سَـــــلویٰ
سَـــــلویٰ
مِلا قرمه

مِلا قرمه

۳ روز پیش
استاد شهریار نقل کرده اند تابستان سال ۱۳۵۰ فردی از قم به منزل ما زنگ زد که وگفت : سیدمحمد حسین بهجت تبریزی معروف به استاد شهریار شماهستید؟

گفتم : بله .
فرمود: من فرزند آیت الله مرعشی نجفی هستم و از قم زنگ می زنم . ایشان می خواهند در رابطه با خوابی که برای شما دیده اند شما را حضورا ببینند.

شهریار می گوید گفتم : موضوع خواب چه بوده؟
گفت : به من نفرمودند.
گفتم : من گرفتارم ولی سعی می کنم بیایم.

فردا تحقیق کردم که مرعشی نجفی کی هست. خیلی از علمای تبریز از درجه علم و تقوای ایشان سخن گفتند. کنجکاو شدم و راهی قم شدم. در دیدار حضوری که آن پیرمرد ابتدا مرا بغل کردند و چند بار پیشانی و سر من را بوسیدند و من باز بیشتر تعجب کردم.

بعد که نشستیم فرمودند : شماقصیده ای در مدح امام علی ابن ابیطالب گفته اید؟
عرض کردم من قصیده در مدح ائمه زیاد دارم . منظورتان کدام قصیده است .
بلافاصله خواندند:
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
ودرحالی که ایشان ادامه می‌داند من مات مبهوت گوش می‌کردم.
بعد گفتم : ببخشید شما ازکجا می‌دانید که چنین قصیده‌ای را من گفته‌ام ، چون هنوز به هیچ کس حتی همسر و فرزندانم هم نگفته‌ام و در جایی نیز یادداشت نکرده‌ام.
استاد شهریار می‌گوید:
آیت الله مرعشی گریه کرد و گفت برای همین از شما درخواست کردم که بیایید تا شما را حضوری ببینم و در حالی که اشک می‌ریختند ، گفتند : این قصیده را چه زمانی گفته‌اید؟
گفتم : می گویم به شرط آن که بگوئید این قصیده را چه کسی به شما گفته است ، پذیرفت .
عرض کردم : شب ۱۷ ماه رمضان گذشته.
پرسید : چه ساعتی؟
گفتم : ساعت ۲/۵شب تمام کردم و رفتم خوابیدم.
بعداقا فرمود : من همان شب دقیقا ساعت ۲/۵شب درخواب دیدم که در حرم امام علی ابن ابیطالب هستم و شعرا و ادبای زیادی در حال قرائت متن هستند.
بعد سکوتی برقرار شد و گفتند : آقای محمد حسین بهجت تبریزی بیاید و قصیده اش را بخواند . شما جلوتر از من نشسته بودی برخواستی و با صدای بلند و با لهجه نیمه ترکی این قصیده راخواندی. وقتی تمام شد امام علی ابن ابیطالب عبای خودرا درآوردند و بر روی دوش شما انداختند.
شهریار می گوید : دیگر طاقت نداشتم و گریه امانم نمی‌داد، من و آقای مرعشی مدتی همدیگر را بغل کردیم و گریه کردیم.
بعد که آرام شدیم فرمودند : قصیده رایکبار دیگر با لهجه و صدای خودت برای من بخوان ،کل قصیده را خواندم .
فرمودند : من قصیده را حفظ کرده ام ولی این خیلی بیشتر است .
عرض کردم : ان شب قصیده را تا همان جایی که شما خواندید گفتم، دوهفته بعد حالی دست داد و تکمیلش کردم.
استاد شهر یار می گوید : تا نماز صبح خدمت ایشان بودم بعد از من خواستند تا در قید حیات هستند از این موضوع به کسی چیزی نگویم.


مِلا قرمه
https://sarashpazpapion.com/recipe/decf8d138e2d0ae0be6217f82068276c


👆👆👆👆👆👆👆
...
کاچی نبات و زنجفیل
سَـــــلویٰ
۷۷
فرزنده پادشاهی ، مبتلا به بيماري ماليخوليا (دیوانه) شده بود
پادشاه از ابن سينا درخواست کرد که براي درمان فرزندش کاري بکند
استاد به كاخ سلطنتي آمد و جایی رو برای زندگی برای مدت مداوا بهش دادند

از همان روزهاي نخست، معالجه فرزند پادشاه آغاز شد

فرزنده پادشاه دچار بيماري ماليخوليا شده بود و خيال مي‌كرد كه گاو شده و همه روزه داد میزد که … كه مرا بكشيد كه از گوشت من غذای چرب و خوشمزه ایی میشه پخت

ابن سینا لباس قصابان به تن كرد و با صدايي بلند گفت: آن جوان را بشارت دهيد كه قصاب مي‌آيدتا تو را بكشد

با آن جوان گفتند. پس ابن سینا …سراغ بيمار آمد … كاردي به دست گرفته گفت: اين گاو كجاست تا او را بكشم؟

آن جوان همچون گاو مااااااااااماااااااا كرد ؛که يعني اينجام

ابن سینا گفت به ميان قصر بیاریدش و دست و پاي ببنديد زمین بزنیدش بيمار چون آن شنيد، بدويد و به ميان قصر آمد و بر پهلوي راست روی زمین خوابید و پاي او را سخت ببستند

پس بوعلی سینا بيامد و كارد بر كارد ماليد و فرونشست و دست بر پهلوي او نهاد ؛ مثل عادت قصابان وقت سر ذبح کردن ؛ پس گفت: اين چه گاو لاغري است اين ارزش کشتن نداره ، علف دهيدش تا فربه شود ، و برخاست و بيرون آمد و نوکران و خدمت کاران را گفت كه: دست و پاي او را بگشاييد و خوردني هرچیزی که من میگم پيش او بريد و بش بگید : بخور تا زودتر چاق و فربه شوي

و خدمت کارا اونجوری که ابن سینا گفت انجام دادن … و فرزند شاه میشنید و میخورد به امید چاق و فربه شدن ؛ تا او را بكشند

و ازین طریق بوعلی سینا تونست دارو ها ، و معالجه با خوراکی را پیش ببره و آورده اند که بعد از یک ماه بهبود پیدا کرد

این داستانی حقیقی از معالجات و علم ابو علی سینا بود.
...
توپک بیسکوئیتی
سَـــــلویٰ
۱۹۷

