سَـــــلویٰ
سَـــــلویٰ
مُحَمَّره
سَـــــلویٰ
۷۱

مُحَمَّره

۲۱ ساعت پیش
چند سال پیش در یک روز گرم تابستان، پسر کوچکی با عجله لباس‌هایش را درآورد و خنده‌کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش می‌کرد و از شادی کودکش لذت می‌برد.

مادر ناگهان تمساحی را دید که به‌سوی پسرش شنا می‌کرد. وحشت‌زده به‌سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد. پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود، تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می‌کشید ولی عشق مادر آن‌قدر زیاد بود که نمی‌گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.

کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید. به طرف آن‌ها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند.پاهایش با آرواره‌های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخن‌های مادرش مانده بود.خبرنگاری که با کودک مصاحبه می‌کرد از او خواست تا جای زخم‌هایش را به او نشان دهد.

پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم‌ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت:این زخم‌ها را دوست دارم، این‌ها خراش‌های عشق مادرم هستند.گاهی مثل یک کودک قدرشناس، خراش‌های عشق خداوند را به خودت نشان بده، خواهی دید چقدر دوست‌داشتنی هستند.




مُحَمَّره
https://sarashpazpapion.com/recipe/6833fa3b5b44c309d5737187cc945c6b



🌹🌹🌹👆👆🌹🌹🌹
...
چیپس فلفلی
سَـــــلویٰ
۱۵۹

چیپس فلفلی

۲ روز پیش
*ضرب المثلهایی که ریشه قرآنی دارند*
*هر گلی بزنی سر خودت زدی*

*إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ*

ترجمه 👈 *اگر نیکی کنید ، به خودتان نیکی می کنید*

*سوره مبارکه اسراء آیه 7*

🌟💫🌟💫🌟💫🌟💫

*بی گدار به آب نزن*

*وَلَا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ*

ترجمه 👈 *و با دستهایتان خود را به هلاکت نیفکنید*

*سوره مبارکه بقره آیه 195*

🌟💫🌟💫🌟💫🌟💫

*آشپز که دوتا شد آش یا شور می شود یا بی نمک*

*لوکان فیهما آلهة إلاّ اللّٰه لفسدتا*

ترجمه 👈 *اگر بود در میان آسمان و زمین معبودانی دیگر، هر آینه تباه می شدند آن دو ( و نظام هستی بهم میخورد)*

*سوره مبارکه انبیاء آیه 22*

🌟💫🌟💫🌟💫🌟💫

*از تو حرکت از خدا برکت*

*وَمَنْ يُهَاجِرْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ يَجِدْ فِي الْأَرْضِ مُرَاغَمًا كَثِيرًا وَسَعَةً*

ترجمه 👈 *و هر کس مهاجرت کند در راه خداوند( برای آسایش و گشایشِ اُمورش) ، جایگاه بسیار خواهد یافت*

*سوره مبارکه نساء آیه 100*

🌟💫🌟💫🌟💫🌟💫

*اگر علی ساربونه میدونه شترش رو کجا بخوابونه*

*اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ*

ترجمه 👈 *خداوند بهتر میداند کجا قراردهد رسالتش را*

*سوره مبارکه انعام ایه 124*

🌟💫🌟💫🌟💫🌟💫

*مور همان به که نباشد پرش*

*وَلَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبَادِهِ لَبَغَوْا فِي الْأَرْضِ*

ترجمه 👈 *و اگر بگشاید خداوند روزی را برای بندگانش ، هر آینه ظلم و طغیان کنند در زمین*

*سوره مبارکه شوری آیه 27*

🌟💫🤍 السلام علیک یا ابا صالح المهدی

🌟💫🌟💫🌟💫


*یار بی پرده از در و دیوار در تجلی است یا اولی الابصار*

🔶 *فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ*

ترجمه 👈 *پس هر کجا روی گردانید، پس آنجا ذات خداوند است*

*سوره مبارکه بقره ایه 115*

🌟💫🌟💫🌟💫🌟💫

*به عمل کار برآید به سخندانی نیست*

*يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ*

ترجمه 👈 *ای کسانی که ایمان آوردید! برای چه می گویید آنچه را انجام نمی دهید؟*

*سوره مبارکه صف آیه 2*

🌟💫🌟💫🌟💫🌟💫

*نه چندان بخور کز دهانت بر آید*
*نه چندان که از ضعف جانت بر آید*

*وَلَا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلَىٰ عُنُقِكَ وَلَا تَبْسُطْهَا كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُومًا مَحْسُورًا*

ترجمه 👈 *و نه هرگز دست خود (در احسان به خلق) محکم به گردنت بسته‌دار، و نه بسیار باز و گشاده‌دار، که (هر کدام کنی) به نکوهش و درماندگی خواهی نشست*

*سوره مبارکه اسرا ایه 29*

🌟💫🌟💫🌟💫🌟💫

*شتر دیدی ندیدی*

*وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَامًا*

ترجمه 👈 *هرگاه به عمل لغوی (از مردم غافل) بگذرند، بزرگوارانه از آن درگذرند*

*سوره مبارکه فرقان ایه 72*

🌟💫🌟💫🌟💫🌟💫

*گر به دولت برسی مست نگردی مردی*

*کلا إِنَّ الْإِنْسَانَ لَيَطْغَی أَنْ رَآهُ اسْتَغْنَى*

ترجمه 👈 *حقا كه انسان سركشى مى ‏كند همين كه خود را بى ‏نياز پندارد*

*سوره مبارکه علق آیات 6 و7*

🌟💫🌟💫🌟💫🌟💫

*کبوتر با کبوتر باز با باز*
*کند هم جنس با هم جنس پرواز*

*الْخَبِيثَاتُ لِلْخَبِيثِينَ وَالْخَبِيثُونَ لِلْخَبِيثَاتِ ۖ وَالطَّيِّبَاتُ لِلطَّيِّبِينَ وَالطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّبَاتِ*

