سَـــــلویٰ
سَـــــلویٰ
صبحانه ای بطعم مربای توت فرنگی..
سَـــــلویٰ
۴۸
شخصی به نام سید یونس از اهالی آذر شهر ِ آذربایجان می گوید :
در سفر مشهد تمام دارائی ام مفقود گردید . پس به حرم مطهر امام رضا علیه السلام رفتم و پس از عرض سلام گفتم : مولای من ! می دانید که پول من رفته و در این دیار نا آشنا ، نه راهی دارم و نه می توانم گدایی کنم و جز شما به دیگری نخواهم گفت .
به منزل آمده و شب در عالم رویا دیدم که حضرت رضا علیه السلام فرمود :
سید یونس ! بامداد فردا ، هنگام طلوع فجر برو در بَست پایین خیابان و زیر غرفه ی نقّاره خانه بایست . اولین کسی که آمد رازت را به او بگو تا او مشکل تو را حل کند....
پیش از طلوع فجر ، بیدار شدم و وضو ساختم و به حرم ، مشرف شدم و پس از زیارت ، قبل از دمیدن فجر ، به همان نقطه ای که در خواب دیده و دستور یافته بودم ، آمدم و چشم به هر سو دوخته بودم تا نفر اول را بنگرم که به ناگاه دیدم ، آقا تقی آذر شهری که متاسفانه در شهر ما به او تقی بی نماز می گفتند از راه رسید. اما من با خود گفتم :
آیا مشکل خود را به او بگویم ؟! با اینکه در وطن ، متهم به بی نمازی است ، چرا که در صف نمازگزاران رسمی و حرفه ای نمی نشیند .
من چیزی به او نگفتم و او هم گذشت و به حرم مشرف شد .
من نیز بار دیگر به حرم رفته و گرفتاری خویش را با دلی لبریز از غم و اندوه به حضرت رضا علیه السلام گفتم و آمدم.
بار دیگر ، شب در عالم خواب حضرت رضا علیه السلام را دیدم و همان دستور را دادند و این جریان سه شب تکرار شد تا روز سوم گفتم :
بی تردید در این خوابهای سه گانه ، رازی است . به همین جهت بامداد روز سوم جلو رفتم و به اولین نفری که قبل از فجر وارد صحن می شد و جز آقا تقی آذر شهری نبود سلام کردم و او نیز مرا مورد دلجویی قرار داد و پرسید :
اینک سه روز است که شما را در اینجا می نگرم ، کاری دارید ؟
جریان مفقود شدن پولم را به او گفتم و او نیز علاوه بر خرج توقّف یک ماهه ام در مشهد ، پول سوغات را نیز به من داد و گفت : پس از یک ماه ، قرار ما در فلان روز و فلان ساعت ، آخر بازار سرشوی در میدان سر شور باش تا ترتیب رفتن تو بسوی شهرت را بدهم.
از او تشکر کردم و آمدم . یک ماه گذشت ، زیارت وداع کردم و سوغات هم خریدم و خورجین خویش را برداشتم و در ساعت مقرر در مکان مورد توافق حاضر شدم.
درست سر ساعت بود که دیدم آقا تقی آمد و گفت :
آماده رفتن هستی ؟
گفتم : آری
گفت : بسیار خوب ، بیا نزدیکتر . جلو رفتم .
گفت : خودت به همراه بار و خورجین و هر چه داری بر دوشم بنشین .

تعجب کردم و پرسیدم : مگر ممکن است ؟!
گفت : آری
نشستم . به ناگاه دیدم آقا تقی ، گویی پرواز می کند و من هنگامی متوجه شدم که دیدم شهر و روستاهای میان مشهد تا آذر شهر به سرعت از زیر پای ما می گذرد و پس از اندک زمانی خود را در صحن خانه خود در آذر شهر دیدم و دقت کردم دیدم ، آری خانه من است و دخترم در حال غذا پختن .
آقا تقی خواست برگردد. دامانش را گرفتم و گفتم : بخدا سوگند تو را رها نمی کنم . در شهر ما ، به تو اتهام بی نمازی و لامذهبی زده اند و اینک قطعی شد که تو از دوستان خاص خدایی ! از کجا به این مرحله دست یافته ای ؟! نمازهایت را کجا می خوانی ؟!
او گفت : دوست عزیز چرا تفتیش می کنی ؟
او را باز هم سوگند دادم و پس از اینکه از من تعهد گرفت که راز او را تا زنده است برملا نکنم گفت :
سید یونس ! من در پرتو ایمان ، خودسازی ، تقوا ، عشق به اهل بیت علیه السلام و خدمت به خوبان و محرومان به ویژه با ارادت به امام عصر علیه السلام مورد عنایت قرار گرفته ام و نمازهای خویش را هر کجا باشم با طیّ الارض در خدمت او و به امامت آن حضرت می خوانم...
...
مارمالاد توت فرنگی
سَـــــلویٰ
۱۹۸
عروس و داماد تهرانی که تازه عروسی میکنند تصمیم میگیرند بنا به اصرار آقا داماد بیایند مشهد ولی عروس خانم با این شرط حاضر میشه بیاد مشهد که فقط برن تفریح و دیدن طرقبه و شاندیز و اصلا داخل حرم نروند و زیارت نکنند.

