مامان حناوحسام
مامان حناوحسام
  کوکو ماکارونی

کوکو ماکارونی

۲ روز پیش
میگویند بزرگترین,دارایی آدمها
دوستهایی هستند
که برایت,پیغام,میگذارند
که بگویند
حواسشان به توهست


من خوشحالم..اینجا در پاپیون..میان هنرهای رنگی دوستان..حواستان بمن هست...هرچند حواس من به قد پیام گذاشتن نیست..فقط فرصت سر زدن دارم..حتی شرمنده ام که جواب مهربانیهای شما هم همینطور بیجواب میماند...

ولی دعا میکنم خدا،، همیشه حواسش به شما..سلامتیتون...دلخوشیاتون...به نگاههای زیباتون.....زندگیتون...و لبخند عزیزانتون باشه..
هرجا که هستید سلامت و موفق
و سربلند باشید...
دوستتون دارم بهترینهاااا
...
عدس پلو با گوشت
میگویند مردی ساده، چوپانِ شخصی ثروتمندی بود*
*و هر روز در مقابل چوپانی اش پنج درهم از او دریافت میکرد*

*یک روز صاحب گوسفندان به چوپانش گفت*

*میخواهم گوسفندانم را بفروشم چون میخواهم به مسافرت بروم*

*و نیازی به نگهداری گوسفند و چوپان ندارم و میخواهم مزدت را نیز بپردازم*

*پول زیادی به چوپان داد اما چوپان آن را نپذیرفت و مزد اندک خویش را که هر روز در مقابل چوپانی اش دریافت میکرد و باور داشت که مزد واقعی کارش است، ترجیح داد*


*چوپان در مقابل حیرت زدگی صاحب گوسفندان، مزد اندک خویش را که پنج درهم بود دریافت کرد و به سوی خانه اش رفت*

*چوپان بعد از آن روز که بی کار شده بود، دنبال کار می گشت اما شغلی پیدا نکرد ولی پول اندک چوپانی اش را نگه داشت و خرج نکرد به امید اینکه روزی به کارش آید*

*در آن روستا که چوپان زندگی می کرد مرد تاجری بود که مردم پولشان را به او می دادند تا به همراه کاروان تجارتی خویش کالای مورد نیاز آنها را برایشان خریداری کند*

*هنگامی که وعده سفرش فرا رسید، مردم مثل همیشه پیش او رفتند و هر کس مقداری پول به او داد و کالای مورد نیاز خویش را از او طلب کرد*

*چوپان هم به این فکر افتاد که پنج درهمش را به او بدهد تا برایش چیز سودمندی خرید کند*

*لذا او نیز به همراه کسانی که نزد تاجر رفته بودند، رفت. هنگامیکه مردم از پیش تاجر رفتند ، چوپان پنج درهم خویش را به او داد*

*تاجر او را مسخره کرد و خنده کنان به او گفت:*

*با پنج درهم چه چیزی می توان خرید؟*

*چوپان گفت: آن را با خودت ببر هر چیز پنج درهمی دیدی برایم خرید کن.*


*تاجر از کار او تعجب کرد و گفت: من به نزد تاجران بزرگی میروم و آنان هیچ چیزی را به پنج درهم نمیفروشند، آنان چیزهای گرانقیمت میفروشند.*

*اما چوپان بسیار اصرار کرد و در پی اصرار وی تاجر خواسته اش را پذیرفت*

*تاجر برای انجام تجارتش به مقصدی که داشت رسید و مطابق خواسته ی هر یک از کسانی که پولی به او داده بودند ما یحتاج آنان را خریداری کرد*

*هنگام برگشت که مشغول بررسی حساب و کتابش بود، بجز پنج درهم چوپان چیزی باقی نمانده بود و بجز یک گربه ی چاق چیز دیگری که پنج درهم ارزش داشته باشد نیافت که برای آن چوپان خریداری کند*

*صاحب آن گربه می خواست آن را بفروشد تا از شرش رها شود ، تاجر آن را بحساب چوپان خرید و به سوی شهرش بر می گشت*