ترجمه 👈 *زنان بدکار و ناپاک شایسته مردانی بدین وصفند و مردان زشتکار و ناپاک نیز شایسته زنانی بدین صفتند و (بالعکس) زنان پاکیزه نیکو لا یق مردانی چنین و مردان پاکیزه نیکو لایق زنانی همین گونه‌اند*

*سوره مبارکه نور آیه26*

🌟💫🌟💫🌟💫🌟💫


*تو مو می بینی و من پیچش مو*

*إِنِّي أَرَىٰ مَا لَا تَرَوْنَ*

ترجمه 👈 *همانا من چیزی می بینم که شما نمی بینید*

*سوره مبارکه انفال آیه 48*

🌟💫🌟💫🌟💫🌟💫

*ماه پشت ابر نمی ماند*

*الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُ*


ترجمه 👈 *الان اشکار شد حقیقت*

سوره مبارکه یوسف آیه 51

🌟💫🌟💫🌟💫🌟💫

*تو را به خیر و ما را به سلامت*

*لَكُمْ دِينُكُمْ وَلِيَ دِینِ*

ترجمه 👈 *برای شما دین شما و برای من دین من*

سوره مبارکه کافرون آیه 6


*هر آنکس که دندان دهد نان دهد*

*نَحْنُ نَرْزُقُکُمْ وَ إِیَّاهُمْ*

ترجمه 👈 *ما روزی میدهیم شما را و آنها را*

*سوره مبارکه انعام آیه151*

🌟💫🌟💫🌟💫🌟💫


*در نا امیدی بسی امید است*

*لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّه*

ترجمه 👈 *ناامید نشوید از رحمت خداوند*

*سوره مبارکه زمر آیه 39*

🌟💫🌟💫🌟💫🌟💫

*از پس هر گریه آخر خنده ای است*

*إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا*

ترجمه 👈 *همانا با هر سختی آسانی است*

*سوره مبارکه شرح آیه 6*


تدوین و گردآوری توسط مبلغین کشوری مترجمی زبان قرآن👏👏🌹🌹👏👏



سلام..امیدوارم حالتان خوب باشد..من خوبم واندکی دندان درد دارم🥴..ملالی نیست جز دوری وفرصت اندک..
این نامه ی کوتاه را مینویسم تا یادآوری کنم کنار قلبهای قرمز اسم من هم هست..
ولی چه کنم که فرصت نوشتن کامنت یا فرصت جواب به کامنتای پر مهرتان را ندارم.. چیپس را هم با دستور اسما خانم (خوزستان ،ماهشهر ) درست کردم.. انشاءالله هر کجا که هستن سلامت ودلخوش باشند..

شما هم سلامت باشید الهی..

دوستدار شما ..... سلویٰ
...
آبگوشت والک
سَـــــلویٰ
۹۰

آبگوشت والک

۴ روز پیش
بسیاری از مردم کتاب ”شاهزاده کوچولو” اثر اگزوپری را شنیده یا دیده اند...

اما شاید همه ندانند که اگزوپری ،خلبان هواپیمای جنگی بود و با نازی ها جنگید و درنهایت در یک سانحه هوایی کشته شد.

قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید.

او تجربه های حیرت آور خود را درمجموعه ای به نام "لبخند" گرد آوری کرده است.

در یکی از خاطراتش مینویسد که:
او را اسیر کردند و به زندان انداختند.

او که از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبان ها حدس زده بود که روز بعد اعدامش خواهند کرد..
می نویسد:

"مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل به شدت نگران بودم.

جیب هایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی لباس هایم را گشته بودند در رفته باشد.

یکی پیدا کردم و با دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم؛
ولی کبریت نداشتم.

از میان نرده ها به زندانبانم نگاه کردم. او حتی نگاهی هم به من نیانداخت.

درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود.

فریاد زدم ”هی رفیق! کبریت داری؟”

به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد.

نزدیک تر که آمد و کبریتش را روشن کرد؛

بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد.

لبخند زدم و نمی دانم چرا؟

شاید از شدت اضطراب،
شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستم لبخند نزنم.

در هر حال لبخند زدم و انگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر کرد.

می دانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمی خواهد...

ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت و به او رسید و روی لب های او هم لبخند شکفت.


سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همان جا ایستاد.

مستقیم در چشمهایم نگاه کرد و لبخند زد.

من هم با فکر این که او نه یک نگهبان زندان بلکه یک انسان است به او لبخندی زدم

نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود پرسید:
”بچه داری؟”
با دست های لرزان کیف پولم را بیرون آوردم و عکس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم:

"آره، نگاه کن ”
او هم عکس بچه هایش را به من نشان داد و در باره نقشه ها و آرزوهایی که برای آنها داشت برایم صحبت کرد.

اشک به چشم هایم هجوم آورد.
گفتم که می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم...
دیگر نبینم که بچه هایم چه طور بزرگ می شوند.
چشم های او هم پر از اشک شدند.

