارخانه ای بنا کردند و ماشین آلات را از فرانسه به تهران آوردند.
تعداد پرسنل در آغاز کار ۹۶ نفر بود اما کم کم بیشتر و بیشتر شدد.

مداد سوسماری هم آن زمان رو به ورشکستگی بود.
کارخانه زیان ده مدادِ سوسماری را از فرمانفرمایان خریدند و در فروش مداد سوسماری هم رکورد زدند.
بعد در سال ۱۳۷۵ عطر بیک (عطر جوانی) را به خط تولیدشان اضافه کردند و باز رکورد زدند!..
اما آیا الان هم ذائقه ی تحریری ایرانیان ، بیک‌را در اولویت انتخابهایش قرار میدهد؟؟!!!!

گاهی در فراز
گاهی در فرود..
این بازی روزگار ماست..
اما اصالت هیچگاه فراموش نمیشود..

رفوگران این روزها با بیش از ۸۴ سال سن و با وجود بیماری در لواسان به دور از هیاهوی شهر، شعر می نویسد
شاید با همان خودکار بیک


...
کیک یک تخم مرغی
سَـــــلویٰ
۶۴

کیک یک تخم مرغی

۲۴ بهمن ۰۲
یک موقع من به ذهنم می آمد که چرا دائما می گوییم «بِأَبِي أَنْتَ‏ وَ أُمِّي‏»؟
این چه حرفی است؟! خب از کیسه خودت خرج کن!
چرا میگویی پدرم و مادرم به فدای تو؟! اهل و عیالم به فدای تو؟!

بعد یک آقایی، یک داستانی را نقل کرد و متوجه شدم اصلا مسئله چی است. نقل میکرد که شخصی هر روز زیارت عاشورا میخواند و در زیارتش عرضه می داشت: «بِأَبِي أَنْتَ‏ وَ أُمِّي». یک روز این زیارت را نخواند؛ پدر و مادرش در خواب آمدند و از او گلایه کردند که چرا برای ما دعا نکردی.

این دعاست؛ بهترین دعا برای پدر و مادر این است که فدای امام حسین بشوند. ما اگر فدای امام حسین نشویم فدای دنیا می شویم. اگر کسی با امام حسین همراه نشود، فدای دستگاه شیطان خواهد شد.
آنهایی که خودشان را به امام حسین رساندند بهشتی شدند. جاودانه شدند. این بهترین دعاست. در زیارت جامعه کبیره از معصومین (ع) چنین میخواهیم «بِأَبِی أَنْتُمْ وَ أُمِّی وَ نَفْسِی وَ أَهْلِی وَ مَالِی» یک کاری بکن پدر و مادر من، اهل و عیال من، مالم و همه هستی ام را فدای تو کنم.

🌟جبهه سیدالشهداء تماما نفع است و هیچ ضرری در آن نیست! جبهه دشمن هم تماما ضرر است. مگر اصحاب عاشورا ضرر کردند؟ بله، غنایم طرف دشمن بود؛ به حسب ظاهر فتوحات و پیروزی ها آن طرف بود، ولی واقعا کدام ضرر کردند؟

👈 جبهه حق همیشه همینطور بوده! الان هم سختی و عسر هست، ولی «إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً» خدای متعال در در دل همین سختیها، برای مومنین گشایش می کند. آنهایی که از وسط این سختی رد نمی شوند، برای همیشه در عسر می مانند؛ اما آنهایی که با حضرت راه می روند، از وسط این سختی به یسر میرسند.

برای خودمان وپدران ومادرانمان
بأبی أنت وأمی...



♡••
خبر دهید بھ عالَمـ ڪھ عید،عیدِخُداسٺ
ادب ڪنید ڪھ میلادِ سیـدالشھـــداسٺ..


میلاد عزیز دل زهرا مبارک همتون باشه♥️
...