عکس کیک شربتی
zeinab
۲۵
۳۴۴

کیک شربتی

۲۸ بهمن ۰۰
کیک خوشمزه و دوست داشتنی که واسه مهمونی ها فوق العاده است🥲
#رویای_من
#پارت_57
امیرعلی که انگار منتظر این حرف من بود تا حرفش رو بزنه، گفت: خیلی دلم به حال ارمیا میسوزه...خدا میدونه چه سرنوشتی در انتظارشه...این ماموریت خیلی مهمیه...احتمال برگشتش خیلی کمه...شاید اصلا زنده برنگرده...ای کاش میشد من جاش برم تا اون..
دستم رو گرفت توی دستش و گفت: زینب...همون روزی که گلوله خوردم و رفتم بیمارستان...ارمیا صبحش اومد پیشم و بهم گفت که اگر جور بشه میخواد قبل از اینکه بره ماموریت بیاد خونمون باهات صحبت کنه...ولی به خاطر اتفاقی که افتاد نشد...توی نگاهش بغض داشت...تا نگاهم میکرد چشماش می‌لرزید و لبخند میزد تا بغضش پیدا نباشه...قبل از اینکه بره اومد بغلم کرد و گفت، امیر من خیلی خاطر زینب رو می‌خوام، ان شاءلله که خوشبخت بشه. این حرفش جیگرم رو سوزوند...یعنی از همه چی گذشته...دیگه خودش می‌دونه برنمی‌گرده..
بعد از گفتن این جمله بغضش ترکید و شروع کرد به گریه کردن...اشک توی چشمام جمع شده بود...تمام اون لحظات آخر که دیدمش رو مرور کردم...پلک هامو بستم و اشکام اومد پایین...نزدیک امیرعلی شدم و بغلش کردم...بمیرم واسه داداشم...امیرعلی دلش نازک نبود...اما خیلی اوقات باهام درد و دل میکرد...اینم به خاطر شرایط کاریش بود...خیلی روز ها انقدر به خاطر اتفاق هایی که برای همکاراش می‌افتاد ناراحت بود...دلش پر میشد از ماجراهای دوروبرش.
چند دقیقه بی صدا اشک‌ ریخت...بعد هم سرش رو بلند کرد...دو تا دستم رو دور صورتش گذاشتم و اشک هاشو پاک کردم...کمکش کردم تا دست و صورتش رو بشوره...بعد هم بالشت زیر سرش رو درست کردم تا بتونه بخوابه...پتو رو کشیدم روش...برق اتاق رو خاموش کردم و نگاهی کوتاه بهش انداختم...سعی کردم خودم رو با کارهای خونه سرگرم کنم...غذایی برای شام آماده کردم و کمی با موبایلم ور رفتم...به اتاق پسرا رفتم و کمی مرتب کردم...میز هارو دستمال کشیدم...به دیوار کنار کتابخونه که پر از عکس بود رسیدم، نگاهم به عکس دسته جمعیشون با دوستاش افتاد...با دیدن چهره ارمیا دوباره یاد حرف های امیرعلی افتادم...سرم داشت منفجر میشد...یه قرص ژلوفن خوردم تا کمی از سر دردم کم بشه.
کتاب های درسم رو جلوم گذاشتم و شروع کردم به خوندن...چند تا سوال حل کردم و کمی جزوه خوندم...کم کم داشت خوابم میبرد که زنگ‌ خونه رو زدن...دکمه رو زدم تا در باز بشه و چادرم رو سر کردم...پارسا بعد از کلی یااللّه گفتن اومد داخل...کمی عقب رفتم و گفتم: سلام.
_سلام...خوبین...امیرعلی چطوره؟
+ممنون...یه یک ساعتی هست قرص هاشو خورده و خوابیده.
دو تا پلاستیک پر از آبمیوه و کمپوت گذاشت روی اپن و گفت: کمپوت برای بخیه‌اش خوبه...اگر کاری داشتین من در خدمتم...امیررضا اومد بگید یه خبر به من بده خیالم راحت بشه...امری هست؟
+دستتون درد نکنه...خیلی زحمت کشیدید...ان شاءلله جبران کنیم براتون.
سری تکون داد و بعد خداحافظی کرد و رفت...در رو بستم و چادرم رو در آوردم...تا خواستم بشینم، دوباره زنگ خونه رو زدن...کلافه پوفی کردم و بلند شدم...تا نگاهم به تصویر آیفون افتاد دو دستی زدم تو صورتم و یا ابوالفضلی زمزمه کردم...امیرمحمد اینجا چیکار میکرد...کی میخواد این یکی رو جمع کنه...😦
@Roiayeman
*****
#رویای_من
#پارت_58