ناگهان بی آن که حرفی بزند، قفل در سلول را باز کرد و مرا بیرون برد.

بعد هم به بیرون زندان و جاده پشتی آن که به شهر منتهی می شد هدایتم کرد.

نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنکه کلمه ای حرف بزند.

یک لبخند زندگی مرا نجات داد.


آبگوشت والک
https://sarashpazpapion.com/recipe/35e3c4d0e7549154dfe617cb5db6bc26



👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆


لبخندها تقدیم نگاه پرمهرتون که اینجایید🌹🌹💖🌹🌹
...
رنگینک توپی..
سَـــــلویٰ
۸۶

رنگینک توپی..

۶ روز پیش
آیت الله شیخ محمدتقی بهلول تعریف کرده اند:ما با کاروان و کجاوه به«گناباد» می‌رفتیم.
وقت نماز شد.
مادرم کاروان‌دار را صدا کرد و گفت:
کاروان را نگه‌دار *می‌خواهم اول وقت نماز بخوانم.*

کاروان دار گفت:
بی‌بی❗دوساعت دیگر به فلان روستا می‌رسیم.
آنجا نگه می‌دارم تا نماز بخوانیم.

مادرم گفت : نه❗
*می‌خواهم اول وقت نماز بخوانم.*

کاروان‌دار گفت:
نه مادر . الان نگه نمی‌دارم.

مادرم گفت:نگه‌دار.
او گفت:
*اگر پیاده شوید ، شما را می‌گذارم و می‌روم.*
مادرم گفت : بگذار و برو.

👈من و مادرم پیاده شدیم .کاروان حرکت کرد . وقتی کاروان دور شد وحشتی به دل من نشست که چه خواهد شد❓

من هستم ومادرم ؛ دیگر کاروانی نیست ؛ شب دارد فرا می‌رسد وممکن است حیوانات حمله کنند؛

ولی مادرم با خیال راحت با کوزه‌ی آبی که داشت ، وضو گرفت و نگاهی به آسمان کرد ؛ *رو به قبله ایستاد و نمازش را خواند؛*

لحظه به لحظه رُعب و وحشت در دل منِ شش هفت ساله زیادتر می‌شد؛

در همین فکر بودم که صدای سُم اسبی را شنیدم.
دیدم یک دُرشکه خیلی مجلّل پشت سرمان می‌آید.

کنار جاده ایستاد و گفت: *بی‌بی کجا می‌روی❓*

🍁مادرم گفت : *گناباد.*
او گفت:
ما هم به گناباد می‌رویم.بیا سوار شو.

یک نفس راحتی کشیدم.گفتم خدایا شکر.
*🌼مادرم نگاهی کرد و دید یک نفر در قسمت مسافر درشکه نشسته و تکیه داده.*
به سورچی گفت:

*من پهلوی مرد نامحرم نمی نشینم.*

سورچی گفت:
خانم❗ فرماندار گناباد است.
بیا بالا ؛ ماندن شما اینجا خطر دارد؛ کسی نیست شما را ببرد.

مادرم گفت:
*من پهلوی مرد نامحرم نمی‌نشینم❗*
در دلم می‌گفتم مادر بلند شو برویم.
خدا برایمان درشکه فرستاده است؛ ولی مادرم راحت رو به قبله نشسته بود و تسبیح می‌گفت؛

آقای *فرماندار رفت کنار سورچی نشست.*

گفت: مادر بیا بالا ؛ اینجا دیگر کسی ننشسته است . مادرم کنار درشکه نشست و من هم کنار او نشستم ورفتیم.

دربین راه از کاروان سبقت گرفتیم و زودتر به گناباد رسیدیم.

👌 اگر انسان بنده‌ ی خدا شد ، بيمه مى‌شود و خداوند امور اورا كفايت و كفالت مى‌كند.

«أَلَيْسَ اللَّهُ بِكافٍ عَبْدَهُ» زمر/۳۶
...
کیک الویه

کیک الویه

۱ هفته پیش
قحطی بزرگ در زمان احمدشاه قاجار:
راجع به شدت این قحطی مرحوم میرزا خلیل خان ثقفی «اعلم‌الدوله» طبیب دربار سلطنتی شرحی بسیار موثق در خاطرات پراکنده خود تحت عنوان « #مقالات_گوناگون» آورده است که عیناً در اینجا نقل می‌شود:

« از یکی از گذرگاه‌های تهران عبور می‌کردم. به بازارچه خرابه‌ای رسیدم که در آنجا دکان دمپخت‌پزی بود. روبروی آن دکان دو نفر پشت به دیوار ایستاده بودند. یکی از آنها پیرزنی بود صغیرالجثه و دیگری زنی جوان و بلندقامت.

 پیرزن که صورتش باز بود و کاسه گلینی در دست داشت، گریه‌کنان گفت: ای آقا، به من و این دختر بدبختم رحم کنید! یک چارک از این دمپخت خریده و به ما بدهید. مدتی است که هیچ‌کدام غذا نخورده‌ایم و نزدیک است که از گرسنگی هلاک شویم.

من گفتم: قیمت یک چارک دمپخت چقدر است تا هر قدر پولش بشود بدهم خودتان بخرید. گفت: نه آقا، شما بخرید و به ما بدهید. چون ما زن هستیم و فروشنده ممکن است دمپخت را کم کشیده و مغبونمان نماید.

