
شله زرد
۱۲ مرداد ۰۲
#ادامه-رمان
یکدفعه یادم اومد در رو قفل کردم. سریع قفل رو چرخوندم و در رو با فشار باز کردم.
حوله رو محکم تر گرفتم و خودمو به بیرون پرت کردم. دوباره در رو بستم و قفل کردم. چند قدم از در فاصله
گرفتم.
چند دقیقه ای گذشت و خبری نشد. نفس عمیقی کشیدم و حوله رو دور بدن برهنه و خیسم کشیدم.
فکر کردم همه چی تموم شد که با تکون خودن دستگیره در دوباره ترس به سراغم اومد. دستگیره محکم باال و
پایین می شد.
دوباره نفسام تند شده بود. بدنم می لرزید. جیغ بلند دیگه ای کشیدم.با وحشت اشک می ریختم. سریع در اتاقم رو
باز کردم و خودمو بیرون انداختم. داشتم تو راهرو می دویدم که با کسی برخورد کردم.
از شدت ترس حتی سرم رو بلند نکردم تا ببینم کیه. می ترسیدم دوباره با صحنه بدی مواجه بشم.
با احساس دستای قوی که دور کمرم حلقه شدن، گریه ام بند اومد.
صدای نگرانی تو گوشم پیچید:» حالت خوبه؟«
نفسام هنوز تند بودن اما دیگه اشک نمی ریختم. یه حس امنیت و آرامش به وجودم تزریق شد.
آب دهنم رو قورت دادم.
وقتی لرزش بدنم قطع شد. دستاش دور کمرم شل شد. کمی ازش فاصله گرفتم. وقتی سرم رو بلند کردم اولین
چیزی که دیدم دو چشم آبی و آرام بود.
محو چشماش بودم که با شنیدن صدای پای درسا و ویدا و ظاهر شدنشون پشت سر آروین، مسیر نگاهمو تغییر داد.
ویدا با دیدنم تو اون وضعیت شکه شده بود. درسا هم کمی نگاهم کرد و بعد سرش رو پایین انداخت. تازه متوجه
موقعیتم شدم.
با این حوله کوتاه و خیس مقابل آروین ایستاده بودم. سرم رو پایین انداختم. لباس آبی رنگش به خاطر بغل کردن
من مرطوب شده بود.
از خجالت داشتم آب می شدم اما این خجالت زیاد طول نکشید چون با به یاد اوردن اتفاق چند لحظه پیش تمام بدنم
شروع به لرزیدن کرد.
دیگه از اون آرمش خبری نبود حتی وجود آروین هم مثل چند لحظه پیش آرومم نمی کرد برعکس ترسم رو بیشتر
می کرد.
درسا که متوجه شده بود با قدم هایی آروم به طرفم اومد.
با لکنت شروع به حرف زدن کردم:» درسا... آب وان...آب وان... خونی شده بود.«
هر سه با شنیدن حرفم نگاه متعجبی به هم انداختن. درسا درحالی که بهم نزدیک می شد گفت:» منظورت چیه؟«
لبم رو گاز گرفتم. نگاه وحشت زده ای بهش انداختم:» آب وان خونی بود... با چشمای خودم دیدم.«
درسا دیگه چیزی نگفت و همراه آروین به سرعت به طرف اتاقم رفتن. اما ویدا کنارم موند. شونه هامو نوازش کرد و
منو به طرف اتاق خودش برد.
وارد اتاق شدیم و روی تخت نشستیم. چندتا از لباسای خودش رو به طرفم انداخت و گفت:» فعال اینارو بپوش بعد
بگو چه اتفاقی افتاده.«فقط تونستم سرم تکون بدم. لباسا رو به کمک ویدا پوشیدم. با شیطنت گفت:» تو بغل اون پسره آروین خوش
گذشت؟«
حتی قدرت اخم کردن و اعتراض کردن به حرفش رو نداشتم. ذهنم قفل شده بود. همش اتفاقی که چند لحظه پیش
افتاد جلو چشمام تداعی می شد.