*در مسیر بازگشت از میان روستایی گذشت، خواست مقداری در آن روستا استراحت کند ، هنگامی که داخل روستا شد ، مردم روستا گربه را دیدند و از تاجر خواستند که آن گربه را به آنان بفروشد*

*تاجر از اصرار مردم روستا برای خریدن گربه از وی حیرت زده شد. از آنان پرسید: دلیل اصرارتان برای خریدن این گربه چیست؟*

*مردم روستا گفتند: ما از دست موشهایی که همه زراعتهای ما را می خورند مورد فشار قرار گرفته ایم که چیزی برای ما باقی نمی گزارند*

*و مدتی طولانی است که به دنبال یک گربه هستیم تا برای از بین برن موشها ما را کمک کند*

*آنان برای خریدن آن گربه از تاجر به مقدار وزن آن طلا اعلام آمادگی کردند*

*هنگامی که تاجر از تصمیم آنان اطمینان حاصل کرد، با خواسته ی آنان موافقت کرد که گربه را به مقدار وزن آن طلا بفروشد*

*چنین شد و تاجر به شهر خویش برگشت ، مردم به استقبالش رفتند و تاجر امانت هر کسی را به صاحبش داد تا اینکه نوبت چوپان رسید ، تاجر با او تنها شد و او را به خداوند قسم داد تا راز آن پنج درهم را به او بگوید که آن را از کجا بدست آورده است؟*

*چوپان از پرسش های تاجر تعجب کرد اما داستان را بطور کامل برایش تعریف نمود*

*تاجر شروع به بوسیدن چوپان کرد در حالی که گریه می کرد و می گفت*

*خداوند در عوض بهتر از آن را به تو داد چرا که تو به روزی حلال راضی بودی و به بیشتر از آن رضایت ندادی*

*در اینجا بود که تاجر داستان را برایش تعریف کرد و آن طلاها را به او داد*

*این معنی روزی حلال است*
*الهی ما را به آنچه به ما دادی قانع گردان*

*و در آنچه به ما عطا فرموده ای برکت قرار ده*

*دوستان این قصه ها برای آموختن ودرس گرفتن است ساده از کنار آن عبور نکنیم ...
...
کیک فنجانی

کیک فنجانی

۴ روز پیش
حکایتی زیبا از مرحوم راشد..
«از خاطره‌های دورهٔ جوانیم، یکی این است که سالی بر سر موضوعی کوچک از پدرم قهر کردم و بی‌خداحافظی به مشهد رفتم.
چون به مشهد رسیدم، از کردهٔ خود سخت پشیمان گشتم و دریافتم که در میان صدها میلیون افراد انسانی که در روی زمین‌اند، و در سینهٔ هریک دلی می‌تپد، فقط دو دل هست که برای من می‌تپد و آن دو دل پدر و مادر من است و من قدر این دو دل را نشناختم و حرمت آنها را رعایت نکردم. خود را در همهٔ جهان بی‌کس و بی‌تکیه‌گاه می‌دیدم؛ زیرا از آنها که کس و تکیه‌گاهم بودند، به قهر جدا گشته بودم. می‌اندیشیدم که نامه‌ای بنویسم و پوزش بخواهم، امّا می‌ترسیدم که خفیف گردم یا جواب نامه‌ام را ندهند یا بگویند دیدی اعتنایت نکردند، خودت از درِ عذرخواهی بازگشتی!

سرانجام به خود جرأت دادم و نامه‌ای مبنی بر اعتراف به تقصیر و طلب عفو نوشتم و به پست دادم. در این بیم و امید بودم که جواب چه خواهد بود که دیدم زودتر از موعد معمول، پاسخ مشروحی از پدرم رسید، مبنی بر منتهای لطف و مرحمت و تحسین و تمجید، بدون یک کلمه توبیخ یا تخفیف.

نوشته بود: پس از رفتن نورچشمی، من و مادرت خیلی نگران بودیم که مبادا بر آن فرزند عزیز بد بگذرد، تا بحمدالل‍ه نامه‌ات رسید و از دو جهت باعث مسرّت گشت: یکی باخبر گشتن از سلامتی آن نور چشمی، دیگر آنکه دانستیم آن نورچشم مکرّم در یاد پدر و مادر مهجور خود هست. آن‌گاه اظهار محبت فراوان کرده و نوشته بود هرچه لازم داری، از پول و اشیاء دیگر بنویس تا انشاءالل‍ه تدریجاً فرستاده شود و چیزهایی هم با مسافر فرستاده بود.