توپک بیسکوئیتی

۱ هفته پیش
استاد فاطمی نیا نقل می فرمودند که عارف صالح، مرحوم شیخ رجبعلی خیّاط رحمةالله علیه با عده ای به کربلا مشرف شده بودند؛
در میان آنان زن و شوهری هم بودند...
یک روز که از حرم پس از انجام زیارت بیرون آمده و برمی‌گشتند، این زن و شوهر با فاصله ی قابل ملاحظه ای از شیخ و در پشت سرِ ایشان راه می‌رفتند...
در میان راه در ضمن صحبتی که میان آنها می‌شود، خانم زخم زبانی به شوهرش زده و با سخن خود او را آزرده خاطر می‌کند...
هنگامی که همه وارد منزل و محل استراحت می‌شوند و آ شیخ رجبعلی به افراد به اصطلاح زیارت قبولی می‌گوید، به آن خانم که می‌رسد می فرماید: «تو که هیچ!...
همه را ریختی زمین...»
آن خانم می گوید: «ای آقا! چطور!؟...
من این همه راه آمده ام کربلا...
مگر من چکار کرده ام!؟
_فرمود:از حرم که آمدیم بیرون؛
"نیشی که زدی، همه اش رفت!"
یعنی تمام نور و فیوضاتی که از زیارت کسب کرده بودی، با این عمل از بین بردی...
🍁لذا گفته می‌شود که تمام نور معنوی و فیوضاتی که انسان از عبادات و زیارات کسب می‌کند، با نیشی که
به وسيله زبان به دیگران می‌زند نابود می شود.

🍁عمده دستورات سلوکی و اخلاقی که از عرفا رسیده، اذعان به مطلب بسیار مهّمِ «مراقبه» داشته اند که از أهمِّ مراقبات انسان، مراقبت از زبان است.



سلام بروی ماه همگی..
یدنیا ممنون بابت حضورتون واینکه جویای احوالاتم بودین..هستم کنارتون..یه هفته ای بود وسط یه عالمه کار ودغدغه، ارباب ،دعوتمون کرد کربلا😍.. پیاده رفتیم تا اونجاییکه تونستیم..بعد پسرم مریض شد مجبور شدیم ادامه ی راه با ماشين بریم..هر چی که بود عشق بود وعشق بود وعشق..من بچشم خود معجزه دیدم..از نوع دعوت ومهمان نوازی ...
زیارت کربلا رو مدیون دعاهاتون تو روز غدیر میدونم..برای تکتکتون تو پیاده روی آرزوی زیارت کردم..
دعا کنین اوضاعمون روبراه بشه بیشتر بیام پیشتون..
دوستتون دارم دوستان بهتر از جااان..
...
مینی بستنی خرمایی
در چین باستان شاهزاده جوانی
تصمیم گرفت با تکه‌ای عاج گران قیمت
چوب غذاخوری بسازد

پادشاه که مردی عاقل و فرزانه بود
به پسرش گفت: بهتر است این کار را نکنی
چون این چوب‌های تجملی موجب زیان توست!

شاهزاده جوان دستپاچه شد
نمی‌دانست حرف پدرش جدی است
یا دارد او را مسخره می‌کند!

اما پدر در ادامه سخنانش گفت:
وقتی چوب غذاخوری از عاج گران قیمت
داشته باشی گمان میکنی که آنها به
ظرف‌های گلی میز غذایمان نمی‌آیند

پس به فنجان‌ها و کاسه‌هایی از سنگ یشم
نیازمند می‌شوی در آن صورت خوب نیست
غذاهایی ساده را در کاسه‌هایی یشمی با
چوب غذاخوری ساخته شده از عاج بخوری

آن وقت به سراغ غذاهای گران قیمت
و اشرافی می‌روی

کسی که به غذاهای اشرافی و گران قیمت
عادت می‌کند حاضر نمی‌شود لباس‌های ساده
بپوشد و در خانه‌ای بی زر و زیور زندگی کند

پس لباس‌های ابریشمی می‌پوشی
و می‌خواهی قصری باشکوه داشته باشی

به این ترتیب به تمامی دارایی سلطنتی
نیاز پیدا می‌کنی و خواسته هایت
بی پایان می‌شود

در این حال زندگی تجملی و هزینه‌هایت
بی‌حد و اندازه می‌شود و دیگر از این
گرفتاری خلاصی نداری

نتیجه این امر فقر و بدبختی و گسترش
ویرانی و غم و اندوه در قلمرو سلطنت ما
و سرانجام تباهی سرزمین خواهد بود

چوب غذاخوری گران قیمت تو
تَرَک باریکی بر در و دیوار خانه‌ای است
که سرانجام ویرانی ساختمان را در پی دارد

شاهزاده جوان با شنیدن این سخنان
خواسته‌اش را فراموش کرد

سال‌ها بعد که او به پادشاهی رسید
در میان همه به خردمندی و فرزانگی
شهرت یافت

حکایت نقل شده از فیلسوف چینی
«هان فه»


✍ نتیجه گیری
یک خواسته، خواسته دیگری را در پی
خود دارد و هر خواسته برآورده شده‌ای
غالباً خواسته‌های بزرگتر را به دنبال دارد

ما در جامعه‌ای وسوسه کننده
و اغواگر زندگی می‌کنیم
در چنین جوامعی هدف رسانه‌ها و تبلیغات
هميشه القای خواسته‌های تازه و البته اغلب
اوقات غیر ضروری و دست‌یابی به آنهاست

بیائیم خودمان را از این دور خارج کنیم


مینی بستنی خرمایی
https://sarashpazpapion.com/recipe/f68a0d1af76ec923181607d18934e70a


...
سس نسکافه ای برای تزئین کیک
نقل است شبی «ﺳﻠﻄﺎﻥ محمود» ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ می‌کرد ﻭ نمی‌توانست ﺑﺨﻮﺍﺑﺪ. ﺑﻪ ﺭئيس ﻣﺤﺎﻓﻈﺎﻧﺶ ﮔﻔﺖ:ﺑﯿﺎ به صورت ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﻭﯾﻢ ﻭ ﺍﺯ ﺣﺎﻝ ﻣﻠﺖ ﺧﺒﺮ ﺑﮕﯿﺮﯾﻢ. ﻫﻨﮕﺎﻡ ﮔﺸﺖ‌ﻭﮔﺬﺍﺭ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺭﺩ می‌شوند ﻭ ﺍﻋﺘﻨﺎﯾﯽ به ﺍﻭ نمی‌کنند. ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺰﺩیک‌تر ﺷﺪﻧﺪ، ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻣﺮﺩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻣﺪﺗﯽ ﻧﯿﺰ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﺍﻭ می‌گذرد. ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻣﯽ ﮐﻪ ﺑﯽ‌ﺍﻋﺘﻨﺎ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺴﺪ ﺭﺩ می‌شدند، ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: ﭼﺮﺍ ﺗﻮﺟﻬﯽ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻓﺮﺩ ﻧﻤﯽﮐﻨﯿﺪ؟ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩﻧﺪ: ﺍﻭ ﻓﺮﺩﯼ ﻓﺎﺳﺪ و ﺩﺍئم‌ﺍﻟﺨﻤﺮ ﺑﻮﺩ!

