سَـــــلویٰ
سَـــــلویٰ
حلوای بیسکوییت
سَـــــلویٰ
۲۹

حلوای بیسکوییت

۶ ساعت پیش
‏پیامبراکرم(ص) در مورد حضرت خدیجه(س) میفرماید:

"إنّي قد رُزِقتُ حبها"
«خداوند عشقِ او را رزق‌و‌روزیم ساخته است»

"کلمه «حب» و از جنس «رزق» بودنش
خودش دنیایی است از ظرافت و زیبایی"
همینقدر شاعـــرانه 🌱


وفات حضرت خدیجه سلام الله علیها تسلیت..
نماز روزه هاتون قبول حق...
...
 کاچی با عسل
سَـــــلویٰ
۱۳۸

کاچی با عسل

۱ روز پیش
سر و گوش آب دادن 👈در روزگاران گذشته که حمام عمومی و خزینه‌دار وجود داشت، مردمی که به حمام می‌رفتند ناگزیر بودند که چند ساعت از روز را در صحن حمام به نظافت و شستشوی خود و کودکانشان بپردازند. زنان خانه دار نیز که از نظر معاشرت در بیرون از خانه محدودیت‌هایی داشتند بهترین فرصت را در حمام می‌یافتند تا برای هم سفره دل را بگشایند و رویدادهای هفته‌ای را که گذشت برای یکدیگر تعریف کنند. در حمام‌های زنانه چون زنان در گروه‌های دو‌تایی، سه‌تایی و چهارتایی با هم حرف می‌زدند، سر و صدای زیادی در صحن حمام ایجاد می‌شد و به همین دلیل چون صدای کسی درست شنیده نمی‌شد همگی مجبور بودند حرف‌های خود را با صدای بلند برای یکدیگر تعریف کنند.
کسانی هم که با یکدیگر اختلافی داشتند و گاه هر دو در حمام حضور داشتند از این فرصت استفاده می‌کردند و برای آن که بدانند که آن دیگری پشت سر او چه می‌گوید و چگونه از او بدگویی می‌کند، یکی از آشنایانشان را به بهانه‌ی شستشوی تن به درون خزینه می‌فرستادند تا "سر و گوش آب بدهد". یعنی وانمود کند که دارد خود را می‌شوید ولی دزدانه به حرف‌ها گوش بدهد و خبرها و بدگویی‌ها را برای فامیل خود ببرد.
به طور کلی در آن روزگار هر کس می‌خواست از اوضاع و احوال و رویدادهای روزهای گذشته در محل باخبر شود با رفتن به حمام و "سر و گوش آب دادن" در خزینه و دزدانه گوش دادن به گفته‌های دیگران که با صدای بلند با یکدیگر حرف می‌زدند، از همه این رویدادها آگاه می‌شد.
بدین ترتیب عبارت "سر و گوش آب دادن" که هم برای جاسوسی کردن و هم برای کسب خبر به کار می‌آمد، رفته‌رفته در میان مردم به صورت اصطلاح در آمد.


ممنونم از همراهیتون ..یدنیا🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹




‍ دستور کاچی عسل (مامان حنا)
مواد لازم:
آرد سه ق سوپخوری
کره دو قاشق سوپخوری
آب دو تا سه لیوان
عسل دو قاشق سوپخوری
پودر هل یک قاشق چایخوری
زردچوبه یک قاشق مرباخوری
زعفران دم کرده یک قاشق سوپخوری


اول توی قابلمه دو لیوان آب بریزین وقتی داغ شد عسل و اضافه کنین وزعفران وپودر هلو بهش بزنین وزیرشو خاموش کنین حالا توی یه تابه کره رو بذارین آب بشه بعد آرد وبریزین وخوب خوب تفت بدین زردچوبه رو بهش اضافه کنین وقتی خوب تفت خورد شربت عسل و آروم آروم بریزین ومرتب همش بزنین به غلظت موادتون نگا کنین اگه خیلی غلیظ بود یه استکان آبجوش هم بریزین بعد اینکه کاملا مخلوط شدن یه دم کنی بزارین وزیر تا به رو خیلی کم کنین وبرین سراغ کاراتون..نیم تا 45 دقیقه بعد یه کاچی خوشمزه جا افتاده در انتظار شماست..درست کنین و با گردو ودارچین تزئین کنین ولذت ببرین😋😋
...
نان گل محمدی(ویژه رمضان)
سَـــــلویٰ
۱۶۳
چرا ما دعا میکنیم؟
در حالی که خداوند از خواسته های ما آگاه است و اگر سکوت هم کنیم او همه را میداند.

پاسخ آقای دکتر الهی قمشه ای:
دعا بسیج نیروهای درونی ما است، تا بتوانیم آرمانی را که در ذهن داریم مشخص و روشن دنبال کنیم و در این کار از حق و حقیقت که همان خداست یاری میگیریم... یک قانون فیزیکی ميگه که:
هر ذره در حال ساطع کردن مدام انرژي به سمت مشخصی است.