▫️ ... زمانه پندی آزاده‌وار داد مرا
زمانه را چو نکو بنگری همه پند است».

📚 با راست‌قامتان پهنهٔ اندرز: یادنامهٔ مرحوم راشد، ص ۱۵ .
...
کوکوی دو رنگ

کوکوی دو رنگ

۵ روز پیش
کاروانی در نزدیک نیشابور در کاروان سرایی شبی را ساکن شدند.در آن کاروان جوانی به نام احمد بود که بسیار ساده و خوش قلب بود. که به خاطر سادگی اش به او احمد بیچاره می گفتند.
شبی در کاروان جنجال شد و هر کس سویی دوید تا اموال خود در جایی پنهان کند که از دست راهزنانی که در حال حرکت به کاروان سرای نیشابور بودند، در امان باشند.
احمد بیچاره، 40 سکه با ارزش طلای اشرفی در جیب شلوار خود داشت. دوستش به او گفت: احمد، برو و این طلاها را در بیرون کاروانسرا خاک کن . احمد گفت: اگر خدا بخواهد یقین کن کسی نمی تواند بدزدد و من در عمرم دروغ نگفته ام .
راهزنان رسیدند و تاراج شروع شد. دوست احمد گفت: برو در گوشه ای در کاروان سرا نزد شتران بخواب. چون دارایی تو در جیب توست و اگر خواب باشی کسی بیدارت نمی کند . احمد گفت: من چنین نمی کنم.
اهل کاروان چون طلاها را پنهان کرده بودند، راهزنان چیزی از طلا ها نیافتند . احمد ، نزد راهزنان رفته و گفت: 40 طلای اشرفی در جیب دارم بیایید و از من بگیرید...
هر راهزنی که این جمله را می شنید بر این جمله می خندیدو می گفت دیوانه است و کسی سمت او نمی رفت ... راهزنان لباس های تمام اهل کاروان را گشتند و طلاهای شان را دزدیدند. به جز احمد بی چاره...
...
سوپ عدس ورشته.. 
ممنونم خانم جهان پیمای عزیز..
شخصي کنار جوي آبي نشسته بود ، ديد سيبي بر روي آب مي آيد، دست برد و سيب را برداشت و خورد . بعد از خوردن سيب به فکر افتاد که اين سيبي که خوردم از کجا بود ؟ از کدام باغ بود ؟ رفت تا به باغي که سيب از آن بود ، رسيد . وقتي صاحب باغ را پيدا کرد از او سئوال کرد : من سيبي از روي آب برداشتم و خوردم و بعد فهميدم که سيب از باغ شما بوده است . نزد شما آمده ام که مرا حلال کنيد يا آنکه قيمتش را بپردازم . صاحب باغ در جواب گفت : اين باغ فقط از من نيست ، ما چهار برادريم و من سهم خودم را به شما بخشيدم . گفت : بسيار خوب ، آن سه برادر کجا هستند ، جواب داد :
↩️ دو تا ديگر از برادرانم در ايران هستند و يکي در خارج از ايران نزد آن دو برادر رفت و حلاليت طلبيد و سپس بار سفر بست و به خارج از ايران رفت ( گويا برادر ديگر در شوروي بوده است ) و خود را به در خانه ي آن برادر رسانيد و قصه را بيان کرد . آن برادر چهارم تعجب کرد که اين فرد کيست که براي يک چهارم سيب اين همه راه را طي کرده و به اينجا آمده تا حلاليت بطلبد . گفت :

↩️من سهم خودم را به شما بخشيدم ولي به يک شرط . و آن شرط اين است : دختري دارم از چشم ، کور و از زبان ، لال و از گوش ، کر است اگر قبول کني با او ازدواج کني حلالت مي کنم و الا نه! جوان قدري تامل کرد و پذيرفت. وقتي مراسم عقد تمام شد و داخل حجله رفتند ، عروس را حوريه اي از حوران بهشتي ديد.از حجله بيرون آمد و به پدر دختر گفت : شما گفتيد دخترتان کور و کر و لال است . گفت :

