عکس کاپ کیک نارگیلی
رامتین
رامتین
۵۹
۱.۳k

کاپ کیک نارگیلی

۵ روز پیش
حال دلامون خوب نبود ،هر طرف نگاه میکردیم یاد خواهرم می افتادیم دختر شاد وپر جنب وجوشی بود .گلای میخکی که با دستمال کاغذی وکاغذ کشی درست کرده بود هنوز تو گلدونای اتاقا بود.یه روز صاحبخانه اومد وگفت تا سر ماه تخلیه کنید میخوام خونه رو بفروشم. باید میرفتیم ،هر چند دل کندن از همسایه ها سخت بود،تو آبادان اغلب مناطق خونه هاش سازمانی بود ومتعلق به شرکتا که برا کارمندای خودشون بود ولی چند تا منطقه هم سازمانی نبود وخرید وفروش میشدیااجاره داده میشد.مادرم گفت بریم یه جایی رو بخریم دیگه سنی ازمون گذشته یه جای ثابت داشته باشیم برا پیری وکوریمون ،پدرم گفت من که آنچنان پس اندازی ندارم هر چی درآوردم تا حالا خرج کردیم وخوردیم عیالواری چیزی برا آدم نمی زاره.(راستم میگفت غیر عیالواری همیشه مهمان داشتیم یادمه بعضی وقتا که مادرم ماهی میگرفت مثلا سنگ سر ساعت ده صبح که میشد کله ماهیا رو باسیر زیاد سرخ میکرد وزنا همسایه هم جمع میشدن وتند تند گوشت سر ماهیا رو میخوردن وحرف میزدن،یا وقتایی که میرفتیم ماهی میخریدیم ماهی صبور انقدر ارزون بود که جفتی میفروختن از طرفا بهمنشیر بیشتر صید میشد توماههای گرم تیر ومرداد،مادرم کلی میخرید چون میدونست کلی مهمون داریم تازه عطرشم بپیچه همسایه ها هم خودشونو دعوت میکنن ،بعد درستشون میکرد با حشو ومیبردیم دم نونواییای تافتونی که اغلب تنور گلی داشتن ونونوا پول یکدونه نون رو میگرفت برا هر ماهی وماهیا رو میزاشت تو تنور چه عطری داشت عطر ماهی ونان داغ تازه بعدم میاوردیم وبا یه لشکر مهمان مینشستیم وچون پرتیغ بود باید دقت میکردیم ومیخوردیمو لذتشو میبردیم،اگرم تیغ تو گلمون گیر میکرد که خیلی خیلی کم اتفاق می افتاد یه لقمه گنده نون قورت میدادیم تا کنده بشه بره پایین.خلاصه هر چی درآمد داشتیم خرجمونم زیاد بود).مادرم پیشنهاد داد النگوهاشو بفروشه آخه دوتا دستش از مچ تا آرنج پر النگو بود النگو هایی که پدرم هر بار برا آشتی وناز کشیدن براش خریده بود.رفتن وچند جا رو دیدن وبالاخره یکجا رو پسندیدن ولی با پول فروش طلاها واندک پس انداز پدرم پولش جور نمیشد درنهایت مقداری هم از آشناها قرض گرفتن وخونه رو خرداد پنجاه ونه خریدن ورفتیم منزل جدید.دوباره در مدت کوتاه دوستای جدید پیدا کردیمو یکمی داغ خواهرم کمتر حس میشد. البته بگم مادرم شش تا النگوی نسبتا پهن که یادگار مادرش بود رو نفروخت ونگه داشت...قسمت یازدهم
پدرم بعد ازجریان خواهرم پشت دستشو داغ کرده بود که دیگه دختر به قوم نده،ومادرمم به همه در وهمسایه ها گفته بود.در همسایگی ماخانواده ای بختیاری بودن که سریع با مادرم جورشدن.ومدام میومدن خونه ما،دوتا خواهر آخریم دوقلو بودن وبر عکس همه ی ما بیشتر شبیه مادرم بودن وهمه میگفتن خیلی خوشگلن والبته بسیار زبل وکاری ولی باهم آبشون تو یه جوی نمیرفت ومدام دعوا داشتن درعین حالم یک روز دوری همو تحمل نمی کردن.اون همسایه بختیاریمون دوتا پسر داشتن که ارتشی بودن مادرشونم وقتی ازشون تعریف میکرد که هوشنگ وهومایونم چنین وچنان انگار از دوتا ارتشبد صحبت میکرد .تا اینکه یه روز گفتن میخوان بیان برا دوقلوها خواستگاری.پدرم گفت بگو ماهنوز عزا داریم ولی مادرم گفت هیچکس اندازه من دلش نسوخت وعزا دار نیست ولی بخت درخونمونو زده اینا هم کار دولتی دارن هم خونه بهشون میدن از طرف ارتش چی از این بهتر ،انگار دلش میخواست به هم ولایتیای خودش دختر بده قبل از اینکه دوباره پدرم نظرش عوض بشه ورو بیاره به ازدواج فامیلی پدرم گفت خود دانی تو راضی هستی من چی بگم قبلیا رو که من بدبخت کردم ببینم تو چکار میکنی.دیگه مادرم سر از پا نمی شناخت خونه رو برق انداخت لباس نو برا همه خرید.انگار که اولین باره قراره دختر شوهر بده.پدرمم هول کرده بود چون تا حالا غریبه برا خواستگاری نیومده بود .خلاصه اومدنو آقایون دامادم با لباس رسمی ارتشی نشستن و حرفا رو زدن ومادر پسرا گفت من میخوام بخاطر کار شوهرم که کویته برم پیشش ودلم میخواد قبل رفتن این دوتا پسر آخریم سر وسامان بگیرن تا با خیال راحت برم.اونشب کلی حرف زدن وانگار دوطرف به توافق رسیدنو قرار عقد گذاشتن عقدی متفاوت با آنچه دیده بودم از طرف ما که کسی نیومد از ترس عموم حتی برادر خواهرامم نیومدن وفقط خودمون بودیم از طرف اونام یه تعداد کمی خیلی سوت وکور ولی برق شادی تو چشمای مادرم بود وپدرمم انگار کاملا راضی بود.قرار شد اواخر تیر عروسی کنن وچون عرب نبودن پدرم باید چند تیکه جهاز میداد البته نه خیلی سنگین.شبانه روز کار میکرد تا هم قرض آشناها رو بده هم دوتا جهاز بگیره. درنهایت مجبور شد پیکان انگوری رنگی که خیلی دوستش داشت رو بفروشه وهمه چیو ردیف کنه .
خواهرام با سلام وصلوات رفتن خونشون تو دوتا خونه کوچیک کنارهم نزدیک خرمشهر که البته سازمانیم نبود چون بهشون نرسیده بود وقراربود شش ماه دیگه برن خونه سازمانیای ارتش وموقتا اجاره کرده بودن.مادرم با چه ذوقی چهار تیکه جهازشونو چید...
...
نظرات دستور پخت

