عکس کتلت شیرازی
رامتین
رامتین
۹۲
۱.۷k

کتلت شیرازی

۱ ماه پیش
مادرم تو پوست خودش نمی گنجید تموم راه خداروشکر میکرد که داره برمیگرده.با بقیه مسافرا حرف میزد برای مامیوه پوست میکند ،میگفت شده تو خونه ام چادر میزنم با دست خشت درست میکنم درستش میکنم .همش میگفت من دیگه بر نمیگردم خواستین شما برگردین وسایلو بار کنید بیارین.برادرم فقط سکوت کرده بود وبیرونو نگاه میکرد.تو اون اتوبوس کم نبودن امسال ما که با امید داشتن بر میگشتن.وقتی رسیدیم و از اتوبوس پیاده شدیم مادرم مثل بقیه سجده شکر کرد سرمونو که بلند کردیم باورمون نمیشد چی میدیدیم.حس میکردیم اشتباه اومدیم.اصا اینجا آبادان بود ؟بیشتر به بیابون میخورد که جای جایش پر ازتل نخاله های ساختمانی بود .سرمون گیج می رفت.داداشم یه تاکسی گرفت.آدرس داد راننده خونگرم گفت تا یه جایی میبرمتون بقیه رو خودتون پیاده بروید.تا دم یه میدون که زمانی توش چندتا نخل بود رسوندمون از نخلا اثری نبود کلا از هیچی اثری نبود.کجا باید می رفتیم کجا خیابونمون بود کجا کوچمون بود.مادرم یکباره فرو ریخت.باورش نمیشد.نشست رو زمین تو این برهوت کجا باید رفت چکار باید کرد.منم با تمام توصیف های برادرم بازم فکر نمی کردم همچین صحنه ای ببینم توقع داشتم حداقل خونه ها مشخص باشه حالا در ودیوار حیاط فروریخته باشه ولی اینطور نبود.یه عده اینور واونو در حال رفت وآمد بودن.ازشون آدرس پرسیدیم کسی نمیدونست کجا رو نشون بده.گفتن این منطقه خیلی ویران شده،ولی هستن محله هایی که بازم سرپا تر از اینجا هستن.مادرم که اصولا اشکش زود سرازیر میشد حتی نمیتونست گریه کنه.داداشم گفت خوب همه چیو دیدین حالا برگردیم.زیر بغل مادرمو گرفت وبلندش کرد مادرم انگار تو خواب راه میرفت گیج بود برادرم باید هدایتش میکرد تا از وسط اینهمه نخاله راه بره وزمین نخوره.بعد از کلی انتظار سوار اتوبوس شدیم وبرگشتیم،مادرم برعکس رفتنی که خیلی خوشحال بود وکلی حرف میزد ،تو شوک بود وساکت ساکت.یکدفعه انگار نا امید شده بود.کسی که اینهمه مصیبت رو تاب آورده بود اینهمه ضربه خورده بود وداغ دیده بودکمرش دولا شده بود ولی نشکسته بود.اما این آخرین ضربه انقدر محکم بود که درهم شکستش.روزای بعدم مادرم تو شوک بود وخیلی حرف نمیزد.تا بعد از مدتی برادرم اومد وگفت میگن میتونید خونه هاتونو پس بگیریدبه شرطی که سندی اوراقی چیزی داشته باشید.مادرم گفت ما که هیچی نیاوردیم.داداشم گفت ام خالدخدا بیامرزم چیزی نیاورده بود؟ خوب فکر کن،مادرم گفت نه کلا خونه سند نشده بود چون باباتون هنوز کامل پولو نداده بود فقط قولنامه بود تازه قولنامه هم موند پیش مشاور املاکیه سر خیابون تا تسویه کنیم با مالک بعدبریم برا سند...25
داداشم گفت من میرم ببینم چکار میشه کرد.مادرمم گفت منم میام.انگار دلش میخواست بره ببینه اون چیزایی که دیده واقعیت بوده.راهی شدن،منم مشغول درس وکار بودم.حدود یکسالی هر سه هفته یه بار مادرم وبرادرم رفتن آبادان وبرگشتن در به در دنبال استشهاد یا اون مشاور املاک که هرسری یکی یه جایی از خوزستان دیده بودش،شده بودن هاچ زنبور عسل با این تفاوت که دنبال مشاور املاکه بودن.تو یکی از اون سفرها افتاد اون اتفاقی که نباید بیفته وبرا همیشه منو بی کس وتنهاتر از قبل کرد.اتوبوسشون چپ کردچون رانندش خواب بود وتنها کس وکارمم از دست دادم.نمیتونم توصیف کنم که بر من نوجوان چه گذشت تمام مراحل کفن ودفن اوستام یه لحظه تنهام نذاشت.اوستام طوری تو این سالها با من رفتار میکرد انگار پسرش بودم.خیلی نا امید شده بودم وافسرده ،توزندگیم همه ی عزیزاموتک به تک از دست داده بودم.خدا داشت با من چه می کرد.نه حال وحوصله درس خوندن داشتم نه توان کار کردن.غم سراسر وجودمو گرفته بود.اوستام بهم پیشنهاد داد که برم تو تک اتاق بالاخونه اش زندگی کنم،آخه بی بی رو خواهر زاده هاش گذاشته بودن خانه سالمندان چون مشاعرشو از دست داده بود وچندین بار تو کوچه وخیابان گم شده بود وسرگردان.منم دیگه تو اون خونه جایی نداشتم.چاره ای نداشتم باید می رفتم منزل اوستام همون روز اول که رفتم خونشون صدای زنشو شنیدم که داشت می گفت مرد آخه عقل تو از دست دادی بس که سلیمانو دوست داری واقعا فکر کردی پسرته.آخه ما دختر داریم در وهمسایه وفک وفامیل آخه چی میگن این پسرو ورداشتی آوردی ور دل ما.اوستا گفت بابا چی میخوان بگن صبح با من میره بیرون شب با من میاد خونه،چکارش کنم ولش کنم تو کوچه فکر کن بچه خودت بود تو این شرایط دلت نمی خواست یکی پناهش بده.زنش گفت وای زبونتو گاز بگیر یعنی قراره من بمیرم ومثلا آذر( دختر آخری اوستام)ول بشه تو خیابون.اوستا گفت نه عزیزی من مثال زدم،حالا خدا رو چی دیدی شاید دومادت شد،دوماد سرخونه.مگه بده کی از سلیمان بهتر ،دست پرورده خودمه زیر دست خودمم میمونه.دختر ته تغاریتم همیشه پیشت میمونه.زنشم گفت چی بگم والا ودیگه ادامه ندادن فکر کنم زنشم راضی شد.من به هیچکدوم این حرفاشون اهمیت نمی دادم انقدر غمگین بودم که به چیزی فکر نمی کردم میگفتم هر چه باداباد.
سال اول و دوم دبیرستانو با کلی تجدید وبه زور اوستا ودبیرستان شبانه رفتن قبول شدم.دلم نمیخواست دیگه درس بخونم ودرس رو رها کردم.هجده سالم شد و بخاطر پام از سربازی معاف شدم...26
...
نظرات دستور پخت