ﺳﻠﻄﺎﻥ محمود ﺑﻪ ﮐﻤﮏ ﻫﻤﺮﺍﻫﺶ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺮﺩ ﺑﺮﺩﻩ ﻭ ﺗﺤﻮﯾﻞ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺩﺍﺩ. ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻥ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﮔﺮﯾﻪ ﻭ ﺷﯿﻮﻥ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺧﺪﺍ ﺭﺣﻤﺘﺖ ﮐﻨﺪ ﺍﯼ ﻭﻟﯽ ﺧﺪﺍ. ﺗﻮ ﺍﺯ ﺻﺎﻟﺤﯿﻦ ﻭ ﻧﯿﮑﻮﮐﺎﺭﺍﻥ ﺑﻮﺩﯼ! ﻣﻦ ﺷﻬﺎﺩﺕ می‌دهم ﮐﻪ ﺗﻮ ﻭﻟﯽ‌ﺍﻟﻠﻪ ﻭ ﺍﺯ ﺻﺎﻟﺤﯿﻦ ﻫﺴﺘﯽ! ﺳﻠﻄﺎﻥ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﮔﻔﺖ: ﭼﻄﻮﺭ می‌گویی ﮐﻪ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺍﻭﻟﯿﺎﺀﺍﻟﻠﻪ ﺍﺳﺖ، ﺩﺭ حالی که ﻣﺮﺩﻡ ﭼﻨﯿﻦ‌ﻭﭼﻨﺎﻥ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ‌ﺍﺵ می‌گویند؟!

ﺯﻥ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: ﺑﻠﻪ، ﻣﻦ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﭼﻨﯿﻦ ﮔﻔﺘﺎﺭ ﻭ ﻭﺍﮐﻨﺸﯽ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺍﺯ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﺁﻧﺎﻥ ﻣﺘﻌﺠﺐ ﻧﯿﺴﺘﻢ. ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﻪ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﻣﺸﺮﻭﺏﻓﺮﻭﺷﯽ می‌رفت ﻭ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ می‌توانست ﻣﺸﺮﻭﺏ می‌خرید ﻭ می‌آورد ﺧﺎﻧﻪ و ﺩﺭﻭﻥ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ﻣﯽﺭﯾﺨﺖ. می‌گفت: ﺍﻟﺤﻤﺪﻟﻠﻪ ﺍﻣﺸﺐ ﺍﯾﻦ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﺍﺯ ﮔﻤﺮﺍﻩ‌ﺷﺪﻥ ﻭ ﻓﺴﺎﺩ مردﻡ ﮐﻤﺘﺮ ﺷﺪ.

ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﻨﺰﻝ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺯﻧﺎﻥ ﻓﺎﺣﺸﻪ ﻭ ﺑﺪﻧﺎﻡ می‌رفت ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﭘﻮﻝ می‌داد ﻭ می‌گفت: ﺍﯾﻦ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺍﻣﺸﺒﺖ! ﺍﻣﺸﺐ ﺩﺭﺏ ﻣﻨﺰﻟﺖ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺑﺒﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﭘﺬﯾﺮﺍﯾﯽ ﻧﮑﻦ! ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻝ ﺑﺮمی‌گشت ﻭ می‌گفت: ﺍﻟﺤﻤﺪﻟﻠﻪ ﺍﻣﺸﺐ ﺑﻪ‌ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺍﺭﺗﮑﺎﺏ ﮔﻨﺎﻩ ﻭ ﮔﻤﺮﺍﻩ‌ﺷﺪﻥ ﻭ ﺑﻪ ﻓﺴﺎﺩ ﮐﺸﯿﺪه‌ﺷﺪﻥ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﺟﻠﻮﮔﯿﺮﯼ ﺷﺪ!

ﻣﻦ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﻼﻣﺖ می‌کردم ﻭ می‌گفتم:
ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩﺍﺕ ﺟﻮﺭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻓﮑﺮ می‌کنند ﻭ ﺟﻨﺎﺯﻩﺍﺕ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﺎﻧﺪ ﻭ ﮐﺴﯽ ﻏﺴﻞ ﻭ ﮐﻔﻨﺖ ﻫﻢ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ. ﺍﻣﺎ ﺍﻭ می‌گفت: ﻏﺼﻪ ﻧﺨﻮﺭ. ﺑﺮﺍﯼ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﯿﺖ ﻭ ﮐﻔﻦ ﻭ ﺩﻓﻦ ﻣﻦ، ﺳﻠﻄﺎﻥ ﻭ ﺍﻭﻟﯿﺎ ﻭ ﻋﻠﻤﺎﯼ ﺍﺳﻼﻡ ﺣﺎﺿﺮ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺷﺪ!

ﺳﻠﻄﺎﻥ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﻌﺮﻓﯽ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻗﺴﻢ ﻣﻦ ﺳﻠﻄﺎﻥ ﻭ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﮐﺸﻮﺭ ﻫﺴﺘﻢ. ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﺑﻪ‌ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻋﻠﻤﺎﯼ ﺍﺳﻼﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﻏﺴﻞ ﻭ ﮐﻔﻨﺶ ﻣﯽﺁﯾﯿﻢ. ﺻﺒﺢ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺳﻠﻄﺎﻥ ﺑﻪﻫﻤﺮﺍﻩ ﻋﻠﻤﺎ ﻭ ﻣﺸﺎﯾﺦ ﻭ ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﻭ ﺟﻤﻊ ﮐﺜﯿﺮﯼ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺮ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﻧﻤﺎﺯ ﺧﻮﺍﻧﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺩﻓﻦ ﮐﺮﺩند.

ﺻﺪ ﺳﺎﻝ ﺭﻩ ﻣﺴﺠﺪ ﻭ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﺑﮕﯿﺮﯼ
ﻋﻤﺮﺕ ﺑﻪﻫﺪﺭ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﮔﺮ ﺩﺳﺖ ﻧﮕﯿﺮﯼ
ﺑﺸﻨﻮ ﺍﺯ ﭘﯿﺮ ﺧﺮﺍﺑﺎﺕ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﭘﻨﺪ
ﻫﺮ ﺩﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺍﺩﯼ ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺳﺖ ﺑﮕﯿﺮﯼ

📚 شیخ ﺑﻬﺎﯾﯽ



سس نسکافه ای برای تزئین کیک
https://sarashpazpapion.com/recipe/ab46f66cc555e1239764731fc522ff6a


ایشون دستور سس کیک👆👆👆👆


کیک کافی میکس
https://sarashpazpapion.com/recipe/cd76b1a3a603d51483a1e8829483e223

ایشون دستور کیک 👆👆👆👆👆


حلوا زنجبیلی قالبی
https://sarashpazpapion.com/recipe/83c700e4909d83392eb66dcc2de66d99


👆👆👆👆👆اینم دستور حلوای پست قبل ،که وقت نکردم پایین پستش ،اضافه کنم..مخصوص عزیزانیکه ،دستورشو درخواست داشتن..

