سَـــــلویٰ
سَـــــلویٰ
گوجه فرنگی خشک خونگی
سَـــــلویٰ
۱۶۹
در سال ۵۹ با خانم معلمی به نام خانم نسیمی ازدواج کردم. ایشان معلم یکی از روستاهای چسبیده به شیراز بودند و پس از دو سال معلمی، مدیر مدرسه ای شدند که مختلط بود.
من آن موقع با ژیانی که داشتم در راهِ رساندن ایشان به مدرسه با محل آشنا شدم و زمینی در آن جا خریدم و طبقه پایین را مغازه ساختم، خانه ای هم در طبقه بالا...
و این شد شروع قصه عجیب ولی واقعی
من که اصالتا ایلاتی بودم و مردسالار، حالا در محل بنده را شوهرِ خانم نسیمی می‌گفتند
مگه میشه؟
یک وجب سیبیل داشتم و آقای علیرضا بازیار شـــــــــــــــــــــــــــورابی که در تلویزیون هم کار میکردم و احساس این که برای خودم کسی هستم تو محل شده بودم شوهر خانم نسیمی
دیدم این طور نمیشه، به بهانه داشتن بچه وادارش کردم با ۲۰ سال سابقهٔ کار بازنشست بشه
فایده نداشت، شدم شوهر خانم نسیمی مدیر سابق
خوب من هم بیکار ننشستم، واسم خیلی مهم بود، اصالتمان از دست رفته بود، مغازه تنها راه چاره بود، مغازه را کردیم قنادی و چند شاگرد با اولویت شاگرد های خانم نسیمی، ولی فایده نداشت، میگفتند توی مغازه شوهر خانم نسیمی مدیر سابق کار می‌کنیم
این دفعه شاگرد ها را زیاد کردم، بیشتر، از دانش آموزان خانم نسیمی مدیر سابق ولی افاقه نکرد، شاید ده بار شاگردها را عوض کردم ولی جمعیت اون روستا هم زیادتر میشد و مریدان خانم نسیمی مدیر سابق بیشتر...
کار را توسعه دادیم و شیرینی را در جنوب ایران پخش میکردیم. تو جنوب ایران سرشناس شدیم آقای بازیار، اما توی محل بازم همون شوهر خانم نسیمی مدیر سابق
فایده نداشت مثل این که قسم خورده بودند.
موضوع برای من مهم بود، سه تا ماشین پخش خریدم وروی چادر های ماشین از چهار طرف نوشتم پخش بازیار، تلفن بازیار ، قنادی بازیار، ولی محلی ها باز می‌گفتند ماشین قنادی شوهر خانم نسیمی
یه تابلو دو متر در ده متر از این تابلوهای گلوپی که خاموش روشن میشه دادم نوشتن *قنادی بازیار.* مردم محل گفتند قنادی بازیار شوهر خانم نسیمی
از اون محل خونه ام را جا به جا کردم، فایده نداشت. حالا بچه ام ۳۰ ساله شده بود دکان را سپردم دست او و خودمو بازنشست کردم، سه چهار ماهی یکدفعه میرفتم درِ مغازه...
حالا دیگه شاگردهای خانم نسیمی بچه داشتن، نوه داشتن، بچه هاشون می‌گفتن مغازهٔ شوهرِ خانم نسیمی مدیر سابق مامان و بابا
تو محل جدید میگن آقای بازیار که خانمش معلمه
الان هم یه ساله درِ مغازه شوهرِ خانم نسیمی
مدیرسابق مدرسه مامان بزرگ و پدر بزرگ ها نرفتم

درود بر همســـــرم
خانم نسیمی و‌ همه معلمها
شوهر خانم نسیمی
علیرضا بازیار شورابـی


🌱🌹🌱🌹🌱🌹🌱🌹🌱🌹🌱🌹🌱🌹🌱


منم مامان حنا ،همکار خانم نسیمی🤗😅
پاییزی پر از سلامتی وخبرای خوب برا همتون آرزو میکنم
اول مهرتون پر از آرامش

این گوجه خشکا رو هم اینمدلی خشک کردم
گوجه های سالم وسفت رو ورقه ای برش زدم توی یه سینی کاغذ روغنی انداختم وچیدم توش و ویکم نمک روشون پاشیدو گذاشتم تو آفتاب...فرداش یبار گوجه ها رو زیر ورو کردم وبعد دو‌روز کامل خشک شده بود..میتونین بچینین تو شیشه وروغن زیتون وسیر وادویه بریزین و نگهداری کنین..یا تو کیپ زیپا بذارین فریزر..
من از گوجه خشک ،تو آبگوشت وآش گوجه وگاها تو سالاد استفاده میکنم..

برا اطلاع از کاربردهای دیگه گوجه خشک ،دستور عالی خانم جهانپیما🌹🌹 رو ببینین..👇👇

گوجه فرنگی خشک خونگی / وپودر شده
https://sarashpazpapion.com/recipe/3e3ce0480e84f1c590ec52b7eaed3ad2
...
قرمه سبزی گیلانی
سَـــــلویٰ
۵۷
یکی از غسالهای بهشت زهرا بنام موسوی می گوید:
مدت های زیادی در بخش غسالخانه مسئول تحویل جنازه بودم. اینجا بعضی ها مسئول کشیک شب هستند تا جنازه هایی را که شب توی منزل فوت می کنند و جوازشون توسط دکتر صادر شده و شبانه به بهشت زهرا (س) حمل میشود را تحویل بگیرند.

⬛️یک شب یک خانم سالمندی را آوردند که تحویل گرفتیم، فردا صبح که می خواستیم

برای شستشو بفرستیم خانم های غسال

گفتند که از گوشه دهان این بنده خدا کرم

های ریز زنده در حرکت بود، خیلی چندش‌آور

بود، از روی کنجکاوی ماجرا را برای یکی از

بستگانش که کمی آرام تر بود و آدم با تجربه و

دنیا دیده ای به نظر می رسید، تعریف کردم و

اون بنده خدا بعد از چند بار استغفار 🙄گفت: این خانم مرحومه از بستگان ماست و یک ایراد بزرگ داشت که آدم بسیار بد دهنی بود و دائم به این و آن حرف رکیک و ناسزا می گفت و هیچ کس از زخم زبان اون در امان نبود و حتما دلیلش همین می تواند باشد. از تعجب هاج و واج مانده بودم. آرام از پیرمرد عذرخواهی کردم و به داخل برگشتم.

#تا_زنده_ایم_خوب_باشیم🌹
...
پودینگ پسته ای
سَـــــلویٰ
۱۸۳

پودینگ پسته ای

۴ روز پیش
ﺩﺭ ﺳﺘﺎﺩ ﻧﻤﺎﺯ ﮔﻔﺘﯿﻢ :
ﺁﻗﺎﺯﺍﺩﻩﻫﺎ، ﺩﺧﺘﺮﺧﺎﻧﻢﻫﺎ، ﺷﯿﺮﯾﻦﺗﺮﯾﻦ ﻧﻤﺎﺯﯼ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪﯾﺪ، ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ.

ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮ ﯾﺎﺯﺩﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﯾﮏ ﻧﺎﻣﻪ ﻧﻮﺷﺖ، ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺑُﻬﺘﻤﺎﻥ ﺯﺩ، ﺩﺧﺘﺮ ﯾﺎﺯﺩﻩ ﺳﺎﻟﻪ، ﻣﺎ رﯾﺶﺳﻔﯿﺪﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻮﺍﺿﻊ ﻭ ﮐﺮﻧﺶ ﻭﺍﺩﺍﺷﺖ.

نوﺷﺖ ﮐﻪ ﺷﯿﺮﯾﻦﺗﺮﯾﻦ ﻧﻤﺎﺯﯼ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪﻡ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﯽﺭﻓﺘﻢ ﯾﮏ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺩﺍﺭﺩ ﻏﺮﻭﺏ ﻣﯽﮐﻨﺪ.
ﯾﺎﺩﻡ ﺁﻣﺪ ﻧﻤﺎﺯ ﻧﺨﻮﺍﻧﺪﻡ، ﺑﻪ ﺑﺎﺑﺎﯾﻢ ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻤﺎﺯ ﻧﺨﻮﺍﻧﺪﻡ.

بابام ﮔﻔﺖ: ﺧﻮﺏ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺨﻮﺍﻧﯽ، ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺗﻮﯼ ﺟﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﯿﺎﺑﺎﻥ، نمی شود.

ﮔﻔتم: ﺑﺮﻭﯾﻢ ﺑﻪ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ ﻧﮕﻪﺩﺍﺭ، پدﺭ ﮔﻔﺖ: ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻛﻪ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﭽﻪ ﻧﮕﻪ ﻧﻤﯽﺩﺍﺭﺩ.

ﮔﻔﺘﻢ: ﺍﻟﺘﻤﺎﺳﺶ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ.
بابام ﮔﻔﺖ: ﻧﮕﻪ ﻧﻤﯽﺩﺍﺭﺩ.
ﮔﻔﺘﻢ: ﺗﻮ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﮕﻮ.
بابام ﮔﻔﺖ: ﮔﻔﺘﻢ ﻛﻪ ﻧﮕﻪ ﻧﻤﯽﺩﺍﺭﺩ، ﺑﻨﺸﯿﻦ. ﺣﺎﻻ ﺑﻌﺪﺍً ﻗﻀﺎ ﻣﯽﮐﻨﯽ.

دیدم ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﻏﺮﻭﺏ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻔتم ﺑﺎﺑﺎ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﯽﮐﻨﻢ، ﭘﺪﺭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺷﺪ.

ﺍﻣﺎ ﮔﻔتم: پدﺭ، ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺑﺪﻩ ﻣﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺑﮕﯿﺮﻡ.

ﻣﯽﮔﻔﺖ ﺳﺎﮐﯽ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ، ﺯﯾﭗ ﺳﺎﮎ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ، ﯾﮏ ﺷﯿﺸﻪ ﺁﺏ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ . ﺯﯾﺮِ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﻫﻢ ﯾﮏ ﺳﻄﻞ ﺑﻮﺩ، ﺁﻥ ﺳﻄﻞ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺁﻭﺭﺩ ﺑﯿﺮﻭﻥ . ﺩﺳﺖِ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ، ﺷﯿﺸﻪ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ، ﺳﻄﻞ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ . ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﻭﺳﻂ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﻭﺿﻮ ﮔﺮﻓﺖ .
ﻗﺮﺁﻥ ﯾﮏ ﺁﯾﻪ ﺩﺍﺭﺩ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ: "ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﻨﻨﺪ ﻣﻬﺮﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﻟﻬﺎ ﻣﯽﮔﺬﺍﺭﯾﻢ ﺑﻪ ﺷﺮﻃﯽ ﮐﻪ ﺍﺧﻼﺹ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ،" ﻧﺨﻮﺍﺳﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺧﻮﺩﻧﻤﺎﯾﯽ ﮐﻨﺪ، ﺷﯿﺮﯾﻦﮐﺎﺭﯼ کنید ،

ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺷﻮﻓﺮ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﯾﺪ ﻛﻪ ﺩﺧﺘﺮﺑﭽﻪ ﻭﺳﻂ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﻭ ﺩﺍﺭﺩ ﻭﺿﻮ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ،
ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺩﺧﺘﺮ ﭼﻪ ﻣﯽﮐﻨﯽ؟

ﮔﻔت : ﺁﻗﺎ ﻣﻦ ﻭﺿﻮ ﻣﯽﮔﯿﺮﻡ، ﻭﻟﯽ ﺳﻌﯽ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﺁﺏ ﺑﻪ ﻛﻒ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﻧﭽﮑﺪ . ﺑﻌﺪﺵ ﻫﻢ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ ﺭﻭﯼ ﺻﻨﺪﻟﯽ، ﻧﺸﺴﺘﻪ ﻧﻤﺎﺯ ﺑﺨﻮﺍﻧﻢ .

ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺷﻮﻓﺮ ﯾﮏ ﻛﻤﯽ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﮕﻔﺖ .

ﺑﻪ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ : ﻋﺒﺎﺱ ﺁﻗﺎ، ﺑﺒﯿﻦ ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭﺩ ﻭﺿﻮ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ .
ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻦﻃﻮﺭ ﮐﻪ ﺟﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﻣﯽﺩﯾﺪ، ﺩﺭ ﺁﯾﻨﻪ ﻫﻢ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ﻣﯽﺩﯾﺪ. ﻣﺪﺍﻡ ﺟﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﻣﯽﺩﯾﺪ، ﺁﯾﻨﻪ ﺭﺍ ﻣﯽﺩﯾﺪ، ﺟﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﻣﯽﺩﯾﺪ، ﺁﯾﻨﻪ ﺭﺍ ﻣﯽﺩﯾﺪ.ﻣﻬﺮ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻫﻢ ﻧﺸﺴﺖ.
ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ : ﺩﺧﺘﺮ ﻋﺰﯾﺰﻡ، ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﯽ ﻧﻤﺎﺯ ﺑﺨﻮﺍﻧﯽ؟ ﺻﺒﺮ ﻛﻦ، ﻣﻦ ﻣﯽﺍﯾﺴﺘﻢ.
ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﺍ ﮐﺸﯿﺪ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻧﻤﺎﺯﺕ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ ﺩﺧﺘﺮﻡ، ﺁﻓﺮﯾﻦ .
ﺩﺧﺘﺮ ﻣﯽﮔﻔﺖ: ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ، ﻣﻦ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﻧﻤﺎﺯ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ.

ﯾﮏ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﺍﺗﻮﺑﻮﺳﯽﻫﺎ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﺮﺩﻧﺪ . ﯾﻜﯽ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﻫﻢ ﻧﺨﻮﺍﻧﺪﻡ، ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﻫﻢ ﻧﺨﻮﺍﻧﺪﻡ.

ﺷﺨﺺ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻫﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﺒﯿﻨﯿﺪ ﭼﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺎ ﻫﻤﺘﯽ ﺍﺳﺖ، ﭼﻪ ﻏﯿﺮﺗﯽ، ﭼﻪ ﺍﺭﺍﺩﻩﺍﯼ، ﭼﻪ ﺻﻼﺑﺘﯽ، ﺁﻓﺮﯾﻦ، ﻫﻤﯿﻦ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﻭﺯ ﻗﯿﺎﻣﺖ، ﺣﺠﺖ ﺍﺳﺖ. ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺭﺍﺩﻩ ﮐﺮﺩ، ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ.
ﯾﮑﯽ ﯾﮑﯽ ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﻫﻢ ﮐﻪ ﻧﻤﺎﺯ ﻧﺨﻮﺍﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ،
ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﻧﻤﺎﺯ .

ﺩﺧﺘﺮ ﻣﯿﮕﻔﺖ: ﯾﮏ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﻡ ﯾﮏ ﻋﺪﻩ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﯽﺧﻮﺍﻧﻨﺪ .
میگفت: ﺷﯿﺮﯾﻦﺗﺮﯾﻦ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﯾﺪﻡ.
سؤال :
آيا خدا به عبادات ما نياز دارد كه فرمان داده نماز بخوانيم و رو به كعبه بايستيم؟

پاسخ:
اگر همۀ مردم رو به خورشيد خانه بسازند چيزى به خورشيد اضافه نمى‌شود.
و اگر همه مردم پشت به خورشيد خانه بسازند، چيزى از خورشيد كم نمى‌شود. خورشيد نيازى به مردم ندارد كه رو به او كنند،
اين مردم هستند كه براى دريافت نور و گرما بايد خانه‌هاى خود را رو به خورشيد بسازند.

خداوند به عباداتِ مردم نيازى ندارد كه فرمان داده نماز بخوانند.

اين مردم هستند كه با رو كردن به او از الطاف خاص الهى برخوردار مى‌شوند و رشد مى‌كنند.

🌷 خداوند متعال در قرآن مى‌فرمايد:
اگر همۀ مردم كافر شوند،
ذرّه‌اى در خداوند اثر ندارد،
زيرا او از همۀ انسان‌ها بى‌نياز است.
«اِن تكفروا انتم و مَن فى الارض جيمعاً فانّ اللّه لغنىٌّ حميد»

خاطره ای از آقای قرائتی 👆
🌱🌱🌹🌱🌱🌹🌱🌱🌹🌱🌱🌹🌱🌱🌹

پودینگ پسته

یک بسته پودر پودینگ وانیلی
80 گرم شکلات
1 ق غ سر پر پودر شکر
1 ق غ سر پر پودر پسته
1 پاکت خامه صبحانه
4 لیوان شیر
طرز تهیه:
ابتدا پودینگ و شیر را در یک قابلمه بریزید هم بزنید ، روی حرارت ملایم بگذارید پودر پسته بریزید و مداوم هم بزنید و بپزید تا غلیظ شود. پودینگ پخته شده را در لیوان یا کاسه ی مورد نظر بریزید و اجازه دهید تا سرد شوند. 80 گرم شکلات را با روش بنماری آب کنید و اجازه دهید ولرم شود روی پودینگها رو تزئین کنید.پودینگ ها را به مدت 4-3 ساعت در یخچال بگذارید و سپس سرو کنید. نوش جان


راستی بابت محبتتاتون تو پست قبلی ،یدنیا ممنوووونم..
واقعا برای اینهمه مهربانی توان تشکر ندارم ..
سلامت ودلخوش باشید عزیزان همراه..
...
کیک کافی میکس و
سه سالگی پیج مامان حنـــا
سَـــــلویٰ
۷۰۳
👩‍🏫سلام.. 💌سلام جانم
👩‍🏫خوبین خانم؟؟؟...💌 الحمدلله

👩‍🏫میشه خودتونو معرفی کنین
💌من سَلویٰ مامان حنا ومحمد حسام هستم.

👩‍🏫اسم شناسنامه ایتون سَلویٰ هست ؟؟؟
💌بله جااانم

👩‍🏫اونوقت سلویٰ یعنی چی؟؟
💌سلویٰ یعنی کبوتر بهشتی..مایه آرامش..

👩‍🏫سلویٰ خانم متولد چه سالی هستین؟؟
💌من متولد دهه شصتم..

👩‍🏫دهه شصت یعنی چی..دقیق بگو
💌متولد ده آبان سال ۶۲ ..

👩‍🏫این شد ممنون..

كجا بدنیا اومدین وکجا زندگی میکنین؟؟؟
تو یکی از روستاهای دور افتاده کنار تبریز بدنیا اومدم والان تو نزدیکیای بیجار استان کردستان زندگی میکنیم..

👩‍🏫چند ساله اینجا فعالیت دارین ؟؟
💌۱۸ مرداد امسال، سه سال تموم شد..ولی از سال ۹۱ پاپیون رو گوشیم نصب بود..فقط از دستور پختا استفاده میکردم.

👩‍🏫پس چرا سه سالگی پیجتونو امروز اعلام کردین؟؟
💌چون پونزده مرداد ،یکی از صمیمیترین دوستانم رو از دست دادم..که هنوز هم نبودنش رو باور ندارم..بخاطر ایشون کیک رو بعد از چهلمش پختم..وامروز فرستادم..

👩‍🏫از کی فهمیدین به آشپزی علاقه دارین؟؟..
💌از وقتیکه تنهایی تو غربت ،اوقات فراغتم رو با آشپزی پر میکردم..

👩‍🏫با چی از آشپزیاتون عکس میگیرین ؟؟
💌با موبایلم

👩‍🏫میشه مدل موبایلتونم بگین؟؟
💌بله..قبلا یه سامسونگ جی هفت داشتم ..ولی از پارسال ،گوشیم شیائومی نوت ۹هست..