↩️ آري ، من دروغ نگفتم ، گفتم : کـور است چون تا به حال چشمش به نامحرم نيفتاده ، و اينکه گفتم : کر است ، گوش او صداي نامحرم و صداي ساز و آواز و غنا نشنيده ، و گفتم : لال است ، زبانش به دروغ و غيبت و ناسزا و تکلم با نامحرم باز نشده است . مدتها از درگاه حضرت حق درخواست مي کردم که خدايا داماد خوبي که هم کفو اين دختر باشد به من مرحمت کن .

↩️ خدا دعاي مرا مستجاب کرد و دامادي متقي چون تو نصيبم کرد. از اين ازدواج خداوند فرزندي صالح و بي نظير ، عالمي رباني شيخ احمد مقدس اردبيلي را عنايت فرمود...

واینست نتیجه لقمه حلااال

📘كتاب سرمايه سعادت و نجات، ص ص 29 ـ 31
...
اسنک تابه ای

اسنک تابه ای

۷ روز پیش
تعارف شاه عبدالعظیمی از کجا اومده ؟؟؟؟

قدیما که تهرانی‌ها با ماشین دودی
میرفتن زیارت شاه عبدالعظیم
پول رفت و برگشت ماشین رو باید
اول میدادن،
برای همین اهالی شهر ری که مطمئن بودن
اینا چون پول بلیط رو قبلا دادن
حتما برمیگردن خونه هاشون
الکی تعارف میکردن که تو رو خدا
شب پیش ما باشین🙄🤗😅


تروخدا اینجا بمونین وجای دیگه ای نرین مثل اینجا👇👇😅🤗


اسنک تابه ای
https://sarashpazpapion.com/recipe/e9cfd7567062eac489ca9da8a92f10b1



🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
...
دسر زعفرانی

دسر زعفرانی

۱ هفته پیش
یکی تعریف می کرد:کوچیک که بودم یه روز با دوستم رفتیم به مغازه خشکبارفروشی پدرم در بازار
پدرم کلی دوستم رو تحویل گرفت و بهش گفت یک مشت آجیل برای خودت بردار،
دوستم قبول نکرد. از پدرم اصرار و از اون انکار
تا اینکه پدرم خودش یک مشت آجیل برداشت و ریخت تو جیبها و مشت دوستم.
از دوستم پرسیدم:
تو که اهل تعارف نبودی چرا هرچه پدرم اصرار کردهمون اول خودت برنداشتی؟
دوستم خیلی قشنگ جواب داد:
آخه مشتهای بابات بزرگتره.!

خدایا اقرار میکنم که مشتای ما کوچیکه و معجزه های تو بزرگ...
پس به لطف و کرمت ازت می خوایم که با مشت خودت از هر چی که خیر و صلاح ما هاست به زندگی دوستانمون وخودمون هدیه کنی❤️
...
آش جو

آش جو

۱ هفته پیش
شخصی كمونيست شده بود
از او پرسيدند :
ميدونى كمونيسم يعنى چه؟
گفت : ميدانم

گفتند :
ميدانى اگر دو تا اتومبيل داشته باشی
و يكى ديگراتومبيل نداشته باشد
ناچار خواهى بود
يكى از آن دو را بدهى !؟
گفت : بله كاملاً حاضرم
همين حالا این کار رابکنم

گفتند :ميدانى اگر دو تا الاغ داشته باشی
بايد يكى را بدهى به كسى كه الاغ ندارد
گفت : نه!
با اين مخالفم!
اين كار را نمى توانم انجام دهم
گفتند :چرا اين كه همان منطق است
و همان نتيجه؟
گفت : نه اين همان نيست
چون من الان دو تا الاغ دارم
ولى دو تا اتومبيل که ندارم!