راستی بخاطر همه ی محبتای نگاه وکلامتون یدنیا ممنونم🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
...
حلوا زنجبیلی

حلوا زنجبیلی

۴ هفته پیش
در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و لگنش از جایش درمی‌رود
پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می‌برد دختر اجازه نمی‌دهد کسی دست به باسنش بزند
هر چه به دختر می گویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که می کنند محرم بیمارانشان هستند اما دختر زیر بار نمی رود و نمی‌گذارد کسی دست به باسنش بزند
به ناچار دختر هر روز ضعیف تر وناتوانتر می شود
تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق سفارش می کند که به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم
پدر دختر باخوشحالی زیاد قبول می کند و به طبیب یا همان حکیم میگ وید شرط شما چیست؟

حکیم می گوید برای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم شرط من این هست که بعد از جا انداختن باسن دخترت گاو متعلق به خودم شود
پدر دختر با خوشحالی قبول می کند و با کمک دوستان و آشنایانش چاقترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانی می‌خرد و گاو را به خانه حکیم می‌برد
حکیم به پدر دختر می گوید دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه ام بیاورید
پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری می کند
از آن طرف حکیم به شاگردانش دستور می دهد که تا  دو روز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند
شاگردان همه تعجب می کنند و می گویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد
حکیم تاکید می کند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود
دو روز می گذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف می شود
خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم می آورد
حکیم به پدر دختر دستور می دهد دخترش را بر روی گاو سوار کند

همه متعجب می شوند چاره ای نمی‌بینند باید حرف حکیم را اطاعت کنند
بنابراین دختر را بر روی گاو سوار می کنند
حکیم سپس دستور می دهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند
همه دستورات مو به مو اجرا می شود حال حکیم به شاگردانش دستور می دهد برای گاو کاه و علف بیاورند
گاو با حرص و ولع شروع می‌کند به خوردن علف ها، لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر می شود
حکیم به شاگردانش دستور میدهد که برای گاو آب بیاورند
شاگردان برای گاو آب می ریزند
گاو هر لحظه متورم و متورم می شود و پاهای دختر هر لحظه تنگ و کشیده تر می شود دختر از درد جیغ می  کشد
حکیم کمی نمک به آب اضاف می کند
گاو با عطش بسیار آب می‌نوشد حالا شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن باسن دختر شنیده می شود
جمعیت فریاد شادی سر می‌دهند دختر از درد غش می کند و بیهوش می شود
حکیم دستور می دهد پاهای دختر را باز کنند و او را بر روی تخت بخوابانند
یک هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری می شود و گاو بزرگ متعلق به حکیم می شود
این نوشته افسانه یا داستانی ساختگی نیست آن حکیم کسی نیست جز بوعلی سینا طبیب نامدار ایرانی !



سلام..وممنون بخاطر همراهیاتون..🌹🌹🌹🌹🌹

وقتی امکانات ندارم ولی دلم هوای آشپزی میکنه..🙄🤗
حلوا زنجبیلی تو جایخی..✅
...
برگه زردآلو
سَـــــلویٰ
۱۲۹

برگه زردآلو

۴ هفته پیش
در سال 1989 زمین لرزه هشت و دو ریشتر
بیشتر مناطق آمریکا را با خاک یکسان کرد
و در کمتر از چند دقیقه بیش از
سی هزار کشته بر جای گذاشت
در این میان پدری دیوانه وار به سوی مدرسه پسرش دوید اما با دیدن ساختمان ویران شده مدرسه شوکه شد

با دیدن این منظره دلخراش یاد قولی که به پسرش داده بود افتاد: پسرم هر اتفاقی برایت بیفتد من همیشه پیش تو خواهم بود
و اشک از چشمانش سرازیر شد

با وجود توده آوار و انبوه ویرانی‌ها کمک به افراد زیر آوار ناممکن به نظر می‌رسید اما او هر لحظه تعهد خود به پسرش را به خاطر می‌آورد

او دقیقاً روی مسیری که هر صبح به همراه پسرش به سوی کلاس او می‌پیمودند تمرکز کرد و با بخاطر آوردن محل کلاس به آنجا شتافته و با عجله شروع به کندن کرد

دیگر والدین در حال ناله و زاری بودند
و او را ملامت می‌کردند که کار بی‌فایده‌ای
انجام می‌دهد!

مأموران آتش نشانی و پلیس نیز سعی کردند او را منصرف کنند اما پاسخ او تنها یک جمله بود:
آیا قصد کمک به مرا دارید یا باید تنها تلاش کنم!؟

هشت ساعت به کندن ادامه داد
دوازده ساعت... بیست و چهار ساعت
سی و شش ساعت و بالاخره در سی و هشتمین ساعت سنگ بزرگی را عقب کشیده و صدای پسرش را شنید فریاد زد پسرم!!!

جواب شنید: پدر من اینجا هستم
پدر من به بچه‌ها گفتم نگران نباشید
پدرم حتماً ما را نجات خواهد داد
پدر شما به قولتان عمل کردید

پدر پرسید وضع آنجا چطور است؟؟
ما 14 نفر هستیم ما زخمی گرسنه و تشنه‌ایم وقتی ساختمان فرو ریخت یک قطعه مثلثی شکل ایجاد شد که باعث نجات ما شد

پسرم بیا بیرون، نه پدر اجازه بدهید اول بقیه بیرون بیایند من مطمئن هستم شما مرا بیرون می‌آورید و هر اتفاقی بیفتد بخاطر من آنجا خواهید ماند


✍ چقدر زیباست خوش قول بودن
و اطمینان به قول اطرافیان داشتن
...
کباب تابه ای ویژه
سَـــــلویٰ
۱۱۸
ابوریاض یکی از افسرای عراقی می‌گوید:
توی جبهه جنوب مشغول نبرد با ایران بودیم
که دژبانی من رو خواست و خبر کشته شدن
پسرم رو بهم داد خیلی ناراحت شدم
رفتم سردخانه کارت و پلاکش رو تحویل گرفتم

اونا رو چک کردم دیدم درسته
رفتم جسدش رو ببینم کفن رو کنار زدم
با تعجب توأم با خوشحالی گفتم:
اشتباه شده، اشتباه شده
این فرزند من نیست!