کتلت شیرازی

۰
chareh
سلام ادامه داستان فیروزه چی شد؟
۵ ساعت پیش
۰
زهرا
نوش جانت عالیههههه
۱ ماه پیش
۰
نیکا
عالی شده عزیزم نوش جونتون
۱ ماه پیش
۱
روژهه لات
تابوده دنیا همین بوده الان دولت ترکیه دقیقاداره همین بلارو سرمردم کرد بی دفاع سوریه میاره اردوغان داعشی باکمک ترامپ بی شرف😥😥😥
۱ ماه پیش
۰
ندا کلوچه☕
چقدر عالی شده عزیزدلم 😍 لذت بردم😋آفرین 👌 احسنت 👌
۱ ماه پیش
۰
m3o0
ای وای بازم اقا سلیمان تنها شددد😿
۱ ماه پیش
۰
مامان نرگس.۶۷
عالیه کدبانو. داستانتونم فوق‌العاده است
۱ ماه پیش
۰
نشمیل
ممنونم که مینویسی مریم جان
۱ ماه پیش
۰
لیلابانو
دستت طلا سفره تون پربرکت و نوش جونتون
💙💖🧡💚💛💜❤💙💖🧡💚💜❤💙💖🧡💚💛💜❤💙💖🧡💚💛💜❤💙💖🧡💚💛💜❤💙💖🧡💛💜❤💙💖🧡💚💛💜❤💙💖🧡💚💛💜❤💙💖🧡💚💛💜❤💙💖🧡💚💛💜❤💙💖💚💛💜❤💙💖🧡💚💛💜❤💙💖🧡💚💛💜❤💙💖🧡💚💛💜❤💙💖🧡💚💛💜❤💙💖🧡💚💛💜❤💙💖🧡
۱ ماه پیش
۰
آرام
عالیه هم غذا هم داستان چقد من گریه میکنم با این داستان هردفعه خودمو جاشون میذارم دلم اتیش میگیره خدا باعث و بانی جنگ رو لعنت دنیا و اخرت کنه
۱ ماه پیش
سایر کاربران
سلام به همه دوستان عزیزم از همه شما خواهش میکنم برای مادربزرگم فاتحه بخونید مادربزرگم فوت کرده😢😢😢😢 از لطفت همه شما دوستان عزیزم تشکر میکنم که همیشه در شادی وغم در کنار ما بودید
ممنون از همراهی و توجه ی شما دوستان هنرمندو کدبانو
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
خدایابرای همه چی ممنونم