من یک چارک دمپخت خریده و در کاسه آنها ریختم. آنها همانجا مشغول خوردن شدند و به طوری سریع این کار را انجام دادند که من هنوز فکر خود را درباره وضع آنها تمام نکرده دیدم که دمپخت را تمام کردند. گفتم: اگر سیر نشدید یک چارک دیگر برایتان بخرم.

گفتند: آری، بخرید و مرحمت کنید. خداوند به شما اجر خیر بدهد و سایه‌تان را از سر اهل و عیالتان کم نکند. از آنجا گذشتم و رسیدم به گذر تقی خان. 

در گذر تقی خان یکی دکان شیر برنج فروشی بود که شاید حالا هم باشد. در روی بساط یک مجمعه بزرگ شیربرنج بود که تقریباً ثلثی از آن فروخته شده بود و یک کاسه شیره با بشقابهای خالی و چند عدد قاشق نیز بر روی بساط گذاشته بودند. 

من از وسط کوچه رو به بالا حرکت می‌کردم و نزدیک بود به محاذات دکان برسم که ناگهان در طرف مقابلم چشمم به دختری افتاد که در کنار دیوار ایستاده و چشم به من دوخته بود. 

دفعتاً نگاهش از سوی من برگشت و به بساط شیربرنج فروشی افتاد. آن دختر شش هفت سال بیشتر نداشت. لباس‌ها و چادرنمازش پاره پاره بودو چشمان و ابروانش سیاه و با وجود آن اندام لاغر و چهره زرد که تقریباً به رنگ کاه درآمده بود، بسیار خوشگل و زیبا بود.

 همینکه نگاهش به شیربرنج افتاد لرزش شدیدی در تمام اندامش پدیدار گشت و دست‌های خود را به حال التماس به جانب من و دکان شیربرنج فروشی که هر دو در یک امتداد قرار گرفته بودیم دراز کرد و خواست اشاره‌کنان چیزی بگوید؛ اما قوت و طاقتش تمام شد و در حالیکه صدای نامفهومی شبیه به ناله از سینه‌اش بیرون می‌آمد، به روی زمین افتاد و ضعف کرد.

 من فوراً به صاحب دکان دستور دادم که یک بشقاب شیربرنج که رویش شیره هم ریخته بود آورد و چند قاشقی به آن دختر خورانیدم. پس از اینکه اندکی حالش به جا آمد و توانست حرف بزند، گفت: دیگر نمی‌خورم. باقی این شیربرنج را بدهید ببرم برای مادرم تا او بخورد و مثل پدرم از گرسنگی نمیرد.😔😔
...
ژله خرده شیشه
سَـــــلویٰ
۶۷

ژله خرده شیشه

۱ هفته پیش
پيامبر خدا صلوات الله علیه فرمودند
💥هنگامی که ده ویژگی در امّت من پیدا شود، خداوند آنها را ده‌‌گونه عذاب می‌‌‌‌‌کند: گفتند: ای رسول خدا، آن ده ویژگی چیست؟ فرمودند:

هنگامی که کم دعا کنند (نسبت به دعا بی اهتمام شوند) بلا نازل می‌‌‌شود، و هنگامی که صدقه دادن را ترک کنند، مریضی‌‌‌ها زیاد می‌‌‌شود، و هنگامی که زکات را ترک کنند، مرگ و مير چهارپایان زیاد می‌‌‌شود، و هنگامی که حکومت ستم کند، آسمان از باران دریغ می‌‌‌کند، و هنگامی که در ميان آنها زنا زیاد شود، در ميان آنها مرگ ناگهانی زیاد می‌‌‌شود، و هنگامی که ربا زیاد شود، زلزله زیاد می‌‌‌شود، و هنگامی که بر خلاف حکم خدا، حکم کنند، دشمنانشان بر آنها مسلط می‌‌‌شوند، و هنگامی که پیمان خدا را بشکنند، خداوند آنها را به کشتار مبتلا می‌‌‌کند، و هنگامی که کم‌‌‌فروشی کنند، خدا آنها را با قحطی مؤاخذه می‌‌‌کند.

🔺سپس رسول خدا (ص) این آیه را خواندند:
بواسطه اعمال و کردار خود مردم، فساد در خشکی و دریا پدیدار گشت، تا بعضی از آنچه را انجام داده‌‌اند به آنها بچشاند، شاید که از راه خلاف بازگردند. (الروم: آیه 41)