👩‍🏫از دوربین کدوم موبایلتون راضیترین؟؟؟
💌شیائومی خوبه ..ولی عکسایی که با موبایل قبلیم میگرفتم بیشتر بدلم میشینن..


👩‍🏫روزی چند ساعت آشپزی یا عکاسی میکنین؟؟
💌ساعت مشخصی نداره ..آشپزیام کلا یه بخشی از انجام وظیفه مادریم وهمسر بودنمه..وهمه عکسام ساده و از روزمرگیا هست.

👩‍🏫همسرتون با مسئله «بذار یه عکس بگیرم بعدا »مشکلی ندارن ؟؟
💌چرا..همسری بشدت از غذای سرد واز دهن افتاده بدش میاد..منتها چون ما طبقه سومیم گوش بزنگ صدای در میمونم تا چهل ویه پله رو بیاد بالا من یه عکس گرفتم..😍گاهی هم پیش اومده با یه نگاهشون کلا از عکاسی منصرف شدم چند موردم بوده که غذا رو دوباره گرم کردم...ولی از دسرو کیک‌با خیال راحت عکس میگیرم...

👩‍🏫شما در روز ،کارای چند نفر رو لایک میکنید؟؟
💌اگه برسم بعنوان یه خسته نباشید سعی میکنم کار همه عزیزان رو لایک کنم..

👩‍🏫چرا برا دوستانتون کامنت نمیذارین؟؟
💌چون کامنتای تکراری رو دوست ندارم..بجای اون ترجیح میدم قلبای بیرنگ رو قرمز کنم..

👩‍🏫راستی شما چرا اینقدر مغرور تشریف دارین وکامنتایی که براتون میاد رو جواب نمیدین ؟؟

💌مغرور!!!مغرور نیستم 🥺خیلی وقتا جواب میدم منتها دیر..نمیدونم یه عادت خوب یا بدی که دارم اینه که حتی جواب کامنت تکراری رم دوست ندارم..سعی میکنم وقتی یکی جواب کامنت پر محبتش رو میبینه حس خوب داشته باشه..وهمین مسئله باعث میشه دنبال جمله های حال خوب کن باشم واین زمان میبره..

👩‍🏫یسوال مهم..شما با پاپیون نسبت فامیلی دارین که همش دستور پختای شما رو تایید میکنه؟؟؟

💌فامیل..🥴😳فامیلیم کجا بود خواهر!!!!..
خیلی وقتا ،خیلی از دستور پختام تایید نمیشه وحذف میشه..
👩‍🏫پس خدا بما وکاربرا رحم کرده .. وگرنه باید همش ،دستورای آبکی شما رو تحمل میکردیم😏..

💌مودب باش خانم محترم🤨..
همه دستورا امتحان شده هست..من خودم رو یه آشپز ماهر نمیدونم ..ولی هرچیکه بلدم صادقانه ،با دوستانم به اشتراک گذاشتم..

👩‍🏫راستی دستور پختاتونو از کجا کپی میکنین ؟؟؟
💌کپی چیه عزیز من😳..خیلی از دستور پختام تجربه خودم یا خونوادم یا دوستانم هست که با تغییر ،تو آشپزخونمون تجربش کردم..یسری هم از نت یا کانال آشپزی هست..

👩‍🏫پس چرا گاها ،اسم صاحب دستور رو نمینویسین؟؟؟
💌اگه دستوری باشه ومن عین اون درست کنم سعی میکنم شرط امانت رو حفظ کنم واسمشونو بالا یا پایین دستور بنویسم ولی بعضیاشون واقعا بدون اسم هستند..واز طرف دیگه ،من تغییراتی رو در اصل مواد یا نحوه درست کردن میدم..بخاطر اون ،نمیخوام بدی یا نقص دستور پخت ،به اسم یکی دیگه باشه..

👩‍🏫یکی از ایرادات کارتون اینه که دستور پخت کارتونو پایین پست نمینویسین..چرا ؟؟؟؟؟
💌اصلا اینطور نیست...یا پست خیلی ساده هست که دستورشو همه بلدن...یا حتما پایان کپشن، لینک دستور رو قرار میدم..منتها بعضی از عزیزان حوصلشون نمیکشه ونگا نمیکنن

👩‍🏫چرا همه ی پستاتون کپشن دارن ؟؟؟
💌چون من برای مخاطبین وهمراهان پیجم ارزش زیادی قائلم..زندگی رو فقط تو آشپزی نمیبینم و بخاطر اون سعی میکنم کنار آشپزی ،یه نکته ای رو ارائه بدم

👩‍🏫کپشنا رو از کجا میارین؟؟
💌بیشتر کپشنها ،از گروهها وکانالهای درسی وآموزشی هست که من باز ارسالشون میکنم...البته برای اینکه تکراری نباشه...جالب ویا آموزنده باشه زمان زیادی رو صرف میکنم شاید بیشتر از آشپزی وعکاسی..

👩‍🏫تا اونجایی که یادمه شما یه پیج دیگه داشتین اونجا رو چرا بستین؟؟
💌بخاطر یسری اختلاف نظر با دوستان ،سر امتیاز ودستور پخت و..ولش کنیم بهتره.🤗


👩‍🏫از کارهای کدوم کاربر خیلی خوشتون میاد؟؟
💌بنظرم هر کی هر کاری رو ارائه میده براش زحمت کشیده..وارزش دیدن رو داره..ولی گاها کار بعضی از کاربرا رو دو سه بار میبینم..یا بخاطر نحوه عکاسی یا چینش ،یا پخت..

👩‍🏫چیه پاپیون براتون خوشاینده؟؟
💌اینکه یه محیطی فراهم شده که خانمهای خونه،فارغ از دغدغه هاشون ،اینجا کنار هم باشن..

👩‍🏫چی تو پاپیون ناراحت کننده هست؟؟
💌اینکه گاهی وقتا ،عالیجناب پاپی دستشو از رو دکمه حذف ،ورنمیداره..

👩‍🏫چی تو پاپیون حال دلتونو خوب میکنه؟؟
💌اینکه میبینم کاربرا ،تولد و مناسبتهای همدیگه رو یادشونه وبرا هم ،پست تقدیمی میفرستن..

👩‍🏫از کدوم کار کاربرای پاپیون تعجب میکنین ؟؟
💌اینکه با وجود لایک کردن کاراشون ،هر روز پیام‌میفرستن از پیج منم دیدن کنین🥴..

👩‍🏫کدوم خبر تو‌پاپیون خیلی خوشحالتون کرد؟؟
💌وقتی یهویی اولین دستور پختم رو تو پاپیون دیدم..

👩‍🏫از کدوم خبر تو پاپیون ناراحت شدین؟؟
💌وقتی اندوه ندا رو دیدم..وقتی رفتن معصومه عزیز رو شنیدم..وقتی از فوت خانم تهرانی خبردار شدم..

👩‍🏫چرا تو انیستا فعالیت ندارین ؟؟؟؟
💌چون واقعا وقت نمیکنم..

👩‍🏫آرزوتون چیه ؟؟؟
💌اینکه سلامتی بدنیا برگرده منم با حسرت بدلا زائر کربلا بشم..وخبر بچه دار شدن دوستان پاپیونی رو بشنوم..

چرا عکس آشپزخونتونو که فرستادین تکراریه ؟؟؟

چون الان وسط یه خونه تکونی پاییزی هستم ..آشپزخونمون انگار بمب منفجر شده ..قول میدم تمیز شد عکسشو استوری کنم..

👩‍🏫استوری 😳..مگه شما اصلا میدونین استوری چیه؟؟

💌واقعا که🙄 !!!اینکه استوری سین نمیکنم چون وقت نمیکنم..ولی دو سه بار استوری فرستادم جانم🤭

💌خانم خبرنگار چاییتون یخ کرد !!😌
👩‍🏫کدوم چاااایی 😣 ؟؟؟

💌ای واویلا یعنی عکس اونم ضمیمه نکردم😐😥...ببخشید بعدا میفرستم...

👩‍🏫ممنون که وقت گذاشتین ...
💌ممنون از شما که تو خیال، واقعیترین سوالها رو پرسیدین
🌱🌹🌱🌹
اینم از کپشن امروز 🤗
اگه سوالی بود برام‌کامنت بذارین پست بعدی جواب بدم

دوست داشتین شمام با خبرنگار خیالی ،یه گپی بزنین..حتما براتون کامنت میذارم انشاءالله
...
ترشک آلو قرمز
سَـــــلویٰ
۱۷۱

ترشک آلو قرمز

۶ روز پیش
ماجرای شعر معروف شهریار درباره حضرت علی(ع)

آیت الله العظمی مرعشی نجفی فرمودند شبی توسلی پیدا کردم تا یکی از اولیای خدا را در خواب ببینم. آن شب در عالم خواب دیدم که در زاویه مسجد کوفه نشسته ام و وجود مبارک مولا امیرالمومنین (علیه السلام) با جمعی حضور دارند .حضرت فرمودند: شاعران اهل بیت را بیاورید. دیدم چند تن از شاعران عرب را آوردند. فرمودند: شاعران فارسی زبان را نیز بیاورید. آن گاه محتشم و چند تن از شاعران فارسی زبان آمدند .فرمودند: شهریار ما کجاست؟ شهریار آمد .حضرت خطاب به شهریار فرمودند: شعرت را بخوان!