ویدا که متوجه حال خرابم شده بود. نیشش رو بست. سریع از جام بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. ویدا هم پشت
سرم راه افتاد.
جلوی در اتاقم که نیمه باز بود ایستادم. می ترسیدم واردش بشم. ویدا کنارم ایستاد و با لحن آرامش بخشی که تا
حاال ازش ندیده بودم گفت:» اتفاقی افتاده مارسا؟«
جوابش رو ندادم و با دست لرزونم در رو هول دادم.
درسا و آروین کنار در حمام ایستاده بودن و به داخل نگاه می کردن.
آب دهنم رو قورت دادم و بهشون نزدیک شدم. درسا متعجب بود اما آروین حالت متفکر و کمی نگران داشت.
درسا با دیدن من گفت:» تو چی دیدی مارسا؟«
لب خشکم رو با زبونم خیس کردم و با ترس گفتم:» آب وان... خونی بود... یه...دخـ...«
درسا نذاشت به حرفم ادامه بدم و با اخمی که همیشه وقتی نگران می شد روی صورتش می شست گفت:» اما من که
اینجا چیزی نمی بینم.«
چشمام از تعجب گرد شد. هردوشون رو کنار زدم و بینشون قرار گرفتم. درسا راست می گفت. هیچ اثری از خون و
اتفاقات چند لحظه پیش تو حمام نبود. آب وان تمیز بود و همه چی سر جاش قرار داشت.
فقط رد پاهای خیس من رو کاشی های حمام باقی مونده بود. زیر لب با خودم گفتم:» این امکان نداره... این امکان
نداره... من با چشمای خودم دیدم.«
دست درسا روی شونه ام نشست:» مارسا... کم کم دارم نگرانت می شم.«
دستش رو پس زدم و اصرار کردم:» درسا به خدا من راست میگم... دیدمش... با چشمای خودم دیدم.«
درسا نالید:» ماری... تو رو خدا تمومش کن... میبینی که اینجا هیچی نیست...«
- منم نمی دونم چرا... اما... مطمئنم که دیدمش.
- کیو دیدی؟
می خواستم جوابشو بدم که صدای آروم آروین رو که انگار با خودش حرف می زد کنار گوشم شنیدم.
- اینجا یه اتفاقایی افتاده... حسش می کنم.
صدا اونقدر آروم بود که درسا نتونه بشنوه فقط من چون کنارش بودم شنیدم.
آروین نگاهش رو از وان گرفت و به ما دوخت. با لبخندی که خیلی سعی می کرد روی لبش بیاره گفت:» خب... فکر
کنم چیز خاصی نشده... من میرم دیگه خانوادم منتظرن.«
درسا و ویدا لبخند زدن و با تکون سر ازش خداحافظی کردن. اما من هنوز تو فکر حرفی که زد بودم. اون گفت
حسش کرده...
درسا رو با دست کنار زدم و دنبال آروین از اتاق خارج شدم. تو راه پله بهش رسیدم. درحالی که نفس نفس می زدم
گفتم:» صبر کنین.«سر جاش ایستاد و با تعجب به من نگاه کرد.
منم به چشماش که نمی دونم چرا برای من خیلی ترسناک بودن خیره شدم.
با لحن آرومی گفت:» چیزی شده؟«
- منظورتون از اون حرف چی بود؟
تعجب کرد:» کدوم حرف؟«
- شما... چی رو حس کردین؟
احساس کردم کمی دستپاچه شد:» من همچین حرفی نزدم.«
از اینکه انکارش می کرد خیلی تعجب کردم:» اما من خودم شنیدم که شما گفتین...«
چشماش سخت و غیرقابل نفوذ شد با لحن قاطعی گفت:» اما من هیچی نگفتم...«
لحنش اونقدر محکم و قاطع بود که خفه ام کرد.
