عکس دلمه برگ مو
مامان ارسلان
۱۱
۴۰۸

دلمه برگ مو

۱ ماه پیش
سرگذشت ۱۸ قسمت بیست و یکم
مادرم گفت
یخچالم باید ببریم...
سلیمه هم میگفت تلوزیون هم ببریم.
خلاصه هرطور بود وسایل رو ته ماشین گداشتیم.اون زمان تلوزیون ی ۱۴ اینچ قرمز رنگ کوچیک بود و یخچالمونم از این ۱۴ فوتی های کوچیک که بالاش فریزره وپایین یخچال.کوچیک بود اماخوب برای ما کافی بود.چون مادرمو سلیمه روزانه خرید میکردن کافی بودبرامون.تازه یخچالمون برفکم میزد.یادمه...یکمم خواربار داشتیم که علی ی پیشنهادداد.گفت بهتره این ی تیکه رو ی فیبر پهن بزاریم وزیرشو برنج و روعن و ارد و بقیه خوراکی روبزاریم خودمونم راحت روش میشینم فقط ی زیلو بندازیم روش.
علی ورضا رفتن دنبال فیبر منم تند تند دبه های آب و حلب های روغنو وکیسه ی برنجو اوردم.زنداداشام چون بارداربودن نمیتونستن کمکم کنن ومادرمم تندتند داشتن وسیله میبستن .تازه یکم از وسیله ها هم روهم جمع نکردن و همون طور گذاشتن میگفتن برمیگردیم ی روز همین جا.ی گاز دوشعله کوچیکم گذاشتم.سلیمه ومادرم مشعول شلم درست کردن شدن که علی ورضا برگشتن.ی تیکه فیبر پهن وکلفت پیدا کرده بودن.اوردن و کپکشون دادم گداشتیم بالای مزدا و یکم تکون تکون دادیم قشنگ رفت سرجاش قرار گرفت.در رو باز بسته کردیم دیدیم به فیبر نمیخوره.رفتم بالا و روش ی جارو کشیدم که مادرم همرو صدا کرد و کنار هم شام خوردیم.محمد بخاطر اینکه فضاو حال وهوای خونه از اون حالت دربیاد سرشوخی روباز کرد و کم کم باحرفاش همه خندیدیم.پسرشم بیدارشد و اومد چسبید به محمد و اونم باما میخندید.
سلیمه بابغض گفت خدایا شکرت بابت سلامتیمون خدایا خودت کاری کن که این شام اخرمون تواین خونه نباشه.بازم همه کنارهم باشیم.من میخوام بازم صدای خنده ی بچه هامو بشنوم توش...
بابام گفت ان شاالله ...
مادرم گفت بازم میاییم.جنگ زود تموم میشه وبرمیگردیم بازم خونمون...
همه گفتیم ان شاالله...
بابام و حسن ومحمد رفتن سراغ ماشین که درستش کنن و منو علی ورضا رفتیم وسایلو بزاریم ماشین که حسینم اومد کمکمون.یکم حرف زد و گفت جمیل برو استراحت کن من هستم.
رفتم ی گوشه بشینم که سلیمه گفت بیایید بخوابید تا ماشین درست بشه بریم...دوباره اسمون از نور منورها روشن شد..
علی گفت وسایلو گذاشتیم داخل تموم شد ماشین محمد اماده بشه راه میوفتیم...
رضا در باربندو بست و باهم رفتیم بالا پشت بوم منورها رونگاه کنیم.صدای انفجار و ی صدای بد اومد و بعدم ی انفجار اومد.ی نور و اتیش بزرگی از دور مشخص شد.حسینم مادرم و سلیمه خم اومدن بالا پشت بوم...
حسین گفت سمت گمرکه...حتما اونجاروزدن...
علی گفت نه اونجا راه اهنه ...حتما اونجارو زدن...
سلیمه گفت هرجاروزده باشن خدا هر کسی اون نزدیکی هست رو سالم وسلامت نگهداره...
صدای انفجار وتیراندازی های از سمت نخلستون میومد.اما هنوزم دورتراز مابود.برگشتیم توخونه.همه نشستیم و تکیه به شونه ی رصا چشمامو بستم و یکم خواب رفتم.نمیدونم چقدرخوابیدم که باصدای رد شدن پوشکها بیدارشدم اینبار پایین تر ونزدیکتربه زمین بودن.همه دراز کشیده کنارهم بودیم که از پنجره اسمون رو دیدم هوا روشن شده بود.بلندشدم که دیدم خوابن دلم نیومد بلندشون کنم.بابامو ومحمد وحسن هنوز توحیاط بودن وبالاسر ماشین.حسین از درحیاط اومد داخل...
گفت محمد داداش فقط همینو پیدا کردم ببین خوبه...
ی چیزی تو دستش بود .دادبه محمد اونم‌گفت خوبه و رفتن دوباره بالا سرماشین...