کاپ کیک نارگیلی

۰
هدی
محشره دوست هنرمند و گلممممم...
زندگی همهمه مبهمی از رد شدن خاطره هاست؛
هر کجا خندیدیم هر کجا خنداندیم زندگی آنجاست؛ زندگی دوختن
شادی هاست...

هدی

🌈🌸🌈🌸🌈🌸🌈🌸🌈🌸🌈🌸🌈🌸
۳ روز پیش
۰
narges
عالبییبیی عزیزم.ممنونم از داستان های قشنگتون
۳ روز پیش
۰
رامتین
لطف داری،همینطوره اونا کاملا حس کردن
۴ روز پیش
۰
سیب گلاب
ممنون از داستان های خوبتون
۴ روز پیش
۰
سیب گلاب
مریم خانم من اینستاگرام ندارم ولی انقدر داستانتون برام جذابه که هر یه ساعت میام پاپیون ببینم قسمت جدید نیومده اگر نیومده بود میرم از اینترنت میام تو پیج اینستا و اونجا رو هم چک میکنم ببینم قسمت جدید گذاشته شده یا نه چون حدس میزنم شما با هم تو اینستا و پاپیون پست میزارید ولی پاپیون چند ساعت طول میکشه تا نمایش داده بشه الان رفتم قسمت بعد خوندم حالم خیلی گرفته شد واقعا هیچکس نمیتونه بفهمه مردم جنوب تو جنگ چی کشیدن
۴ روز پیش
۰
محمدی
عالی عزیزم
۴ روز پیش
۰
لیلا
کامت شیرین عزیزم بینظیری
۴ روز پیش
۰
Royaaa
کاش این دوتا خوشبخت شده باشن
۴ روز پیش
۰
زینب جون
عالیه
نوش جون
۴ روز پیش
۰
رامتین
گذاشتم عصر میاد
۴ روز پیش
سایر کاربران
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
Optometrist (cheshm pezeshk)👀👑
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
بی خبر در بزن و سر زده از را برس مثل باران بهاری که نمی گوید کی......... 🌹 اللهم عجل لولیک الفرج 🌹
آشپزي من با عشق،مامان ساميار كوچولو،تير ماهي،عاشق هنر بخصوص آشپزي،خوشحالم اندك تجربه هام رو باهاتون به اشتراك ميزارم♥️آدرس اينستاي من:Ashpazi.fariba63
کاربر فعال سرآشپز پاپیون