نگاهش رو ازم گرفت و به طرف در ویال رفت. بعد از خروجش از ویال با ترس نگاهی به اطراف انداختم و به سرعت
به طرف اتاقم دویدم.
ویدا و درسا روی تختم نشسته بودن و داشتن با هم حرف می زدن. درسا با دیدن من ساکت شد و به طرفم اومد.
دستای سردم رو گرفت و با نگرانی به چشمام زل زد:» حالت خوبه؟«
سرم رو پایین انداختم. باور نمی کردم اون چیزایی که دیدم همش یک کابوس باشه. مطمئن بودم تمامش حقیقت
داره. حتی اون حرفی که از دهن آروین شنیدم و اون انکارش می کرد. با به یاد اوردن آروین رو به درسا گفتم:»
راستی اون پسره اینجا چیکار می کرد؟«
- دعوتمون کرد.
- دعوتمون کرده؟
- آره... می گفت خوانوادش می خوان با ما آشنا بشه.
- خوانوادش؟
- اونکه اینطور می گفت...برای همین مارو برای شام خونش دعوت کرد. می گفت از حضور ما اینجا خیلی تعجب
کردن...
- چی اینقدر تعجب داره؟
- اینکه این ویالیی که چند ساله خالیه برای اولین بار اشغال شده.
- این کجاش تعجب داره؟
- به نظر اونا تعجب داره.
- از کجا معلوم دروغ نمی گه؟شاید می خواد ما رو اونجا بکشونه تا یک بالیی سرمون بیاره.
- نمی دونم.
- بهتره نریم...تو که دعوتش رو قبول نکردی؟
- قبول نکردم اما جواب رد هم ندادم. گفتم معلوم نیست بیایم یا نه...
ویدا که تا این موقع ساکت بود از رو تخت بلند شد و با لب و بوچه آویزون گفت:» شما همیشه منفی فکر می کنین...
از کجا معلوم؟ من مطمئنم اونا آدمای بدی نیستن.«
یکدفعه یادم اومد در رو قفل کردم. سریع قفل رو چرخوندم و در رو با فشار باز کردم.
حوله رو محکم تر گرفتم و خودمو به بیرون پرت کردم. دوباره در رو بستم و قفل کردم. چند قدم از در فاصله
گرفتم.
چند دقیقه ای گذشت و خبری نشد. نفس عمیقی کشیدم و حوله رو دور بدن برهنه و خیسم کشیدم.
فکر کردم همه چی تموم شد که با تکون خودن دستگیره در دوباره ترس به سراغم اومد. دستگیره محکم باال و
پایین می شد.
دوباره نفسام تند شده بود. بدنم می لرزید. جیغ بلند دیگه ای کشیدم.با وحشت اشک می ریختم. سریع در اتاقم رو
باز کردم و خودمو بیرون انداختم. داشتم تو راهرو می دویدم که با کسی برخورد کردم.
از شدت ترس حتی سرم رو بلند نکردم تا ببینم کیه. می ترسیدم دوباره با صحنه بدی مواجه بشم.
با احساس دستای قوی که دور کمرم حلقه شدن، گریه ام بند اومد.
صدای نگرانی تو گوشم پیچید:» حالت خوبه؟«
نفسام هنوز تند بودن اما دیگه اشک نمی ریختم. یه حس امنیت و آرامش به وجودم تزریق شد.
آب دهنم رو قورت دادم.
وقتی لرزش بدنم قطع شد. دستاش دور کمرم شل شد. کمی ازش فاصله گرفتم. وقتی سرم رو بلند کردم اولین
چیزی که دیدم دو چشم آبی و آرام بود.
محو چشماش بودم که با شنیدن صدای پای درسا و ویدا و ظاهر شدنشون پشت سر آروین، مسیر نگاهمو تغییر داد.
ویدا با دیدنم تو اون وضعیت شکه شده بود. درسا هم کمی نگاهم کرد و بعد سرش رو پایین انداخت. تازه متوجه
موقعیتم شدم.