بسيارى از مردم
تا زمانى به شعارهاى زيبايشان
پایبند هستند كه منافع خودشان
در خطر نباشد آنها قشنگ حرف ميزنند اما در مقام عمل
هرگز بر اساس آنچه ميگويند
رفتار نمى كنند..
...
مربای به ورقه ای

مربای به ورقه ای

۱ هفته پیش
اینو تازه تازه درست کردم..وقتی کلاس انلاینام تموم شد سریع چیدم ویه عکس گرفتم..
تقدیم بهمه همراهان مهربان وبا وفای پیجم..والبته عزیزانیکه پایین دستور پختش ،با خودشون گفتن این به چه دردی میخوره..باید عرض کنم که بعضی دستور پختا بما مهارت تغییر میدن‌..قدرت ریسک میدن... زاویه های جدید یه خوشمزه رو بما نشون میدن...شما میتونین مربا بههههه رو ایندفعه اینطوری درست کنین بعدا برا خودتون توی یه پیاله کوچیک اینمدلی بپیچین وسر سفره صبحونه ،کلی دلتون وا بشه..میتونین تو پیاله های یکبار مصرف کوچولو اینمدلی بچینین وروش سلفون بکشین وبذارین فریزرتون ..هر موقع مهمون داشتین بیارین بیرون وبدون دردسر، کلی دلبری کنین یا تو همون پیاله های کوچولو به عزیزانیکه دوستشون دارین یا خونشون میرین برای یه مناسبت (البته با رعایت پروتکلهای بهداشتی😷😷)هدیه ببرین براشون....تو حجم متوسط وتوی بشقاب هم میتونین برای صبحونه عروس داماد،یا دیزاین یخچال عروس استفاده کنین...همش که نباید کدو ،بادمجونو دمپایه وکفش وگل کرد وگذاشت تو یخچال عرووووسا..



خلاصه که حتی اگه یدونه به دارین میتونین هنرتونو بخودتون نشون بدین...

بنظرتون بیام از منبر پایییین😬🙄
...
پیتزا ترکیه ای ودستور سادش..
طولانیه ولی بخونین خیلی قشنگه..
چون حکومت جهان بر سلیمان نبی مسلم شد و بر کلیۀ مخلوقات و موجودات عالم سلطه و سیادت پیدا کرد روزی از پیشگاه قادر مطلق خواستار شد که اجازت فرماید تا تمام جانداران زمین و هوا و دریاها را به صرف یک وعده غذا ضیافت کند! حق تعالی او را از این کار بازداشت و گفت که رزق و روزی جانداران عالم با اوست و سلیمان از عهدۀ این مهم برنخواهد آمد. سلیمان بر اصرار و ابرام خود افزود و عرض کرد:

"بار خدایا، مرا نعمت قدرت بسیار است، مسئول مرا اجابت کن. قول می دهم از عهده برآیم!"
مجدداً از طرف حضرت رب الارباب وحی نازل شد که این کار در ید قدرت تو نیست، همان بهتر که عرض خود نبری و زحمت ما را مزید نکنی.

سلیمان در تصمیم خود اصرار ورزید و مجدداً ندا در داد:"پروردگارا، حال که به حسب امر و مشیت تو متکی به سعۀ ملک و بسطت دستگاه هستم، همه جا و همه چیز در اختیار دارم چگونه ممکن است که حتی یک وعده نتوانم از مخلوق تو پذیرایی کنم؟ اجازت فرما تا هنر خویش عرضه دارم و مراتب عبادت و عبودیت را به اتمام و اکمال رسانم."

استدعای سلیمان مورد قبول واقع شد و حق تعالی به همۀ جنبدگان کرۀ خاکی از هوا و زمین و دریاها و اقیانوسها فرمان داد که فلان روز به ضیافت بندۀ محبوبم سلیمان بروید که رزق و روزی آن روزتان به سلیمان حوالت شده است.

سلیمان پیغمبر بدین مژده در پوست نمی گنجید و بی درنگ به همۀ افراد و عمال تحت فرمان خود از آدمی و دیو و پری و مرغان و وحوش دستور داد تا در مقام تدارک و طبخ طعام برای روز موعود برآیند.