📚 جامع الأخبار ، ص 509
...
نودل ساده
سَـــــلویٰ
۷۷

نودل ساده

۱ هفته پیش
گویند قبل از انقلاب مردی در شهر خوی بود که به او ترمان (terman) می‌گفتند. او بسیار شیرین‌عقل بود و گاهی سخنان حکیمانه‌ی عجیبی می‌گفت
مرحوم پدرم نقل می‌کرد، در سال 1345 برای آزمون استخدامی معلمی از خوی قصد سفر به تبریز را داشتم.
ساعت 10 صبح گاراژ گیتیِ خوی رفتم و بلیط گرفتم. از پشت اتوبوسی دود سیگاری دیدم، نزدیک رفتم دیدم، ترمان زیرش کارتُنی گذاشته و سیگاری دود می‌کند. یک اسکناس 5 تومانی نیت کردم به او بدهم. او از کسی بدون دلیل پول نمی‌گرفت. باید دنبال دلیلی می‌گشتم تا این پول را از من بگیرد. گفتم: «ترمان، این 5 تومان را بگیر به حساب من ناهاری بخور و دعا کن من در آزمون استخدامی قبول شوم.» ترمان از من پرسید: «ساعت چند است؟» گفتم: «نزدیک 10.» گفت: «ببر نیازی نیست.» خیلی تعجب کردم که این سوال چه ربطی به پیشنهاد من داشت؟ پرسیدم: «ترمان، مگر ناهار دعوتی؟» گفت: «نه. من پول ناهارم را نزدیک ظهر می‌گیرم. الان تازه صبحانه خورده‌ام. اگر الان این پول را از تو بگیرم یا گم می‌کنم یا خرج کرده و ناهار گرسنه می‌مانم. من بارها خودم را آزموده‌ام؛ خداوند پول ناهار مرا بعد اذان ظهر می‌دهد.» واقعا متحیر شدم. رفتم و عصر برگشتم و دنبال ترمان بودم. ترمان را پیدا کردم. پرسیدم: «ناهار کجا خوردی؟» گفت: «بعد اذان ظهر اتوبوس تهران رسید. جوانی از من آتش خواست سیگاری روشن کند. روشن کردم مهرم به دلش نشست و خندید، خندیدم و با هم دوست شدیم و مرا برای ناهار به آبگوشتی دعوت کرد.» ترمانِ دیوانه٬ برای پول ناهارش نمی‌ترسید، اما بسیاری از ما چنان از آینده می‌ترسیم و وحشت داریم که انگار در آینده دنیا نابود خواهد شد؛ جمع کردن مال زیاد و آرزوهای طولانی و دراز داریم.
...
توپک شکلاتی ،آجیلی
سَـــــلویٰ
۷۳

روزی امتحان جامعه شناسی ملل داشتیم. استاد سر کلاس آمد و میدانستیم که 10 سئوال از تاریخ کشورها خواهد داد.
دکتر بنی احمد فقط 1 سئوال داد و رفت:

مادر یعقوب لیث صفار از چه نظر در تاریخ معروف است؟

از هر که پرسیدم نمیدانست.
تقلب آزاد بود چون ممتحنی نبود اما براستی کسی نمیدانست.
همه 2 ساعت نوشتیم از صفات برجسته این مادر؛ از شمشیرزنیش، از آشپزی برای سربازان، از برپا کردن خیمه ها در جنگ، از عبادتهایش و …
استاد بعد 2 ساعت آمد و ورقه ها را جمع کرد و رفت.

14 تیر 1354 برای جواب آزمون امتحان تاریخ ملل رفتیم. در تابلو مقابل اسامی همه با خط درشت نوشته شده بود مردود!

برای اعتراض به ورقه به سالن دانشسرا رفتیم. استاد آمد گفت کسی اعتراض دارد؟
همه گفتیم آری!
گفت خوب پاسخ صحیح را چرا ننوشتید؟!
پرسیدیم پاسخ صحیح چه بود استاد؟
گفت: در هیچ کتاب تاریخی نامی از مادر یعقوب لیث صفار برده نشده، پاسخ صحیح "نمیدانم" بود. همه 5 صفحه نوشته بودید اما کسی شهامت نداشت بنویسد "نمیدانم"!





یدنیا ممنون بابت همراهیاتون🌹🌹💌🌹🌹

برا این توپکها هم
کیک پودر شده ،شکلات آب شده ،و آجیل ریز شده ، با هم مخلوط کردم و روشو با شکلات تزئین کردم..
کلی طرفدار داشت خونمون🤗
...
پاستیل نواری (۲ رنگ)
سَـــــلویٰ
۱۴۴
امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه ...
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و... خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید... منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و ... دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!

ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره ... دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟! حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!

یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!

همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین ...




پاستیل نواری (۲ رنگ)
https://sarashpazpapion.com/recipe/87233c912eea9f844ccccb0a0ac51fc2


👆👆👆👆
...
جوجه حلزونی
سَـــــلویٰ
۱۸۱

جوجه حلزونی

۲ هفته پیش
اولین بار که پایم به مدرسه باز شد، کمتر از شش سال سن داشتم و جثه‌ام خرد بود.
مأمور بهداشت به مادرم گفت: "این بچه سوء تغذیه دارد".
هیچ‌وقت نفهمیدم چرا مادرم آن جمله را تا مدتها برای دیگران نقل می‌کرد.
آن‌وقتها مهدکودک و پیش‌دبستانی در روستا نبود و دانش‌آموزان غیررسمی به نام "مستمع آزاد" در کلاس اول می‌نشستند.

