عکس لوبیاپلو

لوبیاپلو

۱ ماه پیش
سرگذشت ۱۸ قسمت بیستم
انتخاب رشته دانشگاه کردم، دانشگاه خرمشهر قبول شدم و بیستم یا بیست دوم شهریور رفتم دانشگاه و ثبت نام کردم.علی ورضام وبابام هم اومدن دنبالم...بابام هی میگفت بهت افتخارمیکنم جمیل و بعداز برگشت از ثبت نام دانشگاه رفتیم مغازه ی بابام
بستنی خوردیم و بابام هی به شاگردش وهمسایه هاش که مغازه داشتن کنارش پز منو میداد ومیگفت دخترم دانشگاه میخوادبره و کلی درس خونده تا قبول شده...
پز میداد...ی کیلو بستنی هم برداشت وبرگشتیم خونه...علی ورصا بخاطر من اومده بودن خرمشهر و همون شب برگشتن ابادان هرکاری کردم نموندن...یک هفته ی گذشت

شب بود اخرای شهریور بود.هوا دیگه داشت کم کم خنک میشد.چون تنهابودم رفتم دراز کشیدم.مادرم و پدرمو سلیمه نشسته بودن تو حیاط داشتن حرف میزدن وچای میخوردن.صداشون میومد.مادرم گفت صادق فردا یکم برنج وروغن و ارد بخر.نانوایی خیلی شلوغ میشه بهتره الان که هواخنکترشده خودمون نون درست کنیم توخونه...
بابام گفت باشه...
صدای ی  انفجار اومد اما خیلی دوربود.سریع بلندشدم ونشستم.اومدم از اتاق بیرون ورفتم توحیاط.بقیه دم در بودن.سریع رفتم پیششون.همسایه هم اومده بودن بیرون.
هیاهوی شد...اما دیگه صدایی نیومد.روز بعد بابام وقتی از سرکار برگشت.یعنی خیلی زود برگشت خرید کرده بود برای خونه.اما زیاد خریده بود.
سلیمه گفت صادق خیلی برنج وروغن گرفتی که...
بابام گفت توشهر غلغله شده...بیاوببین.خیابونا پر بود از ماشین وکمیته وارتشی...
مادرم گفت واسه چی؟
گفت گفتن صدام اومده نزدیک مرز ونزدیک شهر نیروها شو به خط کرده...
سلیمه گفت صدام جرات نداره این کارو کنه...
بابام گفت یکی از کسبه ها گفته صدام میخوادبیاد خوزستان روبگیره و مال خودش کنه...
اصلا گوش ندادم و یکی از حلب های روغنو برداشتم و رفتم توخونه...ناهارخوردیم و من رفتم تواتاقم همش چشم انتظار اومدن عبد بودم و دلتنگش ...کاش این فاصله ودوری نبود والان کنارهم بودیم...توی حال وهوای خودم بودم که صدای چند انفجار پشت سرهم اومد ،اما اینبار نزدیک تر...طولی هم نکشید که چندتا موشک از بالای سرمون ردشدن...
همسایه ریخته بودن بیرون...
بابام گفت حتما صدام بی پدر حمله کرده...برید برید تو...
همسایه روبروی مون اصغر اقا داد زد اقا صادق بهتره خودمونم مثل بقیه بریم از شهر...
همسایه کناریشم گفت اره اقا صادق ماهم داریم میریم ....بهتره شماهم مثل ما زن وبچه واسباب وسایلوجمع کنید برید...
مادرم گفت صادق چی شده...
گفت هیچی...بریدتو...
اما ماسه نفری ایستادیم وبابام رفت سمت اصغراقا و چندتا مرد دیگه از همسایه ها که ایستاده بودن.
سلیمه گفت صنم بیا راضیش کنیم خودمونم بریم...خطر داره.این بی خبرا اگه بیان توشهر همه جاروبه خاک وخون میکشن...