توی هال سلیمه نبود.نگا کردم از اشپزخونه دراومد و ی تشت بزرگ خمیر درست کرده بود نون درست کنه.
گفتم بیام کمکت ...
گفت اره بیا دختر قشنگم...بیا زودترم تموم میشه...رفتم نونوایی شاطره گفت نون نمیپزیم...منم دیدم ارد داریم خمیر کردم نون درست کنیم.با این شلوغی ها معلوم نیست اصلا نون بپزن و گیرمون بیاد یانه.داشته باشیم بهتره...
باهم رفتیم سمت تنور.بابام مزدا رو اورده بود عقبتر از در واخر حیاط و ماشین محمد رو اورده بودن جای ماشین بابام.منو سلیمه هم رفتیم کنار تنور ومشغول پخت نون شدیم.هنوزم صدای انفجار میومد.تندتند سلیمه نون میپخت و منم کمک میدادم.اخرای پخت نون بود که بابام گفت درست شد بریم استارت بزن...
ماشین محمد رو هل دادن واز خونه بردن بیرون...بقیه هم بیدارشده بودن اما تو هال نشسته بودن.حسین و حسن و بابام ماشینو هل دادن ومحمد چندتا استارت زد و ماشین روشن شد...اما ماشین روخاموش نکردن میگفتن اگه خاموش بشه شاید دیگه روشن نشه.محمدم یکم جلو وعقب رفت و دوباره جلو در ایستاد اما در حیاط ماشین روکاملا باز بود که...
ی صدای بلند اومد خیلی خیلی وحشتناک..(جمیله به اینجای داستان که رسید بغض کرد و بعدم گریه کرد.بقیه داستان تو شرایط گریه ایشون گفته وثبت شده).بابام دوید واز در کوچیکه بیرون رونگاه کرد...
گفت عراقی ها رسیدن...
نمیدونم (اون زمان یعنی اسم بعضی چیزارو نمیدونستم )با تانک با خمپاره نمیدونم چی زدن به دیوار که ی خرابی به طول دوسه متر باز شد...ازدیوار خونه ی عبد اینا تا به دیوار حیاط خونه ی ما و اتاقم دیوارش باز شد و خونه تو خاک و دود فرو رفت...همه جیغ میزدیم.پدرمو و محمد و حسن وحسین پریدن رفتن داخل هال...ولی منو سلیمه فرصت رفتن نداشتیم...سلیمه دستمو گرفت از روی سکوی تنور پریدم پایین.سلیمه اینور اونورو نگا کرد.
با دست چوبها و زغالهای روشن واتیشو کنارزد و منو هل داد داخل تنور و خودشم اومد داخل با دست دوباره یکی از چوبهای داغ واتیش رو کشید دم تنور...اما استینش اتیش گرفت و چند ضربه به دستش زد تا خاموش شد.صدای چند تید هوای اومد ،ده یا ۱۲ نفر از عراقی ها از همون خرابی دیوار اومدن داخل وتیرهوایی زدن.صدای جیع از خونمون بلندشد...منم جیغ کشیدم و گریه کردم
سلیمه دستشو گذاشت روی دهن من واروم گفت جمیل مامان توروخداساکت باش باش...پیدامون میکنن...
اما اشکام میومد پایین...دستشو از رو دهنم برداشت ودستشو گدلشت روی بینیش و
اروم گفت هیش...
ساکت شدم...تانک دیوار و در کوچیکه رو خراب کرد و اومد تو حیاط و بعدم عقب رفت و همون چندتا سرباز پیاده خونه رو بستن به رگبار...بازم صدای جیغ اما یک دفعه قطع شد...چندتا از سربازا رفتن داخل هال...
شیشه ها خرد و ریخته بود.مادرمو از پشت گرفته و اوردن بیرون و هولشدادن که افتاد زمین
سلیمه گفت دستت بشکنه...
بعدم پدرم و حسن وحسین و دوتا زنداداشام محمد و پسرش و دوقلوها نبودن...نمیشد تو تنور ایستاد فقط باید چهارزانو می ایستادی از همون سوراخ تنور حیاط رو دید میزدیم .اما تنور دود میکرد ونمیشد نفس کشید...
سربازا ی چی بهم گفتن.مادرم چندتا النگو طلا تودستش داشت همونو کشیدن که دربیارن...پدرم به غیرتش برخورد با برادرام بلند شدن که سربازه روبزنن که دوسه نفری بهشون تیر زدن...حسن وحسین غرق به خون افتادن.بابام همین طور.جیغ زدم اومدم برم بیرون اما سلیمه نزاشت برم.زنداداشام خودشونو انداختن روی شوهراشون وشیون میکردن اوناروهم زدن و بعدم خندیدن.مادرم بهت زده به جنازه ها نگامیکرد که اونم زدن والنگوهارو از دستش دراوردن..
...