✍🏻درست چند روزی هم که مشهد بودند را با تفریح و بازار و خرید گذراندند تا اینکه روز آخر شد و چمدانهایشان را
داخل ماشینشان گذاشتند و از هتل خارج شدند.
وقتی به میدان پانزده خرداد یا به قول مشهدی ها میدان ضد رسیدند آقا داماد وقتی گنبد و گلدسته آقا رو دید ماشین را نگه داشت و سلامی به آقا داد و مشغول دعا بود که عروس خانم هم دستشو از ماشین بیرون آورد به تمسخر گفت:
امام رضا بای بای،خیلی مشهد خوش گذشت؛بای بای

✍🏻داماد ماشین را روشن کرد از مشهد خارج شدند،توی راه بودند که عروس خانم خوابش برد،تقریبا نزدیک ظهر بود و چند کیلومتری داشتند تا برسند به نیشابور که ناگهان عروس گریه کنان از خواب پرید و زار زار گریه میکرد،
از شوهرش پرسید که الان به کجا رسیدند؟
شوهرش هم جواب داد نزدیک نیشابور هستیم؛
عروس هم در حالی که گریه میکرد و رنگ پریده گفت برگردیم مشهد داماد هرچی اصرار کرد که چرا؟
ما صبح مشهد بودیم واسه چی برگردیم عزیزم؟ عروس گفت : فقط برگردیم مشهد

✍🏻برگشتند به مشهد و وقتی رسیدند به نزدیک حرم؛عروس اصرار کرد که بروند حرم ؛داماد با ادب هم اطاعت کرد ولی با اصرار فراوان دلیل گریه و اصرار برگشتن و حرم رفتن را از خانمش جویا شد که عروس خانم اینطور جواب داد :

✍🏻وقتی در ماشین خواب بودم،خواب دیدم که داخل حرم ،امام رضا ایستاده و یکی از خادمها هم داره اسامی زایرین را برایشان میخوانند و امام رضا هم تایید میکند و برای زوارش مهر تایید میزنن تا اینکه امام رضا گفتند که پس چرا اسم این خانم(عروس)را نخواندی؟

✍🏻خادم هم جواب داد که آقاجان ایشان این چند روزی که مشهد آمده بودند به زیارت شما نیامده و اعتنایی به حرم و زیارت شما نداشتند

✍🏻آقا امام رضا علیه السلام جواب داد که اسم ایشان را هم داخل لیست زایرین ما بنویسید؛ این خانم وقت رفتن و خروج از مشهد از من خداحافظی کردند و تشکر کردند پس ایشان هم زایر ما بودند...

بتو از دور سلام...😔

انشاءالله بزودی تو صحن انقلاب ،نماز مغرب وعشا بخونین...وااای خدای من..





مارمالاد توت فرنگی
https://sarashpazpapion.com/recipe/n9goj6ji29c298cetkftuc4gdunj5msr


دستور مارمالاد 👆👆👆👆
...
مالکِ مُلکِ دلِ ملتِ ایران 
خوش آمدی..
سَـــــلویٰ
۱۶۵
فرقی نمیکند دم مرقد بایستد
یا اینکه در مقابل گنبد بایستد

باید گدایِ کویِ شما هر کجا که‌ هست
وقتی که نام پاک تو آمد بایستد

بعد از سلام و عرض ادب سمت کربلا
با احترام سمت تو باید بایستد

تو نیز پاره‌ی تنی و پیشِ پایِ تو
اصلا عجیب نیست که احمد بایستد

وقتی بناست جان بدهم پس خدا کند
این قلب در حوالی مشهد بایستد

ما_دلتنگیم_آقا_امام‌رضا...





اهل سنت بود و زاده‌ی ترکمنستان. می‌گفت «زمان شوروی سابق مادربزرگم هر روز صبج پنجره را باز می‌کرد و سلام می‌داد به قیزیل امام (امام طلایی). سال‌ها بود کسی نمی‌دانست قیزیل امام کیست. تا بعد از سقوط شوروی که به زیارت امام رضا آمدیم و آن گنبد طلا را دیدیم.»

ای_جانم_قیزیل_امام😍💛
...
خورش قرمه قرمزی..
سَـــــلویٰ
۲۱۷
فردی تعریف میکرد یکی از دوستان کاناداییم یه قانون جالب برای خودش داشت.
قانونش این بود که با وجود داشتن همسر، دو بچه و زندگی مستقل و کار پرمسئولیت،
ماهی یک شب باید خانه پدر و مادرش باشه.
می‌گفت کارهای بچه‌ها رو انجام میدم و میرم..
خودم تنهایی..
مثل دوران بچگی و نوجوانی.
چندین ساله این قانون رو دارم. هم خودم و هم همسرم.
می‌گفت خیلی وقت‌ها کار خاصی نمی‌کنیم.
پدرم تلویزیون نگاه میکنه و من کتاب می‌خوانم.
مادرم تعریف میکنه و من گوش میدم.
من حرف می‌زنم و مادر یا پدرم چرت می‌زنند و.. شب می‌خوابیم
و صبح صبحانه‌ای می‌خورم و برمی‌گردم به زندگی..