انرژی بدن من و شما قابل هدایت به یک سمت مشخص است.
اگر به چیز مشخصی فکر کنیم انرژی ما به سمت اون چیز مشخص میره..
نکتهٔ جالبش اینه که من به محض اینکه به شخص خاصی هر جای دنیا که فکر کنم انرژی های من بلافاصله به سمت اون حرکت می کنه و بلافاصله به او میرسد بدون سپری شدن زمان.
در فیزیک به این میگن "جهش کوانتومی".
یعنی انرژی ما از زمان عبور ميكند...

پس بهترین دعاها را به همدیگر بکنیم🌹

منم دعا میکنم سلامتی و حسای زیبای دم افطارو سالیان سال تجربه کنین...




نان گل محمدی(ویژه رمضان)

با دستور خاطره جوون🤭🤗
https://sarashpazpapion.com/recipe/09a75c7a066329262b11cd0f694b5285
...
افطاری..
سَـــــلویٰ
۱۶۵

افطاری..

۴ روز پیش
نوع جارو كردنش كمى ناشيانه بود؛ تا حالا، در طى صدها روز ده ها پاكبان رو ديدم و حاليم بود كه اين يارو اين كاره نيست؛ بنا بر شمّ پليسيم، رفتم تو نخش؛
كم كم اين مشكوك بودنش رفت رو مخم.

در كيوسک رو باز كردم و صداش كردم «عزيز، خوبى؟ يه لحظه تشريف بيار». خيلى شق و رق، اومد جلو و از پشت عينك ظريف و نيم فريمش، خيلى شسته رفته جواب داد: «سلام. در خدمتم سركار. مشكلى پيش اومده؟»
از لحن و نوع برخوردش جا خوردم. نفس هاش تو سرماى سحرگاه ابر مي شد؛ به ذهنم رسيد دعوتش كنم داخل. لحنمو كمى دوستانه تر كردم: «خسته نباشى، بيا داخل يه چايى با هم بزنيم».
بعد تكه پاره كردن يه چندتا تعارف، اومد داخل و نشست. اون يكى هدفون هم از گوشش درآورد. دنباله سيم هدفون رو با نگاهم دنبال كردم كه مي رفت تو يقه ش و زير لباس نارنجى شهرداريش محو مي شد.
پرسيدم «چى گوش ميدى؟» گفت: «يه كتاب صوتى به زبان انگليسيه». كنجكاوتر شدم: «انگليسى؟! موضوعش چيه؟» گردنشو كج كرد و گفت: «در زمينه اقتصادسنجى».
شكّم ديگه داشت سر ريز مي شد!
«فضولى نباشه؛ واسه چى يه همچه چيزى رو مى خونى؟». با يه حالت نيم خنده تو چهره ش گفت: «چيه؟ به يه پاكبان نمياد كه مطالعه داشته باشه؟ ... به خاطر شغلمه».
استكانى رو كه داشتم بالا مى بردم وسط راه متوقف كردم و با حالت متعجب تر پرسيدم: «متوجه نميشم، اين اقتصاد و سنجش و اين داستان ها چه ربطي به كار شما داره؟».
نگاشو يه لحظه برگردوند و بعد دوباره به سمت من نگاه كرد
و گفت: *«من استاد هستم تو دانشگاه».*

قبل از اينكه بخوام چيزي بپرسم انگار خودش فهميد گيج شدم و ادامه داد: «من پدرم پاكبان اين منطقه است. «آقاى عزيزى».
در مورد شما و دو تا دختر باهوش شما هم براى ما خيلى تعريف كرده جناب حيدرى پور.

من دكتراى اقتصاد دارم و دو تا داداشم يكي مهندسه و اون يكى هم داره دكتراشو مي گيره. هرچى بش ميگيم زير بار نمى ره بازخريد شه؛ ما هم هر ماه روزايي رو به جاى پدرمون ميايم كار مى كنيم كه استراحت كنه. هم كمكش كرده باشيم هم يادمون نره با چه زحمتى و چطورى پدرمون ما رو به اينجا رسوند».

چند لحظه سكوت فضاى كيوسك رو گرفت و نگاه مون تو هم قفل بود. استكان رو گذاشتم رو ميز و بلند شدم رفتم سمتش. بغلش كردم و گفتم درود به شرفت مرد، قدر باباتم بدون، خيلى آدم درست و مهربونيه.

بر اساس داستانى واقعى،
به قلم على رضوى پور، روانشناس و مربى زندگى
...
پودینگ وانیلی..
برا روزه کله گنجشکی گل پسری
سَـــــلویٰ
۱۲۵
🔸می‌گویند روزی ملک‌الشعرای بهار، شاعر معروف در مجلسی نشسته بود و حضار برای آزمایش طبع شعر او چهار کلمه را انتخاب کردند تا وی آنها را در یک رباعی بیاورد. کلمات انتخابی عبارت بودند از خروس، انگور، درفش و سنگ.