مادرم بهش نگا کرد و گفت بهتره خودمون بریم اسبابمون روجمع کنیم...ببینه جمع میکنیم راضی میشه...
فهمیدم که بابام راصی به رفتن نبود.
اومدیم توخونه و مادرم گفت برو وسایل مهمتو بردار و بزار تو بقچه ی چیزی ببند یابزار توکیف دم دستیت...یکم از وسایل دوقلوهاروبردار...
گفتم چشم ...خودشو وسلیمه هم رفتن رختخواب و طرف وطروف بردارن...
بابام ی ده دقیقه بعد اومد.بازم صدای چندتا موشک اومد که از بالای سرمون ردشدن...
صدای مادرم اومد که گفت صادق وسایلتوجمع کردم...ماهم مثل بقیه از اینجا میریم.
بابام گفت نه صدام نمیتونه بیاد اینجا خونه وزندگیمونه...
که صدای ی انفجار خیلی نزدیکتر اومد...من ترسیدم وپریدم ازاتاق بیرون وچسبیدم به بابام...شیشه ها لرزید فکرکن اینقدر نزدیک بود بهمون...
بابا وقتی دیر من ترسیدم سرمو بوسید و گفت وسایلتونو جمع کنین میریم ابادان پیش مادرم...
سلیمه گفت صادق دنبال پسراهم برو به محمد وحسن وحسینم بگو ...بیان باهم بریم..
مادرمم گفت دیگه اینجا امنیت نداره...فقط برو وزودبیا.من بدون بچه هام جای نمیرم...
بابام رفت.منو مادرمو سلیمه مشغول جمع کردن وسایل شدیم...بازم صدای انفجار و تیراندازی های زیاد میومد.نزدیک عروب شد وبابام نیومد.برق قطع شد.سلیمه ومادرم چندتا دبه ی اب رو پر کرد وگذاشتن کنار.میگفتن جای که میریم.توراه اب سالمم نداشته باشیم گرفتارمیشیم.بچه ی کوچیکم همراه مونه...حلب روغن و برنج وهرچی خوراکی داشتیم گذاشتیم دم دست...اما بابام نیومد.رختخواب اوردیم دم دست که بابام اومدبریم .مادرم نگران علی ورضابود.اسمون از بعدتاریکی هی منور میزن ولی از خونمون مشخص بود وچون برق نبود وتاریک مشخص بود.صدای انفجار وتیراندازی های ممتدد میومد...دلم هوری میریخت.منتطر بابام سه نفری رفتیم دم در اصعراقا وپسراش و عروساش سوار وانت اصغر اقا شدن ودست تکون دادن وخداحافظی کردن ورفتن.ی ساعت بعدم چندتا از همسایه های کنارمون رفتن...نشسته بودیم که دیدم چندتا ماشین کمیته ردشدن وبا سرعت رفتن سمت نخلستون...
مادرم گفت بخیر کنه.نمیدونم چرا صادق نیومد...
سلیمه گفت میاد ،حتما میاد.فکرکنم خیابونا شلوغن بخاطر همین نیومدن...
ساعت ۱۲ بود که دیدم چند نفر دارن به ما نزدیک میشن...خوب نگا کردم دیدم دونفرن...نزدیکتر که شدن ،شناختمشون دوقلوهابودن.سریع رفتم سمتشون و هردورو بغل کردم.هردو نگران و مضطرب بودن.
تعریف کردن که به سختی تو ترافیک وشلوغی شهر اومدن اینجا...همین موقع بودکه بابام با محمد وحسن وحسین رسید.ماشین محمد رو بوکسل کرده بودن میگفتن توراه وترافیک خراب شده...هرجای هم رفتن تعمیرکارپیدانکردن.مردونه مشغول تعمیر ماشین محمد شدن و منو دوقلوها وسایلی که داشتیمو گذاشتیم بالای مزدای بابام.بابام از قبل باربند بسته بود و فقط روش ی پرده ی از جنس نی انداختیم وی پارچه کلفتم روش کشیدیم با طناب محکم کردیم.

...