دیروز روی فیس‌بوکش یه عکس گذاشته بود و یه نوشته
که متوجه شدم مادرش چند ماهی ست فوت شده‌اند.
براش پیام خصوصی دادم که بابت درگذشت مادرت متأسفم
و همیشه ماهی یک شبی که گفته بودی رو به خاطر دارم..
جوابی داده، تشکری کرده و نوشته که
"مادرم توی خاطرات محدودش از اون شب‌ها به‌عنوان بهترین ساعت‌های سال‌ها و ماه‌های گذشته‌اش یاد کرده."
و اضافه کرده که "اگه راستش رو بخوای بیشتر از مادرم برای خودم خوشحالم
که از این فرصت و شانس زندگیم نهایت استفاده رو برده‌ام."

قوانین خوب رو دوست دارم...
...
کیک‌ نوشابه یا(دلستر)
مادر شوهر بعد از اتمام ماه عسل با تبسم به عروسش گفت: تو توانستی در عرض سی روز پسرم را ملتزم به انجام نمازهایش در مسجد بکنی... کاری که من طی سی سال در انجام آن تلاش کردم و موفق نشدم!
و اشک در چشمانش جمع شد...

عروس جواب داد: مادر داستان سنگ و گنج را شنیده ای؟ می گویند سنگ بزرگی راه رفت و آمد مردم را سد کرده بود، مردی تصمیم گرفت آن را بشکند و از سر راه بردارد...
با پتکی سنگین نود و نه ضربه به پیکر سنگ وارد کرد و خسته شد.
مردی از راه رسید و گفت: تو خسته شده ای، بگذار من کمکت کنم...
مرد تنها صدمین ضربه را وارد کرد و سنگ بزرگ شکست، اما ناگهان چیزی که انتظارش را نداشتند توجه هر دو را جلب کرد.
طلای زیادی زیر سنگ بود ..
مرد دوم که فقط یک ضربه زده بود گفت: من پیدایش کردم، کار من بود، پس مال من است.
مرد گفت: چه می گویی من نود و نه ضربه زدم دیگر چیزی نمانده بود که تو آمدی!
مشاجره بالا گرفت و بالاخره دعوای خویش را نزد قاضی بردند و ماجرا را برای قاضی تعریف کردند.

مرد اول گفت: باید مقداری از طلا را به من بدهد؛ زیرا که من نود و نه ضربه زدم و سپس خسته شدم...
و دومی گفت: همه ی طلا مال من است، خودم ضربه زدم و سنگ را شکستم.

قاضی گفت: مرد اول نود و نه جزء آن طلا از آن اوست و تو که یک ضربه زدی یک جزء آن از آن توست... اگر او نود و نه ضربه را نمیزد، ضربه صدم نمی توانست به تنهایی سنگ را بشکند...

و تو مادر جان سی سال در گوش فرزند خواندی که نماز بخواند بدون خستگی و اکنون من فقط ضربه آخر را زدم!

چه عروس خوش بیان و خوبی که نگذاشت مادر در خود بشکند و حق را تمام و کمال به صاحب حق داد و نگفت: بله مادر من چنینم و چنانم، تو نتوانستی و من توانستم.

بدین گونه مادر نیز خوشحال شد که تلاشش بی ثمر نبوده است.

اخلاق اصیل و زیبا از انسان اصیل و با اخلاق سرچشمه می گیرد...

جای بسی تفکر و تأمل دارد کسانی که تلاش دیگران را حق خود می دانند کم نیستند... اما خداوند از مثقال ذره ها سوال خواهد كرد.



کیک‌ نوشابه یا(دلستر)
https://sarashpazpapion.com/recipe/7e132b2dd9d911124bb8734307b1bc56


...
صبحانه..
سَـــــلویٰ
۳۰۳

صبحانه..

۵ روز پیش
حق رأی مثل شَرف میمونه!!!
نه بفروشیمش..ونه زیر پا بندازیم..