تا نگاهم به تصویر آیفون افتاد دو دستی زدم تو صورتم و یا ابوالفضلی زمزمه کردم...امیرمحمد اینجا چیکار میکرد...کی میخواد این یکی رو جمع کنه....😧
در رو باز کردم و رفتم دم در...اومد داخل و سلام کرد...با تعجب گفتم: سلام...خوبی؟...تو چرا انقدر زود برگشتی!!
در رو بست و کوله اش رو گذاشت رو زمین و گفت: خوبم...اگر ناراحتی برگردم برم🙁
+نه بابا خوشحالم شدم...ناراحت واسه چی!!
خسته خودشو پرت کرد رو مبل و گفت: بقیه کجان؟ تنها بودی خونه!!
در حالی که یک لیوان آبمیوه براش میریختم گفتم: نه تنها نیستم...امیرعلی خوابه...امیررضا هم میاد دیگه الان.
به سمتش رفتم و لیوان رو دستش دادم...تشکری کرد و گفت: داشتم میومدم پارسا از خونه رفت بیرون...چیکار داشت اینجا؟؟
+اومده بود به امیرعلی سر بزنه...دید خوابه رفت.
_مگه امیرعلی چشه که پارسا اومده سر بزنه!!
خواستم توضیح بدم که صدای باز شدن در مانعم شد...نگاهمون سمت در چرخید...امیررضا وارد شد و در رو بست...بعد هم با تعجب نگاهی به ما کرد و گفت: عهههه سلام...کی اومدی محمد😀
خلاصه بعد از سلام و احوالپرسی، محمد خواست بره سراغ امیرعلی که امیررضا مانعش شد...محمد با تعجب گفت: چرا نمیذاری برم ببینمش😐
امیررضا انگشت اشاره‌اش رو به نشونه‌ی سکوت گذاشت رو بینیش و گفت: هیسسس...میگم بهت...صبر کن!!
_نه بگو می‌خوام بدونم...چه اتفاقی واسش افتاده!!
+چیزی نشده!! سرکار بوده یکم درگیری پیش اومده...امیرعلی آسیب دیده...الان هم حالش خوبه و فقط خوابیده...همین🖐🏻
_کی؟؟چرا به ما چیزی نگفتین؟؟
+همون شب که شما رفتین...اتفاق خاصی نبود که...بهتون می‌گفتیم هم اعصابتون خورد میشد هم اون مسافرت واسه مامان و بابا کوفت میشد...همش یه چهار تا مشت و لگد خورده...الان هم به خاطر بدن دردش داره استراحت می‌کنه!!
با قانع شدن امیرمحمد، نفس راحتی کشیدم و بحث رو عوض کردم: راستی مگه قرار نبود با مامان و بابا برگردی! پس چرا امروز اومدی؟
امیرمحمد قلوپی از آبمیوه‌اش خورد و گفت: کارهام و جفت و جور کردم که بیام تهران...کلی التماس کردم تا راضی شدن...مامان گفت که چهارشنبه میان و منم باید فردا برم چند تا اداره و پیش چند نفر تا کارهای انتقالیم تموم بشه...برای همین اومدم.
با سر حرفاش رو تایید کردم...بعد از تموم شدن صحبتش از جام بلند شدم و کتاب و جزوه هام رو از وسط جمع کردم و گذاشتم تو اتاق...ساعت هفت و نیم بود...نماز خوندم و بعدش وسایل شام رو آماده کردم...به امیررضا گفتم: نمیخوای امیر رو بیدار کنی؟؟ شام بخوره حداقل بعد بخوابه!!
امیررضا نگاهی به دوروبر انداخت تا از نبود محمد خیالش راحت شه و بعد با صدای آروم گفت: نه بزار بخوابه...دکتر گفته این دارو ها خواب‌آوره...نیم ساعت دیگه خودم صداش میکنم.
پشت میز نشستم و محمد رو صدا زدم...برای خودم مقداری غذا کشیدم و خوردم...سر غذا بودیم که یهو یاد حرف پارسا افتادم...رو به امیررضا گفتم: داداش...پارسا گفت بهت بگم که وقتی اومدی بهش خبری بدی، تا خیالش راحت باشه خونه‌ای...دو تا پلاستیک هم آبمیوه و کمپوت آورده بود بنده خدا...دید امیر خوابه رفت.
امیررضا قاشقی از سالاد خورد و گفت: اره دستش درد نکنه...قبل اینکه بیام تو دیدمش، داشت ماشینش رو تمیز میکرد.
بعد از خوردن شام سفره رو جمع کردم و ظرف هارو شستم...به سمت اتاق رفتم تا امیرعلی رو بیدارکنم.‌‌..اول چند بار آروم صداش زدم اما متوجه نشد...دفعه بعدی آروم تکونش دادم اما باز هم بیدار نشد...اینکه خواب سنگین نبود...پس چرا بیدار نمیشه!!...پتو رو از روش کنار زدم و به سمت خودم برش گردوندم...یا حضرت فاطمه😱...چرا یک طرف لباسش خونیه......؟؟؟
@Roiayeman
...