شهریار این شعر را خواند :

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایه‌ی هما را

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمه‌ی بقا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو ای گدای مسکین در خانه‌ی علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا

بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهدای کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان
چو علی که میتواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را

بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
که ز کوی او غباری به من آر توتیا را

به امید آن که شاید برسد به خاک پایت
چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چو نای هردم ز نوای شوق او دم
که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را

«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنائی بنوازد و آشنا را»

ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا


آیت الله العظمی مرعشی نجفی فرمودند: وقتی شعر شهریار تمام شد از خواب بیدار شدم چون من شهریار را ندیده بودم. فردای آن روز پرسیدم که شهریار شاعر کیست؟ گفتند: شاعری است که در تبریز زندگی می کند .گفتم: از جانب من او را دعوت کنید که به قم نزد من بیاید .چند روز بعد شهریار آمد. دیدم همان کسی است که من او را در خواب در حضور حضرت امیر (علیه السلام) دیده‌ام.

از او پرسیدم: این شعر «علی ای همای رحمت» را کی ساخته ای؟ شهریار با حالت تعجب از من سوال کرد که شما از کجا خبر دارید که من این شعر را ساخته ام؟ چون من نه این شعر را به کسی داده ام و نه درباره آن با کسی صحبت کرده ام .مرحوم آیت الله العظمی مرعشی نجفی به شهریار می فرمایند: چند شب قبل من خواب دیدم که در مسجد کوفه هستم و حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) تشریف دارند.حضرت , شاعران اهل بیت را احضار فرمودند: ابتدا شاعران عرب آمدند . سپس فرمودند: شاعران فارسی زبان را بگویید بیایند. آنها نیز آمدند. بعد فرمودند شهریار ما کجاست؟ شهریار را بیاورید! و شما هم آمدید. آن گاه حضرت فرمودند: شهریار شعرت را بخوان ! و شما شعری که مطلع آن را به یاد دارم خواندید .

شهریار فوق العاده منقلب می شود و می گوید: من فلان شب این شعر را ساخته ام و همان طور که قبلا عرض کردم تا کنون کسی را در جریان سرودن این شعر قرار نداده ام .

آیت الله مرعشی نجفی فرمودند: وقتی شهریار تاریخ و ساعت سرودن شعر را گفت، معلوم شد مقارن ساعتی که شهریار آخرین مصرع شعر خود را تمام کرده ، من آن خواب را دیده ام .ایشان چندین بار به دنبال نقل این خواب فرمودند: یقینا در سرودن این غزل به شهریار الهام شده که توانسته است چنین غزلی به این مضامین عالی بسراید. البته خودش هم از فرزندان فاطمه زهرا (سلام الله علیها) است و خوشا به حال شهریار که مورد توجه و عنایت جدش قرار گرفته است..


۲۷شهریور روز پاسداشت شعر ایرانی است..روز درگذشت شهریار..
...
حلوای زنجبیلی
و پنجشنبه ای بطعم دلتنگی..
سَـــــلویٰ
۱۴۹
ده سالم بود و ماه رمضان روزه می‌گرفتم. یک روز دلم از گرسنگی ضعف ‌رفت و یکی دو لقمه نان خوردم. تا دم افطار به پدر و مادرم نزدیک نشدم. شنیده بودم از لب‌های آدم معلوم می‌شود که روزه‌خواری کرده یا نه. وقت افطار با نگرانی سر سفره نشستم پدر و مادرم بو نبرده بودند. بعد از آن، دو سه بار دیگر همان کار را کردم و باز هم نفهمیدند. چند روز بعد ترسی به جانم افتاد. به خودم گفتم «اما خدا چی؟ خدا هم ندید و نفهمید؟» ترسم بیشتر و بیشتر شد. در آن شرایط تنها کسی که می‌توانستم به او پناهنده شوم مادرم بود که گرچه سواد خواندن و نوشتن نداشت اما زنی روشن و روشنفکر بود.
مادرم از وضع و حال من متوجه شده بود که اتفاقی افتاده؛ پرسید «چرا نگرانی؟» اعتراف کردم. به او گفتم حتماً خدا دیده و فهمیده و روز قیامت مرا توی جهنم خواهد انداخت. مادرم با خنده‌رویی مرا دلداری داد و گفت «بیخودی می‌ترسی، خدا هیچ بچه‌ای را آتش نمی‌زند». از صدا و نگاهش معلوم بود که به آنچه می‌گفت اعتقاد داشت. راحت شدم. مادرم به حرفش ادامه داد و گفت «نه به جهنم خواهی رفت، نه مجازات دیگری خواهی دید اما گیرم کسی ندید و نفهمید تو که خودت را دیده‌ای و می‌دانی چه می‌کردی. تو باید از خودت خجالت بکشی، برای اینکه زورت به خودت نرسیده و عهدشکنی کرده‌ای. تو بزرگ خواهی شد. مَرد خواهی شد و هزار جور سختی و بلا به تو رو خواهد آورد. تو باید زورِ جنگیدن با آن‌ها را داشته باشی و مردی که زورش به خودش نرسد، زورش به هیچ چیز دیگر هم نخواهد رسید»
سال‌ها گذشت و من بزرگ شدم، مرد شدم. آمدم تبریز. کارم سخت بود. زباندار کردن لال‌ها و آموختن خواندن و نوشتن به آن‌ها در شهری که کسی مرا نمی‌شناخت، کار آسانی نبود. جنگی سخت و طولانی را در برابر خودم می‌دیدم. فارسی‌ام آن‌چنان نبود. لهجه‌ی ترکی داشتم. هنوز نتوانسته بودم تابعیت ایران را بگیرم. مهاجر قفقازی بودم و گذرنامه‌ی آذربایجانی داشتم. یاد حرف مادرم افتادم که می‌گفت «اگر مرد زورش به خودش برسد، به خیلی چیزهای دیگر هم زورش خواهد رسید.» تصمیم گرفتم سالی یک ماه روزه بگیرم.
غیر از این تصمیم گرفتم در این ماه از خشم و عصبانیت هم روزه باشم، چون تدریس به کر و لال‌ها صبر و حوصله می‌خواهد. گاهی فهماندن یک کلمه ممکن است از یک ساعت هم بیشتر طول بکشد و آدم بدون این که دستش پر باشد ممکن است عصبانی شود و تشر بزند.

#روایت_زندگی ، نشر اطراف
‍خاطره‌ای از جبار_باغچه‌بان


حلوای زنجبیلی
https://sarashpazpapion.com/recipe/f8032455224bce43127ed507d773cce8


دستور از مامان متین عزیز🌹🌹

بیاد همه عزیزانی که ناباورانه آسمانی شدند..
اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم
...
لواشک آلو
سَـــــلویٰ
۱۵۷

لواشک آلو

۱ هفته پیش
ماجرای عجیب عایشه (دختر بازرگان استانبولی) که هر سال به ایران میآمد تا به زیارت قبر عارف قزوینی برود.
مرداد هر سال از راهی دور زنی شوریده بار سفر می‌بست تا شاخه گلی نثار آرامگاه محبوبش کند و چند روزی معتکف خاک جانان باشد. این عشق شورانگیز و پاک که سالها زبانزد مردم همدان بود، داستانی جالب و شنیدنی دارد. روزی از استانبول ترکیه آمد و در یکی از مسافرخانه‌های خیابان بوذر جمهری اتاق محقری اجاره کرده بود تا رهسپار همدان شود. روی تخت فرسوده نشسته بود و زیر لب تصنیف بادبهاری عارف را با لهجه‌ترکی، فارسی زمزمه میکرد. با اینکه خیلی پیر بود طنین صدایش شوری عجیب داشت. با کف دستش قطرات اشکش را پاک کرد. از هر 2چشم نابینا بود. سلام کردیم. خاطراتش را اینطور ورق زد:
سالهای قبل در یک خانواده متجدد استانبولی بدنیا آمدم. مدتی همراه پدرم بدلیل شغلش، در ایران اقامت داشتیم و فارسی را فرا گرفتم. سپس به ترکیه برگشتیم. در اوج زیبائی و جوانی و دلفریبی و رفاه بودم. بطوریکه جوانان شهر گرد حُسنم پروانه‌وار میگشتند. هر روز عصر پدرم با عده‌ای از دوستان با ذوقش در باغ منزلمان بساط عیش و نوش می‌گستراندند. روزی مردی مهمان با قامت کشیده و صورتی مردانه بی آنکه زیبا باشد دلم را بدجوری همراه خودش برد. لبخندی طنزآمیز به لب داشت و دنیا را به‌هیچ می‌پنداشت. پدرم بالای مجلس را به وی اختصاص میداد و و احترام زیادی برایش قائل بود. آهسته از دوستان پدرم پرسیدم‌ کیست ؟ گفتند: عارف است و از ایران آمده. همراه ساز دوست پدرم چنان آوازی خواند (عایشه با گریه بسیار و فوق‌العاده حزن‌انگیز تعریف میکند) مانند باران بهاری که بر غبار بنشیند، همهمه های مجلس را فرو نشاند. همه سراپاش گوش بودند. عارف هم که زیر چشم متوجه نگاه ‌های‌ خاصم‌ شده بود برخاست و در چشمانم نگریست و نالید:
چه آشنا نگهی داری ای رمیده غزال
خدا نگاه ترا با کس آشنا نکند
نگاهش مرا به دام انداخت. این عشق مرا رسوای شهرم نمود. انگشت نمای دوست و دشمن شدم ولی من اسیر دام عشقش بودم. مردم شهر و پدرم از من خواستند دل از این مرد تبعیدی بردارم. یکروز به خود آمدم دیدم عارف یادوطن افتاده و عزم رفتن کرده. حیله‌ها بکار بردم تا نگهش دارم نشد. مویه‌ها کردم ودر دلش اثر نکرد. بااینکه میدانست محیط ایران برایش حکم شکنجه گاه را دارد باز عزم بازگشت داشت. گفتم: اگر خانه خرابه‌ای در خاک وطنت داشتی دیگر ویران شده، دیگر در وطنت جائی برایت نیست. من مجلل ترین خانه را در اختیارت میگذارم و قلبم را به تو هدیه میدهم و در قلبم زندگی کن. در جواب خندید و گفت: تو فکر مطکنی وطنم جای من نیست ؟ زهی خیال باطل، کنار مسجد میخوابم!
یک روز بی‌خبر همینطور که بی سر و صدا آمده بود همانطور مرا تنها گذاشت و رفت و من هیچگاه در زمان حیاتم نتوانستم ببینمش. گاهی نامه‌ای رد و بدل میکردیم. تا اینکه پس از مرگ پدرم عزم ایران کردم. ولی از حاج شیخ محمد تقی وکیل الرعای همدانی شنیدم عارف در اوج فقر و تنگدستی و به وضع رقّت‌باری درگذشت. عجیب آن بود که با اینکه عارف میدانست من دولتمندم و ثروتمند، ولی هیچگاه از من کوچکترین چیزی نخواست. گذشت زمان چیزی از عشق من به عارف نکاست. بنابراین هر سال به عشق او بر سر مزارش میایم. حالا من هم شدم عارف. پیر و فرسوده و تنگدست. همدانیها اکثرا مرا میشناسند و داستان مرا میدانند. (بغض دیگر امانش نمیدهد و آه و حسرت در نگاهش بیداد)
منبع: خاطرات جمشید صداقت نژاد - رندان خراباتی
پ.ن: شادروان علی حاتمی در نوشتن فیلم دلشدگان از این داستان اقتباس نمود.
...
خوراك سیرابی
سَـــــلویٰ
۸۸