امروز به نیت شهدای مدافع حرم..وبنیابت از حاج قاسم عزیز..
...
شربت گل محمدی تازه..
سَـــــلویٰ
۱۹۵
آدم‌هایی که در جمعی یک دفعه روی یک نفر زوم می‌کنند، شکارش می‌کنند و می‌گویند "فلانی، چاق شدی." دقیقاً دنبال چه هستند؟
آن‌ها با اعلام بلند این جملهٔ خبری می‌خواهند به چه برسند؟ توقع دارند چاق صیدشده، به خاک بیفتد و بگوید "بله سرورم همین‌طور است، مرا عفو کنید"؟
یا با گفتن این جمله سعی دارند به او درس زندگی بدهند؟
مثلاً فکر می‌کنند چاق صیدشده به‌محض تمام شدن جمله، گرمکن بر تن می‌دود توی جاده تندرستی و کلاغ‌پر سوار تاکسی می‌شود و سبزیجات آب‌پزش را در حین شنای سوئدی می‌خورد و دیگر موقع انجام امور بانکی توی شعبه هم طناب می‌زند و دیگر چک‌هایش را نمی‌خواباند بلکه به آن‌ها تمرین دراز نشست می‌دهد؟

جالب اینجاست که گوینده همیشه این جمله را با نفس حبس شده در سینه ادا می‌کند و سعی دارد تا دقایقی برجستگی شکمش را مخفی کند. یعنی فلانی، فقط تو چاقی، من خوبم. یاد بگیر.

جملهٔ "فلانی، چاق شدی" درست مثل این است که وسط مهمانی زل بزنی توی صورت کسی و بگویی "فلانی، زشت شدی." یا "فلانی، بو می‌دی."

پرسش اصلی این است که آیا این دوستان فکر می‌کنند طرف پیش از این به چاقی خود پی نبرده؟ خودش را توی آینه ندیده؟ دچار افسردگی پس از ملاقات با چربی‌های اضافه نشده؟ برای رهایی از چاقی برنامه نریخته؟ با خودش قرار "رژیم و ورزش از شنبه" نگذاشته؟ یا شاید هم این دوستان خود را در نقش کریستف کلمب و کاشف قاره‌ای گوشتی می‌بینند.

دست از سر دیگران برداریم. خبرهای ناامیدکننده‌ای که قطعاً خودشان قبلاً شنیده‌اند را به سمع و نظرشان نرسانیم. چشم‌هایمان را باز کنیم و خوبی‌ها را ببینیم.
"فلانی، زیبا شدی. خوش‌تیپ شدی. ژاکت قشنگی پوشیدی. چه عطر خوبی زدی. قشنگ حرف می‌زنی. بانمکی. خاطرات خنده‌داری تعریف می‌کنی. صدای قشنگی داری. مهربانی، صادقی، خوش‌سلیقه‌ای..."
توی جهان مملو از خبرهای روح‌خراش، گوینده اخبار امیدوارکننده باشیم...


سلام گلابتونا...یدنیا ممنون بابت همراهیا ومهربونیاتون..

این شربت رو هم به روش مربام درست کردم...با این تفاوت که مقدار ابشو بیشتر ریختم...رنگش فوقالعاده شده ..همینقدر صورتی ودلبر..بدون هیچ رنگ خوراکی..
ولی عطرش به زیبایی رنگش نشده بود...یکم گلاب ریختم توش..
...
مربای گل محمدی تازه
سَـــــلویٰ
۱۸۵
در منزل دوستی که پسرش دانش‌آموز ابتدایی و داشت تکالیف درسی‌اش را انجام می‌داد بودم
زنگ منزل را زدند و پدربزرگ خانواده از راه رسید.
پدربزرگ با لبخند، یک جعبه مداد رنگی به نوه‌اش داد و گفت: این هم جایزه‌ی نمره‌ی بیست نقاشی‌ات.

پسر ده‌ساله، جعبه‌ی مداد رنگی را گرفت و تشکر کرد
و چند لحظه بعد گفت:
بابابزرگ
باز هم که از این جنس‌های ارزون قیمت خریدی
الآن مداد رنگی‌های خارجی هست که ده برابر این کیفیت داره.

مادر بچه گفت:
می‌بینید آقاجون؟
بچه‌های این دوره و زمونه خیلی باهوش هستند.
اصلاً نمی‌شه گولشون ‌زد و سرشون کلاه گذاشت.

پدربزرگ چیزی نگفت.

برایشان توضیح دادم که این رفتار پسربچه نشانه‌ی هوشمندی نیست،
همان‌طور که هدیه‌ی پدربزرگ برای گول زدن نوه‌اش نیست.

و این داستان را برایشان تعریف کردم

آن زمان که من دانش‌آموز ابتدایی بودم،
خانم‌بزرگ گاهی به دیدنمان می‌آمد و به بچه‌های فامیل هدیه می‌داد،
بیشتر وقت‌ها هدیه‌اش تکه‌های کوچک قند بود.

بار اول که به من تکه قندی داد

یواشکی به پدرم گفتم: این تکه قند کوچک که هدیه نیست

پدرم اخم کرد و گفت: خانم‌بزرگ شما را دوست دارد
هر چه برایتان بیاورد هدیه است،

وقتی خانم‌بزرگ رفت،
پدر برایم توضیح داد که در روزگار کودکی او، قند خیلی کمیاب و گران بوده و بچه‌ها آرزو می‌کردند که بتوانند یک تکه کوچک قند داشته باشند.