🔹ملک‌الشعرای بهار گفت:
▪️برخاست خروسِ صبح برخیز ای دوست
▪️ز انگور بگیر خون و دِه در رگ و پوست
▫️عشق من و تو قصه مشت است و درفش
▫️جور تو و دل صحبت سنگ است و سبوست

🔸جوانی خام که در مجلس حاضر بود گفت: این کلمات با تبانی قبلی انتخاب شده‌اند. اگر راست می‌گویید، من چهار کلمه انتخاب می‌کنم و شما آنها را در یک رباعی بیاورید، سپس این چهار کلمه را انتخاب کرد آئینه، ارّه، کفش و غوره. بدیهی است آوردن این کلمات دور از ذهن در یک رباعی ساده نبود، ملک‌الشعرا اینگونه سرود:
▫️چون آینه نور خیز گشتی، احسنت
▫️چون ارّه به خلق تیز گشتی، احسنت
▪️در کفش ادیبان جهان، کردی پای
▪️غوره نشده مَویز گشتی، احسنت
...
ترافل خرمای کلاسیک
سَـــــلویٰ
۱۳۶
محافظ (مقام معظم رهبری) تعریف میکرد:
🌹🍃در یکی از سفرهای مقام معظم رهبری به جنوب کشور و بازدید از مناطق جنگی ، بعد از ورود ماشین به جاده‌ای خاکی حضرت آقا فرمودند : اگه امکان داره بگذارید کمی هم من رانندگی کنم. من هم از ماشین پیاده شدم و حضرت آقا پشت فرمان نشستند و شروع به رانندگی کردند!...

🌸🍃بعد از چند دقیقه ای به یک ایست بازرسی(دژبانی) رسیدیم و آقا توقف کردند تا زنجیر را بندازند،
سربازی که آنجا بود و ظاهرا تازه کار هم بود تا چشمش به آقا افتاد هل شد😄،آمد جلو و عرض ادب و احترامی خدمت آقا کرد و گفت اجازه بدهید هماهنگی کنم و رفت و به دژبان گفت:

🌹🍃قربان آدم خیلی مهمی تشریف آوردند!
دژبان گفت : کیه؟
سرباز دستپاچه گفت :
نمیدونم کیه؛ولی میدونم که خیلی خیلی مهمه !

🌸🍃دژبان گفت : اگه نمیشناسیش از کجا میدونی که خیلی مهمه ؟
سرباز گفت :

🌹🍃نمی دونم کیه ولی هر کی هست آیت الله خامنه ای رانندشه!😂😅

💞 حضرت آقا از این خاطره به عنوان یکی از #شیرین ترین خاطراتشان یاد می کنند.

💠بر گرفته از خاطرات مقام معظم رهبرى مجله لثارات الحسین(ع)



نماز روزه هاتون قبول..یدنیا ممنون بابت نگاهتون🌹🌹
دستور پستمونم اینجاس👇👇
ترافل خرمای کلاسیک
https://sarashpazpapion.com/recipe/df00344ae5aaf834d80d1a8c290bdc16


...
یه افطاری ساده..
سَـــــلویٰ
۱۳۳

یه افطاری ساده..

۱ هفته پیش
هفت سال حبس
مرحوم آیت الله سید محمد باقر مجتهد سیستانی، پدر آیت الله العظمی حاج سید علی سیستانی، دامت برکاته، در مشهد مقدّس، برای آن که به محضر امام زمان (عج) شرفیاب شود، ختم زیارت عاشورا را چهل جمعه، هر هفته در مسجدی از مساجد شهر آغاز می کند.
ایشان می فرمود: «در یکی از جمعه های آخر، ناگهان، شعاع نوری را مشاهده کردم که از خانه ای نزدیک به آن مسجدی که من در آن مشغول به زیارت عاشورا بودم، می تابید. حال عجیبی به من دست داد و از جای برخاستم و به دنبال آن نور، به در آن خانه رفتم. خانه کوچک و فقیرانه ای بود که از درون آن، نور عجیبی می تابید.
در زدم. وقتی در را باز کردند، مشاهده کردم که حضرت ولی عصر امام زمان (عج)، در یکی از اتاق های آن خانه، تشریف دارند و در آن اتاق، جنازه ای را مشاهده کردم که پارچه ای سفید روی آن کشیده بودند.

وقتی که من وارد شدم و اشک ریزان سلام کردم، حضرت، به من فرمودند: «چرا این گونه به دنبال من می گردی و این رنج ها را متحمّل می شوی؟! مثل این باشید (اشاره به آن جنازه کردند) تا من به دنبال شما بیایم.» بعد فرمود: «این، بانویی است که در دوره بی حجابی (دوران رضا خان پهلوی)، هفت سال از خانه بیرون نیامد تا مبادا نامحرم او را ببیند!»
📗 #شیفتگان_حضرت_مهدی_عج، ج 3، ص 158
✍ احمد قاضی زاهدی گلپایگانی



حکایت منو صندلیا 🥴وعکسای اینمدلی که یادتونه..
گفتم یهو دلتون تنگ نشه واسه اون عکسا😉😉
...
شله زرد
سَـــــلویٰ
۱۵۷

شله زرد

۱ هفته پیش
تاجر ثروتمندی با غلام خود از قونیه به سفر شام رفتند، تا بار بخرند و به شهر خود برگردند.