افسر ارشدی که مأمور تحویل جسد بود
گفت: این چه حرفیه میزنی؟
کارت و پلاک رو قبلاً چک کردی
و صحت اونها بررسی شده
هر چی گفتم باور نکردند، کم کم نگران شدم
با مقاومتم مشکلی برام پیش بیاد

من رو مجبور کردند که جسد را به بغداد
انتقال بدم و دفنش کنم
به ناچار جسد رو برداشتم و به سمت بغداد
حرکت کردم تا توی قبرستان شهرمون
به خاک بسپارم

اما وقتی به کربلا رسیدم، تصمیم گرفتم
زحمت ادامه راه رو به خودم ندهم
و اون جوون رو توی کربلا دفن کنم

چهره آرام و زیبای آن جوان که نمی‌دانستم
کدام خانواده انتظار او را می‌کشید
دلم را آتش زد

خونین و پر از زخم، اما آرام و با شکوه
آرمیده بود او را در کربلا دفن کردم
فاتحه‌ای برایش خواندم و رفتم

سال‌ها از آن قضیه گذشت
بعد از جنگ فهمیدم پسرم زنده است
اسیر شده بود و بعد از مدتی با اُسرا آزاد شد
به محض بازگشتش ازش پرسیدم:
چرا کارت و پلاکت رو به دیگری سپردی؟

پسرم گفت: من رو یه جوان بسیجی ایرانی
اسیر کرد، با اصرار ازم خواست که
کارت و پلاکم رو بهش بدم حتی حاضر شد
بهم پول هم بده
وقتی بهش دادم اصرار کرد که راضی باشم

بهش گفتم در صورتی راضی‌ام که بگی
برای چی میخوای؟
اون بسیجی گفت:
من دو یا سه ساعت دیگه شهید می‌شم

قراره توی کربلا در جوار اربابم حضرت
اباعبدالله الحسین علیه‌السلام دفن بشم
می‌خوام با اینکار مطمئن بشم..

فرق است بین یک آرزو با آرزویی دیگر!!!!!

خدایا ما رو ببخش اگه
بین آرزوهامون جایی برای تو باز نکردیم..


✍منبع:
↲کتاب حکایت فرزندان فاطمه۱، صفحه۵۴
...
برگه ی آلو شابلون
آلو شابلون چیست؟
اسم دیگه این میوه آلو سانتاروزا هست و هم خانواده ی آلو زرده ..، دارای پوست بنفش مایل به تیره و با گوشتی صورتی، سفت و آبدار است. این آلو عموما مزه ی ملسی دارده
فرق آلو سیاه و شابلون👇
آلو سیاه از بیرون به رنگ قرمز درخشان یا بنفش پررنگ و گوشت اون زرد رنگه. طعم آن نیز شیرین بوده و در غذاهای مانند تارت آلو استفاده میشه ؛ زیرا در زمان پخت کاملا از هم نمی شکافه و طعم اون نسبت به سایر گونه های آلو بیشتر قابل احساسه. در ضمن پوست اون موجب می شه تا غذا به رنگ، بنفش خوش رنگ دربیاد



🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🔴شش حیوانی که پیامبر صلی الله علیه و آله کشتن آنها را ممنوع کرد!

🌸امام صادق(علیه السلام) روایت کردند که حضرت رسول اکرم فرمود:
⛔️ از کشتن زنبور عسل، مورچه، قورباغه، گنجشک، هدهد و پرستو بپرهیزید.

✳️زنبور عسل را به این سبب که پاکیزه می‌خورد و پاکیزه پس می‌دهد،
حیوانی است که خدای ارجمند به او وحی کرد...

✳️مورچه به این دلیل که مردم در روزگار حضرت سلیمان‌ بن‌ داوود(علیه السلام) به قحطی گرفتار شدند، پس هنگامی که به سوی نماز باران خواهی می‌رفتند،مورچه‌ای را دیدند که روی دو پای خود ایستاده دست‌هایش را به سوی آسمان بلند کرده و می‌گوید:
خدایا، ما آفریده‌ای از آفریدگان تو هستیم و از فضل تو بی‌نیاز نیستیم، ما را از نزد خود روزی ده و ما را به گناهان کم‌خردان آدمی زادگان بازخواست منما.”
🌹پس سلیمان به مردم گفت: به خانه‌هایتان برگردید که همانا خدا بر اثر دعای دیگران به شما آب داد.


✳️ قورباغه بدین رو بود که چون بر ابراهیم(علیه السلام) آتش برافروختند، همه جانداران زمین به خدای بزرگ و ارجمند شکایت کردند و از او خواهش کردند که بر آتش آب بریزند، خدا به هیچ یک از آنان اجازه نداد مگر قورباغه که دو سوم پیکر قورباغه در انجام این کار سوخت و تنها یک سوم از پیکرش سالم ماند.

✳️شانه به سر (هدهد) به این دلیل بود که او راهنمای سلیمان(علیه السلام) به کشور بلقیس بود.

✳️گنجشک به این دلیل که یک ماه راهنمای حضرت آدم(علیه السلام) از سرزمین سراندیب به سرزمین جده بود.

✳️و اما پرستو به این سبب که گردش او در آسمان به دلیل اندوه خوردن بر ستم‌هایی است که روا داشتند

و عبادت او خواندن «سوره حمد» است و آیا نمی‌بینید که او می‌گوید: «ولاالضالین».

📙منبع: الخصال المحموده والمذمومه(صفات پسندیده و نکوهیده)، جلد ۱، ص ۴۴۸-۴۵۱ نوشته شیخ صدوق (ره)



برگه ی آلو شابلون
https://sarashpazpapion.com/recipe/af59fb7b083b0d7884526131ba6aea61


👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆
‎‌‌‌‎
...
کیک دبل چاکلت نرم
سَـــــلویٰ
۹۴
سنی ازم گذشته و بچه‌ها بزرگ شدند ، ولی نه تنها کارم کم نشده ، بلکه با بزرگتر شدن بچه ها و بدنبال آن ، توقعات و مخارج و مسئولیت هایشان نیز ! که کار و درآمدزاییِ بیشتری را مطالبه میکند!
نیروی بدنی ام نیز دیگه اون نیروی ۴۰سال پیش نیست.😟
بدنم دیگر مثل سابق به حرفم گوش نمیدهد، احساس می کنم به یک ماشینِ فرسوده و مدل پایین تبدیل شده ام که به زور می خواهم آنرا سرپا نگه دارم بلکه بتوانم مثل سابق ازش کار بکشم......
تا میایم یک طرف را درست کنم ، صدای جایی دیگه در میاد !
پاتوقم شده مطب این دکتر و آن آزمایشگاه و تهیه دارو و..😷
تا اینکه یکروز یکی از دوستان قدیمی زنگ زد و خواست بروم به دیدنشان ،☺️ آنقدر نرفته بودم ، و بخاطر پرداختن به کار و مشغله به منظور دادنِ رفاه بیشتر به اعضای خانواده ام، سرویس دهیِ همیشگی به خواسته های تمامی ناپذیرشان ، و بودنِ تمام مدت در اختیارشان، دوستانم را تقریبا از زندگیم حذف کرده بودم،.... که دوباره شروع به بهانه آوردن و طفره رفتن کردم .
دوستم موقع خداحافظی گفت : فلانی! تو هنوز نمردی؟ ما مدتیست که مُردیم و بُردیم......!!!!😳
مکالمه که قطع شد از خودم پرسیدم این چی گفت؟🤔
دوباره شماره اش را گرفتم و پرسیدم منظورت چی بود؟
خندید و گفت باید بیایی که بگویم!!
فردا که شد ، جزو اولین نفراتی بودم به رستورانی که آدرس داده بودند وارد شدم...
همه که جمع شدند ، دوست قدیمی که مرا به آنجا کشانده بود گفت : بچه ها! دوستمان آمده که اگر عرضه اش را داشت، بمیرد و فردایش زنده بشود تا چند صباحی را هم به میل خودش زندگی کند.
و آنجا بود که فهمیدم معنیِ «مردن به اختیار» چیست و چقدر لذتبخش است..
حالا مدتیست که مرده ام 🤫🤭
مشکلات اعضای خانواده تمام شدنی نیست!
واقعا اگر من بمیرم چکار خواهند کرد همان‌ کار را از الآن به بعد بکنند.
من قرار نیست تمام زندگیم را وقف آنها کنم و به جای آنها و برای آنها زندگی کنم.😟
کاش چند سال پیش مرده بودم و فریادِ بدنم و روحم را تا این‌حد بلند نمی کردم ، که به آسمانها برسد.😞
مدتیست که به جای رفتن به مطب دکترها و تهیه دارو و درمان! آبمیوه ای برای خودم درست می کنم ،
یک فنجان دمنوش یا چای برمیدارم و در بالکن یک متری ام خودم را به قطعه ای کیک و موسیقی مهمان می کنم.
به کلاسهای ورزش و جلساتِ بگو بخندِ رفقا و دوستان قدیمی میروم.
هر روز ساعتی را به مدیتیشن و حرکات ورزشی آرامبخش برای بدنی که بیش از ۵۵ سال برایم بی چشمداشت خدمت کرده است، می پردازم..
بعد از «مرگم»، افرادِ خانواده ام کم کم یاد گرفتند که روی پای خودشان بایستند ، هر چند که در مرگم خیلی غمگین و بهت زده شده بودند و می خواستند از آن جلوگیری کنند، ولی من "مرگِ به اختیار" را انتخاب کرده بودم و تازه معنی رهایی؛ آزادی و خوشبختی را درک می کردم.

پیشنهاد می کنم شما نیز " مرگِ به اختیار" را برای افرادی که تا بحال ، زندگیتان را به پایشان ریخته اید،برگزینید.....
و مدتی نیز به زندگیِ نکرده تان،بپردازید....💓


مرگ به اختیار ،
و...‌‌..
چشیدنِ لذتِ زندگی بعد از آن


کیک دبل چاکلت نرم
https://sarashpazpapion.com/recipe/e1d8fac4c2d3a5cd47d668050a772400



ممنونم خانم آریای عزیز🌹🌹
...
دیپ ماست وشوید
سَـــــلویٰ
۸۵

دیپ ماست وشوید

۱ ماه پیش
تو نیکی می کن و در دجله انداز , که ایزد در بیابانت دهد باز.


در قابوس نامه عنصرالمعالی داستانی است که :

متوکل خلیفه عباسی غلامی به نام فتح داشت و به او انواع فنون آموخته بود. روزی که شنا می آموخت, فتح دور از چشم مربیان خود در دجله مشغول شنا شد که آب طغیان کرد و او را با خود برد.
متوکل وقتی خبر را شنید بسیار غمگین شد و اعلام کرد تا او را نیابید غذا نخواهم خورد، شناگران ماهر جستجو آغاز کردند ولی اثری از او نیافتند پس از یک هفته ملاحی او را زنده در یکی از شکاف های کنار دجله به سلامت یافت.
ملاح فتح را گرفت و پیش خلیفه آورد. خلیفه بسیار خوشحال شد و دستور داد غذا آماده کنند زیرا می پنداشت که فتح هفت شبانه روز غذا نخورده است.
فتح گفت: یا امیرالمومنین من سیرم. متوکل گفت : مگر از آب دجله سیری؟ فتح گفت: نه من این هفت روز گرسنه نبودم که هر روز نانی بر طبقی نهاده ،بر روی آب فرود آمدی و من جهد کردمی و بگرفتمی و زندگانی من از آن نان بود و بر هر نانی نبشته بود: "محمد بن الحسین الاسکاف"
متوکل فرمود که:در شهر منادی کنید که آن مرد که نان در دجله می افکند کیست؟
روز دیگر مردی بیامد و گفت: منم.
متوکل گفت:به چه نشان ؟ مرد گفت: بدان نشان که نام من بر روی هر نانی نبشته بود : محمدبن الحسین الاسکاف.
خلیفه گفت این نشان درست آمد اما چند گاهیست تو نان در دجله می افکنی ؟
گفت: یک سال است. گفت: غرض تو از این چه بوده است؟
گفت: شنیده بودم که نیکی کن و به رود انداز که روزی بر دهد. به دست من نیکی دیگر نبود آنچه توانستم کردم.
متوکل گفت: آن چه شنیدی کردی و بدانچه کردی ثمرت یافتی . وی را بر در بغداد دهی داد و مرد بر سر مِلک رفت و محتشم گشت.
جالب اینکه عنصرالمعالی در پایان داستان اضافه می کند در سفری که به حج مشرف شدم فرزندزادگان این مرد را دیدم..


دیپ ماست وشوید
https://sarashpazpapion.com/recipe/45d5f01344e300eeb9087f18d4d2783c



👆👆👆👆👆👆👆
...
حلیم میکس خانگی
سَـــــلویٰ
۴۲

حلیم میکس خانگی

۱ ماه پیش
دنیای اسلام، بعد از تنها گذاشتن امام و مولای خود، دیگر رنگ راحتی و آرامش را ندید و گرفتار جنایات بی سابقه ی حاکمان پلید بنی امیه گردید تا جایی که : مردم مدینه در زمانی که باید از حسین(ع) تبعیت می کردند نافرمانی کردند. اما وقتی که سیدالشهدا(ع) شهید شد پشت سر عبدالله ابن حنظله قیام کردند ، ولی از یزید شکست خوردند و سه روز جان ، مال و ناموس مردم مدینه بر سپاه شام حلال شد. بسیار زنان و دخترانی که مورد تجاوز قرار گرفتند و صدها یا هزاران فرزند نامشروعِ این حادثه ، در تاریخ به اولاد الحرّه ‏مشهور شدند. همچنین لشكر خونخوار یزید به رهبری حصین ابن نمیر در بالاى كوه‏هاى مكه كه مشرف بر خانه ‏ها و مسجدالحرام بود، اجتماع كردند و با منجنيق، پيوسته سنگ و گلوله های آتشین بر مكه و مسجدالحرام افکندند تا آنكه كعبه معظّمه سوخت و بناى آن منهدم گشت و ديوارهاى آن فرو ريخت و ادامه ی این جنایتها با مرگ یزید متوقف شد.