خانم‌بزرگ هنوز هم خیال می‌کند که قند، چیز خیلی مهمی است.

بعد گفت: ببین پسرم
قندان خانه پر از قند است،

اما این تکه قند که مادرجان
داده با آن‌ها فرق دارد،
چون نشانه‌ی مهربانی و علاقه‌ی او به شماست.
این تکه قند معنا دارد،
آن قندهای توی قندان فقط شیرین هستند
اما مهربان نیستند.

وقتی کسی به ما هدیه می‌دهد،
منظورش این نیست که ما نمی‌توانیم، مانند آن هدیه را بخریم،
منظورش کمک کردن به ما هم نیست.
او می‌خواهد علاقه‌اش را به ما نشان بدهد
می‌خواهد بگوید که ما را دوست دارد
و این، خیلی باارزش است.

این چیزی است که در هیچ بازاری نیست
و در هیچ مغازه‌ای آن را نمی‌فروشند.

چهل سال از آن دوران گذشته است و من هر وقت به یاد خانم‌بزرگ و تکه قندهای مهربانش می‌افتم،
دهانم شیرین می‌شود،
کامم شیرین می‌شود،
جانم شیرین می‌شود.....

همه می‌توانند پولدار شوند ولی همه نمی‌توانند "بخشنده "شوند؛
پولداری یک مهارته و بخشندگی یک فضیلت

همه می‌توانند درس بخوانند اما همه " فهمیده " نمی‌شوند؛ باسوادی یک مهارته اما فهمیدگی یک فضیلت

همه یاد می‌گیرند زندگی کنند اما همه نمی‌توانند زیبا زندگی کنند؛
زندگی یک عادته اما زیبا زندگی کردن یک فضیلت...


یدنیا ممنون بابت همراهیاتون..

برا این مربا من اصلا رنگ نزدم...رنگ طبیعی خود خودشه...
برا درست کردنشم از مدل خواهر شوهری استفاده کردم..
سه لیوان شکر رو با یک ونیم لیوان اب گذاشتم جوشیدویکم غلیظ شد..یه ذره جوهرلیمو زدم ودو لیوان برگ گل رو ریختم توش وهم زدم..با شعله ملایم حدود ده دقیقه فرصت دادم جوشید..بعد رو در قابلمه یه پارچه تمیز گذاشتم وحرارتو خاموش کردم..گوشه خونه زیر دو تا پتو یروز بهش استراحت دادم وقتی رنگشو دیدم خودم خیلی ذوق زده شدم..هر چقدر که رنگش عالی شده..ولی عطرش نه...البته عطر گلاش کلا خیلی کم بود..چند سال پیش درست کرده بودم عطرش فوق‌العاده بود..ولی رنگش نه...🥴
خلاصه که عطرش با یکم گلاب ناب،رنگش با یکم رنگ خوراکی قابل حله..سخت نگیریم🤗دیگه گاهی وقتا کار از دست کوکبها هم خارجه😅

اگه مرباتون تلخ میشه..
یا گلبرگ گلاتون کوچیک بودن ودر واقع به رشد کافی نرسیدن پس بهتره از گلبرگای درشت ورنگ روشن استفاده کنین..
یا موقع تفت دادن گلبرگا زیادی حرارت دادین..که با این مدلی که من درست کردم اصلا تفت نمیدیم و اینکه رنگ‌ خوراکی هم ممکنه مرباتونو یکم تلخ کنه...
...
شیک توت فرنگی
سَـــــلویٰ
۷۳

شیک توت فرنگی

۱ هفته پیش
نظافتچی ساختمان یک زن جوان است که هر هفته همراه دخترک ۴-۵ ساله ش می ‌آید. امروز درست جلوی واحد ما صدای تی کشیدنش قاطی شده بود با گپ زدنش با بچه...
پاورچین، بی صدا، کاملا فضول، رفتم پشت چشمیِ در. بچه را نشانده بود روی یک تکه موکت روی اولین پله ...
بچه: بعد از اینجا کجا میریم؟
مامان: امروز دیگه هیچ جا، شنبه ها روز خاله بازیه...
کمی بعد بچه می پرسد: فردا کجا میریم؟
مامان با ذوق جواب می دهد: فردا صبح میریم اون جا که یه بار من رو پله هاش سُر خوردم!
بچه از خنده ریسه میرود....
‏نمیدانم ساختمان بستنی چیست. ولی در ادامه از ساختمان پاستیل و چوب شور هم حرف می زنند. بعد بچه یک مورچه پیدا میکند... دوتایی مورچه را هدایت می کنند روی یک تکه کاغذ و توی یک گلدان توی راه پله پیاده اش میکنند که "بره پیش بچه هاش و بگه منو یه دختر مهربون نجات داد تا زیر پا نمونم"
‏نظافت طبقه ما تمام میشود...
دست هم راه میگیرند و همین طور که می روند طبقه پایین درباره آن دفعه حرف می زنند که توی آسانسور ساختمان بادام زمینی گیر افتاده بودند.