مرد ثروتمند برای غلام خود در راه که به کارونسرایی می‌رفتند، مبلغ کمی پول می‌داد تا غذا بخرد و خودش به غذاخوری کارونسرا رفته و بهترین غذاها را سرو می‌کرد.

غلام جز نان و ماست و یا پنیر، چیزی نمی‌توانست در راه بخرد و بخورد.

چون به شهر شام رسیدند، بار حاضر نبود، پس تاجر و غلام‌اش به کارونسرا رفتند تا استراحت کنند.

غلام فرصتی یافت در کارونسرا کارگری کند و ده سکه طلا مزد گرفت.

بار تاجر از راه رسید و بار را بستند و به قونیه برگشتند.

در مسیر راه، راهزنان بار تاجر را به یغما بردند و هرچه در جیب تاجر بود از او گرفتند اما گمان نمی‌کردند، غلام سکه‌ای داشته باشد، پس او را تفتیش نکردند و سکه دست غلام ماند.

با التماس زیاد، ترحم کرده اسب‌ها را رها کردند تا تاجر و غلام در بیابان از گرسنگی نمیرند.

یک هفته در راه بودند، به کارونسرا رسیدند غلام برای ارباب خود غذای گرم خرید و خود نان و پنیر خورد.

تاجر پرسید: «تو چرا غذای گرم نمی‌خوری؟» غلام گفت: «من غلام هستم به خوردن تکه نانی با پنیر عادت دارم و شکم من از من می‌پذیرد اما تو تاجری و عادت نداری، شکم تو نافرمان است و نمی‌پذیرد.»

تاجر به یاد بدی‌های خود و محبت غلام افتاد و گفت: «غذای گرم را بردار، به من از "عفو و معرفت و قناعت و بخشندگی خودت هدیه کن" که بهترین هدیه تو به من است.»

من کنون فهمیدم که؛ "سخاوت به میزان ثروت و پول بستگی ندارد،" مال بزرگ نمی‌خواهد بلکه قلب بزرگی می‌خواهد.

"آنانکه غنی هستند نمی‌بخشند آنانکه در خود احساس غنی‌بودن می‌کنند، می بخشند."👌


"من غنی بودم ولی در خود احساس غنی بودن نمی‌کردم و تو فقیری ولی احساس غنی بودن میکنی."


نماز روزه هاتون قبول گلابتونا🌹🌹
...
حلوای خامه
سَـــــلویٰ
۱۳۲

حلوای خامه

۱ هفته پیش
هنگام افطار دِلال کنید! دِلال چیست؟
در اول دعای #افتتاح عرض می کنیم:
"مُدِلّاً علیک"
"دِلال يعنى ناز کردن"

هنگام افطار برای خدا ناز کنید!
چون براش روزه ‌گرفتید
وحضرتش خوان کرم گسترده؛
لقمه ى اول را نزدیک دهان ببرید،
اما نخورید!

دعا کنید؛ یعنی به خدا عرض کنید:
"اگر حاجتم را بدی، افطار می کنم!"

به این حالت می گويند دِلال؛
#معجزه می كند!

#آیت‌_الله_کشمیری


سلام گلابتونا...مبارکتون..مبارکمون باشه ماه مهمانی خدا..
یدنیا ممنون بابت همراهیتون..
سرم خلوت بشه حتما کامنتای پستامو جواب میدم..
ممنونم که اینقدر مهربونین..

حلوای خامه 👇👇

با دستور گیله دختر عزیز تو پاپیون 🌹🌹

حلوای خامه
https://sarashpazpapion.com/recipe/ad62f9e7d0825b60e83ca45a791951bf


...
خورشت ماست هندی
سَـــــلویٰ
۱۳۳

خورشت ماست هندی

۱ هفته پیش
با خواهرزاده 10 ساله ام داشتیم حرف می زدیم . یک موضوعی را برایم تعریف کرد و برای اینکه مطمئن شود فهمیده ام پرسید : افتاد ؟

پرسیدم : دایی جون ! میدونی "افتاد" یعنی چی ؟
گفت : یعنی یه چیزی از بالا بیاد پایین دیگه مثل جاذبه زمین
گفتم : انیشتین ! اینو که نی نی هم بلده . چرا وقتی می خوای بفهمی کسی منظورت رو درست فهمیده می پرسی "افتاد " ؟

کمی فکر کرد و گفت : یعنی که حرفهای من از دهنم در میاد میره هوا و میفته توی سر تو
گفتم : خلاقیتت رو دوست داشتم ولی نه . اصلش این بوده "دوزاریت افتاد" ؟

پرسید : دوزاری یعنی چی ؟
گفتم : یعنی دو قرون یعنی دو ریال . میدونی ریال چیه ؟
گفت : همون تومنه ولی صفرش رو باید برداری
گفتم: آفرین . قدیما یه سکه هایی بود دو ریالی . هر ۵ تاش می شد یه تومن .
پرسید : ۱۰۰۰ تومن چند تا سکه میشد ؟
گفتم : پنج هزارتا
گفت : ااااااااه چقدر ارزون . باهاش هیچی نمیشه خرید
گفتم : اون موقع می شده . الان نمیشه. تلفن های عمومی رو طوری ساخته بودند که باید یه سکه دوزاری مینداختی توش تا به کسی زنگ بزنی

پرسید: تلفن عمومی چیه ؟
گفتم : یه اتاقک های زرد رنگی بود توی خیابون که وقتی می خواستی به کسی زنگ بزنی ازش استفاده می کردیم .
پرسید : خب چرا با گوشی زنگ نمیزدین ؟
گفتم : خب قدیما گوشی موبایل نبود
گفت :زمان شاه ؟
گفتم : نه بابا همین بیست سال پیش
پرسید : یعنی وقتی بچه بودی ؟
گفتم : آره وقتی من نوجوون بودم موبایل نبود.