کوفیانی که حاضر نشدند از سیدالشهدا(ع) تبعیت کنند هم ، بعد از امام حسین(ع) سه قیام کردند که هر سه قیامشان به غیر از شکست چیزی نداشت: توابین ، یعنی همان مومنین وقت نشناس که حدودا 4000 نفر بودند؛ جز شکست و شهادتِ حدود 1000 نفرشان سودی نبردند.
مردم کوفه، مختار را هم تنها گذاشتند و ٦٠٠٠ نفر از یاران مختار از مصعب ابن زبیر امان خواستند و مختار را تنها گذاشتند. مصعب دستور داد که همگی را گردن زده و آنها را به قتل رساندند.

قیام سوم کوفیان هم که به رهبری زید فرزند امام سجاد بود با شکست مواجه شد. بعدها مردمی که به امام حسین(ع)تمکین نکردند، اسیر دست حجاج ابن یوسفی شدند؛ که طبق گفته تاریخ، بیش از 100هزار نفر از مسلمانان را گردن زد. و .... این است عاقبتِ مردمانی که ولیِ به حق خود را به وقت ، نشناخته و تبعیت نکنند.

🏴 دریابیم امام زمان مان را....
...
دسر معجون
سَـــــلویٰ
۸۶

دسر معجون

۱ ماه پیش
مامان بزرگ آدم قانعی بود با اینحال
نهار و شامش را که می‌خورد می‌گفت
خدایا شکرت اما بهتر از این هم بدهی
بلدیم بخوریما !!!

و البته فرقی نمی‌کرد غذا اشکنه و استانبولی
و آبدوغ خیار باشد یا باقالی پلو با گوشت

می‌گفت شکر کریم واجبه, اما اگه
بیشتر داد چیزی از کَرَمش کم نمی‌شه

حالا او سال‌هاست که طبقه‌ی بالائی
قبر آقاجون خودش را به خواب زده
برای شادی ارواح طیبه ما زنده‌ها صلوات
نذر می‌کند و انتظار دیدارمان را می‌کشد
و شاید آنجا هم وقتی از آسمان‌ها
برایش غذای بهشتی می‌آورند رو می‌کند
به آسمان و می‌گوید بهتر از این هم بدی
بلدیم بخوریما

حالا که جهان واقع خالی‌ از اوست
دوست دارم اندوه کلماتش را در این
تجربه غریب با واژگان دیگری واگویه کنم که
خدایا ما هیچ‌گاه رفیق خوبی برایت نبودیم
اما در عوض آکنده از خواسته و تمنا و آرزو

ممنونیم که بی‌وفائیمان را به رو نمی‌آوری
و هر وقت صدایت می‌زنیم
در رگ گردنمان به تپش می‌افتی

خدایا شکرت بابت زخم‌هایمان، بابت
روزهای هول‌آوری که به سلامت گذراندیم
بابت فقدان‌ها و البته تسکینی که
به قلب‌هایمان بخشیدی

حالا هم نه اینکه بخواهیم شما را توی
رودربایستی بگذاریم اما اگر روزگار بهتری
هم بدهی ما مشتاقیم تا زندگی‌اش کنیم

خدایا شما از عرش آسمانی‌ات ما را در
سختی، هجران، بی‌وفایی، بدعهدی
دروغ، فریب، ناکامی و ناامیدی تماشا کرده‌ای

مامان بزرگ همیشه به من می‌گفت
هر چقدر بقیه بد بودند تو خوب باش
حالا شما هم بیا و به بدی ما نگاه نکن
خوبی خودت را ببین

قربان جبروتت
شادی و نور و قشنگی را به قلب‌های ما
باز گردان اگر دست به خاک زدیم
خودت طلا کن

و اگر قرار است این دعاهایمان برود
توی نوبت استجابت، لطفا خواسته
قدیمی‌ترها را برآورده کن
و سرزمینمان را از بیگانه، دروغ و بیماری
در امان بدار



دسر معجون
https://sarashpazpapion.com/recipe/88ac7d30b8c44d5279e67a69d319c64a


ممنونم از همراهی وپیامای قشنگتون🌹🌹
...
پیتزا با کراست سیب زمینی
يه روز كه سال اول دبيرستان درس مي خوندم، يكي از بچه هاي مدرسه رو ديدم كه داشت قدم زنان مي رفت خونه. به نظرم همه كتاباش رو همراهش داشت. با خودم فكر كردم که چرا بايد كسي شب شنبه همه كتاب هاشو ببره خونه؟! بايد واقعا" ‌آدم خرخوني باشه.

من كه برنامه كاملي براي تعطيلات آخر هفته داشتم - يه مهموني و فردا بعد از ظهرش هم فوتبال با دوستام- شونه هامو بالا انداختم و به راهم ادامه دادم. همينطور كه راه مي رفتم، ديدم يه دسته از بچه ها به طرف اون دويدند. باهاش برخورد كردند و با يه ضربه كتاباشو از زير بغلش بيرون انداختند و با يه پشت پا خودش رو هم ولو كردن وسط گِل و شل. عينكش هم پرت شد و چند متر اون طرف تر افتاد تو چمن ها.

دلم به حالش سوخت. در حالي كه داشت كورمال كورمال دنبال عينكش مي گشت به طرفش رفتم، ديدم اشك تو چشماش حلقه زده. عينكش رو بهش دادم و گفتم: "اون بچه ها يه مشت عوضي هستن. بايد ادب بشن."

نگاهي به من كرد و گفت: "ممنون!"
لبخند عميقي رو چهره اش بود. از اون لبخند ها كه حاكي از تشكر واقعي هستن.

كمكش كردم كتاباشو جمع كنه و ازش پرسيدم که خونشون كجاست. معلوم شد نزديك خونه ما زندگي مي كنه. ازش پرسيدم پس چرا تا به حال همديگر رو نديديم. گفت كه تا سال قبل مي رفت مدرسه خصوصي. من هم كه تا اون موقع اصلا" ‌با شاگرد هاي مدارس خصوصي نمي پريدم.