بر لب دریا جای وسیعی ساخت که هشت ماه راه فاصلۀ مکانی آن از نظر طول و عرض بود:"دیوها برای پختن غذا هفتصد هزار دیگ سنگی ساختند که هر کدام هزار گز بلندی و هفتصد گز پهنا داشت."

چون غذاهای گوناگون آماده گردید همه را در آن منطقۀ وسیع و پهناور چیدند. سپس تخت زرینی بر کرانۀ دریا نهادند و سلیمان بر آن جای گرفت.

آصف بر خیا وزیر و دبیر و کتابخوان مخصوص و چند هزار نفر از علمای بنی اسراییل گرداگرد او بر کرسیها نشستند. چهار هزار نفر از آدمیان خاصگیان در پشت سر او و چهار هزار پری در قفای آدمیان و چهار هزار دیو در قفای پریان بایستادند.

سلیمان نبی نگاهی به اطراف انداخت و چون همه چیز را مهیا دید به آدمیان و پریان فرمان داد تا خلق خدا را بر سر سفره آورند.ساعتی نگذشت که ماهی عظیم الجثه ای از دریا سر بر کرد و گفت:"پیش از تو بدین جانب ندایی مسموع شد که تو مخلوقات را ضیافت می کنی و روزی امروز مرا بر مطبخ تو نوشته اند، بفرمای تا نصیب مرا بدهند."

سلیمان گفت:"این همه طعام را برای خلق جهان تدارک دیده ام. مانع و رادعی وجود ندارد. هر چه می خواهی بخور و سدّ جوع کن." ماهی موصوف به یک حمله تمام غذاها و آمادگیهای مهمانی در آن منطقۀ وسیع و پهناور را در کام خود فرو برده مجدداً گفت:"یا سلیمان اطعمنی!" یعنی: ای سلیمان سیر نشدم. غذا می خواهم!!

سلیمان نبی که چشمانش را سیاهی گرفته بود در کار این حیوان عجیب الخلقه فرو ماند و پرسید:"مگر رزق روزانۀ تو چه مقدار است که هر چه در ظرف این مدت برای کلیۀ جانداران عالم مهیا ساخته ام همه را به یک حمله بلعیدی و همچنان اظهار گرسنگی و آزمندی می کنی؟"

ماهی عجیب الخلقه در حالی که به علت جوع و گرسنگی! یارای دم زدن نداشت با حال ضعف و ناتوانی جواب داد:

"خداوند عالم روزی 3 وعده و هر وعده یک قورت غذا به من کمترین! می دهد. امروز بر اثر دعوت و مهمانی تو فقط نیم قورت نصیب من شده هنوز دو قورت و نیمش باقی است که سفرۀ تو برچیده شد. ای سلیمان اگر ترا از اطعام یک جانور مقدور نیست چرا خود را در این معرض باید آورد که جن و انس و وحوش و طیور و هوام را طعام دهی؟" سلیمان از آن سخن بی هوش شد و چون به هوش آمد در مقابل عظمت کبریایی قادر متعال سر تعظیم فرود آورد...




خسته نباشین خانم‌گلاااا


پیتزا ترکیه ای
https://sarashpazpapion.com/recipe/c8b7f7068306aa3c70d3a7e4c314e3c9


اینم دستور پیتزامون👆👆👆
...
کیک معجون

کیک معجون

۲ هفته پیش
📚رزق چیست ؟
🌸رزق کلمه ای است بسیار فراتر از آنچه مردم می دانند.
🌸زمانی که خواب هستی و ناگهان
به تنهایی و بدون زنگ زدن ساعت
بیدار می‌شوی رزق است
چون بعضی‌ها بیدار نمی‌شوند

🌸زمانی که با مشکلی رو به رو میشوی
خـداوند صبری به تو میدهد که
چشمانت را از آن بپوشی
این صبر ، رزق است.

🌸زمانی که در خانه لیوانی آب
به دست پدر و یا مادرت میدهی
این فرصت نیکی کردن ، رزق است

🌸یکباره یاد کسی میفتی که مدتهاست
از او بی خبری و دلتنگش میشوی
و جویای حالش میشوی ،این رزق است.