پرسید: پس با چی بازی می کردین ؟
گفتم : دایی جان میذاری من برات قضیه" دوزاریت افتاد "رو توضیح بدم یا نه ؟ پستم طولانی بشه دیگه کسی نمیخونه
گفت : پست میدونم چیه . قبلا نامه به هم می نوشتن مینداختن تو صندوق پست
گفتم نه عزیزم این پست یه چیز دیگه است . پست تلگرام منظورمه

گفت: میدونم تلگرام چیه . من خودم تو کانالت عضوم . بقیه ش رو بگو

گفتم : آها باشه . دوزاری رو مینداختن توی قلک تلفن عمومی
پرسید : قلک چیه ؟
گفتم : تو قلک هم نمیدونی چیه ؟ پس پولهاتو کجا میذاری ؟
گفت : تو کارت بانکیم .
گفتم : 😳😳😳😳 . خیلی خب بگذریم . حوصله توضیح دادن قلک رو ندارم . دوزاری رو مینداختن تو تلفن عمومی تا بشه صحبت کرد .
پرسید : مثل شارژ ایرانسل ؟
گفتم : آره تقریبا

گفت : خب ؟
گفتم : همین دیگه . وقتی دوزاری میفتاد تماس حاصل می شد . بعضی وقتها هم دوزاری نمیفتاد یا تلفن قورتش می داد و نمیتونستی حرف بزنی .

گفت : خب ؟
گفتم : همین دیگه . واسه همین وقتی می خوان مطمئن بشن یه نفر منظورت رو فهمیده میگن دوزاریت افتاد یا نه هنوز تماس حاصل نشده ؟

دیدم دارد با تعجب نگاهم می کند .
پرسیدم : انگار نیفتاد ؟
پرسید : چی ؟
گفتم : دوزاریت دیگه .
گفت : دایی اون وقتا که موبایل نبود از تلفن عمومی به کی زنگ می زدین پس ؟
گفتم : به خونه زنگ می زدیم دایی
گفت : اگه اون نفر خونه نبود چی ؟
گفتم : پیغام میذاشتیم بهمون زنگ بزنه
پرسید : زنگ می زد تلفن عمومی ؟
گفتم : نه دایی زنگ میزدن خونه مون
پرسید : خب چرا همون اول از خونه زنگ نمی زدید ؟
گفتم بی خیال شو دایی جان من. اصلا غلط کردم .


بعد هم پیش خودم فکر کردم درآینده ، برای توضیح دادن بعضی چیزها به بچه هام احتمالا باید یه دیکشنری و یک کتاب ریشه ضرب المثل ها کنار دستم باشه . خداییش ما کی و چه جوری انقدر با بچه های این نسل فاصله گرفتیم ؟ انگاری که از یک سیاره دیگه اومده باشند . می ترسم وقتی بزرگ بشن نتونیم حتی با هم حرف بزنیم یا شاید هم مجبور باشیم از اپلیکیشن ترجمه همزمان استفاده کنیم .

#بابک_اسحاقی



خورشت ماست هندی
https://sarashpazpapion.com/recipe/ed4b7c219c253ea5e1c2b6421fd272ea



