عکس عصرانه
رامتین
رامتین
۵۶۵
۲k

عصرانه

۱۰ مرداد ۹۸
رسیدم دم مرکز کوبیدم به در نگهبان اومد برعکس قبل با عصبانیت وبی احترامی گفت هان چیه چکار داری،گفتم اومدم بچمو ببرم،گفت نمیشه،یاد مهدی افتادم که اومدنیه تا نگهبان وکارگرا رو دید چسبید به من شاید تو نگاهشون چیزی دیده بود که ترسیده بود مهدی تو نگاه طرف میفهمید چه حسی دارن،دوستن یا دشمن،گفتم دروباز کن با مدیر کار دارم با اکراه دروباز کرد،رفتم گفتم میخوام بچه رو بردارم گفت نمیشه خانم اینجا قانون داره نمیشه بیارین دو دقیقه بعد ببرین.گفتم اگه نگران پولتونید من تمام شهریه رو به شما میبخشم امضام میدم،هی طفره رفت وعلت انصرافمو پرسید گفتم اینو شنیدم گفت نه خانم دروغه اصا غیر ممکنه بازرس میاد مدام معاینه میشن گفتم آقا من اصا خودم مریضم خودم مشکل دارم بچمو بدین ببرم،کلی فرم گذاشت جلو روم امضا کردم وتعهد دادم وکلی از پولا روکم کرد ویه مبلغ ناچیزی پس داد ومنم مهدیو وسایلشو برداشتم وزدیم بیرون،یه تاکسی دربست گرفتم بطرف خونه،تو راه مهدی ساکت چسبیده بود به من منم تند تند میبوسیدمش ومیگفتم دیگه تا آخر عمرم تنهات نمیزارم.شب فرهاد اومد تا دید مهدی خونس تعجب کرد جریانو گفتم عصبانی شد گفت کلی پولو دادی رفت،اینم اوردی پس،به خودت نگاه کن تمام دست وپات کبوده جای چنگ ومشت وگاز اینه،تا کی میتونی ادامه بدی ،گفتم تاابد،گفت خود دانی.گاهی از پدر ومادرم خواهش میکردم چند روزی بیان پیش مهدی تا با فرهاد یه سفری سریع بریم وبرگردیم،این بچه زمانی برای باهم بودن برامون نمیزاشت،شبا به زور قرص وداروهای قوی میخوابید.یه روز به فرهاد پیشنهاد دادم یه دختر از پرورشگاه بیاریم وبزرگ کنیم شاید شادی بیاد توخونمون حقیقتش از اینکه فرهاد بخاطر بچه بره باکس دیگه ای هم میترسیدم.یکماهی فکر کرد وقبول کرد رفتیم بهزیستی که درخواست بدیم رد کردن گفتن دختر بچه به خانواده پسر دار نمیدیم درضمن شرایطشون خیلی سخت بود وبخاطر مشکل مهدی تقریبا غیر ممکن بود.نا امید برگشتیم.بعد از چند وقت خود فرهاد با خوشحالی اومد گفت برادریکی از کارگرا رستوران فوت شده وزنشم سریع ازدواج کرده وپسرشو داده به عموش بزرگ کنه که کارگر ماست.انگار زن عمو هم قبولش نکرده دیگه این پسر روز وشب رستورانه ،وسط اونهمه کارگر جای مناسبی براش نیست،حالا اگر راضی باشی بیاریمش مابزرگش کنیم گفتم آخی چند سالشه ،فکر کردم سه چهار ساله است،گفت همسن مهدیه ،گفتم دیگه پس بزرگه،گفت تو ببینش حالا ،خیلی پسر مودب وخوبیه،منم گفتم باشه بیارش،فرداش اومدن دیدم جثش نصف مهدیه،مهدی تا دیدش ازش خوشش اومد اومد نزدیکش ودستشو گرفت برد تو حیاط،اتفاق بسیار نادری بود،داشتیم بال درمیاوردیم...54
از اون روز حامد جزو خانوادمون شد،غذاشو تمیز میخورد،لباساشو خودش تو حموم میشست،کمکم میکرد تو کارا،منو مامان صدا میزدبر عکس مهدی که از صبح تا ظهر هزار بار تکرارمیکردما ما ما ماما ما ما ماما،همه چی برام لذت بخش بود .داشتن یه بچه سالم به تمام ثروتای دنیا می ارزه خدارو شکر وضعمون خیلی خوب بود،خونمون خیلی شیک بود ولی ته دلمون غم داشتیم،یادمه یه روز که مهدی کوچیک بود باهزار زحمت بردمش پارک بماند که چقدر اذیت شدم در برگشت یه زن وشوهر نسبتا فقیر با بچشون که کاملا سالم بود و ورجه وورجه میکرداز جلومون حرکت میکردن به هم میگفتن اینجا محله پولداراست خونه هاشون بیست برابر خونه های ماست،رسیدن سرکوچه ما زنه گفت وای حال اون زنی که تو این خونه است رو خریدارم خوش به حالش،حاضرم هرچی دارمو بدم یه روز جای خانم اون خونه باشم،بغض کردم باخودم گفتم بیرونمون مردمو کشته داخلمون خودمونو،خواستم بهش بگم منم حال تو رو خریدارم حاضرم هر چی دارم بدم بچم اینطور سالم باشه ولی لی کنه جلو روم.هی روزگار.حامدو گذاشتیم راهنمایی یه روز رفتم باهاش فرم مدرسه بگیرم انقدر ذوق داشتم رفتیم دفتر و...خریدیم نمیدونستم از خوشحالی چی بخرم میخواستم همه چی بردارم،خداییش حامدم قانع وحق شناس بودبسیار کوشا ودرسخوان با تمام مشکلات وسر وصداهای مهدی درسشو میخوند .مهدیم سرگرم میکرد ودرنگهداریش کمکم میکرد.من یه توپ پارچه خریده بودم دادم خیاط کلی پیژامه براش دوخت،پایینشونو کش انداخته بودم که کارخرابی میکنه نریزه کف خونه،بعدم مینداختمشون دور ،اصا نمیزاشت پوشکش کنم مدامم لباساشو درمیاورد ،ولی رو شلوار حساس بود میزاشت پاش باشه، کارگرمون هر روزتی میکشید ،کف خونه سنگ بود یه روز درمیون میشستیم وگرنه بوادرار کلافمون میکرد.مهدی عاشق فرمان ماشین وکلا ماشین سواری بود یه روز فرهاد یه فولکس قدیمی اورد وگذاشت تو پارکینگ که به حیاط راه داشت جلو پارکینگم در گذاشت وشیشه انداخت.کف فولکسم سوراخ کرده بود از صبح مهدی میرفت تو فولکس تاعصر،غذاشو داروشوهمونجا میدادم،از داخل ساختمان آب گرم کشیده بودیم تو همون پارکینگ عصرمیاوردمش دوش میگرفت تمیزش میکردم،کف فولکسو یا من یا حامد طفلی میشستیم تا کار خرابیاش بره تو راه آب،فردا دوباره روز از نو روزی از نو.چهارده سالش شد به سن بلوغ رسید،مدام دستش تو شلوارش بود، شرمنده،که میگم، اولین باری که خودارضایی کرد تو هال بود جلو همه انقدر گریه کردم وزدم تو صورت خودم که نگو.فرهاد عادی برخورد کرد گفت اجتناب ناپذیره،بردمش دکتر کلی دوباره قرص وارامبخش گرفتم دیگه روم نمیشد پدر ومادرم رو بگم بیان ...55
...
نظرات دستور پخت