با این حوله کوتاه و خیس مقابل آروین ایستاده بودم. سرم رو پایین انداختم. لباس آبی رنگش به خاطر بغل کردن
من مرطوب شده بود.
از خجالت داشتم آب می شدم اما این خجالت زیاد طول نکشید چون با به یاد اوردن اتفاق چند لحظه پیش تمام بدنم
شروع به لرزیدن کرد.
دیگه از اون آرمش خبری نبود حتی وجود آروین هم مثل چند لحظه پیش آرومم نمی کرد برعکس ترسم رو بیشتر
می کرد.
درسا که متوجه شده بود با قدم هایی آروم به طرفم اومد.
با لکنت شروع به حرف زدن کردم:» درسا... آب وان...آب وان... خونی شده بود.«
هر سه با شنیدن حرفم نگاه متعجبی به هم انداختن. درسا درحالی که بهم نزدیک می شد گفت:» منظورت چیه؟«
لبم رو گاز گرفتم. نگاه وحشت زده ای بهش انداختم:» آب وان خونی بود... با چشمای خودم دیدم.«
درسا دیگه چیزی نگفت و همراه آروین به سرعت به طرف اتاقم رفتن. اما ویدا کنارم موند. شونه هامو نوازش کرد و
منو به طرف اتاق خودش برد.
وارد اتاق شدیم و روی تخت نشستیم. چندتا از لباسای خودش رو به طرفم انداخت و گفت:» فعال اینارو بپوش بعد
بگو چه اتفاقی افتاده.«فقط تونستم سرم تکون بدم. لباسا رو به کمک ویدا پوشیدم. با شیطنت گفت:» تو بغل اون پسره آروین خوش
گذشت؟«
حتی قدرت اخم کردن و اعتراض کردن به حرفش رو نداشتم. ذهنم قفل شده بود. همش اتفاقی که چند لحظه پیش
افتاد جلو چشمام تداعی می شد.
ویدا که متوجه حال خرابم شده بود. نیشش رو بست. سریع از جام بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. ویدا هم پشت
سرم راه افتاد.
جلوی در اتاقم که نیمه باز بود ایستادم. می ترسیدم واردش بشم. ویدا کنارم ایستاد و با لحن آرامش بخشی که تا
حاال ازش ندیده بودم گفت:» اتفاقی افتاده مارسا؟«
جوابش رو ندادم و با دست لرزونم در رو هول دادم.
درسا و آروین کنار در حمام ایستاده بودن و به داخل نگاه می کردن.
آب دهنم رو قورت دادم و بهشون نزدیک شدم. درسا متعجب بود اما آروین حالت متفکر و کمی نگران داشت.
درسا با دیدن من گفت:» تو چی دیدی مارسا؟«
لب خشکم رو با زبونم خیس کردم و با ترس گفتم:» آب وان... خونی بود... یه...دخـ...«
درسا نذاشت به حرفم ادامه بدم و با اخمی که همیشه وقتی نگران می شد روی صورتش می شست گفت:» اما من که
اینجا چیزی نمی بینم.«
چشمام از تعجب گرد شد. هردوشون رو کنار زدم و بینشون قرار گرفتم. درسا راست می گفت. هیچ اثری از خون و
اتفاقات چند لحظه پیش تو حمام نبود. آب وان تمیز بود و همه چی سر جاش قرار داشت.
فقط رد پاهای خیس من رو کاشی های حمام باقی مونده بود. زیر لب با خودم گفتم:» این امکان نداره... این امکان
نداره... من با چشمای خودم دیدم.«
دست درسا روی شونه ام نشست:» مارسا... کم کم دارم نگرانت می شم.«
دستش رو پس زدم و اصرار کردم:» درسا به خدا من راست میگم... دیدمش... با چشمای خودم دیدم.«
درسا نالید:» ماری... تو رو خدا تمومش کن... میبینی که اینجا هیچی نیست...«
- منم نمی دونم چرا... اما... مطمئنم که دیدمش.
