
کیک سفارشی پری دریایی?♀️
۲۲ ساعت پیش
بعضی وقتها باید رفت.
نه مثل مسافری که چمدان میبندد و برای سفری کوتاه آماده میشود. نه.
باید رفت، مثل پرندهای که از شاخهای میپرد که دیگر تابِ وزنِ دلش را ندارد.
مثل قطره اشکی که دیگر در چشم نمیماند، چون بودنش دیگر معنا ندارد.
آن روز صبح، هوا سرد نبود، اما تنم میلرزید.
نه از سرما، از چیزی شبیه مرگ.
مرگی بیصدا، آرام، که از لابهلای دیوارهای خانه بالا خزیده بود و خودش را توی قاب عکسها جا کرده بود.
همان قابهایی که تو تویش لبخند زده بودی و من وانمود کرده بودم که همه چیز خوب است.
پوتینهایم را پوشیدم. نه به قصد سفر، به قصد فرار.
از خاطرهها، از سایهی صدای تو، از لیوان نیمهخالی چایی که دیشب کنارش نشستم و با دیوار حرف زدم.
تو نبودی، اما صدایت هنوز در گوشم میپیچید، مثل صدای پیانویی که بعد از تمامشدن ملودی، نفس آخرش را میکشد.
کلید را برنداشتم.
در را نبستم.
گفتم شاید خانه هم خسته شده باشد.
از تحمل من.
از شبهایی که گریه نکردم و فقط نفس کشیدم، انگار نفسکشیدن هم نوعی مقاومت است.
رفتنم شبیه سقوط پرهی یک آسیاب بود که سالها بیباد مانده،
شبیه دودِ ناتمام یک سیگار که آخرین پکاش را کسی زده که دیگر امیدی ندارد.
و شبیه دفتر شعری که هیچوقت نوشته نشد، چون شاعرش در خودش دفن شد.
در ایستگاه ایستادم. مردم میآمدند و میرفتند، مثل فکرهایی که همیشه میخواهی نگهشان داری اما لابهلای روزمرگی گم میشوند.
به ریلها خیره شدم؛
آهنهای سرد و دراز،
مثل زخمهایی که نه میشود بندشان آورد،
نه میشود نادیدهشان گرفت.
بعضی وقتها باید رفت،
چون ماندن مثل زندگی در خانهایست که دیوارهایش نفس میکشند اما تو دیگر نفس نمیکشی.
باید رفت، چون بعضی نبودنها، مهربانتر از بودنهاییست که فقط تکرار زخماند.
و اگر یک روز، گوشهای از حافظهات بوی باران گرفت و صدای افتادن کلیدی پشت در شنیدی،
بدان که کسی که رفته بود،
با خودش تنها چیزی را برده بود که دیگر طاقت ماندنش را نداشت:
دلش را.
نه مثل مسافری که چمدان میبندد و برای سفری کوتاه آماده میشود. نه.
باید رفت، مثل پرندهای که از شاخهای میپرد که دیگر تابِ وزنِ دلش را ندارد.
مثل قطره اشکی که دیگر در چشم نمیماند، چون بودنش دیگر معنا ندارد.
آن روز صبح، هوا سرد نبود، اما تنم میلرزید.
نه از سرما، از چیزی شبیه مرگ.
مرگی بیصدا، آرام، که از لابهلای دیوارهای خانه بالا خزیده بود و خودش را توی قاب عکسها جا کرده بود.
همان قابهایی که تو تویش لبخند زده بودی و من وانمود کرده بودم که همه چیز خوب است.
پوتینهایم را پوشیدم. نه به قصد سفر، به قصد فرار.
از خاطرهها، از سایهی صدای تو، از لیوان نیمهخالی چایی که دیشب کنارش نشستم و با دیوار حرف زدم.
تو نبودی، اما صدایت هنوز در گوشم میپیچید، مثل صدای پیانویی که بعد از تمامشدن ملودی، نفس آخرش را میکشد.
کلید را برنداشتم.
در را نبستم.
گفتم شاید خانه هم خسته شده باشد.
از تحمل من.
از شبهایی که گریه نکردم و فقط نفس کشیدم، انگار نفسکشیدن هم نوعی مقاومت است.
رفتنم شبیه سقوط پرهی یک آسیاب بود که سالها بیباد مانده،
شبیه دودِ ناتمام یک سیگار که آخرین پکاش را کسی زده که دیگر امیدی ندارد.
و شبیه دفتر شعری که هیچوقت نوشته نشد، چون شاعرش در خودش دفن شد.
در ایستگاه ایستادم. مردم میآمدند و میرفتند، مثل فکرهایی که همیشه میخواهی نگهشان داری اما لابهلای روزمرگی گم میشوند.
به ریلها خیره شدم؛
آهنهای سرد و دراز،
مثل زخمهایی که نه میشود بندشان آورد،
نه میشود نادیدهشان گرفت.
بعضی وقتها باید رفت،
چون ماندن مثل زندگی در خانهایست که دیوارهایش نفس میکشند اما تو دیگر نفس نمیکشی.
باید رفت، چون بعضی نبودنها، مهربانتر از بودنهاییست که فقط تکرار زخماند.
و اگر یک روز، گوشهای از حافظهات بوی باران گرفت و صدای افتادن کلیدی پشت در شنیدی،
بدان که کسی که رفته بود،
با خودش تنها چیزی را برده بود که دیگر طاقت ماندنش را نداشت:
دلش را.
...
طرز تهیه و دستور پخت های مرتبط

کیک پای

کیک دو رنگ (زبرا کیک)

پاستا دریایی پنیری

کوکی بهشتی

شیرینی چوروس