عصرانه

۰
❤hanie❤
خــــــــــۅشــــــــــحــــــــــإلــــــــــ ؎ﮰشــــــــــ؎ فــــــــــإلــــــــــۅ ڪنــــــــــﮰ❤❤
۲ ماه پیش
۰
خانم نوروزی
سلام مریم جان ان شاالله که حالت خوب باشه زودتر بیا دلمون برات یه ذره شده
من هر وقت دلم میگرفت داستانهات رو که میخوندم انرژی میگرفتم
زودتر بیا
۲ ماه پیش
۰
زهرا
مریم جون ان شاءالله هرجاهستیددلتون شادباشه عزیزم دلم براتون تنگ شده حالتون خوبه دلمون واسه ی داستانهای زیباتون تنگ شده
۲ ماه پیش
۰
مریم
کم پیدایین دوست من. منتظر کارای زیباتون هستیم
۲ ماه پیش
۰
sara.
😞😞
۲ ماه پیش
۰
زینب
سلام مریم جون
حالت بهتره انشالله؟!!
۲ ماه پیش
۰
✔_maryam_✔
خوشحالم که اومدی عزیزم😍
۲ ماه پیش
۰
mahla
سلام مریم جان.چطوری. پس کجایی خانم. سرحالی
۲ ماه پیش
۰
مهدیه یحیی پور
سلام شکر خدا ک سلامتید
انشاگالله همیشه سرزنده باشید
۲ ماه پیش
۰
عسل
مریم جون حوصلم سررفت کجایی یه داستان بذار لطفا
۲ ماه پیش
سایر کاربران
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
دانشجوی دکتری مترجمی زبان انگلیسی. مدرس دانشگاه (کاردانی و کارشناسی) مسلط به زبان انگلیسی،آلمانی،استامبولی
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
خوش اومدین خانم گل ها.به دستور پختم سر بزنین و امتحانش کنین،راحت و بی نظیره..دوستای دوست داشتنی منین همه
زهرا متولد ۱۳۷۲/۱۰/۲۶ اهل تبریز ***تو فقط مال منو ، مال منو ، مال خودم باش*** 💏
آشپزی های عاشقانه ی من برای همسر عزیزتر از جانم❤ insta:niloufar_jahan74 t.me:@ashpazii_niloo 95/4/31👰💍💑