عکس سالاد ماکارونی با ژامبون
رامتین
رامتین
۱۱۲
۲k

سالاد ماکارونی با ژامبون

۱۴ اردیبهشت ۹۸
خونه زندگیش هیچی نداشت همونم کاملا نامرتب بود،رفتم تو اتاق خوابش یه تخت با تشکی بی ملافه ویه روتختی مچاله شده وکمدای خالی نمیدونم چرا یه دفعه یاد زندگی قبلی خودم افتادم بغض کردم،بعد از چند دقیقه مادر شوهرش اومد نصیب نشه بد اخلاق وگنده گو.بعد از نیم ساعت نشستن بلند شدیم یا صدای بلند گفتم محبوبه جان حتما بیا خونه بابات خواهرات ومن منتظریم باید بیای چندروز بمونی استراحت کنی وتقویت بشی.مادر شوهرش چشماش گرد شد .گفتم حاج خانم شمام حتما شب جمعه تشریف بیارین برای شام با دخترا وپسرا ،اونم فوری دعوتو گرفتو گفت حتما.اومدیم بیرون حاجی گفت چه زود دعوتشون کردی،گفتم والا تو این ده سالی که اصفهانم ودیدم اصفهانیا هوای دامادشونو خیلی دارن میگن گوشتمون زیر دندونشونه وباید هوای دامادو داشت ودرعین حال به دخترشون توجه میکنن یعنی بدونین دخترمون برامون عزیزه وباش بدرفتار نکنید .بعدم گفتم حاجی این دخترتون چراهیچی وسیله نداشت.حاجی گفت دومادم گفت بجای جهیزیه پولشو بدین تا بتونیم خونه بخریم بعد خرد خرد خودمون وسایلو میخریم.گفتم نه دیگه حاجی کمک کردی جای خود ولی چهار تیکه وسیله هم میدادی ،گفت ای بابا تو اوج بیماری مادرش بود واعصاب نداشتیم اینام اصرار داشتن دختره رو ببرن اصلابه این چیزا دقت نکردم،گفتم ولی انگار مادرشوهره خوب دقتی داشت تو نیم ساعت کلی تیکه انداخت شما شاید ناراحت نشی ولی محبوبه ناراحت بود.عصبانی شد گفت خوب چکار کنم گفتم شما که ماشاءالله داری یه چهار تیکه وسیله جهاز بده،اونم رفت تو فکر ، بعد گفت بخدا خیلی ماهی کلا نظرمو نسبت به نامادری عوض کردی،حقیقتش قبل ازدواج با تو من اموالمو بین پنجتا دخترام تقسیم کردم ولی بهشون نگفتم بس که شنیدم نامادری همه چیو بالا میکشه و....گفتم خوب از یه جهت حق داشتی بس که موردا اینطوری بوده ولی حتما ازمادرتون شنیدین من باسیلی صورتمو سرخ نگه داشتم تا حالا ولی چشمم به مال هیچکس نبوده،من ادمیم که رو پای خودم وایسادم از وقتی فقط پونزده ساله بودم.برا اموال شمام کیسه ندوختم.گفت میدونم بخاطر همینم میگم خیلی پخته تر از سنت هستی وبعدم دستمو بوسید....43
فرداش زنگ زدم به محبوبه وگفتم حاضر بشه بریم چندتیکه جهاز بخریم باورش نمیشد،اومد خونمون صبحانه خوردیم ورفتیم چندتیکه وسایل ضروری رو خریدیم.زیر چشمی حواسم بهش بود که هی با تعجب نگام میکرد،ادرس دادیم وسایلو بردن خونشون،یه چند تیکه رو هم طی دوسه روز آیندش با حاجی خریدیمو فرستادیم.به حاجی گفتم خیلی از اقوام وشهرها رسم ندارن جهاز بدن میگن مگه دخترمون عیب داره یه جهازم روش بدیم اونا بحثشون جداست،ولی شهرهایی که رسم دارن یه حداقلی رو باید براساس وسع داد که کمکی ودلخوشی بشه برا اول زندگیشون.شب جمعه هم خودشو فامیل شوهرش(به قول اصفهانیا آدم شوورا) اومدن برا شام.ممحبوبه خیلی خوشحال بود خنده از رو لبش نمیرفت مادرشوهره هم تند تند عرق پشت لبشو با چادر پاک میکرد وبه سفره نگاه میکرد،یکم شرمنده اونهمه تیکه ای شده بود که تو نیمساعت اونشب بارمون کرده بود.مهمونا رفتن محبوبه اومد تو آشپزخانه وگفت دستتون درد نکنه خیلی زحمت کشیدین وبعدم با سادگی گفت نمیدونم چرا انقدر به من توجه میکنین ولی بازم دستتون درد نکنه.خندم گرفت گفتم نمیگم وظیفم بود چون نیست ،من خودم خیلی از تنهایی وبی کسی وبی توجهی تو زندگیم زخم خوردم زندگی تو رو دیدم یاد خودم افتادم دلم خواست برات یه کاری کنم.بازم تشکر کرد وباخجالت رومو بوسید وخداحافظی کردنو رفتن موقع خداحافظی شوهرش ده دفعه برگشت وتشکر کرد.تو دلم گفتم محبت کردن خیلیم سخت نیست ولی بعضیا سختشونه محبت کنن،یکم محبت یکم توجه پدرمادرا به بچه ها یا به عکس میتونه چقدر مشکلاتو رفع کنه ولی اصولا دریغ میکنیم نمیدونم میزاریمش برا چه وقتی.خلاصه زندگی من به خوشی میگذشت،با دخترا مشکلی نداشتم مادرشوهرم ماه بود ماه،شوهرمم همینطور،سرکارمم میرفتم ولی خوب ساعتامو کمتر کرده بودم ،نیازی نبود خودکشی کنم.بعد از چند ماه هم ویارانه برامحبوبه بردیم با سیسمونی معقول ،بصورت معمول که اصفهانیا میفرستن حلیم بادمجونو ،کوفته ودلمه وعدس پلو ومرغ شکم پر،خیلی گفتن وسط کوفته یا نوک مرغا باید سکه طلا بزاری،چه میدونم یه قابلمه باید بفرستی خونه مادر شوهرش و هزارتا بدعت دیگه گفتم من اینکارارو نمیکنم به اندازه میبریم خانواده شوهرشم دعوت میکنم، هم بیان سیسمونی که به اندازه ودرحد نیاز خریدیمو ببینن ودرشادیمون شریک بشن هم یه شامی بخوریم دور هم،مادرشوهرشم که ویار نداره یه دیگ واسش بفرستم ،تخم مرغ شانسیم درست نمیکنم که سکه بزارم تو کوفته،عاقلانه باید رفتار کنیم.خلاصه اون مهمونیم به خوشی برگزارشد.تقریبا تو زندگی جدیدم جا افتاده بودم،یه روز یکی زنگ زد وگفت مستحقه وپول میخواد ...44
...
نظرات دستور پخت