🌸رزق واقعی این است . رزق خوبی ها
نه ماشین نه درآمد ،
اینها رزق مال است که خداوند
به همه ی بندگانش میدهد
اما رزق خوبیها را فقط به دوستدارانش میدهد.

🌸زندگيتان پـر از رزق بـاد....🙏




کیک معجون
https://sarashpazpapion.com/recipe/82e11a256de9aae2067a08f854acaf98


تو پایین دستور پختش،دوستان عکس برش خوردشو خواسته بودن...ورق بزنین میتونین ببینین...


ممنون از عزیزانی که دستور پختشو دیدن..
وممنون از همه شما عزیزان که اینجایین...
...
فلافل اصیل آبادانی
وقتی روغن داغ میپره رو صورتم وایده های عکاسیم یهو خشک میشه🙄🥴
...
سس سیب‌زمینی (چیپس،کبابی)
در زمان های قدیم، مردمی بادیه نشین زندگی می کردند که در بین آنها مردی بود که مادرش دچار نسیان(آلزایمر امروز) بود و می خواست در طول روز، پسرش کنارش باشد. این امر، مرد را آزار می داد و فکر می کرد در چشم مردم کوچک شده است. هنگامی که موعد کوچ رسید، مرد به همسرش گفت مادرم را نیاور، بگذار اینجا بماند. مقداری غذا هم برایش بگذار تا اینجا بماند و از شرش راحت شوم تا گرگ او را بخورد یا بمیرد. همسرش گفت باشد، آنچه می گویی انجام می دهم.

همه آماده کوچ شدند. زن هم مادرِ شوهرش را گذاشت و مقداری آب و غذا در کنارش قرار داد و کودک یک ساله خود را هم پیش زن گذاشت و رفتند. آنها فقط همین یک کودک را داشتند که پسر بود و مرد به پسرش علاقه فراوانی داشت و اوقات فراغت با او بازی می کرد و از دیدنش شاد می شد. وقتی مسافتی را رفتند، هنگام ظهر برای استراحت ایستادند و مردم همه مشغول استراحت و غذا خوردن شدند.

مرد به زنش گفت پسرم را بیاور تا با او بازی کنم. زن به شوهرش گفت او را پیش مادرت گذاشتم. مرد به شدت عصبانی شد و داد زد که چرا این کار را کردی؟ همسرش پاسخ داد ما او را نمی خواهیم، زیرا بعد ها او تو را همان طور که مادرت را گذاشتی و رفتی، خواهد گذاشت تا بمیری. حرف زن مانند صاعقه به قلب مرد خورد و سریع اسب خود را سوار شد و به سمت مادرش و فرزندش رفت، زیرا پس از کوچ همیشه گرگان به سمت آنجا می آمدند تا از باقی مانده وسایل، شاید چیزی برای خوردن پیدا کنند.

مرد وقتی رسید، دید مادرش فرزند را بلند کرده و گرگان دور آنها هستند. پیرزن به سمتشان سنگ پرتاب می کند و تلاش می کند که کودک را از گرگ ها حفظ کند. مرد گرگ ها را دور کرده و مادر و فرزندش را باز می گرداند و از آن به بعد موقع کوچ، اول مادرش را سوار بر شتر می کرد و خود با اسب دنبالش روان می شد و از مادرش مانند چشمش مواظبت می کرد و زنش در نزدش، مقامش بالا رفت.