خوراك سیرابی

۱ هفته پیش
چرا؟خداوند در قرآن مجید از پشه صحبت به میان آورده است؟
✍پــاسخ
👈زیرا پشه از لحاظ خلقت بسیار عجیب و غریب است،که علم امروزی تازه اندک نکاتی را از خلقت پشه کشف نموده است،واین نکات عبارتند از:
➖همه موجودات دنیا سی و اندی دندان دارند،اما پشه 48 دندان دارد.
➖همه موجودات دنیا از یک فیل گرفته تا یک مگس،همه وهمه یک قلب دارند،
اما پشه سه قلب دارد.
➖همه موجودات دنیا دو چشم دارند،مگر گه گاهی بصورت خارق العاده ای موجودی سه یا چهار چشم داشته باشد
و این در حالی است که پشه با وجود اینکه بسیار کوچک است100چشم دارد.
➖پشه🦟 دو نوع پا دارد،نوعی برای حرکت کردن برجاهای زِبر،و نوعی برای حرکت نمودن بر جاهای لیز همانند شیشه، که معمولا راه رفتن برآن غیر ممکن است.
➖برای تشخیص نوع خون،راداری دارد که هواپیماهای امروزی،با این همه پیشرفت علم باز هم کمتر از آن برخوردار هستند.
➖نیش🦟 او در قابی همانند کیف قرار گرفته است تا به میکروب آلوده نگردد،وبعد از نیش زدن آن را پاک نموده و بار دیگر در قاب موجود قرار می دهد.
➖این پشه 🦟هایِ ماده هستند که انسان را نیش میزنند،اما پشه های نر هرگز انسان را نیش نمی زنند،
➖و این نکته را از کلمه"بعوضة"که در آخر آن "تاء"تأنیث وجود دارد،می توان استنباط کرد.
➖پشه های 🦟ماده بخاطر تهیه نمودن پروتئین برای تخم هایی که در شکم،و یا رَحَمِ خود دارند انسان را نیش می زنند،
و کسانی که می گویند پشه ها ما را نیش نمی زنند راست می گویند چرا که پروتئین مورد نظر در خون انها موجود نیست،تا پشه آن خون را بمکد.
➖از فاصله ای دور،و در اوج تاریکی از طریق حرارت موجود در بدن، توان تشخیص دادن رگی راکه خون در آن جاری است دارد.
➖هنگامی که دستمان را بجایی می بریم که فکر می کنیم پشه بر آن نشسته است،زمانی است که دیگر پشه کار خود را انجام داده،و خون لازم را کشیده است و بی حسی قبلا صورت گرفته توسط پشه، کم کم از بین رفته است.
➖چون نیش پشه نازک وشبیه سوزن آمپول است،ماده ای را با خون انسان مخلوط می کند و خون را رقیق می سازد، تا به آسانی خونِ مکیده شده،از منفذ موجود در نیش او جاری گردد.
➖پشه🦟 موجودی پاک خور است ،وغالبا از گل و گیاهِ پاک تغذیه می نماید،
➖گرچه بسیاری از مردم فکر می کنند پشه خون خوار است،و کما اینکه قبلا هم اشاره نمودم بخاطر برطرف کردنِ نیازِ تخم هایی که در شکم دارد،که همانا پروتئین است، خون می مکد.
➖در هر یک ثانیه600بار بالهایش را به هم می زند،و بر اثر سرعت جهش بالهایش صدایی تولید می شود،که معمولا به آسانی قابل سمع است.
➖با پاهایش،تخم گلهای گوناگون را جابجا می نماید و باعث بارور شدن گلهایِ ماده می گردد.
🖇شخصی بنام "رونالدروس"در سال 1902میلادی جایزه نوبل را بخاطر این دریافت نمود،
که کشف کرد پشه مرضی بنام
"الحمی الصفراء"
را انتقال می دهد،که در کشور اتیوپی در آفریقا درمدت دوسال 30/000نفر براثر این بیماری جانشان را از دست دادند.
فکر نکنیم که پشه مستقیما،و در مرحله اول نیش خود را وارد رگ می نماید بلکه در هنگام نیش زدن،قبل از نیش زدن،محل موردنظر را همانند دکتری جراح با دندانهای خودشکافته ،وسپس باوارد کردنِ نیش از رگ خون می گیرد.
✨هَٰذَا خَلْقُ اللَّهِ فَأَرُونِي مَاذَا خَلَقَ الَّذِينَ مِن دُونِهِ ۚ بَلِ الظَّالِمُونَ فِي ضَلَالٍ مُّبِينٍ فَبِأَيِّ حَدِيثٍ بَعْدَهُ يُؤْمِنُونَ
سبحان الله
پشه_در_قرآن
تفکر در خلقت این موجود ریز یکی از میلیاردها میلیارد موجودات موجود ناشناخته و عجیب و الخلقه انسان را به تفکر وامیدارد.
تفکر و ایمان به خالق جهان را بدنبال دارد
🦟🐜🦟🐜🦟🐜🦟🐜🦟🐜🦟🐜



خوراك سیرابی
https://sarashpazpapion.com/recipe/344497d41e79f904bf12524f03100f8b



🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱
...
شربت آلبالو

شربت آلبالو

۲ هفته پیش
 فاضل بزرگوار سید جعفر مزارعى روایت کرده : یکى از طلبه هاى حوزه با عظمت نجف از نظر معیشت در تنگنا و دشوارى غیر قابل تحملّى بود . روزى از روى شکایت و فشار روحى کنار ضریح مطهّر حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) عرضه مى دارد : شما این لوسترهاى قیمتى و قندیل هاى بى بدیل را به چه سبب در حرم خود گذارده اید ، در حالى که من براى اداره امور معیشتم در تنگناى شدیدى هستم ؟! شب امیرالمؤمنین (علیه السلام) را در خواب مى بیند که آن حضرت به او مى فرماید : اگر مى خواهى در نجف مجاور من باشى اینجا همین نان و ماست و فجل و فرش طلبگى است ، و اگر زندگى مادّى قابل توجّهى مى خواهى باید به هندوستان در شهر حیدرآباد دکن به خانه فلان کس مراجعه کنى ، چون حلقه به در زدى و صاحب خانه در را باز کرد به او بگو :
به آسمان رود و کار آفتاب کند .

 پس از این خواب ، دوباره به حرم مطهّر مشرف مى شود و عرضه مى دارد : زندگى من اینجا پریشان و نابسامان است ، شما مرا به هندوستان حواله مى دهید !! بار دیگر حضرت را خواب مى بیند که مى فرماید : سخن همان است که گفتم ، اگر در جوار ما با این اوضاع مى توانى استقامت ورزى اقامت کن ، اگر نمى توانى باید به هندوستان به همان شهر بروى و خانه فلان راجه را سراغ بگیرى و به او بگویى: (به آسمان رود و کار آفتاب کند) ، پس از بیدار شدن و شب را به صبح رساندن ، کتاب ها و لوازم مختصرى که داشته به فروش مى رساند، و اهل خیر هم با او مساعدت مى کنند تا خود را به هندوستان مى رساند و در شهر حیدرآباد سراغ خانه آن راجه را مى گیرد ، مردم از این که طلبه اى فقیر با چنان مردى ثروتمند و متمکن قصد ملاقات دارد ، تعجب مى کنند !!
 
وقتى به در خانه آن راجه مى رسد در مى زند ، چون در را باز مى کنند ، مى بیند شخصى از پله هاى عمارت به زیر آمد ، طلبه وقتى با او روبرو مى شود مى گوید: (به آسمان رود و کار آفتاب کند) ، فوراً راجه پیش خدمت هایش را صدا مى زند و مى گوید : این طلبه را به داخل عمارت راهنمایى کنید ، و پس از پذیرایى از او تا رفع خستگى اش وى را به حمام ببرید ، و او را با لباس هاى فاخر و گران قیمت بپوشانید . مراسم به صورتى نیکو انجام مى گیرد ، و طلبه در آن عمارت عالى تا فردا عصر پذیرایى مى شود .