تا خونه با هم قدم زديم. من كتاباشو براش بردم. اتفاقا" بچه خيلي خوبي بنظرم اومد. ازش پرسيدم كه مي خواد شنبه با من و دوستام فوتبال بازي كنه؟ گفت: "آره".

تمام آخر هفته رو باهاش بودم و هر چه «كايل» رو بيشتر مي شناختم بيشتر ازش خوشم مي اومد. دوستام هم همين احساس رو نسبت بهش داشتن.

صيح دوشنبه رسيد و دوباره كايل باانبوه كتاباش پيدا شد. جلوش رو گرفتم و گفتم:
"لعنتي! تو با حمل هر روزه اين كتابا، حسابي گردن كلفت ميشي ها!"‌

خنده اي كرد و نصف كتابا رو داد دست من.

*
طي چهارسال بعدي من و كايل بهترين دوستاي هم شديم. وقتي جدي بوديم، راجع به دانشگاه فكر مي كرديم. كايل تصميم داشت بره دانشگاه «جورج تاون»، منم مي خواستم برم دانشگاه «دوك». مي دونستم كه دوستي ما براي هميشه ادامه داره و مشكلي با لبخند ها نخواهيم داشت. اون قرار بود دكتر بشه و منم با استفاده از يه بورس ورزشي قرار بود برم دنبال بازرگانی.

در روز جشن فارغ التحصيلي، شاگرد اول کلاس باید سخنرانی می کرد. كايل شاگرد اول كلاس ما بود. من هميشه در باره اينكه اون يه خرخونه سر به سرش مي گذاشتم. اون بايد براي جشن فارغ التحصيلي يه سخنراني آماده مي كرد. خيلي خوشحال بودم كه من نبايد مي رفتم اون بالا و حرف مي زدم.

روز جشن فارغ التحصيلي كايل رو ديدم. خيلي خوش تيپ شده بود. اون يكي از همكلاسي هايي بود كه واقعا" ‌تو دوران تحصيل خودشو پيدا كرده بود. حسابي آب زير پوستش رفته بود و با عينك، خيلي خوش تيپ شده بود. گاهي بهش حسوديم مي شد.

امروز يكي از اون روزا بود. متوجه شدم از اینکه قراره سخنراني کنه، عصبي شده. زدم پشتش و گفتم:‌ "آهاي بزرگ مرد! همه چي عالي پيش خواهد رفت".

نگاهي به من كرد؛ يكي از همون نگاه هاي حاكي از قدرشناسي؛ و لبخندي زد و گفت: "ممنون".

*
سينه اش رو صاف كرد و شروع كرد به سخنراني:

"روز فارغ التحصيلي وقت تشكر از كساني است كه شما را در پيمودن اين راه دشوار در طي اين چند سال ياري كرده اند. والدين، خواهر و برادر، شايد يك مربي... ولي بيش از همه ، دوستانتان.
من امروز اينجا هستم كه به شما بگويم دوست كسي بودن بهترين هديه اي است كه مي توانيد به او بدهيد. مي خواهم داستاني را برايتان تعريف كنم."

در كمال ناباوري نگاهش مي كردم. اون داستان روز اولي را كه با هم آشنا شديم، تعريف کرد. اون گفت که تصمیم داشت دراون آخر هفته خودكشي كنه! تعريف كرد كه چطور كمدش رو تر و تميز كرده بود تا بعدا" مادرش مجبور به تميز كردن آن نشه و اينكه همه وسايلش را از مدرسه جمع كرده بود تا به خونه ببره.

نگاهي جدي به من انداخت، لبخند كوچكي زد و بعد ادامه داد:

"خوشبختانه من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از ارتكاب به اين اشتباه نابخشودنی نجات داد."

صداي نفس هاي جمعيت رو می شنیدم كه از شنیدن داستان درماندگی اون دورانش، در سينه ها حبس مي شد و پدر و مادرش رو دیدم که با لبخندي تشكر آميز منو نگاه مي كنند. هرگز پيش از آن لحظه، عمق ماجرا را درك نكرده بودم.

*
هرگز قدرت تاثير اعمال خود را كم تلقي نكنيد. شما قادريد با يك رفتار ساده، زندگي كسي را دگرگون كنيد. يا در جهت خير، يا در جهت شر. خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به نحوی بر هم تاثير بگذاريم...



پیتزا با کراست سیب زمینی
https://sarashpazpapion.com/recipe/694eec5b967c2ab09138a8ed6c171ec4


...
شامی لوبیا چشم بلبلی
سَـــــلویٰ
۹۰
اين داستان را راوندى دانشمند بزرگ شيعه در كتاب دعوات نقل می‏كند که نتیجه آن اطمینان به رزق وروزی رسانی خداوند است

سليمان كنار ساحل دريا نشسته بود، چشمش به مورچه‏اى افتاد كه دانه گندمى را با خود به جانب دريا ميبرد، سليمان چشم از او برنداشت تا به آب رسيد، ناگهان قورباغه‏اى سر از آب بيرون كرد و دهان گشود، مورچه به دهان قورباغه رفت و قورباغه شناكنان به داخل دريا رفت، در حالى كه زمانى طولانى بر اين داستان گذشت و سليمان در اين مسئله با شگفتى در انديشه بود!

پس از گذشت زمان معين قورباغه از آب بيرون آمد و دهان باز كرد و مورچه از دهانش خارج شد و دانه گندم با او نبود.

سليمان مورچه را خواست و از حال و وضع و اين كه كجا بود پرسيد؟
مورچه گفت: اى پيامبر خدا در قعر دريائى كه می ‏بينى سنگى ميان تهى است و در آن كرم كورى قرار دارد، خدا او را در آنجا آفريده و او قدرت بيرون آمدن از آن را براى طلب معاش ندارد، مرا حضرت حق كارگزار روزى او قرار داده است و من روزى‏اش را براى او ميبرم البته پروردگار اين قورباغه را مأمور حمل من قرار داده و آبى كه در دهان اوست زيانى به حال من ندارد، چون قورباغه به سنگ می رسد دهانش را به روزنه سنگ می‏گذارد و من وارد آن میشوم، پس از اين كه روزى او را به او رسانيدم از روزنه بيرون آمده وارد دهان قورباغه میشوم و او مرا از دريا بيرون می‏ آورد.

سليمان به مورچه گفت: آيا از آن كرم كور تسبيحى شنيده‏اى؟ مورچه گفت: آرى می‏گويد:

«يا من لا ينسانى فى جوف هذه الصخره تحت هذه اللجة برزقك لا تنس عبادك المؤمنين برحمتك:»

اى خدائى كه مرا در دل اين سنگ زير اين درياى عميق نسبت به رزق و روزى ات فراموش نمیكنى، برحمتت اى مهربان خدا بندگان مؤمنت را فراموش مكن.


‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎
...
مشاهده موارد بیشتر