مزه ی این مادرانگی کامم را شیرین می کند.
مادرانگی که به زاییدن و سیر کردن و پوشاندن خلاصه نشده. مادر بودن که به مهدکودک دو زبانه، لباس مارک، کتاب ضدآب و برشتوکِ عسل و بادام نیست.
ساختن دنیای زیبا وسط زشتی ها،
از مادر، مادر می سازد.

#سودابه_فرضی
...
آش..
سَـــــلویٰ
۱۲۹

آش..

۱ هفته پیش
در گذشته ها حاکمی مهربان و دلسوز بر شهری حکومت می کرد که بسیار ضعیفان را یاری می کرد و مانع از زورگویی افراد ثروتمند می شد به طوری که دشمنان زیادی پیدا کرده بود و چندین بار قصد جانش را کردند.

پادشاه قصه همسری مهربان داشت که همیشه پادشاه را از خیانت اطرافیانش مطلع می خواست. روزی همسر پادشاه از او خواست تا میمونی را به قصر آورده و او را برای نگهبانی بالای سر پادشاه تربیت کند.

همسر پادشاه چون عقیده داشت که میمون حیوانی است که از احساسات انسان ها چیزی سر در نمی آورد و تنها به کسی که با او مهربان است خدمت می کند به همین دلیل این حیوان را مناسب برای نگهابی از حاکم می دیدید.

در یکی از شبها دزدی از شهر خود گریخته و سر از شهر این پادشاه درآورد و چون خسته و گرسنه بود تصمیم گرفت به خانه ای رفته و دزدی کند. او آوازه ی این پادشاه و رفتار مهربانش را شنیده بود و به همین خاطر تصمیم گرفت به قصر پادشاه رفته و از آنجا چیزی بدزدد.

دزد همان شب وارد قصر شد و یکراست به اتاق پادشاه رفت و میمونی را آنجا دید. همین که صدای پادشاه را شنید به پشت پرده ای رفت و پنهان شد تا پادشاه بخوابد.

پادشاه که به خواب رفت ناگهان مارمولکی بزرگ پیدا شد، بر روی سینه پادشاه رفت. میمون که مارمولک را دید خنجری برداشت که مارمولک را بکشد که ناگهان دزد فریاد زد و از پشت پرده بیرون پرید و دست میمون را گرفت.

پادشاه بیدار شد و میمون و دزد را در آن وضعیت دید و پرسید: تو کیستی؟ دزد جواب داد من شخصی هستم که از طرف خدا برای حفاظت از جان شما مرا فرستاده؛ من دشمن دانا و این میمون دوست نادان شماست.

دزد همچنین اعتراف کرد که برای دزدی وارد قصر پادشاه شده و اگر آنجا نبود این میمون او را می کشت. خداوند مرا امشب به قصر شما کشاند تا شما از این نادانی میمون جان سالم به در ببرید.

پادشاه نیز وقتی داستان را شنید سجده شکر انجام داد و گفت: الحق که دشمن دانا به از دوست نادان است.



اریشته آش(آش رشته محلی)
https://sarashpazpapion.com/recipe/551725ae73e2cca18eb739200c7a5139

ممنون از بانوی عزیز بابت دستور آششون..
...
برای دخترم حنا..
سَـــــلویٰ
۲۳۰

برای دخترم حنا..

۱ هفته پیش
براي دخترم:
يک حرفهايي هست که بايد سر وقتش زد...
دخترم میدانم که
سخت است در میان بیتوجهان به ارزش جواهر، جواهر بودن ...
سخت است در میان بزک شدگان بیدلیل ،انتخاب ساده بودن..باوقار بودن..
اما تو دختر منی..
تو محكم بگير
ريسمان حيا را
و
تكيه كن به معصوميتي كه متعلق بتوست وتو نگهدار آنی ..
دردانه های خاندان آل رسول،زهرا وزینب ومعصومه سلام الله علیهن نگهدارت باشند عزیزم باور داشته باش
که

والاتريني...

روزت مبارك عزیز مادر..