 فردا دید محترمین شهر از طبقات مختلف چون اعیان و تجار و علما وارد شدند ، و هر کدام در آن سالن پر زینت در جاى مخصوص به خود قرار گرفتند ، از شخصى که کنار دستش بود ، پرسید : چه خبر است ؟ گفت : مجلس جشن عقد دختر صاحب خانه است . پیش خود گفت : وقتى به این خانواده وارد شدم که وسایل عیش براى آنان آماده است . هنگامى که مجلس آراسته شد ، راجه به سالن درآمد ، همه به احترامش از جاى برخاستند ، و او نیز پس از احترام به مهمانان در جاى ویژه خود نشست .نگاه رو به اهل مجلس کرد و گفت : آقایان من نصف ثروت خود را که بالغ بر فلان مبلغ مى شود از نقد و مِلک و منزل و باغات و اغنام و اثاثیه به این طلبه که تازه از نجف اشرف بر من وارد شده مصالحه کردم ، و همه مى دانید که اولاد من منحصر به دو دختر است ، یکى از آنها را هم که از دیگرى زیباتر است براى او عقد مى بندم ، و شما اى عالمان دین ، هم اکنون صیغه عقد را جارى کنید .

چون صیغه جارى شد ، طلبه که در دریایى از شگفتى و حیرت فرو رفته بود ، پرسید : شرح این داستان چیست ؟

راجه گفت : من چند سال قبل قصد کردم در مدح امیرالمؤمنین (علیه السلام) شعرى بگویم ، یک مصراع گفتم و نتوانستم مصراع دیگر را بگویم . به شعراى فارسى زبان هندوستان مراجعه کردم ، مصراع گفته شده آنها هم چندان مطلوب نبود ، به شعراى ایران مراجعه کردم ، مصراع آنان هم چندان چنگى به دل نمى زد ، پیش خود گفتم : حتماً شعر من منظور نظر کیمیا اثر امیرالمؤمنین (علیه السلام) قرار نگرفته است ، لذا با خود نذر کردم اگر کسى پیدا شود و مصراع دوم این شعر را به صورتى مطلوب بگوید ، نصف دارایى ام را به او ببخشم ، و دختر زیباتر خود را به عقد او در آورم .

شما آمدید و مصراع دوم را گفتید ، دیدم از هر جهت این مصراع شما درست و کامل و تمام و با مصراع من هماهنگ است . طلبه گفت : مصراع اول چه بود ؟ راجه گفت : من گفته بودم :
به ذرّه گر نظر لطف بوتراب کند
طلبه گفت : مصراع دوم از من نیست ، بلکه لطف خود امیرالمؤمنین (علیه السلام) است . راجه سجده شکر کرد و خواند :

به ذرّه گر نظر لطف بوتراب کند *
به آسمان رود و کار آفتاب کند
...
شله زرد
سَـــــلویٰ
۱۰۵

شله زرد

۲ هفته پیش
روزی خانمی مسیحی دختر فلجی را از لبنان به سوریه آورده بود زیرا پزشکان لبنان از معالجه دختر فلجش نا امید شده و به اصطلاح او را جواب کرده بودند. 

زن با دختر فلج خود نزدیک حرم مطهر حضرت رقیه (علیها السلام) منزل می گیرد تا در آنجا برای معالجه فرزندش به پزشک دمشقی مراجعه نماید تا این که روز عاشورا فرامیرسد و او می بیند که مردم دسته دسته به طرف محلی که حرم مطهر حضرت رقیه (علیها السلام) در آنجاست می روند، از مردم شام می پرسد: اینجا چه خبر است؟ 

می گویند: اینجا حرم دختر امام حسین (علیه السلام) است او نیز دختر فلج خود را در منزل تنها گذاشته و درب خانه را می بندد و به حرم حضرت می رود و به حضرتش متوسل می شود و گریه می کند تا به حدی که غش نموده و بی هوش برزمین می افتد در آن حال کسی به او می گوید: بلند شو و به منزل برو چون دخترت تنها است و خداوند او را شفاده داده است. زن برخاسته و به طرف منزل حرکت می کند وقتی که به خانه می رسد درب منزل را می زند ناگهان با کمال تعجب می بیند که دخترش درب را باز می کند! 

مادر جویای وضع دخترش می شود و احوال او را می پرسد دختر در جواب مادر می گوید: وقتی شما رفتید دختری به نام رقیه وارد اتاق شده و به من گفت: بلند شو تا با هم بازی کنیم من گفتم: نمی توانم چون فلج شده ام آن دختر گفت: بگو بسم الله الرحمن الرحیم تا بلند شوی و سپس دستم را گرفت و من بلند شدم و دیدم که تمام بدنم سالم است. او داشت با من صحبت می کرد که شما درب را زدید. آن دختر ( حضرت رقیه) (علیها السلام به من گفت: مادرت آمد. سرانجام مادر مسیحی با دیدن این کرامت از دختر امام حسین (علیه السلام) مسلمان شد

📚 داستان هایی👆👆 از بسم الله الرحمن الرحیم
به نقل از: سحاب رحمت۷۷۷
🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤


نحوه شهادت رقیه بنت الحسین علیه‌السلام،👇👇

عصر روز سه شنبه در خرابه در كنار حضرت زينب(س) نشسته بود. جمعي از كودكان شامي را ديد كه در رفت و آمد هستند.

پرسيد: عمه جان! اينان كجا مي روند؟ حضرت زينب(س)فرمود: عزيزم اين ها به خانه هايشان مي روند. پرسيد: عمه! مگر ما خانه نداريم؟ فرمودند: چرا عزيزم، خانه ما در مدينه است. تا نام مدينه را شنيد، خاطرات زيباي همراهي با پدر در ذهن او آمد.

بلافاصله پرسيد: عمه! پدرم كجاست؟ فرمود: به سفر رفته. طفل ديگر سخن نگفت، به گوشه خرابه رفته زانوي غم بغل گرفت و با غم و اندوه به خواب رفت. پاسي از شب گذشت. ظاهراً در عالم رؤيا پدر را ديد. سراسيمه از خواب بيدار شد، مجدداً سراغ پدر را از عمه گرفت و بهانه جويي نمود، به گونه اي كه با صداي ناله و گريه او تمام اهل #خرابه به شيون و ناله پرداختند.

خبر را به يزيد رساندند، دستور داد سر بريده پدرش را برايش ببرند. رأس مطهر سيد الشهدا را در ميان طَبَق جاي داده، وارد خرابه كردند و مقابل اين دختر قرار دادند. سرپوش طبق را كنار زد، سر مطهر #سيدالشهدا را ديد، سر را برداشت و د رآغوش كشيد.

بر پيشاني و لبهاي پدر بوسه زد و آه و ناله اش بلند تر شد، گفت: پدر جان چه كسي صورت شما را به خونت رنگين كرد؟ پدر جان چه كسي رگهاي گردنت را بريده؟ پدر جان «مَن ذَالَّذي أَيتَمَني علي صِغَرِ سِنِّيِ» چه كسي مرا در كودكي يتيم كرد؟ پدر جان يتيم به چه كسي پناه ببرد تا بزرگ بشود؟ پدر جان كاش خاك را بالش زير سرم قرار مي دادم، ولي محاسنت را خضاب شده به خونت نمي ديدم.

دختر خردسال حسين(ع) آن قدر شيرين زباني كرد و با سر پدر ناله نمود تا خاموش شد. همه خيال كردند به خواب رفته. وقتي به سراغ او آمدند، از دنيا رفته بود. شبانه غساله آوردند، او را غسل دادند و در همان خرابه مدفون نمودند.

🔹شرح شمع: صفحه 310 - نفس المهموم456 -الدمع الساكه 5/141



🖤سلام برحضرت رقیه..(س)
طفلی که همراه کاروان به اسارت رفت اما دیگر به کربلا برنگشت...
🖤سلام برامام حسین(ع) و بردردانه اش

اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا سَيِّدَتَنـا رُقَيَّةَ،عَلَيْكِ التَّحِيَّةُ وَاَلسَّلامُ وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَكاتُهُ..
...
رشته پلو
سَـــــلویٰ
۱۵۷

رشته پلو

۲ هفته پیش
سه ‌برادر بودیم که ‌دو نفرمان مدرسه می رفتیم و برادر کوچکتر که رفعت نام داشت مدرسه نمی رفت￸

بچه بودیم ‌آرزوی‌ شلوار داشتیم‌ ￸
یک‌ روز پدرمان گفت￸
می‌خوام‌ برم شهر براتون شلوار بخرم ￸
مثل‌ شلوار پسر کدخدا￸

چون ما با زیر شلواری ‌گُل گُلی مدرسه می‌رفتیم‌ مثل دامن خانما￸

آن روز هرسه تایی رفتیم کنار جاده خاکی نشستیم منتظر آمدن‌ پدر بودیم￸

رفعت ‌از من پرسید:
دوست داری شلوارت چه رنگی باشه؟ ￸
گفتم‌ سیاه. ￸

گفت : من دوست دارم آبی باشه‌ و از شلوار شما قشنگ تره‌ و من از اول با شلوار مدرسه میرم ￸.
شما با زیر شلواری مدرسه رفتید پز دادید ￸.

دوباره گفت فکر میکنی بابا کفش شهری هم بخره؟ ￸

گفتم نه‌ ￸
اگر بخره کفش‌ لاستیکی می خره. ￸

مینی بوس ‌ایستاد و پدرم پیاده شد.￸

داخل‌ خانه پاکتها را باز کرد برا من و برادرم شلوار و کفش لاستیکی ‌خریده بود ￸
اما برای رفعت چیزی نخریده بود.￸

رفعت داخل پاکتها را گشت گفت: شلوار من ‌کو؟￸

پدرم گفت : دفعه بعد برا تو می‌خرم.
(پدرم پول برای خرید شلوار رفعت نداشت) .￸

آن شب کنار سفره شام صدای گریه رفعت بود.￸
صبح که از مدرسه برگشتیم، رفعت گفت بده شوارت رو بپوشم ببینم بهم میاد؟

گفتم نه ‌کثیف میشه .￸

روز دوم ‌گفت بده روی فرش می پوشم تو آیینه نگاه کنم ببینم‌ بهم میاد￸
کثیف‌ نمیشه.￸

گفتم‌ اندازه تو نیست.￸

گفت پایینش رو تا می زنم .￸

گفتم باشه صبح که از مدرسه اومدم ۵ دقیقه می دم بپوشی اگر کثیفش کنی‌ یه کتک مفصلی می‌خوری ￸.

