عکس سفره هفت سین فرزانه عزیزم
khanoome
۱۲
۳۳۰

سفره هفت سین فرزانه عزیزم

۱۱ فروردین ۹۹
طفلک مریم بین تعریف وتمجید کردن منصور و نگاه های غیرتی احسان گیر کرده بود.مامان سیمین وپدر کنار هم نشسته بودند هرچندوقت یکبار بیخ گوشی چیزی می گفتند.
میدانستم پدر نگران نیامدن وحید برادرم شده.به پدر گفتم:اتفاقی افتاده؟؟
پدرگفت:وحید قراربود امشب اینجا باشه اما تاحالا نیومده!!
بهش گفتم:قبل از چیدن میز شام باهاش تماس گرفتم .گفت که نمیتونه بیاد وبه جای یکی ازهمکاراش شیفت مونده.ببخشید به کل فراموشم شد بهتون بگم.
وحید حسابی با برنامه کار میکرد حالاکه لیلا همسرش واسه به اتمام رسوندن پایان نامش به خارج از ایران رفته ،خیلی احساس تنهایی میکنه.امیدوارم لیلا زودتربرگرده و حال وحید هم بهتر بشه.همه خانوم ها حتی زنعمو مهشید هم برای شستن ظرفها بسیج شده بودند.بعد از چند دقیقه ای ظرفها شسته شد و همه دور هم مشغول گپ زدن شدند.تنهایی داخل آشپزخانه پیاله هارا از انار پر میکردم.
احساس کردم کسی پشت سرم ایستاده
میدانستم احسان است و میخواهد سربه سرم بگذارد.
به او گفتم: احسانم... این پیاله هارو میبری بچینی ؟؟
سایه سنگین احسان هم چنان بالای سرم بود
بهم گفت: نمیخوای بدونی چرا همه امشب خونه ما جمع شدن؟؟
گره روسریمو محکم کردم به بالا سرم نگاه انداختم .لبخنداحسان سیاهی چشمانم را پرکرده بود.باهمان نگاه لبخندی زدم وگفتم:حتما اتفاق مهمی افتاده؟؟..ها؟؟
دستم را گرفت واز روی صندلی بلند شدم ،بغل دستم ایستاد خیلی جسورانه تن صدایش را بالا برد.
سه سال پیش همین شب مهلا رو خونه پسر خالش که دوست دوران مدرسه ام بود دیدم.اونجا بود که زندگیم رنگ دیگه ای پیدا کرد.
صورت من و احسان به سرخی انارهای داخل پیاله شده بود .میدانستم به زور با خودش کنار آمده بود و چنین حرفهایی را با صراحت بین جمع میگفت.قلبم می تپید جوری که صدایی جز تالاپ تولوپ قلبم نمی شنیدم.احسان روبه رویم ایستاد وگردن آویز را سمت من گرفت.خنده ام برق چشمانم را دوچندان کرده بود.فوری نگاهم را سمت احسان کشاندم وگردن آویز را به گردنم انداختم.حین نگاه پراز خجالتمان مریم پیش قدم دست زدن شد .جومهمانی عوض شد.همه صحبت ها سمت سالگرد و مناسبتها کشیده شد.خلاصه بساط پذیرایی به راه بود از خوراکی ها گرفته تا دمنوش آرامبخشی که تجویز همیشگی مامان سیمین بود و همچنین خاطرات عجیب وغریب آقا یحیی شوهر عمه ناهید از رفتن به چین کارهای باورنکردنی اش و تعجب وقهقهه زدن اطرافیان.نگاهمم به گردن آویز و فکرم سمت توجه احسان بود.احسان هم چنان با صورت سرخ گون،قاچ های هندوانه را ریز ریز میکرد هرازگاهی یقه پیراهنش را مرتب میکرد.
زنعمو مهشید هم فارغ ازاین دورهمی با دقت فراوان تکلیف شب مینو را رسد میکرد.
بیچاره مینو...توجه زیاد زن عمو دل و جرات را از او گرفته بود،با یک نگاه میشد فهمید که عمو پرویز ومینو مثل شاگرد های کلاس اولی فقط حق گوش کردن را دارند و باید به تکالیفشان سروعده عمل کنند.ازطرف دیگر مامان سیمین از خواص دمنوش های گیاهی برای مادرجون توضیح میداد.
مادر احسان باحوصله شنونده صحبت های مادرم بود خاله ریحان هم حال چندان خوبی نداشت.پادردو کمردرد امانش را بریده بود.آقا منصور حسابی کمک خرج مادرش بود و درکل جورخاله را همه جوره میکشید.اوتنها فرزند خاله بود به همین خاطر خاله دوست داشت سرو سامان پیداکردن پسرش را ببیند.
واما احسان...همچنان مشغول بخور بخور بود هرازگاهی ازروی علاقه به من نگاهی می انداخت و لبخندی میزد.خلاصه حرفهای زیادی برای گفتن بود .حرفهایی ازجنس خود آدمها .آدمهایی که گاهی آنقدر دقیق میشوند که نمی شود از زیر ذره بینشان رد شد وگاهی آنقدر بی خیالت میشوند که عبور از کنارشان برایت بی معنا میشود اینها همه از جایی نشعت میگیرد که انگار اتفاقی ،ماجرایی ویاداستانی هست......
...
نظرات