✅‌‌کانال استاد قرائتی



سس سیب‌زمینی (چیپس،کبابی)
https://sarashpazpapion.com/recipe/f9b07f511bd270aeff264291755dae36
...
کاپ کیک شکلاتی آسان
یكی از علماء از كربلا و نجف برمی گشت ولی در راه برگشت در اطراف كرمانشاه و همدان گرفتار دزدان شده و هر چه او و رفقایش داشتند، همه را سارقین غارت نمودند.آن عالم می گوید : « من كتابی داشتم كه سالها با زحمت و مشقّت زیادی آن را نوشته بودم و چون خیلی مورد علاقه ام بود در سفر و حضر با من همراه بود، اتفاقاً كتاب یاد شده نیز به سرقت رفت، به ناچار به یكی از سارقین گفتم من كتابی در میان اموالم داشتم كه شما آن را به غارت برده اید و اگر ممكن است آن را به من برگردانید زیرا بدرد شما نمی خورد» آن شخص گفت: « ما بدون اجازه رئیس نمی توانیم كتاب شما را پس بدهیم و اصلاً حق نداریم دست به اموال بزنیم ».گفتم: « رئیس شما كجا است ». گفت: « پشت این كوه جایگاه او است » لذا من به همراهی آن دزد به نزد رئیسشان رفتیم، وقتی وارد شدیم دیدم كه رئیس دزدها نماز می خواند. موقعی كه از نماز فارغ شد آن دزد به رئیس خود گفت: « این عالم یك كتابی بین اموال دارد و آن را می خواهد و ما بدون اجازه‎ی شما نخواستیم بدهیم » من به رئیس دزدها گفتم: « اگر شما رئیس راهزنان هستید، پس این نماز خواندن چرا؟ نماز كجا؟ دزدی كجا؟ ». گفت: « درست است كه من رئیس راهزنان هستم ولی چیزی كه هست، انسان نباید رابطه‎ی خود را با خدا به كلّی قطع كند و از خدا تماماً روی گردان شود، بلكه باید یك راه آشتی را باقی گذارد. حالا كه شما عالمید به احترام شما اموال را برمی گردانیم ». و دستور داد همین كار را كردند و ما هم خوشحال با اموالمان به راهمان ادامه دادیم.پس از مدّتی كه به كربلا و نجف برگشتم، روزی در حرم امام حسین - علیه السّلام - همان مرد را دیدم كه با حال خضوع و خشوع گریه و دعا می كرد. وقتی كه مرا دید شناخت و گفت: « مرا می شناسی؟ »گفتم: « آری! » گفت: « چون نماز را ترك نكردم و رابطه ام با خدا ادامه داشت، خدا هم توفیق توبه داده و از دزدی دست برداشتم و هر چه از اموال مردم نزد من بود، به صاحبانشان برگرداندم و هر كه را نمی شناختم از طرف آنها صدقه دادم و اكنون توفیق توبه و زیارت پیدا كرده‌ام »

📚كتاب پاداشها و كیفرها



کاپ کیک شکلاتی آسان
https://sarashpazpapion.com/recipe/9e132de66ec0ff4394b7be01ba408487


این دستورم از دفترچه دستور پختای مامان حنا👆👆
...
رشته پلو با گوشت

رشته پلو با گوشت

۲ هفته پیش
دیروز در جلسه مصاحبه استخدام پرسیدم:
شغل پدر؟
گفت:
شغلشان آزاد است.
گفتم:
یعنی چه؟
گفت:
مقداری زمین کشاورزی دارند و در کار ادوات کشاورزی هم هستند.

گفتم:
یعنی فروشنده ادوات کشاورزی هستند؟
گفت: نه!متعلق به خودشان است.

گفتم:
متوجه نمیشوم!!!
گفت:
تراکتور دارند.

گفتم :همه اینها که گفتی ،یعنی اینکه پدر کشاورز هستند؟
گفت: بله.

گفتم :خوب چرا از اول نمی گویی پدرم کشاورز است؟!خوب من هم بچه کشاورز هستم.این را با افتخار بگو.

یادم افتاد چند وقت قبل در موسسه با یکی از خانم های جوان منشی صحبت میکردم .
پرسیدم:
پدر چکار میکنند؟
با شعف و افتخار گفت:
پدرم پیک موتوری است.
منزلمان دور است.من هر روز صبح ترک موتور پدر می نشینم و یک ساعت طول میکشد تا به محل کارم برسم.
بعد خندید و گفت: من خیلی خوشبختم ، به نظرتان چند تا دختر هستند که هر روز صبح قبل از کار این امکان را داشته باشند که یک ساعت تمام پدرشان را بغل کنند؟

اشک در چشمانم جمع شد و آرام گفتم:
آفرین دخترم. آفرین. خدا پدرت را حفظ کند.

...
مشاهده موارد بیشتر