🌸 🍃هرکس که ندارد به جهان نعمت دختر
افسوس که تنها بود و بی کس و یاور🍃🌸

🌸 🍃در موقع تنگی و بلا محنت و سختی
یک دخترِ دلسوز به از یک صفِ لشکر🌸 🍃

🌸 🍃هم رونق کاشانه و هم نعمت ورحمت
دلسوز برادر بود و حامی مادر🌸 🍃

🌸 🍃دختر اگر از درد و غم خویش صبور است
حاضر نبود خار رود پای برادر🌸 🍃

🌸 🍃چون شمع شود آب و به اطراف دهد نور
پروانه صفت بر جگر خود زند آذر🌸 🍃

🌸 🍃دوران خوشی با پدرش هست چه کوته
کوتاه تر از عمر گل و میوه نوبر🌸 🍃

🌸 🍃تحت قدم مادر اگر باغ بهشت است
از قول محمد(ص) تو بخوان ارزش دختر🌸🍃

🌸 🍃در روی زمین نزد پدر مثل ندارد
یک موی سرش با همه دنیاست برابر🌸 🍃

🌸 🍃هر کس دل دختر شکند رحم ندارد
بی رحم شفاعت نشود در صف محشر🌸 🍃

🌸 🍃از بس که بها داده خدا بر زن و دختر
نازل شده در منزلتش سوره کوثر🌸🍃

🌸 🍃خواهی شوی آگاه ز دلسوزی دختر
یادی تو ز زینب کن و شاهنشه بی سر🌸 🍃

🌸 🍃هر لحظه کند شکر به درگاه الهی
هر کس که خدا داده به او دختر و خواهر🌸 🍃

💞 ولادت حضرت معصومه(س) و روز دختر بر همتون مبارک💞

سلام..روزتون بخیر..یدنیا ممنون بابت همراهیای قشنگتون..منم روز دختر رو به شما عزیزان وگل دختراتون تبریک میگم.. انشاءالله همیشه کنار هم باشین..پستی که ملاحظه فرمودین تدارک کوچک ما برای دخترم حنا بود..
یه ژله با محلبی ویه کیک که باباش زحمت خریدشو کشیده..بابت تبریکاتون تو پست قبلم ممنونم..کیک پست قبل رو برای دخترای دوستِ همسری درست کرده بودم..اینکه با مهربانی نگاهش کردید سپاسگزارم 🌹💞🌹
...
پستی برای خاتون شهر آئینه ها..
سَـــــلویٰ
۱۳۴
 باز عطر سیب و بوی بهار و شمیمـ و یاس
 بــر بـارش دوباره کــوثـــر اشــاره داشــت
 این بار حــق به دامن موســـی عطا نمــود
 آن کــوثـــری که بالِ ملک گاهواره داشـت


میلاد کریمه ی اهلبیت حضرت معصومه سلام الله علیها برهمتون مبارک..

انشاءالله با پست دخترانه میام پیشتون...
روزتونم مبارک دختر گلیای قدیم وجدید دوست داشتنی پاپیون🌹🌹💞🌹🌹


...
ویفر خانگی
سَـــــلویٰ
۱۶۸

ویفر خانگی

۲ هفته پیش
از شنبه ۲۲ خرداد که اول ذی القعده هست تا روز عید قربان که 40 روز متوالیه بهترین زمان برای گرفتن حاجاته و بهش چله ی ذی القعده گفته میشه که به اصطلاح علما بهار حاجت هاست! یعنی اگه کسی چله ذی القعده داشته باشه و تو این چهل روز دعا کنه محاله دست خالی برگرده.
این چله را به دوستانتان یادآوری کنید

👈بهترین پیشنهادها یکی از اذکار و سوره های زیره(یکیش که به دلتون می افته):
❤️ چهل روز روزی یکبار سوره ی فجر
❤️چهل روز ذکر لااله الاالله صد مرتبه
❤️صلوات روزی ۳۵۰ مرتبه
❤️چهل روز ذکر یابصیر ۳۰۳ مرتبه
❤️ چهل روز زیارت عاشورا
❤️چهل روز سوره یاسین
❤️چهل روز آیه رب ادخلنی مدخلأ صدق واخرجنی مخرج صدق وجعلنی من لدنک سلطانأ نصیرأ روزی۱۰۰ مرتبه


خیلی ها گرفتارن و خیلی ها مشکلات کوچیک و بزرگ دارن. لطفا به همه یادآوری کنید

ویادآوری کننده اول ، این چله را دعای خیر کنید
...
صبحانه ای بطعم ماست خانگی
سَـــــلویٰ
۱۰۷
یكی از علماء از كربلا و نجف برمی گشت ولی در راه برگشت در اطراف كرمانشاه و همدان گرفتار دزدان شده و هر چه او و رفقایش داشتند، همه را سارقین غارت نمودند.آن عالم می گوید : « من كتابی داشتم كه سالها با زحمت و مشقّت زیادی آن را نوشته بودم و چون خیلی مورد علاقه ام بود در سفر و حضر با من همراه بود، اتفاقاً كتاب یاد شده نیز به سرقت رفت، به ناچار به یكی از سارقین گفتم من كتابی در میان اموالم داشتم كه شما آن را به غارت برده اید و اگر ممكن است آن را به من برگردانید زیرا بدرد شما نمی خورد» آن شخص گفت: « ما بدون اجازه رئیس نمی توانیم كتاب شما را پس بدهیم و اصلاً حق نداریم دست به اموال بزنیم ».