...
کیک بی بی
سَـــــلویٰ
۲۰۶

کیک بی بی

۲ هفته پیش
ﺑﺎﻧﻮي ﻣﺤﺠﺒﻪ اي در ﯾﮑﯽ از ﺳﻮﭘﺮﻣﺎرﮐﺖﻫﺎي زﻧﺠﯿﺮﻩاي در ﻓﺮاﻧﺴﻪ ﺧﺮﯾﺪ ﻣﯽﮐﺮد.
ﺧﺮﯾﺪش ﮐﻪ ﺗﻤﻮم ﺷﺪ ﺑﺮاي ﭘﺮداﺧﺖ رﻓﺖ ﭘﺸﺖ ﺻﻨﺪوق. ﺻﻨﺪقدار ﯾﮏ ﺧﺎﻧﻢ ﺑﯽﺣﺠﺎب و اﺻﺎﻟﺘﺎً ايراني ﺑﻮد.
صندوقدار ﻧﮕﺎﻫﯽ از روي ﺗﻤﺴﺨﺮ ﺑﻬﺶ اﻧﺪاﺧﺖ و ﻫﻤﯿﻨﻄﻮر ﮐﻪ داﺷﺖ ﺑﺎرﮐﺪ اﺟﻨﺎس را ﻣﯽﮔﺮﻓﺖ اﺟﻨﺎس او را ﺑﺎ ﺣﺎﻟﺘﯽ ﻣﺘﮑﺒﺮاﻧﻪ ﺑﻪ ﮔﻮﺷﻪ ﻣﯿﺰ ﻣﯽاﻧﺪاﺧﺖ.
اﻣﺎ ﺧﺎﻧﻢ ﺑﺎﺣﺠﺎب ﮐﻪ روﺑﻨﺪﻩ ﺑﺮ ﭼﻬﺮﻩ داﺷﺖ ﺧﻮﻧﺴﺮد ﺑﻮد و ﭼﯿﺰي ﻧﻤﯽﮔﻔﺖ و اﯾﻦ ﺑﺎﻋﺚ ﻣﯽﺷﺪ ﺻﻨﺪوﻗﺪار ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺑﺸﻪ!ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺻﻨﺪوقدار ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎورد و ﮔﻔﺖ: ﻣﺎ اﯾﻨﺠﺎ ﺗﻮي ﻓﺮاﻧﺴﻪ ﺧﻮدﻣﻮن ﻫﺰار ﺗﺎ ﻣﺸﮑﻞ و ﺑﺤﺮان دارﯾﻢ، اﯾﻦ ﻧﻘﺎﺑﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ روي ﺻﻮرﺗﺖ داري ﯾﮑﯽ از ﻫﻤﯿﻦ ﻣﺸﮑﻼﺗﻪ ﮐﻪ ﻋﺎﻣﻠﺶ ﺗﻮ و اﻣﺜﺎل ﺗﻮ ﻫﺴﺘﯿﺪ! ﻣﺎ اﯾﻨﺠﺎ اوﻣﺪﯾﻢ ﺑﺮاي زﻧﺪﮔﯽ و ﮐﺎر، ﻧﻪ ﺑﺮاي ﺑﻪ ﻧﻤﺎﯾﺶ ﮔﺬاﺷﺘﻦ دﯾﻦ و ﺗﺎرﯾﺦ! اﮔﻪ ﻣﯽﺧﻮاي دﯾﻨﺖ رو ﻧﻤﺎﯾﺶ ﺑﺪي ﯾﺎ روﺑﻨﺪﻩ ﺑﻪ ﺻﻮرت ﺑﺰﻧﯽ ﺑﺮو ﺑﻪ ﮐﺸﻮر ﺧﻮدت ...
ﺧﺎﻧﻢ ﻣﺤﺠﺒﻪ اﺟﻨﺎﺳﯽ رو ﮐﻪ ﺧﺮﯾﺪﻩ ﺑﻮد ﺗﻮي ﻧﺎﯾﻠﻮن ﮔﺬاﺷﺖ، ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺻﻨﺪقدار ﮐﺮد…
روﺑﻨﺪﻩ را از ﭼﻬﺮﻩ ﺑﺮداﺷﺖ و در ٔﭘﺎﺳﺦ ﺧﺎﻧﻢ ﺻﻨﺪوقدار ﮐﻪ از دﯾﺪن ﭼﻬﺮﻩ اروﭘﺎﯾﯽ و ﭼﺸﻤﺎن رﻧﮕﯿﻦ او ﺟﺎ ﺧﻮردﻩ ﺑﻮد ﮔﻔﺖ:
ﻣﻦ ﻓﺮاﻧﺴﻮي ﻫﺴﺘﻢ…
اﯾﻦ دﯾﻦ ﻣﻦ اﺳﺖ.
اﯾﻨﺠﺎ هم وﻃﻨﻢ هست…
ﺷﻤﺎ دﯾﻨﺘﻮن را ﻓﺮوﺧﺘﯿﺪ و ﻣﺎ ﺧﺮﯾﺪيم...
...
بقچه بادمجان
سَـــــلویٰ
۱۲۰

بقچه بادمجان

۲ هفته پیش
نفرین مادرِ عابد بنی اسرائیل ...
در میان بنی_اسرائیل ، عابدی به نام جریح زندگی می کرد که همواره در صومعه­ به عبادت می­ پرداخت . »
روزی مادرش نزد وی آمد و او را صدا زد ، اما جریح چون مشغول نماز بود ، پاسخ مادرش را نداد .
مادر به خانه اش بازگشت و بار دیگر ، پس از ساعتی به صومعه آمد و او را صدا زد ؛ اما باز جریح به مادر اعتنا نکرد .

وقتی برای بار سوم مادر آمد و از او جوابی نشنید ، _ با ناراحتی _ برگشت و می گفت :

ای خدای بنی اسرائیل ! او را خوار و ذلیل کن .

فردای همان روز ، زن بدکاره‌ای که حامله بود ، نزد جریح آمد و همان جا در کنار دیوار صومعه بچه­ ای به دنیا آورد و نزد جریح گذاشت و ادعا کرد که آن بچه ، فرزند این عابد است .

این موضوع همه جا پخش شد و سر زبان­ها افتاد ، به طوری که مردم به یکدیگر می­ گفتند:

کسی که مردم را از #زنا نهی می­ کرد و سرزنش می­ نمود ، اکنون خودش به آن مبتلا شده است.