- کیو دیدی؟
می خواستم جوابشو بدم که صدای آروم آروین رو که انگار با خودش حرف می زد کنار گوشم شنیدم.
- اینجا یه اتفاقایی افتاده... حسش می کنم.
صدا اونقدر آروم بود که درسا نتونه بشنوه فقط من چون کنارش بودم شنیدم.
آروین نگاهش رو از وان گرفت و به ما دوخت. با لبخندی که خیلی سعی می کرد روی لبش بیاره گفت:» خب... فکر
کنم چیز خاصی نشده... من میرم دیگه خانوادم منتظرن.«
درسا و ویدا لبخند زدن و با تکون سر ازش خداحافظی کردن. اما من هنوز تو فکر حرفی که زد بودم. اون گفت
حسش کرده...
درسا رو با دست کنار زدم و دنبال آروین از اتاق خارج شدم. تو راه پله بهش رسیدم. درحالی که نفس نفس می زدم
گفتم:» صبر کنین.«سر جاش ایستاد و با تعجب به من نگاه کرد.
منم به چشماش که نمی دونم چرا برای من خیلی ترسناک بودن خیره شدم.
با لحن آرومی گفت:» چیزی شده؟«
- منظورتون از اون حرف چی بود؟
تعجب کرد:» کدوم حرف؟«
- شما... چی رو حس کردین؟
احساس کردم کمی دستپاچه شد:» من همچین حرفی نزدم.«
از اینکه انکارش می کرد خیلی تعجب کردم:» اما من خودم شنیدم که شما گفتین...«
چشماش سخت و غیرقابل نفوذ شد با لحن قاطعی گفت:» اما من هیچی نگفتم...«
لحنش اونقدر محکم و قاطع بود که خفه ام کرد.
نگاهش رو ازم گرفت و به طرف در ویال رفت. بعد از خروجش از ویال با ترس نگاهی به اطراف انداختم و به سرعت
به طرف اتاقم دویدم.
ویدا و درسا روی تختم نشسته بودن و داشتن با هم حرف می زدن. درسا با دیدن من ساکت شد و به طرفم اومد.
دستای سردم رو گرفت و با نگرانی به چشمام زل زد:» حالت خوبه؟«
سرم رو پایین انداختم. باور نمی کردم اون چیزایی که دیدم همش یک کابوس باشه. مطمئن بودم تمامش حقیقت
داره. حتی اون حرفی که از دهن آروین شنیدم و اون انکارش می کرد. با به یاد اوردن آروین رو به درسا گفتم:»
راستی اون پسره اینجا چیکار می کرد؟«
- دعوتمون کرد.
- دعوتمون کرده؟
- آره... می گفت خوانوادش می خوان با ما آشنا بشه.
- خوانوادش؟
- اونکه اینطور می گفت...برای همین مارو برای شام خونش دعوت کرد. می گفت از حضور ما اینجا خیلی تعجب
کردن...
- چی اینقدر تعجب داره؟
- اینکه این ویالیی که چند ساله خالیه برای اولین بار اشغال شده.
- این کجاش تعجب داره؟
- به نظر اونا تعجب داره.
- از کجا معلوم دروغ نمی گه؟شاید می خواد ما رو اونجا بکشونه تا یک بالیی سرمون بیاره.
- نمی دونم.
- بهتره نریم...تو که دعوتش رو قبول نکردی؟
- قبول نکردم اما جواب رد هم ندادم. گفتم معلوم نیست بیایم یا نه...
ویدا که تا این موقع ساکت بود از رو تخت بلند شد و با لب و بوچه آویزون گفت:» شما همیشه منفی فکر می کنین...
از کجا معلوم؟ من مطمئنم اونا آدمای بدی نیستن.«
...
طرز تهیه و دستور پخت های مرتبط

کرم زرد

حلوای آرد برنج

رانی زرد آلو (اسموتی زردآلو)

کوکی موکا

کنجد بار شیره انگور
