عکس دوغ
رامتین
رامتین
۹۳
۱.۷k

دوغ

۶ روز پیش
هرسال مقدار دارو بیشتر میشد،غذاشو کم کرده بودیم فقط میخورد وخودشو خراب میکرد،لاغر وضعیف شده بود،فقط صداای عجیب مثل میمون وخرس وجغد میداد،هیچ حسی نداشت ولی امان از صدای خنده زنا ودخترا فورا چشماش باز میشد،تنها چیزی که براش مونده بود همون قدرت مردونگیش بود که الهی تو سرش بخوره یه که چند نفرو بدبخت کرده،قربون خدا برم که به من هیچی نداده وبه یه نره خری مثل نادر چند برابر داده .
دیروزم دیدین که اومده بود غذا ببرم بدم کوفت کنه که خبر مرگ پسرا آقا اومد خواب بود خواب خواب از شبش زنجیراشو باز کرده بودم آخه مچ دست وپاش بد جور زخم شده بود داشت ناسور میشد گفتم یکم هوا بخوره کار دستمون نده،درم قفل نکردم گفتم زود میام وبر میگردم که رفتیم سر کوچه انگار بیدارشده بود واومده بود بیرون،خدا مرگش بده صاف اومده اتاق کارگرا وزری بدبخت ننه مرده پاشکسته رو گیر آورده،ای بخشکی شانس،سیب سرخ افتاده دست کی،همش تقصیر آقاست که این هیولا رو توخونه نگه میداره،خوب تو خونه زن هست دختر هست اینم که معلوم الحاله همه میدونیم که دردش چیه،والا میزاشتن همون روزاد بدبختو بگیره اینطور که میگین راضیم بوده.حداقل آروم میشد.دیگه کاری به کسی نداشت عمری منم اسیر شدم تو اون اتاق متعفن.
مش سکینه گفت چی بگم والا خانوم وآقا دستشون به خون آلودس،نفرین پشت سرشونه،روزاد رو فرستادن رفت،من بدبخت دخترش آمنه رو میبردمش دم حموم مادرش ببینش،دلم برا دوتاییشون کباب بود،آمنه سه چهار ساله شد که روزاد مریض شد سرماخورد وذات الزیه شد،از صبح تو حموم بود تا شب نه آفتابی بخوره نه غذای خوبی،همیشه پوست دست وپاش از شدت بخار حموم پیر وچروکیده بود ورنگش پریده.نرمی استخوان گرفته بود ،آخه هر روز نان وپیاز ونان و شلغم بخوری میتونی سرپا بمونی.
خلاصه افتاد تو رختخواب وبه ماه نکشید عمر کوتاهش تموم شد.
برا آمنه مادری کردم.خانم خط ونشون کشیده بود که نفهمه کیه وچطور بوجود اومده.بزرگتر که شد ،شد کلفت همین خونه،انگار نه انگار نوه شونه وکار پسرشون.هنوزم نمیدونه.
من بعد از شنیدن تمام این حرفا و وقایع سرم داغ شده بود بقیشو نمیشنیدم،یعنی میشنیدما ولی گنگ انگار سرمو کرده بودم زیر آب حوض واونا حرف میزدن،صداها بم ومبهم میومد.
بیچاره روزاد بیچاره آمنه،بیچاره زری،خدا لعنت کنه خانم وآقا رو،خدا لعنت کنه خانمو همین چند وقت پیش بود که آمنه با بچش اومدهبود چطور بهش بی محلی کرد وسنگ رو یخش کرد.
یه لحظه به خودم اومدم که ای وای اومدم آب ببرم برا زری که نشستم قصه پر غصه شنیدم.25
یکم پامو کوبیدم رو پله ها که یعنی دارم میام پایین سر وصدا کردم،اونام حرفشونو قطع کردن،رفتم آب برداشتم مش سکینه گفت چته دختر چرا رنگت پریده گفتم هیچی چیزیم نیست،گفت زری چطوره گفت همونطور آب خواست اومدم ببرم.
رفتم بالا زری بیچاره دوباره خوابیده بود وناله میکرد،آب رو بهش دادم وخزیدم کنج اتاق وهای های گریه کردم برا همه چی برا همه کس.بعدم یه نگاهی به بیرون کردم،حقیقتش وحشت کرده بودم از این هیولا به اسم نادر،میگفتم نکنه همین دور وبره،نکنه بیاد سراغ منم،نکنه نفر بعدی منم،دم دمای صبح بود وهوا گرگ ومیش،که چشمام گرم شده بود وداشتم چرت میزدم،ناگهان صدای افتادن یه چیزی مثل یه تیکه آجر از پله های پشت بوم اومد.مثل فنر از جام پریدم ودویدم سمت آشپزخونه،آشپز ومش سکینه وآق باجی بیدار بودن انگار نتونسته بودن بخوابن،داشتن تدارک صبحانه میدیدن،گفتم آق باجی بدو بدو یکی رو پشت بومه،آق باجیم مثل تیر دوید توراه پله پشت بوم وما هم پشت سرش،از پایین نگاش میکردیم،،وایی خشکم زده بود یه موجود بی قواره وقدبلند بود انقدر بلند که قوز پیدا کرده بود با دست وپای گنده،یه ادم که عین گرگ بدنش از مو پوشیده بود انگار سالها رنگ آب وتیغ رو ندیده بود ریشاش تا دم نافش اومده بود موها ژولیده وبلند وشلوار مندرس وپاره پاره .زل زده بود به من از ترس نفسم بند اومده بود خودمو پشت مش سکینه قایم کردم،آق باجی هی میگفت نادر آروم باش نادر اروم باش کارت ندارم بیا بیا بریم ،اونم عقب عقب میرفت .
آق باجیم ارم اروم یه پله یه پله بالا میرفت میگفت بیا بهت غذا بدم ،آب بدم،اونم سرشو تکون میداد وانگار میخواست بگه نه .وحشت کرده بود یک آن از در پشت بوم دوید آق باجیم دنبالش وناگهان گروم یه صدای بلندی اومد،از اونور بوم افتاده بود وسط حیاط خونه.دویدیم تو اون حیاط همه اهل خونه از صدای بلندش دویدن تو حیاط در دم مرده بود،یه لحظه پشت بومو نگاه کردم آق باجی اون بالا بود حس کردم داره لبخند میزنه،نمیدونم شایدم تو تاریک وروشن هوا اینطوری تصور کردم.ولی هنوزم شک دارم نمیدونم شاید آق باجی هولش داد بود،خدا عالمه.اینطوری هم نادر راحت شدو هم آق باجی و تمام اهل خونه ازش خلاص شدن.
سه تا پسر خانواده طی بیست وچهار ساعت مردن.آقا چنان ضجه ای میزد که برا اون دوتا قبلی نمیزد.
هوشنگ خان سریع خودش یه ملافه آورد وکشید روش .
فردا همه رفتن خاکسپاری.فقط منو زری وآشپز موندیم.خیلی از فامیلا آقا میپرسیدن نادر خان کی از فرنگ برگشت،نادر خان فرنگ چکارمیکرد،چرا اینهمه سال نیومد الانم که اومد چرا خوب رفته بود رو بوم...26
...
نظرات دستور پخت