جایم آخرکلاس و هم نیمکتی‌ام "سکینه"؛ دختری از فامیل پدری‌ام و همسایه دیوار به دیوارمان بود که جثه‌ای درشت و حرکاتی کُـند داشت.
بعدها فهمیدم که محصول زایمانی سخت و مبتلای "فلج مغزی" بوده است.
هر دوتایمان به حسابِ آموزگار و دانش‌آموزان دیگر نمی‌آمدیم و سرمان به‌کار خودمان بود.
کار من این بود که دست سکینه را بگیرم تا بتواند حروف را به‌سختی بر کاغذ بنویسد.
شبها با مادرم به‌خانه آنها می‌رفتیم.
مادر او و مادر من در کنار چاله‌ای پر از آتش مرکبات، قلیان می‌کشیدند و ما، در گوشه‌ای به درس ومشقمان مشغول می‌شدیم.
در اتاقی با دیوارهای خشتی، سقفی چوبی و دوداندود و دری ساخته شده از حلبی و چوب که اغلب اوقات گوساله یا بزغاله‌ای هم در گوشه دیگر آن همزیست اهالی خانه بود و خوراکمان سیب‌زمینی آب پز؛ سیمای
"فقر مطلق" !
پاییز به آخر نرسیده؛ سکینه، خزان شد.کالبد بی‌جانش را پیچیده در پتو بر تخته گذاشتند. قدّش بلندتر شده بود.
گرگ‌ و میش یکی از آخرین غروب‌های آذرماه بود و این بیخودترین نامی است که بر این ماه سرد و بی"آذر" گذاشته‌اند.
در پیش چشمان وحشت‌زده و مغموم من و در میان شیون و ضجه‌های جانخراش زنانی که صورتشان را به ناخن خراشیده بودند، مردان دِه، تخته را بر دوش گذاشتند و بردند تا او را در "جوار خفتگان بی آزار" به خاک بسپارند.
سکینه که رفت من هم دل و دماغی برایم نماند؛ مدرسه را رها کردم.
سال بعد که به سنّ مدرسه رسیدم، هنوز جثه‌ام ریز بود.
با این تصور که هنوز "مستمع آزاد" هستم، من را بر روی نیمکت آخر کلاس نشاندند.

آموزگارمان خانم معلّمی بود تازه‌کار که از دانشسرای عشایری آمده بود. نامش"ثریّـا"، هم نوجوان بود و هم نوعروس؛ در لباس‌های رنگین عشایری چون طاووسی خوش خط و خال رخ‌نمایی می‌کرد و صورت شادابش در میانه شبستان چارقد و لچک و طرّه زلف‌های سیاهش چون "خوشه پروین" می‌درخشید.

دبستانهای آموزش و پرورش در روستا هنوز زیر سایه تعلیمات عشایری کار می‌کردند. خود، از عشایر بودند و دست‌پرورده‌‌ی آن عشایرزاده‌ی دانشمند (قاسم صادقی) ، که دلبسته طبیعت بود و عاشق زندگی، زانرو به شاگردانش دستور داده بود که با لباس خودشان بر سر کلاس بروند.

لباس پر نقش و نگار آنها با الهام از طبیعتی که در آن می‌زیستند داستانی از نقش خیال بود بر قامت آن فرشتگان "عشق" و "آگاهی" و امید بخش "زندگی" و "نشاط" .
و آنها نیز چه خوب درس استاد را درگوش شاگردان زمزمه می‌کردند.
چه پرشور اما بی‌توقع، آموخته‌هایشان را در جانِ ما می‌ریختند تا ثابت کنند که معلّمی کردن و "آموختن" تنها به"عشق" میسّر می‌شود نه به "مزد".

پاییز و زمستان گذشت و بهار از راه رسید.
دانش آموز رسمی، نشسته بر آخرین نیمکت، خاموش و منتظر،
نام "مستمع آزاد" را بر خود می‌کشید.
تعطیلات نوروز که تمام شد آموزگار پرسیدن آغاز کرد.
گویی همه درس‌ها در چهارده روز تعطیلی از کلّه‌ها پریده بود.
کسی جواب نداد.
آموزگار دوباره پرسید.
با ترس از شنیدن جواب "نـه" دست بلند کردم و گفتم:

- خانم اجازه!

-مگر بلدی؟

-خانم اجازه بله !

-بفرما... !

برای نخستین مواجهه رسمی با تخته‌سیاه به پیش تاختم.
قامتم به تخته‌سیاه نمی‌رسید.
خانم، با بزرگواری و مهربانی یا شاید ترحّم و دلسوزی،
چهارپایه‌‌ای زیر پایم گذاشت و من مسلّط و چابک، سراسر میدان فراخ "تخته سیاه " را یک تنه،
با سلاح " گچ سفید" و رگبار "کلمه"ها فتح کردم.
آموزگارم جیغی کشید و سرخ شد.
از خوشحالی بود یا شرم از بی توجهی؛ نمی‌دانم. هرچه بود
متواضعانه خم شد،
مرا بغل کرد و بوسید.

مهربانی او در میان امواج عطرآگین گردن آویز میخک دوچندان بر من نشست.
بی‌درنگ مرا بر نیمکت اول نشاند و دفتری از وسایل شخصی خود به من هدیه داد.
همان‌سال شاگرد اول شدم و سالهای دیگر هم.

امروز در گذر از میانسالی با خود می‌اندیشم اگر در زندگی توفیقی داشته‌ام و اگر از
« انسانیت » چیزی بر جان من نشسته باشد به اعجاز آن
« مهربانی بی دریغ » و آن
نخستین «بوسه آموزگار » بوده است..

به‌مناسبت نزدیک‌شدن به بازگشایی مدارس و اینکه کوچکترین حرکت و حرف معلّم‌ها در کلاس با دانش‌آموزان چقدر می تواند در سرنوشت یک شخص تاثیر گذار باشد.
و چقدر سخت است اینکه معلّم تمرکز داشته باشد تا مواظب رفتار، حرکات و نگاه و ... خود با تک تک دانش آموزان باشد .