گفت باشه .￸

اون موقعها کفشا را زیر بالش و شلوارها را زیر تشک می ذاشتیم تا صاف (اتو) بشه ￸
شب با رفعت روی یه تشک تو بغلی می خوابیدیم‌ .￸

نیمه های شب زد به کتفم‌ گفت‌ : الکی گفتی یا میدی شلوارت را بپوشم؟ ￸

گفتم باشه میدم بپوشی￸ .

صبح وقتی ‌بیدار شدم‌ برم مدرسه، دیدم رفعت ‌از من زودتر بیدار شده.￸

موقع‌ رفتن به طرف مدرسه رفعت ‌جلو در ِخونه نشسته بود و دو تا دستش را زده بود زیر چانش و منتطر برگشتنم بود.

زنگ سوم مدیر مدرسه مرا صدا کرد گفت برو خانه. ￸
پدرت کارت داره.￸

پیش‌ خودم گفتم : حتما رفعت اینجور گفته تا زودتر برم خونه‌ شلوار بدم بپوشه.￸
( اون زمان دانش اموز کلاس سوم بودم) ￸

نزدیک‌ خونه ‌شدم‌ دیدم همسایه ها به ‌طرف‌ خونه میروند . ￸

رفعت جلو در نبود. ￸

داخل حیاط شدم مادرم روی زمین افتاده بود و گریه می کرد.

تراکتوری‌ که رانندش یه پیرمرد بود، رفعت را زیر گرفته بود￸.

پدرم جنازه رفعت را بغل کرد و داد می زد: پسرم می‌خواستم ببرمت بازار لباس برات بخرم حالا باید ببرمت مزار.￸

رفتم شلور کهنه ام را پوشیدم و نو را تا کردم دویدم دنبال جنازه به داییم گفتم رفعت قرار بود امروز شلوار منو بپوشه. ￸
میشه‌ بپوشه‌؟￸

گفت: نه نمیشه .

بله همه ما محبت دوست داشتن را می دانیم اما محبت کردن را نمی دانیم.

بله عزیزان امروز من چند دست شلوار دارم اما رفعت را ندارم.￸

بیایید قدر لحظات زندگی را بدونیم.￸

اگر با عزیزانمان‌ کدورتی ‌داریم همین حالا فراموش‌ کنیم .￸

عزیزانمان را در آغوش ‌بگیریم. محبت کنیم .￸
خدای ناکرده‌ یه وقت‌ دیر نشه و حسرتش را بخوریم.￸￸￸

باهم مهربان باشیم


خاطرات یک مرد روستایی🌱
...
کیک کافی میکس
سَـــــلویٰ
۱۸۶

کیک کافی میکس

۲ هفته پیش
چه کسی جان حضرت عزرائیل را میگیرد؟
✅طبق روایت معتبری که از امام سجاد (علیه السلام) نقل شده است به هنگام فرارسیدن روز قیامت خداوند به اسرافیل دستور می‌دهد که در صور بدمد،

🍃وقتی اسرافیل دستور الهی را اجرا نموده و در صور می‌دمد ناگهان صدای هولناکی از آن به سوی زمین برمی خیزد،

⛔️ آن صدا به اندازه‌ای ترسناک است که تمام موجوداتی که روی زمین هستند از جن و انس گرفته تا شیاطین خبیث، همه و همه در اثر آن غش کرده و میمیرند. سپس عالم را سکوتی هولناک فرا میگیرد..

💠در ادامه همین روایت امام چهارم می‌فرماید:
🌸سپس خداوند به عزرائیل می‌فرماید: ای عزرائیل چه کسانی باقی مانده‌اند؟

🌴فرشته‌ی مرگ می‌گوید: «أنت الحی الذی لا یموت» شما که هیچ گاه نمی‌میری و جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و من.

🌼خداوند به عزرائیل دستور می‌دهد که روح آن سه فرشته‌ی مقرّب درگاهش را قبض کند.
سپس خداوند به او می‌گوید: چه کسی زنده مانده است؟ عزرائیل جواب می‌دهد: بنده‌ی ضعیف و مسکین تو عزرائیل

🌺 در این هنگام از طرف خدا خطاب می‌رسد: بمیر ای ملک الموت.

🍀 عزرائیل صیحه ای می‌زند که اگر این صیحه را مردم پیش از مرگ خود می‌شنیدند در اثر آن می‌مردند.

💥 وقتی تلخی مرگ در کامش پدیدار می‌شود، می‌گوید: اگر می‌دانستم جان کندن این مقدار سخت و تلخ است، همانا در این باره با مؤمنین مدارا می‌کردم.

♦️ در این هنگام خداوند خطاب می‌کند:

♻️ ای دنیا کجایند پادشاهان و فرزندانشان؟ کجایند ستمگران و فرزندانشان؟ کجایند ثروت اندوزانی که حقوق واجب خود را ادا نکردند؟

🌷 امروز پادشاهی عالم از آن کیست؟ هیچ کس پاسخ نمی‌گوید. آنگاه خداوند خود می‌فرماید: (لله الواحد القهار) پادشاهی از آن خداوند یگانه و قهار است.💥

🌱🥀🌱🥀🌱🌹🌹🌱🥀🌱🥀🌱
📙ارشاد القلوب إلی الصواب، نوشته دیلمی، ج1، ص54




کیک کافی میکس
https://sarashpazpapion.com/recipe/cd76b1a3a603d51483a1e8829483e223



🌱🌹🌱🌹🌱🌹🌱🌹🌱🌹🌱🌹🌱🌹
...
 صبحانه

صبحانه

۲ هفته پیش
محمد بن على ترمذى، از عالمان ربانى و دانشمندان عارف مسلک بود. در عرفان و طریقت ، به علم بسیار اهمیت مى ‏داد ؛ چنان که او را "حکیم الاولیاء" مى ‏خواندند.

در جوانى با دو تن از دوستانش ، عزم کردند که به طلب علم روند. چاره ‏اى جز این ندیدند که از شهر خود ، هجرت کنند و به جایى روند که بازار علم و درس ، در آن جا گرم ‏تر است.
محمد ، به خانه آمد و عزم خود را به مادر خبر داد.
مادرش غمگین شد و گفت : اى جان مادر ! من ضعیفم و بى ‏کس و تو حامى من هستى ؛ اگر بروى ، من چگونه روزگار خود را بگذرانم. مرا به که مى سپارى ؟ آیا روا مى ‏دارى که مادرت تنها و عاجز بماند و تو دانشمند شوى ؟
از این سخن مادر ، دردى به دل او فرود آمد. ترک سفر کرد و آن دو رفیق ، به طلب علم از شهر بیرون رفتند.
مدتى گذشت و محمد همچنان حسرت مى ‏خورد و آه مى ‏کشید.
روزى در گورستان شهر نشسته بود و زار مى ‏گریست و مى ‏گفت : من این جا بى ‏کار و جاهل ماندم و دوستان من به طلب علم رفتند. وقتى باز آیند ، آنان عالم‏اند و من هنوز جاهل.
ناگاه پیرى نورانى بیامد و گفت : اى پسر!چرا گریانى ؟
محمد ، حال خود را باز گفت.
پیر گفت : خواهى که تو را هر روز درسى گویم تا به زودى از ایشان در گذرى و عالم ‏تر از دوستانت شوى ؟
گفت : آرى ، مى‏ خواهم.
پس هر روز ، درسى مى ‏گفت تا سه سال گذشت. بعد از آن معلوم شد که آن پیر نورانى ، خضر (ع) بود و این نعمت و توفیق ، به برکت رضا و دعاى مادر یافته است...


کسى نزد امیرمؤ منان على (علیه السلام) از عدم استجابت دعایش شکایت کرد و گفت با اینکه خداوند فرموده دعا کنید من اجابت مى کنم ، چرا ما دعا مى کنیم و به اجابت نمى رسد ؟! اما در پاسخ فرمود: قلب و فکر شما در هشت چیز خیانت کرده لذا دعایتان مستجاب نمى شود:

1- شما خدا را شناخته اید اما حق او را ادا نکرده اید، بهمین دلیل شناخت شما سودى بحالتان نداشته.

2- شما به فرستاده او ایمان آورده اید سپس با سنتش به مخالفت برخاسته اید ثمره ایمان شما کجا است ؟

3- کتاب او را خوانده اید ولى به آن عمل نکرده اید، گفتید شنیدیم و اطاعت کردیم سپس به مخالفت برخاستید.

4- شما مى گوئید از مجازات و کیفر خدا مى ترسید، اما همواره کارهائى مى کنید که شما را به آن نزدیک مى سازد ...

5- مى گوئید به پاداش الهى علاقه دارید اما همواره کارى انجام مى دهید که شما را از آن دور مى سازد ...

6- نعمت خدا را مى خورید و حق شکر او را ادا نمى کنید.

7- به شما دستور داده دشمن شیطان باشید (و شما طرح دوستى با او مى ریزید) ادعاى دشمنى با شیطان دارید اما عملا با او مخالفت نمى کنید.

8- شما عیوب مردم را نصب العین خود ساخته و عیوب خود را پشت سر افکنده اید .. . با این حال چگونه انتظار دارید دعایتان به اجابت برسد؟ در حالى که خودتان درهاى آنرا بسته اید؟ تقوا پیشه کنید، اعمال خویش را اصلاح نمائید امر به معروف و نهى از منکر کنید تا دعاى شما به اجابت برسد.