ماجرا را برای حاکم وقت تعریف کردند و او فرمان #اعدام جریح عابد را صادر کرد .

در این هنگام مادرش آمد . وقتی فرزندش را آن‌گونه در حالت رسوایی دید ، از شدت ناراحتی به صورت خود سیلی می زد .

جریح رو به مادر کرد و گفت : مادرم ! ساکت باش! #نفرین تو مرا به اینجا رسانده است ، وگرنه من بی‌گناه هستم .

وقتی مردم این سخن جریح را شنیدند به او گفتند : ما از تو نمی‌پذیریم مگر اینکه ثابت کنی.

عابد گفت : طفلی را که به من نسبت می­ دهند ، پیش من بیاورید.

طفل را آوردند . جریح از طفل چند روزه سؤال کرد پدرت کیست؟

_ در حالی که همه متعجب بودند _ طفل گفت: پدرم، فلان چوپان از فلان خاندان است.

به این ترتیب _ پس از رضایت مادر ، خداوند آبروی از دست رفتۀ عابد را باز گرداند _ و #تهمتی که مردم به او می­ زدند ، برطرف شد.

بعد از این ماجرا ، جریح قسم خورد که هیچگاه از مادر خود جدا نشود و همواره در خدمت او باشد .


🗂منبع :
بحارالأنوار ، ج 71 ، ص 75
...
سالاد ماهی و سبزیجات
سَـــــلویٰ
۵۹
نقل ‌است‌ که :
دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت. پیرمرد شادمان گوشه های دامن را گره زده و میرفت و در راه با پرودرگار خود سخن میگفت : ای گشاینده گره های ناگشوده ، گره از گره های زندگی ما بگشای . . .

در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت. او با ناراحتی گفت :

من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز؟
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود؟

و نشست تا گندمها را از زمین جمع کند که در کمال ناباوری دید ، دانه های گندم بر روی ظرفی از طلا ریخته است!

ندا آمد که :
تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه . . .

مفتاح راه ، همراه لحظه لحظه هایتان باد


یدنیا ممنونم از همراهیای عالیتون..
سالادمون با دستور پرنسس فود عزیز هست🌹🌹..فقط من ماهی رو همونطوری ریختم داخل سالاد..دیگه به حالت ناگت سرخ نکردم...

...
اسپاگتی مرغ
سَـــــلویٰ
۷۴

اسپاگتی مرغ

۲ هفته پیش
قصه شیرین،خسرو و فرهاد در ادبیات
داستان خسرو و شیرین و نقش فرهاد در آن یکی از غمناک ترین داستانهای ادبی ماست. این داستان به صورت کاملا خلاصه در اینجا آورده می شود و در انتها به روایتی دیگر و به شکل مفصل تر خواهد آمد:

«شیرین» دختر پادشاه ارمنستان و «خسرو» شاهزاده ایرانی، از نوادگان «انوشیروان» بود. «شاپور» یکی از همرهان خسرو که در ضمن نقاش زبر دستی هم بوده و عجیب آنکه اگر شاپور نبود ماجرایی بنام شیرین و فرهاد یا خسرو بوجود نمی آمد!

شاپور در کنار چشمه ایی(!) شیرین رو می بینه و وصف زیبایی اونو به گوش خسرو می رسونه و شاید هم تصویری از شیرین برای خسرو نقاشی می کنه. خسرو علاقمند به دیدن شیرین میشه و شاپور رو به سراغ شیرین می فرسته.

روزی که شیرین همراه دختران و ندیمه هاش به شکارگاه اومده بود، شاپور عکسی از خسرو (که خیلی زیبا بوده) را به صورت تابلویی بزرگ نقاشی می کنه و بر درختی در مسیر شیرین آویزون می کنه. وقتی شیرین عکس خسرو را می بینه به شدت توجهش جلب میشه! دختران همراهش برای جلوگیری از پیشامدهای احتمالی، عکس خسرو رو پاره می کنند!

ولی شاپور فردا دوباره نقاشی دیگری از خسرو می کشه و دوباره بر روی درخت، در مسیر شیرین، آویزون می کنه ... و سه بار این کار رو انجام میده و هر بار عکس رو پاره می کنند! سومین بار، شاپور خودش رو به شیرین نزدیک می کنه و موضوع رو توضیح میده.

حالا شیرین ندیده! عاشق خسرو شده و سوار بر اسب تندرو «شبدیز» به سمت مدائن می تازه.جالب اینه که همون موقع خسرو هم به سمت ارمنستان میاد و این دو همدیگر رو در محلی ملاقات می کنند ولی چون شیرین برای آبتنی لباسهاشو در آورده بوده، خسرو دختری از دور می بینه ولی نزدیک نمیشه و شیرین هم صورتش رو با گیسوانش می پوشونه و این دو همدیگر رو از نزدیک نمی بینند و بنابراین همدیگر رو نمی شناسند!