✍️دکتر سهراب صادقی
فوق تخصص مغز و اعصاب
...
سوپ جو قرمز
سَـــــلویٰ
۶۱

سوپ جو قرمز

۲ هفته پیش
« جانی کوچولو» همراه پدر و مادر و خواهرش « سالی»
برای دیدن پدر بزرگ و مادربزرگ به مزرعه ی آنها رفت.
مادر بزرگ یک تیر و کمان به جانی داد که با آن بازی کند.
موقع بازی، جانی به اشتباه تیری به اردک دست آموز مادر بزرگش زد که به سرش خورد و او را کشت.
جانی ترسید و لاشه ی حیوان را پشت هیزم ها پنهان کرد.
وقتی سرش را بلند کرد، فهمید خواهرش همه چیز را دیده
اما به روی خودش نیاورده است.
مادر بزرگ به سالی گفت:
« در شستن ظرف ها کمکم می کنی؟»،
ولی سالی گفت:« مامان بزرگ، جانی به من گفته که می خواهد در کارهای آشپزخانه به شما کمک کند.»
و زیر لبی به جانی کوچولو گفت:
« اردک که یادت هست؟» …
جانی ظرف ها را شست.
بعدازظهر آن روز، پدر بزرگ گفت
که می خواهد بچه ها را به ماهیگیری ببرد؛
ولی مادر بزرگ گفت:
« متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم. » سالی لبخندی زد و گفت:
« نگران نباشید! چون جانی به من گفته که می خواهد به شما کمک کند..» و دوباره زیر لبی به جانی گفت:« اردک که یادت هست؟»
آن روز، سالی به ماهیگیری رفت و جانی در تهیه شام به مادر بزرگ کمک کرد. چند روزی به همین منوال گذشت
و جانی مجبور بود علاوه بر کارهای خودش،
کارهای سالی را هم انجام بدهد!
تا اینکه نتوانست تحمل کند و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز را اعتراف کرد.
مادر بزرگ مهربان لبخندی زد و او را در آغوش گرفت و گفت:
« عزیز دلم، می دانم چه شده!
من آن وقت پشت پنجره ایستاده بودم و همه چیز را دیدم.
چون خیلی دوستت دارم، همان موقع بخشیدمت.
فقط می خواستم ببینم تا کی می خواهی به سالی اجازه بدهی
به خاطر یک #اشتباه، تو را به خدمت خودش بگیرد!»
...
دسر سوهان بستنی

دسر سوهان بستنی

۲ هفته پیش
هرچند که رسم است بگویند تبریک پسر را به پدرها،
میلاد پدر، بر تو مبارک ای آمدنت رأسِ خبرها...

میلاد_با‌سعادت_امام‌حسن‌عسکری‌ع بر همتون مبارک🌹


اسماعيل بن احمد مي گويد: سر راه امام حسن عسكري (علیه السلام) نشستم، وقتي كه از نزديك عبور مي كرد،از فقر خود شكايت كردم و در خواست كمك نمودم! گفتم: به خدا يك درهم بيشتر ندارم، صبحانه و شام نيز ندارم!آن حضرت علیه السلام فرموند: به اسم خدا،سوگند دروغ مي خوري... چون تو 200 درهم زير خاك پنهان كرده اي. سپس به غلامش فرموند: هر چه همراه داري به اسماعيل بده. غلامش صد دينار به من داد.

سپس امام حسن عسکری علیه السلام به من فرموند: اين را بدان كه هرگاه احتياج بسياري به آن دينارهائي كه در زير خاك نهاده اي پيدا كردي، از آنها محروم خواهي شد. اسماعيل مي گويد: همان گونه كه امام حسن عسگری علیه السلام فرموده بودند، همانطور شد... زيرا ۲۰۰ دينار در زير خاك پنهان نموده بودم، تا براي آينده ام پس انداز باشد. اما مدتي گذشت نياز شديد به آن پيدا نمودم، رفتم تا آن را از زير خاك بيرون آورم، خاك را رد كردم ديدم پولها نيست.

💥معلوم شد پسرم اطلاع پيدا كرده و آن پولها را از آنجا برداشته و فرار كرده است.. چيزي از آن پولها به دستم نرسيد و طبق فرموده امام حسن علیه السلام در حالت شديد نياز از آن پولها محروم شدم.

📚اصول کافی،باب مايفصل به
دعوي المحق و المبطل حدیث۱۴، ص۵۰۹




دسر سوهان بستنی
https://sarashpazpapion.com/recipe/f65d8000a82adbe29f065dfc953d7829



ممنونم از بانویی که دستورشو به اشتراک گذاشته🌹🌹
...
سیب زمینی کبابی با کره قالبی
در کتاب هزار و یک حکایت اخلاقی آمده است، مردی برای گردش به کوهستانی در مصر رفته بود. مرد فلجی دید که در حال سجده و عبادت بود.

پرسید در بیابان چه میکنی؟ گفت: در شهر توان کار ندارم. جز عبادت نمی‌توانم کاری کنم. پسری دارم هر روز از شهر غذای مرا می‌آورد. پرسید: برای چه شکر می‌کنی؟گفت: برای این‌که چشم دارم می‌بینم. می‌تواند ماری بفرستد مرا نیش بزند گرگی بفرستد مرا بخورد، من که توان حرکت ندارم....

مرد در کنار او بود که خبر رسید پسرت را گرگی درید. اشکی ریخت و ناله‌ای کرد.گفت: ای دوست حاضر باش که من ساعاتی دیگر می‌میرم. جنازه مرا خاک کن. پرسید: از کجا می‌دانی؟ گفت: پسرم تنها کفیل روزی من بود و محل مرا می‌دانست و برای من غذا و آب می‌آورد.