امام علی (ع) (نهج البلاغه حکمت 337) : دعا کننده بدون عمل وتلاش، مانند تیرانداز بدون زه است..
...
سالاد کارتوفل
سَـــــلویٰ
۹۱

سالاد کارتوفل

۲ هفته پیش
تاجری که همراه زنش به خاک سپرده شد!!!!!
مرد حمالى بود، يک روز داشت بار مى‌برد. رسيد به يک باغ. بارش را زمين گذاشت و گفت: خدايا من يکى از بندگانِ تو هستم صاحب فلان، فلان‌شدهٔ اين باغ هم يک بندهٔ تو. اتفاقاً صاحب باغ توى بالاخانه، سر در نشسته بود. حرف حمال را شنيد و او را صدا کرد و گفت: حمال‌باشي، بارت را به مقصد برسان و برگرد اينجا، يک بار دارم مى‌خواهم برايم به جائى ببري. حمال رفت و برگشت پيش صاحب باغ، ديد او تکيه زده به مخده‌هاى مليله‌دوزى و دم دستگاه مفصلى دارد. گفت: بارتان کجاست؟ گفت: من از تو خوشم آمده است. مى‌خواهم شرح حال خودم را برايت تعريف کنم. هر چقدر هم که تا شب کاسبى مى‌کردى من مى‌دهم. بنشين و گوش کن.حمال‌باشى قليانى را برايش آورده‌ بودند، شروع کرد به کشيدن، مرد گفت:من پسر يک تاجر بودم و هميشه به نصيحت‌هاى او گوش مى‌کردم، تا اينکه پدرم مرد و من جاى او نشستم و همراه شريک‌هايم شروع کردم به تجارت، کارمان بالا گرفت و هميشه ده دروازده تا از کشتى‌هايمان روى آب مى‌رفت و مى‌آمد. روزى توى کشتى نشسته بودم، که باد مخالف وزيد و کشتى غرق شد، من دارائى‌ام را که توى يک جعبه بود حمايل کردم و خود را با تکه چوبى به جزيره‌اى رساندم. چند روزى در آن جزيره بودم و شکم خود را با ميوه‌ها سير مى‌کردم تا اينکه ردِ آبِ رودى را گرفتم تا به سرچشمه‌اش برسم، رفتم و رفتم يک وقت ديدم جلو دروازهٔ يک شهر هستم. وارد شهر شدم از جيبم پول در آوردم نان بخرم گفتند اين پول را اينجا قبول نمى‌کنيم.از توى جعبه‌ام پول طلا درآوردم و رفتم پيش صراف تا آن را خرد کنم. مرد صراف وقتى ماجراى مرا شنيد از من خوشش آمد. مرا به خانه‌اش برد. دو سه روزى گذشت، هر روز دخترى توى حياط رفت و آمد مى‌کرد که خيلى خوشگل بود. دربارهٔ دختر از صراف سئوال کردم، گفت اگر او را مى‌خواهى پيش‌کش‌ات. دختر را عقد کردم و کنار دکانِ صراف يک دکان باز کردم و مشغول صرافى شدم.بعد از مدتى فهميدم که در اين شهر هر مرد و يا زنى بميرد همسرش را با يک کوزه آب و يک سفره نان مى‌اندازند توى چاه. روزى از زنم پرسيدم. توى شهر شما اگر کسى زن بگيرد، مى‌تواند زنش را با خودش به شهر ديگرى ببرد؟ گفت: نه. گفتم: در شهر شما طلاق هم هست؟ گفت: نه. ديدم بد جائى گير افتاده‌ام؛ بعد از مدتى زنم مرد، او را خاک کردند و مرا هم با يک کوزه آب و يک سفره نان توى چاه انداختند، هرچه التماس کردم فايده‌اى نکرد.وقتى به ته چاه رسيدم، ديدم هزار زرع گشادى دارد. و کلى استخوان روى هم ريخته. حساب کردم ديدم نان و آبى که براى من گذاشته‌اند به روز چهارم نمى‌رسد، اين بود که قناعت کردم، بلکه يک نفر ديگر را توى چاه بى‌اندازند و با او شريک شوم. همهٔ استخوان‌ها را يک طرف جمع کردم، لباس‌ها را هم جمع کردم يک طرف ديگر.بعد از دو روز يک نفر را انداختند پائين، بيچاره از ترس مرد.خلاصه هفت سال ته چام بودم و مرده‌خورى مى‌کردم، هرکس را که پائين مى‌انداختند اگر مى‌مرد که هيچ اگر نمى‌مرد او را خفه مى‌کردم و آب و نانش را بر مى‌داشتم.يک روز ديدم گربه‌اى آمد و رفت سر وقت گوشت يک مرده، بعد هم رفت. فردا باز هم گربه آمد وقتى برمى‌گشت، من دنبالش رفتم، يک وقت چشمم به يک روشنائى خورد، دنبال آن رفتم تا رسيدم کنار دريا از خوشحالى زمين را سجده کردم. برگشتم و هرچه کفش و لباس در مدت هفت سال جمع کرده بودم، برداشتم و آوردم.دو شبانه‌روز کنار دريا نشستم تا اينکه ديدم يک کشتى مى‌آيد، وقتى جلوتر آمد، ديدم از کشتى‌هاى خودمان است. سوار شدم و آمدم تمام لباس‌هاى مرده‌ها را فروختم. در اين نه سالى هم که نبودم، شاگردان و ميرزاها، همه درآمد مرا جمع کرده‌ بودند. اين باغ را بيست و پنج روز است که خريده‌ام. مقصودم اين است که تا رنج نبرى و زحمت نکشي، مال‌دار نمى‌شوي.





بیشتر جذابیت گره داستانی داشت تا یه نتیجه گیری مثبت 🥴🙄

سلام گلابتونا..روزگار بر وفق مرادتون..
سالاد کارتوفل یه سالاد آلمانی هست..
سیب زمینی ریز آب پز+سوسیس گریل شده +پیازچه+نمک+فلفل+سس مایونز..
اینا ترکیباتشن...

راستی ممنون که اینجایین💌
...
شیرینی موزائیکی قالبی
‍ ‍ پرى_کاویانلو زیباروی حماسه آفرین کرمانج
داستان پری در سال 1300 خورشیدی، در دوره پادشاهی احمدشاه قاجار روی داد. پری دختر کُرد کاویانلو، زیبایی و دلربائیش شهرت ویژه ای یافته و مرزهای بین ایلات و عشایر را در نوردیده ، همه جا آوازه اش پیچیده و همگی او را #پری_جان می نامیدند.

ماجرا از آنجا شروع شد که یک گروه از یاغیان منطقه جیرستان که علیخان و برادرش تمرخان سردسته آنها بودند چند تفنگدار را گرد خویش جمع کرده بود تا بخت خود را برای سرداری و نام آوری امتحان کند. علیخان و افرادش به هنگام گذشتن از کنار ایل کاوانلویی ها در سرحد چشمش به دختری زیبارو می افتد، این دختر زیبا کسی نبود جز پری کاویانلو که چند برادر دلیر و بی باک هم داشت.

در یک روز علیخان با برادرش تمرخان و سوارانشان پس از گذشتن از دره عمیق و تنگ و پر از جنگل شاهگلدیها حدود ساعت ۵ صبح به بینه کاویانلو حمله بردند و در میان چادرها هیاهو و ایجاد اغتشاش نموده و چادرها را سرنگون کردند تا مردم ایل گیج و مات شوند. هیاهو بود و فریاد و غوغا و بگیر و ببند. توفانی شده بود. در این ساعت مردان ایل در چادرها نبودند. آنها صبح زود که از خواب برمیخاستند، برخی دنبال اسب ها و برخی دنبال شتران و برخی دنبال کارهای گله و آوردن کنده و هیزم میرفتند. چون در این هنگام از روز، احساس هیچگونه حمله و تجاوزی از سوی یاغیان نمیشود. تنها پیرمردان و کودکان و زنان ایل در چادرها بودند که خود را برای دوشیدن گله درساعت ۱۱ آماده میکردند که تا ظهر گله را بدوشند، از این تاخت و تاز بیموقع و غیرمنتظره، هنوز بینه نشینان و اوبه داران گیج و مبهوت و سرگردان بودند که علیخان مانند غولی قوی هیکل، پری را نشانه گرفت و خود را به او رسانید و با کمک برادرش تیمور که او نیز همچون غولی تنومند بود، پری را ربوده و بر ترک خود نشانیده و اسب خود را به تاخت به سوی مغرب و اولنگ بگان به جولان درآورد.

آری، بدینگونه با حیرت و تعجب اوبه نشینان کاویانی، پری زیباروی آنان ربوده شده و داغی بر دل آنان گذاشته بودند. اوضاع بینه بهم ریخته بود. زنان و مردان و کودکان، فریاد شیونی برداشتند. هر یک به سوی کوهی و دره ای رفتند تا جوانان و مردان کاویانلو را آگاهی داده و به یاری فراخوانند.

برادران پرى به همراه جمعى از بزرگان ايل به خدمت سردار و خان سرحد فرج الله خان ميروند و پس از بيان ماجرا از او یاری میطلبند. در حالی که همه مردان سرحد بسیج شده بودند تا پرى را پيدا و به نزد خانواده اش باز گردانند، پس از هشت ماه پری کاویانلو را در عشق آباد پیدا میکنند که اسیر تمرخان بود. در این ۸ ماه نيز پری کاویانلو همچون یک شیرزن از حیثیت خود دفاع کرده بود و خنجری در دست گرفته بود و به تمرخان هشدار داده بود كه اگر بخواهد به او دست درازی کند خودش را خواهد کشت.

در هر صورت علیخان و تمرخان پس از جنگ و مقاومت اندكى بدست برادران پری کاویانلو و فرج الله خان کشته شدند و پری از اسارت رهايى يافته و به آغوش خانواده و ایل خود بازگشت.




شیرینی موزائیکی قالبی
https://sarashpazpapion.com/recipe/6f51b5ed77ff125b7ceb2e280cc6f686


...
مشاهده موارد بیشتر