البته آن دو بعدا باهم ملاقات می کنند و حتی سر موضوعی به اختلاف می رسند و خسرو با دختری بنام «مریم» ازدواج می کنه! هر چند مریم بعدا فوت می کنه!......... شیرین دوست داشته که خسرو پادشاه بشه تا بعد باهم ازدواج کنند! ولی وقتی خسرو به پادشاهی می رسه، از بد روزگار پدر شیرین هم می میره و ناچارا شیرین هم شاه ارمنستان میشه و باز نمی تونند آنها با همدیگه ازدواج کنند!

و اما نقش فرهاد:
شیرین دوست داشت که بین شکارگاه و قصرش جاده درست کنه که مسیرش کاملا کوهستانی و سنگلاخ بوده ... به «فرهاد» می سپارند (که سنگ تراش ماهری بوده) ... ولی اون وقتی شیرین رو می بینه عاشقش میشه و بی آنکه بدونه چه کار می کنه از عشق شیرین شروع به کندن کوه ها و جاده سازی می کنه!! خبر به گوش خسرو می رسه. خسرو، فرهاد رو احضار می کنه و اونو از عشق شیرین برحذر می داره! ولی فرهاد گوشش بدهکار نیست. یک روز که شیرین برای دیدن کار فرهاد به پیشش اومده بوده اسبش سرنگون میشه و شیرین به زمین می افته. فرهاد شیرین رو روی کولش می ذاره و تا قصر میبره! و از اون موقع عشقش صد برابر میشه.

وقتی خسرو می بینه که عشق فرهاد به شیرین هر روز بیشتر میشه حیله ایی می کنه و بهش قولی میده! که اگر در مسیر بین قصر خسرو و قصر شیرین دره ایی عمیق ایجاد کنه که خسرو نتونه به قصر شیرین بره اونوقت دست از شیرین بر خواهد داشت! البته هدف خسرو از اینکار از بین بردن فرهاد بوده... ولی فرهاد با جدیت شروع می کنه به کندن کوه و هر روز با جدیت بیشتر...!! خسرو وقتی این جدیت فرهاد رو می بینه ناچارا دست به حیله ایی دیگر میزنه و به دروغ به فرهاد خبر می آورند که شیرین مرده! و افسوس که فرهاد با شنیدن خبر، همون دم با تیشه بر سر می کوبه و می میره!

«بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد!»

خسرو پسری داره از مریم ... اون هم عاشق شیرین میشه! و کمر به قتل پدر می بنده و بالاخره خسرو رو می کشه! و به شیرین درخواست ازدواج میده! شیرین بهش میگه بعد از دفن پدر...! وقتی پدر رو داخل معبد دفن می کنند، شیرین همه رو بیرون می کنه تا با جنازه خسرو خلوت کنه! پس از مدتی می بینن که خبری نیست وقتی در معبد رو باز می کنند می بیند که شیرین پهلوی خودش رو با خنجر شکافته و خسرو رو در آغوش گرفته و همان طور جان به جان آفرین تسلیم کرده! و به قولی آن دو بالاخره بهم رسیدند ولی بعد از مرگ!

- مجله علمی-ادبی "نگار
...
سیب زمینی کبابی سنگی
سَـــــلویٰ
۶۹
ستون پنجم یعنی چه👇
(این اصطلاح در اصل به معنی جاسوسی است که به زیان خودی و به سود بیگانه کار می‌کند)

در جنگ‌های سه ساله‌ی اسپانیا (1936 – 1939م) هنگامی که ژنرال مسولا یکی از سرکردگان سپاه ژنرال فرانکو با ارتش خود به سوی مادرید، پایتخت اسپانیا پیش می‌رفت، برای کمونیست‌ها که بر شهر مسلط بودند، پیغام فرستاد که:
«من با چهار ستون سرباز و تجهیزات از شرق و غرب و شمال و جنوب به سوی مادرید پیش می‌آیم، ولی شما فقط روی این چهار ستون حساب نکنید، زیرا ما ستون دیگری هم داریم که در مادرید و حتی در میان جمع شما هستند که برای ما فعالیت می‌کنند. اگر از چهار ستون اعزامی واهمه ندارید، از این "ستون پنجم" بترسید که در همه‌ی امور و شئون شما نفوذ دارند و راه ورود چهار ستون دیگر را به درون شهر هموار می‌کنند.».
همین گونه هم شد و سرانجام ژنرال فرانکو به یاری همین ستون پنجم و خراب‌کاری‌های آن‌ها توانست مادرید را تصرف کند.

از آن تاریخ عبارت "ستون پنجم" وارد اصطلاحات سیاسی جهان شد و از اروپا به ایران آمد و به شکل اصطلاح در زبان فارسی به کار گرفته شد و به طنز یا به صورت جدی اشاره به شخصی دارد که در واقع نفوذی رقیب بوده و برای وی کار می‌کند و خبر می‌برد...




سیب زمینی کبابی سنگی
https://sarashpazpapion.com/recipe/52dc8404162d324c79389e7fa52007fa


لینک تصویر هستن ایشون...
داستان خسرو وشیرین نظامی رو هم خواهم فرستاد....
...
مشاهده موارد بیشتر