شله زرد
۱ ماه پیش
سرگذشت ۱۸ قسمت بیست وششم
بیدارکه شدم هوا روشن شده بود و رسیده بودیم توشهر ابادان،اونجاهم شلوغ بود وپر هیاهو.از خیابونهای شلوغ رد شدیم و رسیدیم به خونه ی مادربزرگم.پیاده شدیم و در زدیم اما کسی درو باز نکرد.یکی از همسایه هاش اومد وگفت هنوز برنگشته از خرمشهر...
همین که سلیمه داشت باهمسایه ی مادربزرکم حرف میزد که دیدم مادربزرگم اومد.تا ماشین رو دید فکر کرد بابامه
بلند گفت صادق اومدی مادر ...
اما همه مون رو دید که تنهاییم وبابام دنبالمون نیست...
گفت صادق کو ،صنم کجاست...
سلیمه با بغض سرشو تکون داد و سرشو زیرانداخت واروم گریه کرد...
مادربزرگم فهمید دودستی زد توی سرشو خودشو انداخت زمینو گریه کرد وبه سرصورتش زد...
گفت من اومدم دنبالتون اما نزاشتن نزدیک خونتون بشن.کلی هم همه جارو دنبالتون گشتم نبودین...نگو صادقم رفته ومن خبر ندارم...نگو پسر دست گلم پر پر شده...
وضع بدی بود.مادربزرگم کلی طول کشید تا اروم بشه.سلیمه ومن ماشین روبردیم داخل خونه و کمک کردیم رضا پیاده بشه.مادربزرگمم دید که علی ورضا زخمین بیشتر گریه کرد.
همه ی گوشه بی کس وتنها نشستیم وبه حالمون گریه کردیم.خیلی حالمون بد بود...
سلیمه گفت زنعامو برامون ابگرم کن که بریم حمام چندروزه توخاک وخولیم و حمام نرفتیم...
خودم پسرمحمدروبردم حمام وشستم و علی ورضا هم لباس تمیز پوشیدن.سلیمه که دستش سوخته بود واستینشم سوخته بود.دستش چندتا تاول بزرگ زده بود.اما اینقدر بنده خدا گرفتار ما بچه هابود که دستشوفراموش کرده بود.مادربزرگمم تا دید دست سلیمه سوخته رفت براش روغن محلی وزرد چوبه اورد و حنا اورد زد به دستش.میگفت خوبه .اما من اصلا دل ودماغ کاری رونداشتم.رفتم ی گوشه نشستم و تو عالم خودم به حال خودم گریه کردم.دلم خیلی پربود.دلتنگ مادرم،پدرم،محمد که همیشه سربه سرم میزاشت،حسن وحسین که همیشه لبخندرو لباشون بود.زنداداشای قشنگ ومهربونم.که بارداربودن و حتی نتونستن بچه شون رو ببینن.زن محمد که میدونم بهترین هارو برا پسرش میخواست.حتی عبد....
اینده وارزوهامونو جنگ سوزوند...
چندروزی گذشت.اما اوضاع بهترنشد.خبر درگیری ایران وعراق روهر روز از رادیو وتلوزیون دنبال میکردیم.وقتی فیلمی از رزمنده ها پخش میشد منتظر مینشستم تا شاید عبد رو ببینم.اما هیچ وقت ندیدمش...رضا رو به بهبودی ومیتونست کمی راه بره.علی هم بهتر شده بود وگاهی از پا درد مینالید.گردن پسر محمدم(پسر محمد اسمش امیر)بهترشد و بردیم دکترنگا کرد وگفت دیگه نیازبه بستن ندارید.همون روز یکم خوراکی گرفتیم وبرگشتیم خونه.ابادانم خیابوناش شلوغ بود وپر بوداز نیرو زمینی و ارتش و ...
سلیمه هم بعداز چندروز همراه مادربزرگم میرفتن مسجد وبرای رزمنده ها نون میپختن وبسته بندی میکردن و لباسشون رو میشستن...خیلی کمک میدادن.منم چندباری رفتم دنبالشون.مجبوربودم امیر (پسرمحمد)روهم باخودم ببرم.میچسبیدم به کمرم و ولم نمیکرد.ی ترس وخوف عجیبی افتاده بود تو تن بچه که نگو.بعضی شبام خواب بد میدید و هراسون بیدارمیشد و با این کنارم میخوابندمش میومد بهم میچسبید ومیخوابید.نوازشش میکردم و سعی میکردم براش مادری کنم با اینکه خودم حال رو روزی خوبی نداشتم.