گفتم: « رئیس شما كجا است ». گفت: « پشت این كوه جایگاه او است » لذا من به همراهی آن دزد به نزد رئیسشان رفتیم، وقتی وارد شدیم دیدم كه رئیس دزدها نماز می خواند. موقعی كه از نماز فارغ شد آن دزد به رئیس خود گفت: « این عالم یك كتابی بین اموال دارد و آن را می خواهد و ما بدون اجازه‎ی شما نخواستیم بدهیم » من به رئیس دزدها گفتم: « اگر شما رئیس راهزنان هستید، پس این نماز خواندن چرا؟ نماز كجا؟ دزدی كجا؟ ». گفت: « درست است كه من رئیس راهزنان هستم ولی چیزی كه هست، انسان نباید رابطه‎ی خود را با خدا به كلّی قطع كند و از خدا تماماً روی گردان شود، بلكه باید یك راه آشتی را باقی گذارد. حالا كه شما عالمید به احترام شما اموال را برمی گردانیم ». و دستور داد همین كار را كردند و ما هم خوشحال با اموالمان به راهمان ادامه دادیم.

پس از مدّتی كه به كربلا و نجف برگشتم، روزی در حرم امام حسین - علیه السّلام - همان مرد را دیدم كه با حال خضوع و خشوع گریه و دعا می كرد. وقتی كه مرا دید شناخت و گفت: « مرا می شناسی؟ »گفتم: « آری! » گفت: « چون نماز را ترك نكردم و رابطه ام با خدا ادامه داشت، خدا هم توفیق توبه داده و از دزدی دست برداشتم و هر چه از اموال مردم نزد من بود، به صاحبانشان برگرداندم و هر كه را نمی شناختم از طرف آنها صدقه دادم و اكنون توفیق توبه و زیارت پیدا كرده‌ام »

📚كتاب پاداشها و كیفرها
...
تارت توت فرنگی ساده
دستور انتهای کپشن..
سَـــــلویٰ
۱۷۸
قصابی در حال کوبیدن ساطور بر استخوان گوسفند بود که تراشه ای از استخوان پرید گوشه چشمش. ساطور را گذاشت و ران گوشت را برداشت و به نزد طبیب رفت و ران گوشت را به او داد و خواست که چشمش را مداوا کند.

طبیب ران گوشت را دید طمع او را برداشت و فکر کرد حالا که یکی به او محتاج شده باید بیشتر از پهلوی او بخورد بنابراین مرهمی روی زخم گذاشت و استخوان را نکشید. زخم موقتا آرام شد. قصاب به خانه رفت. فردا مجددا درد شروع شد به ناچار ران گوشتی برداشت و نزد طبیب رفت. باز هم طبیب ران گوشت را گرفت و همان کار دیروز را کرد تا چندین روز به همین منوال گذشت تا یک روز که قصاب به مطب مراجعه کرد طبیب نبود اما شاگرد طبیب در دکان بود قصاب مدتی منتظر شد اما طبیب نیامد. بالاخره موضوع را با شاگرد بیان کرد. شاگرد طبیب بعد از معاینه کوتاهی متوجه استخوان شد و با دو ناخن خود استخوان را از لای زخم کشید و مرهم گذاشت و قصاب رفت. بعد از مدتی طبیب آمد از شاگرد پرسید، کسی مراجعه نکرد.

گفت چرا قصاب باشی آمد طبیب گفت تو چه کردی شاگرد هم موضوع کشیدن استخوان را گفت طبیب دو دستی بر سرش زد و گفت: ای نادان آن زخم برای من نان داشت تو چطور استخوان را دیدی نان را ندیدی.

گرچه لای زخم بودی استخوان
لیک ای جان در کنارش بود نان


تارت توت فرنگی ساده

۱ ـ بيسكويت دايجستيو ( ساقه طلايي ) ۱۳ عدد
۲ ـ كره  ۵۰  گرم
۳ ـ پودينگ توت فرنگي ۱ بسته
۴ ـ شير  ۲  ليوان
۵ ـ توت فرنگي براي تزئين به ميزان لازم
۶_ ژله توت فرنگی ا پاکت

بيسكويت و كره را با هم در ميكسر ريخته و خوب مخلوط كنيد بعد در قالب بريزيد و با پشت قاشق و به صورت يكنواخت ، تمام كف و بدنه قالب را با يك لايه بيسكويت فشرده شده بپوشانيد .
پودينگ را در شير سرد حل كرده و روي حرارت بگذاريدومدام به هم بزنيد تا پودينگ يكنواخت پخته و گلوله گلوله نشود .وقتي پودينگ غلظت لازم را پيدا كرد و شكل فرني به خود گرفت شعله را خاموش كنيد.
بعد از ۴ الي ۵ دقيقه كه پودينگ كمي سرد شد آنرا روي سطح بيسكويت بريزيدو در يخچال بگذاريد تا سفت شودسپس با توت فرنگي و شكلات ويا هر تزئيني دوست داريد پودينگ را تزئين كنيد .
براي جدا كردن پودينگ ، ابتدا با كارد تيزي پودينگ را برش دهيد و با احتياط از لبه يكي از برشها با كفگير تخت برش ها را جدا و در بشقاب بگذاريد .
نکته: بالای پودینگ کمی ژله ریختم و گذاشتم کمی سرد شه و روی تارت ریختم..
...
مشاهده موارد بیشتر