دوغ

۰
خدا
👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍
۲ روز پیش
۰
خانم نوروزی
فک کنم با سیب زمینی خام بهتر بشه
۵ روز پیش
۰
زهراآآا
طفلی نادر😞💔
۵ روز پیش
۰
زهراآآا
اونیکه بازری اونکارو کرده نادر بوده
۵ روز پیش
۰
زهره
سلام خانوما یه سوال دارم کمکم کنیدنظربدین تجربه هاتون روبگین- کوکو سیب زمینی باسیب زمینی پخته بهترمیشه یاسیب زمینی خام؟؟؟
۵ روز پیش
۰
الهام
مریم جون ممنون بابت وقتی که میزارید و سریع داستان تعریف میکنید، واقعا این قضیه تجاوز هم قدیما بوده هم الان، یه چیزیه که اصلا نمیشه ازش جلوگیری کنی، حتی تصور یک ثانیه حال این دختران وحشتناکه
۵ روز پیش
۰
الهام
عجیبه از کل اتفاقهای بد این داستان شما فقط به این نکته توجه میکنید، از همه بدتر غرور خانواده نادر و تجاوز به دختران زیر سن قانونی هست، حرومزاده بوده پیش اینا گم شده، آمنه که دست خودش نبوده حرام یا حلال بودنش
۵ روز پیش
۰
الهام
امیدورام بعد این ظلم زری خوشبخت شده باشه نه مثل روزاد بیچاره
۵ روز پیش
۰
amird
کارات شاهکاره داستانت اینقدرکه به آدم حس میده من همیشه خودمو اونجا تصور میکنم
۶ روز پیش
۰
amird
متاسفم حالا این نادر خان مشکل داشته اما همسایه دیوار به دیوارما یه پسر سالم به بهانه ازدواج دخترشونو گول میزنه بی آبروکرد باهزاربدبختی عقدش کرد دوساله حالا زده زیرش مگه طلاق دختر ۱۶ ساله نمیخواد ش دیگه
۶ روز پیش
سایر کاربران
پویا هستم و در تورنتو زندگی میکنم. عاشق آشپزی ام و سعی میکنم به صورت حرفه ایی آشپزی کنم. ولی رشته کاری و تحصیلی من آشپزی نیست.کار من ساخت غذای روح هست و آشپزی غذای جسم. در هر صورت هر دو ساختن برای من زیبا است.
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
کاربر فعال سرآشپز پاپیون