سالاد ماکارونی با ژامبون

۰
گل مریم
ای خالق مهربان🌸
دراین روزهـاي نورانی
برای همه آرامش
سلامتی وتندرستی🌸
دلی شادوقلبی مهربان
برکتی عظیم
تـوفیق هدایت الهـی 🌸
رامیطلبم
نمازو روزتون قبول حـق 🌸
خواهر یعنی🌸
یک لبخند واقعی
گوشه لب برای همیشه🌸
خواهر یعنی مهربون بودن
خواهر یعنی:
تو هر شرایطی کنارت بودن🌸
خواهر یعنی فرشته ی مهربون
خواهر جونم همیشه 🌸
خندون باشی🌸 تمامی خوشمزه هاتون نوش جونتون دست درد نکنه مهربون😍❤
۱ خرداد ۹۸
۰
ققنوس
به به فوق العاده ست عزیزم نوووش جان👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏
۱۷ اردیبهشت ۹۸
۰
Hani76
ااااای جانم عالیه عزیزم👌داستاناتوخیلییییی دوس دارم
۱۶ اردیبهشت ۹۸
۰
Hadiseh
واای که من عاشق ماهرو شدم چه خانم سخت کوشی
۱۶ اردیبهشت ۹۸
۰
مامان امیرعباس
عااالی عاشق داستانتون واقعا دستتون درد نکنه بیصبرانه منتظر پارت های بعدی هستم
۱۶ اردیبهشت ۹۸
۰
آیلین
عالیه عزیزم
۱۵ اردیبهشت ۹۸
۰
مامان معراج
🌼خدایا
🦋من قدرت ندارم تا
🌼دل دوستانم راشاد کنم
🦋از تو میخواهم
🌼به حرمت این روز
🦋آخرشعبان
🌼آرزو هایشان رابراورده کنی
🦋تا دلشان شاد شود
🌼رمضان ماه 🌙
🦋میهمانى خـــــــدا بر شما مبارڪ
۱۵ اردیبهشت ۹۸
۰
زهره مامان یونس
اوه چه عالی.موفق باشین
۱۵ اردیبهشت ۹۸
۰
مامان هستی وحسین
عاااااالیه،نوش جان.داستان جذابیه.امیدوارم همینطور ادامه پیدا کنهچ
۱۵ اردیبهشت ۹۸
۰
رامتین
نه کتاب نیست خودم مینویسم
۱۵ اردیبهشت ۹۸
سایر کاربران
اهل شهر زیبای اصفهان
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
🌹 دوست نامش مقدس ومهرش ماندگاراست یک دسته گل با یک دنیا عشق ویک عالمه آرزوی زیبا تقدیم به دوستانی که وفاداری و مهرشان الگوی رفاقت است لبتون خندان❤️ 🌹 ا خـدایـا🌹 برای دوستانم تمام هفته را پراز خوشبختی عطا فرما🌸 🌸
🍭🍭🍭به پیج من خوش اومدید🍭🍭🍭
اَللّهُمَ صَلِ عَلی مُحَمّد وآلِ مُحَمّد
خدایا کمکم کن