هیچ کار خدا بی‌حکمت نیست، اگر او جان پسرم را گرفت، می‌خواهد به من ثواب داغ مرگ فرزند جوان عطا کند. و تا من گرسنه نشده‌ام جان مرا خواهد گرفت. چون به قدری مهربان است که یقین دارم مرا گرسنه در این بیابان بعد از مرگ فرزندم رها نخواهد کرد. تا غروب کنارش بودم که دیدم همان‌طوری که می‌گفت: تا گرسنه نشده بود، از دنیا رفت.

✨🌱یقین کردم خداوند هیچ بنده‌ای را بدون روزی نمی‌گذارد.🌱✨
...
سس نسکافه ای برای تزئین کیک
پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.


پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟»


زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.»


پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد.»


زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.


پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود.


پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر…، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.»


پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.»


سلام عزیزان همراه...این کیک همون کیکی هست که چند روز پیش سس نسکافه ایش رو فرستاده بودم...گفتم بعد تزئینشم ببینین... الان لازمه بگم که ۴۱پله رو بردمش پایین وتو محوطه ی فضای سبز جلوی خونمون ازش عکس گرفتم🥴☺️ واین مساوی با زحمت پخت یه کیک دیگه بود 🙄🥲


ممنونم که میبینین...🌹🌹🌹

...
خورشت قیمه
سَـــــلویٰ
۱۷۳

خورشت قیمه

۳ هفته پیش
بچه که بودم آرزو داشتم خیلی پولدار شوم! و اولین چیزی هم که میخواستم بخرم یک یخچال برای "ننه‌نخودی" بود.
ننه‌نخودی پیرزنِ تنهای محل ما بود که هیچ‌وقت بچه‌دار نشده بود. می‌گفتند جوان که بوده شاداب و سرحال بوده، سرخاب می‌زده، برای بقیه نخود می‌ریخته و فال می‌گرفته. پیر که شده، دیگر نخود نریخته؛ اما "نخودی" مانده بود تهِ اسمش. زمستان و تابستان آب‌یخ می‌خورد، ولی یخچال نداشت. مامان می‌گفت: "جگرش داغه!"

ننه برای خنک کردنِ جگرش، شبها راه می‌افتاد می‌آمد درِ خانه‌ی ما را می‌زد و یک قالب بزرگ یخ می‌گرفت. توی جایخیِ یخچالمان، یک کاسه داشتیم که اسمش "کاسه‌ی ننه‌نخودی" بود.
ننه با خانه‌ی ما ندار بود. درِ کوچه اگر باز بود بی‌در زدن می‌آمد تو، و اگر سرِ شام بودیم یک بشقاب هم می‌آوردیم برای او. با بابا رفیق بود! برایش شال‌گردن و جوراب پشمی می‌بافت و باهاش که حرف می‌زد توی هر جمله یک "پسرم" می‌گفت. سلام پسرم؛ خوبی پسرم؟ رنگت پریده پسرم؛ خداحافظ پسرم...

یک شبِ تابستان که مهمان داشتیم و توی حیاط جمع بودیم؛ ننه، پرده را کنار زد و آمد تو.
بچه‌ی فامیل که از ورود یکباره‌ی یک پیرزن کوچولوی موحنایی ترسیده بود، جیغ زد و گریه کرد. ننه به بچه‌ آبنبات داد. نگرفت، بیشتر جیغ زد.
بچه‌ را آرام کردیم و کاسه‌ی ننه نخودی را از توی جایخی آوردیم. بابا وقتی قالب یخ را می‌انداخت توی زنبیل ننه، آرام گفت: "ننه! از این به‌بعد در بزن!"
ننه، مکث کرد. به بابا نگاه کرد؛ به ما نگاه کرد و بعد بی‌حرف رفت.
و بعد از آن، دیگر پیِ یخ نیامد.

کاسه‌ی ننه‌نخودی ماند توی جایخی و روی یخش، یک لایه برفک نشست.
یک شب، کاسه را برداشتیم و با بابا رفتیم درِ خانه‌ی ننه.
در را باز کرد. به بابا نگاه کرد. گفت: "دیگه آبِ یخ نمی‌خورم، پسرم!"
قهر نکرده بود؛ ولی نگاهش به بابا غریبه شده بود. شبیه مادری شده بود که بچه‌هایش بی‌هوا برده باشندش خانه سالمندان. درِ خانه‌ی بابا را زدن برای ننه، شبیه کارت‌زدن بود برای ورود به شرکت خودش.
او توی خانه‌ی ما کاسه داشت، بشقاب داشت و یک "پسر".
برای اثبات مادرانگی‌اش به خودش و بقیه، نیاز داشت که کاری را بکند که بقیه‌ی مادرها مجاز به انجامش نبودند "بی‌در زدن به خانه‌ی پسرش رفتن"

یک در، یک درِ آهنی ناقابل، ننه را پرت کرد به دنیای خودش و این واقعیت تلخ را یادش آورده بود که "پسرش" پسرش نبوده!
ننه‌نخودی یک روز داغ تابستان مُرد. توی تشییع‌جنازه‌اش کاسه‌ی یخ ننه را انداختیم توی کلمن و بابا قدِ یک پسرِ مادرمرده اشک ریخت و مدام آب یخ خورد. جگرش داغ شده بود.

#سودابه‌_فرضی‌پور



سلام عزیزان همراه...بابت لایک وکامنتاتون یدنیا ممنونم..فرصت کنم حتما پاسخگوی محبتاتون خواهم بود...فقط میرسم هنراتونو لایک کنم..والبته کنار قلب قرمز هنراتون ،براتون یه دنیا سلامتی ودلخوشی آرزو کنم...
...
مشاهده موارد بیشتر