عکس کیک اسفنجی
khanoome
۶۷
۳۲۲

کیک اسفنجی

۶ اردیبهشت ۹۹
دوستان این آخرین پارت هست.دوست دارم همه کسانی که این داستان رو دنبال کردند.از حسشون بگن بعد از خوندن آخرین پارت.منتظرنظر تک تک تون هستم😘😘😘
خلاصه شیرینی خواستگاری و نامزدی را کنار هم خوردیم وبعد از دوماه لباس سفید به تن پا به خانه اش گذاشتم.
حالا خانوم خانه اش بودم.
خانه ای قدیم ساخت وکوچک نزدیک به در مانگاهی که محل کارش بود.
زندگی آرامی داشتم .شده بودم همان مهلای پر انرژی وخوش خنده.
از روز آشنایی مان تا به امروز کیوان هیچ وقت از گذشته تلخم سوالی نپرسید ومن هم چیزی نگفتم.سعی داشتم برایش مهلایی باشم که آن سالهای دور رویای با اوبودن را داشت.
اینهارا داخل دفترم می نویسم تا قصه ام کامل شود.امروز که شش ماه از ازدواج من با کیوان می گذرد پسر پنج ماهه ام کارن مسافر کوچکیست که قرار است پا به زندگی من وپدر ش بگذارد.
پنجره هارا چهارطاق باز گذاشته ام تا نم باران خانه رابردارد.
گوشه آشپزخانه راهم پر کرده ام از ترشی لیته تند.
دست خودم نبود ویارش را داشتم.اگر ترشی نبود غذارا کنار می کشیدم و لب نمیزدم.
کیوان بیچاره هرچه کار میکرد لواشک وآلوچه میخرید.
هم چنان دست به قلم ازخاطراتم می نویسم.
صدای کیوان ازحیاط را شنیدم.
مهلا ....مهلا بانو....
هنوز آماده نشدی....
سرم را از پنجره بیرون کشیدم.
سلام جناب کیوان خان.چرا آمادم.الآن میام.
باران بند آمده بود اما عطرش دیوانه کننده سرمستم می کرد.
جلو در سوار ماشین شدیم وراه افتادیم برای خرید لوازم مهمان تو راهی مان.
کیوان خوشحال بود با برق نگاهش دستی به موهایم کشید آنها را پشت گوشم انداخت و گره روسری ام را مرتب کرد و
لبخند زد.
عادتش بود کمتر حرف میزد و هرچه بود را با نگاه به من می فهماند.
دوباره عطر باران را به ریه های خشکم رساندم و نفس عمیقی از روی آرامش کشیدم.
خودش گفته بود بعداز هر سختی آسانی ست .ومن امید وعده اش را در دل پروراندم .
با آن حال ووضع وشکم بزرگی که داشتم چند باری پاساژ را بالاپایین کردیم ویک سری لباس و اسباب بازی هایی که قند تودل آب میکرد خریدیم.
برای شام داخل رستوران رفتیم.هواتاریک بود وباران بارشش را از سر گرفته بود.
موسیقی آرامی پخش میشد.
کنار پنجره نگاهم را به خیابان داده بودم.
کیوان دست ورو شسته روبه رویم نشست و با دست شانه ام را تکان داد
کجایی؟؟؟حواست نیستا؟؟؟؟
انگار فرانوشت شده امشب تولدتِ؟؟؟!!
لبخندم را نثار چشمان درشت ومشکی اش کردم .درست می گفت تولدم را فراموش کرده بودم.
همان لحظه جعبه کادویی از جیب داخل کتش بیرون آورد وگردن آویزی را روبه روی صورتم گرفت.
-اینم هدیه من به عشق قدیمی وهمیشگیم
موسیقی هم نوا شده بود با حرفهای کیوان
"من در تب وتاب توام.
خانه خراب توام.
مَن منِ دیوانه عاشق
ای تو سر وسامان من
نیمه پنهان من
جان تو وجانِ یه عاشق"
ماتم برده بود.بغض گلویم را می فشرد.
چشمانم خیس از اشک بودوزنجیر وپلاک مات شده جلو چشمانم چپ وراست میرفت.
کیوان جا خورده بود.
بهم گفت:ازموضوعی ناراحتی...چیزی شده..؟؟!!
دستم را سمت گردن آویز کشاندم.
درست لحظه ای یادم آمد که چنین هدیه ای را از احسان گرفتم وبه اوقول دادم برای همیشه نگهش دارم.اما آخرین بار هدیه اش را سمتش انداختم و برای همیشه از او دور شدم.
دلم به لرزه در آمد .دستان یخ زده ام را روی دستان کیوان انداختم وصورتم را نزدیکش کشیدم .
پلک میزدمو دندان به لب می کشیدم تا جلو بغضم رابگیرم دستش را بوسیدم ودوباره به خیابان تاریکی که نم باران چلانده بودش نگاه انداختم وگفتم
"من امشب هوای خواب ندارم"
...
نظرات