رضا که خوب شد همراه علی رفتن پالایشگاه سرکار.صبح میرفتن ودم غروب برمیگشتن.
بعداز چندروز دوباره رفتم تلفن خونه وزنگ زدم به اهواز تا خبری از پدربزرگم بگیرم اما بوق اشغال میخورد.اهوازم نا اروم بود و خبراز دور ونزدیک میومد و میشنیدم که اوضاع هیجا خوب نیست...
ابادانم ارامش چندانی نداشت.بعضی شبا صدای موشکا و انفجار میومدوکم کم مردم از شهر میرفتن.سلیمه گفت
خودمونم بهتره جمع کنیم بریم.
به مادربزرگمم گفت اونم قبول کرد وگفت
هرجا شمابرید منم دنبالتون میام...
که عموهام سرکله شون پیداشد.این مدت اصلا نیومده بودن خونه ی مادرشون.اخه همه شدن جز نیروهای مردمی شده بودن وقسمتی از شهر دستشون بود و به نیروهای ارتشی و سپاه کمک میدادن.وقتی فهمیدن چه بلای سر ما اومده کلی غصه خوردن و ناراحت شدن.
مادربزرگم گفت که دنبال ما میخوادبیاد واز ابادن بریم.عموهام همه شون زن وبچه هاشون روفرستاده بودن تهران وشیراز...میگفتن اونجا امنتره...
اتفاقا هم گفتن برید از اینجابهتره...
سلیمه هم گفت با پسرام مشورت میکنم که اگه شد بریم شیراز...یاتهران...
اونام ازمون خداحافظی کردن ورفتن.مادربزرگمم کم کم وسایلشو بست وجمع میکرد.یکمم مواد غذایی داشتیم که برداشتیم وبار وبنه مون روبستیم که علی ورضا اومدن از سر کار.
سلیمه گفت بریم بهتره اینجا نا امنه...
علی گفت راستش ما میخوایم بریم خرمشهر وبه رزمنده ها کمک کنیم...
سلیمه ناراحت شد و گفت شماها دستم امانتین اجازه نمیدم برید و ماروتنهابزارید.دوتا زن تنها وبا ی دختر وپسرکوچیک کجارو داریم بریم.من نمیزارم برید...
رضا گفت باید مابریم....سلیمه اجازه بده دیگه.بعدم ماکه بچه نیستیم.مراقبیم طوریمون نمیشه...
سلیمه گفت صنم قسمم داده شماروهرطورشده نجات بدم از اونجا ومراقبتون باشم...لحظه اخری نگران شماهابود وازم همینو خواست.منم بهش قول دادم ونمیتونم بزنم زیر قولم.شما خدای نکرده طوریتون بشه من شرمنده صنم وصادق میشم...
اینو که گفت علی ورضا راضی شدن وهمون موقع هرچی بود ونبود جمع کردیم و راهی سمت شیراز شدیم...
اما موقع رفتن به سمت شیرازپلیس راه، خیابونش شلوغ و پراز ماشینهای کوچیک وبزرگ بود .ی گوشه ایستادیم و سلیمه گفت بهتره بریم تهران
علی گفت حالا بریم جلوترببینیم چی میشه اصلا راه باز میشه یانه...
سلیمه گفت باشه...
خلاصه نزدیک سه چهار ساعتی همون پلیس راه ایستادیم.شامم توماشین خوردیم.ی لقمه ی لقمه میگرفتم ومیدادم بخورن.پسر محمدم (امیر)روپام گذاشتم خواب رفت.کم کم راه بازترشد وحرکت کردیم.اومدیم سمت شیراز.اما خیلی تو مسیر معطل شدیم.پمپ بنزینا شلوغ و خیابونام ترافیک بود.دوروز طول کشید تا رسیدیم به شیراز.
...
طرز تهیه و دستور پخت های مرتبط